رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

2rsa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    55
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

126 Excellent😃😃😃😃

درباره 2rsa

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 7 خرداد 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

583 بازدید کننده نمایه
  1. میگم خدا رو شکر تو رو دارم وگرنه چه حاکی تو کلم میریختم؟؟؟؟ ?? ووووووییییی واقعا مرسی که هستی! ??
  2. جییییییییییییییییییییییییییغ دستت مرسی! ❤ ❤ امممم نمیدونم! @_@
  3. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت9 صدای زهرا اومد: _دُرساااا....من رفتم پایین بقیه کیک ها رو با خدمه ها بیاریم. تا اون موقع برو پیش دوستات. معلوم نیست صداش از کجا میاد!! مریم و ستایش یهو پریدن جلوم و بلند پخ گفتن!! این کارشون دیگه تکراری شده و اصلا نترسیدم اما جیع کشیدم که مثلا ترسیدم. ستایش زد زیر خنده و گفت: _ترسوووووو!! مریم خندید و گفت: _ بابا جیغش مصنوعی بود. اگه جیغ میزد که کله پرورشگاه میلرزید!! فاطمه و زهرا هم اومدند. ما اینقدر اینجا فاطمه و زهرا داریم هیچ کی نداره!! فاطمه بغلم کرد و گفت: _میخوایم یه چیزی نشوند بدیم. ستاره صدای فریادش اومد: _خودم میخوام بدم خفه شید!! فاطمه از بغلم در اومد و ندا از اتاق اومد بیرون. خندید و گفت: _سلام درسا خانوم. خندیدم و گفتم: _سلام. اینجا چخبره؟ زهرا: _اینا برات سوپرایز آماده کردند. ندا میشگونی از زهرا گرفت و گفت: _این به درخت میگن! صدای لاله اومد: _بیاین تو تموم شد! اگه درسا خانوم لطفا میکرد، قبل از اومدن خبر میداد، قشنگتر سوپرایز میشد. اووووه! حالا سوپرایزشون چی هست!! ولی از شما چی پنهون، دارم از فضولی میمیرم!! یعنی ممکنه چی باشه؟ ووووییی خداجونم امیدوارم یه چیز خوشگل باشه. من گیتار دوست دارماااا! ندا چشامو با دوتا دستاش گرفت و برد تو اتاق. خندیدم که صدای ستاره اومد: _ با شماره‌ی سه...یک...دو...سه.... چشامو باز کرد. و یه لباس خوشگل بلند و مجلسی دیدم. رنگش فیروزه‌ای با آستین های حریر. دامنش به شدت بلند بود و دنباله داشت. روی سینه‌اش سنگ کاری شده بود. یقه‌اش هم مدل دلبری بود. واااای خدای من، خیلی قشنگ بود!! یه جیغ کشیدم و دهنمو با دوتا دستم گرفتم. _وای نه.... این ماله منه؟ به باهم یک صدا گفتند: _بعععععله! زهرا گفت: _میخواستیم فردا توی جشن بهت بدیم ولی فهمیدم فردا مهمون دارید. یهو همه خندیدند و گفتند: _ ایشالله به خیر بگذره. تعجب کردم. مهمون؟ چرا من خبر ندارم؟؟؟ _مطمئنید؟ مهمون نداریم که. ستاره پرید بغلم: _بهرحال درسا، اینجا خیلی بهمون خوش گذشت. انگار نه انگار اینجا یتیم خونه بود. همممون فردا از این جا میریم. قراره بریم شیراز. _شیراز؟ چرا تهرون نمیمونید؟ ندا ستاره رو از بغلم کشید و خودش بغلم کرد: داداشت گفت هرجا بخواین میتونم بریم فقط آدرس بدیم. ما هم تصمیم گرفتیم شیراز زندگی کنیم، هرهفتامون،میدونی دیگه دانشگاه شیراز قبول شدیم! چشام داشت پر اشک میشد. دوست نداشتم برن، اما اینا دارن به ارزوشون میرسند. امیدوارم اونجا خوشبخت بشن. خیسی شونه هامو احساس کردم. ندا داشت گریه میکرد. ستایش و مریم هم بغلم کردند. بقیه هم اومدن. هر هشتامون همدیگرو بغل کردیم. داشت این دوستی هشت ساله تموم میشد. نه تموم نمیشد. فقط دور میشدیم... *** به خونه رسیدم، نزدیکای اذون بود.یکی از قوانین خونه، بودن در خونه قبل از اذون مغرب!! از ماشین پیاده شدم و موبایلمو از توی کیفم برداشتم و به داداشم زنگ زدم. بعد از چند بوغ گوشیو برداشت و تند تند به حرف زدن کردم. _سلام داداش. شنیدم مهمون داریم راسته؟ جوابی نیومد. _الو داداش؟.... میشه کارتو ول کنی و بهم جواب بدی؟ جوابی نیومد. فقط گوش میکرد. داداش هیچ وقت اینجوری نمیکرد. صدای نفس کشیدن میومد. معلومه یکی پشت خطه ولی کیه؟ صدامو آروم صاف کردم: _ ببخشید شما؟ صدای مردونه ای اومد: _ شیاد سلطانی! یهو دستم لرزید و سریع تلفنو قطع کردم. وای خدا... کی بود؟ شیاد؟ اون یه مرده؟ اون پیش داداش چیکار میکنه؟ یاده نامه افتادم،بدون توجه به صدا کردن زهرا سریع سالن و پله ها رو طی کردم و به اتاقم رفتم. باید اون نامه رو بخونم. وارد اتاقم شد، چادر و کیفمو روی تخت پرت کردم. از کشویه میزِ کنار تختم، پاکتو برداشتم. دستم هنوز میلرزید. من چم شده؟ چرا میلرزه؟ خدایا.... این کیه؟ نامه ها رو از پاکت برداشتم. بینشون که به نظر میرسید اولین ورقه و قسمت بالاش باشه برداشتم و نیمه‌ی دومشو هم پیدا کردم. سریع به خوندن کردم. به نام تک هستی‌ام! « من شیاد سلطانی هستم. چرا شیاد؟ ، پس بگذارید من حقیقت را بگویم. شاید شما ندانید کسی وجود دارد شما را از ته دل بخواهد. شاید ندانید یکی به خاطر شما بسیاری از مرزها را گذشته است. شما نمیدانید یکی هست جانش برای شما میرود. این شخص من هستم. شیاد سلطانی! میخواستم شما را از نزدیک ببینم و بعد حرف بزنیم ولی برادرتان مانع میشود. میدانم! شخص گناهکاری مثل من، نمیتواند حتی به شما فکر کند، چه برسد برای عشق و ازدواج! درست است. من عاشق شما شدم و میخواهم باقی عمرم در کنار شما باشم.» قلبم داشت تند میزد. نفسم به شمارش افتاده بود. برای اولین بار توی زندگیم، یکی داشت بهم ابزار علاقه میکرد. من.... نه درسا... دیوونه نشو... تو نمیدونی اون کیه. آروم باش. نزار احساس بر قلبت چیره بشه. تو... یه دختر عادی نیستی... سخته ولی تو... فرق داری! نفس عمیق کشیدم. درسته نمیزارم قلبم برای مردی بتپه، احساساتش نامشخص باشه. من گناه کار نیستم اگه تو گناهکاری! فهمیدم چرا داداش نامه رو بهم نداده و پارش کرده. باید اینو به هزاران تیکه تبدیل میکرد نه فقط از وسط پاره میکرد. میخواستم نامه رو بندازم دور، اما گفتم شاید چیزه دیگه ای باشه. پشت تلفن صداش انگار از نفرت میومد. ادامه دادم. «اگر بگذارید همه چیز را میگویم. همه چیز را. از تولد تا الانم را. من چیزی از کودکی ام یادم نمی آید. چون حافظه ام را از دست داده بودم. تنها چیزی یادم میومد این بود: تو یک شیادی! من آن موقع به نظر دوازده ساله میومدم و کسی که مرا پیدا کرد نامم را همان شیاد گذاشت. نامش خشایار بود. او مرا بزرگ کرد و خیلی چیز ها را به من آموخت. دروغ، نیرنگ، کشتن و دزدی! همه را. بزرگتر شدم. دخترا رو گول میزدم و اسیر میکردم تا به عنوان برده به کشورای عربی بفروشیم. وقتی حدود بیست و شش سال داشتم، دچار طمع شدم و او را کشتم. تمام ثروت، مال و اموال، عمارتش، شرکتش و تجارت برده‌اش را صاحب شدم. من از او بدتر شدم. تا الان خیلی ها را به خاطر این املاک کشتم. یکی از آنها متاسفانه پدر شما بود.» چی؟ دستم لرزید و نامه از دستم افتاد. شَ... یاد... اون... پدرمو کشته؟ مگه... سکته نکرده بود؟ نه... نه امکان نداره... چرا... اشک تو چشام جمع شد. اینکه یکی بابامو کشته باشه اصلا برام قابل هضم نیست. بابا... تو رو کشتن؟ یعنی من... توی این هشت سال، به خاطر شیاد تو رو نداشتم؟ مادرم به خاطر این مسئله سکته کرد؟ چه خبر شده؟ بدون هیچ مقصدی به سمت در و پله ها حرکت کردم. باید با داداش حرف بزنم... نمیتونستم به خوبی جلمو ببینم. اشکها مزاحمم میشدم. احساس خفگی تو سینم میکردم. نفسم بالا نمیومد. چشام داشت سیاهی میرفت. پاهام پیچ خورد و درد وحشتناکه تموم وجودمو گرفت...
  4. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت8 دُرسا با صدای چندش آوری از خواب نازنینم بیدار شدم. واااااای خداااااا... آخه کی همچین آهنگیو آلارم گوشیم کرده؟ نهههههه من خوابم میاد. نمیخوام!! یه ساعت دیگه استاد میاد. به هزار جور بدبختی از تخت بلند شدم. چشام اونقدر خسته‌ست که اتاق ست صورتی کمرنگمو خیره و تیره میبینم!! به قاب عکس رو به روم با همون چشای خیره نگاه کردم و بوسیدمش. _صبح بخیر بابا... صبح بخیر مامان، دیشب خوب خوابیدین؟ من که نخوابیدم، باورت میشه بعد از نماز خوابیییییییدممممم! دستمو به حالت التماس گرفتم و زیر چشمی و خواب آلود گفتم: والدین محترم! لطفا کمکم کنید این امتحانو خوب بدم. اگه خوب بدم قول میدم برات صد تا کیک بپزم و نذر کنم. پس کمکم کنید. خواااااااهشش!!! هنوز خواهشام مونده بود ولی دستشوییم داشت میریخت!! بدو بدو رفتم دستشویی! آخیشش! بعد از عملیات شستشوی صورت و دستها،یه لباس عروسکی آبی که عاشق آستین های جالبش بودم پوشیدم. اخه روی مچم پاپیون داره برای همین میگم جالب!! یه شلوار مشکی کتان هم پوشیدم. موهای بلند خرماییمو باز کردم و بافتمش. وقتی میبافشم کوتاه تر میشه و میاد وسطای باسنم! موهامو پشت سرم جمع کردم و به یه کیلیپس کوچیک بستم. یه شالم انداختم دور گردنم! یهو نامحرمی مثل عمو احمدو دیدم یهو بندازم تو سرم! . ایول! مثل همیشه جیگر شدی! البته نه اون جیگر کلاه قرمزی!!! هییییی خدا جون! یادت نره کمکم کنیاااا همه کمک ها رو به زهرا ندی یه وقت!! عادلانه کمک کن باشه خداجونم؟ دمت گرم! خیلی خب باید برم پایین صبحانه. آروم روی نرده‌های پله نشستم و سر خوردم. یه هورااااایی تو دلم گفتم. اخ خیلی کیف میده! به سمت آشپزخونه رفتم و یه سلام بلند دادم. ثریا خانوم داشت آب پرتقال میگرفت بلند جوابمو داد و گفت: _آروم دختر سکتم ندی! و خندید. آیدا دختر ثریا خانوم هم داشت نون سنگک رو نصف میکرد گفت: _صبح بخیر درسا جونم. میبینم سرحالی. _واااای آیدا امروز امتحان داریممم. ببینم زهرا کجاست؟ آیدا : _زهرا رفته کتابا رو به دوستش پس بده. اونم تا صبح بیدار بوده و میخونده. امیدوارم هر دوتون موفق شید. تنها افراد خونه اینان! داداش، آیدا، زهرا، احسان! همین! رفتم سینی برداشتم و استکان ها رو، توی سینی چیدم. هر سه تامون میزو چیدیم. داداش آروم از پله ها پایین اومد. لبخندی زدم و با صدای بلند صبح بخیر گفتم. لبخندی زد و پیشونیمو بوسید. داداش منو در آغوش کشید و گفت: نمیزارم کسی این لبخند ها رو از لبت پاک کنه. من با تمام جونم از قلب و لبخندت، محافظت میکنم. این شیش، هفت ماهه داداش خیلی مهربون و بامزه شده. فِرت و فِرت بغلم میکنه و حرفای رمانتیک میزنه!فکر کنم موقع مرگم نزدیکه. آره! بهتره مراقب باشم جهنمی نشم و یه راست برم پیش مامان و بابا!! بعد از صرف صبحانه، به سمت اتاق درس رفتم. داداشم بعد از فارغ‌التحصیلیم نذاشت دانشگاه برم. دانشگاهو برام تو خونه اورد! استادای زیادی میان اینجا و بهم به طور خصوصی درس میدن. هنوزم موندم آخه چرا؟ اصلا نیازی به این همه خرج اضافی نبود! رفتم تو اتاق دیدم بعله، زهرا خانوم دارند درس میخونند. _صبحتون بخیر باشه زهراییی! زهرا لبخندی بهم زد: _صبح دُری هم بخیر! _کی اومدی که ندیدیمت؟ زهرا: _از در پشتی اومدم. کنارش نشستم و مشغول مرور درسمون شدیم. من رشتم پزشکیه و سال اولی ام. این آخرین امتحانمونه. بعدش با خیاله راحتتت بریم گشت و گذاریه تابستونی! زهرا مثل من چشم ابرو مشکیه، فقط ابروهاش کم پشت و کوتاهه. یه شال سفید پوشیده بود و سرش تو کتاب بود. زهرا آهی کشید و گفت: ای بابا، چرا نمیاد؟ دارم از استرس میمیرم. بعد از این حرفش یهو در باز شد و استاد گرامی وارد شد. بعد از سلام و احوال پرسی امتحانمونو به خوبی دادیم. خوشحال و خندون رفتیم آشپزخونه. خوب باید کیک درست کنم. رو به زهرا:آرد داریم؟ زهرا: آره داریم. من برای این امتحانه نذر کردم منم باهات کیک درست میکنم. _وای عالیه باهم زود تموم میشه. با هم شروع به کیک پزی کردیم. بعد چهارساعت کیکامون آماده شد. _آخیشش. خوب الآن کجا ببریمشون. زهرا: _بیا ببریم یتیم خونه‌ای که آقا محمد ساخته. بچه ها خوشحال میشن. کیکها هم که ماشالله زیاد درست کردیم! _آخ اره فکر خوبیه. بزن بریم. صبرکن به داداش بگم. گوشیمو برداشتم و به داداشم زنگ زدم. بعد از چندتا بوغ جواب داد: سلام مرواریدم!. خندیدم، مثل همیشه باهام مثل بچه ها رفتار میکنه، گفتم: سلام داداش ستاییشششم! من و زهرا داریم میریم به بچه های یتیم خونه‌ی دُرسا کیک بدیم محمد: عه! مگه بهت نگفتم بهم نگو ستایش؟ زشته دختر. اگه با عمو احمد بری مشکلی ندارم،میتونی بری. گوشیو کنار لبم گرفتم و با صدای بلند گفتم: دستت مرسی اقای ستااااااایش!!! خداحافظتون! گوشیمو قطع کردم و به زهرا گفتم که به باباش بگه ما رو برسونه. ثریا خانوم با یه سطل پر از کاغذ اومد تو آشپزخونه. سطلو ازش گرفتم و گفتم:این همه کاغذ ماله کیه؟ ثریا خانوم: اینا ماله آقا محمدن. مثل اینکه صبح کمدشونو مرتب کردند. یه آهانی گفتم و سطل پر از کاغذو خالی کردم توی کیسه‌ی کاغذا برای بازیافتشون. من محافظ محیط زیستم بلههه! یهو چشمم به یه پاکتِ سیاه افتاد. برداشتمش و نگاه کردم. آخه پاکت سیاه برای چیه؟ روش نوشته بود از طرف شیاد سلطانی به درسا نادری! عه!! یکی بهم نامه داده ولی من دریافتش نکردم. این دست داداش چیکار میکرد وقتی این نامه ماله منه؟ این شیاد کی هست؟ مگه شیاد اسمه؟ آخه کدوم پدر و مادری اسم بچه‌شو شیاد میزاره؟ خدایااا من دارم به چی فکر میکنم. مهم ترین قضیه اینه این پسره یا دختر که برام نامه نوشته؟ شاید یه رمزه!! شیاد که اسم نیس، هست؟ نیست بابا.عه تاریخش میگه که ماله چهار روز پیش فرستاده. خوب پس خوده نامه ها کجان؟ بِز (مخفف بزار) ببینم. نشستم روی زمین و کیسه‌ی کاغذا رو خالی کردم. خب نامه، نامه، نامه... چندتا کاغذو پیدا کردم که از وسط نصف شده بودند. دست خط تمیزی بود و به نظر میرسید این همون نامه هست. چون بقیه ها تایپ شده و امور شرکت و دیگر قضایای بی من مربوط بودند!! صدای زهرا اومد: دُر؟ کجایی؟ بدو آماده شو چرا نشستی کاغذ بازی میکنی؟. کاغذایی که به نظر نامه برای من بودنو جمع کردم و توی پاکت سیاه گذاشتم. به زهرا پاکتو دادم و گفتم: دنبال این بودم. شرمنده که منتظر بودی و مشغول جمع کردن بقیه کاغذا شدم. زهرا نگاهی به پاکت کرد و گفت: به به! نامه عاشقانه گرفتی؟ پس چرا پاره ش کردی؟ خندیدم و کیسه رو سرجاش گذاشتم و گفتم: نامه عاشقانه؟ اونم به من؟ اونم به اسم شیاد سلطانی؟ زهرا خندید و گفت: آره دیگه، مامانم گفتش چند بار اومده اینجا غوغا به پا کرده بود. یهو انگار یه چیزی یادش افتاده باشه، یه هی‌ای گفت و دهنشو با دوتا دستش بست. تند تند حرف زد:من چیزی نگفتم فراموشش کن، من رفتم آماده شم. پاکتو داد دستم و سریع جیم شد! اون کیه که اومده اینجا و غوغا کرده؟ یه نگاه به پاکت کردم. شب برگشتم میخونمش. ولی زهرا مشکوک میزنه‌. به اتاقم رفتم. بعد ازپوشید لباس مناسب و چادرم، سوار ماشین شدیم و رفتیم. دم راه هیچ حرفی بین من و زهرا رد و بدل نشد. من هنوز تو کف شیادم! شیاد... شیاد... این به معنای خبیث و حیله گره. چه ربطی به من داره؟ حتما آسم یه رمزه. نکنه یه پرونده ‌ی محرمانه‌‌ی جنایی باشه؟ نه بابا نامه ایه برای من!! آخ... به پرورشگاه رسیدیم. واقعا پرورشگاه بزرگ و قشنگیه. این یه پرورشگاه دخترونه‌ست. داداشم اینو ساخته و سرپرستیه همشونو به عهده گرفته. تازشم به بچه هایی که به سن هیجده سالگی میرسه، بهشون کار و خونه میده تا به راحتی زندگی کنند. اونایی رو هم میخوان ازدواج کنند، جهاز و عروسیشونو راه میندازه. به خاطر من اسمشو دُرسا گذاشته. به نظرم داداشم بهترین آدم دنیاست که برام کار های زیادی کرده و منو خیلی دوست داره،منم دوسش دارم. دوست دارم مثل اون باشم. مهربون و تک! ولی دارم به این فکر میکنم که چرا نامه‌ای که متعلق به منه اون برداشته بود و چیزی بهم نگفت؟ حتما صلاح ندونسته بدونم. اما باید بدونم چیه. وارد پرورشگاه شدیم. صدای آواز و خنده های بچه ها میومد. دیوارها سفید بود ولی با کاغذ دیواری و نقاشی های کارتونی تزئین شده بود. این پرورشگاه چهار طبقه‌ست. طبقه اول، نماز خونه‌ست. طبقه دوم سالن غذاخوریه، طبقه سوم اتاق‌های بازی، کامپیوتر، موسیقی، اتاق خاطرها و اتاق خدمه ها وجود داره. طبقه چهارم اتاقهای بچه هاست. یادم رفت بگم، اینجا بچه های بالا شیش سال وجود دارند. صدای یکی از خدمه ها اومد: _سلام درسا خانم! خوش اومدید. خاله فاطمه بود. زن خیلی خوب و خوش برخوردیه. وقتی بچه هاش و همسرش توی رانندگی فوت کرد،تصمیم گرفت بیاد اینجا زندگی کنه و مراقب بچه ها باشه. اینجا حکم مامانو داره و همه ی بچه ها بهش مامان میگن. لبخندی زدم: _سلام مامان خانم! ببخشید من ندیدمتون. میخواست از دستم سینی کیک‌ها رو بگیره اما نذاشتم و آروم گفتم: _عمرا بزارم دست بزنید. خودم بین بچه ها میدم. زهرا هم هست. زهرا داشت به بچه‌هایی که توی سالن بودند کیک میداد. حنانه و لیلا اومدن پیشم و گفتند: _خاله دُرسا؟ میشه دفعه بعد برامون شکلات بیاری؟ شکلات‌هامون دیشب تموم شد. لبخندی زدم: _ای به چشممممم، میگم یه عالمه بیارن! یه ایولی گفتند و رفتند. خندم گرفت و پیش به سوی دوستام رفتند.دوستام هشت سالی هستند اینجا و الان ارشد شدند و به زودی از پرورشگاه میرند. دم راهم هر بچه ‌ای میدیدم کیک میدادم. اونام با خوشحالی تشکر میکردند. خداجونم... این بچه ها یه چیزی بیشتر از خوراک و پوشاک میخوان، چرا پدر و مادری حاظر نیستند بیان اینا رو ببرند؟ ببرند و بهشون عشق بدن. محبت بدن. لطفا یکیو براشون پیدا کن.
  5. بلهههههه!! دستتش درد نکنه!! ❤❤ حالا واقعا خوب شده ژیلا خانوم؟ ?
  6. وااااااییییی ممنون! ? حتما دیگه به طور شوق و ذووق ادامه مییییدممممممممممم!! ?
  7. جییییییییییییییییییییییییییغ دستت مرسی! ❤ ❤
  8. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت7 پس علی نادری پدرشه و این مرد هم داداشش. جالبه. محمد ادامه داد: درسته که تو تونستی از دادگاه فرار کنی،اما هرگز تو، نمی تونی از من فرار کنی. من هنوزم دنبال مدرک میگردم تا تو رو به سزای عملت برسونم. به من نزدیکتر شد و انگشت اشاره‌شو به سمتم گرفت. محمد: توی شیطان صفت. .. آرزوی داشتن درسا رو به گور میبری! نیشخندی زدم و دستشو کنار زدم. بهش نزدیک شدم و آروم زمزمه کردم: داشتن؟ من اونو برای همیشه نمیخوام. البته قبلا قصدم این بود ولی الان نه. الان من شیاد نیستم،خوده شیطانم. درسا رو نمیخوام. فقط... پاکیشو میخوام! ناگهان صورتم سوخت و به سمت چپ برگشت. زیاد دردم نیومد.از یقم گرفت، به صورتش نگاه کردم . صورتش از اعصبانیت سرخ شده بود و چشاش غرق در خون بود. محمد: توعه عوضی، حق نداری اسمشو به زبون کثیفت بیاری. یه مشت به صورتم زد و غرید: تو اونقدر جرئت کردی که بیای همچین حرف کثیفی بزنی؟ تو قصدت فقط هوس بازیه. یه مشت دیگه به شکمم زد و داد کشید: فکر کردی من میزارم تو بهش نزدیک بشی؟ من هنوز زندم. تا وقتی من زندم، آدمایی مثل تو حتی نمیتونن به دُر من فکر کنن چه برسه بیاد همچین حرفی رو بزنن. پخش زمین شده بودم و پاشو روی سینم گذاشت: فکر نکن اگه منو مثل بابام بکشی میتونی درسا به دست بیاری، درسا یه عالمه کس و کار داره. من نباشم احسان هست. احسان نباشه. اون نباشه حامد هست. بازم نباشه عموهاش هستند... خدا هم هست! اون بی کس و کار نیست. الآن اگه من بزنمش میمیره. زوره اونم که برام قلقلکیه! ولی خب مجبورم مثل آدم رفتار کنم. هرچند با این کتکهاش باید خونریزی کنم که نمیشه. یه لگدی به سینم زد و فریاد زد: ثریااااا، یالا نگهبانا رو خبر کنید بیان اینو ببرند. خودمو به موش مردگی زدم. نگهبانا اومدن و منو کنار ماشینم پرت کردند که بیرون عمارت پارک شده‌ بود. وقتی نگهبان رفتند، از جام بلند شدم. بعد از تکوندن خودم سوار ماشین شدم و به سمت عمارتم رفتم. چطوری؟چطوری میتونم گمراهش کنم وقتی من نمیتونم بهش نزدیک بشم. لعنتی، اون دوتا شیطانی که براش گذاشته بودم چه غلطی میکردن؟ چطور یه دختر اینجوری محافظت میشه که هیچ کس نمیتونه ببینتش؟ اون مردایی که نام برد دیگه کین؟ هر کی که هستند مطمئنا خونوادشن. چطوری؟چطوری اون دخترو ببینم! اون حتما از اون خونه بیرون میاد ولی کی؟ به عمارت رسیدم و بدون توجه به حرفای خدمتکار به اتاقم رفتم. کتمو روی تخت پرت کردم و خودم نشستم. چطوری؟ الآن مطمئنا اون مرده کلی محافظ برای عمارتش استخدام کرده. من چطوری بهش نزدیک بشم؟ در اتاق زده شد و یه مرد وارد شد. لباس مردونه‌ی ساده ای پوشیده بود. بهش خیره شدم. چشم های قهوه‌ای روشنی داشت و موهای مشکیه ساده. اسمش کیانه و فرد قابل اعتماد شیاد. بطوری که همه گذشته و کارای شیادو میدونه. کیان دستشو پشت سرش گره کرد و گفت: اطلاعاتی که میخواستید رو پیدا کردم. حمید، برادر بزرگ خانواده‌ست و الآن گم شده. بعضی ها میگفتن معتاد و در به دره و بعضی ها میگفتن با زن و بچه‌ش توی شیراز زندگی میکنه. برای همین به شیراز رفتم و پیداش کردم. بله اون توسط یه مردی به اسم آرشام به اونجا برده شده تا مواد بفروشن. ولی آرشام دستگیر و زندانی شده اما حمید بدبخت و بیچاره توی خیابون لای کارتون ها میخوابه. فهمیدم چیکار کنم. _اونو برام بیارید. کیان:راستی، صبح زود دیدن فرهاد رفته بودید. چی شد؟ _هیچی نشد خودکشی کرد. کیان: پس شما هنوز میخواین به جرمهاتون اعتراف کنید؟ _من غلط بکنم. فقط من درسا رو مثل بقیه دخترا میخوام. تاریخش بگذره میندازمش دور. مگه احمقم به خاطر یه دختر زندگیمو نابود کنم. بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم. پرونده هایی که کیان بهم داده بودبررسی کردم. فرهاد یه ویلا تو شمال و یه ویلا تو ترکیه داره. خوبه از الان به بعد دیگه ماله منه. حیف که این زندگی یه ماه‌ست.،بهتره بیشتر بمونم. سه ماه. آره بهتره سه ما اینجا بمونم یا بیشتر. بهرحال بازم بچه‌هام و دستیارام هستند. در زدن و شروره بهتره بگم ملیسا وارد شد. واقعا این لباس خدمتکاری بهش میومد. غر زد: اربااااااب من حوصلم واقعا سر میره، چرا آخه باید ظرف و لباس و خونه تمیز کنم. من اینکاره نیستم. چون تو جسم یه آدمه بهش اجازه داده بودم مثل خوده ملیسا رفتار کنه. واقعا خوب بلد نقش بازی کنه و یا دوست داره باهام اینجوری رفتار کنه. چیزی نگفتم و به پرونده ها نگاه کردم. تو این ماه سه میلیارد سود کردیم. یک میلیارد حقوق کارگرا میشه و بقیشو تو بانک میزارم. شاید بتونم لااقل درسا رو بخرم. ناگهان دست ملیسا رو روی شونه هام حس کردم، که داشت شونه‌هامو ماساژ میداد. آخ چقدر به این نیاز دارم. از جسم آدما متنفرم. ملیسا آروم دم گوشم زمزمه کرد : ارباب... سارا... مثل اینکه به شیاد یعنی شما علاقه داره. از وقتی پاشو تو اتاقتون گذاشته آروم و قرار نداره. واقعا فراموشش کرده بودم. به ملیسا گفتم بره بیرون و رفت. نیم ساعت بعدش، سارا در زد و اومد تو. سرش خم بود و لباس خدمتکاریش هنوز تنش بود. به صورت خمش که دقت کرده بودم،فهمیدم آرایش کرده. واقعا از این جور دخترا حالم بهم میخوره. راستش از این گناه بیزارم. واقعا چطور راحت میتونن به بهانه‌ی عشق، خودشونو در اختیار مرده دیگه ای بزارند. ازشون متنفرم. به سمتش رفتم و گره‌ی روسریشو باز کردم...
  9. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    نظری مظری یه جفت دمپایی پرت کنید! ?
  10. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت 6 به اون دختر فکر میکردم و سیگار میکشیدم. واقعا سیگار کشیدن لذت خوبی داره. ولی اون چطور توانسته زندگی‌ای بدون گناه داشته باشه؟ اون دو تا گناهش یه بار انجام شده و وقتی بچه بود. حساب اونا جداست. میخوام ببینمش. در زده شده و چند ثانیه بعد سارا با یه سینی اومد تو. قهوه ای روی میزم گذاشت. سینیو تو دوتا دستاش گرفت پایین و گفت: _امری ندارید؟ یه پُکی به سیگارم زدم و گفتم: _شنیدم دوسم داری، راسته؟ سینی از دستش افتاد. نفسش و ضربان قلبش تند شد. با تعجب فقط نفسهای عمیق میکشید. _با توعم! لب باز کرد من من جواب داد: ار.... باب.. ک.... کی.... بهت... تون.. نه.. من...نه... _آره یا نه؟ سرشو خم کرد، پیشبندشو توی مشتش گرفت. سعی کرد تا گریه و لرزش صداشو کم کنه: _ارباب... میدونم این حس... یه حسه ممنوعه‌ست،میدونم شما الآن به خانوم دُرسا علاقه مندید. من نمیخوام بی.... اوووف داره تو اعصابم رژه میره. داد زدم: _آره یا نه؟ چشاشو محکم بست و سریع جواب داد بله! از جام بلند شدم و نزدیکش شدم. دستمو زیر چونه‌ش گذاشتم و سرشو بالا آوردم. گریه‌ش در اومده بود و هق هق میکرد. _خوب گوش کن. اگه میخوای با من باشی، شب خودتو آماده میکنی و میای اتاقم. حلّه؟ چشای قهوه‌ای‌شو متعجب شد و گفت:چی ارباب؟ دستمو کشیدم و به سمت در رفتم:همون چیزی که شنیدی! از اتاق خارج شدم. این تازه آغاز گناهه! ببینم به خاطر عشق، چیکار میکنی! عشقی که 24 ساله که تو دلت داری، تو رو به کجاها میکشونه! از عمارت خارج شدم و به سمت شرکت رفتم. نگاهی به شرکت انداختم. خیلی بزرگ بود. وارد شرکت شدم. همه با تعجب نگاهم میکردند ولی توجهی نکردم. سوار آسانسور شدم و وارد طبقه‌ی دوم شدم. طبقه‌ی دومم هلهله بود. صدای فریاد ها و گریه‌ی زن میومد. جلوتر رفتم. تا منو دیدن ساکت شدند و عقب رفتند. زمزمه‌شون میومد: مدیر زنده‌ست که. فرهاد گفت مُرده! ازبینشون رد شدم و دستگیره‌ی اتاقمو گرفتم و آروم ولی اعصبانی گفتم:چرا سر کارتون نیستید؟ یهو همشون پخش و پلا شدند و رفتند سرکارشون. وارد اتاقم شدم. دیدم فرهاد با تعجب ایستاده و میلرزه. آخی! کوچولوی بی عرضه! رفتم جلو، بدبخت اونقدر ترسیده نه میتونست حرف بزنه و نه فرار کنه. دم گوشش آروم گفتم:ترسیدی نه؟ توعه بی عرضه میخواستی منو بکشی؟ شیاد سلطانیو؟ بدبخت من حتی تو جهنمم مامور دارم که منو برگردونن. الآن دو انتخاب داری. یک، پاتو ببرم. دو یا دستتو ببرم؟... کدوماشون ؟ رفتم عقب تر تا قیافشو ببینم. ترسیده بود. ممکن بود الآن خودشو خیس کنه. توی اون یکی گوشش زمزمه کردم: راه سومم هست. میتونی خودتو بُکشی. چون شیاد برات زندگی نمیزاره. برو بالا پشت بوم شرکت،خودتو پرت کن پایین. فکر خوبیه نه؟ خیس عرق شده بود. نمیدونست چیکار کنه. اختیارشو از دست داده بود. شروع به حرکت کرد و از اتاق خارج شد. اینم از این. تموم شد. الآن با کول و باری از گناه میمیره! چند ثانیه از رفتن فرهاد گذشت و در زده شد. پشت میز کارم نشستم و گفتم بیا تو. یکی با کت و شلوار سرمه ای وارد شد و چند کاغذی رو، روی میزم گذاشت. به کاغذا نگاه کردم و گفت:بفرما آقا. تموم شد. فقط باید امضا کنید کاغذو بر داشتم و متنشو خوندم. این یه اعتراف نامه‌ست. اوووو... پس شیاد میخواسته مجازات جرم هاشو بکشه. عجیبه! کاغذا رو جر دادم و به مردی که حدس میزنم وکیلم باشه گفتم:من هیچ جرمی مرتکب نشدم و قرار نیست هیچ چیزی رو اعتراف کنم. وکیل:اما آقا... _ساکت! نکنه میخوای جز کسایی باشی که رفتن جهنم؟ هرچند هر کی دو رو بر شیاده قطعا یه گناهکاره. وکیل میخواست چیزی بگه که یهو یکی در زد و سریع اومد تو. منشی بود که نفس نفس میزد و میگفت:رئیس... فر.... هاد... خود... کشی کر... دن... دره کشیو رو باز کردم و از توی پاکت سیگار،سیگار برداشتم. یه پُکی زدم و گفتم: چیکار کنم؟ منشی و وکیل بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدند. به سمت پنجره رفتم. به جنازه‌ی فرهاد که به زمین چسبیده و خونش همه جا رو گرفته بود، نگاه کردم. آروم سیگارمو میکشیدم و به متن اعتراف‌نامه فکر میکردم. توی اون نوشته بود که من علی نادری رو به قتل رسوندم. این علی چه نسبتی با دُرسا داره؟ از شرکت بیرون میام و سوار ماشین میشم. باید برم خونه دختره. با توجه به اینکه من دوسش داشتم پس باید خیلی به خونش رفته باشم و اینکه خونوادش باید اطلاع داشته باشه. به دربازه رسیدم و بوق زدم. در باز شد و داخل شدم. از ماشین پیاده و مردی که به سمتم میومد سوئیچ ماشینو به سمتش پرت کردم. بدون هیچ حرفی با قدم ها تند و بلند وارد عمارت شدم که درو با شدت کوبندم. به اطراف نگاه کردم، کسی نبود. زنی به سمتم اومد. درحالی که سرش خم بود گفت:آقای سلطانی؟ شما اینجا چیکار میکنید؟ لطفا از اینجا برید. آقا امروز خونه‌اند و... سریع با جدیت گفتم:درسا کجاست؟ اون زن به نظر خدمتکار میومد ولی لباس فرم نداشت. یه بلیز مشکی و دامن خاکسری پوشیده بود و روسریه قهوه‌ای داشت. زن:بهتره از اینجا برید وگرنه نگهبانا رو خبر میکنم. صدای مردونه‌ای اومد: اینجا چه خبره؟ یه مردی با کت و شلوار مشکی که همراه با پیرهن سفید پوشیده بود، از پله ها پایین اومد. چهره‌ای یه قول معروف مردونه و ریش و سبیل کوتاه و مرتبِ مشکی‌ای داشت. به پایین پله ها رسید و دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت: شیاد؟ اینجا چیکار میکنی؟ با جدیت جواب دادم: اومدم درسا رو ببینم. صدای زن اومد: آقا محمد من... اون مرد که به نظر اسمش محمد بود با لحن آروم به زن گفت که میتونه بره. محمد: خودت میدونی، تو نمیتونی اونو ببینی. انتظار نداشته باش، بزارم کسی رو که پدرمو کشته بگذرم و خواهرمو بهش بدم.
  11. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت5 به سمت خونه‌ی شیاد، البته دیگه خونه‌ی منه، رفتم. دیگه من شیادم و همه‌ی چیز شیاد، ماله منه! یه عمارتی مثل اون عمارتی که دختره رفته بود، ولی یکم زیباتر و بزرگتر! دربازه‌ای بزرگ وجود داشت میخواستم بوق بزنم تا باز کنند اما در باز شد! نیشخندی زدم و وارد حیاط شدم. یه مرد کت و شلواری مشکی به سمت ماشین اومد و ماشینو یه گوشه پارک کردم. از ماشین پیاده شدم. اون مرد به نظر خدمتکار میومد سرشو خم کرد و خوش آمد گفت. آنالیزش کردم... اسمش قربان فراهانیه، بیست و شیش ساله و راننده شخصی من. دست سمت راستش، ساعت نقره‌ای پوشیده بود رو به سمت من بلند کرد. سويیچو دستش دادم و وارد عمارت شدم. از بیرون نمای خیلی خوبی داشت، درست مثل توی خاطراتش. این خونه متعلق کسی هست، به شیاد پر و بال داده ولی شیاد اونو کشته! وارد سالن میشم. همه‌ی خدمتکارا به صف ایستاده بودند و خوش آمد گفتند. سرشون خم بود. لباسا و ساپورت خدمتکاریشون سیاه و پیشبند و روسریشون سفید بود. تنها یه نفر اونا لباس خدمتکاری تنش نبود، نزدیکم اومد و با عشوه خوش آمد گفت. چهره‌ی نسبتا زیبایی داشت. موهاشو از شال قرمزشو ریخته و آرایش ملایمی کرده بود. قدی بلند و مانتوی کاملا تنگ که حتی تموم دل و روده‌‌ش مشخص بود، پوشیده بود. خیره نگاهش کردم. اسمش رویاست، بیست و دو ساله و خدمتکار شخصی من! شخصی؟هه! فقط خدمتکار نبوده. صدای یک زنو شنیدم که پچ پچ میکرد: وای نه! الان ارباب میزنتش! مگه ارباب بهش نگفته دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه؟ رویا با تعجب داد زد:وای ارباب چرا لباستون خونیه؟ نکنه... دستمو بلند کردم و نذاشتم ادامه بده، سیلیه محکمی تو گوش رویا زدم که تعادلشو از دست داد و افتاد. فریاد زدم:دختره‌ی لعنتی! مگه بهت نگفتم نزدیکم نشی؟ گورتو ازین خونه گم میکنی و میری! به اطرافم توجه نکردم و از راه پله‌ی روبه رو بالا رفتم. پله‌های زیادی داشت و بزرگ بود. به سمت چپ رفتم و اولین اتاقو دیدم. درش سیاه و بزرگ بود. باز کردم و وارد شدم. رو به روی من یه تخت دو نفره‌ی سفید بود و بالای تخت یه تابلوی بزرگ وجود داشت. روی تابلو عکس گرگ بود. کنار تخت، در هر دو طرف یه میز کوچیک وجود داشت که روی هرجفتشون یه چراغ خواب بود. دیوارا خاکستری رنگ و کمد ها قهوه‌ای سوخته بود. سمت راست من یه میز و صندلی وجود داشت که وسط دو قفسه بود. نشستم روی تخت و به اون دختر فکر کردم تا مشخصاتشو بفهمم اسمش دُرسا نادریه. 19سالشه و اهل همین‌جاست. پرونده‌ی گناهاشو باز کردم. فقط یه صفحه‌ش سیاه بود اونم فقط دو تا گناه. دروغ و تهمت! البته اینا رو تو سن هفت سالگیش گفته و یادش نمیاد. بزرگ که شده سعی کرده از همه‌ی گناها دوری کنه و هیچ وقت.... هیچ وقت جایی مجبور نبوده گناه کنه!بسیاری از مردم فکر میکنند، چون مجبورند گناه می کنند. چه مسخره ست! اجبار؟ میشه فرض کرد من شما رو توی اتاقی از کثافت دعوتتون میکنم، شما هم میدونید این اتاق کثیفه ولی بازم داخل میشید و میمونید با اینکه در بازه.... بگذریم، اهل حرص و طمع نیست. چون اون تو زندگیش همه چیو داره. عشق، علاقه، پول، خونواده همه چیو! اون مزه‌ی سختیو نچشیده. پس اون عمارتی که رفت، خونه‌ش بود! چطور؟ معمولا پولدارا بیشتر گناه میکنند. در زده شد و یه دختر زیبا وارد شد. چشمای آبی رنگشو به من دوخت. لبای صورتی و قلوه ای داشت. یه لباس زرد جذب بدنش و یه ساپورت مشکی پوشیده بود. ابروهای کمانی و بلندی داشت. یه شال سفید به سر انداخته بود و موهای قهوه‌ای رنگشو بافته، بیرون انداخته بود. با یه لبخند گفت: ارباب، چطوره؟ فهمیدم این دختر شروره‌ست. نیشخندی زدم و گفتم:خوبه! شروره: اسمش ملیساست، چون با ظاهر خیلی بدی میگشته، بهش تجاوز شده و خفش کردن. منم جسمشو برداشتم. اووم... خوشگل بودنم دردسر داره هاااا و البته یه مزایایی داره! دور خودش چرخید و گفت:لباسم قشنگه؟ از یه پسره که لباس میفروخت خریدم، معامله‌ی خوبی کردیم. بد نگاهش کردم تا خفه شه و ادامه بده. ساکت شد و ادامه داد: خب، با پسرا راحت بوده و براش هیچ چیزی مهم نبوده. خونواده ای نداره و تو خونه‌ی دوستش زندگی میکنه. ملیسا و دوستش پارتی های آنچنانی میگرفته و خیلی از جوونا رو به لجن میکشونده و الانم که میدونی دیگه روحش تو عذابه. _خوب پس! ازین به بعد اینجا زندگی میکنی و میشی خدمتکار شخصی من! نه بهتره یه نفر دیگه باشه. برو پایین، یکی از خدمتکارایی که کمتر گناه کرده رو بیار و خودتم میتونی بهشون کمک کنی. گفته باشم. وسوسه ممنوع! گرفتی؟ یه بله اربابی گفت و رفت پایین. منم سراغ کمد رفتم و یه دست کت و شلوار سرمه ای برداشتم. لباسمو عوض کردم و پشت میز نشستم. در زده شده و یه دختر اومد تو. دختر: _ با من کاری داشتید ارباب؟ در کشیو رو باز کردم یه بسته سیگار و فندک دیدم. برش داشتم و مشغول سیگار کشیدن شدم. _ از این به بعد تو خدمتکار شخصی من هستی. دختر: _ولی ارباب... شما گفتید دیگه خدمتکار شخصی نمیخواین. _رو حرف من حرف نزن! بهش خیره شدم. اسمش ساراست. از بچگی اینجا بزرگ شده و گناهی که بیشتر انجام داده دزدی و دروغ بوده. هه! عاشق شیاد یعنی منم هست. اونم از بچگی برای همین به هیچ پسری تابحال فکر نکرده. چشمای قهوه‌ای و موهای بلوند داشت. با اینکه به زمین خیره شده بود اما هر چند ثانیه سرشو بالا میکرد. سارا: _بله ارباب _میتونی بری.
  12. مرسی بابت نظر خوبتون حتما از نقد زیباتون استفاده میکنم! اگه میشه بیشتر کمکم کنید?????? راستی اسم رمانتونو بگید! ????
  13. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت3 ویرایش شد
  14. 2rsa

    رمان '' شیّادی شیطان''

    پارت 2 ویرایش شد...
×
×
  • جدید...