رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yasi..

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    4,189
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد Yasi.. در 5 خرداد

Yasi.. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

11,653 Excellent😃😃😃😃

درباره Yasi..

  • Other groups پلیس انجمن
  • درجه
    پلیس«(شیفت شب1)»
  • تاریخ تولد 12 بهمن 756

آخرین بازدید کنندگان نمایه

14,748 بازدید کننده نمایه
  1. [ ‏وقتی تو زندگيت به مشكل بر ميخوری اولين نكته كه بايد بدونی اينه : مشكل تو برای هيچكس مهم نيس :) ]

    1. Kral5193

      Kral5193

      دقيقا همينطوره 

  2. بَعضی اُوقات شَرایِط طُوری میشِه کِ مَجبُوری ناخواسته بَعضی چیزا رو تَرک کُنی🌟

    1. Rebecca:)

      Rebecca:)

      کاش هیچ وقت شرایط این طوری نمی شد:) 

  3. تولدتون مباارک 🌷

    بهترینارو براتون آرزو مندم🌷

  4. قربونت برم مهربونم. تا جایی ک زنده باشم و بتونم پشتت میمونم. منم ک هروقت چیزی شده میام و بهت میگم ک .گاهی اوقات دیونه میشم و حالم میگیره دلم نمیخاد حال دوستامم خراب کنم دلم میخاد همیشه شاد باشین ♡ هیچوقتم از پیشت نمیرم بلکه خودت بندازیم بیرون . خخخ دوست دارم مهربونم.❤ @Mar.kh
  5. Yasi..

    صندلی داغ با @n.a25🔥🔥🔥🔥

    بزرگترین ترست از چیه؟!
  6. این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

    تظاهر به بی تفاوتی،

    تظاهر به بی خیـــــالی،

    به شادی،

    به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…

    اما . . .

    چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”

     : )

    1. Hengameh.b

      Hengameh.b

      .
      عادت ندارم درد دلم را به هر کسی بگویم،
      پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم،
      تا همه فکر کنند 
      نه دردی دارم و نه قلبی...

      چارلی چاپلین :)

  7. Yasi..

    لیالی برگشت

    قرربونت برم عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود بخدا سعی کن زود ب زود بیای قشنگم
  8. یه روز خوب میاد

    ولی وقتی میاد که ما به شب عادت کردیم...

    1. .....

      .....

      ی روز خوب میاد که نه جای منه نه جای تو

    2. Yasi..
    3. فزع

      فزع

      یه روزم میاد مثل بقیه روزا 

      خوب واسه قصه هاست

  9. پارت 32 مرغ هایی رو که به سیخ زده بودن رو توی سینی گذاشتم. امیر: مهتاب مرغ هارو بیار،ذغال ها روشن شدن. لبخندی زدم. سینی رو بلند کردم و به سمت حیاط که بقیه نشسته بودن رفتم. امروز هوا عالی بود پس تصمیم گرفتیم توی حیاط واسه ناهار کباب کنیم.امیر و ابراهیم کنار مَنقَل بودن. سینی رو کنار امیر گذاشتم. _بفرمایید اینم از مرغا. امیر لبخندی زد که توی دلم قربون صدقش رفتم. بابا‌ کمال،سیمین،مینا و بی‌بی روی زیر‌اندازی که وسط حیاط پهن کرده بودیم نشسته بودن. به آسمون ابری نگاهی کردم و توی دلم دعا کردم بارون بباره. امیر مرغ هارو روی منقل گذاشت. وقتی بوی کباب ها بلند شد دلم ضعف رفت. همیشه از مرغ و کباب زیاد خوشم نمی‌اومد و نمی‌خوردم ولی نمی‌دونم چرا الان دلم خواست بخورم. شاید بخاطر هوای خوب بود یا.... امیر:نمک که بهشون زدی؟! خندیدم و گفتم: _بله زدم. آخه بیشتر وقتا نمک یادم می‌رفت واسه همین هر دفعه امیر ازم می‌پرسید نمک زدی؟ دیگه نتونستم تحمل کنم .دلم بدجوری کباب خواست.کنار امیر نشستم. ابراهیم از جاش بلند شد.رفت اون طرف حیاط و یه سیگار روشن کرد و گذاشت گوشه‌ی لبش.از سیگار و بوی سیگار متنفر بودم.کلا از هر چیزی که به اعتیاد ربط داشته باشه بدم میومد. _امیر ؟ همون‌طور که باد میزد گفت: امیر: جونم؟ لبخندی بی‌اختیار روی لبم نشست. مظلوم گفتم: _یه دونه کباب بهم میدی؟! امیر با چشمای درشت شده بهم نگاه کرد و گفت: امیر: تو؟ کباب؟ لبام رو آویزون کردم و سرم رو تکون دادم. _اوهوم . امیر شروع به خندیدن کرد. لبم رو گاز گرفتم و به شونه‌اش زدم. _امیر...دیوونه شدی؟مامانت اینا دارن نگاهمون می‌کنن.یواش تر . به سیمین و مینا نگاهی کردم که با اخم نگاهمون می‌کردن.بی‌بی و بابا هم با لبخند. امیر یه تیکه از مرغ رو جدا کرد و دستم داد. امیر: هنوز خوب کباب نشدن ولی بفرما.مراقب باش دستت نسوزه. لبخندی زدم و با اشتیاق شروع کردم به خوردن.خیلی خوشمزه بود. تیکه‌ی دومم جلوی روم قرار گرفت . امیر: بخور خانومم که امروز فکرکنم فرجی شده. خندیدم. _مرسی . ابراهیم به سمتمون اومد. ابراهیم: مهتاب گوجه هارو یادت رفت بیاری. نگاهی به سینی انداختم که نبود. _عِه نیوردم؟ الان میرم بیارم. از جام بلندشدم و به سمت خونه رفتم. از توی آشپزخونه به گوجه هایی که سیخ زده بودم نمک پاشیدم. سینی رو بلند کردم که صدای زنگ گوشی‌ای اومد. گوشی من که نبود .سرم رو چرخوندم که گوشی مینا رو دیدم روی میز داشت زنگ می‌خورد. صدام رو کمی بلند کردم: _مینا گوشیت داره زنگ می‌خوره . جوابی نشنیدم.صداش قطع شد. خواستم بیام بیرون که دوباره شروع کرد به زنگ خوردن. به گوشی نگاهی انداختم که شماره ناشناس بود. با فکر این که یکی از دوستای میناست و شاید کار واجب داشته باشه جواب دادم: _بله ؟ پسره:سلام . صدای یه پسر بود. _ بفرمایید،با کی کار دارین؟ پسره: جواب سلام که بلد نیستی بدی حالا‌ام گوشی رو بده به مینا کارش دا..... نگاهم به کفشای ابراهیم افتاد. سرم رو بالا آوردم که ابراهیم توی چهارچوب در نمایان شد. ابراهیم:با کی حرف میزنی؟ ترسیدم...اشتباهی نکردم ولی ترسیدم. ستام شروع به لرزیدن کردن. نزدیکم شد. پسره: الو...الو؟ ابراهیم:گوشی مینا دست تو چیکار میکنه؟ بازم صدای پسره: پسره: میشه حرف بزنی با تو..... توی یه حرکت ابراهیم گوشی رو از دستم گرفت و گذاشت روی گوش خودش. چشمام رو بستم. قلبم محکم به دیواره های سینم می‌کوبید. ابراهیم با فریاد گفت: ابراهیم: چرا حرف نمیزنی؟ چرا لال شدی ؟بگو ببینم چه بی‌شرفی هستی؟ تماس که قطع شده بود رو روی میز کوبید و عصبی به سمت من برگشت. ابراهیم:قایمکی داشتی با کی حرف میزدی هان؟اون پسره کی بود تا صدای منو فهمید لال شده بود؟مهتاب باتوام راست بگو داشتی چه غلطی می‌کردی؟! اشکام بی اختیار راه خودشون رو گرفتن و روی گونه هام سُر می‌خوردن. بریده بریده گفتم: _ بخدا من... من فقط... عصبی گفت: گریه نکن و حرف بزن ! چشمام رو بستم و باز کردم. با صدای داد و فریاد ابراهیم بقیه هم توی آشپزخونه اومدن. امیر:چی‌شده؟ چتونه شماها؟ ابراهیم رو به من گفت: ابراهیم:‌می‌شنوم . سرم رو پایین انداختم. _بخدا من...من اومده بودم گوجه هارو بردارم.خواستم بیام بیرون که دیدم گوشی مینا داره زنگ می‌خوره. اول جواب ندادم بعدش دوباره زنگ زد. پیش خودم گفتم شاید کسی از دوستاش کار مهمی داشته باشه.جواب دادم. صدای یه پسر اومده بود که گفت...گفت با مینا کار داره. بعدش هم تو اومدی . سرم رو بلند کردم که مینا با ترس به ابراهیم و امیر خیره شده بود. ابراهیم گوشی رو سمت مینا گرفت و شماره ی پسره رو نشونش داد. ابراهیم: مینا این شماره کیه؟ مینا:بخدا من... داداش من... ابراهیم اینقدر عصبانی بود که حتی من ترسیدم نگاهش کنم. ابراهیم: داداش،داداش نکن برا من.قشنگ بگو ببینم این چه سگیه که شمارش توی گوشیته؟! بابا: ابراهیم بگو ببینم اینجا چه خبره؟چتون شده شماها؟
  10. یاسکممممم 😻🙀😻🙀😻

    1. Yasi..

      Yasi..

      جااااان😍😍

  11. سلام یاسی🙁کوجویی

    1. Yasi..

      Yasi..

      اوومدم😂😂😎

      @Amoo ALi

  12. سلام.

    خیلی وقته که نیستی.

    شرایط اینترنت رو می دونم ولی اگه اومدی، حتما یه سر بهم بزن.

    امیدوارم هر جا هستی، خوب و خوش و سلامت باشی.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Yasi..

      Yasi..

      قربان شوما منم میگذرونم .

      درساتو میخونی درست یا بزنمت؟خخخ

      منم هیچی مثل همیشه درس و خونه :))

      @Ali_He

    3. Ali_He

      Ali_He

      آره بابا می خونم مجبورم بخونم.

      موفق باشی ایشالا تو امتحاناتت.

      خوشحالم برگشتی.

      @Yasi..

      🌷

    4. Yasi..

      Yasi..

      خوبه پس خخ

      توهم موفق باشی .

      مرسی جانان.منم خوشحالم :))

      @Ali_He

  13. یاسی :/

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Nazi🌌

      Nazi🌌

      بهت تل پیام دادم سین شد ولی جواب ندادی. یادمه قبلا بهت گفته بودم ناراحت میشم!

      بعد که گفتی گوشیت دست خودت نبوده :/

       

    3. Yasi..

      Yasi..

      بخدا گوشی ندارم فعلا .خرابه

      گوشی کسی دستمه. ن وات دادم بخدا ن تل هیچی

      @Smile☆

    4. Nazi🌌

      Nazi🌌

      فهمیدم عشقم.

      ببخشید بابت رفتارم💐

×
×
  • جدید...