رفتن به مطلب

mahsa2

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    89
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

240 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa2

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 19 دی 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    مهسا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

390 بازدید کننده نمایه
  1. mahsa2

    سلام من هم میتونم @fariba.m7
  2. mahsa2

    نام داستان:آهوی مادر نویسنده: MHS خلاصه:این داستان درباره ی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست.امام رضا علاوه بر انسان ها حیوانات را نیز دوست می داشت. هدف:نشان دادن مهربانی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست. مقدمه: به دور گنبد زردت مثل یک کبوترم یا ضامن آهو اگر که پر نزنم بی خانه ام و دربه درم یا ضامن آهو شکسته این دل بارانی - درین کویر - مشتی آب بده آقا به جان حضرت زهرا عین مرغ محتضرم یا ضامن آهو بسان پنجره ای که باز میشود به دریای طلایی ضریح پاک شما آقا- درآن شناورم یا ضامن آهو نمک به زخم شدست این شهر پرعبورپوشالی -کرمی کن منم که زاعر و بعداز حرم مسافرم یا ضامن آهو مجتبی اصغری فرزقی ( کیان) ... نقد
  3. نام داستان:آهوی مادر نویسنده: MHS خلاصه:این داستان درباره ی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست.امام رضا علاوه بر انسان ها حیوانات را نیز دوست می داشت. هدف:نشان دادن مهربانی امام رضا و محبتشان به حیوانات هست. مقدمه: به دور گنبد زردت مثل یک کبوترم یا ضامن آهو اگر که پر نزنم بی خانه ام و دربه درم یا ضامن آهو شکسته این دل بارانی - درین کویر - مشتی آب بده آقا به جان حضرت زهرا عین مرغ محتضرم یا ضامن آهو بسان پنجره ای که باز میشود به دریای طلایی ضریح پاک شما آقا- درآن شناورم یا ضامن آهو نمک به زخم شدست این شهر پرعبورپوشالی -کرمی کن منم که زاعر و بعداز حرم مسافرم یا ضامن آهو مجتبی اصغری فرزقی ( کیان) ... اصلی
  4. mahsa2

    ممنون حتما ادامش میدم
  5. mahsa2

    آخه فکر کنم نتونم تا آخر این ماه تمومش کنم @Giiilass
  6. mahsa2

    سلام ببخشید میتونم از مسابقه انصراف بدم؟ @maede._.tz
  7. mahsa2

    پارت 4 پدرم از جایش بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت،از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه حرکت کردم.چند تکه شیشه بر روی زمین ریخته بود، یکی از آن ها را در دست گرفته بود و به آن خیره شده بود.مادرم،مادربزرگم و ترانه وارد آشپزخانه شدند و مادرم با نگرانی گفت: _چی شده؟ پدرم سری تکون داد و گفت: _نمی دونم،لیوان شکسته،ولی نمی دونم چجوری؟ مادرم با اخم به من و ترانه خیره شد و گفت: _دیگه دیر وقته برید و بخوابید! مادربزرگم با تعجب گفت: _ولی حالا که تازه .... پدرم بین حرفش پرید و گفت: _تارا(مادرم)راست می گه! و رو به ما ادامه داد: _گل دخترای من برید و بخوابید! سری تکان دادیم و از آشپزخانه خارج شدیم.با تعجب گفتم: _فکر می کنی چی شده؟ شانه ای بالا انداخت و گفت: _نمی دونم!فقط چند وقت هست که اتفاق های عجیبی توی خونمون میوفته! آرام چشمانم را فشردم و با خواب آلودگی گفتم: _من خستم،شب بخیر! درحالی که به سمت اتاقش می رفت: _شب بخیر!
  8. mahsa2

    پارت 3 یک برگه از دفترچه جدا کردم، بعد از کمی فکر کردن یک کلمه بر روی آن نوشتم و با چسب به پیشانی ترانه چسباندم.نفس عمیقی کشید و گفت: _خوردنیه؟ سری به علامت منفی تکون دادم: _کوچیکه یا بزرگ؟ من_بزرگه. _کجا بیشتر پیدا میشه؟ _تو آشپزخونه. _یخچال؟ سرم را به علامت مثبت تکان داد و گفتم: _درسته! با خوشحالی خندید و گفت: _آخ جون! ناگهان صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.با ترس به آشپزخانه خیره شدیم.
  9. mahsa2

    پارت 2 پدرم به سمتم برگشت،لبخند مرموزی زد؛به سمتم آمد و دستانش را به شکمم نزدیک کرد.آب دهانم را قورت دادم. کمی از او فاصله گرفتم، با صدا ایی که خنده در آن موج می زد، گفتم: _وای ببخشید بابا جون! مادربزرگ مهربان و دوست داشتنی ام که قدی خمیده و کوتاه،دستان و صورت سفید و چروکیده،چشمان عسلی،گیسوان طلایی هست؛از پله ها پایین آمد.با لبخندی مهربان به ما خیره شد و گفت: _اگه گفتید الان وقته چیه؟ ترانه دستان کوچکش را با خوشحالی به هم زد و گفت: _آخ جون بازی! مادرم لبخند مهربانی به ما زد و گفت: _شا برید و وسایل بازی رو بچینید تا من یکم خوراکی بیارم! و وارد آشپزخانه شد،مادربزرگم به سمت اتاقش رفت تا مداد و کاغذ بیاورد. وارد پذیرایی شدیم،بر روی زمین و کنار تلویزیون نشستیم و منتظر ماندیم تا بیایند.بعد از چند دقیقه مادرم به همراه یک کاسه ی بزرگ که داخلش پفک و چیپس،پشت سرش مادربزرگم با یک دفترچه و جامدادی وارد پذیرایی شدند.به سمتمان آمدند و کنار ما نشستند،ترانه دستانش را بر هم کوبید و با لبخند گفت: _خب کی اول باشه؟ بعد از چند دقیقه فکر کردن،مادرم ابرویی بالا انداخت و گفت: _از کوچیک به بزرگ! ترانه خندید و گفت: _آخ جون!
  10. mahsa2

    خیلی ممنون فقط ادبی نوشتن یکم سخته خخخ
  11. mahsa2

    پارت 1 اشکم را با پشت دست پاک کرد،با لبخند مهربان به من خیره شد و با صدای آرام و دلنشینی گفت: _دختر من خیلی قویه!مگه نه؟ آرام و کوتاه خندیدم و گفتم: _آره،من قوی هستم! پیشانی ام را بوسید و مرا در آغوش گرفت.ترانه با سرعت از اتاقش بیرون آمد،با آن جثه کوچکش به سمتمان دوید؛لبانش را برچید و با لحن کودکانه گفت: _بابا من هم از این ها دلم می خواد! پدرم مرا از خود جدا کرد،لپ تپلش را کشید؛بلندش کرد و بر روی شانه ی چپش گذاشت.مرا هم بر روی شانه ی چپش گذاشت،قهقه ی بلند و مردانه ای زد: _اصلا من از شما قوی ترم! مادرم از آشپزخانه بیرون آمد،لبش را گزید و با لحن نگران گفت: _مرد داری چی کار می کنی؟!بذارشون زمین تا کمرت رو داغون نکردی! پدرم به آرامی ما را بر روی زمین گذاشت،به سمت مادرم رفت و محکم گونه اش را بوسید.مادرم خندید،مرموزانه ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم: من_مواظب باش مامانم رو نخوری!
×