رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

narjes

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    1,625
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد narjes در 11 فروردین

narjes یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,051 Excellent😃😃😃😃

درباره narjes

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 20 اسفند 1397

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    عکس اصلی @Hana_m
  2. کوثر مهربونم؟!💛

    @Kosarbayat398

  3. narjes

    محفل دعا برای کوثر عزیز 🤲🏻

    انشاالله خوب میشه دختر مهربون :)) @Kosarbayat398
  4. پر حرص به سمتِ مبل آبی رنگم رفتم،با دیدنِ میز عسلی آبی رنگی که وسایل زیادی روش بود؛ پر حرص هرچی که رویِ میز بود رو رویِ زمین ریختم.تند تند نفس می کشیدم،نفسام پر بود از حرص و بغض؛هیچ وقت هیچ کس درکم نکرد. ضربان قلبم بالا رفته بود؛ اما چطور می تونستم کنترلش کنم؟! همون جا نشستم و چون نزدیک مبل بودم، تکیه م رو به مبل دادم. چشمم به دستم خورد،خون ازش چکه می کرد و زخمی بزرگ روش ایجاد شده بود.اما چیزی حس نمی کردم،مدت هاست که هیچی حس نمی کنم؛خیلی وقته که زندگی نمی کنم .بیخیال پوزخندی زدم حتی تو این حال تنها می تونستم پوزخند بزنم؛لعنت به وقتی که وارد اون خونه لعنتی شدم.کاش همه چی به گذشته بر می گشت، اون وقت همه چی رو تغییر می دادم.کمی از بزاق دهنم که شامل بغض بود رو قورت دادم؛اما اونقدر سنگین بود که باعث شد تو گلوم گیر کنه.حتی بزاق دهنم با من لج بود، دوباره پوزخندی زدم. با صدایِ گوشی م، نگاهم رو از دستم گرفتم.چشم چرخوندم و به گوشیم که رویِ میز بود؛چشم دوختم.اما حوصله یِ جواب دادن نداشتم،اونقدر زنگ خورد که آخرش خودش قطع شد.خیلی نگذشته بود که دوباره شروع به زنگ خوردن کرد؛برای این که قطعش کنم،خیلی سریع از رویِ میز برداشتمش. خواستم قطع کنم که چشمم به اسم مهراب افتاد،امشب به آرامش نیاز داشتم؛پس بهتر بود به پاتوقمون برم. خیلی سریع بلند شدم،نگاهی به لباسم انداختم؛ هنوزم لباس بیرون تنم بود. نفسی عمیق کشیدم، به سمتِ آشپزخونه رفتم و شروع به پانسمان دستم کردم. این بار با ریخته شدنِ بتادین قرمز رنگ، رویِ دستم؛سوزش رو احساس کردم. بعد از انجام مراحل اولیه،باندپیچیش کردم بعد از این که کارم تموم شد؛ بدون جمع کردن وسایل رو میز و زمین به سمتِ در رفتم.به تندی از در خارج شدم.گوشیم رو برنداشته بودم؛ اما چه اهمیتی داشت؟! مگه کسی رو داشتم که بهم اهمیت بده؟! سوار آسانسور شدم، بدون توجه به چیزی در رو محکم رها کردم.بعد از فشردنِ دکمه یِ پارکینگ سرم رو به دیواره یِ آسانسور تکیه دادم و گوش سپردم به آهنگِ بی کلام و آرامش بخشِ آسانسور، اونقدر غرق آهنگ بودم که متوجه رسیدنم نشدم.با صدایِ ضبط شده از فکر بیرون اومدم، تند قدمی به جلو برداشتم و در رو باز کردم.این بار هم، در رو همون طور رها کردم. خواستم به راهم ادامه بدم که صدایی گفت: _بلد نیستی در رو ببندی؟! متعجب به سمتِ صدا برگشتم، با دیدنِ پسری نسبتا جوون که بهش می خورد؛۲۰ سال داشته باشه. ابرویی بالا انداختم و خونسرد گفتم: _نه... پسر پوزخندی زد و گفت: _دوست داری بهت یاد بدم؟! حرصی شده بودم، به جایی رسیدم که یه بچه واسم حرف از یاد دادن بزنه؟! @Fateme00
  5. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    این عکس چطورهه؟ @Hana_m
  6. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    از بالا دومی برای گوشه اخریم برای اصلی😍😂😘
  7. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    عکس اصلی @Hana_m
  8. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    @Hana_mعکس گوشه
  9. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    پس عکس دومی برای گوشه اون عکس دستم برای اصلی @Hana_m مرسی مریمی جانم @MaryaM_
  10. *** برای بار دوم بود که با داداشم چنین برخوردی داشتم. "داداشم؟!" چقدر این کلمه واسم غریب شده بود.بغضی به گلوم‌چنگ زد،خیلی وقته که این کلمه رو به زبون نمیارم.یعنی نمی تونم بیارم‌.امان از وقتایی که دست و پات رو می بندن، حس می کردم با طنابی محکم من رو به درختی بستن.با صدایی که گفت: _برسام خیلی تغییر کردی! خیلی فوری نگاهش کردم،تو چشماش اشک جمع شده بود. نمی تونستم تحمل کنم؛اما با نگاه یخیم همون طور خیره ش شدم...تحمل نگاهم رو نداشت؛ برای همین ادامه داد: _اذیتم نکن، من دوستتم و به قول خودت داداشت.... با صدایی محکم گفتم: _بودی؛اما دیگه نیستی، اونم از وقتی که گفتم از شغلت انصراف بده و ندادی.. لرزش مردمک چشماش رو دیدم؛اما اهمیتی ندادم نمی تونستم ظاهرم رو تغییر بدم، من خیلی وقته به ظاهر سنگ شدم.این رو که گفتم سام تند تند سری تکون داد و گفت: _تا الان نمی خواستم باور کنم؛ولی واقعا تغییر کردی...اونقدر تغییر،که من رو نمی بینی. اگه می دونستم روزی بالا میری و مارو کوچیک می بینی، هیچ وقت نمی ذاشتم بهم داداش بگی. باحرفش من رو سوزوند،ظاهر خونسردم الکی یخ موند؛اما باطنم سوخت از آتیشی که تو نگاه سام بود.دوست داشتم برای لحظه ای همه چی برگرده به گذشته، کاش وارد اون خونه یِ لعنتی نمی شدم...تو دلم گفتم: _شرمندتم داداش.... سام سرش پایین بود؛اما خیلی سریع سرش رو بالا آورد. با دیدنِ چشمایِ قرمز شده ش،پشتم از شرمندگی خیس شد؛ اما همچنان ظاهرم رو خونسرد نشون دادم.سام پوزخندی زد و گفت: _کی انقدر بی رحم شدی؟! دوست داشتم بگم: "من بی رحم‌ نیستم، فقط حرفایی وجود داره که خودمم؛جرئت گفتن اونارو ندارم." سام با دیدنِ ظاهر سردم، بدون در نظر گرفتنِ باطنم ادامه داد: _چطور می تونی با نگفتن اون حرفا،سرت رو رویِ بالشت بزاری و بخوابی؟ خواستم فریاد بزنم و بگم: "۳ سالی هست که بی خوابم" دوست داشتم بگم: "خیلی خجالت می کشم اونقدر زیاد که جلویِ آیینه نمی مونم..." اما تمام این حرفا فرو می رفت تو نگاه سردم.نگاهی که خیلی چیزا رو می شد ازش خوند؛ اما هرکسی نمی خوند.سام که بیخیال بودنم رو دید،پر حرص نفسش رو بیرون فرستاد.چشمام رو از چشماش گرفتم و به دستاش خیر شدم.اونقدر محکم مشتش کرده بود که تمام رگ هاش بیرون زده بود.صدایِ سام باعث شد،نگاهم رو از دستش بگیرم: _برای بار آخر می پرسم. بدون هیچ حرفی همون طور خیره نگاهش کردم، نفسش رو محکم بیرون فرستاد و گفت: _نمی خوای اون مدارک رو نشونم بدی؟! با صدایِ محکمم حرفایِ قبلی رو تکرار کردم: _مدرکی ندارم‌‌... سام پوزخند زد و گفت: _اشتباه ما آدما اینه که فکر می کنیم،آدما عوض نمی شن؛ اما این اشتباهه چون وقتش که برسه اونقدر تغییر می کنن که نمی تونی بشناسیشون.. این رو گفت و بلند شد و با صدایی پر حرص گفت: _من می رم‌‌. خیلی حرفا داشتم که موقع رفتنش بگم؛اما همه رو تو یه کلمه خلاصه کردم و گفتم: _به سلامت... سام که حرصی تر از قبل شد، بدون هیچ حرفِ دیگه ای برگشت و رفت.اونقدر محکم در رو بهم کوبید که آویز بالایِ در، تند شروع به چرخیدن کرد. دوست داشتم بگم: " من تغییر کردم...اما برای نجات و حفظ زندگیت، خودم رو به خطر انداختم؛که تو خطر نیفتی. این باعث تغییرم‌شده، تغییری که از نظر تو بده و از نظر خودم خوب" @Fateme00
  11. narjes

    درخواست طراحی جلد برای رمان وینِر

    اخه برای یکیشون یه عکس ورزشی میخوام خودتون چیزی مدنظرتون نیست؟ @Hana_m
×
×
  • جدید...