رفتن به مطلب

Yasi..

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    1,847
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Yasi.. در 28 فروردین

Yasi.. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,164 Excellent😃😃😃😃

درباره Yasi..

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,217 بازدید کننده نمایه
  1. Yasi..

    سه روز از اون جریان خاستگارامیگذره...فرداش اومدم خونه و مامان اینا باهام حرف زدن و قرارشد دیگه حرفی از خاستگار نیارن... الان تانیا نشسته جفتم و همش توی سرم وز وز میکنه. تانیا:خوب آخه دخترنفهم چرا اون شرکتی که بابا برات پیداش کرد نرفتـــی؟!هــا!؟ برای بار هزارم بهش گفتم:خوشــم نیــومد. تانیا: خب بالاخره باید از یه جایی شروع کنی یانه؟! – وای تانیا مغزم رو خوردی دیگه،آره باید شروع کنم ولی نه تو اون شرکت خراب شده...از یه جای دیگه شروع می کنم،حالا دیگه بیخیالشو لطفا. صدای مامان از پایین اومد:دخترا بیایین شام حاضره. از اتاق زدیم بیرون ونشستم روی صندلی...شام مون رو با حرف زدن گاه بی گاه من و تانیا خوردیم. –دستت دردنکنه مامان،من میرم اتاقم نوش جونتون. تانیا چپ چپ نگام کرد و گفت:یه وقت کمک نکنی هـــا؟! گونش و بوسیدم و گفتم:خواهر بزرگترو واسه همین چیزا میخوان دیگه. همگی خندیدیم. تانیا:لــوس. رفتم توی اتاقم درو بستم نشستم روی تخت...گوشی رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم باهاش حرف زدم،بعد چندمین حرف زدن گوشی رو قطع کردم گذاشتمش روی تخت....خواستم برم بیرون که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن. برگشتم و گوشی رو برداشتم به صفحه اش نگاه کردم ساسان بود. جواب دادم و با خنده گفتم:بــَه...سلام بر داداش ساسان خودمون خوبــ........ پرید وسط حرفم و با اضطراب گفت:مانیا به دادم برس.....بدبخت شدم. هــول شدم...ترسیدم....نکنه...نکنه بلایی سرخاتون اومده باشه؟!!!! سریع گفتم: ساسان....خاتون....خاتون حالش خوبه؟! ساسان: آره خاتون خوبه....ولی من نمیدونم چیکار کنم مانیا،به کمکت نیاز دارم. از اینکه گفت خاتون حالش خوبه یه نفس آسوده کشیدم....هـــوووف. پس یعنی چیشده....خــدا....ساسان چشه؟!چرااینقدر هول شده؟! اینجوری نمیشد باید رودررو حرف بزنیم تا بفهمم چشه.! –ساسان میخوای بیام اونجا حرف بزنیم...اینجوری بهتره. ساسان:ممنون میشم بیای....من داخل کافی شاپ(.....)هستم بیا اینجا. –باشه...آروم باش الان میام. ساسان:خدافظ. بلندشدم و رفتم سراغ کمدم...آخرای دی ماه بود و هوا یخ....یه پالتوی سفید و کفش اسپرت سفید پوشیدم و زدم بیرون...به مامان اطلاع دادم که برای ساسان مشکلی پیش اومده باید برم. خوانوادمون با ساسان و خاتون آشناشده بودن....یه چندباری اومدن خونمون،مامان و تانیا و بقیه هم مثل من عاشق خاتون شده بودن....درکل میدونستن خوانواده ی خوبی ان. کنارکافی شاپ نگه داشتم و رفتم داخل. به دورو برم نگاهی انداختم که ساسان رو،روی میزوصندلی کناردیوار دیدم....دستاش رو به سرش گرفته بود...یعنی...یعنی تااین حدحالش خرابه؟؟دیگه واقعا نگرانش شده بودم. رفتم نزدیکتر و کنار میزایستادم...متوجه من نشده بود. –سلام. باصدای من سرش رو بلندکرد....چشماش قرمزبود و صورتش آشفته. ساسان:سلام...خوش اومدی. صندلی رو به عقب کشیدم و نشستم. توی چشمای سرخش خیره شدم و گفتم:چیشده؟!چرا اینقدر بهم ریختی اخه تو پسر؟! ساسان:چجوری بهت بگم....تاشنبه فقط وقت دارم....اگه تااون موقع تموم نشه....تموم دارایی شرکت میره توهوا....بدبخت میشم مانیا....بدبخــت!!! ازحرفاش سردرنمیاوردم...گیج شده بودم...یعنی چیشده؟!از این موش و گربه بازی عصبی شدم و گفتم:ساسان میـگی چیشده یا نـــه؟! خودش رو کشیدجلوتر،دوتا آرنج دستاش رو روی میز گذاشت و گفت:یــادته چند ماه پیش بهت گفتم با یه خانوم طراح قراردادبستم؟! سرم رو به نشونه یآره بالا و پایین کردم. ادامه داد:امروز خبر فوتش رو بهم رسوندن. باحرفـی که زد شکـه شدم و یه جیـغ خفیف کشیدم:هـــییییی!!!!! ساسان:آره...آره...منم اندازه ی تو شکه شدم...حتی بیشتراز تو. بریده بریده گفتم:یعنی چی...یعنی...چطوری...اینجورشد؟! ساسان:منم درست اطلاع ندارم...فقط گفتن که...خودکشی کرده. –واااااای....خدا....چطور ممکنه؟! ساسان سرش رو توی دستاش میگیره و فشارمیده میگه:نمیدونم...نمیدونم چیکارکنم...مثل خـَر توی گِل گیرکردم...از یه طرف واسه مرگ اون ناراحتم...از یه طرفم واسه شرکت. واقعا از خبری که داد شکه شدم...بااین که دختره رو ندیدم ولی واسش خیلی ناراحت شدم...خیلی. گیج پرسیدم:چـرا واسه شـرکت ناراحتی؟! سرش رو بلندکرد توی چشمام نگاه کردو گفت:بنظــرت چرا ناراحتم؟!وقتـی تا۴روز دیگه بایدطرح هارو به شرکتی که باهاش قرارداد بستیم تحویل بدم ولی ماهیچ طراحی نداریم بنظرت نگرانـی نداره؟!وقتی شرکت طراحی به این بزرگی طراح نداشته باشه بنظرت نگرانی نداره؟مانیا اگه تا۴روز دیگه طرح هارو تحویل شرکت طراحی کیمیاندیم قرارداد بهم میخوره،شرکت کیمیا بزرگترین شرکت طراحی توی ایرانه...باهزاربدبختی و مکافات راضی شون کردیم تا باهامون کارکنن...تاالان که از کارمون راضی ان...ولی اگه...اگه طرح ها به خوبی به دستش نرسه مطمعنم که...که...دیگه باهامون کارنمیکنه...به دوستم زنگ زدم و بهش خبر دادم اونم گفت سعی میکنه زودتر بیاد. خیلی ناراحت شدم براش...خیلی...واقعا دردسر بزرگی بود. –واقعا متاسفم...نمیدونم چی بگم خیلی ناراحت شدم. دستام رو که روی میز بود ساسان گرفت توی دستش و یه فشار خفیف بهش داد و گفت:به کمکت احتیاج دارم مانیا....میتونم روت حساب کنم؟! حرفاش رو متوجه نمی شدم...یعنی چی؟!چه کاری از دست من بر میاد که میتونم براش انجام بدم؟! –حرفات رو متوجه نمیشم ساسان...ولی هرکاری که ازم بر بیاد برات انجام میدم و دریغ نمی کنم،حالا بگو چیکار میتونم برات بکنم؟! تو چشمام خیره شد و گفت:بیـا واسـه شرکت ما کار کـن! شوکه شدم...ساسان چی میگه...گوشای من درست شنیدن یعنی...من؟...واسه شرکت به اون بزرگی کارکنم....آخه...هر چقدر هم بهش فکر می کردم بازم مغزم ارور میداد...نه اینکه کارم خوب نباشه نه ولی توقع هم چنین درخواستی هم ازش نداشتم...نمی دونم از پسش برمیام یا نه؟! با فشار دست ساسان به خودم اومدم و بهش نگاه کردم. ساسان: چی میگی مانیا؟کمک می‌کنی؟می تونم روی کمکت حساب باز کنم!؟ –ساسان میدونم که توی بد دردسری گیر افتادی ولی...ولی خودت که میدونی من تا حالا تجربه کاری توی شرکت رو نداشتم،نمی دونم می تونم از پسش بر بیارم یا نه،می فهمی که چی میگم اگه اونجوری که اونا میخوان نتونم طرح‌ها رو آماده کنم اون موقع هیچ وقت خودمو نمیبخشم. ساسان:به این چیزا فکر نکن مانیا،من به تو ایمان دارم،میدونم که میتونی و ازپسش بر میای،طرح هایی که اون دفعه نشونم دادی خیلی خوب بود وبا اصول کشیده بودی،میدونم که کارت عالیه.مانیا فقط تو میتونی منو از این منجلاب بکشی بیرون،کمـکم می کنـی؟! به چشماش خیره شدم. –معلومه که کمکت میکنم...هرکاری از دستم در بیاد دریغ نمیکنم. لبش به خنده باز شد،طی حرکت ناگهانی از جاش بلند شد بغلم کرد و گفت:نوکـرتم مانیا،تا عمـر دارم مدیــونتم...نمی دونی چه خوبی در حقم کردی...هیچ وقت این کارت روفراموش نمی کنم. صداش اینقدبلند بودکه همه افراد روی میز برگشتن سمت ما و به ما نگاه می‌کردند...خجالت کشیدم...الان اونا پیش خودشون چه فکر می کنن. یواش کنارگوش ساسان گفت:یواش تر....همه دارن نگامون میکنن. به خودش اومد و ازم جدا شد بایه ببخشید نشست سر جاش،هرکاری میکرد نیشش بسته نمیشد از بس خوشحال بود. با خنده رو بهش گفتم:از موقعی که اومدم دهنم خشک شد نمی خوای یه چیزی بدی بخورم؟! هول نگام کرد و گفت:نه جدی هنوز چیزی نخوردیــم؟! غش غش خندیدم و گفتم:نــه،نخوردیم. ساسان آب پرتقال سفارش داد و باهم خوردیم و راجب شرکت حرف میزدیم... قرار شد فردا برم شرکت و با محیط کار جدیدم آشنا شم.ساسان میگفت باید با شرکتشون قرارداد ببندم وگرنه نمیتونستم براشون طرح بکشم،جز قوانین شرکت بود دیگه چه میشه کرد. هر دومون در ماشینمون ایستاده بودیم،ساسان اومد طرف من و یه کارت گرفت سمتم و گفت:اینو بگیر مانیا،کارته شرکت فردا منتظرتم. بدون اینکه به کارت نگاهی بندازم گذاشتمش توی کیفم. – چشم چشم حتما میام. ساسان:نوکرتم مانیا. هردومون خندیدیم. –بـــرو دیگه. ساسان: میخوای برسونمت؟! –وای ساسان الان میاما بــرو دیگه! ساسان:باشه...باشه من رفتم این خبرو به خاتون بدم بیچاره حسابی برام دل نگرون بود،تازه خودشم تو رو یادم انداخت. – قربونش برم سلام منو بهش برسون. ساسان:چشــم،خدافظ. –خدافظ. نشستم توی ماشین و به سمت خونه رفتم...یه نفس عمیق کشیدم...خدایا کمکم کن،کمکم کن از پسش بربیام وبتونم به خوبی از این امتحان سربلند بیرون بیام. به ساعتم نگاه کردم دوازده و نیم بود هــووو چقدر زود گذشت ومتوجه نشدم...به گوشی نگاه کردم چند تماس از دست رفته از مامان داشتم اگه میدیدم میکشتم. از پیشنهاد ساسان خیلی خوشحال شدم امیدوارم بتونم به خوبی کمکش کنم. ~~~~~~~~~~
  2. Yasi..

    دوستان یه سر به رمانم بزنید.شفای عشق من برم پارت بذارم فعلا.
  3. Yasi..

    اااااههههههههههیییییییی هیییییچدوم،ولی سوسک یه هم بهتره شب یا روز؟
  4. Yasi..

    اَره
  5. Yasi..

    هوا
  6. Yasi..

    اب غذای فست فود یا خونگی؟؟
  7. Yasi..

    نه اینجوری نه @Yasi.. باید بزنی رو اسمی که میاد،باید ابی شه
  8. Yasi..

    وال نفر بعدی بگه
  9. Yasi..

    دوستـــان این رو اول اسم هرکسی که میخوایین تگ کنین بنویسین@ درست میشه مثلا: @hideyh2002 اوکی؟؟؟
  10. Yasi..

    پس من بعد دلداده. دلداده اسممو تگ کن ک بدونمممم مرررسی
  11. Yasi..

    اقا من قاطی کردم من بعد کیم؟؟؟
  12. Yasi..

    مار
  13. Yasi..

    دُم
  14. Yasi..

    صرح
×