رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yasi..

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3,809
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد Yasi.. در 5 خرداد

Yasi.. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,670 Excellent😃😃😃😃

درباره Yasi..

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 اردیبهشت 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,036 بازدید کننده نمایه
  1. 👇👇👇

    ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ

    ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ

    ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ 

    ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد

    ﻭﻟﯽ

    ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،

    ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!

    یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد، 

    چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

    مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!

    حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

    اما این مهمه

    که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛

    رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

    همیشه میشه تموم کرد

    فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

    مواظب همدیگه باشیم !

    از یه جایی بــه بعد............... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم

    از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم 

    از یه جایی بــه بعد.......... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم..!!

    پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا

     

    محبت تجارت پایاپای نیست 😔

     

  2. Yasi..

    بین پدر و مادرتون کدومو انتخاب می کنید؟

    من با مامانم بزرگ شدم
  3. Yasi..

    منتظر...M.Hamed

    خوندم این پارت رو عزیز جان هیچ ایرادی نداشت و عالی بود❤ موفق باشی💖 @M.Hamed
  4.  

    آدمها فکر می کنند ؛ اگر یک بار دیگر متولد شوند ، جورِ دیگری زندگی می کنند . شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود . فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند ، محکم و بی نقص ! 

    اما حقیقت ندارد..

    اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم ، اگر قدرتِ تغییر کردن را داشتیم ، اگر آدمِ ساختن بودیم ، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختيم !

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Yasi..

      Yasi..

      بیترادب چرا نیستت اصن،مثه روح میای و میرررررری

      @Kral5193

    3. Kral5193

      Kral5193

      بيترادب من هميشه هستم خودت نيستي سبزك 😁😂

      خوبي تو ؟؟؟ دلت برام تنگ شده بود ؟؟ خب يه ندا ميدادي بهم 😎😎

    4. Yasi..

      Yasi..

      عه من ک بیست و چهار ساعت اینجام😂

      خوبم تو چطوری؟!

      ای یه جورایی😂😂

      از کجا ندا میدادم اخه؟!😐😂

      @Kral5193

  5. چون از اولش تلخ بود
  6. Yasi..

    واسه نفر قبلیت یه لقب بذار...

    گل رز 😊
  7. Yasi..

    معنی ماه های تولد

    بهترین راستی
  8. فیلم یکی بود یکی نبود رالی؟
  9. تو بالکن شاید باشه جوجه🐣؟
  10. خیلی ممنون ک خوندی عزیز دلم❤❤
  11. Yasi..

    نقد رمان ساحل آرامش

    سلام دوست عزیز من رمانتون رو مطالعه کردم. چندجایی اشتباه تایپی دیدم که باید درستشون کنی. روند داستانت حس میکنم خیلی تند داره می گذره. وقتی که آیناز جزوه خواست و اونم گفت بشین تو ماشین من واقعا فکر نمیکردم بخواد بشینه که تا جایی برن چون دیدار اولشون بود و معمولا برای بار اول کسی همچین کاری نمیکنه. و اونجایی که عکس گرفتن بنظرم خیلی غیر واقعی بود. چون اگه کمی فکر کنید هیچ دختری همچین کاری نمیکنه. یا اگه هم انجام بده بعد از چند دیدار نه همین اول دیدار. امید وارم از نقدی ک کردم ناراحت نشده باشین چون هدف من زیبا شدن رمانتونه و درکل اگه اینارو درست کنی رمان زیبایی داری.موفق باشی🌹 @Amin.y
  12. از زبون رادوین: کلافه زیر بارون قدم می زدم بارون نم نم می بارید.دستی روی گردنم کشیدم.من چه مرگم شده بود؟چرا نسبت به باران اینقدر کشش داشتم؟منی که چه اینجا چه خارج از کشور هزاران دختر دور و برم بود. دستی توی موهام کشیدم.خواستم برگردم که یهو مریم اومد توی صورتم. مریم:اینجا چیکار می کنی؟ نگاهی بهش کردم که یه تاپ خیلی باز تنش بود و یه پتوی مسافرتی انداخته بود سر خودش. با اخم نگاهش کردم:خودت اینجا چی می خوای؟ چشماش رو خمار کرد و اومد سمتم.دستی روی پیرهن تنم کشید و گفت:چرا پیش زنت نیستی؟نکنه دوسش نداری؟اگه میخوای چرا نمیای پیشـ...... صورتش رو توی دست گرفتم،اعصابم خورد بود اینم با حرفاش بدترش می کرد.ترسیده بهم زل زد. _ببین مریم اصلا حوصله ی بچه بازیای تورو ندارم دلمم نمی خواد دفعه ی بعد اینجوری تورو نزدیک خودم ببینم من اصلا با اومدن تو به اینجا موافق نبودم ولی مجبور شدم که قبول کنم.پس حالا که اومدی سعی کن نه دور و بر من نه باران زیاد نپلکی چون اگه عصبی بشم خودت بهتر می شناسیم می دونی که چی میگم؟! ترسیده سرش رو به علامت مثبت تکون داد. دستم رو برداشتم که صورتش رو ماساژ داد. عصبی نگام کرد و گفت:چرا نمی خوای بفهمی من دوست دارم لعنتی؟! پورخندی زدم و گفتم:ولی من ندارم. راه افتادم سمت ویلا ولی صداش رو از پشت سرم می شنیدم. مریم:خیلی پستی رادوین...خیلی. بدون توجه بهش وارد ویلا شدم و رفتم توی اتاق مشترک خودم و باران. اتاق تاریک تاریک بود.نزدیک تخت شدم و باران رو غرق در خواب دیدم.بی اختیار گوشه ی لبم کش اومد.این کجا و مریم کجا!زمین تا آسمون با هم فرق دارن. به سمت کمد رفتم لباسای خیسم رو در آوردم و فقط یه شلوارک اسپرت مشکی پوشیدم.روی تخت دراز کشیدم و به صورت غرق در خواب باران خیره شدم. از زیبایی چیزی کم نداشت.چشم هاش رو خیلی دوست داشتم،گاهی سورمه ای و گاهی مشکی بود. با لبخند دستی توی موهای بلندش کشیدم و آروم آروم باهاش حرف زدم:باران!تو از کجا توی زندگی من اومدی...کی تورو فرستاده...چرا اومدی...نمی دونم،هیچ کدوم از جواب این سوالا رو ندارم،نمی تونمم جواب بدم چون هیچی نمی دونم...توهم که چیزی نمی گی...همش می گی به وقتش.اخه اون وقت کی می رسه؟این چه حقیقتیه که خواب و خوراک رو از تو گرفته؟ تو از کجا این مهرداد رو می شناسی؟چرا اون بیشرف امشب اینقدر بهت نزدیک شد؟پـوف.هیچی نمی دونم و این ندونستن ها داره بد عذابم می ده. دستی توی صورتم کشیدم و با یه حرکت آروم باران رو کشیدم توی بغل خودم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم.روی موهاش رو بوسیدم و لب زدم:توی بیداری که نمی تونم باهات حرف بزنم پس بذار توی خواب یه چیزایی بهت بگم.نمی دونم من چه مرگم شده باران ولی دلم نمی خواد مهرداد نزدیکت شه...دلم نمی خواد بهت صدمه ای وارد بشه...دلم نمی خواد خودت رو ازم دور کنی...امشب که بوسیدمت نمیدونیـ....نمیدونی چه حالی شدم،خودمم نمی دونم.باورت میشه باران گیجم،هیچی نمی فهمم.نمی دونم حسم چه نوع حسیه ولی برام مهمی،برام ارزش داری اونم خیلی زیاد.اولین روزی که دیدمت رو یادته؟همون روزی که اومدی به دیدن بابام.اون روز از اخلاق و رفتارت خیلی خوشم اومد.دختر محکمی بودی و این رفتارت منو جذب خودش می کرد.از این که یه دختر بیست و خورده ای سال تونسته شرکتای به اون بزرگی پدرش رو اداره کنه و از طرفی هم بیاد نصف سهام بابام رو بخره برام تعجب آور بود.خیلی هم تعجب آور.هنوزم گیجم باران،هنوزم درست نمی شناسمت...نمی دونم هدفت چیه...نمی دونم خونوادت چرا مردن...نمی دونم چرا بجز بی بی کسی دیگه ای رو نداری...و خیلی از چیزای دیگه رو نمی دونم.با وجود این همه ندونستن بازم باهات ازدواج کردم چون نسبت به تو یه حس خاصی دارم.چون تو با بقیه ی دخترا برام فرق داری.نمی دونم شاید خودمم بدونم حسم چیه ولی فعلا برای قبول کردنش زوده. از زبون باران: چشمام رو که به دروغ بسته بودم باز کردم و توی چشمای رادوین خیره شدم. کمی شکه شد ولی سعی کرد خودش رو عادی نشون بده. رادوین:تو...تو بیداری؟! لبخندی زدم و گفتم:بیدارم. رادوین:از کی بیدار بودی؟ _از اولش. با خنده گفت:چرا نشون ندادی بیداری وروجک؟می خواستی حرفام رو گوش بدی اره؟! خندیدم و سرم رو توی سینش قایم کردم. _اوهوم.من با یه حرکت کوچیکی بیدار میشم. از وقتی زندان رفتم همین طور شدم و با یه حرکت کوچیکی بیدار میشدم. دستاش رو دورم محکم کرد.نمی دونم چرا این کارو کردم ولی رادوین همونجور که گفته بود برام با بقیه فرق داشت.نمی دونم شاید منم مثل رادوین حسم رو می دونستم ولی قبول کردنش یه کمی سخت بود. رادوین پیشونیم رو بوسید و با لبخند گفت:بخوابیم وروجک؟ عاشق این وروجک گفتناش شدم. منم بازوش رو بوسیدم و گفتم:شب بخیر. چشمامون رو بستیم و هر دو به یه خواب شیرین رفتیم.****
×
×
  • جدید...