رفتن به مطلب

Salar

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

171 Excellent😃😃😃😃

2 دنبال کننده

درباره Salar

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Salar

    ‌درسن ۲۵ سالگی بودم و شاید زمان آن رسیده بود که زندگی ام را با کسی تقسیم می کردم . از نظر خانواده ام زمان آن رسیده بود که ازدواج کنم و یک سر و سامانی به زندگی ام بدهم . از زمان دانشگاه و حتی قبل از دانشگاه شاید صد نفر برای خاستگاری آمدند و جواب منفی گرفتند و حالا هم خانواده ام کلافه بودند و هم خودم دیگر نمی توانستم بشنوم که چه کسی آمد و چرا رد کردم و سرانجام باز هم غر زدن های مادرم . واقعا درتمام این سالها برای من سوال بود که چرا رفتار مادرم این گونه است ؟ چرا نمی توانیم مثل دیگر خانواده ها بدون غر زدن و ناراحتی با یکدیگر صحبت کنیم ؟ هزاران بار با ملایمت صحبت می کردم ، گاهی فقط می شنیدم و نظاره میکردم ببینم ایراد کار از کجاست اما واقعا می دیدم که ایراد کار از پدر و مادرم هست به قول معروف خودشان میبریدند و خودشان نیز می دوختند ، هرچه پدرم میگفت مادرم تایید می کرد و هرچه مادرم می گفت پدرم موافق بود و آن وسط من می ماندم تنها ، شاید اگر خواهر یا برادری داشتم من نیز کسی را داشتم تا از من هم حمایت کند اما گاهی هم فکر می کردم اگر او هم به آن طرف کشیده می شد چه؟ با همه این حرف ها ای کاش برخی از خانواده ها که مانند خانواده من جبهه گیری می کنند اصلاح شوند و راه درست را انتخاب کنند اما راه درست چیست؟ راه درست این است که تمام اعضای خانواده دور هم جمع شوند و در تصمیم گیری ها نظر بدهند ، چای و قهوه ای بخورند و در کمال آرامش بدون قضاوت و تصور و دعوا و یا این که طرف شخصی را بگیرند به حرف های همه گوش دهند و سرانجام بهترین تصمیم گرفته شود. تصمیم بر این گرفتم که دیگر این مشاجرات را پایان دهم ، برای همین با آمدن خاستگار موافقت کردم اما به شرط آن که شریک زندگی ام را خودم انتخاب کنم و کسی نظر ندهد چرا رد کردم ، من معیار هایی برای ازدواج دارم و برای من مهم است که شریک زندگی ام چگونه باشد از آن جا که طلاق را پسندیده نمی دانم پس اجازه دهید خودم راه زندپی ام را انتخاب کنم . پس موافقت کردند اما خودم می دانستم آن اجازه دادن الکی است و با رفتن هر خاستگار باز هم دعوا شروع می شود . تصمیم گرفتم سراغ مشاوری بروم و از او بپرسم که من چگونه می توانم بفهمم که خاستگاری که می آید مرد زندگی من هست یا خیر ؟ ایشان هم به من گفتند سوالاتی برای روز خاستگاری هست که با توجه به جواب هایی که می دهد شما می فهمید که آیا این شخص مناسب شما هست یا خیر . در آن روز حدود دوساعت با مشاور صحبت کردم و از خاستگاری و ملاک های خاستگاری و حتی لباسی که در روز خواستگاری بپوشم صحبت کردیم .
  2. Salar

    به امید روزی که هیچ کودکی در شیرخوار گاه نباشد . به امید روزی که بهزیستی ها تعطیل شود . به امید روزهایی که جامعه ما هیچ بچه فقیری نداشته باشد . هیچ کودکی زیر پل و کارتون های یخچال نخوابد . به امید روزی که هیچ کودکی کودک کار نشود و به امید روزی که گور خواب ها هم ساکن منازل شوند و به امید... به امید روزی که من بتوانم دوباره علی کوچولوی ناز و خوشکلم را ببینم . تنها صحنه هایی که از علی به یاد دارم ،عکس اول را در دست می گیرم و به یاد می آورم و اولین باری که او را دیدم دستانش یه اندازه دو بند از انگشتانم بود ،خواب بود و لباس صورتیِ دخترانه ای را تن او کرده بودند . عکس بعدی را در دست می گیرم دومین باری که او را دیدم متعجب شده بودم که چرا نمی تواند بعد از سه ماه تکان بخورد آرام و معصومانه به من نگاه می کرد ، هیچ چیزی را نمی توانست بگیرد و تنها هنرش پاکوبیدن به تشک بود و مدام دستانش رانگاه می کرد یادش بخیر به شوخی و تمسخر به پرستار پسرم گفتم جوری به دستانش نگاه می کند که انگار آنها از خودش نیستند و هردو خندیدیم ، اما الان اصلا او را دیگر نمی توانستم ببینم و همین اشک مرا بیشتر جاری می کرد . عکس سوم رانگاه کردم ، در این جا می توانست روی شکم بیوفتد اما نمی توانست دستش را از زیر پهلو اش بیرون بیاورد فقط میتوانست سرش را بالا بگیرد . عکس چهارم در این جا می نشست و می توانست چیز هایی را بگیرد و دو دندان کوچک هم داشت در می آورد، به من لبخند میزد و این لبخند در این عکس از هر خداحافظی ای سخت تر بود . بغض گلویم را فشار میداد و آخرین عکس می توانست راه برود ، شیطنت و فضولی می کرد مو می کشید و گاز میگرفت و خودش به خودش می خندید ،ای کاش بیشتر فرصت داشتم تا او را آن چنان در بغلم بفشارم که دیگر هیچ راه فراری نباشد . اما افسوس ... افسوس که هیچ گاه زندگی روی خوش را به کسی نشان نمی دهد :« نمی دانم کدامین پل ، در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به خانه آرزو هایش نمی رسد. »
  3. Salar

    دوره دانشگاه هر چقدر هم شیرین و دوست داشتنی و البته سخت و طاقت فرسا بود تمام شد . درآن مدت چهارسال من تجربه های زیادی راکسب کردم و راه های جدید را پیش بردم . خیلی زیاد احساساتی بودم و با کوچک ترین تنشی احساساتم راه عقلم را می بست . سال سوم دانشگاه راسپری می کردم که زنی از شیرخوارگاه آمد و از زندگی سخت کودکانِ طفل معصومی خبر داد که نه پدری داشتند نه مادری و نه حتی مشخص بود پدر و مادرشان به نِکاه یکدیگر در آمده بودند یا خیر . از کمبود بودجه گفت و مسائلی دیگر که واقعا هر شنونده ای تحت تاثیر قرار می گرفت من هم رفتم و به رئیس دانشگاه اطلاع دادم که حاضرم ماهیانه پنجاه هزار تومان به آن شیرخوارگاه هدیه کنم و یکی از بچه ها را تحت تکلف بگیرم . خوشبختانه مشکلی پیش نیامد و چند هفته بعد از طریق دانشگاه به آن شیرخوارگاه رفتیم و من یک پسرناز و نحیف اندام را دیدم که گفتند پول من برای این پسر خرج می شود، همان لحظه تصمیم گرفتم که هزینه پوشاک راهم بدهم پس پنجاه هزار تومان دیگر را هم تقبل کردم . آن قدر بچه های زیبا و کوچک و ناز آنجا بود که اگر نگران هزینه خوابگاه نبودم دونفر دیگر را نیز هزینه شان را قبول می کردم. یک سال از آن موقع گذشت و من ماهی یا دو ماهی یکبار می رفتم تا به پسرم که نامش «علی » بود سر بزنم . بعداز یک سال تازه یادگرفته بود راه برود با خود چند دست لباس کوچک و زیبا بردم و افسوس که چقدر هزینه ی لباس بچه زیاد بود . دیدن راه رفتن های «تا تی»شکل علی چنان ذوقی در من به وجود آورد که واقعا می خواستم با خودم به خانه ببرمش، علی کوچولو جیغ میزد بازی می کرد وتازه یاد گرفته بود که شیشه شیر خودش را بگیرد اما هر از گاهی از دستش می افتاد و خودش گریه می کرد . چند ساعت کنارش بودم و بازی کردیم و مثل همیشه با چشم گریان برگشتم . در راه رفتن با خود فکر کردم که اگر ما به یکدیگر وابسته شویم چکار کنم ؟ مثل همیشه تصمیم گرفتم دیگر به سراغش نروم اما باز هم به چهاردهم ماه که می رسید دلم هوس رفتن می کرد . میدانستم که این دیدار ها به ضرر هر دوی ما تمام می شود اما چه می شد ؟ شرایط پذیرفتن بچه زدن خانه یا زمینی به نام او و دادن حقوقی ثابت ، اگر زنو شوهری بچه دار نمی شدند برگه پزشک و اگر مجرد بود بالاتر از چهل سال سن داشته باشد و شرایط های دیگر مثل نداشتن سابقه کیفری و... که این شرایط شامل حال من نمی شد. با این که من فارغ التحصیل شده بودم و برای خود دبیر دبیرستان دخترانه و پسرانه بودم اما خیلی زیاد دلم هوس رفتن به شیرخوارگاه را می کرد .یک روز که خیلی شدید در فکر علی بودم با من از شیرخوارگاه تماسگرفتند و گفتند که علی را می خواهند به جای دیگری انتقال دهند چون دیگر شیر خوار نیست ، به بهزیستی یا شاید خانه کودکان و یا مراکز دیگر . اگر بگویم دنیا روی سرم خراب شد دروغ نگفتم .ساعت ها گریه کردم و آهنگ غمگین گوش دادم .جدایی من و علی هم مثل هر دوستی و رفاقتی تمام شده بود . اما من باز هم هزینه هایش را تقبل می کردم بدون آنکه دیگر بتوانم ببینمش و تنها چیزی که از او داشتم چند فیلم کوتاه و تعدادی عکس بود که این ها خود باعث درد بیشتر من می شدند . نگران بودم نگران فرزندی که فرزندم نبود ، نگران بچه ای که از من بود از من نبود . سخت بود خیلی سخت . جدایی در هر چیزی سخت بود . جدایی از حسام با تمام نامردی اش . جدایی از پدر و مادرم به مدت چهار سال . جدایی از دوستان چهار ساله ام در خوابگاه . جدایی ابدی از علی کودک نوپایی که مشخص نبود پدر و مادرش چه کسانی اند و این این جدایی از همه دلهره آور تر بود.
  4. Salar

    اینم تحقیق من هموفیلی ، بیماری صعب العلاج
  5. Salar

    هموفیلی‎‌‌‎‌‎‌ ‎ دردهایی از جنس خاص/ کودک ۳ ساله‌ای که بیماری امانش را بریده گزارشی از بیماری‌های مزمن و صعب العلاج که امروز هزینه‌های بسیار سنگینی بر خانواده، جامعه و نظام سلامت تحمیل می‌کند، ارائه شده است، بیماری که در قزوین کودک سه ساله را به تخت بیماری کشانده است. به گزارش کودک پرس ، بیماری‌های مزمن و صعب‌العلاج از گونه بیماری‌هایی است که امروز هزینه‌های بسیار سنگینی بر خانواده، جامعه و نظام سلامت تحمیل می‌کند و این بیماری‌ها با بی‌تدبیری و شیوه نادرست زندگی رو به افزایش است. از جمله این بیماری‌ها می‌توان به تالاسمی، هموفیلی و بیماری نارسایی کلیه، مولتیپل اسکلروزیس (MS) (ام اس) و غیره اشاره کرد که بسیاری از این بیماری‌ها قابل درمان نیست و باید با روش‌های مداخله گرانه برای کنترل آن‌ها گام برداشت. روش‌های نوین در تشخیص، کنترل، درمان و مداخلات جامعه نگر در زمینه غربالگری و بیماریابی در راستای کاهش بار این بیماری‌ها از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بوده که امروز در دنیا و کشور قابل مشاهده است. در انواع بیماری‌های خاص می‌توان به بیماری هموفیلی اشاره کرد، هموفیلی اختلالی نادر بوده و فردی که به این بیماری مبتلاست، پس از آسیب و جراحت، در مقایسه با افرادی که انعقاد خون در آن‌ها به‌طور طبیعی صورت می‌گیرد، به مدت طولانی‌تری دچار خونریزی می‌شود. هموفیلی یک اختلال خونریزی دهنده ارثی است و افراد مبتلا به این بیماری به دلیل سطح پایین یا عدم وجود پروتئین‌هایی به نام فاکتورهای انعقادی، قادر به متوقف کردن روند خونریزی نیستند. مهدی، کودک سه ساله قزوینی است که یکی از قربانیان این بیماری بوده و مادر آن رنج بسیاری را تحمل می‌کند. * آرزوی هر مادری سلامتی فرزندش است در حیاط مدرسه معلمی را دیدم که با عشق، دانش آموزان را نظاره می‌کرد وقتی پای صحبت‌های وی نشستم بغضی در گلویش سنگینی می‌کرد، او از فرزند سه ساله خود که به بیماری هموفیلی مبتلا است، برایم گفت. این مادر قزوینی ادامه داد: وقتی فرزندم مهدی به دنیا آمد، بعد از چند ماه از تولد او، به‌طور اتفاقی خراشی در قسمتی از بدنش به وجود آمد که همراه با خونریزی بود و این خونریزی متوقف نمی‌شد که با مراجعه به پزشک متوجه شدیم مهدی به بیماری هموفیلی مبتلا است. وی افزود: در آن روزها فکر می‌کردم شاید نتوانم با بیماری مهدی کنار بیایم چراکه پزشک با توضیح این بیماری و دادن راهکاری درست، امید را به من داد تا بتوانم بیشتر مراقب فرزندم باشم. این معلم قزوینی تصریح کرد: با توجه به اینکه افراد هموفیلی داروی خاصی مصرف نمی‌کنند اما باید از آن‌ها مراقبت کرد چراکه با یک ضربه و یا خونریزی کوچک، مشکلات بسیاری را متحمل می‌شوند و در چنین مواقعی باید فاکتور به آن‌ها تزریق شود. مادر مهدی عنوان کرد: با راهنمایی مسئولان، برای فرزندم مهدی، دفترچه بیمه بیماران خاص تهیه کردم که در صورت اتفاق ناخوشایند برای آن و یا با بستری شدن در بیمارستان هیچ‌گونه هزینه‌ای را متحمل نشویم. وی مطرح کرد: با توجه به اینکه فاکتور هفت و هشت هزینه بالایی دارد، این فاکتور به صورت رایگان به دست بیماران هموفیلی می‌رسد. این مادر قزوینی یادآور شد: به‌طور دائم باید از فرزندم مراقبت کنم چراکه با کوچک‌ترین مشکل خونریزی بند نمی‌آید و طی چند روز اخیر با بستری شدن مهدی هزینه بیمارستان ۲۵ میلیون تومان می‌شد که تمام هزینه‌ها از سوی بیمه بیماران خاص پرداخت شد. وی با بیان اینکه این افراد در سنین بالا می‌توانند به رشد و شکوفایی برسند، افزود: بسیاری از خانواده‌ها در تهیه دارو و درمان فرزندان خود که دارای بیماری خاص و صعب‌العلاج هستند، عاجز بوده که امیدواریم مسئولان در این زمینه تدابیر لازم را بیندیشند تا شاهد رشد و شکوفایی آن‌ها در جامعه باشیم. مادر مهدی سه‌ساله در پایان درد دل‌های خود گفت:‌ آرزوی هر مادری سلامتی فرزندش است و من هم از خداوند متعال سلامتی فرزندم را خواستارم. * تحت پوشش ۲۱۴ بیمار خاص قزوینی در سازمان بهزیستی معاون امور توان‌بخشی اداره کل بهزیستی استان قزوین در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در قزوین در خصوص بیماری‌های خاص در استان اظهار داشت: بیماری‌های خاص شامل بیماری‌های هموفیلی، تالاسمی، پیوند کلیه، دیالیز خونی، صفاقی و (ام اس) است که در استان افرادی که دارای این بیماری بوده تحت نظارت معاونت بهداشت و درمان استان قزوین هستند. راحله جاتن گفت: این افراد علاوه بر دریافت دفترچه درمان خاص از پوشش صددرصدی داروهای ایرانی هم برخوردار هستند. وی با بیان اینکه بیمارستان‌های دولتی و آموزشی خدمات درمانی تقریباً رایگان به این افراد ارائه می‌دهد، افزود: تعداد ۲۱۴ بیمار خاص استان قزوین، زیر پوشش سازمان بهزیستی بوده که از این تعداد ۱۰۹ نفر زن و ۱۰۵ نفر مرد هستند.
  6. مقدمه بیماری‌های خاص نه به بیماری‌های تالاسمی، هموفیلی و بیماری نارسایی کلیه(بیماران نیازمند به دیالیز) اطلاق می‌شود. عنوان بیماری‌های خاص برای اولین بار با شکل‌گیری بنیاد امور بیماری‌های خاص به کار برده شد. با تلاش بنیاد امور بیماری‌های خاص ، اختلالات تالاسمی ، هموفیلی و دیالیزی تحت عنوان "بیماری‌های خاص" به تصویب قانونی رسید. اگرچه در علم پزشکی رایج ، تعریفی تحت عنوان بیماری‌های خاص وجود ندارد. ویژگی‌های بیماری‌های خاص را به‌طور کلی میتوان شامل: سختی درمان ،هزینه بالای درمان و شیوع کم بیماری در کشور دانست. قابل ذکر است که بیماری هایی با ویژگی فوق در کشور‌های مختلف و حتی ایران با نام بیماری‌های نادر نیز شناخته می‌شوند. اما همان طور که ذکر شد در ایران بیماری‌های تالاسمی، هموفیلی و دیالیز منحصرا با نام بیماری‌های خاص شناخته می‌شوند.هزینه این بیماری‌ها کاملاً به صورت رایگان است و تحت پوشش بنیاد امور بیماری‌های خاص انجام می‌شود. البته بیماری‌های سرطان ، MSوEB نیز در گروه بیماری‌های صعب العلاج قرار می‌گیرند که بنیاد بیماری‌های خاص از این بیماران نیز حمایت کرده و خدمات درمانی ، آموزش و... را به آنان ارائه می‌دهد. تالاسمی تالاسمی نوعی بیماری کم خونی وراثتی است که به دلیل نقص در ساخت هموگلوبین رخ می‌دهد.بیماری تالاسمی دو نوع آلفا و بتا دارد. این بیماران احتیاج به دریافت فراورده‌های خونی دارند. هموفیلی هموفیلی شایعترین اختلال خون ریزی دهنده ارثی است . این بیماران دجار خونریزی‌های مکرر می‌شوند و احتیاج به دریافت فاکتور‌های انعقادی دارند. اختلالات مفصلی از مهمترین مشکلات این بیماران است. دیالیز دیالیز نوعی درمان است که برای بیماران دچار نارسایی کلیه استفاده می‌شود .دیالیز دو نوع خونی و صفاقی دارد
  7. Salar

    اینم تاپیک پزشکی https://forum.98iia.com/forum/64-روانشناسی-و-پزشکی/ تحقیق ها رو اینجا به اشتراک بگزاریم . ممنون از شما ...
  8. Salar

    تا به حال شده بخوای یازیگر شی اما نتونی ؟ دیگر نگران نباشید این شما و این هم نمایشنامه بازیگری چرندو پرند در سایت ۹۸ایا . بازی به این صورته که من یه قسمتی از نمایشنامه رومیگم بعد شماها یه سری نقش توش بازی میکنید ، نمایشنامه درباره شاه و پری و دیو و آدم هر نقشی که میدونید نیاز هست، می باشد . یعنی چی ؟ یعنی یه نفر میاد میبینه توی نقش ها یه نقشی کمه خودش میشه نقش جدید و بازی رو ادامه میدیم این نمایشنامه سر داره اما ته نداره ، نفری بعد پست نفر بعدی رو در نقش کسی دیگه ادامه می ده ، با اومدن نقش جدید به سمت نقش جدید میریم ـ و امیدوارم بتونید جوری ادامه بدید و چرت و پرند بگیم که خودمون از خنده ریسه بریم . من که نقش شاه رو بازی می کنم . یه وزیر میخوایم کی وزیر میشه ؟
  9. سلام خدمت اعضای هیت مدیره لطفا اگر صلاح میدونید بخش تست های روانشناسی رو کنید پزشکی و روانشناسی . @m @samanehaminian69 @maede._.tz
  10. Salar

    اره دانشگاه ؟
  11. Salar

    هنوز به واسط دوره دانشگاه نرسیده بودم که سر و کله خاستگار ها پیدا می شد و من با تماس های مکرر مادرم مواجهه می شدم . اتفاقا اکثرا آن ها از خانواده های با اصالت و تقریبا پولدار بودند : مادرم: حنانه مادر کی می تونی بیای ،خونواده فضلی اومدن خاستگاریت فرش فروشه یه مغازه ای داره از این ور تا اون ورش ناپیدا ، اگه میتونی تا اخر اون هفته شده یه ساعت بیا وبرو .. من: مامان جان ،من الان وسط امتحانای میان ترمم اگه یه ساعت وقت اضافه هم بیارم می خوام بخوابم ،بعد تو میگی پاشم الکی ۳۰۰کیلومتر راه رو بیام واسه یه ساعت ؟ نمی شه مادر من اولا امتحان دارم بعدش مگه من نگفتم تا این چهارسال تموم نشده اسم کسی رو نیار . مادرم: حنانه این یکی فرق داره ،اگه بدونی چه پسریه خوش قدو بالا خوش تیپ .. من :مادر من دفعه پیشم گفتی پسر احمدی چه پسری چه وجناتی چه بر و رویی به هزار زور منو به بهونه خرید لباس بردی ، کچل بود . مامانی من تا این چهارسال تموم نشه نمیتونم به هیچ چیزی جز درس فکر کنم ، دو روز بعد باز نگی یکی دیگه اومد چه پسری ،گل پسره بیا بهش بله بده . مادر: حنــــا.... -: مامان، آخه کدوم پسری میزاره زنش چهار ماه پنج ماه ازش دور باشه ؟ منم اومدم گفتم بله، میزاره بیام تهران؟ اونم به مدت چهارسال ؟ من نمی دونم دیگه باید چجوری بگم ، من یا باید قید درسمو بزن بیام بگم هرچی شما میگی یا این که شما بزارید من درسمو بخونم .باور کنید من فارغ التحصیل شدم بازم خاستگار میاد ،قول میدم نتُرشم . اگر به مادر من بود با همان خاستگار اولی که آمده بود جواب بله داده بود، اما این فقط محدود به خانواده ام نمی شد . یک بار همه دانشجویان رتبه بالای کنکور در رشته تربیت معلم به دیدار رهبر رفتیم ، این مراسم دیدار رهبر برای دانشجویان تازه وارد هرسال برگذار می شود و ما از نزدیک با رهبر ملاقات کردیم . من عکس رهبر را روی کلاه حجابم سنجاق کردم و و دوربین هم روی من بزرگنمایی کرد و در تلوزیون در شبکه خبر نشانم دادند ، از آن روز به بعد حتی در دانشگاه هم خبر از عاشقان دلخسته می آورند . گرچه دانشگاه ما از پسران جدا بود اما گاهی در جشن ها و مناسبت ها هر دو دانشگاه حضور داشتند . نمی خواهم بگویم از زیبایی چیزی کم ندارم ،البته که منم عیب هایی دارم اما اخلاق و رفتار و محجبه بودن نه به صورت افراطی در حد معمول مرا در نظر دیگران مخصوصا پسر ها زیبا نشان می داد . در دانشگاه دوستان زیادی نداشتم با بیست و دو نفر دوست بودم که از بین این بیست و دو نفر با پنج نفر صمیمی بودم ،یکی از دوستانم ترکمن بود و با من رقص ترکمنی یاد می داد ،اتفاقا رقص بسیار زیبا و خیلی سختی هست . یکی دیگر از دوستان اهل سیستان بود و او اتفاقاتی را که در شهرش اتفاق می افتاد برای ما تعریف می کرد در کل سخن دان خیلی خوبی بود . دیگری اهل ایلام بود و دیگری اهل جنوب ،اخرین نفر اهل شیراز . همه ما در یک اتاق بودیم و لحظات خیلی خوبی داشتیم ، در کنار این لحظات گاهی دلمان برای خانواده مان هم تنگ می شد و این دوری را تلخ تر می کرد . محیط خوابگاه ، شامل باشگاه پارک ، سالن ورزشی و دوچرخه سواری بود . هم درس بود هم تفریح و گاهی در طول ترم سه بار به اردو های علمی می رفتیم و تنها گردش ما اردو های علمی نبود بلکه زیارت ها هم بودند .
  12. Salar

    منم ممنونم از شما ، دوست موست نداری بیاد تو اون تاپیک از بس گفتمه خسته شدم
  13. Salar

    من یه گروه نویسندگی زدم چراکسی عضو نمیشه ؟ من توی اون گروه فعالیت نمیکنم خیالتون تخت ، برین عضو شین مدیر انتخاب کنید بیاین رقیب گروه ما بشین ، فعالیت کنیم محیط دوستانه ایجاد کنیم ، یکم هیجان بخرج بدیم ، همش سرگرمی ،تایپ رمان ، چت !!! خسته نشدین ؟
  14. Salar

    عاشقشم 😍😍😍 طلا؟
  15. Salar

    نه یه کیف پر پول ؟
×