رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Asal_D.N

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,507 Excellent😃😃😃😃

درباره Asal_D.N

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

602 بازدید کننده نمایه
  1. Asal_D.N

    عکس...!

    چیشو نفهمیدی؟😂😂
  2. Asal_D.N

    همزاد

    هر چیزی که مرتبط به ماورا داره، یه آدم پر دل و جرعت و نترس میخواد
  3. Asal_D.N

    همزاد

    عزیز من همه همزاد دارن، ولی وقتی که با همزاد در ارتباطن اون توانایی هایی که ذکر کردم اون بالا اتفاق میوفته، نه الان که هیچ اقدامی برای یافتنش نکردی
  4. Asal_D.N

    اسم نفر قبلیتو مخفف کن

    فاط فاط😁
  5. ~پارت32~ از ظهر تا الان که ساعت 2 شبه، با اهورا توی کوچه و خیابونا ول می‌چرخیدیم. تنهام نمی‌ذاشت. با این‌که چشم هاش از خستگی هی روی هم می‌رفت؛ ولی اصلا به روی خودش نمی‌آورد. ظهر هم که به خونه رفت و برام وسایلم رو جمع کرد. اهورا کنار خیابونی ماشین رو پارک کرد و رو به من گفت: اهورا-ساعت 2 نصفه شبه، خوابت نمیاد؟ -خیلی خستم! از پریشب تا الان نخوابیدم. اهورا-پس بخواب. -تو چی؟ اهورا-من تا جایی که تونستم بیدار می‌مونم، مواظبت باشم. اگرم خوابم گرفت، درای ماشین رو قفل می‌کنم، می‌خوابم. لبخندی زدم و به صندلی تکیه دادم. اهورا-اگر راحت نیستی، صندلی رو بخوابون. -نه، نه. خوبه، راحتم. اهورا-اوکی پس خوب بخوابی. -همچنین. و چشم هام رو بستم. از توجه های اهورا خیلی خوشم می اومد. این توجهات بیش از حد رو، من از جانب هیچ‌کس تا به حال دریافت نکردم؛ حتی از یاشار! اما خب چرا؟ اون‌که نه دِینی بهم داشت، نه نسبتی! فقط یه غریبه بود. غریبه‌ای که بیشتر از آدم هایی که می‌شناسم و توی زندگیم نقش داشتن، بهم کمک کرد و پشتم موند. توی بدترین و بهترین شرایطم باهام بود. بی اختیار سرم رو به طرفش چرخوندم. نگاهم قفل نگاه خستش شد. اون هم مثل من به صندلیش تکیه داده بود. صورتش به طرفم چرخیده بود و نگاهم می‌کرد. بی اختیار زبونم چرخید: -چرا؟ اهورا-چی چرا؟ -چرا ان‌قدر هوام رو داری؟ چرا خودت رو بخاطر من اذیت می‌کنی؟ چرا ان‌قدر خوبی؟ لبخندی زد: اهورا-هوات رو نداشته باشم؟ خوب نباشم؟ توی جام، جابه‌جا شدم: -اهورا جدیَم! نگاهش رو ازم گرفت و به خیابون خالی از انسان نماهای شیطان صف انداخت! اهورا-راستش خودم هم نمی‌دونم! انگار کمک کردن به تو، همراهت بودن و کنارت بودن برام عادی شده! انگار جزو روزمرگیم هام شده... کمی مکث کرد: اهورا-من تا به حال همچین قدم هایی که برای تو برداشتم، برای هیچ‌کس برنداشتم؛ حتی خواهرم! فقط به نیم رخش خیره شده بودم. سرش رو پایین انداخت و زیر لب خیلی آروم، جوری که خودم هم به زور شنیدم، گفت: اهورا-بهت عادت کردم، یه عادت دوست داشتنی! اَبرو هام از تعجب بالا پرید. زود گفتم: -چی گفتی؟ به خودش اومد و بهم نیم نگاهی انداخت: اهورا-هی... هیچی. بگیر بخواب؛ شب خوش! سرش رو به صندلی تکیه داد و چشم هاش رو بست. من هم با سردرگمی دوبرابر چشم رو هم گذاشتم... ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~ مهناز خانم با دیدن من، محکم بغلم کرد: مهناز-عزیزم، چقدر لاغر شدی! رنگ و روت پریده و از چهره‌ت خستگی می‌باره. لبخندی زدم: -چه کنیم دیگه؟ از دیروز تا الان ان‌قدر که استرس بهم وارد شده، دارم از پا می افتم! اهورا-طنین، آبجی؛ بسه! بیاین بریم داخل، خستم شد. و به طرف درب ورودی آپارتمان رفت و بازش کرد. من کولیم رو روی شونه‌م انداختم و به سمت داخل حرکت کردم. پارکینگ پر از ماشین های مدل بالا بود. آروم زمزمه کردم: -این‌جا همه کَلّه گنده‌ن انگار! اهورا لبخند کجی زد و به سمت آسانسور راهنماییمون کرد. مهناز-گفتی واحد مال کدوم یکی از اون رفیقای علافته؟! اهورا-آبجی، اگر علاف بود، یه همچین جایی خونه نمی‌گرفت. مهناز-خب حالا هر چی! بالاخره درب آسانسور باز شد و ما واردش شدیم. اهورا دکمه طبقه 10 رو زد و در بسته شد. به خودم توی آینه نگاه کردم... این طنینی که توی آینه‌س رو من نمی‌شناسم! دختر پسر نمایی که چشم هاش از بی خوابی گود رفته؛ پوستش به سفیدی گچ، دستانی لرزون و خستگی توی چشم هاش برام قابل باور نبود!!! طنین ته تغاری بابا و پر از شیطنت های دخترانه، این بود؟ کسی که حتی آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، الان مسبب قتل 5 نفر آدمه؟! عامل تمام این تغییرات چیزی جز موجودی به نام انسان نیست... تو دل شهر، پر از راز های مخفی، مار های افعی، آدم های جعلی... این بود انسان و انسانیت؟ چیدن یک سیب و این همه تقاص؟ بیچاره آدم، بیچاره انسانیت... با صدای اهورا از فکر بیرون اومدم: اهورا-طنین، راه بیوفت دیگه. سرم رو به علامت باشه تکون دادم و از آسانسور خارج شدم. اهورا و مهناز خانم به طرف اولین واحد حرکت کردن. من هم دنبالشون راه افتادم. اهورا کلید انداخت و از جلوی در کنار رفت: اهورا-بفرمایید خانما! من و مهناز خانم همزمان گفتیم: -آدم شدی!!! اهوا چپ چپ به دوتامون نگاه کرد و خودش اول داخل رفت. منو مهناز خانم ریز خندیدیم و وارد شدیم. نگاهی به دوروبرم انداختم. یه خونه نقلی با تم قهوه‌ای و طلایی؛ نسبتاً شیک و تقریبا دکورش قدیمی بود. سمت چپ آشپزخونه و سمت راست یه راهروی کوچیک بود، که دو تا اتاق توی همون راهرو قرار داشت.
  6. Asal_D.N

    شارژ

    3😁
  7. Asal_D.N

    عاشقانه ترین حرفی که زدین چی بوده؟

    در صحرای دلم تو تنها شتری 😁 ( ولی نمیدونم چرا فوشم داد 😒، بی لیاقته)
  8. با این اوصاف تو یه مدیومی ولی نوعش مشخص نیست! به نوعی یه واسطه...
  9. Asal_D.N

    سوال رو با سوال جواب بده

    چرا اجازه میدی دخالت کنن؟
  10. بله دارین، ولی از همین دوتا عامل که نمیشه خوب یا بد بودنشون رو تشخیص داد ولی هر چی باشه، جن خونتون بازیگوشه!!😉
  11. سلام عزیزدلم اولا تویی که میترسی اصلا نباید رمان بخونی یا فیلمی نگاه کنی با ژانر ترسناک... دوما هم بله درسته، انسان هر چقدر درموردشون تحقیق کنه، پیگیر کاراشون باشه، فیلم های جورواجور نگاه کنه ، رمان هایی که مرتبط با اجنه‌س بخونه یا کلا به هر طریقی سعی کنه سر از کاراشون در بیاره مطمئنن جنیان به سمتش میان درثانی، عزیزدلم تویی که همچین چیزی قبلا برات پیش اومده اصلاااااا نباید پیگیرشون باشی
  12. جدیدا بعضی دانشمندان سفر روح یا داشتن زندگی قبلی برای هر انسان رو صدق کردن ولی بعضی از افراد هم این موضوع رو رد کردن منکه اعتقاد دارم به این موضوع راه های دونستن داشتن زندگی قبلی، دیدن خواب های تکراریه، ترس داشتن از خیلی چیزای ساده که حتی دلیلشم نمیدونی مثل ترس از ارتفاع، یا ترس از آب یا هر چیز دیگه من درمورد این قضیه پست جدید میزارم و یه سری مسائلو توضیح میدم و اینکه درمورد خواب مغناطیسی، باید بگم که تا به حال اسمشو نشنیدم ولی تحقیق میکنم و حتما بهت میگم و صد البته هر چیزی که به ماورا ربط داشته باشه بدون داشتن استاد یا یکی که توی این مسائل خِبره باشه ، خطرناکه
  13. یا یه مدیومی و یه جورایی براشون نفع داری یا اینکه جن محافظ داری اما فکر کنم 20 درصد احتمال داره عاشقت شده باشن
  14. پیش یه آدمی برو که توی همچین مسائلی آگاهی بسیار زیادی داشته باشه
×
×
  • جدید...