رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

.:.Atanaz

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    205
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

422 Excellent😃😃😃😃

درباره .:.Atanaz

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 بهمن 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,595 بازدید کننده نمایه
  1. خیلی الاغی اصلا دیگه با من حرف نزن

    1. Naziii

      Naziii

      خر 

      گاو

      بزغاله

      بزکوهی

  2. گوششو تاب میدادم بعدش با هم دیوونه بازی در میوردیم
  3. .:.Atanaz

    غذایی رو که نفر قبلی میگه دوست داری؟

    عاشقشم خخخ گوشت خر ؟
  4. .:.Atanaz

    غذایی رو که نفر قبلی میگه دوست داری؟

    اره ولی نه زیاد ته چین ؟
  5. .:.Atanaz

    غذایی رو که نفر قبلی میگه دوست داری؟

    دوسش دارم قرمه سبزی؟
  6. .:.Atanaz

    اخرین باری که کتک خوردی کی بوده .؟!

    اممممم عرضم به خدمتتون کتک که نه ولی منو خواهرم دیروز به خاطر حموم رفتن که کی اول بره یه دعوای حسابی کردیم خخخخ 😌
  7. کدوم آرمان؟

     

    1. .:.Atanaz

      .:.Atanaz

      همون تهرانیه که رشتش ریاضی فیزیک بود 

      ایدیشم اینه 

      @arman-m

  8. محرم از راه رسید ...
    بازم آرایشگاه های زنونه شلوغ شدن !!!
    دخترا به دنبال ست مشکی میگردن ؛
    پسرا هم که همه از دم بدنساز و ورزشکار ...!
    از الان هم دارن تمرین میکنن 
    که با یه استایل خاص و اسپشیال زنجیر بزننو جلبِ توجه کنن ...
    حالا دیگه خیابونا پر میشه 
    از ماشین های گِلی و خاکی ؛
    صدای نوحه های ریتمیک ،
    تیپای عجیب و غریب
    و ...
    طبل زنامونم که الان حس روی استیج رفتنو دارن !!!
    رقابت ها برای شماره دادن هم که شروع میشه 
    و تا عاشورا به مدت 10 روز ادامه داره ...
    یعنی واقعا همه ی اینکارا واسه امام حسینِ؟!!
    الان یعنی شماها عزادارین؟!!
    عزادارین که آرایش غلیظ میکنین؟!! عزادارین که چشمک میزنین ؟!!
    چه جالب با لباس پلو خوری میان عزاداری میکنین؟!!
    وای چه قدر شماها خوبین...!
    یه سریا هم هستن 
    که کل سال حروم خوری میکنن 
    بعد توی محرم نذری میدن ،
    به خیال خودشون میشوره میبره پایین ...!
    اینستاگرامم که پر میشه
     از منو علم امام حسین یهویی .

    لابد ادعاتون هم میشه
     که خیلی حسینی هستید ...!
    اما هیچکدومتون نفهمیدید
     امام حسین برای چی کشته شد ...
    اره قمه بزن داداش؛
     محکم تر بزن طوری که خونت بریزه رو زمین 
    ولی یه وقت پا نشی بری خون اهدا کنیا ...!

  9. دلم گرفته دلم یه بغل گنده میخواد با کلی گریه ....

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. .:.Atanaz

      .:.Atanaz

      @mobina..a ای به چشم 

    3. .:.Atanaz

      .:.Atanaz

      @Naziii عزیزمی شما 

    4. Naziii

      Naziii

      تو یکی دهان مبارکت را بربند لطفا @mobina..a

  10. دنیای بیشور کجایی ؟-_-

  11. سلام علیکم بانو -_-

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. N.a25

      N.a25

      منم -_-

      عالیمممممم

      چ خبرا

    3. .:.Atanaz

      .:.Atanaz

      خوب شکر 

      هیچ بیخبری 

      از تو چه خبر رفتی چه رشته ای ؟

    4. N.a25

      N.a25

      خصوصی چک

  12. شمام وقتی یکی براتون اسکرین شات میفرسته

    کنترل میکنید که شارژش چن درصده

    اپراتورش چیه از کجا ها پیام داره ؟؟

    یا من انقد بیکارم ؟؟ o.O

    1. N.a25
    2. Bahar.1385

      Bahar.1385

      نه همه همین جورین 

       

  13. با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم لباسامو عوض کردمو به سمت اشپز خونه رفتم تا یه چیزی بخورم . همین طور که توی یخچال سرک میکشیدم خاله شوکت اومد پشت سرم . _وااای خاله شوکی ترسیدم مثه اسمتی ها یهو به ادم شوک وارد میکنی . همین طور که خاله میخندید منم بستنیمو گاز میزدم که خاله گفت _میگفتی خودم برات یه چیزی گرم میکردم میخوردی اخه با این چیزا که تو سیر نمیشی _ حالا خاله بیخیال اینو میخورم میرم بیرون با بچه ها یه چیزی میخوریم _یعنی الان میری بیرون ؟ _اره خاله شوکی قربونت برم _مواظب خودت باش زیادم ات و اشغال نخور که بعد بیای هوقو هوق بیاری بالا من هی حرص بخورما رفتم سمتش و لپای نرمشو کشیدمو نوک بینیشو یه ماچ گنده کردم و گفتم _ ای قربون اون حرص خوردنات بشم من به روی جفت چشام دیگه چی ؟ _دیگه هیچی خوش باش _ ای قربونت برم من _خو دیگه کم هندونه بزار زیر بغلم همین طور که به سمت اتاق میرفتم گفتم _ خاله فعلا _فعلا یه شلوار قد 90 پاره جوری که انگار سگا افتاده بودن به جونشو تیکه تیکش کردن ... یه مانتوی جلو باز یه شالم انداختم روی سرم کیفو وسایل مورد نیازو برداشتمو پیش به سوی دور دور ..... رفتم سمت عروسک خوشملم بوگاتیه نازم درو باز کردمو نشستم یه سوت زدم برا مش باقر درو باز کردو منم پامو گذاشتم روی گازو د برو که رفتیم ... وقتی به جای مشخص شده رسیدم پارک کردمو رفتم داخل کافه بچه ها داشتن میخندیدن و صداشون تو کافه پخش میشد و باعث جلب توجه خیلی ها بود کاش زود تر این ماموریت تمام بشه خودم بشم دیگه حالم از این کارا به هم میخوره ولی باید به خاطر سر لشکر خوب بازی کنم . چون تو خانواده ای نبودیم که حجابو اینا مهم نبود برای منم مهم نبود ولی عشقی که به هیجانو پلیس شدن داشتم هیچ کس نداشت خیلی دوست داشتم پلیس بشم و بابا کاملا مخالف بهترین کار هم این بود که مخفیانه پلیس بشم . کنکورمو دادمو دانشگاه افسری قبول شدم درسته برای قایم موشک بازی که باید انجام میدادم خیلی اذیت شدم ولی خب میارزید خب دیگه جونم براتون بگه به خاطر شانس گندی که دارم بابام یه خلافکاره و سر لشکر الماسی تا فهمید بهم گفت که کمکشون کنم منم بدم نیومد و قبول کردم که یه پلیس مخفی بشم دور از چشم بابا ..! خدایی از این کارا خسته شده بودم برا همین قبول کردم ... @fateme.84
  14. :@یک ماموریت عاشقانه...) سوار ماشین شدیم که گفتم _خیلی گشنمه بزن کنار برو یچی بخر بزنیم تو رگ _تو خجالت نمیکشی هر دفه میگیرنت تازه پرو پروز هم میگی گشنمه ؟! _ نه خجالت چی ؟ حالا چون گرفتنم باید گشنگی بکشم صب یه نونو پنیر دادن اینم شد صبونه ؟ _ ببخشید بازداشگاه بود نه هتل پنج ستاره شرمنده بد گذشت _اتفاقا تا صب با بچه ها گفتیمو خندیدیم رو مخ این خواهرا بودیم خخخ _یارااااا _جانم _چکار کنم از دست تو ؟ _نمیدونم تحمل کن _ رسیدیم پیاده شو _ خوب شد گفتی فک کردم تازه راه افتادیم محمودی با صدای بلند خندید که باعث شد منم خندم بگیره با لبخند باش بای بای کردم محمودی خیلی بهم لطف کرده بود حتی از بابامم بیشتر دوسش داشتم خیلی خوبه اصن این همین طور که با گوشیم کار میکردم و ادامسمو میجویدم میان راه خوردم به یه نفر بعد که سرمو اوردم بالا دیدم باباس دستاشو با یه ژست خاصی کرده بود تو جیبشو تو چشمام زل زده بود منم با تمام پرویی تو چشمای ابیش زل زدم که گفت _ علیک سلام _گیریم که سلام! یه طرف صورتم سوخت ..هع .. منو زد نمیدونه که اصن برام مهم نیس _ زدی , راحت شدی ؟ ما رفتیم و بدون توجه به راهم ادامه دادم به خاطر این که حرسش بدم این طور رفتار میکردم و این خیلی جواب میداد ... رفتم توی اتاقمو گوشیو کیفو وسایلمو انداختم روی میز ارایشو خودمو پرت کردم رو تخت نرمو گرمم و طولی نکشید که چشمام گرم شدو به خواب طولانی فرو رفتم ....
  15. مقدمه: هیچ گاه یک روز خوب را با فکر کردن به یک دیروز بد خراب نکنید رهایش کنید..... ... _ اه خانوم بیخیال ول کن بزار بریم هی هر دفعه میام بیرون شما منو میگیرین ... _ ساکت باش ! چه معنی میده یه دختر 20 ساله با این سرو وضع بیاد بیرون ؟! _ اه یه جوری میگین با این سرو وضع انگار چشه .. بعدم 24 سالمه _ تمومش کن الان زنگ میزنم خانوادت بیان ولی خانوم دفعه دیگه بگیریمت جور دیگه ای باهات برخورد میکنیم . _ ای خدا شما که همش همینو میگین , بعدم اگه برای این پدرم مهم بود به جای این که وکیلشو بفرسته خودش میومد... الانم وقته مارو نگیر که حالو حوصله ی هیچیو ندارم . _ میدونم باهات چکار کنم بعدش داد زد _ سروان ارمان..!؟ با لحن خیلی عصبی گفتم _ حالا که چی هی هر چی میشه داد میزنین سروان ارمان, سروان ارمان اه تف تو این زندگی . با صدای سروان ارمان سرمو اوردم بالا و به چشای کهربایی زیباش نگا کردم , لعنتی عجب چشایی داره ها _ بله قربان تا چشمش به من افتاد چشماش یه برقی زدو گفت _بــه ...! مشتاق دیدار ! دیروز نیمدی تعجب کردیم ..! _اخه دیروز تو خونه داشتم مگس پرورش میدادم برا تابستون ! _پش شمایین ... با داد سروان احمدی دوتامون خفه شدیم _بس کنید , سروان ارمان راهنماییشون کنید _چشم قربان ارمان منو دنبال خودش کشید و به دنبال خودش به طرف دفتر مدیریت کشوند و دو مین بعد با اومدن محمودی که وکیل بابا بود چار تا امضا کاری کردواومدیم بیرون...
×
×
  • جدید...