رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yasi..

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3,999
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد Yasi.. در 5 خرداد

Yasi.. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

10,227 Excellent😃😃😃😃

درباره Yasi..

  • Other groups پلیس انجمن
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 اردیبهشت 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

10,888 بازدید کننده نمایه
  1.  

    دلم برایِ آدم هایِ مهربان ، می گیرد .
    آدم هایِ اصیلی که برایِ دنیایِ ما بیش از اندازه خوبند !
    کسانی که هرگز نخواسته اند ، بد باشند ،
    و نمی توانند هیچ جوره همرنگِ این جماعت شوند .
    این روزها ولی این یکرنگی و خوب بودن ؛
    تاوانِ سنگینی دارد !
    خدایا خودمانیم ؛
    تو ؛ یک دنیایِ خوب ، به آدم هایِ صاف و ساده ات بدهکاری !
    این جهانِ هزار رنگ ؛
    برایِ انسان هایِ مهربان و یکرنگ ،
    جایِ زندگی کردن نیست ...

  2. رایمون :‌ هول هولکی کفشام رو پوشیدم. _خدافظ مامان من رفتم. اول صدای مامان و بعدحضورش کنارم ، ساندویچ رو به سمتم گرفت گفت: مامان :‌ وایسا ببینم. این ساندویچ رو بگیر بعد برو. چند دفعه بهت گفتم شکم خالی جایی نرو؟ ساندویچ رو گرفتم و باخنده جلوش خم شدم. _چشم مامان جان!من دیگه برم . مامان:رایمون یواش رانندگی کن. _بازم چشم.راستی مامان غزل رو بیدار کن امتحان داره یه کم دیگه بخونه. مامان:باشه.مراقب خودت باش. سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه رفتم. بعد از طی ترافیک سنگین بالاخره رسیدم.ماشین رو پارک کردم و وارد حیاط شدم.خبری از بچه ها نبود ، پس حتما توی کلاس اند. وارد کلاس شدم .به سمت بچه ها رفتم. _ سلام داداش های گل من !‌ نامردا چرا واینستادین باهم بیایم کلاس ؟ عرفان: دیگه گفتیم کسی جامونو نگیره . هر چند ... پارسا با خنده حرف عرفان رو ادامه داد :‌ پارسا : تو دیر اومدی ردیفت پر شد برای فهمیدن منظور پارسا سرمو چرخوندم به ردیف جلویی بچه ها متوجه ی دختر چادری ای شدم که روی صندلیم نشسته و سرش هم پایینه.کمی نگاهش کردم ولی برام آشنا نبود،پس جدید اومده. سرفه ی مصلحتی کردم: + اِهم اِهم. با بالا آوردن سرش و نگاه کردن بهم، چشم هام توی چشم های عسلیش قفل شد.داشتم نگاهش می کردم که یه لحظه به خودش اومد و انگار دست و پاش رو گم کرد سرش رو پایین انداخت.چشمم به دستش خورد که چادرش رو محکم فشار می داد . دختر:بفرمایید بهش نگاهی انداختم و با جدیت تمام گفتم : ـ میگم خانوم احتمالا از جاتون که ناراضی نیستیدکه ؟اگه ناراضید بگم براتون عوضش کنند ؟ اخماش رو توی هم کشید. دختره:منظورتون چیه؟! پسرا حواسشون به من بود و داشتن می خندیدند. _منظورم اینه که این صندلی که شما الان روش نشستین جای منه،الان منظورم رو متوجه شدین؟! دختر:یعنی... _یعنی؟ یه کم هول شد.وسایلش رو از روی میز برداشت و از روی صندلی بلند شد. همونجور که سرش پایین بود گفت: دختر: ب...ب...ببخشید من...من واقعا نمی دونستم که اینجا جای شماست.بفرمایید. هنگ کاراش بودم.رفت و روی صندلی کناری نشست.این چرا اینجوری کرد؟ بیخیال فکر کردن شدم کیفم رو روی دسته صندلی رها کردم برگشتم ردیف عقب پیش بچه ها و با صدای بلند گفتم _میگم عرفان عرفان:جونم دادا؟ _اینجا ما داریم چی می خونیم؟ یه کم گیج زد که امیر گفت:حقوق دادا.داریم برا حقوق می خونیم. _گل گفتی. عرفان :‌ رایمون خوبی ؟ _پس چطور بعضی ها می خوان تو رشته ای درس بخونند که وظیفشون دفاع از حق بقیه است ولی حتی بلد نیستند ازحق خودشون دفاع کنند ؟ بچه ها که خنده رو لب هامو دیدن زدن زیر خنده. دختره هم اخم هاش حسابی توی هم بود. مریم:داداش رایمون اذیتش نکن تازه اومده. دستی به صورتم کشیدم: ـ من که کاریش نداریم.خودش... حرفم با ورود استاد نیمه کاره اومد . برگشتم و روی صندلیم نشستم . نگاه استاد که به ما افتاد اخم هاش تو هم رفت . استاد :‌ بسلامتی دیگه این ترم که قرار نیست برگه سفید بدید ؟ رایمون :‌استاد با اینکه دلمون خیلی براتون تنگ می شه ولی مجبوریم دیگه پاس کنیم . استاد :‌خداروشکر هیچ کس در جریان ماجراهای ما نبود پس خودمون به خودمون خندیدیم و بعد حواسمون رو به جو کلاس دادیم استاد شروع به توضیح دادن کرد.نگاهم هرزگاهی به سمت دختره کشیده می شد ،اونم محو گوش دادن به توضیحات استاد بود.
  3. اوه ،چ پروف مخوفی یاسی😮

    1. Yasi..

      Yasi..

      چاکر شوما😎

      @ftm-tzk

  4. [‏ولی هممون یه زمانی آینده رو خیلی قشنگ تصور میکردیم!!]

  5. به سمت کمد لباسام رفتم و جعبه ی کوچیک مشکیم رو بیرون آوردم و دوباره نشستم روی تخت.این جعبه ی یادگاری هام بود،یعنی هرکسی بهم چیزی می داد رو توی این نگه می داشتم.آروم چسب زخمم رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم.تمیز بود و فقط پنبه اش کمی خونی بود‌. چسب رو تا زدم و توی جعبه گذاشتم. لبخندی زدم! شاید اگه کسی من و تو این وضع می‌دید می گفت دیونه شدم ولی چیکار می کردم؟ دانیال با دستای خودش اینو برام زد پس اینم میتونم به عنوان یادگاری یا یه خاطره ای ازش بردارم! جعبه رو توی کمد گذاشتم و یه چسب دیگه روی دستم زدم. به برنامه روزانم نگاهی انداختم که دیدم فردا امتحان داریم.اوف ! باید برم کتابخونه ولی آخه چطوری؟مگه مامان می ذاره! کلافه توی اتاق راه می رفتم.چه غلطی بکنم آخه؟ تصمیم گرفتم برم به مامان بگم هرچه بادا باد! به سرویس بهداشتی اتاقم رفتم و کمی آب سرد به صورتم زدم بلکه از قرمزی چشمام کم بشه. از اتاق بیرون زدم و توی سالن نگاهی انداختم ولی کسی نبود.به آشپزخونه رفتم احتمالا اونجاست. حدسم درست بود، توی آشپزخونه بود و داشت ظرف هارو خشک می کرد.با وارد شدنم نگاهی بهم انداخت و دوباره به کارش مشغول شد.هنوزم اخماش تو هم بود. دلم رو به دریا زدم و صداش کردم: _مامان؟ با کمی مکث جواب داد:بله _مامان فردا امتحان داریم باید...باید برم کتابخونه،اجازه میدی؟ بهم نگاهی انداخت: مامان:‌ مگه خودت کتاب نداری که باید بری اونجا؟ _کتابای اونجا با کتابای من فرق داره،اطلاعات اونا بیشتره و بهتر متوجه میشم.حالا...حالا اجازه میدین؟ بشقاب رو روی میز گذاشت و گفت:اگه با رایمون بری مشکلی نداره. پوفی کردم! _اونوقت اگه اون کار داشته باشه نتونه بیاد چی؟! مامان:گفتم که اگه اون بیاد فقط میتونی بری. از عصبانیت داشتم میمیردم. _همیشه همینطور بودین مامان.مگه من با دخترای دیگه چه فرقی دارم؟مگه شما با مامانای دیگه چه فرقی دارین؟چرا فقط من نباید خودم بیرون برم؟چرا من فقط باید این همه ظلم رو تحمل کنم؟مامان من دیگه هیجده سالم شده، من دیگه بچه نیستم خواهشا یه کم درک کن! منتظر جوابش نموندم و از آشپزخونه بیرون زدم و رفتم توی حیاط روی تاب گوشه حیاط نشستم.ناخوداگاه یه قطره اشک از چشمم سرازیر شد. برام سرما مهم نبود،برام مهم نبود توی بارون خیس میشم!هیچی برام مهم نبود!فقط به این فکر می کردم که تا کی باید این همه ظلمی که در حقم میشه رو تحمل کنم؟! میگرن داشتم و سردردمم داشت شروع می شد.چشمام رو بستم و به این فکر می کردم که حالا چطوری برم کتابخونه؟! تاب توسط کسی تکون نسبتا محکمی خورد که یهو چشمام رو باز کردم و خودم رو سفت گرفتم.رایمون شروع کرد به خندیدن. _مرض به چی می خندی؟داشتم سکته می کردم.این چه کاری بود آخه؟ خندش رو کنترل کرد و گفت: رایمون :‌آخه بدجور رفته بودی تو حس.حالا بگو ببینم چی شده؟باز با مامان بحثت شد؟ _هیچی بیخیال! کمی هولم داد و خودش هم کنارم نشست. رایمون:بگو ببینم چی شده؟! پوکر گفتم:فردا امتحان داریم به مامانم گفتم برم کتابخونه اجازه نداد،گفت فقط در صورتی می تونم برم که تو ببریم. دستاش رو دورم انداخت و بغلم کرد. رایمون:خب دختره ی دیونه اینم کاریه آخه؟خب خودم میبرمت.چرا نیومدی بهم بگی؟! _آخه...خب گفتم شاید درس داشته باشی نمی خواستم مزاحمت بشم. رایمون:نبینم این حرفو دیگه تکرار کنی ها!من درس هم داشته باشم اولویتم تویی .پاشو آماده شو تا بریم. خوشحال شدم و خودم رو انداختم بغلش و یه ماچ گنده از صورتش گرفتم. _من قربون داداشیم برم اخه. رایمون:اه اه جمع کن خودتو دختره گنده تموم صورتم رو خیس کردی. خندیدم. رایمون:برو آماده شو دیگه،دیر کردی نمی برمت ها! با خنده بلند شدم:چشم چشم من رفتم. وارد اتاقم شدم،مانتو سرمه ای جلو بستم و با شلوار جیبن مشکیم پوشیدم ،‌ مقنعه ام رو سرم کردم . چادر مشکیم رو برداشتم و به خودم توی آیینه خیره شدم.چشمای درشت بادومی قهوه ای تیره ای داشتم،لبامم متوسط بودن،بینیم کوچیک و عروسکی بود که رایمون همیشه به بینیم حسودی می کرد و منم اذیتش می کردم.هرچند بینی اون هم زشت نبود.موهامم که مشکی و تا پایین کمرم بودن رو خیلی دوست داشتم ،‌ی وقتایی به سرم می زد موهامو ببافم و از زیر روسری بندازم بیرون ولی از ترس قضاوت شدن همیشه سفت می بستم که کسی نبینه . به چادرم نگاهی انداختم.چادر پوشیدن رو دوست داشتم ولی از این که بهم‌ تحمیل کرده بودن بدم میومد ! دلم می خواست حتی یه بارم که شده بدون چادر باشم ببینم اصلا چه شکلی میشم ولی.... رایمون:غزل کجایی پس؟! با صدای رایمون به خودم اومدم و سریع از اتاق بیرون زدم. هردو به سمت کتابخونه رفتیم از ماشین پیاده شدم ک دیدم رایمون هنوز توی ماشین نشسته ،به سمتش خم شدم. _پس چرا پیاده نمیشی؟! خندید. رایمون:من بیام کجا؟خودت برو دیگه موقع برگشت هم به مامان بگو بالای خونه پیادت کردم و رفتم. لبخندی روی لبم اومد:باشه. می خواستم برم که صدام کرد:غزل؟ برگشتم. _جونم؟ رایمون:پول همراهت هست؟ _آره یه مقدار دارم.  دستش رو که مقداری پول توش بود به سمتم دراز کرد. رایمون:اینا رو هم بگیر شاید نیازت شد.مراقب خودتم باش. _چشم.مرسی. رایمون رفت. وارد کتابخونه شدم و کتاب های مورد نیازم رو برداشتم و به خونه رفتم. مامان بازم کلی سوال پیچم کرد و منم جوابشو دادم و رفتم توی اتاقم.تا ساعت یک و نیم شب کلی درس خوندم.اینقدر امروز خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد. ***
  6. قسمتی از رمان:بارانی از جنس طوفان

    دستام رو دور کمرش حلقه کردم.
    _رادوین؟
     رادوین:جون دلم
    _تو دوسم داری؟
    رادوین:معلومه که دارم.
    _خب چقدر داری؟
    رادوین:به اندازه ی توانم.
    چشمام رو بستم:یعنی هیچ وقت کسی جام رو نمی گیره؟
    رادوین:بهت قول نمیدم ولی تا وقتی که هستی عاشقتم.
    ضربان قلبم واسه لحظه ای نزد.حلقه ی دستام کمی شل شد.
    _منظورت از این که تا وقتی هستم چیه!!؟
    خندید و گفت:منظورم اینه یعنی تا وقتی زنده ایم و نفس میکشی عاشقتم.هیچ وقتم فراموشت نمیکنم و هیچ کسی هم جات رو نمی گیره.
    مات حرفاش بودم که یهو شروع کردم به مشت زدن روی سینش.
    _خیلی بدی رادوین.میدونی من چه فکرایی کردم؟این چه طرز گفتنه آخه؟
    دستام رو گرفت و با خنده گفت:ببین همش زود قضاوت میکنی.
    _خب تقصیر تو بود دیگه.یه جوری حرف زدی فکر کردم قراره کسی جام بیاد.
    محکم تر بغلم کرد.
    رادوین:هیچکس جای عشق اول آدم رو نمیتونه پُر کنه،حالا تو هرچقدر می خوای فکر کن.

  7. توی خونه ی آریا نشسته بودم.قرار شد که راجب نقشه و مدارک صحبت کنیم. _آریا بیا بشین بابا من هیچی نمی خوام.فقط بیا اینجا من باید زودی برم. با یه سینی شربت وارد پذیرایی شد و گفت:بیا بخور اینقدرم غر نزن.ناسلامتی مهمونی اصلا لیاقت نداری ازت پذیرایی کنم،دفعه بعدی هیچی جلوت نمی ذارم. خندیدم و یه لیوان شربت برداشتم.کمی ازش خوردم. _نه انگار کدبانوی خوبی هستی،باید دیگه برات دنبال خواستگار بگردم. آریا:باران الان.... پریدم وسط حرفش می دونستم میخواد فوشم بده.زودی گفتم:باشه باشه تسلیم.حالا بیا اینجا تا نقشه رو بهت بگم. آریا:گوشم با توعه. شروع کردم و کل نقشه ای رو که توی ذهنم بود رو به آریا گفتم. کمی توی فکر فرو رفت و گفت:نقشه ی خیلی خوبیه ولی زمان ما خیلی کمه. _اره میدونم.منم واسه همین میگم باید خیلی سریع عمل کنیم. گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد.جواب دادم:جونم. رادوین:سلام.کجایی باران؟رفتم شرکتت اونجا نبودی! _سلام.اومدم خونه ی آریا یه کار کوچیک داشتم باید انجامش میدادم. رادوین:نباید یه خبری می دادی؟ باران:خب...خب من نمی دونستم که تو قراره بیای شرکت اخه... رادوین:بیخیال،خدافظ. _راد.... گوشی رو قطع کرد.همینجوری به گوشی نگاه می کردم که آریا زد زیر خنده. _مرض به چی می خندی؟ آریا:هیچی بابا...چیشد؟قهر کرد آقا رادوین؟ لبخند کمرنگی روی لبم نشست. _بله قهر کرده. آریا:پاشو برو خونه که باید بری منت کشی. خندیدم. _من؟منت کشی؟! آریا:بله تو.مثل اون موقع ها که می گفتی من و عاشقی؟الانم... پریدم وسط حرفش. _کوفت.حالا هی اون موضوع رو بزن تو سرم. هر دو خندیدیم.از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم.رو به آریا گفتم:ببین آریا پس یادت نره دوروز دیگه پنجشنبه ی.حواست باشه چیا بهت گفتم. آریا:بله دیگه امر دیگه ای ندارین قربان؟ _فعلا همینان اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید بهت خبر میدم. چپکی نگاه کرد که خندیدم. کفشام رو پام کردم‌. _بنظرت همه چی درست پیش میره؟ آریا:امیدمون باید به خدا باشه،فقط اونه که میتونه کمکمون کنه. . ~~~~~~~
  8. سرم رو روی شونش گذاشتم. بی بی:باران دخترم...اینو بدون خدا وقتی هر مشکلی رو به آدم میده راه حلش رو هم میده.خدا پشتیبانِ توعه...خدا همراه توعه.فقط تمرکز کن و به کارت فکر کن.تو دختر قوی هستی میدونم که خودت راه حل رو پیدا میکنی ولی باید بیشتر از ذهنت استفاده کنی...باید همه ی کارای احتشام رو زیر نظر داشته باشی...باید همه چیو در موردش بدونی.اصلا چطوره وقتی خونه نیست تو و آریا برین مدارک رو پیدا کنین؟ نفس عمیقی کشیدم. _خودش نباشه نگهباناش هستن. بی بی:خب دخترم نمیشه که همیشه نگهبان باشه،پیش نمیاد که نباشن؟اصلا خودتون یه کاری کنین که نگهبانا برن. سرم رو از روی شونش بلند کردم. _این...این چرا به ذهن خودم نرسید...وای بی بی من چقدر خنگم. بی بی خندید:بالاخره چندتا پیرن بیشتر از تو پاره کردم دختر. خندیدم. صورتش رو گرفتم و محکم گونش رو بوسیدم. _ناقلا فیلم زیاد میبینی ها!اصلا من قربونت برم که اینقدر ذهنت خوب کار میکنه ها! بی بی:خدانکنه دختر این چه حرفیه. بلند شدم و زیر بارون چرخ می خوردم.خدایا نوکرتم...خدایا مرسی...ممنونم ازت. +من چند دفعه بهت بگم تو بارون تاب نخور سرما می خوری؟! از حرکت ایستادم و به سمت صاحب صدا برگشتم.لبخندی روی لبم نشست. _تو که گفتی شب میای. روبروم ایستاد و با خنده گفت:اگه ناراحتی برگردم؟ خندیدم.به سمت بی بی رفت و دستش رو بوسید. رادوین:سلام بی بی جون.خوب هستین؟! بی بی هم سرش رو بوسید:سلام پسرم خوش اومدی.خودت خوبی مادر؟ رادوین:شکر منم خوبم. بی بی:پس شما جوونا اینجا بمونین و منه پیرزن برم داخل که زانوهام درد میکنه. لبخندی زدم.می دونستم واسه این که ما رو تنها بذاره داره اینا رو میگه. هر دومون روی تاب نشستیم. به بارون نگاه کردم،ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:برم زیر بارون؟ نگاهی بهم کرد خندید:تو جرعت داری برو تا ببین به زورم که شده می برمت داخل یا نه! _خیلی بدی. رادوین:من که نبودم حسابی زیر بارون موندی آره؟ به لباسام نگاهی انداخت و ادامه داد:آخه کی توی زمستون با تیشرت میاد تو حیاط؟ خندیدم و گفتم:من! کشیدم توی بغل خودش. رادوین:بیا اینجا ببینم،اگه سرما بخوری من میدونم و تو! دستام رو دور کمرش حلقه کردم. _رادوین؟ رادوین:جون دلم _تو دوسم داری؟ رادوین:معلومه که دارم. _خب چقدر داری؟ رادوین:به اندازه ی توانم. چشمام رو بستم:یعنی هیچ وقت کسی جام رو نمی گیره؟ رادوین:بهت قول نمیدم ولی تا وقتی که هستی عاشقتم. ضربان قلبم واسه لحظه ای نزد.حلقه ی دستام کمی شل شد. _منظورت چیه؟ خندید و گفت:منظورم اینه یعنی تا وقتی زنده ایم و نفس میکشی عاشقتم.هیچ وقتم فراموشت نمیکنم و هیچ کسی هم جات رو نمی گیره. مات حرفاش بودم که یهو شروع کردم به مشت زدن روی سینش. _خیلی بدی رادوین.میدونی من چه فکرایی کردم؟این چه طرز گفتنه آخه؟ دستام رو گرفت و با خنده گفت:ببین همش زود قضاوت میکنی. _خب تقصیر تو بود دیگه.یه جوری حرف زدی فکر کردم قراره کسی جام بیاد. محکم تر بغلم کرد. رادوین:هیچکس جای عشق اول آدم رو نمیتونه پُر کنه،حالا تو هرچقدر می خوای فکر کن. توی بغلش غرق در لذت شدم.هیچ وقت فکر نمی‌کردم یه روزی بتونم عشق رو تجربه کنم. عشق تا وقتی که معشوقت کنارت باشه شیرینه ولی اگه خدایی نکرده از پیشت بره داغونت میکنه و ذره ذره جونت رو می گیره. نمیخوام هیچ وقت به نبودنش فکر کنم،چون نبودنش داغونم میکنه. ~~~~~~~
  9. ریموت در رو زدم و وارد حیاط سر سبزمون شدم.دلم واسه اینجام خیلی تنگ شده بود.از ماشین پیاده شدم و پلاستیک هارو دست گرفتم.بوی بارون و خاک ترکیب شده بودن و منم که از بچگی عاشق این بو بودم.بارون شدتش کم شده بود و نم نم می‌بارید. وارد خونه شدم و مثل قدیما صدام رو سانداختم روی سرم و بلند گفتم:سلام بر اهل خونه.آقا کسی نیست این خرید هارو از دست من بگیره؟! یهو نفس با اون لباس سفید خوشگلش روی پله ها ظاهر شد.با دیدن من دوید سمتم داد زد:وااای بی بی جون بیاین اینجا ابجی باران اومده. پرید بغلم پلاستیک ها از دستم افتاد و محکم بغلش کردم وتوی هوا تابش دادم. صدای خندش تو هوا پخش شد و منم از این همه خوشحالیش لذت میبردم. نفس:ابجی باران چقد خوب شد که اومدی. گونش رو محکم بوسیدم و گذاشتمش زمین. _قربونت برم که نفسم.ببخش دیر اومدم. نفس:همین که الان اومدی هم خوبه. دستی به موهای بلندش کشیدم. _قربونت برم بی بی :سلام به روی ماهت باران قشنگم. خودم رو به بغلش رسوندم و عطر تنش رو بو کردم...عطری که بهم ارامش میداد. _خوبی بی بی؟قربونت برم ببخشم دیر اومدم. گونم رو بوسید و اشکش رو با روسری اش پاک کرد. بی بی:فدات بشم مادر اشکال نداره.تنت سالم باشه تو فقط خوب باش ماهم خوبیم. نفس:وای ابجی باران چقدر خرید کردی؟بی بی جون اینجا رو ببین... خندیدم . بی بی:بیا مادر بشین تا برات یه چیز بیارم بخوری. بی بی رفت توی اشپزخونه و منم شال و پالتوم رو در اوردم گذاشتم روی مبل. نفس توی پلاستیک ها برای خودش میگشت و منم با دیدنش لبخند روی لبم اومد.بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه که بی بی داشت اب پرتغال می گرفت. _قربونت برم بی بی بیا بشین نمیخواد اینقدر زحمت بکشی. بی بی:چه زحمتی اخه؟بشین الان اماده میشه. _بی بی من میرم روی تاب می‌نشینم می تونی بیای اونجا؟ خندید. بی بی: درسته پیرم ولی نه تا این حد. هردو خندیدیم. بی بی :مادر یه چیز تنت کن داره بارون میاد هوا سرده. خندیدم. بی بی :میدونم که گوشت بدهکار نیست ولی یه چیز بپوش. رفتم پشت سرش وخم شدم و گونش رو بوسیدم. _میدونی که گرممه. بی بی: تو این زمستون کی گرمش میشه اخه؟ همونجور که از در بیرون میرفتم گفتم: تو که دیگه باید منو بشناسی. راستی بی بی ؟ بی بی: جونم مادر؟ _بی زحمت از اون غذاهای خوشمزه ات درست کن که واسه شام رادوین هم میاد. بی بی: باشه مادر درست میکنم. _دست تون طلا تو حیاط منتظرتم. از ویلا بیرون زدم و توی حیاط ایستادم.سرم رو روبه اسمون گرفتم که قطره های بارون روی صورتم میخورد و حالم رو خوب می کرد.به سمت تاب زیر درخت رفتم و روش نشستم.پام رو به زمین زدم و تاب شروع کرد به تاب خوردن زانو هام رو بغل کردم و توی فکر رفتم. همه ی ماجرا رو برای بی بی تعریف کردم ولی خوب خوب حرف نزدیم. یاد اون روز میوفتم روزی که بهش گفتم چقدر خوشحال شد و اشک ریخت باید با بی بی یه تصمیم درست و حسابی بگیرم یاد دوران دبیرستانم افتادم... هر موقع هر وقت مشکلی برام پیش میومد با بی بی مشورت می کردم و همیشه هم راه حل های خوبی میداد.صورتم رو به سمت اسمون بردم. چشمام رو بستم.خدایا این همه صبر کردم...این همه کمکم کردی فقط یکم دیگه هم همراهم باش....مامان، بابا شما هم هوامو داشته باشین. باید تقاص کاری رو که باهاتون کرده رو پس بده...باید بفهمه هر عملی یه عکس العملی داره. باید.... بی بی: بیا مادر. با اومدن بی بی از فکر بیرون اومدم.بی بی کنارم نشست. یه لیوان اب پرتغال برداشتم و مزه مزه کردم. بی بی: چی شده مادر تو فکری؟! نگاهی بهش کردم. _اره بی بی تو فکرم...تو فکر این که اون مدارکی رو که به احتشام چسبیده رو چطور ازش جدا کنم. _چطور می تونم برم توی اون حیاط...چطور برم توی دهن شیر و مدارک رو از اونجا بردارم؟همه و همه ی اینا فکرم رو مشغول کرده...گیج شدم بی بی.چکارکنم؟شما یه راه حلی نشونم بدین.
  10. فوتبال داره علییییییییییی کجایی😐؟؟؟

    @Amoo ALi

    1. Amoo ALi

      Amoo ALi

      این مدته ک نبودی همش تنایی فوتبال دیدم🙁🙁

    2. Yasi..

      Yasi..

      الهیییییی😖ببخش😣

      @Amoo ALi

    3. Amoo ALi

      Amoo ALi

      عب نداره🌹🌹🌹🌹🌹🌹

  11. شبنم رفت خونشون.کلید رو از کیفم در آوردم و در حیاط رو باز کردم، وارد حیاط بزرگ و سرسبزمون شدم. عاشق حیاطمون بودم کلی درخت توش بود یه تاب زیر درخت که من خیلی دوسش داشتم. ولی این استرس کل وجودم رو گرفته بود. می دونم که الان مامان کلی سوال و جوابم می کنه پوف ! خدایا خودت بهم رحم کن. کفشام رو در آوردم و وارد خونه شدم و بلند سلام دادم. رایمون:سلام غزل خوش اومدی. با استرس گفتم: ـ مامان کجاست؟ رایمون خندید:تو آشپزخونست. تا الانم کلی نگرانت بود و به جون من و بابا غر می زد.حالا چرا دیر کردی؟ لب باز کردم:رفته بودیم.... مامان:کجا بودی غزل؟می دونی چقدر دیر کردی؟می دونی چقدر نگرانت شدم؟چرا این کارا رو با من میکنی؟ سرم رو زیر انداخته بودم و چیزی نگفتم. مامان:حرف بزن ببینم کجا بودی که یک ساعت دیر کردی!؟مگه کلاست دوازده و نیم تموم نمیشه؟الان ساعت دو ظهرهِ !‌ تا الان کجا بودی؟ رایمون:مامان جان اجازه بده حرفش رو بزنه. به من نگاه کرد و گفت:بگو کجا بودی غزل تا خیال مامان راحت بشه. همونجور که سرم پایین بود گفتم:زنگ آخر ش...شبنم حالش بد شده بود. ضعف کرده بود همراهش رفتم یه چیزی براش گرفتم خورد، تا اومدم اینجا طول کشید.ببخشید. مامان:یعنی یک ساعتِ تمام فقط برای همین بود؟ _خ...خب مغازه ها بسته بودن تا یه مغازه پیدا کردیم طول کشید. مامان:مگه... رایمون:مامان جان بسه دیگه غزل خستست اینقدر سوال پیچش نکن. مامان به سمت آشپزخونه رفت و گفت:اوف! از دست شماها نمیدونم چیکار کنم...آخرش منو دق میدین. رایمون:برو اتاقت لباسات رو عوض کن بیا ناهار. بغض راه گلوم رو بسته بود.فقط تونستم سرم رو تکون بدم. به اتاقم رفتم و در رو بستم.کولم و مقنعه ام رو روی تخت انداختم و در پنجره رو باز کردم تا هوایی بخورم،تا بلکه این بغض لعنتی دست از سرم برداره. به نم نم بارونی که می بارید خیره شدم و هزاران سوال توی ذهنم در رفت و آمد بود.چرا مامان تا این حد سخت گیره؟چرا از نظر مامان دختر یعنی برده و موندن توی خونه؟چرا من نباید مثل بقیه دختر ها با دوستام خوش بگذرونم و باهاشون بیرون برم؟نمیگم از زندگیم ناراضی ام نه ! ولی منم دخترم و خواسته های خودم رو دارم.دلم میخواد برم بیرون،دلم میخواد واسه چند لحظه هم که شده طعم آزادی رو بچشم.نمیگم که آزاد باشم و کارای ممنوعه بکنم نه به هیچ وجه!من فقط دلم می خواد مامان منم مثل بقیه ی مامان ها باشه، چرا من نباید با مامانم احساس راحتی بکنم؟چرا منو مامان نباید مثل دوتا دوست باشیم؟مگه نمیگن دخترا با مادراشون خیلی راحتن؟چرا من این رو احساس نمیکنم؟چرا؟ رایمون:غزلی بیا دیگه ناهار یخ شد. با صدای رایمون که از پایین میومد از فکر بیرون اومدم.پنجره رو بستم و لباسام رو با تیشرت و شلوار عوض کردم. از اتاق بیرون زدم و وارد آشپزخونه شدم.بابا هم اومده بود.دوباره سلام دادم که بابا جوابم رو داد.نشستم روی صندلی و کمی غذا برای خودم کشیدم. خیلی گرسنم بود.یه قاشق از غذام رو خوردم و می خواستم دومین قاشق رو هم توی دهنم بذارم که با حرف مامان دستم وسط راه خشک شد. مامان رو به بابا کرد و گفت: مامان :‌علی آقا نمی خوای یه چیزی به دخترت بگی؟ قاشق رو توی بشقابم برگردوندم. علی:غذات رو بخور سر سفره جای این حرفا نیست. مامان: انگار توی این خونه فقط منم که باید حرص همه رو بخورم.اینجوری که نمیشه . ناسلامتی یه پدری تو این خونه هست چرا من همش حواسم به همه چی باشه؟ چشمام رو باز و بسته کردم. _مامان من که بهت گفتم چرا دیر کردم.چرا اینقدر بزرگش میکنی.من... مامان:این جوری نمیشه.الان یه بهونه میاری ،فردا هم دیر میای و یه بهونه دیگه،پس فردا هم یه چیز دیگه. رایمون:مامان جان بسه دیگه.بعد از غذا حرف می زنیم. عصبی شده بودم.مامان منو چی فرض می کرد؟فکر می کرد که بدون اجازشون کاری می کردم؟یا اصلا خلافی انجام می دادم؟ این بغض لعنتی از موقعی که اومدم بیخ گلوم بود.از جام بلند شدم و رو به مامان گفتم: ـ من توی خونه ای بزرگ شدم که حلال رو از حروم تشخیص میدم.می دونم چه کاری درسته و چه کاری هم غلط .اونقدرام بچه نیستم که هیچی نفهمم. (صدام می‌لرزید)‌ ـ نوش جونتون! صندلی رو کنار زدم. علی:صد دفعه بهت گفتم سر سفره بحث نکن.هرکاری هم کرده باشه بعد از غذا.حالا خوب شد؟لاالله الله از دست شماها. از آشپزخونه بیرون زدم.اشکام روی صورتم می ریختن.رفتم توی اتاقم و خودم رو روی تخت انداختم و به حال خودم زار زدم.بالشت رو جلوی دهنم گرفتم و باصدای خفه گریه کردم!گریه کردم‌ بخاطر این که مامان به من شَک می کنه ، بخاطر این که انگار اسیر گیر اورده. چرا من نباید بیرون برم و از زندگی لذت ببرم؟یعنی سهم من از زندگی همین قدره؟ یاد ظهر توی شرکت افتادم.ناخوداگاه نگاهم به سمت دست چسب زدم رفت.دیگه گریه نکردم، لبخند محو زدم!کاش الانم اون اینجا بود!کاش اون مال من بود! یعنی می رسه روزی که مال هم بشیم؟ نشستم روی تخت و اشکام رو پاک کردم.
  12. توی چهارچوب در ایستادم و سرکی به داخل اتاق کشیدم که کسی نبود. وارد شدم، فقط یه یخچال، گاز، میز و صندلی و وسایل آشپزخونه توش بود. پارچ روی میز بود، یه لیوان برداشتم و پُر آب کردم. چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم بلکه آروم بگیرم. لیوان رو به سمت لبم آوردم. +سلام! با شنیدن صداش هول شدم، لیوان از دستم افتاد و صدای شکستنش توی اتاق پیچید. چشمام رو باز کردم و نگاهم توی نگاهش قفل شد. _ب...بب...ببخشید! یهویی که وارد شدین نفهمیدم چی شد که... لبخندی زد و بین حرفم پرید. دانیال: مشکلی نیست. لطفا دست نزنید الان میگم بیان جَمعشون کنند . نمی دونم چه مرگم بود ولی استرس و ترسم دوچندان شد. دستام بیشتر از قبل می‌لرزیدن. از این که دوباره دیدمش قلبم به تپش افتاد و خوشحال بودم. ولی از این ضعفم خیلی بدم میومد که با دیدنش خودم رو گم می کردم. کنارش بودن رو دوست داشتم ولی حس ترسی که داشتم این لذت دوست داشتن رو ازم می گرفت. شاید حس ترسم از اینه که تا حالا با پسری تنهایی صحبت نکردم. داشت سمت در می رفت. با فرو رفتن تیزی شیشه توی دستم صدای آخم در اومد. _آخ! ایستاد. وقتی برگشت و دستم رو خونی دید اخماش تو هم رفت و به سمتم اومدم. دانیال:چیکار کردید با خودتون ؟گفتم دست نزنید! صندلی رو به سمتم کشید:‌ دانیال :‌بشینید اینجا. به سمت جعبه کمک های اولیه رفت و بتادین و پانسمان رو برداشت و آورد. کنار پام نشست ومشغول تمیز کردن زخمم با بتادین شد .یه کمی می سوخت ولی وجود دانیال کنارم باعث میشد متوجه سوزشش نشم. کنارش بودن رو دوست داشتم ! بهم آرامش می داد! دلم می خواست همیشه پیشم باشه. با این که استرس داشتم ولی بازم وجودش آرامش بخش بود برام. ناخداگاه به صورتش خیره شدم.مژه های سیاه بلندش چشمای درشت قهوه ایش رو قاب گرفته بودن.ابرو های مشکی داشت و بینی و لبای متناسب. نمیدونم از کی ولی عاشقش شدم.شاید از همون شب خاستگاری شبنم، شایدم از اون شب مهمونی، شایدم... دانیال:تموم شد. دفعه ی بعد حواستون باشه به شیشه شکسته دست نزنید. (‌لبخندی زدم )‌ ـ :‌ ممنون ! دانیال:خواهش می کنم . به سمت پارچ رفت و یه لیوان آب ریخت و به سمتم گرفت. دانیال:بفرمایید. _بازم ممنون. رو بروم نشست.کمی از آب خوردم. دانیال:اینجا چیکار می کنید ؟ سرم رو پایین انداختم. _شبنم می خواست آقا محمد رو ببینه که منم مجبور کرد باهاش بیام. دانیال آهانی گفت و بیخیال ادامه دادن بحث شد . شبنم:غزلی بریم. به شبنم که اومده بود و تازه متوجه دانیال شده بود نگاهی انداختم. شبنم:عِه سلام! ندیدمتون، خوب هستین؟ هردو بلند شدیم. دانیال:سلام ممنون.من خوبم شما خوبین شبنم خانوم؟ شبنم:خیلی ممنون منم خوبم. _شبنم اگه کارت تموم بریم دیگه. خندید. شبنم:آره بریم. کیف کولیم رو روی شونم انداختم و به سمت در رفتم. دانیال:بذارید من می رسونمتون. شبنم:خیلی ممنون ولی خودمون می ریم .خداحافظ. نگاهی بهش انداختم. _خداحافظ. دانیال:مراقب خودتون باشید.خداحافظ. با این که جدا شدن ازش برام سخت بود ولی باید می رفتیم .دوست داشتم بیشتر بمونم ولی... از اتاق بیرون زدیم و وارد آسانسور شدیم. نگاهی به نیش شبنم کردم که از اون موقع باز بود. _خاک تو سرت دختر چرا همش می خندی؟بگو ببینم ناقلا اون تو چیکارا کردین؟نکنه... پرید وسط حرفم: شبنم :‌هیس ،‌ ساکت شو بابا! هیچ کاری نکردیم که، فقط دیدمش و حرف زدیم و کلی انرژی گرفتم. _اها خوبه منم باور کردم تو... شبنم:بگو ببینم دستت چیشد؟ نگاهی به دستم انداختم و لبخندی روی لبم نشست. _لیوان شکست موقع جمع کردنش رفت تو دستم. شبنم:دیونه حواست کجا بود؟ _یه دفعه ای شد بابا. با غر غرایی که به جونش می زدم و اونم بی خیال فقط می خندید از شرکت بیرون زدیم. به ساعتم نگاهی انداختم یک ساعت دیر کردم.الان مامان کلی نگران شده، خدا بهم رحم کنه!
  13.  

    همه ى آدم ها یک روزى یک جایى
    یکى را دوست خواهند داشت...
    یکى ممکن است درهجده سالگى دلبسته شود...
    و دیگرى درچهل سالگى...
    یکى ممکن است هروز بگوید دوستت دارم
    و دیگرى در سکوتش غرق در دوست داشتن باشد!
    اما چه تلخ میشود زمانى که کسى را دلبسته خود کنیم و بعد بیخیالش بشویم...
    حال خدا نکند آدمى را که عاشق کرده ایم کسى باشد که با خود عهد بسته دل نبندد...
    و بعد در اوج روشن کردن احساس و دوست داشتنش او را ترک کنیم...
    فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...
    همین که دل ببندد و شکست بخورد
    براى همیشه دردى در قلبش خواهد ماند که با برگشت آدم ها هم دیگر آن دل،دل نمیشود!

  14. سلام یاسی خوبی؟ 😕🙁چ کم پیدایی

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Yasi..

      Yasi..

      چون شبا خوابم نمیاد 😐🙄

      @Amoo ALi

    3. Amoo ALi

      Amoo ALi

      روزا میخوابی ینی؟ 🤨

    4. Yasi..

      Yasi..

      صبا تا ظهر 😁

      @Amoo ALi

  15. پارت 10 مینا با پوزخند نگام کرد. مینا:هِه معلومه دیگه وقتی خان داداش ما رفته از توی خیابون جمعش کرده آورده.... با تو دهنی محکمی که امیرعلی توی دهن مینا زد خفه شد.از ترس چشمام رو بستم و اشک از لای پلکام چکید. مینا:آخ..! امیر:اینو زدم تا دیگه حواست باشه گوهِ زیادی نخوری. سیمین به سمت مینا پا تند کرد و بغلش کرد.عصبی رو به من گفت:کار خوبی کردی ها؟به خاطر توِ هرجایی پسرم رو خواهرش دست بلند کرد. به خاطر من؟مگه من چی گفتم؟من...من مگه اصلا حرفی زدم؟اینا خودشون بریدن و دوختن و تنم کردن. سیمین:دختر.... کمال:بسه دیگه سیمین هی هیچی نمیگم توهم هرچی دلت می خواد میگی.گمشو برو تو خونه اون دخترتم ببر داخل. سیمین و مینا هر دو نگاه پر از نفرتی بهم انداختن.ولی چرا؟من باید متنفر باشم نه اونا...منی که اصلا بلد نبودم حس تنفر رو...هق هق میکردم...اشکام می ریختن واسه گناه نکرده ای که به خاطرش داشتن مجازاتم می کردن. بی بی به سمتم اومد. بی بی:برو بالا دخترم‌.میدونم کاری نکردی امیرم میشناستت .از چیزی نترس،خدارو شکر پسرم با مادرش نبرده. با اون بغضی که داشتم نتونستم لب باز کنم.همه رفتن داخل. امیر:بیا برو بالا. بدون حرف از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدیم. در رو بست و منم با چشای اشکی روی مبل نشستم. امیر روبروم رژه می رفت.از چپ به راست و از راست به چپ می رفت.این کارش نشون دهنده ی این بود که عصبانیه. می ترسیدم چیزی بگم و اوضاع از اینی که هست بدتر بشه. کلافه نفسش رو بیرون داد،دستی توی موهاش کشید و ایستاد. امیر:به من نگاه کن مهتاب. با همین یه کلمه حرفش هق هقم بالا رفت.کاری نکرده بودم ولی نمیدونم چرا می ترسیدم.با دستام صورتم رو پوشوندم و گریه می کردم. حضور گرمش رو کنارم حس کردم.دیگه طاقت نیوردم و خودم رو انداختم بغلش.اشکام دونه دونه می‌ریختن و پیرهن سفیدش رو خیس می کردن. امیر:هیییس!اینجوری گریه نکن مهتاب.میدونی که با ریختن این اشکا من چقدر عذاب می کشم،هوم؟میدونی که من اصلا حرفای مامان رو باور نکردم ولی حرفای تو برام سنده پس فقط برام توضیح بده!باشه؟ از گریه ی زیاد نفسم بالا نمیومد.امیر یه لیوان آب ریخت و نزدیک لب آورد. امیر:بخور کمی ازش خوردم. امیر:مهتابم چرا این کارا رو با خودت میکنی؟بسه دیگه گریه نکن. بغلم کرد و روی موهام رو بوسید.با دستش اشکام رو پاک کرد و محکم تر بغلم کرد. امیر:میخوای وقتی آروم شدی حرف بزنیم؟ دستام رو دور کمرش حلقه کردم. _نه! امیر:پس بگو. _وقتی از فروشگاه داشتم بر میگشتم وسایل کمی سنگین بودن ولی دلم می خواست کمی پیاده روی کنم.وقتی توی پیاده رو داشتم‌ میومدم یه پسر تقریبا بیست و دو ساله ای بهم گفت آبجی بذار کمکتون کنم.گفتم که نه خودم می برمشون ولی فرصت نداد و وسایل رو ازم گرفت.گفت خونشون کنار خونه ی ماست و تا اونجا برام میارشون. با گریه ادامه دادم:امیر بخدا اصلا قصد بدی نداشتم...بخدا اصلا همچین فکری که مامانت کرد حتی از ده کیلومتری ذهن منم گذر نمی کرد.امیر اون پسره حتی از منم کوچیک تر بود.اون...اون منو آبجی صدا زد.امیر بخدا... وسط حرفم پرید:آروم باش مهتابم!میدونی که باورت دارم اشکاتم پاک کن. _امیر من حالم خیلی بده.از این...از این ناراحتم که مامانت جلوی اون پسره توی خیابون منو هر...هرزه خطاب کرد. هق هقم بالا رفت.دستش مشت شده اش رو دیدم.عصبی از جاش بلند شد و به سمت در رفت. ترسیده از جام بلند شدم و صداش زدم. _امیر! ایستاد...ایستاد ولی نگاه نکرد. به سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم. _امیر کجا میری؟تورو خدا کاری نکن،نمی خواد جایی بری بمون همینجا. امیر:مهتاب همینجا بمون و پایینم نمیای تا من بیام. نالیدم:امیر تورو خدا... امیر:باید بفهمن تو صاحب داری و صاحبتم منم.نباید همچین حرفی رو بهت میزد. _امیر تورو قران... بیرون رفت و به حرفای منم توجه نکرد...نباید میگفتم...اَه لعنت به من...لعنت به من. بالای پله ها ایستادم.صدای دعواشون اینقدر بلند بود که به گوشم میخورد و حال خرابم رو بدتر میکرد. سیمین:چت شده امیر؟به خاطر اون دختره ی هرجایی داری.... صدای شکستن شیشه ای اومد و قلبم درد گرفت که نکنه امیر بلایی سر خودش آورده.سردرد داشت دیونم میکرد. امیر:ببین مامان دارم بهت میگم دفعه ی آخرت باشه که داری به مهتاب توهین میکنی،بار دیگه اینقدر آروم باهات صحبت نمیکنم. صدای کوبیدن در از پایین به گوشم خورد.رفتم داخل و کنار دیوار سُر خوردم.به حال خودم زار زدم و گریه کردم.
×
×
  • جدید...