رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Y.B

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    490
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

261 Excellent😃😃😃😃

درباره Y.B

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 2 بهمن 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

320 بازدید کننده نمایه
  1. عزیز اول اینکه زمان پارت گزاریتو معلوم کن دوم اینکه مقدمت باید در صفحه ی اول رمانت زیر خلاصه باشه نه تو یه دیدگاه جدا! انقدر زیاد از علامت ! استفاده نکن ، یه سری جاها علامت ! گزاشتی در صورتی که متنت رو خراب کرده و باید از علاعم دیگه جای اون استفاده می کردی در پایان جملاتت چرا اتقدر از " ..." استفاده کردی؟ اون زمانی استفاده میشه که یا جمله مفهومی و حسی باشه یا اینکه مثلا یکی داره حرف میزنه و وسط حرفش یکی دیگه بپره مثلا : -بس کنی دیگه ای با... -ساکت! اینجوری باشه بعد اینکه نوشتی : یه ددقه خفه شید... وا این کاملا غلطه با زبان گفتاری مرا نوشتی باید بنویسی : یک دقیقه خفه شید! ، اینجا هم جای علامت تعجب ... گزاشتی که اشتباهه و بهت گفتم جای فعلت اشتباهه: چند تا سایه اومدن توی کوچمون : باید بنبنویسی : چندچند تا سایه توی کوچمون اومدن ویرگول رو رعایت کن ،این علامت برای مکث خواننده و جدا سازی جمله ها استفاده میشه ولی اصلا ازش استفاده نکردی و رمانت ناخوانا شده توی پارت اول نوشتی ساعت ۸ : عددعدد نباید بزاری و بنویس : ساعت هشت و...
  2. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    49 با ذوق به گل بانو نگاه می کردم ، ایول! مهشید اومد ، اومد تا من رو نجات بده! ارمین برگشت و سوالی من‌ رو نگاه کرد ، لبخند پیروز مندانه ای زدم ، اخم کرد و سمت در رفت ، دنبالش راه افتادم و از اتاق خارج شدیم ، سمت پله های رفتیم که به مهشید و مرد کنارش نگاهی کردم ، خودش بود... مهشید یه چشمک بهم زد ، با آرامش بهش لبخندی زدم ، می دونستم ترکم نمی کنه ، به اون مرد چشم دوختم ، سالها بود که ندیده بودمش ، مرد نسبتا قد بلند که سیبیل های کوتاهی داشت و کت و شلوار مناسبی پوشیده بود ، چقدر چاق شده بود ، البته نسبت به آخرین باری که دیدمش... ارمین پایین رفت ، رو به روش ایستاد و به جفتشون نگاهی انداخت ، مهشید رو به ارمین کرد و گفت : -بزارید معرفی کنم... رو به مرد کرد و با دستش به ارمین اشاره کرد : -ایشون اقای آرمین مجد هستن ، برادر آریا نامزد فوت شده ی دلارام و بزرگ این روستا... بعد با آرامش تمام و پیروز مندانه رو به ارمین کرد و بعد به مرد اشاره کرد : -ایشون هم آقای محمد ایزدی هستن ، عموی دلارام... ارمین کپ کرد ، مات به عمو نگاه کرد ، بعد از چند ثانیه به خودش مسلط شد و دستش رو دراز کرد : -خوشبختم آقای ایزدی... عمو هم متقابلا همون کار رو کرد : -همچنین... به ارمین نگاه عمیق تری انداخت: -فکر کنم باید راجب چند تا مسئله صحبت کنیم... ارمین سریع از سر راهش کنار رفت و دستش رو پشتش گزاشت و به جلو متمایلش کرد : - بله حتما...بفرمایید بالا...شرمنده زودتر نگفتم... عمو بی میل بالا رفت و پس از تی کردن راهرو وارد اتاق ارمین شد ، ثانیه ی آخر ارمین سمت من برگشت و خنثی نگاهم کرد ، بعد در اتاق رو بست ، سریع سمت مهشید برگشتم و پریدم بغلش... -افرین مهشید آفرین... -خواهش می کنم... -می دونستم از پیش بر میای...می دونستم...راحت شدم مهشید...نجات پیدا کردم‌... -بجنب سریع بریم اتاقت! نگاهش کردم : -برای چی؟ -مگه نگفته بودی که صداها واضح میان؟ - وای راست میگی... سریع دستشو کشیدم و وارد اتاق شدیم...
  3. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    48 ********************* دلارام : ********************* به افق خیره بودم و داشتم برای خودم فکر می کردم که صدای باز و بسته شدن در به گوشم خورد ، سمت در برگشتم که ارمین رو وسط اتاق دیدم ، یعنی چی؟ اخم غلیظی کردم و گفتم: - بلد نیستی در بزنی؟ داد بلندی کشید : -ساکت ببینم! متعحب نگاهش کردم ، ارمین چش بود؟ دوباره اخم کردم و گفتم: - با اجازه ی کی روی سرم داد می کشی؟ - با اجازه ی خودم! -اجازه ی من‌ مگه دست توعه؟ -پس دست کیه؟ عجب پررویی بود ، جوری رفتار می کرد انگار صاحب اختیار منه! - مهشید کجاست؟ مات شدم ، الان چه جوابی باید بهش می دادم؟ -ام...مهشید... - اره مهشید! -ام...مهشید که اصلا اینجا نبود ، کی بهت گفته مهشید اینجا بوده؟ - فکر کردی من خرم؟ راست می گفت ، چه جواب مسخره ای داده بودم ، عالم و آدم مهشید رو دیدن ولی گفتم نیست ، عصبانی داد کشید: -جواب منو بده میگم! -رفت... -کجا؟ -نمی دونم... -مگه الان نگفتی اصلا نیومده؟ -چرا ولی... - دلارام مثل آدم جواب من رو بده ، مهشید الان کجاست؟ نمی دونستم چه جوابی بدم ، توی جواب گیر کرده بودم که در زده شد و ارمین اون سمت برگشت ، نجات پیدا کرده بودم و داشتم به جواب فکر می کردم ، ارمین بلند گفت : -بیا تو! گل بانو آروم در رو باز کرد و وارد شد ، ارمین عصبانی گفت : - چی شده؟ -راستش... - بگو دیگه! - یه خانوم و یه آقا اومدن که... -خانوم و اقا؟ - بله آقا، اون خانومه هم همونیه که دیشب اینجا اومد و بهتون گفتم...
  4. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    47 ********************* دلارام : ********************* سریع اومدم تو اتاق و در رو پشت سر خودم بستم ، خودم رو روی تخت انداختم و محکم به بالش مشت زدم ، +نامرد نامرد نامرد! جیغ بلندی کشیدم بالش رو برداشتم و محکم پرتش کردم توی دیوار +بمیری ارمین بمیری! اَه! رفتم دم پنجره و به بیرون نگاه کردم ، داشتن سر تا سر حیاط رو چراغونی می کردن ، میوه ها رو توی حوض گوشه ی حیاط می شستن ، شیرینی ها رو توی تنور کوچیک کنار ایوان می پختن ، غذا ها و مواد اولیه رو داشتن کم کم توی آشپزخونه ردیف می کردن ، اسب ها رو آموزش می دادن و بهشون یونجه می دادن ، گوسفند ها تازه از چرا برگشته بودن و داشتن می رفتن توی طویله ، چند نفر بیجارکار هم داشتن توی شالیزار کار می کردن و برنج می کاشتن ، خانم بزرگ هم مثل همیشه وسط حیاط مونده بود و داشت امر و نهی می کرد ، این صحنه های ناب محلی رو می دیدم خوشم می اومد ولی دلم سنگین بود ، آروم زمزمه کردم : -لعنتیا...خدا ازتون نگذره... به افق که با نور درخشان خورشید طلایی شده بود نگاه کردم ، -من اینجا نمی مونم... این مشکل فقط یک کلید داشت... مهشید... ******************* ارمین : ******************* بعد از اینکه دلارام رفت بالا رفتم حیاط تا به امور عروسی رسیدگی کنم و زیر نظرشون بگیرم که گل بانو رو دیدم -گل بانو - بله اقا؟ -گفتی دیشب کی اومده بود؟ -یه خانمی که همین خود دلارام خانم بودن و موهای بوری هم داشتن... عصبانی دستی توی موهام کشیدم ، مشخص بود خود مهشیده -الان کجاست پس؟ -نمی دونم آقا بخدا اون خانم دیشب اومدن پیش دلارام خانم من نمی دونم کی رفتن... عصبانی داد بلندی کشیدم : - اینجا یعنی انقدر بی صاحابه که هرکی دلش خواست میاد تو هرکی دلش خواست میره بیرون؟ -اقا بخدا... -ساکت!برو ببینم! گل بانو سریع رفت ، دستی به صورتم کشیدم ، معلوم نبود دلارام دوباره داره چیکار می کنه ، عصبانی آروم زمزمه کردم : - دلارام...دلارام...دلارام... برگشتم و با عصبانیت سمت اتاق دلارام رفتم
  5. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B

    اره عزیز همین الان رفتم تا پارت ۴ رو ویرایش کردم ، بازم مرسی
  6. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B

    سلام عزیز ، باش برای دیالوگ ها و علائم نگارشی حواسم نبود پاک یادم رفته بود مرسی از نظرتون از این به بعد رعایت میکنم ❤
  7. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    46 *************** ارمین : **************** با این رفتارهایی که دلارام می کرد می خواستم بگیرم خفش کنم ، این اردین هم که هیچ وقت آدم بشو نبود ، باید حال این دختره رو می گرفتم ، در حال کشیدن نقشه برای این کار بودم که چیزی توجهم رو جلب کرد... مهشید کجاست؟ حواسم پرت مهشید بود ، مگه دیشب گل بانو نگفت که اومده؟ پس کجا بود؟ هم باید می فهمیدم مهشید کجاست و هم از این قضیه می تونستم حال دلارام رو بگیرم ، رو به دلارام گفتم : -مهشید کجاست؟ خانم بزرگ توجهش به حرف من جلب شد و اردین خیلی سریع با چشم های براق مثل گربه به من نگاه کرد ، حرف دختر که می شد عادت داشت این جوری بشه ، انگار نه انگار فردا عروسیشه ، پرسید : -مهشید جدیده؟ نگاهی چپ بهش انداختم ، این پسره کی می خواست آدم بشه؟ دلارام با این حرفم خشک شده مات من شده بود ، یه جای کار می لنگید ، از طرفی هم انتظار نداشت که من از مهشید بپرسم ، اخم کوچیکی کرد و رو به من گفت : -مهشید خانم! لبخند کوچیکی زدم : - نه مهشید بهتره! یعنی دلارام خون خونش رو می خورد ، خودش رو به نشنیدن زد و گفت : -مهشید؟ -آره... -مهشید که اصلا اینجا نبود... -پس گل بانو چی میگه؟ -چی میگه؟ -میگه مهشید دیشب اینجا بود... -خیر نبود... اخم غلیظ تری کرد و ادامه داد : -حالا می خواین بگم بیاد خدمتتون! با خنده ی کوچیکی کنار لبم گفتم : -حتما بگو بیاد! عصبانی از میز پاشد و رفت بالا ، خانم بزرگ اعتراضی داد زد : -کجا دختر! بشین ارباب هنوز تموم نکر... بین حرفش پریدم : -ولش کنین خانم بزرگ نمی خواد ، شما هم کار دارین برین خانم بزرگ آروم بلند شد و به حیاط رفت تا کارهای عروسی رو زیر نظر بگیره ، بعد از خالی شدن میز اردین سریع با اشتیاق سمت من خم شد و پرسید : - مهشید کیه؟ حوله ی روی دوشم رو برداشتم و سمتش پرت کردم ، -خجالت بکش اردین برو بالا! با خنده سمت پله ها رفت : - من که بلاخره می فهمم! سریع بلند شدم که فرار کرد سمت اتاقش و در رو بست ، دستم رو روی چشمام گزاشتم ، -چی کنم از دست شماها... دوباره رفتم تو عمق فکر ، مهشید کجا بود؟
  8. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    45 موهام رو از پشت روسریم آوردم جلو و روی شونم انداختم ، ارمین داشت زیر چشمی به من نگاه می کرد و تمام حرکتام رو زیر نظر داشت ، اردین بعد از گزاشتن اولین لقمه توی دهنش چاییش رو برداشت که با یه لبخند دلربا رو به اردین کردم و با ناز گفتم : -آردین؟ آردین بدبخت بعد از شنیدن صدام لقمه پرید تو گلوش و چایی ریخت رو لباسش ، با دهن پر و با سرفه داد زد : -آخ...سوخ..تم! -وای اردین چی شد؟ دستم رو بردم پشت بلوزش و زدم پشتش ، با این حرکت دیگه ارمین نتونست خودش رو کنترل کنه ، لقمه ای که گرفته بود رو با عصبانیت روی سفره پرتاب کرد و محکم تمام حرصش رو روی اردین خالی کرد ، اردین سرفش قطع شد و فریاد زد : -آخ! ارمین محل نزاشت و دوباره لقمش رو برداشت ، اردین بدبخت یه لقمه ی دیگه برای خودش گرفت و گزاشت تو دهنش که دوباره همونجوری با ناز گفتم : -اردین؟ آروم و با چشم های درشت برگشت سمت راست و من رو نگاه کرد ، با دهن پر و صدای گرفته آروم گفت : -بله؟ -میشه اون شکر رو بهم بدی؟ با صدای نازک تر از قبل و مثل بچه ها گفتم : -دستم نمی رسه اخه... ارمین و خانم بزرگ تمام مدت داشتن مارو زیر چشمی نگاه می کردن ، اردین همون جوری موند و زل زد به من ، مثل یه ربات برگشت و اون شکر رو برداشت و بهم داد ، -مرسی... ارمین با عصبانیت سر هر لقمه نون رو می کند و نصفه ی باقی مونش رو روی میز پرت می کرد ، چنان با عصبانیت اونم با اون چاقوی تیز پنیر رو بر می داشت و توی نونش می زاشت گفتم الان دستش رو میبُره ، حقته ارمین خان ، به خوردن چایی خودم مشغول بودم که با صدای ارمین میخکوب شدم...
  9. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    44 سریع سمت عمارت دویید و خواست بره توی اتاقش که محکم به دلارام خورد ، دلارام با دیدن اردین اونم با اون وضع جیغ بلندی کشید ، اردین عصبانی داد زد : -بابا لخت نیستم که! با این جملش همه همزمان خنده ی بلندی کردیم ، خودشم حتی خندش گرفته بود ، سریع رفت تو اتاقش و در رو بست ، رو به نازخاتون کردم : -برو میز صبحانه رو بچین -چشم آقا رو به دلارام کردم ، با دیدنش یک ابرومو بالا انداختم... - بَه بَه، در نبود من خوش می گذره دلارام خانوم...؟ به حالت مسخره لبخند کوچیکی زد : -چرا نباید خوش بگذره؟ کمی اخم کردم ، دختره ی پررو ، دوباره لازمه که مثل قبلا حالشو بگیرم ، هنوز توبه نکرده ، آروم از پله ها پایین اومد ، بی خیال و بی توجه بهش سمت میز صبحانه رفتم... **************** دلارام : **************** ارمین اصلا بهم محل نزاشت ، شیطونه میگه جلوی این خدمتکاراش حالشو بگیرم هیچ اسم اربابی ازش باقی نمونه ، سمت میز صبحانه رفتم ، ارمین در صدر میز نشسته بود و خانم بزرگ هم کنارش ، رفتم و با اختلاف یک صندلی فاصله با ارمین نشستم ، ارمین اخم غلیظی کرد ، خانم بزرگ هم نگاه زیر چشمی به من انداخت ، منم مثل ارمین بی توجه بهشون به خوردن صبحانه ی خودم مشغول بودم که اردین با لباسای جدید از پله ها پایین اومد ، کنارم نشست و اون صندلی خالی بین من و ارمین رو پر کرد ، ارمین با عصبانیت نگاهی به اردین انداخت ، اردین متعجب از نگاهش پرسید : -چیه؟ ارمین جواب نداد ، تو دلم خنده ای کردم ، بدبخت ارمین جلوی من نمی تونست بگه چون کنار نامزدم نشستی می کشمت! اخ اخ اخ ، چه وضع خوبی ، الان وقتشه
  10. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ‌43 ********************* ارمین : ********************* تو عمق خواب بودم که یهو خیس از آب شدم ، خواب از سرم پرید ، بلند شدم و هاج و واج به اطراف نگاه کردم که اردین رو با یه پارچ آب یخ خالی جلوم دیدم ، نگاهی به خودم انداختم ، سر تا پا خیس از آب بودم و تمام لباس هام به تنم چسبیده بود ، داشتم قندیل می بستم ، اردین جلوم افتاده بود و داشت از خنده ریسه می رفت ، مثل گرگ نگاهش کردم ، کم کم خندش قطع شد ، بزاق دهنش رو قورت داد و سریع سمت در فرار کرد ، افتادم دنبالش ، داد بلندی کشیدم : -آردین واستا... -غلط کردم... وارد هال شدیم ، دمپایی رو از جلوی در برداشتم و سمتش پرت کردم ، -با تواَم... -آرمین جون مادرت... یه دمپایی دیگه برداشتم ، -رو من آب یخ خالی می کنی ها؟ عصبانی دمپایی رو سمتش پرت کردم ، محکم خورد تو سرش و داد بلندی کشید : -آخ! -آردین بمون میگم یکم بزنمت دلم خنک شه بمون ... سریع سمت در دویید و بعد از پوشیدن دو جفت از دمپایی فرار کرد ، آخرین دمپایی هم برداشتم و سمتش پرت کردم ، - تو روحت اردین... وقتی دید دنبالش نمیام سرعتش رو پایین تر کرد و برگشت سمت من ، بلند داد زدم : -تو اینجا بر نمی گردی نه؟ در حالی که آروم عقب عقب می رفت داد زد : -نه! سریع بعد از این دادش پاش به سنگ گیر کرد و از پشت محکم خورد به در طویله و افتاد زمین ، در طویله باز شد ، بعدش سریع جیغ چند تا از دخترای کُلفَت بلند شد و در با صدای محکمی بسته شد ، -وا چتونه مگه روح دیدین... نگاهی به اردین انداختم ، یه رکابی و شلوارک پوشیده بود که تمام موهای تنش معلوم بود ، با دمپایی هایی که یکی سفید و یکی دیگه زرد بودن... سریع داد زدم : -خاک بر سرت آردین بیا تو عمارت! -چرا؟ -یه نگاه به خودت بنداز! با دیدن خودش که با شلوارک وسط حیاط مونده بود سریع چشم هاش درشت شد ،سریع پاهاش رو ضربدری گزاشت که مثلا پاهاش معلوم نباشه و مثل این دخترا با دستاش بدنشو پوشوند ، در اوج عصبانیت با دیدن این لحظه از خنده منفحر شدم و خنده ی بلندی سر دادم ، خودشم خندش گرفته بود ، با خنده داد زد : -ببین آرمین تقصیر توعه ها همش! با خنده گفتم : - بیا تو به اندازه ی کافی بقیه رو ترسوندی مترسک.‌‌..
  11. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    42 ********************* دلارام : ********************* شب با صدای بیش از اندازه بلند جابه جایی وسایلا و داد و بیداد خانم بزرگ از خواب بیدار شدم ، نگاهی به مهشید که کنارم دراز کشیده بود انداختم که دیدم بیداره و بلند شده تا کش موی سرش رو از بالای بالشش برداره ، -دلارام بیرون چه خبره؟ -نمی دونم... به ساعت نگاه کردم ، یک شب بود ، کمی فکر کردم ، مگه مراسم خواستگاری تموم نشده بود پس... اتفاقی که فردا قراره بیوفته به ذهنم حجوم آورد... فردا عقد برگزار می شد... نگاهی به مهشید انداختم ، آروم زمزمه کرد : -چیه؟ -مهشید فردا... نتونستم جملم رو کامل کنم ، خودش فهمید که فردا چه خبره ، مشت محکمی توی بالش کوبید و داد زد : -لعنت بهت ارمین... سریع سمتش پریدم و دهنش رو گرفتم ، -هیس ، مهشید ساکت از دیوار می شنوه... -به جهنم بزار بشنوه اصلا برای همین گفتم... سریع بلند شد ، موهاش رو بست و سمت در رفت ، - مهشید کجا میری... -پیش ارمین... - هیع وای! مثل برق گرفته ها دنبالش دوییدم و محکم در رو که نصفه باز کرده بود تا بره بیرون رو بستم ، -چته دیوانه... - نه نرو مهشید اینا دوست و دشمن نمی شناسن به قرآن ، من که دیشب برات تعریف کردم چه بلایی سرم آوردن... -بابا نمی خوام برم بزنمش که ، می خوام برم باهاش حرف بزنم... - نه بخدا من برا همین حرف رفته بودم اینا جنبه ندارن ولش کن... -پس می خوای اینجا منتظر بمونی تا فردا بیان آرایشت کنن بری بله بگی؟ - نه! -پس از سر راهم برو کنار... -راه دیگه ای هم هست... متعجب به من نگاه کرد ، -چه راهی... -یه راهی که مطمعناً جواب میده ، فقط باید بهم کمک کنی... دستش رو گرفتم ، روی تخت نشوندمش و همه ی نقشم رو با صدای آروم بدون اینکه کسی بشنوه براش توضیح دادم...
  12. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    41 با دیدن نامه دهنم باز موند ، وای چقدر خوش خط بود ، همچین خط قشنگی تو عمرم ندیده بودم ، به بالای نامه نگاهی انداختم : "به نام عشق" ذوق زده نامه رو آوردم پایین و جیغ کوتاهی کشیدم ، با خنده زمزمه کردم : -وای خدا... دوباره با اشتیاق به چند سطر اول نگاهی انداختم : "چه نادانند آن مردمی که گمان می‌ برند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می‌ آید ! عشقِ حقیقی آن است که زاده‌ی سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود ، در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمی‌ رسد ... من عاشقي را ، از خدا ياد گرفتم همان لحظه كه گفت : صدبار اگر توبه شکستی بازآ... طولش نمی دهم چرا که عشق ، روشن و مختصر است من هلاک کسی چون توام که روزي از راه برسد... من نمی‌ خواهم کسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین... چگونه باش و نباش... من فقط دلم می‌ خواهد ، کسی بیاید که با او دیوانه ی بهتری باشم ، همین... حال بگو به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام دل تو را می طلبد... و دیده تورا می جوید...؟ ذوق زده برگه رو پایین آوردم و روی قلبم گزاشتم ، نفس عمیقی کشیدم تا به خودم بیام ، آروم و با ذوق زمزمه کردم: -لعنتی سرم رو پایین آوردم و با اشتیاق به خوندن سطر های بعد ادامه دادم : "کاش ممنوعه نبودی... آن وقت آنقدر سیر در آغوش می کشیدمت که یادم برود دوری ، که یادم برود نیستی ، تو نمی دانی اما فاصله می تواند از هر مخدری کُشنده تر باشد... تو بیا مست در آغوش من... و دل خوش دار ؛ مستی تو با بغلت هر دو گناهش با من..." دوباره برگه رو پایین آوردم ، سرم رو توی بالش فرو بردم و با خنده و ذوق زده جیغ کشیدم : -این چی میگه؟ با خنده و دراز کش نامه رو بالای سرم اوردم و به خوندن ادامه دادم : "آنچه از ناخنِ غم ... با دل ما کرد فراق... بیستون را به جگر... تیشه‌ی فرهاد نکرد... من به چشم های بی قرار تو قول می‌ دهم ریشه های ما به آب و شاخه‌ های ما به آفتاب می‌ رسد ، ما دوباره سبز می شویم... نامه ای از مجنون به لیلی..." برگه رو پایین آوردم ، بلند شدم و چند بار با ذوق روی تخت پریدم ، -وای خدا... بلند شدم ، سر پا موندم و سرم‌ رو گرفتم ، -وای خدا... با گونم دست زدم ، داغِ داغ بود ، سریع سمت آیینه رفتم که دیدم لپام قرمز شده ، خنده ای از قیافه ی خودم کردم که صدای قدم های نازخاتون رو از بیرون در شنیدم ، سریع نامه رو توی کشو انداختم و خودم رو به خواب زدم
  13. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B

    سلام مرسی بابت وقتی که گزاشتید عزیز جلد رو سفارش دادم و الان میزارم حواسم نبود😂 عزیز در مورد سیر رمان بله همه درسته ولی من به یه دلیلی مجبور بودم که زیاد در مورد مرگ آریا توضیح ندم پون اصلا مرگی در کار نیست! این در آینده ی رمان مشخص میشه...❣ در مورد فضاسازی هم این اتفاق در واقع افتاده ، افراد زیادی هستن که بخاطر این کل کل های احمقانه جون خودشون رو از دست میدن❣ بله عزیز درست میگید در مورد شخصیت پردازی در آینده دقت میکنم😍 بله چشم حواسم به احساساتشان هست❣ مرسی عزیز ممنونم❤❤❤❤❤❤
×
×
  • جدید...