رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Asal_D.N

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    678
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,540 Excellent😃😃😃😃

درباره Asal_D.N

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

714 بازدید کننده نمایه
  1. Asal_D.N

    بغضت که بگیره....

    فقط سکوت...:)
  2. ~پارت33~ فقط تنها بدیش این بود که من توی خونه های آپارتمانی خفه میشم. اهورا-هوی، چرا امروز تو همش توی فکر میری؟ بهش نگاهی انداختم: -هیچ بابا، فقط سرم درده. اهورا-چه ربطی داره؟ -اووو حالا گیر نده. اهورا-خیلی خب! میتونی توی اتاق آخری استراحت کنی. -الان من میخوام برم بیرون یکم دور بخورم. کمی مکث کرد. به طرفم قدم برداشت و دقیق روبه‌روم ایستاد: اهورا-طنین، اینجا دیگه رامسر نیست؛ کرجِ، کرج! یعنی قلب تهران. شهری که پلیسا در به در دنبالتن. حتی عکست رو توی روزنامه ها زدن که اگر کسی تورو دید، بهشون گزارش بده. خیلی مراقب باش. خیلی برای یه لحظه‌س، خیلی خیلی مواظب باش! لبخند کجی زدم: -باشه تو نگران نباش. همون‌جور که توی این مدت تونستم از دستشون فرار کنم، بقیه‌ش هم میتونم. اهورا-زود برگرد. این کلید هم بگیر. و کلید خونه رو توی دستم گذاشت. منم توی جیب شلوارم گذاشتمش. -اوکی. کوله پشتی و ساک دستیم رو کنار راهرو گذاشتم: -اینا همینجا باشن فعلا. برگشتم خودم میبرم توی اتاق. و با یه خداحافظی کلی از واحد بیرون رفتم. همزمان با خارج شدن من، درب واحد روبه‌رویی هم باز شد و پیرمردی بیرون اومد. نگاهی سر سری بهش انداختم؛ ولی اون به حالت مشکوکی بهم زُل زد! وا! این چشه دیگه؟ چرا همچین نگاه می‌کنه؟ انگار قاتل گرفته! سرم رو پایین انداختم و یقه لباسمو کمی بالا دادم که لااقل نصف صورتمو بپوشونه. به طرف آسانسور رفتم و دکمه‌شو زدم. پیرمرده هنوز سرِجاش ایستاده بود و بهم خیره شده بود. با کلافگی دوباره دکمه آسانسور رو زدم؛ ولی انگار خیال نداشت بیاد! بیخیال آسانسور شدم و راهمو سمت پله ها کج کردم. هنوز روی چهارمین پله پا نذاشتم که صدای پیرمرده توجهمو جلب کرد. آروم حرف می‌زد. برای اینکه واضح تر بشنوم یه پله بالا رفتم و به دیوار چسبیدم: -الو 110؟... سلام جناب، میخواستم یه موردی رو گزارش بدم. تازه یه پسری خیلی شبیه اون دختری که عکسش رو توی روزنامه زده بودین، از واحد رو به روییمون در اومد و رفت... بله بله طنین کیانی...! درسته پسر بود؛ ولی خیلی شبیه بهش بود؛ مثل یه سیب نصف شده... بله... آدرس رو یادداشت فرمایید... و صدای بسته شدن در واحد ندا بر این داد که پیرمرده داخل خونه‌ش رفت. با کلافگی دستی لای موهام کشیدم. چرا من اینقدر بد شانسم؟ اَه لعنتی! مشتمو محکم به دیوار کوبوندم. وای خدایا! من الان چکار کنم؟ اگر پلیسا بیان و منو بگیرن، پس انتقامم چی می‌شه؟ مطمئنن تا منو بگیرن، یه راست سرم بالای داره؛ پس به پایان رسوندن بی عدالتی های دورم رو کی انجام میده؟! هیچکس... نفس عمیقی کشیدم. زیر لب زمزمه کردم: -قوی باش، طنین! باید بری. باید فرار کنی. باید بری... سرم رو بالا گرفتم. باید برم، باید هر چه زودتر فرار کنم. تا قبل از اینکه پلیسا سر برسن، باید برم. به طرف واحد خودمون دویدم. سریع کلید انداختم و وارد شدم. کوله پشتی و ساک دستیم رو برداشتم. دهنم رو باز کردم، تا اهورا رو صدا کنم؛ ولی صدای مهناز خانم از یکی از اتاق ها بلند شد: مهناز-بسه اهورا! من اجازه نمیدم قاتل 5 نفر آدم رو نِگَه داری! این مدت هم که گذاشتم باشتش، چون این قضایا رو نشنیده بودم. این همه مدت ازم اینارو مخفی کردی، الان که فهمیدم دیگه نمی‌زارم، حمایتش کنی. صدای اهورا با کلافگی توی خونه پیچید: اهورا-پشیمونم نکن بهت گفتم. درضمن اختیار من دست خودمه، نیازی به اجازه تو نیست. من می‌خوام بهش کمک کنم یا نکنم به خودم مربوطه. مهناز-احمق! بفهمن همدست قاتل بودی، که می‌ندازنت توی هُلُفدونی! اهورا داد زد: اهورا-به درک! مهناز-نمی‌زارم نابودت کنه. بزار برگرده خونه... دیگه تحمل شنیدن بقیه حرفاشون رو نداشتم. عقب گرد کردم و از خونه بیرون رفتم. به طرف پله ها دویدم و پله ها رو دوتا دوتا پایین رفتم. تا پام به کف پارکینگ رسید، صدای آژیر ماشین پلیس پشت درب آپارتمان اومد. وای رسیدن. حالا چکار کنم؟ از کجا برم؟ همون موقع صدای قدم های کسی رو توی پارکینگ شنیدم. پشت یه بنز مشکی رنگی پریدم. ساکم رو توی بغلم گرفتم و بینی و دهانمو توش فرو کردم، که صدای نفس هام بلند نشه. صدای باز شدن در و بعد از اون مکالمه‌ی پیرمرد و پلیسا اومد...
  3. Asal_D.N

    همزاد

    بله. همزاد، جنه! وجود خارجی هم داره ولی تا اونا نخوان ما قادر به رؤیتشون نیستیم و اینکه اون بالا ذکر کردم از گذاشتن هرگونه آموزشی معذورم. و صد البته اینکه این کار خیلی خطر ناکه و ریسکش بالاس
  4. تولدت مبارک😘

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      😻❤ممنون

  5. تولدت مبارک عزیزم

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرسی❤

  6. تولدت مبارک عسل جان امیدوارم 120 ساله بشی

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرسی عزیزدلم

  7. تولدت هپی مپی بانووو😍❤تولد منم هپی مپی ت😐😂😍

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرررسی ❤😻

      تو هم تولدت مبارک❤

  8. تولدت مبارک عسل بانو

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      😻❤مرسی

  9. تولدت مبارک عزیزم

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرسی❤❤

  10. وای وای ببین تولد کیه

    تولدت مبارک

    ارزوهات خاطره شن

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرسی عزیز دلم

  11. تولدت مبارک ابجی💥💣🕯️🌹💣

    1. Asal_D.N

      Asal_D.N

      مرررسی❤🌷

  12. Asal_D.N

    عکس...!

    چیشو نفهمیدی؟😂😂
  13. Asal_D.N

    همزاد

    هر چیزی که مرتبط به ماورا داره، یه آدم پر دل و جرعت و نترس میخواد
  14. Asal_D.N

    همزاد

    عزیز من همه همزاد دارن، ولی وقتی که با همزاد در ارتباطن اون توانایی هایی که ذکر کردم اون بالا اتفاق میوفته، نه الان که هیچ اقدامی برای یافتنش نکردی
  15. Asal_D.N

    اسم نفر قبلیتو مخفف کن

    فاط فاط😁
×
×
  • جدید...