رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mahla_sltn

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

107 Excellent😃😃😃😃

درباره Mahla_sltn

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 17 آذر 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

252 بازدید کننده نمایه
  1. *پارت سیزدهم* فصل هفتم: نگهبان آتش پادرا،از درون اتاق نظاره گر اتفاقات بود .نمی فهمید چه می گفتند و نمی‌توانست صدایشان را بشنود .اما همه چیز مشهود بود و‌نیازی به دانستن سخنان رد و بدل شده نداشت. فریاد ویکتور در آخرین لحظه، مهر تاییدی بر افکار پادرا بود . آن مردک پست ، خیالات کثیفی داشت .پادرا کاری نکرد و فقط به سمت تخت رفت تا دراز بکشد. دخترک لباسی برای او آورد.پس از تشکری کوتاه،لباس هارا بر تن کرد سپس،باقی مانده ی وسایلش را گشت .خوشبختانه کیسه ی سکه ها و یکی از خنجر هایش باقی مانده بود .هر دو را به کمر بست و از خانه خارج شد . به دنبال جایی برای تهیه ی آذوغه می گشت .نگاه های سرد و زمزمه های طعنه آمیز مردم را اطراف خود حس می کرد . به یک غذا خوری رسید .مرد پشت پیشخوان با دیدن او رویش را برگرداند و ‌توجهی نکرد. پادرا یک سکه طلا رو به روی مرد پرتاب کرد و این گونه توجه او جلب شد. - پادرا: " میخوام مقداری نون و کمی آب برای سفر بهم بدی." مرد با کمی تردید سکه را برداشت و سری تکان داد.پادرا روی یک صندلی نشست و منتظر ماند. با صدای آشنایی سرش را بالا آورد. - ویکتور: " هی تو! اینجا چه غلطی می کنی؟ تو که زخمی بودی!" جمله ی آخر را با پوزخندی بیان کرد و همین باعث شد پادرا با خشم به او خیره شود .سعی کرد به او اهمیت ندهد اما منتظر بود تا اگر قرار است درگیر شوند او آغازگر نباشد. ویکتور این بار کمی خم شد تا صورت او را بهتر ببیند . دوباره گفت: - ویکتور: " این که چطور به خونه ی آماندا اومدی و داستانی که ساختید اصلا قابل باور نیست . شما نمایش بازی کردید چون آماندا می دونست نمی تونه بیشتر از این گناهاشو..." - پادرا :" شاید تو درست میگی! ولی ببین چقدر حال به هم زنی که نمی خواد قبولت کنه ولی الان این مهمه که من کنارشم نه تو." ویکتور خشمگین شد . بلند فریاد زد: - ویکتور: " تو ای حرومزاده ی پست . چطور جرات می کنی با من اینطور صحبت کنی؟" سپس مشت قدرتمندی بر صورت پادرا نشاند. پادرا از روی صندلی به زمین پرت شد. چند ثانیه بعد، آرام برخاست و خون را به کمک آستین لباس از گوشه ی لبش پاک کرد. ناگهان نیشخندی زد که با این کار، سوزشی در کنار لبش احساس کرد.دو دست خود را گشود و‌منتظر حمله ی حریف شد. همهمه ی درون مهمانسرا باعث شده بود جمعیت بیشتری از خیابان به داخل آمده و دعوا را نظاره کنند . هیچکس برای جدا کردن آن دو تلاش نمی کرد . یک نفر از میان جمعیت فریاد زد: - " بهش نشون بده . جونشو بگیر. اون یه عوضیه." همین تشویق نابه جا باعث شد او شهامت پیدا کند. خنجری بیرون کشید و به سمت پادرا حمله کرد. هنگامی که به انداز کافی نزدیک شده بود، پادرا کمی به سمت چپ خودش حرکت کرد و از خنجر جاخالی داد سپس ضربه ای به زانوی راست ویکتور زد. پسر مغرور به روی زانو افتاد اما بی درنگ برخاست . قبل از آن که دوباره حمله کند فریاد دختری مانع شد. این صدا متعلق به آماندا بود. - آماندا:" این جا چه خبره؟ دست نگه دارید." پادرا سوزشی در کتفش احساس می کرد . نگاهی به آن انداخت که اصلا خوب نبود . بی توجه به زخم ، رو به آماندا گفت: - پادرا: " داشتیم یه سری مسائل رو بین خودمون حل می کردیم خانم." آماندا می دانست ویکتور، پسر محبوب کدخدا ،آن ها را راحت نخواهد گذاشت پس با نگرانی سعی کرد به پادرا اشاره کند و درب خروج را نشان دهد لکن فرار از میان آن جمعیت غیر ممکن بود. در آن لحظه ندانست چرا دوباره قصد نجات پادرا را کرده است . اما می دانست نفرتش نسبت به ویکتور در این امر دخیل است. - ویکتور:" خانم؟ آماندا تظاهر نکن . همه ی ما شنیدیم که این مرد چی گفت تو یک بدکاره ای ." صدایش از درد میلرزید ولی بیشتر فریاد زد: - ویکتور: " باید مجازات بشی." زبان آماندا از شوک بند آمده بود. می دانست مردم دهکده ،سخن فرد سرشناسی چون او را می پذیرند و این اتفاق زمانی افتاد که یک نفر سر تکان داد و گفت: - " من داشتم غذای این مردو می آوردم و او حرف های ویکتور رو انکار نکرد." پیرمردی فریاد زد: - پیرمرد: " پناه بر خدا این ها باید در کلیسا مجازات بشن" پادرا نگاهی به اطراف کرد .سپس مردی که ادعا کرده بود سخنش را شنیده است مخاطب قرار داد - پادرا:" مطمئنی من همچین حرفی زدم ؟" دستش را به روی کیسه ی سکه ها گذاشت . مرد کمی عقب رفت و با تردید گفت: - مرد: " خب... من..." پادرا اهمیتی نداد.سپس به سمت ویکتور چرخید و گفت: - پادرا: "اسم من پادراست .یک شوالیه از هسپریا.من تا امروز صبح بی هوش بودم! فقط چند بار به هوش اومدم اون هم چند دقیقه بیشتر‌طول‌ نکشید تا دوباره از هوش برم و‌این احمقی که اینجاست جلوی همه شما با من صحبت کرد،به من توهین کرد و با مشت زد تو صورتم !" سپس به سمت مردم چرخید و ادامه داد: - پادرا: " کدومتون دیدین این دختر حتی من‌ رو لمس کنه به جز اون دفعه ای که می خواست بکشتم ؟ کدومتون قبل از این من رو توی این روستا دیدین ؟ حالا چطور اون با من رابطه داشته ؟ دختری که یه پدر مریض داشته و باید ازش مراقبت می کرده ." طبیب دهکده خود را از میان جمعیت به جلو رساند . با صدای رسا فریاد زد: - طبیب: " من طی دو سال اخیر مدام به خانه ی این دختر رفت و آمد داشته و پدرش رو تحت نظر داشتم. آماندا دختر شیرین و خوش قلبیه. بهتر نیست دخترک بیچاره رو رها کنیم؟ اون تازه پدرش رو از دست داده. نگاه کنید." به آماندا اشاره کرد که در سکوت می لرزید. - پادرا : " شما با اشتیاق به داخل اومدین تا دعوا رو تماشا کنید حالا به دنبال چی هستید ؟ اون شروعش کرد من هم تمومش می کنم." به سمت پیشخوان رفت آذوغه ای که خریده بود برداشت و از آن جا خارج شد. آماندا همچنان با شوک ایستاده بود. ویکتور با خشم به او نزدیک شد . - ویکتور: " بهتره که تا فردا صبح تصمیمتو بگیری ... راحتت نمیذارم". آماندا با حفظ سکوت، از آن جا خارج شد. افسار اسب را گرفت و پادرا را دید که به پایین دهکده می رفت .به او نزدیک شد. - آماندا: "داری کجا میری؟ اونم با این وضع؟" به کتف زخمی اش اشاره کرد که خونریزی شدیدی داشت. پادرا لحظه ای ایستاد و به سمتش بازگشت. - پادرا: "میرم یه اسب بخرم بهتره این روستا رو ترک کنم بیش از حد مشکل ایجاد کردم ." - آماندا : " بری؟ من اجازه نمیدم . آره مشکل درست کردی. کاری کردی که تنها بشم و حالا هم نتونم توی این روستا زندگی کنم. باید الان کمکم کنی. " پادرا ،عصبی خندید . دستش را روی لب آسیب دیده اش گذاشت و با اخم گفت: - پادرا: " نکنه می خوای این چیزارو بهت برگردونم ؟ " - آماندا: " من جونتو نجات دادم." - پادرا: " من الان چکار کردم ؟" - آماندا: " ما رو نجات دادی ." پادرا لحظه ای به او خیره شد . سپس دو قدم جلو رفت و شمرده شمرده گفت : - پادرا: "هرکار که لازمه انجام بدم بگو . بعد از اون تو میری دنبال زندگیت و میذاری منم برم سمت جنوب ." - آماندا : " باید کمکم کنی از جنگل رد شم و به سمت شمال برم." - پادرا : " شمال ؟ من دیگه به اون سمت بر نمی گردم . من دارم به جنوب میرم تا از این جهنم خلاص بشم. " آماندا با ناراحتی گفت : " بری به سمت جنوب و بعدش چی؟ گفته بودی شوالیه ای درسته ؟ فکر نمی کنم اشراف زاده ها انقدر آشفته باشن اون هم زیر دست بیگانه ها درحال جون دادن! " پادرا جا خورد . دخترک درست می گفت . به پایتخت نورث می رفت که چه کند ؟ او یک تبعیدی فراری بیشتر نبود . اگر به پایتخت می رفت باید مثل یک فراری زندگی می کرد. سرنوشتش مرگ بود . مرگ در آن سرزمین مخوف و یخ زده . تنها و بدون کسی که حتی ذره ای نگران او باشد. - پادرا : " به خونه ات برگرد و آماده شو. بعد از خرید اسب بر می گردم . قبل از طلوع خورشید حرکت می کنیم...."
  2. *پارت دوازدهم* همه به سمت صدا بازگشتند. آرتور نام مرد را ناله کرد . او یکی از افراد کاروان بود . - هادریان : " تو کی هستی ؟ منظورت چیه ؟ " مرد چند قدم دیگر جلو آمد . کاغذی در دست داشت. آن را به یکی از ملازمان داد تا به امپراطور برسانند . مرد گفت: " من وینزا کرو[1] یکی از افراد کاروان تجاری مرک هستم سرورم . " هادریان کاغذ ها را گرفت و خواند. هر لحظه چهره اش بیشتر در هم می رفت . آن ها را گوشه ای پرتاب کرد و فریاد زد: - هادریان : " چطور تونستی خیانت کنی؟ چطور تونستی با کاروان های هسپریایی تجارت داشته باشی؟ " - آرتور : " تجارت ؟ چی ؟ سرورم این درست نیست ! " هادریان دوباره کاغد ها را برداشت و مقابل او گرفت. - هادریان : " بخون. آیا این مهر متعلق به تو نیست ؟ " آرتور با وحشت به کاغذ ها نگریست . یکی از آن ها نامه ی پیشنهادی تجارت ادویه از جانب هسپریا بود . و دیگری جواب آن که نشان می داد آرتور مرک پیشنهادشان را پذیرفته است تا از طریق دریا اجناس را منتقل کند . سومین کاغذ متن عجیبی داشت . " این تجارت برای هر دو کشور سود خواهد داشت .ولی شما تنها تاجری بودید که پذیرفت قانون شکنی کرده و به ما کمک کند. مطمئن باشید در صورت مجازات از جانب امپراطور کشورتان از شما حمایت خواهیم کرد ." نوشته هایی که آرتور تا آن روز به چشم ندیده بود . به وینزا نگریست . نمی دانست چرا خیانت می کند . چرا او؟ وینزا همیشه جاسوس و خیانت کار بود؟ حتی تا شمال نیز همراهش می آمد و در امور مالی به او کمک می کرد. زمزمه کرد : - آرتور : " چرا؟ چرا این کار رو با من میکنی؟ ..." - وینزا : " شما خودتون اشتباه کردید. باید فکر این لحظه رو می کردید قربان. " هنری جلو رفت و با جدیت پرسید: - هنری " سرورم امر بفرمایید ." - هادریان " از این به بعد تمامی دارایی آرتور مرک مصادره میشه. فردا صبح گردن زده خواهد شد . به عنوان پاداش لقب سر[2] شایسته ی وینزا کرو خواهد بود ." - وزیر اعظم : " سرورم ولی او به تنهایی قاتل امپراطور نیست . هسپریا چی میشه؟ " هادریان کمی فکر کرد . با کلافگی گفت : - هادریان : " اون شمشیر رو به من بدید . به زودی تصمیم می گیرم تا چکار کنم. حالا از این جا برید و اون خیانت کار رو هم به زندان بندازید." تالار رفته رفته خالی می شد . آرتور ملتمسانه فریاد می زد . فریاد هایی که برای اثبات بی گناهی اش کافی نبودند . تنها الارا و هنری مانده بودند که با صدای برادرشان ایستادند . - هادریان : " صبر کن هنری ." چند قدم جلو رفت و دستی بر شانه ی او گذاشت . - هادریان :" برادر. تو هم لایق قدردانی ای . بگو چی میتونه زحماتت رو جواب بده؟ " هنری نگاهی به الارا انداخت . الارا با سر تایید کرد و فورا از تالار خارج شد. - هنری : " کشتی ها و سربازان آرتور مرک سرورم . و..." - هادریان : " و؟ " - هنری : " خواهرم رو . می خوام اجازه بدید با من بیاد ." [1] Wineza Crew [2] sir
  3. عالی شده واقعا ممنونم😍
  4. Mahla_sltn

    چیزی که نفر قبلی می گه می خوای یا نمی خوای؟

    وای ن اصلا خواب؟
  5. Mahla_sltn

    چیزی که نفر قبلی می گه می خوای یا نمی خوای؟

    برا سرمایه داشتن خوبه شهربازی؟
  6. Mahla_sltn

    چیزی که نفر قبلی می گه می خوای یا نمی خوای؟

    اره میخوام بچه؟
  7. این چطور؟ از گالریتون ورداشتم
  8. کوثر جون من رفتم عکسای گالری طراحی جلد رو دیدم و کلی عکس بی حجاب اونجا هست حتی عکسی دیدم ک زنو مرد بغل کردن همو اینها چی؟ مشکل فقط فیس این خانمه؟ شخصیت زن داستانمه و یکم خاصه بگید باید چجوری باشه رنگ موهاش چون نارنجی اتیشیه باید یکم معلوم باشه اخه
  9. مرسی میگردم باز آپلود میکنم همینجا
  10. 1- لینک تاپیک رمان 2- رمان نگهبان آتش نوشته ی مهلا سلطانی 3- تصویر دختر برای گوشه و تصویر مرد جنگنجو به عنوان زمینه ی اصلی
  11. * پارت یازدهم* فصل ششم: یادگار دشمن -" چطور ممکنه تنها طی چند ساعت مسموم بشه و هیچ کس متوجه نشه ؟ چطور؟" هنری با خشم فریاد می زد . صدایش از بغض و خشم می لرزید .همه ی حضار را از نظر گذراند . الارا آن جا نبود. وقتی جنازه ی آلفرد را دیده بود بیهوش گشته و اکنون در شفاخانه تحت نظر طبیب بود. اما هادریان را دید که گوشه ی تالار به ستونی تکیه داده و سرش را آنقدر پایین انداخته بود تا چهره محزونش دیده نشود. در آن لحظه، فرمانده ی نگهبانان پاسخ داد . - فرمانده : " سرورم گویا سم پس از چند ساعت اثر کرده. پیشمرگ امپراطور هم مسموم شده . " هنری با خشم فریاد زد - هنری: " و چطور یک قاتل حرفه ای به آشپزخانه ی امپراطور وارد شده تا به این راحتی کار رو تموم کنه ؟" به چهره ها نگریست . در نگاه اکثر آنان یک چیز را می خواند. سوظنّ عجیبی که دیده می شد قلبش را می فشرد. تصمیم گرفت او نیز دیگر سکوت کرده و همانند هادریان به کناری رود اما در همان وقت برادرش سخن گفت . صدایش محزون بود و به سختی شنیده می شد . - هادریان : " هسپریا! قطعا قاتل از جانب هسپریاست. باید منتظر حوادث بدتر باشیم. با این کار، ما رو آشفته کردن پس امکان داره حمله کنن و به فکر آشوب دیگری باشن ." صدای همهمه ، تالار را پر کرد . همه با او موافق بودند .هنری پرسید: - هنری :" کلیسا چطور آتش گرفت؟ تحقیق کردید؟ به چیزی رسیدید ؟" وزیر اعظم این بار سخن گفت. - وزیر: " به نظر می رسه یکی از راهبان، غیرعمد، شمعی رو انداخته و باعث شعله ور شدن اثاثیه شده سرورم ولی به نظر من این تنها حیله ای برای پرت کردن حواس درباریان بود. درباره ی آشپزخانه، هیچ آشپز غریبه ای دیده نشده . ما دستور دادیم تمامی مواد غذایی رو تعویض کنن . به نظر می رسه سم،در نمک اعلیحضرت بوده. من زمان شام باهاشون بودم .غذاشون کاملا کم نمک بود و مجبور شدن مقدار زیادی نمک اضافه کنن ." هادریان تایید کرد اما با کمی تردید گفت : - هادریان :" کار خوبی کردید اما اگر سم در نمک بود پیشمرگ دیگر نمی مرد. در هر صورت این سم بی بو و بی مزه بسیار عجیب است . تمامی بازار و همچنین بازار سیاه و تمامی کاروان ها بررسی شود . باید دفاع شهر دوچندان شود." - وزیر :" امر بفرمایید اعلیحضرت" هادریان با تعجب به وزیر نگریست . هنری جلو رفت و زمزمه کرد : - هنری: " از الان امپراطور هستی برادر" لبخند غمگینی به چهره ای امپراطور جوان زد . اما فکرش جای دیگری بود . هادریان با اشاره به کاروان های تجاری نکته ای را به او یادآور شده بود . آرتور مرک و ورودش به میلیس، مرگ برادرش را به دنبال داشت. هادریان همان آدم همیشگی بود . همان چهره ، همان شخصیت. لکن اکنون، جامه ی سلطنت بر تن و تاج بر سر ، بر تخت حکومت نشسته و درباریان برای حکومت طولانی مدت او دعا می کردند. چیزی که از برادر بزرگش آلفرد ، ربوده شد. الارا، ماتم زده تلاش می کرد ظاهر یک شاهدخت با وقار را حفظ کرده و غمش را پنهان کند. او می توانست سرنوشتش را پیش بینی کند. احتمالا هادریان به زودی او را با یکی از اشراف زادگان نامزد می کرد . ازدواج ، همیشه راهی برای آسان کردن مشکلات سیاسی بود. اما هنری گوشه ای از تالار فکر می کرد که چگونه قاتل برادرش را بیابد. در این دو روز بر مظنون اصلی اش تمرکز کرده بود . حتی در آن موقعیت نیز نمی توانست به مراسم تاج گذاری فکر کند. ریموند، نام جاسوسی بود که وظیفه داشت شبانه روز درباره ی آرتور مرک تحقیق کند. با عجله به هنری نزدیک شد. با احتیاط گفت: - ریموند: " سرورم! اخبار جدید..." - - هنری: " بهتره بعد از دو روز برام اطلاعات مفید داشته باشی." - - ریموند : " یکی از افراد کاروان با کمی رشوه حرف های مهمی زد قربان. نفس شیطان! حتما به خاطر دارید. شمشیر قاتل پدرتون..." هنری بی صبرانه گفت : - هنری :" برو سر اصل مطلب ریموند. اون شمشیر چی؟ نگو که قاتل پدرم این جاست. " - ریموند: " نه ولی اون فرد ، شمشیر رو با آرتور مرک دیده بود." - هنری : " ممکن نیست." - - ریموند : " و من هم همین فکر رو کردم سرورم تا اینکه ازش خواستم شمشیر رو دقیق توصیف کنه. اون شمشیر معروفه سرورم . نمی تونم فراموشش کنم چه کسی می تونه؟ " هنری با هیجان چند قدم برداشت و دوباره کنار ریموند ایستاد. کمی فکر کرد و گفت: - هنری: " به مزدوران دستور آماده باش بده . زمانش رسیده که اون مرد بهمون درباره ی شمشیر توضیح بده ." *** آرتور با هیجان در میان کاروان راه می رفت.طی دو روز اخیر مجبور شده بود به همراه ناخدا به دریا برود و تازه به بندرگاه رسیده بود که با صدای همهمه ای متوجه شد اتفاقی در حال رخ دادن است. افرادش یکی یکی کنار رفتند و بالاخره توانست جمعیت عظیمی را ببیند که بندرگاه را محاصره کرده اند. نگرانی عجیبی در دلش افتاد . ابتدا قصد کرد فرمان دهد نگهبانان کاروان آماده باشند لکن پرچم سلطنتی در میان جمعیت پیش رو، نظرش را جلب کرد . از میان آن ها، سه نفر جلو آمدند. چهره ی یکی از آنان برایش آشنا بود. جلو رفت و احترام گذاشت. - آرتور: " خوش اومدید شاهزاده. چطور میتونم بهتون خدمت کنم؟" هنری در سکوت به کمر او خیره بود. آرتور رد نگاهش را گرفت و متعجب گشت. با کمی اضطراب گفت: - آرتور: " از این که توی پایتخت می بینمتون واقعا خوشحالم قربان." - هنری: " کنجکاوی بدونی چرا اینجام درست میگم ؟" آرتور،متعجب، سرش را خم کرد و هنری به او اجازه ی پاسخ نداد . - هنری: " پس بذار زودتر برم سر اصل مطلب. چطور شمشیر اون خیانتکار در دست های توست ؟" با کمی ابهام به نفس شیطان نگریست. دوباره به شاهزاده نگاه کرد . - آرتور: " سرورم؟ جسارت من رو بپذیرید ولی... متوجه ی منظورتون نمیشم ." هنری به خنده افتاد . پس از چند لحظه، با جدیت گفت : - هنری :" پس بهتره به دربار بیای تا شاید مقابل امپراطور به این موضوع رسیدگی کنیم ." - آرتور : " البته سرورم . ولی ..." - هنری " اون رو راهنمایی کنید." دو نفر جلو آمدند و او را به خارج از بندرگاه همراهی کردند. افراد آرتور با تعجب نگاه می کردند . آرتور تنها دستور داد تا همه به کارشان بازگردند. در دربار مگنیفیسنت جشن رو به اتمام بود. با ورود هنری تالار در سکوت فرو رفت. هادریان با کنجکاوی کمی به جلو خم شد و دقت کرد. او نمی دانست چه چیز در حال رخ دادن است. بنابراین پرسید: " برادر؟ چیشده؟ آرتور؟" آرتور گیج و منگ به هادریان می نگریست. حتی نمی توانست چیزی که در ذهن دارد به زبان آورد. هنری سکوت را شکست. - هنری: " سرورم. در این دو روز افرادم درباره ی تمامی افراد مظنون که وارد شهر شده بودند تحقیق کردند. من به آرتور مرک، شک داشتم و باید درباره ی او هم اطلاعاتی کسب می کردم. امپراطور پیشین در روزی کشته شدند که تاجر وارد شهر شده و باهم ملاقات کردند . متوجه شدم همون روز با شماری از ناوگان مگنیفیسنت به دریا رفته و از اتفاقات شهر دور بود. در کاروانش افرادی شهادت دادند که شمشیر درخشان پادرا یعنی نفس شیطان را در دستان او دیدند." هادریان نمی توانست به راحتی باور کند. آرتور با آن ها صمیمی بود و پدرش یکی از بهترین تجار امپراطوری میلیس و وفادار به دربار بود. با اندوه به آرتور که اکنون با اضطراب مقابلش ایستاده بود نگریست. - هادریان : " درباره ی اون شمشیر ازت توضیح می خوام. چیزی برای گفتن داری ؟ " آرتور که تازه شمشیر عجیب و زیبا را به یاد آورده بود با نگرانی سرش را بالا آورد لحظه ای به امپراطور جدید خیره شد . طولی نکشید که زانو زد . ترس به او غلبه کرده بود و نمی توانست با تسلط از خود دفاع کند. - آرتور: " سرورم. این شمشیر رو زمانی بدست آوردم که به شمال سفر کرده بودم . ولی ... ولی باور کنید من حتی با اون خائن صحبت هم نکردم . تنها اشتباه من نجات دادن جونش بود. این شمشیر از شمال تا اینجا با من سفر کرد و من از همه جا بی خبر بودم." همهمه ای در تالار پیچید . وزیر اعظم فریاد زد: - وزیر: " جونش رو نجات دادی؟ و باهاش صحبت هم نکردی؟ همه ی ما می دونیم که اون مرد قوی و ماهری بود . هیچ وقت شمشیر نحسش ازش جدا نمی شد. این داستان اصلا قابل قبول نیست." رو به امپراطور کرد و ادامه داد: - وزیر: " سرورم! به گفته ی شاهزاده ، این مرد طی دو روز اخیر شهر رو ترک کرده. اما به کدام مقصد؟ عجیب نیست؟ " - آرتور : " چرا باید با کشورم این کار رو بکنم؟ با کدوم قدرت می تونم امپراطور رو از پا دربیارم؟" در همان لحظه یک نفر با چند محافظ وارد شد و فریاد زد : - مرد: " شاید با قدرتی که از جانب مشاور اعظم هسپریا ، تئودر اسنولایت گرفتی ! "
  12. * پارت دهم* الارا چندین بار عرض اتاق را طی کرده بود . افکار پریشانش آمده و می رفتند. وقتی پایش به پایه ی صندلی برخورد کرد افکار کنار زده شدند . ناله ای کرد و نا خودآگاه نشست تا قوزک پایش را بگیرد . چندی بعد درب اتاق به صدا در آمد . آلفرد بود که از آن سمت اعلام حضور کرد . لنگ لنگان ایستاد و به سمت در رفت .متوجه شد خدمتکارها رفته اند . پس برادرش می خواست او همه چیز را به راحتی تعریف کند و زمانی که همچین خواسته ای داشت،الارا باید تسلیم می شد. - الارا: " چند دقیقه پیش توی تالار ..." آلفرد دستش را بالا آورد تا او ساکت شود . الارا منتظر ماند. - آلفرد: " گفتی هنری تو شهره درست شنیدم ؟ " با کلافگی دستش را میان موهایش برد و به عقب کشید . الارا تنها تایید کرد . با عصبانیت ادامه داد : - آلفرد: " اون حتی به قصر برنگشته . چرا ؟ چرا اومده ؟ " الارا سعی کرد او را به آرامش دعوت کند . آلفرد بیش از حد عصبی به نظر می رسید . اما مجبور بود تا همه چیز را تعریف کند. - الارا: " اومده من رو ببره. " آلفرد متعجب شد . تنها پوزخندی عصبی زد . با خشم به سمت در رفت . الارا ترسید. - الارا: " اون میخواد بره همون سرزمین رو پیدا کنه و به من نیاز داره برادر. برای همین در تالار شوکه شدم . اینکه آرتور از یک سرزمین جدید صحبت کرد کاملا عجیب بود. " آلفرد برگشت صورتش سرخ شده بود . با صدای بلندی که سعی می کرد کنترل داشته باشد گفت: - آلفرد: " و تو قصد سفر داری؟ تو تنها شاهدخت میلیس هستی . چطور می تونید کشورتون رو ، خانواده رو به این سادگی رها کنید؟ این همه مسئولیّت باید روی دوش من و هادریان باقی بمونه ؟ هسپریا چی؟ اصلا به فکر موقعیت کشور و سیاست هستید ؟ " الارا دستی به شانه ی او گذاشت با بغض گفت: - الارا: " هنری برای کشور خطر این سفر رو پذیرفته برادر . به یک بانوی اشرافی نیاز هست . من با تمام وجود پذیرفته ام تا همراهش برم و ..." - آلفرد: " تو سرکش هستی الارا و میخوای از زیر بار مسئولیّت هات شونه خالی کنی ." اشکی به روی گونه ی الارا چکید. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد . آلفرد ادامه داد : - آلفرد: " و حالا مجبورت نمی کنم بمونی. اما مطمئن هستم یک روز از این تصمیم پشیمون میشیم ." شانه های الارا لرزیدند. سرش همچنان پایین بود . با صدای در متوجه شد آلفرد رفته است . او و هنری ، هردو برادرهایش بودند . الارا تنها 16 سال داشت اما دوست نداشت در اتاق بنشیند تا سرنوشتش با ازدواجی سیاسی گره بخورد و آن زمان از قصر خارج شود. آلفرد با وجود اعتراضات درباریان به او اجازه داده بود هنرهای رزمی بیاموزد . این چنین اجازه داده بود همانند شاهدخت های دیگر، محدود نباشد اما آیا درست می گفت که او سرکش و بی مسئولیّت شده است؟ دقایقی در اتاق ماند تا اثرات گریه از چهره اش پاک شود سپس خارج شد . نزدیک غروب به اقامتگاه هنری رسید . بی خبر وارد شد . هنری همراه با مردی گرم صحبت بود. وقتی او را دید گفت و گو را تمام کرد و مرد با نیم نگاهی به او، اتاق را ترک کرد. - هنری: " الارا؟ اتفاقی افتاده . بیا باید برات تعریف کنم." شاهدخت ، تنها سرش را تکان داد سپس روی تخت نشست و منتظر ماند تا هنری صحبت کند. - هنری: " این مرد رو دیدی ؟" الارا سرش را تکان داد و تایید کرد . - الارا: " بله. و اون کی بود ؟" - هنری: " ما به همراه 500 مزدور به سفر خواهیم رفت. کشتی ها چی؟ آلفرد چند کشتی بهمون میده ؟" الارا متوجه شد آن مرد به مزدور ها مربوط است پس سعی کرد به جای فکر کردن به او ، روی حرف هایش تمرکز کند . او بیش تر از همه در موقعیتی سخت قرار داشت و باید رضایت دو برادر را جلب می کرد. - الارا :" با برادرمون صحبت کردم. همونطور که فکر می کردیم عکس العمل خوبی نشون نداد. و من صحبتی از کشتی نکردم . اما ... مسئله تنها این نیست. آرتور مرک رو به یاد داری؟ " - هنری: " همون تاجر متملّق و پولداری که همیشه سعی داشت به اشراف نزدیک بشه ؟" الارا آهی کشید و با تاسف سر تکان داد. - الارا :" اون 400 کشتی میلیس رو رهبری خواهد کرد. به مقصدی که ما هم راهی خواهیم شد!" هنری با بهت به او خیره شد و متعجب زمزمه کرد : - هنری: " چطور ؟ " - الارا: " شاید بتونیم باهاش همراه بشیم ؟ اون هم ماجراجویی ما رو داره و تنها شایعه ای از وجود سرزمین جدید شنیده ." - هنری: " شاید!" هنری به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه سکوت دست روی شانه ی الارا گذاشت . - هنری: " فعلا به قصر برگرد تا فردا فکر می کنم. باید کاری کنیم تا آلفرد راضی بشه ." - الارا: " به قصر بیا برادر. این کار باعث رضایتش میشه . چرا اینطور رفتار می کنی ؟ تو هنوز شاهزاده هستی." - هنری : " من تصمیم گرفتم نباشم . بازگشت من ،یعنی نقض کردن تصمیمم... تا بیرون همراهت میام ." الارا بلند شد و هردو از مهمانخانه خارج شدند . اما شهر شلوغ بود . صدای ناقوس ، خبری را می رساند . الارا شمرد . تعداد هر زنگ خبر متفاوتی را می رساند. جشن و شادی. اما هنوز ادامه داشت پس بیشتر شمرد. -الارا:" جنگ ؟" اما تمام نشد و ناقوس به صدا در آمد در آخر خبر مرگ بود که رنگ از رخسارشان پرانید .الارا فورا به سمت محافظانش دوید . آن ها نیز پریشان بودند . هنری با اضطراب گفت : - هنری: " چه اتفاقی افتاده ؟ فورا برگرد الارا.نباید این جا باشی ." الارا دیگر به گریه افتاده بود . جیغ زد: - الارا: " یکی از برادرهامون مرده هنری چرا انقدر سنگدلی ؟ " هنری خود نیز آشفته بود فورا سرش را به طرفین تکان داد . اسبش را سوار شد الارا در درشکه اش ننشست او نیز بر اسب برادرش سوار شد دستور داد همگی به سمت قصر بتازند . دلشوره باعث شده بود به یاد آن سال هایی بیفتد که پدر و مادرش را از دست داده بود. سال های جنگ. از دور، توده ای سیاه از دود به چشم می خورد. گوشه ای از مساحت محوطه ی کاخ اصلی که به نظر می رسید ساختمان کلیسا باشد به آتش کشیده شده بود و عده ی کثیری سعی در خاموش کردن آن داشتند . الارا و هنری متوقف نشدند.وقتی به تالار اصلی رسیدند همه چیز به وضوح آشکار شد . آن آشفتگی غم انگیز تنها هنگام مرگ امپراطور دیده می شد . امپراطور جوان، آلفرد استارریور، مرده بود.
  13. سلام. واقعا ممنونم ک ایرادامو گفتید. درست میگید از این به بعد رعایت میکنم. البته اون قسمت آ من همیشه ی دور خودم چک میکنم حتما از دستم در رفته. و نکته اخر برای مکالمه بین افراد من قانونی ک توی قسمت تایپ رمان سایت گفتن رو رعایت کردم بی احترامی نباشه ب نظر مدیران ب نظر خودم هم زیاد از حد اشاره کردن ب اسم طرف توی مکالمه جالب نیست و خود منم توی رمانهای معروف حتی کم دیدم اینطور باشه ولی خب رعایت کردم قانونه دیگه چ میشه کرد
  14. *پارت نهم* فصل پنجم : مگنیفیسنت مگنیفیسنت[1] ،نامی برازنده ی این شهر بود. پایتخت میلیس ، سرسبز و پر از رونق. شهری بندری که زندگی به معنای حقیقی در آن جریان داشت. تاجران از سر تا سر قلمرو در این بندرگاه ،کالاهای خود را به فروش می رساندند. زنان، زیبا و خوش اندام ،مردان، سرزنده و ثروتمند بودند. کاخ سلطنتی، در کنار جنگل بزرگ میلیس بنا شده بود و از طرفی در ساحل خلیج مگنیفیسنت قرار داشت. سرسرای عظیم و باشکوهی که نگاه همگان را خیره می کرد. امپراطور جوان میلیس،آلفرد استارریور،در مدت کوتاه حکومتش ،بر این زیبایی و رفاه افزوده بود. حاکمی عادل لکن جوان و بی تجربه. آن روز آلفرد در تالار بزرگ مگنیفیسنت به شکایات رسیدگی می کرد که خبر آوردند تاجر ثروتمند، آرتور مرک، از اهالی میلیس اجازه ی ملاقات خواسته است. آلفرد پس از نیم ساعت کارها را نیمه تمام گذاشت و او را فراخواند. آرتور به گونه ای در دربار میلیس بزرگ شده بود و رابطه ی نسبتا خوبی با شاهزادگان جوان داشت.یک هفته پیش، نورث را به مقصد میلیس ترک کرده بود و حال او در حضور امپراطور آلفرد بود؛خسته اما مملوء از هیجان. هیجان برای سفری خطرناک و عجیب. هنگامی که وارد شد لبخند شادی زد و احترام گذاشت. امپراطور نیز لبخندش را پاسخ داد . ایستاد و پلّکانی را طی کرد و به او نزدیک شد. اندکی بعد دوست قدیمی را در آغوش کشید. - آلفرد:" آرتور! دیگه چهره ات رو فراموش کرده بودم." آرتور به مزاح خندید و محترمانه همراه با کمی تملق پاسخ داد . - آرتور : "خود را آنقدر پست شماردم تا در این دربار حضور نداشته باشم . این سرسرا جایگاه بزرگان است نه بنده ی حقیر." - آلفرد :" آنگار همین دیروز بود که آرتور حقیر در این سرسرا بازی می کرد و ندیمه ها دعوامون می کردن. هیچ چیزعوض نشده ." صدای خنده ی آرتور و آلفرد با صدای دیگری آمیخته شد. دختری از انتهای سالن وارد شد و همزمان گفت: - دختر :" حالا شما امپراطور هستید و او یک تاجر ." صدا متعلق به شاهدخت الارا[2] بود . دختر نوجوان و زیبایی با چشمان درخشان خاکستری و موهایی به سیاهی شب جلو آمد.الارا احترام کوتاهی گذاشت و لبخند زد. - الارا: " از این که بی خبر وارد و مزاحم شدم عذر خواهی می کنم سرورم . با این حال تونستم علاوه بر رسوندن پیام،دوست قدیمی مون رو ملاقات کنم." ابرویی بالا انداخت . آرتور احترام گذاشت . جلو رفت و دست الارا را بوسید . سپس با تواضع گفت: - آرتور: " از این که این افتخار نصیبم شد سپاسگزارم بانوی من." آلفرد با حیرت پرسید: - آلفرد : " پیام؟" الارا نگاهش را از آرتور گرفت . چشمانش را لحظه ای بست . نفس عمیقی کشید. - الارا: " بله. هنری برگشته و در شهر است. امروز صبح پیامی برام فرستاد. به دیدنش رفتم و..." - آلفرد: " بسیار خب . بعدا به این موضوع می پردازیم." الارا می دانست نباید پافشاری کند. هنری سومین برادر او پس از آلفرد و هادریان بود.اما پنج سال پیش با وجود مخالفت شدید پدرش، قصر را ترک کرد . او ماجراجویی و سفر را به مقام و ثروتش ترجیح داده بود. الارا ذره ای در سرکشی به او شباهت داشت. آلفرد دوباره به اصل ماجرا بازگشت . رو به آرتور پرسید: - آلفرد: " تجارت چطور پیش میره؟ مشکلی که نداری؟" آرتور دستانش را در هم گره زد. کمی کلمات را مزه مزه کرد سپس پاسخ داد : - آرتور: " همه چیز به خوبی پیش میره. علت حضورم چیز دیگریه ." به پادشاه خیره شد.آلفرد منتظر بود پس ادامه داد. - آرتور: " در سفرم شایعاتی شنیدم مبنی بر وجود سرزمین دیگر ." صدای برخورد فنجان با زمین،باعث اتمام سخن او شد. الارا با شوک به تکه های فنجان نگاه می کرد . رنگش به وضوح پریده بود .با دستپاچگی گفت: - الارا: "من رو ببخشید." - آلفرد: " چیزی شده الارا ؟ از ابتدای ورودت نگران به نظر می رسیدی ." الارا به آلفرد خیره شد . اما جوابی نداشت. تنها کمی سرش را خم کرد . - الارا:"صحبت خواهیم کرد تنها کمی خسته ام. دیشب بد خوابیدم." با تایید آلفرد با عجله تالار را ترک کرد . پس از دقایقی آرتور دوباره به اصل مطلب بازگشت. - آرتور:"از شما خواهشی دارم سرورم. این که اجازه بدید کشتی هایی با کاروان من در دریا همراه بشن. به همراه دریاسالار ها و جنگجویان. اگر اون سرزمین وجود داشته باشه ،افتخار کشف برای میلیس خواهد بود." پیشنهاد وسوسه کننده و در عین حال خطیری بود. آلفرد می توانست به راحتی رد کند لکن فکرش درگیر شده بود. سرزمین جدید یعنی مردم جدید و پر از نعمت . اگر مردم جدید با او همراه می شدند می توانست کشورش را وسعت بخشیده و شاید آن زمان مشکلاتش با هسپریا خاتمه می یافت. پس در برابر این مزایا واژه ی خطر نامفهوم می گشت. - آلفرد: "چهارصد کشتی جنگی رو با تو و کاروانت راهی خواهم کرد. امیدوارم این سفر نتایج مطلوب داشته باشه. حالا برگرد و برای سفر آماده شو." دوستانه آرتور را در آغوش کشید . آرتور با شادی و هیجان تالار را ترک گفت . تا آمادگی کامل کشتی ها زمان داشت پس از آن می توانست زندگی جدیدی را تجربه کند. به محوطه ی قصر رسید اسبش را تحویل گرفت . باید به کاروانسرا باز می گشت تا کم کم آماده شوند . چیزی در خورجین نظرش را جلب کرد. شی درخشان با تیغه ی سرخ. نمی دانست چرا ولی به نظر می رسید شمشیر برایش آشنا باشد. آن را از غلاف خارج کرد و تیغه را از نظر گذراند . شمشیر گرانبها به نظر می رسید زمزمه کرد : - آرتور:" شمشیر سرخ رنگ... چرا انقدر برام آشناست؟" شانه ای بالا انداخت .فراموش کرده بود شمشیر را به صاحبش باز گرداند . زمانی که کلبه ی آماندا را ترک کرد آن مرد جوان بیهوش بود . اکنون می توانست شمشیر را داشته باشد . پس آن را دوباره به غلاف بازگرداند و به کمر بست ... [1] Magnificent [2] Elara
×
×
  • اضافه کردن...