رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

یارا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    928
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,910 Excellent😃😃😃😃

درباره یارا

  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 5 بهمن 1378

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,220 بازدید کننده نمایه
  1. پارت سی و دوم سرمای نیمه شب به جانم حمله ور می شود و از لرزه ای که به بدنم می اندازد به اجبار از روی زمین بلندم می کند. بالهای خودم را برای رسیدن به کاخ جورج می گشایم. در میانه راه که با سرعت زیادی درحال حرکت بودم چیزی نورانی را جلوی خود می یابم و بعد از برخورد به آن قدرت پروازم را از دست داده و به زمین می افتم. درد کل وجودم را فرا می گیرد اما سریع برخود غلبه کرده و از زمین برمی خیزم. به دنبال نوری که برخورد کردم می گردم اما چیزی نمی بینم. ناگاه زمین من را می بلعد و من در درون زمین سر می خورم و داد می زنم. از سر خوردن گرد و خاک نیز از سرو کولم بالا می رود و گاهی نیز وارد دهانم می شود. بعد از سر خوردن به داخل آبی می افتم و به عمق آن کشیده می شوم. نمی دانم چه مدت است که در آب نفس خودم را نگه داشته ام اما می دانم که دیگر نزدیک است غرق شوم. همینطور به داخل آب کشیده می‌شدم. دیگر چیزی را حس نمی کردم. بعد از ثانیه ای سوزشی در سینه ام احساس می کنم و دیگر جایی را نمی بینم... دیگر بار که چشمانم را می گشایم دهانم پر از آب است پس سعی می کنم آب را خالی کنم برای این کار روی شکم خم می شوم و آب دهانم را خالی می کنم. سینه ام می سوزد و به سختی می توانم نفس بکشم. در میان این سختی صدای پیرمردی به گوشم می رسد. پیرمرد:خوش آمدی پری آتش. به آرامی از جایم بر می خیرم و به آن پیرمرد خیره می شوم. پیر مردی با قد متوسط و با ریش و سیبیلی بلند که تا پایین سینه کشیده شده بودو با کلاهی مسخره بر سر. با دیدنش خنده ای سر می دهم:ممنون پیرمرد خرفت. کمی چین به دماغش می دهد:خرفت؟! در شان شما اینگونه حرف زدن مباهات دارد شاهزاده. من:به دور از شوخی چه کسی هستی؟! کم مانده بود به کشتنم بدهی و اکنون خوش آمد می گویی؟! می خندد و درست روبه روی من می ایستد:نه جانم من قصد صدمه به شما را نداشتم این هم دستور پری لائوراست سرورم. این بار من به دماغم چین داده و با تعجب می پرسم:پری لائورا؟؟! پیرمرد بدون هیچ حرفی به گوشه ای از آنجا می رود و بعد از مدتی پری لائورا قدم در آن جا می گذارد. من:به به، در جمع ما فقط شما کم بودید بانو. همراه این حرف ادای احترامی هم کردم و بعد با نیشخند منتظر لائورا شدم. لائورا:خوش آمدین شاهزاده. من دوست ندارم کسی به مشاور من بگوید پیرخرفت. و قبل از این که بپرسید چه را این گونه به این جا آورده شدید باید بگویم که تصور کنید یک تنبیه کوچک بود. قهقهه ای می زنم:تنبیه؟! من را؟! به چه دلیل؟! لائورا:مزاحمت‌هایی که برای پیت و مردمش ایجاد می کنی. من:اینگونه نگویید بانو من مثل بچه هایی آرام و تنها در گوشه ای از قصر به آنها نگاه می کنم تا ظلمی را که در حق من کرده اند فراموش نکنم. شما از تنبیه حرف می زنید؟! تنبیهی بالا تر از این؟! لائورا:جیسون ماجرا را کش ندهید. شما قربانی شدید تا مردمتان صدمه نبینند،شما... من:بس است. اگر می خواهید در این باره سخن بگویید، نگویید. من به ترحم و توضیح بی خود و اضافه نیازی ندارم و در ضمن دیگر هیچ گاه به خاطر چیز ناچیزی من را تنبیه نکنید. لائورا:شما هم به خاطر داشته باش که هیچ کاری نباید انجام دهی که به ضرر مردم نپوس تمام شود وگرنه مجبور به انجام کاری می شوم که نمی خواهم. نیشخندی تلخ می زنم:راه بازگشت کجاست؟! بیش از این ماندن در اینجا جایز نیست. این را هم بگویم که من از شما نمی ترسم پس تهدید واهی نکنید. من انتقامم را خواهم گرفت اگر خیلی به مردم نپوس اهمیت می دهید خود را برای انتقامی بزرگ آماده کنید. لائورا:شاهزاد... سخنش را قطع می کنم:راه بازگشت... @O_o✌
  2. پارت جدید گذاشتم

    خیلی دوسش می‌داشتم 

     

    خخخخ دوستان پارت جدید از پسران پیت گذاشته شد. 

  3. پارت سی و یکم صدایی ترسناک از دل جنگل تاریکی به گوش می رسید. صدایی وحشتناک همراه با ناله که بیشتر آدمی را به تباهی می کشاند. :چگونه می توانی قدم در مکانی بگذاری که در آن جایی نداری.... لرزه ای بر جانم نشست. لحظه ای ترسان به این سو و آن سو می دوم و از پیت کمک می خواهم اما کسی نیست که من را یاری برساند. ناگاه به تاریکی مطلق می رسم و جایی را نمی بینم اما ناگاه آتشی را که گرمایش وجودم را می سوزاند اطرافم را روشن می کند. جیسون با چشمانی به خون نشسته و قلبی ناراحت با دهانی پر از مواد مذاب به سمت من می آمد.دهن باز می کند تا سخن بگوید. این همان صدای دهشتناکی است که کمی قبل از آن سوی جنگل شنیدم، همان صدا... :به قتل گاهت خوش آمدی ملکه. جز این راه چاره ای برای مهمان نوازی نداشتم. چه زود زمان مرگت فرارسید آن هم به دست دل شکسته جنون انتقام. بعد از این سخنان یک آن به سوی من حمله ور شد. با داد و فریاد از تخت بلند شدم. نفسم راهی برای خروج پیدا نمی کرد. کل وجودم را لرزه تکان می داد. قطره های عرق را روی پیشانی ام حس می کردم. در تنهایی وحشتناکی به سر می بردم که ناگاه در با شدت باز می شود. پیت را نگران در چهارچوب در مشاهده می کنم. پیت:چه شده؟! ملکه ی من چرا فریاد می کشید؟! بعد از لحظه ای خیره شدن به او دیگر گریه امانم را می برد. پیت با نگرانی به سمت من می آید. پیت:آرام باش. چیزی نیست بانو کابوس دیده اید. آرام باشید. سپس رو به خدمتکار مخصوص من که نگران ایستاده بود می کند و از او آب می خواهد. او نیز اطاعت می کند و بعد از مدتی آب را می آورد. آب را می خورم و سعی می کنم به خود مسلط شوم. من:این چه بلایی است که به سرمان آمده؟! پیت، من نمی خواهم فرزندم از من بیزار باشد. چرا این عذاب وجدان لعنتی رهایم نمی کند؟! ما اشتباه کردیم، ما با دستان خودمان فرزندمان را قربانی کردیم. پیت:تو را به خدا قسمت می دهم آرام باش. تو به خواب احتیاج داری. من نیز کنارتو خواهم خوابید و کارهایم را برای بعد موکول خواهم کرد. این را می گوید و به من در دراز کشیدن کمک می کند و خود نیز در کنار من به خوابی عمیق فرو می رود و من را نیز در این خیال تاریک غرق می کند... ادامه داستان از زبان جیسون... شب را به کاخ سیاهی برنگشتم و در گوشه ای از زمین تمرین کز کرده و به گوشه دیگرش خیره می شوم. هوا سرد تر از همیشه بود و فضای اطرافم تاریک تر از همیشه. اتفاقات امروز را به خاطر می آورم و ناخودآگاه دستم را به سمت گوشه لبم می برم. نیشخندی می زنم و همراه با او بغض به گلویم چنگ می اندازد. چشم از گوشه زمین می گیرم و وسایل تمرینم را از سر می گذرانم. همه چیز برای یک جنگجو فراهم است. دیگر چیزی نمانده تا قدرتم تکمیل شود. بال های آتشینم را که به دست آورده ام دیگر نصف دیگر راه برایم سخت نیست. با این افکار که خیلی زود به آرزویم خواهم رسید خواب چشمانم را به بستن و آرام گرفتن دعوت می کند... @O_o✌
  4. پارت سی ادامه رمان از زبان ملکه بتی... زمانی که جیسون بال های زیبا و آتشینش را می گشاید و از میان ما میرود قلبم می گیرد و از درد می سوزد . نایی برای نفس کشیدن برایم نمانده بود. آرام آرام عقب می روم و خود را به تخت می رسانم. بعد از این که روی تخت می نشینم آرام میگیرم، اما هنوز قلبم از شدت نگرانی در تپش است. کمی بعد پیت هراسان خود را به من می رساند و با خشونت می گوید. پیت:پسر نمک نشناس، گستاخی بیش از حدش او را پلید تر کرده. به خدا سوگند اگر بار دیگر دلت را بلرزاند او را از هستی به نیستی خواهم کشاند. دستش را می گیرم و با هول و ولا از او درخواست می کنم :نه پیت، او را بر من ببخش. جوان است و دل شکسته. این من بودم که نباید او را از خود متنفر می کردم. حال فرزندم در بی محبتی مادرش چگونه سر کند؟! دل ناراحتی من از دوری فرزندم است و گناهکار بودن خود. پیت این را درمانی داری یا نه؟! پیت خجل شد و سرش را پایین آورد. نه تحمل دل ناراحتی همسرم را داشتم نه دوری فرزند. دست به زیر چانه پیت می برم و سرش را بالا می آورم . من:تو را به خدا تو دیگر از من ناراحت نباش. من نیز سختی کشیده ام و دل ناراحت. هر چه می گویم از ناراحتی است به دل نگیرید سرورم. پیت اخم باز می کند و من را در بغل خود می فشارد:گریه کن ملکه من. می دانم روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و روزهای بسیار سخت تر نیز خواهیم داشت. خودت را خالی کن... در آغوشش هم چون طفلی صغیر و بی کس زار می زدم تا بلکه آرام شوم. مدتی بعد آرام گرفتم. خود را از آغوش پیت جدا ساخته و به سمت اتاق خود به حرکت درآمدم. در میانه راه آماندا صدایم می زند. آماندا:بانو. چه خواهد شد. من نگران و هراسان هستم. به آرامی به او نزدیک می شوم و به چهره همچون ماه ادوارد خیره می شوم. بعد از مدتی خم می شوم و روبه روی ادوارد می نشینم. من:تو می دانی آن پری زیبا چه کسی است؟! ادوارد:نه ملکه. او که بود؟! من:او عمویت است ادوارد. مطمئن باش تو را خیلی دوست دارد و همینطور همه ما را. ادوارد:پس چرا گفت از ما انتقام خواهد گرفت؟! او فقط زیبا بود اما پلیدی از سر و رویش می بارید. من:هیچ اینطور نیست. او بسیار مهربان است حتی شاید مهربان تر از پدرت. در این میان جاستین وارد سالن می شود و اظهار نظر می کند. جاستین:چرا مادر من چنین عقیده ای دارند؟! جیسون دیگر از ما نیست، قلب او پر نفرت است. ما هر لحظه باید منتظر حمله ای از جانب او باشیم. من:اینطور نیست او هنوز جیسون است. برادرت. او پاک است و کسانی که ذره ای نفرت به قلب او رسانده ماهستیم نه خود او. تو هم بهتر است به فرزندت یاد دهی که به عمویش نگوید موجود پلید. این سخنان باید زده می شد. بعد از اتمام سخنانم قدم در سمت اتاق خود می گذارم و بعد این که از دو طبقه می گذرم به اتاق خود می رسم و در روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم بخوابم تا بتوانم مثل قبل باشم... @O_o✌
  5. یارا

    دوتا چیز بگین یکیشو انتخاب کنیم

    خواب عینک دودی یا هدفون
  6. یارا

    دوتا چیز بگین یکیشو انتخاب کنیم

    همستر. 😉یا😂
  7. یارا

    #حمایت کنیم.

    رمان پسران پیت
  8. سلام

    بالاخره بعد مدتی برگشتم. 

    پارت جدید پسران پیت گذاشته شد. 

     

    1. N.a25

      N.a25

      خوش برگشتی

  9. پارت بیست و نهم در بالاترین قسمت کاخ که نوکی تیز داشت پنهان می شوم و به حیاط کاخ خیره می شوم. پیت و ملکه اش بر تخت مخصوصشان در بیرون از کاخ تکیه زده بودند. یادش بخیر همیشه در بچگی دوست داشتم هر روز باجواهرات روی تخت حرف بزنم و از آنها بخواهم وقتی پدرم روی تخت می نشیند بیشتر از همیشه بدرخشند تا پدرم و مادرم با ابهت تر به نظر بیایند. خنده دار است، بچگی است و نادانی. کمی دور تر از آنها جاستین با پسر کوچکش ادوارد سرگرم بازی بودند و همسرش پری آماندا خرق در شادی به آنها نگاه می کرد. می شد برق خوشحالی و خوشبختی را در چشمانش دید. اما این خوشحالی، این خوشبختی، این زندگی زیبا به زودی به پایان خواهد رسید. من دیگر اکنون از همه کس در این جهان متنفر هستم،حتی از مادرم. هر مردی اخلاق و رفتارش را از همسرش متاثر می شود و از خود نشان می دهد. زن است که از مرد، مرد می سازد پس مادرم نیز به اندازه پدرم مقصر است. بعد از این که از افکارم دست می کشم آماده رفتن به زمین تمرین می شوم اما همین که می خواهم به پرواز دربیایم ادوارد کوچولو من را می بیند و به پدرش نشان می دهد. ادوارد:پدر آن جا را ببینید آن پری چقدر زیباست. به دنبال حرف ادوارد، جاستین سر بلند می کند و به من نگاه می کند. پوزخندی می زنم و در کسری از ثانیه در میان جمع فرود می آیم. از فرود من گرد و خاک از زمین رقص رقصان بر می خزند. من:سلام به همگی.مشخص است که حالتان خوب است. پس می گویم چه خبر ها؟! پیت خم به ابروانش می دهد و روبه روی من قرار می گیرد. پیت:به چه جرئتی قدم در ملک من می گذاری؟! من:تند نرو پیت. نوه ات من را نمی دید من در جمع شما اضافه نمی شدم. جاستین خشمگین غرید:درست گفتی تو یک اضافه هستی. برو بیرون. خنده ای از ته دل سر می دهم و به سمت او می روم. من:نوچ نوچ. خیلی بد است که احترام سرت نمی شود. حداقل این اضافه بی اعصاب احترام کردن به بزرگ تر را بلد است. ملکه بتی از جایش بر می خیزد و به سمت من قدم می گذارد و برعکس انتظارم سیلی به صورتم می زند که پوستم گز گز می کند. سوزشی در گوشه لبم حس می کنم و مایعی گرم که از آن خارج می شود. دست می برم و گوشه لبم را پاک می کنم. من:انتظار نداشتم بانو. اما واقعا چرا از شما انتظار نداشتم؟! با این حرفم ملکه یکه می خورد و چند قدم به عقب بر می دارد. من:چه شد؟! ترسیدی؟ ملکه با ناراحتی می گوید:چه می گویی؟! چرا از من انتظار چنین رفتاری را داشتی؟! من... من... دستم را که در کنار بدنم نگه داشته بودم را مشت می کنم و سخنش را قطع می کنم. من:بله انتظار چنین بی حرمتی را داشتم. من در این مدت دیگر به این نتیجه رسیده ام که فقط خودم برای خودم دل می سوزانم، فقط خود من. به پیت اشاره می کنم : کسی که این کار ها را می کند باعث اش تو هستی ملکه. زن است که مرد را مرد یا نامرد می کند. و تو او را نامرد کردی، پس خودت نامرد هستی، پس باید انتظار داشته باشم که چنین بی رحم شوی. به خودم قول داده ام دیگر گریه نکنم بلکه دشمنانم را به گریه بندازم. منتظر انتقامی سخت از جانب من باشید. بعد از اتمام سخنانم بدون این که جوابی از آنها بشنوم بال هایم را باز می کنم و به پرواز در می آیم و از چشمان آنها محو می شوم. @zhrw._.sl
  10. همینجوری لایک کنین 😬😁😁

  11. پارت 7 بعد این که گوشی رو قطع کرد موبایل رو روبه روی خودم نگه داشتم و به اسم مارال که روی صفحه موبایل دیده می شد خیره موندم . حالم خوب نبود داشتن قلبم رو فشار می دادن و احساس خفگی می کردم . با همون حال بد راه افتادم تا خودم رو به خونه برسونم . با هر قدمی که بر می داشتم یه بار دنیا به دور سرم می چرخید . دیگه نمی تونستم به راهم ادامه بدم و از حال رفتم ... وقتی به هوش اومدم سرم درد می کرد . با زبونم لب های خشکیده ام رو خیس کردم و به سرم توی دستم نگاه کردم . چشم از سرم گرفتم و به در خیره شدم نمیدونم چرا با این که می دونستم که مارالی دیگه وجود نداره اما باز هم دلم می خواست کسی که از اون در میاد تو مارال باشه اما وقتی در اتاق باز شد این میلاد بود که به اتاقم اومد . وقتی دید به هوش اومدم سرش رو به حالت بچگانه ای خم کرد و کنارم روی تخت نشست . میلاد : دوستمون حالش بده الان چطوره ؟ خب بهتر مثل بچه آدم بگی چت شده . میلاد رو پسش زدم و با عصبانیت صورتم رو به جهت مخالف چرخوندم : به تو ربطی نداره . بعد از کمی مکث بینمون صدای کفش های میلاد حاکی از این بود که می خواد از اتاق بیرون بره پس رو تخت نشستم و ناله کردم : نرو. میلاد تنهام نزار . من شکستم ..من دیگه زنده نیستم ..من بدون مارال هیچم می فهمی هیچ . میلاد به سمتم اومد و بغلم کرد . اخ که چقدر به بغلش نیازمند بودم محکم به خودم فشردمش و مثل بچه ها زار زار گریه کردم . میلاد : گریه کن پسر . گریه کن تا یکم خالی بشی . بعد بهم بگو دقیقا چه اتفاقی افتاده . ده دیقه بعد دیگه گریه ام بند اومد اما هنوز هم با همون حال دپرس تو بغل میلاد بودم . میلاد هیچ چی نمی گفت چه خوب بود که درکم می کرد . دیگه خودم رو ازش جدا کردم و به تختم تکیه دادم و شروع کردم به توضیح دادن کل ماجرا. من : و حالا من موندم و یه دنیا تنهایی . میلاد انگار تمام دنیا دارن به من فوش می دن . کار ما رو باش یه زمانی کارم بازی دادن دخترای بیچاره ای بود که فکر می کردن قراره مثل کوه پشتیبانشون بشم اما من چیکار کردم اون ها رو بازی دادم و از خودم رنجوندم . اون ها از من پیش خدا شکایت کردن و من به این درد دچار شدم . دکترای عاشقی حالا خودش از یه پرفوسور عاشقی شکست خورده . میلاد دستم رو گرفت و بهم خیره شد : پس چرا آه اون ها دامن من و بچه ها رو نمی گیره ؟ چه تاوانی سپهر ؟! تو برای این که زنده باشی و یه سقفی بالا سرت باشه همچین کاری می کردی . همه چی درست میشه پسر مطمئن باش اون هم تاوانش رو پس میده . پوزخندی زدم : این ها همش یه توجیهن میلاد . شما هم درس بگیرین و دیگه این بازی کثیف رو ادامه ندین که بد می بینین . آره مارال هم تقاص کارش رو پس میده درست مثل من اما من بخشیدمش چون هنوز هم که هنوزه عاشقشم و دوستش دارم . @N.a25
  12. وقتی ذهنم نمیکشه حتی یه خط بنویسم 😭😭

    چیکار کنم به نظرتون😞

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. یارا

      یارا

      عسل خودمی دیگه آره ؟

      @*Asali*

    3. *Asali*

      *Asali*

      :a24:نمی دونم...خودت چی فکر می کنی؟

      @یارا

    4. shakiba.eb

      shakiba.eb

      برو چند خط بخون...

×
×
  • جدید...