رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Y.B

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    573
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

387 Excellent😃😃😃😃

درباره Y.B

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 2 بهمن 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

451 بازدید کننده نمایه
  1. Y.B

    چی سرحالت میاره؟:)

    نمره فاینالم درست شه قبول کنن پاس شم اشتباه خودشون بود که بد حساب کردن ، میخوام مس فردا برگ اموزشگاه بگم بد میانگین گرفتن، این سر حالم میاره که طرز حساب کردنشون فرق نکنه و برا من درست باشه، قبول شم ، بدون نیاز به آزمون دوم و با کلی استرس
  2. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۹ پای اردین رو کشید و سمت چاله برد ، جیغ بلندی کشیدم ، آریا سمت اردین دویید ، داد کشید : -اسکندر ولش کن! ولی خان مجد ول کن نبود ، آریا که دید خان مجد ول نمی کنه ، افتاد روش و مشت محکمی توی صورتش زد ، توی صورت پدرش! خان مجد مات به آریا نگاه می کرد ، آریا چشماش از اشک پر بود ، یقش رو گرفت و با حرص فریاد زد : -تموم کنید این رسم مزخرف رو... به اردین نگاه کردم ، بهتر بود ، نمی تونستم ولش کنم ، ولی اریا حتما یه چیز می دونست ، هیچکی حواسش به من نبود ، چند قدم به عقب برداشتم و سریع سمت جنگل فرار کردم ، به تموم شدن این مراسم مجازات امیدوار بودم ، نفس نفس می زدم ، دور شده بودم ، برای بار آخر برگشتم و به آریا نگاه کردم ، مشت بعدی رو به نشانه ی تهدید بالا برد که متوجه ارمین شدم که آروم با اسلحه نزدیک آریا می رفت ، آریا مشت بعدی رو به نشانه ی تهدید بالا برد که متوجه ارمین شدم که آروم با اسلحه سمت اریا می رفت ، ارمین اسلحه رو بالا برد ، سریع جیغ بلندی کشیدم : -آریا... اما دور بودم ، ارمین در صدم ثانیه اسلحه رو از پشت روی سر برادرش فرود آورد، آریا فریاد بلندی کشید و همون گوشه افتاد ، بیهوش... خان مجد با حرص جسد آریا رو کنار هل داد و از زیرش بلند شد ، از سر آریا خون می اومد ، تمام صورتش خونی شده بود ، به ارمین نگاه کردم ، مات به آریا نگاه می کرد ، وجودم از نفرت پر شد ، با حرص به ارمین نگاه کردم ، از اعماق وجودم زمزمه کردم : -عوضی ازت متنفرم... ارمین دنبال من گشت و من رو دید ، به من نگاه کرد ، دوباره با حرص زمزمه کردم : -ازت متنفرم! برگشتم و با تمام توانم سمت جنگل دوییدم...
  3. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۸ ارمین مات به آریا نگاه کرد ، آریا خون از چشم هاش می بارید ، از بس داد زده بود لرزش حنجرش از اینجا مشخص بود، فریاد بلند تر از قبل کشید : -خانوادت رو به چی داری می فروشی ارمین! به خان بودن؟ اره احمق؟ فردا یکی بیاد دست به عشقت بزنه تو می مونی نگاهش می کنی یا دندوناش رو خورد می کنی؟ فردا یکی با نامزدت ازدواج کنه تو می مونی نگاه می کنی یا سرش رو از گردنش جدا می کنی؟! اردین و سوگل عقد نکردن ولی پیمان عشق بین خودشون بستن! بلند تر از قبل داد زد: -این پیمان صد شرف داره به اون مراسم عقد مزخرفتون! تف تو این طرز عقدتون و قانون های مزخرف قبلش! ارنجم رو گرفت و به زور از روی زمین بلندم کرد ، تهدیدانه داد زد: - این دختر الان ناموس برادر منه ، تا آخرین قطره ی خونم ازش دفاع می کنم ، اَحَّدی بهش نزدیک بشه سرش رو همینجا می زارم روی سینش! به نیم رخش چشم دوختم ، از چشم هاش آتیش می بارید ، عصبانی نفس نفس میزد ، کاملا جدی بود ، نگاهش کاملا فریاد می زد که اگه کسی به من نزدیک بشه واقعا همچین بلایی سرش میاره! تنها امید کنسل شدن این مراسم مجازات آریا بود ، همین مردی که از پشت بهش تکیه دادم و یقه هاش بازه ، بدون اینکه کسی متوجه بشه سرش رو آورد پایین و دم گوشم زمزمه کرد : -چند دقیقه بیشتر نمی تونم حواسشون رو پرت کنم ، سریع فرار کن... -ولی‌... -اردین چیزیش نمی شه... جدی ادامه داد : -فقط برو‌‌‌! پدر و خان مجد به حد مرگ عصبانی بودن ، خان مجد فریاد کشید : -باشه! متعجب بهش نگاه کردم ، ادامه داد : -اول اردین رو چال می کنم بعد میام سراغ سوگل! آریا پوزخند بلندی زد و با طعنه گفت : - نمی کنی ، اسکندر تو جونت به اون اخری بستست! خان مجد عصبانی بود ، فریاد کشید : - پس بمون و نگاه کن!
  4. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۷ سمت پدر برگشتم ، اشک هام روی گونه هام جاری شده بود ، داد زدم : - اون حالش خوب نیست! با گریه بیشتر از قبل جیغ کشیدم : -اون حالش خوب نیستتتتتت! اریا با استرس سمت ما برگشت و اومد بالای سر اردین ، علائم حیاطیش رو چک می کرد ، به پدر نگاه کردم ، شاید یبار پرتم کرده بود عقب ولی این دفعه جون اردین وسط بود ، نمی تونستم ازش بگذرم، دوباره زیر پاش افتادم ، پاش رو ول نمی کردم ، با صدای دورگه از زجه هام رو به پدر جیغ کشیدم : -پپپپدددددررررر! پدر خواهش می کنم پپپدددررر! - ولم کن سوگل! نگاهش کردم ، مغزم قفل کرد ، در یک حرکت غیر منتظره جیغ کشیدم : -من جرم اونم می کشم! پدر مات به من نگاه کرد ، خان شمس ، آریا ، ارمین ، مادر و تمام افراد خشک به من نگاه کردن ، باورشون نمی شد که چی گفتم ، با بغض گفتم : - من جرم اونم می کشم... مردم شروع کردن به پچ پچ کردن ، مادر با اشک به پدر نگاه کرد ، آرمین به خان مجد نگاه کرد ، اریا میخ من شده بود ، حتی یک لحظه هم نگاهش رو از من بر نمی داشت ، فقط با تعجب به نیم رخم زل زده بود، خان مجد به پدرم نگاه کرد و پدرم به من ، پدر سری به نشانه ی منفی تکون داد و گفت : -نمیشه سوگل! تمام امیدم نیست و نابود شد ، مات به پدر نگاه می کردم که ناگهان چند نفر من رو گرفتن و کشیدن سمت چاله ، جیغ بلندی کشیدم و تلاش کردم تا ولم کنن ، روسریم افتاده بود ، وضعم اصلا خوب نبود ، بلند جیغ کشیدم: - ولم کنین!ولم کنین!پپپدددرررر... تا جیغم تموم شد داد بلندی کشیده شد : -دست به زن داداشم نزنید بی غیرتا... آریا بود ، با دستهای قدرتمندش دو مرد رو روی زمین انداخت ، افتاد روی یکیشون و تا می تونست بهش مشت زد ، روی زمین افتاده بودم ، خواستم فرار کنم ولی نمی تونستم ، بدون اردین نمی تونستم ، ارمین سریع سمت اریا رفت و تلاش کرد تا بگیرتش اما آریا قابل کنترل نبود ، اون مرد از دهن و دماغش خون می اومد و با اریا درگیر بود ، مرد دیگه که عقب پرت شده بود سمت اریا حمله کرد ، آریا روی زمین افتاد و چند تا مشت خورد ولی از بهت دراومد و تا می تونست اون مرد رو هم زد ، ارمین دوباره سمت اریا اومد تا بگیرتش که آریا اینبار دیوانه شد ، برگشت و یه مشت خیلی محکم تو دهن ارمین زد ، ارمین به عقب پرت شد ولی خودش رو کنترل کرد تا نیوفته ، آریا داد بلندی سرش کشید : - تو چه جور برادری هستی که میزاری دست به ناموس برادرت بزنن بی غیرت ! هان؟
  5. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۶ ارمین و اردین رسیدن بهمون ، اردین کنار من افتاد ، با گریه اول به اردین و بعد به آریا نگاه کردم ، خان شمس به غرورش برخورد، اروم قدم بلندی برداشت و در یک قدمی آریا موند : -بار آخره که بهت میگم برگردی عمارت آریا... این یه تهدید بود ، همه هم می دونستن که تنبیه های خان مجد چقدر وحشت ناکه! حتی رعیت های روستای ما و کل استان ، ارمین سریع سمت اریا رفت و از پست دستش رو کشید ، رو بهش گفت : -اریا تو نباید... آریا عصبانی سمت ارمین برگشت ، دستش رو از دستش با حرص بیرون کشید و وسط حرفش داد زد ، داد بلندی که از اعماق قلبش بود ، انقدر بلند داد زد که تا دو روستا بعد هم راحت شنیده می شد : - ولم کن ارمین! اینا تا کی می خوان این کارهای چرت و پرت خودشونو ادامه بدن ، تاااا ککککییی؟؟؟ آرنج ارمین رو گرفت و با حرص سمت اردین هلش داد ، جوری که ارمین سرش برگشت و مجبور شد به اردین نگاه کنه ، ادامه داد: -نگاهش کن! خوب نگاهش کن ارمین! این همون پسریه که دیشب شوق عقدش رو داشت ، این همون پسریه که فقط بخاطر دو ساعت زودتر دیدن زنش داره مجازات می شه! فقط دو ساعت ! بخاطر یه مشت عقاید مسخره و مزحکانه این جماعت بی عقل! ببینش ارمین! داره میمیرههههه! عصبانی رو به خان مجد کرد و با صدای دورگه از عصبانیت فریادی بلند تر از قبل کشید : - من نمی زارم این اتفاق برای برادرم بیوفته! نزدیک خان شمس شد ، با عصبانیت تو چشم هاش زل زد : - اگه می خوای اون رو سنگسار کنی ، باید اول من رو سنگسار کنی! چون تا از رو من رد نشی دستت به اردین نمی خوره! خان مجد مات به آریا زل زده بود ، همه از این کاراش تو شوک بودن ، خان مجد نمی تونست تصمیم بگیره ، نگاهی به اردین انداختم ، بیهوش کنارم افتاده بود ، رنگ به صورتش نداشت ، باید نجاتش می دادم...
  6. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۵ وقتی داشتن سمت طویله می رفتن ، ارمین، برادر بزرگتر اردین مانعشون شد ، داد زد: -دست دو تا رعیت حق نداره به برادر من بخوره! خان شمس و خان مجد با عصبانیت نگاهش کردن ، جذبش رو حفظ کرد و ادامه داد : -خودم میارمش ، من برادر بزرگترشم... غم توی چشم هاش بابت برادرش کاملا حس می شد ، سمت من برگشت ، با حرص و عصبانیت به من نگاه کرد ، حق داشت ، من مقصر بودم ، من ادمی بودم که اردین رو به این کارها کشوندم ، بعد برگشت و سمت طویله راه افتاد ، صدای تاختن نزدیک و نزدیک تر میشد ، اسب سیاهی وارد حیاط عمارت شد و نزدیک ما ایستاد ، مردی ازش پیاده شد ، جذاب بود ، خیلی جذاب ، خوش لباس بود ولی الان کمی لباساش به هم ریخته بودن ، دکمه ی لباسش از بالا تا وسط سینش باز بود و هیکلش مشخص بود ، گرنبند طلایی هم توی گردنش بود ، تعجب کردم ، خیلی جرات می خواد که این جوری بیای بیرون ، خیلی جذاب و خوش هیکل بود ، سمت خان مجد اومد ، خان مجد با بهت زمزمه کرد : -آریا... پس این آریا بود ،برادر بزرگتر اردین و برادر کوچکتر ارمین ، خان مجد بعد از چند ثانیه عصبانی شد و سر اریا فریاد کشید : - تو اینجا چیکار می کنی!؟ آریا با اخم داد زد: -اومدم جلوی دو تا ادم خشک و عطیقه رو بگیرم! با این حرف با تعجب به آریا نگاه کردم ، چه جراتی داشت ، همه ی حضار مات به آریا نگاه می کردن ، خان مجد به حد مرگ عصبانی بود ، پدر رو به خان مجد داد کشید : -فکر کنم پسرهای دیگت هم سنگسار لازمن اسکندر! ارمین از دور با اردین دیده میشد ، کل وزن اردین روی ارمین افتاده بود و به زور داشتن به اینور می اومدن ، با بغض به اردین نگاه کردم ، خون تنها چیزی بود که روی لباس و سر و صورتش دیده می شد ، اصلا حال نداشت، انقدر بی حال بود که حتی چشم هاش رو هم باز نکرده بود ، خان مجد قدمی سمت آریا برداشت و عصبانی گفت : -آریا برگرد عمارت! آریا اخم وحشتناکی کرد ، با عصبانیت داد بلندی کشید جلوی جمع سر خان مجد کشید : - نه!
  7. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۴ به بیرون هلم داد ، با استرس سمت مکانی که آماده کرده بودن می رفتم ، وقتی که داشتیم نزدیک می شدیم آروم گفت: -متاسفم سوگل... هلم داد و محکم افتادم زمین ، افتادم روی سنگ ها ، کف دستم خراش عمیقی برداشت ، آخی گفتم و کف دستم رو گرفتم ، سیاه شده بود و ازش خون می اومد ، علامت داد و شروع کردن به چاله کندن ، با گریه زجه زدم: -پدر ببخشید خواهش می کنم... روسریم افتاده بود ، وضعم اصلا خوب نبود ، از کف دستم خون می اومد ، سرگیجه ی شدید داشتم ، مردم روستا با افسوس به من نگاه می کردن ، طاقت آوردن زیر این نگاه ها خیلی سخت بود... خیلی سخت... کُلفَت های مرد داشتن زمین رو می کندن، زیر پای پدر افتادم و از اعماق وجودم با جیغ زجه زدم : -پدر.... خواستم ادامه ی حرفم رو بگم که با همون پا محکم لگدی بهم زد و پرت شدم اونور ، چند قطره خون از بینیم پایین چکید ، فایده ای نداشت ، من خیانت کرده بودم ، من قانون نسل های پیش خاندانمون رو شکسته بودم ، قبل از محرم شدن با فرد دیگه ای قرار داشتم ، زجه ها و جیغ های من فایده نداشت ، بیخیال شدم ، فقط همونجا افتادم و از اعماق دلم گریه کردم ، انقدر گریه کردم که بی حال شدم ، نایی نداشتم ، سرگیجم بدتر شده بود ، صدایی تاختن اسبی رو شنیدم که نزدیک ما می اومد ، خان مجد کنار پدر ایستاده بود و تماشا می کرد ، پدر به اون دو نفر علامت داد و دوباره سمت طویله رفتن ، کندن زمین تموم شده بود ، نگاهی به حفره ها انداختم که متوجه شدم حفره ها دوتان ، نکنه...
  8. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۳ ******** شش سال قبل : سوگل : ******** وقتی بهوش اومدم در سیاهی مطلق بودم ، آروم چشم هام رو باز کردم ، تمام تنم درد می کرد ، پوست تنم می خارید ، کمی سرم رو چرخوندم ، روی علوفه ها افتاده بودم ، آروم سعی کردم بلند شم اما نمی تونستم ، تا خواستم که تکون بخورم سرم شدید گیج رفت و دوره روی علوفه ها افتادم ، در اون تاریکی در باز شد ، نور مستقیم به من تابید ، چشم هام رو بستم ، فردی داخل اومد و در رو بست ، وقتی که نور رفت چشم هام رو باز کردم ، پدر اونجا مونده بود ، با گریه منت کردم : - غلط کردم... آروم تر شده بود ، بخاطر کارم عصبانی شده بود ولی از طرفی دلش برام می سوخت ، سعی کرد بیخیال به گریه هام بشه ، اون هیچوقت طاقت گریه های من رو نداشت ، من دختر آخر و دردونه دخترش بودم ، خنثی گفت : -برو بیرون... رنگم پرید ، می دونستم چی در انتظارمه. سنگسار... سعی کردم بلند شم ولی دوباره افتادم زمین ، با گریه داد زدم : - نه ، نه خواهش می کنم ، من کاری نکردم -نکردی؟شما قانون رو شکستید ، قبل از محرم دستتون هم رو دیدید ، تو قانون ایل ما این کار سنگسار داره سوگل! خودشم دلش گرفته بود ، دوباره گفت : -برو بیرون منتظرتن. اون خان بود ، نمی تونست از مجازات من بگذره، نمی تونست از حکم دختر هایی که قانون می شکنن بگذره ، خانی که بقیه رو مجازات کرده بود ، نمی تونست چون من دخترشم کاری نکنه و مجازاتم نکنه ، اونم جلوی اهالی محل ، به اطراف نگاه کردم ، اردین روی علوفه های گوشه ی دیگه ای از طویله افتاده بود ، خدای من ، تمام تنش و لباسش خونی بود ، یک جای تمیز روی صورتش نمونده بود ، از دماغ و دهنش خون شدیدی می اومد ، نمی تونست تکون بخوره ، ولی بیدار بود ، چشم هاش از درد نیمه باز بودن ، خدا کنه نخلاعش اسیب ندیده باشه ، بی حال و با درد زمزمه کردم : -اردین... پدر دستم رو کشید و سمت در هلم داد : -خفه شو و راهتو برو! از طویله به بیرون پرتم کرد ، نگاهی به حیاط پشتی انداختم ، اهالی محله جمع شده بودن و نگاه می کردن ، مادر سرپابود ولی مشخص بود حال درونیش بده ، باید جلوی بقیه آبروداری می کرد، دستهام رو گرفتن و من رو سمت محل سنگسار بردن ، وقتی پدر خواست از در طویله بیاد بیرون مچ دستی پاش رو گرفت ، دست اردین بود ، ناله می کرد من رو نبرن ، پدر با عصبانیت پاش رو از دستش کشید بیرون ، لبخند تلخی روی لبم نشست ، عشق وفادار من...
  9. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۲ آرمین سریع اومد و سعی کرد پدرم رو بگیره ولی پدر اون رو هم به عقب پرت کرد و داد زد : - این لکه ی ننگو باید از رو زمین بردارم‌! جفتشون به جون ما افتاده بودن و فحش های رکیک می دادن ، لباس سفید عقد سوگل کلا خونی بود ، از دهنش خون می اومد و محکم شکمش رو گرفته بود ، بی نا روی زمین افتاده بودیم ولی ول نمی کردن ، دماغم خون می اومد ، دست هامون زخمی بود ، ارمین همش می اومد ارومشون کنه ولی موفق نمی شد ، از بس کتکمون زدن که خسته شدن ، جیغ های سوگل یک لحظه هم قطع نمی شد ، منت کردناش که می گفت بابا غلط کردم و جیغ هاش از درد تنها چیزایی بود که می شنیدم ، نفس نفس زنان ولمون کردن ، همونجا افتادیم ، با درد سرم رو بالا آوردم و به سوگل نگاه کردم ، سوگلیم غرق در خون باچشم های بسته اونجا افتاده بود ،آروم دستم رو تکون دادم و دستش رو گرفتم ، سوگل بیهوش شده بود ، پدر محکم اومد و با چکمه های بلندش دستم رو لگد زد ، نعره ی بلندی کشیدم و داد زدم، دستم داشت له می شد ، با حرص گفت : - وقتی دست هات رو قطع کردم می فهمی نباید به دختر مردم که نامحرمه دست بزنی! با ترس نگاهش کردم ، از این قوم ها هر کاری بر می اومد ، خان شمس موهای سوگل رو کشید و همونجوری تا اسب بردش، آروم ناله کردم : -سوگل! لگد محکمی توسط پدر به دهنم خورد ، خون تو دهنم جمع شد ، من می دونستم چه بلایی قراره سر سوگل و من بیارن ، من می دونستم... سوگل رو روی اسب انداخت و بردش ، پدر رو به ارمین کرد : - این تنه لشو بنداز روی اسب! تا رفت ارمین سریع اومد سمتم و گفت : -داداش خوبی؟ یا ابلفلض... آروم با درد زمزمه کردم : - تو لو دادی؟ چشم هاش درشت شد و گفت : - نه داداش نه به قرآن نه ، ولی خودش از قبل می دونست، یهو تصمیم گرفتن بیان اینجا... -بیار اون تنه لشو! با صدای پدر حرفمون قطع شد ، آرمین زیر بغلم رو گرفت ، من رو روی اسب خودش انداخت تا برگردیم عمارت خودمون ، - نه نمیام ، سوگل حالش... سرم گیج شدیدی رفت ، حرفم قطع شد و تو تاریکی غرق شدم...
  10. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۱ با حرص نگاهش کردم و گفتم : -این کار... افتادم دنبالش ، سریع فرار کرد ، دور تا دور دریاچه می دوییدیم و خنده می کردیم ، صدای خنده های شادمون تا آسمون می رفت ، بین درختا مارپیچ می رفت و برای این نمی تونستم بگیرمش ، از بس دوییدیم خسته شدیم ، خنده امونمون رو بریده بود ، تهش از خنده شل شد و تونستم بگیرمش ، محکم نگهش داشتم ، سعی کرد فرار کنه ولی ولش نکردم ، بردمش عقب و به درخت چسبوندمش ، سریع گفتم : -عذر خواهی کن! با خنده سرش رو به علامت منفی تکون داد ، ادامه دادم: -سوگل عذر خواهی کن وگرنه... -وگرنه چی؟ خودمم تو جواب موندم ، وگرنه چی ، چه بلایی می تونستم سر این دختر بازیگوش که با تمام وجود عاشقشم بیارم ، داشتم به جواب فکر می کردم ، وقتی دید که جوابی ندارم یک ابروش رو بالا انداخت و با خنده گفت : - تبریک میگم بهت عشقم چون شما عاشقی و نمیتونی کاری کنی! فکری به سرم زد ، یک ابروم رو با خنده بالا انداختم ، شک کرد و کمی چشم هاش ریز کرد ، شیطون گفتم : -که کاری نمی تونم بکنم نه؟ -عا عا! -ولی می تونم عشقم... -چه کاری اون وق... حرفش با خنده های بلندش از قلقلک من قطع شد ، مثل مار پیچ می خورد و می خندید ، منت می کرد ولش کنم ، حقته تا تو باشی پررویی نکنی! داشتم قلقلکش می دادم و می خندید که یهو تیری به درخت جلومون شلیک شد ، سریع جیغ کشید ، جفتمون ترسیدیم ، سریع به پشتم نگاه کردم ، غالب تهی کردم ، هم من هم اون ، پدرم و پدرش... از چشم های جفتشون خون می بارید ، نفهمیدیم چی شد ، در کسری از زمان خان شمس سمت سوگل یورش برد ، محکم موهاش رو کشید و داد زد : -دختره ی بی حیا می کشمت ، زنده زنده دفنت می کنم... سوگل جیغ بلندی کشید : -آردین... روی زمین افتاد و خان شمس با لگد و مشت افتاد به جونش ، خان شمس داد زد : - که قراره مخفیانه و دیدار هم قبل از عقد نه؟ میوونی چه بلایی سر دخترایی که این رسم رو میشکنن میاد؟ رسم ایل مارو یادت رفت؟ سریع خواستم از سوگل دفاع کنم و از زیر مشت و لگد پدرش درش بیارم که دستهای قدرتمند پدرم مانعم شد ، پدرم من‌ رو انداخت عقب و یه مشت محکم توی صورتم زد ، کاملا گیج شدم و روی زمین افتادم ، حالا اون بود که به جون من افتاده بود
  11. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۱۰ ، بعد از طی کردن راه خیلی طولانی به دریاچه رسیدم ، همه چیز آروم بود ، قوهای زیبا توی دریاچه بودن ، آب دریاچه تمیز تمیز بود ، تمیز تر از هر چیزی که دیده باشی ، برگ زرد و نارنجی درخت ها همه جارو فرا گرفته بود و چند تاشون هم توی دریاچه افتاده بودن ، از اسبم پیاده شدم ، افسارش رو به شاخه ی درختی بستم ، به دور دریاچه نگاهی انداختم ، نبود ، همیشه زودتر از من می رسید اما الان اینجا نبود ، دلم شور زد ، با استرس صداش کردم : -سوگل؟ آروم چند قدم به دور دریا چه برداشتم و دوباره داد زدم : -سوگلی؟ کم کم داشتم استرس می گرفتم ، یا خدا ، نکنه اتفاقی براش افتاده باشه ، اولین چیزی که نگاه کردم دریاچه بود ، نکنه افتاده باشه اون تو ، توی همین فکرا بودم و با استرس به اطراف نگاهی می کردم که یهو صدایی رو از پشت شنیدم : -پخ! داد زدم و سریع برگشتم که با چهره ی زیبا و خندان سوگل مواجه شدم ، بلند قهقهه می زد ، موهای بلند طلایی فِرِش رو باز گزاشته بود و برای مدل فقط یه روسری کوچیک روشون انداخته بود ، لباس بلند سفید و مشکی پوشیده بود که روش با نگین طراحی شده بود ، کلاه کوچیک و زیبایی هم داشت که رنگش مشکی بود و اون هم با سفید طراحی شده بود ، دختره ی ور پریده بالای لباسش نزدیک یقه و از کنار تا شونه ها حریر بود و بدنش معلوم بود ، اون حریر تا روی بازوها هم اومده بود ، البته روش رو چادر می گرفت ولی الان این دختر چادرش رو برداشته بود ، لباس بر عکس همیشه آستین سه ربع نبود ، خندم گرفت ، تو روز عروسی دیگه نتونست بازی در بیاره ، لبخند پهنی زده بود و دندون های سفیدش از خندش مشخص بود ، از خنده نفس کم آورده بود ، بریده بریده گفت : -وای اردین...باید قیافت رو وقتی دنبالم می گشتی میدیدی...وقتی هم که... دوباره از خنده ترکید ، بازوم رو گرفت و ازش آویزون شد ، ادامه داد : - چرا وقتی ترسومندت...داد زدی!؟ خودمم خندم گرفت ، با خنده و حرص نگاهش کردم : -منو مسخره می کنی نه؟ دوباره از خنده ترکید ، کم کم حالش جا اومد ، ازم فاصله گرفت و گفت : -حالا مثلا چیکار می خوای کنی؟
  12. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۰۹ گیسو فقط مات به من نگاه می کرد ، سرم رو پایین انداختم ، بعد سرم رو چرخوندم سمت راست رو نگاه کردم ، ادامه دادم : - من پسر سر به زیر و مثبتی بودم اما اون نه ، همش به من نزدیک می شد ، اذیتم می کرد ، کم کم ازش خوشم اومد ، از شیطونی هاش ، زیباییش ، پروییش جلوی من ، جسور بودنش ، اون جذاب بود ، هیچ کس نمی تونست از همچین دختری بگذره ، اون کلا من‌رو عوض کرد ، قانون شکن شدم ، همش بیرون با هم قرار مخفیانه میزاشتیم ، عوض شدم ، ولی عوضی نشدم! اوایل نگران بودم که عاشقم نباشه پس فقط تو قانون شکنی ها همراهش بودم ، از بودن با اون دختر لذت می بردم ، وقتی که با استرس حسم رو بهش گفتم در کمال تعجب من قبول کرد ، اون هم از من خوشش اومده بود ، از من سر به زیر بین اون همه پسری که دنبالش بودن ، به خانواده ها اطلاع دادیم ، شیرینی خورده ی هم شدیم ، ولی وقتی که روز عقد رسید... گیسو آروم زمزمه کرد : -تا عقد پیش رفتین؟ نگاهش کردم ، نمی خواستم درگیرش کنم اما الان با این اتفاق مجبور بودم در جریان قرار بدمش ، جوابش رو ندادم ، براش از روز عقد توضیح دادم ، از اینکه چجوری همه چیز ویران شد... ********* شش سال قبل : اردین : ********* به خودم توی آیینه نگاه کردم ، به به چه خوشیپ ، لباس طلایی و قهوه ای خیلی زیبا ، روش با گلوله تزعین شده بود ، چکمه های بلند مشکی داشت ، شال دور کمر و چفیه ای که کوتاه بود و یه ورش بند بلندی داشت که تا روی شونه می رسید ( همون لباسی که اردین در روز عروسیش با گیسو پوشید بود) ، وقتی که داداش آریا من‌ رو تو اون لباس دید انقدر تحسینم کرد که نگو ، رفته بودیه سر به جواهرات بزنه ، مادر تو اتاقش بود و داشت برای عقد خودش رو آماده می کرد ، داداش هم با پدر رفته بود تا کار یاد بگیره ، الان وقتش بود ، قایمکی رفتم توی حیاط تا برم سر قرارم با سوگل ، کنار دریاچه ی بزرگی که بین راه عمارت ما تا عمارت اونا قرار داشت ، دور از جفتمون بود ولی چاره ای نبود ، جای دیگه به موقع به خونه نمی رسیدیم ، قایمکی و دور از چشم مشت حسن اسبم رو برداشتم و از مسیر مخفی پشت عمارت و از توی جنگل راه افتادم
  13. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۰۸ بعد از این حرف خان این دختر که الان فهمیدم اسمش سوگله از هنگ بودن در اومد ، به پوزخند من نگاهی انداخت، باید روش کم می شد ولی در کمال تعجب دستش رو به سمت من دراز کرد و با لبخند دلربایی گفت : -خوشبختم اردین جان! چشم هام از تعجبم گشاد شد ، همه ی خانم ها اول به خودش و بعد به دستش نگاهی انداختن ، خان نفس عمیق و بلندی از حرص کشید ، بهش دست ندادم ولی گفتم: -همچنین خانوم شمس! ضایع شد ، دوتا خواهر دیگش آروم خنده کردن ، دستش افتاد ولی لبخندش رو حفظ کرد و غلغله ی افکارش رو توی قلبش برد ، سمت خان برگشتم، صندلی کنارش و رو به روی خانومش رو به من داد ، این نشونه ی احترام زیادی بود که به من داشت ، روی صندلی نشستم و شروع به خوردن غذا کردیم ، لعنتی خیلی گرسنه بودم ، راه هم دور بود و ناهار نخورده بودم، سر سفره اون دختر کوچیکه که سوگل بود قایمکی همش من رو می پایید ، انقدر هم زرنگ بود هیچکس متوجه نمی شد ، از فکر به زرنگیش و این همه پرروییش ناخودآگاه لبخند زدم ، سریع فکرم رو جمع و جور کردم و از این فکرا بیرون اومدم ، الان سر شامه نباید بری تو هپروت ، بعد از تموم شدن شام یه جورایی خاموشی بود ، همه جا ساکت و اروم شد ، از خان عذر خواهی کردم و به اتاقی که آماده کرده بودن رفتم ، اتاق تمیزی بود ، پرده باز بود ، بلوزم رو در اوردم و همون جوری لب پنجره رفتم ، به بیرون نگاه کردم ، عمارت قشنگی هم داشتن ، عمارتشون به شکل E بود ، البته بدون خط وسطش ، تمام مدت که وارد اتاق شده بودم سنگینی نگاه کسی رو حس می کردم ، به سمتی که حس می کردم نگاه از اونجاست برگشتم که متوجه پنجره ی دیوار رو به روم که البته از من دور بود شدم ، دو جفت چشم آبی براق و دلربا ، مات نگاهش کردم ، چقدر جذاب بود ، از کی داشت من رو نگاه می کرد ، از همون اول؟ خیلی ضایع بود که الان بلوز بپوشم ، مهم تر از همه چیز موهاش بود ، حجاب نداشت ، موهای بلند فر طلاییش توی تاریکی و زیر تنها نور چراغ دیواری کوچیک اتاقش خیلی به چشم می اومدن ، حجم زیادی هم داشتن ، اون چشم های وحشی ابی و ... سرم رو تکون دادم تا از این فکر ها بیرون بیام ، چند دقیقست دارم نگاهی می کنم؟ خنده ی جذابی کرد که سفیدی دندون هاش معلوم شد ، پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم ، خجالت بکش اردین... ********* با یاد اون روز قلبم به درد اومد ، به گیسو نگاه کردم ، مات من شده بود ، آروم گفتم : -اما من‌اونجا ، با همون یک نگاه ، عاشقش شدم...
  14. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۰۷ برعکس عمارت ما که هال پایین بود و اتاق ها بالا ، اون ها هالشون بالا بود و اتاق هاشون پایین ، چقدر خوب بود این جوری ، حریم خصوصی خانوادشون اون بالا جدا از کار و دفتر بود ، از پله ها بالا رفتیم و وارد هالشون شدیم ، دور میز ناهارخوریشون چند تا دختر خانوم نشسته بودن ، هیچ مردی نبود ، ای داد باید با اینا بشینم؟ کمی خجالت کشیدم و قرمز شدم، نزدیک میز شدیم، همه سریع به احترام من و خان بلند شدن ، زنی که سنش تقریبا مثل خان می موند در کنار صندلی خان نشسته بود ، خان شروع کرد به معرفی کردن ، همون زن همسنش با لباسی بلند و سبز رنگ که کاملا پوشیده بود رو نشون داد و گفت : -ایشون جمیله همسر من هستن. -سلام پسر جان. -سلام ببخشید مزاحمتون شدم. - این چه حرفیه ، مهمون های ارباب برای ما قابل احترامن ، مخصوصا که اون مهمون پسر اختر خانوم و اسکندر خان باشن... اختر ، خیلی وقت بود که این اسم کمی برام غریبه شده بود ، در صورتی که اسم مادرم بود ،از بس همه خانوم بزرگ صداش زده بودن ما هم عادت کرده بودیم، خان دختر دیگه ای رو نشون داد ، حجاب این دختر هم کامل بود ، لباس بلند آبی تنش بود که کاملا پوشیده بود ، خان گفت : -ایشون هم نگار دختر ارشد من هستن... لبخندی زد و سلام کرد ، با لبخند جوابش رو دادم تا زشت نباشه ، خان دختر دیگه ای رو نشون داد ، این دختر هم مثل مادر و خواهرش حجاب کاملی داشت ، لباس بلند صورتی پوشیده بود که کاملا پوشیده بود ، خان گفت : -ایشون هم دختر دوم من شیدا هستن... اون هم با لبخند سلام کرد و من با لبخند جوابش رو دادم ، خان رسید به دختر آخر که اخم کرد ، به دختر آخر نگاه کردم ، لباس بلند قرمزی پوشیده بود که آستین سه ربع بود و از آرنج تا مچ دستش پیدا بود ، برعکس بقیه حجاب نصفه و نیمه ای داشت، موهای بلند طلایی فرش رو باز دورش انداخته بود و روش فقط روسری گزاشته بود ، به صورتش نگاه کردم ، یک لحظه از زیبایی این دختر دهنم باز موند ، چقدر زیبا بود ، چشم های آبی وحشی ، موهای فر طلایی ، لبهای گوشتی ، ولی الان نکته ی مهم فقط چشم هاش بودن ، همون چشم های آبی آشنا ، این دختر همونی بود که توی حیاط دیدمش ، هنگ داشت من رو نگاه می کرد ، پوزخندی زدم ، فکر کرده بود من دروغ میگم ، خان با صدای بلند و عصبانی گفت: -ایشون هم دختر کوچیک من سوگل هستن!
  15. Y.B

    رمان حریم شیطان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

    ۱۰۶ با اخم گفتم : - من پسر خان مجدم! به جای اینکه از حرفم تعجب کنه خنده ی نسبتا بلندی کرد ، دندون های سفید و مرتبش مشخص شد ، توی تاریکی برق می زدند ، حیف نمی تونستم کامل ببینمش ، ولی حتی از همین الان یک چیز کاملا واضح بود ، این دختر بسیار زیباست ، حتی با اینکه هنوز کامل ندیدمش ، با خنده گفت : -آخی عزیزم ، فرد ناشناس تری نبود اسمش رو بیاری؟ اخمم غلیظ شد ، ادامه داد : -بدبخت حداقل اسم یکی دیگه رو میاوردی ، با این پذیرایی که ما کردیم همه عالم و آدم می دونن امروز پسر ارباب مجد میاد اینجا ، تازه خودمم کلی به خودم رسیدم و حاظر شدم... پوزخندی زدم ، کمی با تعجب نگاهم کرد ، بیخیال برگشتم و با همون پوزخند اعصاب خورد کن همیشگیم سمت عمارتشون رفتم ، وارد عمارت شدم ، به خان شمس خبر دادن و به ملاقاتش رفتم ، خدایی چه پذیرایی کرده بودن ، همه چیز آماده بود ، سلام و احوال پرسی کردیم و کنار هم نشستیم ، خان بعد از مدتی گفت : -قلیون بیارن پسر؟ - نه ممنون جناب شمس ، اهل دود و دَم نیستم. به نشانه ی مثبت سری تکون داد و گفت تا برای خودش یه قلیون بیارن، ادامه داد : -مرحبا به اسکندر که همچین پسری تربیت کرده ، من که پسر ندارم ولی تو جای پسرمی، راحت باش و هر چیزی که می خوای بهم بگو! -ممنون شما لطف دارید! بعد از تمام حرفها ، سر بار ها رفتیم و درمورد بارها هم با هم صحبت کردیم ، بهم گفت: -بارها رو توی حیاط خالی کردم و برای چک کردنشون باید بریم حیاط! -اما آقای شمس الان شبه و درصد خطامون بالاست! - خب دقیقا برای همین دستور دادم تا یه اتاق برات آماده کنن! با تعجب گفتم : - نه آقای شمس این چه کاریه من میرم فردا بر می گردم! با اخم گفت : -پسر! تا عمارت اسکندر خیلی راه دوره و برای همین شب رسیدی اینجا ، الانم نمیشه برگردی ، شب اینجا هستی نمیزارم جایی بری! -شرمنده کردید جناب شمس ، بخدا لازم نبود! -لازم هست تو پسر بهترین دوستمی ، الانم پاشو بریم شام که گرسنمه! خنده ای کردیم و از در بیرون رفتیم
×
×
  • جدید...