رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

asal_deshv

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    630
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,383 Excellent😃😃😃😃

درباره asal_deshv

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

498 بازدید کننده نمایه
  1. اهان ببخشید ولی من اجازه آموزش ندارم. توی گوگل هست ولی به این سایت ها اعتماد نکن... این کار هم چندان بی خطر نیست! خواستی انجامش بدی خیلیییی مواظب باش حتما حتما قبل از انجام برونفکنی آیت الکرسی بخون و قرآن بزار بالا سرت
  2. asal_deshv

    موکل...!

    😂😂😂 عزیزدلم هیچوقت علاقتو نسبت بهشون نشون نده همیشه ازشون دوری کن حتی زیاد درموردشون تحقیق نکن فقط مورد هایی که در مواقع حمله باید از خودت محافظت کنی رو یاد بگیر من خودم 5 سال پیش کلی علاقه بهشون داشتم، الانم دارم اما پشیمونی هم سراغم اومد 5 سال درموردشون تحقیق کردم و الان جز آزار و اذیت ازشون خیری ندیدم
  3. و اینجاست که ما باید خدارو شکر کنیم...
  4. اهورا-نمی‌دونم والا! اگر این موقع بیرون بیام، با اون لشکری که بیرونه، شک می‌کنن و ممکنه دنبالم بیان. رفیقام هم مورد اعتماد نیستن، بگم بیان به خونشون ببرنت. نمی‌دونم چی‌کار کنم! -ولش کن فعلا! یه چند ساعت دیگه هوا روشن می‌شه، یه خاکی به سرم می‌ریزم. اهورا-طنین، تو اگر می‌تونی، یه سه ساعت دیگه صبر کن. خودم میام پیشت. -باشه. اهورا-فقط دردسترس باش. -اوکی. اهورا-پس فعلا. -خداحافظ. قطع کردم و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم. خیلی خسته بودم و خوابم می‌اومد؛ ولی نباید الان می‌خوابیدم. از جام بلند شدم و کمی راه رفتم. باید خوابم رو می‌پروندم. سرگیجه بهم هجوم آورد. حسابی گرسنه‌م بود و ضعف کرده بودم. پولی هم با خودم نیاورده بودم. باید هرچه زودتر برگردم تهران و شناسنامه و کارت ملّیم رو از خونمون بدزدم! کارتم هم باید خودم پیدا کنم؛ وگرنه اگر اعلام سرقت کنم، ممکنه بانک بشناستم و به پلیس زنگ بزنه... ------------ با صدای زنگ گوشیم، سرم رو از روی میز آلاچیغ برداشتم. بی حال جواب دادم: -بله؟! اهورا-طنین کجایی؟ -توی همون پارکی که بهم گفتی برم. اهورا-منم این‌جام، بگو دقیقا کجایی؟ -توی سومین آلاچیغ از سمت چپ، نشستم. اهورا-اوکی. و قطع کرد. ان‌قدر که گرسنه‌م بود و ضعف کرده بودم، حالم به هم می‌خورد. سرگیجه‌ی وحشتناکی هم گرفته بودم. از یک ساعت پیش هم سرفه و عطسه هام شروع شده! با دستی که روی شونه‌م نشست، دومتر به هوا پریدم. اهورا-آروم باش طنین! منم. با خیالی آسوده کمی توی جام جابه‌جا شدم: -سلام. کنارم نشست. انگار متوجه حال خرابم شد: اهورا-چرا رنگت پریده؟ خوبی؟ دلم می‌خواست بگم، آره خوبم؛ ولی بی اختیار گفتم: -نه، نیستم! دو تا بازو هام رو محکم گرفت و به سمت خودش چرخوند. با دستپاچگی که توی چشم هاش و لحنش موج می‌زد، گفت: اهورا-چرا؟ جاییت درده؟ مریض شدی؟ چته؟ چی‌شده؟ طنین جواب من رو بده. دیگه نزدیک بود بالا بیارم از بسکی با هر سوالش تکونم می‌داد. به زور دست هاش رو از دور بازوم جدا کردم: -خب دِ اَمون بده، بگم. از گرسنگی ضعف کردم و حالت تهوع گرفتم؛ از طرفی هم سرماخوردم. از جاش بلند شد و تند تند گفت: اهورا-پاشو بریم رستورانی جایی... از جام به زور بلند شدم. پاهام سست شده بودن. دو قدم برداشتم؛ ولی هر آن منتظر زمین خودنم بودم. اهورا که دید تعادل ندارم، محکم بازوم رو گرفت و راه افتاد. من رو سوار ماشینش کرد و حرکت کرد. بعد از کمی بالاخره به رستوران دنجی رسیدیم. داخل رفتیم و به گوشه ترین میز رفتیم و نشستیم. گارسون، دو تا منو آورد و به من و اهورا داد. اهورا-چی می‌خوری؟ بی حوصله سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم: -هر چی خودت سفارش دادی. اهورا-اما... وسط حرفش پریدم: -اهورا گفتم هر چی سفارش دادی. بخدا حال ندارم. اهورا-باشه، باشه! و گارسون رو صدا کرد. دو تا کباب برگ و پلو سفارش داد. اهورا-طنین، بلندشو صاف بشین. -نگران نگاه های مردمی؟ برام مهم نیست! کلافه زیر لب غرید: اهورا-گور بابای مردم! باهات حرف دارم. به زور سرم رو از روی میز برداشتم و صاف نشستم: -من الان مغزم کار نمی‌کنه. بزار یه چی توی این خندق بلا بریزم بعد. کمی بهش مایل شدم و آروم ادامه دادم: -تازشم تو می‌خوای این‌جا درمورد قتل و این چیزا حرف بزنی؟ کافیه یکیشون بشنوه؛ هردومون رو می‌ندازن هولوفدونی! کلمه "قتل" رو بی صدا لب زدم. کمی فکر کرد: اهورا-اوهوم! اینم حرفیه. ------------ سوار ماشین شدیم و اهورا مسیر بی هدفی رو در پیش گرفت. اهورا-حالا می‌خوای، چی‌کار کنی؟ اون ویلا دیگه برات امن نیست. پلیس بیست و چهار ساعته اون‌جاست! پوفی کشیدم: -نمی‌دونم اهورا، نمی‌دونم! امشب هم باید توی کوچه پس کوچه ها شبم رو بگذرونم. اخم شدیدی کرد و بهم نگاهی انداخت: اهورا-مگه من مُردم، که تو آواره کوچه و خیابون ها بشی؟! با تعجب نگاهش کردم: -اهورا این حرف ها چیه؟! خب من چکار کنم؟ تهران هم برم، وجب به وجبش پلیس ریخته. فکر کردی از یه قاتل ان‌قدر ساده می‌گذرن؟ اهورا-من تعجب می‌کنم، وقتی که خونه‌ی آریا بودی، چطور این احتمالات رو نمی‌دادی! -فیلسوف خان! من همش توی خونه بودم. از خونه هم که بیرون می‌رفتم، توی ماشین بودم. شیشه های ماشین هم که دودی بود. اهورا-باشه بابا، خوردیم. -خب یه چی حقیقتیِ. دیگه چیزی نگفت. یهو گفتم: -اهورا، من رو به تهران ببر. با تعجب به طرفم برگشت: اهورا-چرا؟ -می‌خوام شب برم یه سری از وسایل خودم رو از خونمون بدزدم. اهورا-حالا تا شب خدا کریمه! خودم هم باهات میام. -کجا؟ اهورا-دزدی! پوکر نگاهش کردم: -برو بابا، مسخره! اهورا-جدی گفتم! با اخم غلیظی غریدم: -تو خیلی بیجا می‌کنی! اهورا-چرا؟ -از من چراشو نپرس اهورا. همین‌که گفتم، باهام نمیای. فقط می‌رسونیم و برمی‌گردی! اهورا-نچ، راه نداره! -پس من نمیرم. منصرف شدم... ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
  5. asal_deshv

    موکل...!

    بله😀😄 😂👌😁 ولی خب ممکنه اینجور نباشه نگران نباش
  6. نه ، مدیر سایت بهم تذکر نداده کلا اجازه ندارم آموزشی درمورد جنیان بدم و این اجازه رو اونا بهم نمیدن چون ما یه جورایی برای دنیاشون یه جور خطر محسوب میشیم
  7. asal_deshv

    موکل...!

    بعضی از اجنه ها مثل جن ساخور از خون انسان تغذیه میکنه ممکنه جنی که سراغ تو اومده کمی خون خوار باشه ممکن هم هست فقط برای جلب توجه اینکارارو میکنه
  8. asal_deshv

    موکل...!

    عزیزم اینو بخون👆👆👆 این فقط مال موکل مسلمانه موکل کافر هم مشخصه چه کار هایی برای به دست آوردنش باید کرد
  9. asal_deshv

    موکل...!

    😂😂😂😂😂😊
  10. من اجازه آموزش ندارم توی گوگل هست ولی توصیه من اینه که اصلا به این سایت های نامعتبر اطمینان نکن
  11. asal_deshv

    موکل...!

    یه موکل مسلمان مطمئنن چیزای غیر اسلامی نمیخواد...!
  12. asal_deshv

    موکل...!

    اتفاقا همینش خوبه که نمیترسی
×
×
  • جدید...