رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

PEGAH

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    715
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد PEGAH در 28 تیر

PEGAH یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,381 Excellent😃😃😃😃

درباره PEGAH

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 آذر 1377

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,351 بازدید کننده نمایه
  1. تق تق !

    نیستی ؟!

    1. باگرو

      باگرو

      تازه اومدم

      ببخشید عزیزم

      خوبی؟؟

  2. الپگاه و  زیر آبیون xD

    جانا بیو دیگ 

    اصن پارت نذار بابا ولی انقدم کم پیدا نشو

    دلمون تنگید برات صورتی خوش رنگ❤️

    1. PEGAH

      PEGAH

      سلام فاطمه عزیزم

      مرسی بابت معرفتت عزیزکم

      این روزا درگیر دانشگاه شدم ولی به عشق شما ها علی الخصوص تو میام و پارتم میذارم:)

      مرسی ک انقدر خوبی

    2. ftm-tzk

      ftm-tzk

      سلام جان دل قابل تو رو نداره

      خوبی هم از خودته

      موفق باشی برای دانشگاه خانوم گل💜

    3. PEGAH

      PEGAH

      مرسی گلکم :)) 

      همچنین ...

      ❤️❤️❤️

  3. PEGAH

    انتخاب اسم رمان

    محکومین قلم ، قلم همگام با ترنم عشق ، بلورین قلم شکننده من ! ، قلمرانی به سبک تو ! ، موشق تاریکی ، کیمیاگری به سبک نوشتن ...! فعلا همینا باز فکر می کنم بهت می گم
  4. PEGAH

    انتخاب اسم رمان

    خب اول اینکه کلیشه نیست و قشنگه ! با قلم تو مطمئنم با ارزش تر هم میشه ... دوم اسم های زیادی می تونی بذاری خودت چیزی مد نظرت نیست ؟! یا مثلا بخوای توی مایه های خاصی باشه ؟
  5. نمی بخشیدم‌! آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه! درضمن کسی که بتونه یبار خیانت کنه دفعات بعد هم می تونه! انتخاب در نهایت متعلق به شماست فقط امیدوارم منطق حاکم باشه بهتون ... موفق و شاد باشید
  6. سلام همگی !

    دوستانی که به من لطف دارن و هناس رو می خونن ...پس کو نقدتون؟!

    نقد برای نویسنده یه جزء حیاتیه ! 

    اینجوری من نه ایراداتم رو متوجه میشم و نه انگیزه می مونه برای ادامه دادنش !

    خوشحال میشم نظرات ارزشمندتون رو باهام در میون بزارید:))

    @Keep Real

    @mahdie70

    @M.Hamed

    @asal.shb

    @ftm-tzk

    @Smily_A

    @i.aylar

    1. ftm-tzk

      ftm-tzk

      روچشوم

    2. Keep Real

      Keep Real

      بله درست میفرمائید

      میرسم خدمتتون

    3. asal.shb

      asal.shb

      چشم...تو پارت جدید بزار نقد کنم:a4:

  7. پارت48 "نیلای" با حرص در اتاق را باز کردم و ظرف کیک را روی میز گذاشتم . از رفتار های اخیر خود هیچ سر در نمی آوردم . این از منی که حوصله یک بحث کوتاه را نداشتم و سعی می کردم از موضع قدرت حرفم را به کرسی بنشانم ؛ به دور بود که همچون یک کودک زبان درازی کنم و وارد یک مجادله بی سروته بشوم . آرام قدمی به سمت پنجره کوچک گوشه اتاق برداشتم . این اتاق بهترین انتخاب برای من می توانست باشد ! نگاهی به اطراف انداختم . یک اتاق کوچک که از یک تخت با روتختی آبی پررنگ و دیوار هایی به رنگ سرمه ای تشکیل شده بود . داشتن یک کمد به رنگ دیوار ها و یک میز شیک و منبت کاری شده که رویش یک آینه قرار داشت تمام چیزی بود که برای یک مدت کوتاه می توانست من را قانع کند . پنجره از زمین فاصله زیادی داشت و تا نیمه باز می شد . بعد از باز کردن پنجره به تخت خود پناه بردم و برای رهایی از شر این تغییرات نا آشنا طرح های جدید را بررسی کردم . اکثر طرح ها کپی شده از یک طرح پیش فرض بودند و این به آن معنا بود که کرولاین نتوانسته به خوبی در میان کارمندان نظم را برقرار کند . با این وضع چیزی برای ارائه نداشتیم و تابستان از رقبا عقب می افتادیم . با خوردن تقه ای به در تبلت را روی تخت رها کردم و از حالت درازکش به نشسته تغیر موضع دادم . _بله؟! پاپا: نیلای؟! می تونم بیام داخل؟ _البته ! در به آرامی باز شد و پاپا با همان پرستیژ خاص و دوست داشتنی اش وارد شد . از جایم بلند شدم که با دست اشاره کرد بنشینم . پاپا: ببخش مزاحمت شدم . _این چه حرفیه ! خنده دار بود . بعد از مرگ نوا جو خانواده ما آنقدر سرد شد که روزبه روز از هم دور تر شدیم و کارمان به جایی رسید که جای صمیمیت در قبال هم فقط احترام را حفظ می کردیم . لبخند کمرنگی به رویم زد و روی صندلی کنار اتاق نشست . پاپا: نیلای ! عروسی تانیا سه روز دیگه است . متوجه ام استقبال دختر عمه هات و پسرعموهات چندان گرم نبود ازت . اما این رو بدون که تو دوست داشتنی ترین آدمی هستی که تا الان دیدم . تو پاکی ، جسوری ، مهربون و از همه مهم تر زیرک و فریبنده ای . اگر اونا باهات خوب تا نکردن مشکل خودشونه ! این رو به عنوان جزا در نظر بگیر که از حضور یکی مثل تو ، توی زندگیشون محروم شدن ! _مشکلی نیست پاپا ! من از پس کار های خودم بر میام . پاپا: هنوز هم مثل بچگی هاتی ! از کمک گرفتن عاجزی! این حجم از شجاعت و استقلال رو توی خودم هم نمی بینم . _پاپا شما بهترین پدر دنیا هستین ! هرچیزی که هستم شک نکنید منشأش شمایید . نگاه خسته اش را بر من دوخت . او از همه مان خسته تر بود و حال داشت من را شجاع خطاب می کرد؟! اویی که بی هیچ گناهی شاهد یک عمر بی محلی ها و سردی های من و ژوزفین بود؟! اویی که پسرش را از دست داد و دم نزد؟ بهتر است بگوییم مجالی برای غمگساری نمانده بود برایش ... او در تمامی لحظاتی که می بایست ازغم نبود نوا خلوت می کرد و این حزن را با تمام وجود پذیرا می شد ، در پی من دوید ! _خب عروسی تانیا چی؟! پاپا: آهان . نیان داره میره خرید . ظاهرا یکم تحت تاثیر رابطه تو و نیوان قرار داره و فکر می کنه ازش خوشت نمیاد . از من خواست بهت بگم که اگر می خوای باهاش بری . اگر نظر من رو می خوای باهاش برو ! _نیان چرا فکر می کنه ازش خوشم نمیاد؟ یعنی از بیرون انقدر سرد و بداخلاق به نظر می رسم که ترسیده به خودم بگه؟! پاپا: همین دودقیقه پیش گفتم چجوری به نظر میرسی ! _اما پاپا شما پدر منید . تعجبی نداره که من رو انقدر مکمل و خوب ببینید . پاپا: اینم هست ! به لحن بامزه اش لبخندی زدم و از جایم برخاستم . پاپا: کجا؟ _آماده شم دیگه ! پاپا: امیدوارم رابطه ات با دارا بهتر از نیوان باشه ... _چطور؟! با اون میریم ؟! از جایش برخاست و همزمان سرش را به نشانه تایید تکان داد . _کسی کاری به کارم نداشته باشه مثل همیشه وقارم رو حفظ می کنم . پاپا: نیلای اون وقار نیست ! غروره ، تنهاییه ... _پاپا ! خواهش می کنم ... پاپا :زود آماده شو که نیان منتظرت نشسته ! به دنبال این حرف از اتاق خارج شد . بی درنگ همان تیپ ساده و مشکی همیشگی را زدم . یک تاپ مشکی طرح دار به همراه یک شلوار مشکی و کوتاه و مانتو ساده ای که در نهایت با یک شال که رگه های طلایی در آن به چشم می خورد ، ست می شد . با حرص موهای لختم را پشت سرم بستم و شال را که مدام از روی سرم سر می خورد جلو کشیدم .
  8. پارت 47 به فرانسوی گفت ژوزفین : چند تا از وسایل ضروری و واجبم رو نمی تونم پیدا کنم . سر تکان دادم و روبه مینا گفتم _کی این اتاق رو تمیز می کنه؟! مینا : من و گاهی مریم ! _وسایل های مهمون ها هم جزء اتاقن؟!ً مینا : نه !... نه آقا ! _خوبه ! ... خانوم میگن چندتا از وسایلشون نیست ! امیدوارم جا به جا شده باشن و الان بیاری براشون ! مینا : آقا بخدا من دست نزدم به چیزی . روبه ژوزفین کردم و به چشمان آبی رنگش لبخند زدم . این زن به قدری قداست نگاهش بالا بود که بی اختیار در مقابلش ملایم رفتار می کردم . او را چون مادری می دانستم که وجودش را از نوجوان عجیب و غریبش دریغ کرد . _ شما چه وسایلی رو گم کردید؟! ژوزفین : سنجاق سرم و به همراه دفتر نوشته هام ! _این اطراف سنجاق سر دیدی؟! یا یه دفتر؟ مینا : نه بخدا آقا ! ... ببینم میزارم رو میزی جایی که یه وقت گم نشه . _مینا بگرد براش پیدا کن . اگر نشه همتون رو به صف می کنم ! متوجهی که ؟! مینا : چشم ! _خانم ازتون خواهش می کنم تا پیدا شدن دفترتون با من بیاید پایین و عصرونه بخورید ! مردمک چشمانش برای لحظه ای لرزید . چگونه بود که می توانست روزها در یک اتاق بماند؟! می دانستم داغ مرگ فرزند هیچ گاه از دل یک مادر پاک نخواهد شد اما این همه سال عزلت و یک جا نشینی نمی توانست تنها دلیلش مرگ یک پسر بچه 5ساله باشد . او و نیلای از چه رنج می بردند که گفتنش در هر حالی نیلای را بهم می ریخت؟!. ژوزفین : ممنون بابت ترجمه حرف هام ! بی شک داشت با این تشکر من را ترغیب به ترک اتاق می کرد . نگاهی به مینا انداختم که درگیر و دار پیدا کردن سنجاق سر گران بهای او بود . در را باز کردم و به ضرب از اتاق خارج شدم . با دیدن ژوزفین قلبم دیوانه وار می کوبید . حسی که مدت ها بود گمش کرده بودم کنار او پیدا شد . حس داشتن یک محبت فرازمینی که جز حس مادرانگی حسی نمی توانست آن را القا کند . در دل به نیلای بابت داشتن آن نگاه مهربان و مادرانه حسادت کردم . آهسته از پله ها پایین آمدم . ظاهرا بابا و عمو خانه نبودند . به سمت آشپز خانه به راه افتادم . با دیدن نیلای در آن لباس صورتی رنگ و بچه گانه ابروانم را در هم کشیدم . _ چطوری همیشه گشنه ؟! زبانش را در آورد و با کنایه گفت نیلای : همیشه باید نطق کنه ... _آفرین ! من زر می زنم ؟! یکی از ابروانش را بالا انداخت و با تمسخر گفت نیلای : من چنین چیزی نگفتم ... گرچه معنی هردو یکیه ! بی توجه به او رو به مریم کردم و گفتم _گشنمه ! عصرونه چی داریم؟! مریم : والا آقا آب میوه هست . می تونم رحمت بفرستم کیک ام بخره . .. املت هم می تونم درست کنم . پن کیک ، سوشی ،... با دیدن کیک شکلاتی در دستان نیلای لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم _وقتی کیک داریم چرا رحمت بره بخره؟! مریم مستاصل نگاهم کرد و خواست چیزی بگوید که نیلای به میان حرفش پرید نیلای : این کیک و من پختم و خوردنش توسط تو ممنوعه ! با تعجب نگاهش کردم و نگاهی به مریم انداختم که او نیز با سر حرف نیلای را تایید کرد . به دنبال تایید مریم بیش از پیش تعجب کردم که او چنین ماهرانه کیک پخته است و این به کنار چرا کیک پخته است ؟! _نمی دونستم از این کارا هم بلدی ... نیلای : اگر اون چشمای چپر چلاغت باز کنی می بینی من خیلی هنر ها دارم ، برعکس تو ! _یعنی میگی این کیک رو با اون انگشتای دلمه ایت پختی؟! از دیدن روی قرمز شده اش خنده ام گرفت و این بار بی هیچ واهمه ای صدای قهقه ام در فضای آشپزخانه پیچید . نیلای : بیشعور ! _خوب شد زود گفتی تو پختی وگرنه قصد جون خودم رو کرده بودم و می خواستم بخورمش ! این بار با غیظ کیک را در ظرفش گذاشت و ظرف را بغل کرد . نیلای : می خواستی ام به تو چیزی نمی رسید آقا ! تو باید زهر مار میل کنی ! به دنبال این حرف از آشپز خانه خارج شد و من ناکام از چشیدن دست پختش دستی میان موهایم کشیدم . _گفتی عصرونه چی داریم؟!
  9. پارت 46 کردی را از کودکی بخش جدایی ناپذیر خود می دانستم و برعکس دارا و نیان که کلمه ای را متوجه نمی شدند ،به خوبی صحبت می کردم . این میل و علاقه ام باعث شده بود نزد حاج علی نوه عزیزی باشم و مدام بخاطر مقامی که در بچگی حکم یک تاج گرانبها را داشت با تارا و حتی تانیا در گیر می شدم . گاهی نیان نیز شاکی میشد از این همه توجه و علاقه پدربزرگی که آنقدر دلش بزرگ و دریایی بود که همه نوه هایش را دوست داشته باشد . اما می توانم به راحتی بگویم نگاهی که او به من داشت هرگز به دارا و آن سه دختر تخس و زبان دراز نداشت . این ها تا زمانی بود که بابا به پاریس سفر نکرده بود. بعد از آن که بابا با عمو در پاریس ملاقات کردند و او عکس دختر بچه 13 ساله ای را که موهای طلایی کوتاهش را بالای سرش بسته بود و سرتقانه سعی در بالارفتن از درختی داشت ، را آورد حاج علی رنگ نگاهش عوض شد و از آن روز عزیز دلش را هناس نامید . آن عکس کافی بود که پدربزرگ عاقل و پیر من قاپش دزدیده شود و من از یکه تازی هایم دست بردارم . انتظار دیدن هناس او را این همه سال سرپا نگه داشت و آوازه اشتیاقش در میان مردم شهر پیچیده بود . این ها هیچ کدام باعث نشدند کم ترین حسادتی به نیلای بکنم . من او را همچون نیان می گماشتم و بنابراین محال بود به خاطر علاقه بابابزرگ از او بیزار شوم . این نفرت بیهوده و پوچ تنها منشأ اش مرگ دا (مادربزرگ ) بود . او را درحالی یافتم که تنها و غریب در کنج خانه قدیمی و سرسبزش با چشمانی خشک شده به عکس نیلای و پدرش با همه ما وداع کرد . نیلای : ظاهرا متوجه میشی ! متوجه ورود او شده بودم . می دانستم زرنگ تر از این حرف هاست که یک دستی من را بخورد . او حتی در بدترین حالت خودش هم چیزی برای بروز دادن نداشت . گویی ترسی بر وجودش غالب شده بود که حتی جمله "مستی و راستی " را هم به چالش می کشید . _ظاهرا خیلی دوست داری مدام کنف بشی . نیلای : یادم نمیاد حرفی رو بی جواب گذاشته باشم . این بار پوزخندی سردی به رویش زدم و گفتم _خوبه خودت می دونی تا چه اندازه ظرفیتت کمه ... نیلای : برعکس ! چون می دونم تو آدم بی جنبه ای هستی فورا جوابت میذارم تو کاست . جنبه تو در حدی که اگر سلام سردت رو گرم جواب بدم هزار تا برداشت احمقانه می کنی که بهترینش اینه که فکر می کنی کم آوردم ! از صراحت حرفش خنده ام گرفت و بی اختیار لبخند زدم . _امیدوارم بدونی داری وارد چه بازی میشی ! نیلای : همچنین ! به دنبال این حرف راهش را گرفت و به سمت پله ها به راه افتاد . بابا و عمو نیز مشغول حرف بودند . حال که حاج علی کرمانشاه را ترک کرده بود و به شمال رفته بود می توانستم با خیال راحت بنشینم و رفتن قریب الوقوع عمو و خانواده عجیبش را شاهد باشم . بی حوصله به سمت اتاق خود به راه افتادم که درست رو به روی اتاق نیلای بود . در اصل باعث تعجب بود که او این اتاق کوچک و دلگیر را انتخاب کرده بود . او تمام معادلاتم را بهم می ریخت . هرچه درباره اش گمان می کردم با یک تودهنی بزرگ رو به رو می شدم . خسته از تمام افکار ضد و نقیض اخیر چشم بستم . گاهی لازم است فرار کنی . بهتر است تو را یک فراری ترسو بخوانند . اصلا پوستین بی غیرتی را تن کن و بگذار هرچه می خواهند بگویند ، قضاوتت کنند . می ارزد ! می ارزد به اینکه در تنهایی خود به خاطر اشتباهات گذشته روح خودت را بجوی و بجوی و با شمایل یک مجرم زندگی را ادامه بدهی . عذاب وجدانی که در قبال دارا داشتم از من یک مرده ساخته بود که با هر کنایه اش بیش از پیش دفن می شد . هر حرف از جانب او یک مشت خاک را بر مزارم می افزود و راه تنفس را از من می گرفت ! کلافه از این تلاش نافرجام برای خوابیدن از جایم برخواستم . نزدیک به سه ساعت بود که در بیمارگونه های خطرناکم غرق شده بودم . لباس هایم را عوض کردم . یک تیشرت طوسی به همراه گرمکن هم رنگش . با باز کردن در صدای مشدد و غلیظش را شنیدم . او در تلاشی نافرجام داشت منظورش را به مینا می فهماند . ژوزفین :S'il vous plaît ne touchez pas mes vêtements et mes affaires (لطفا به لباس ها و وسایل شخصی من دست نزنید ) مینا : خانوم قربونتون بشم من نمی فهمم که شما چی میگین ! او اما کلافه شده بود و از عجز خود برای تکلم داشت رو به گریه می برد . مینا : حرص نخورید . نیلای خانوم الان صدا می کنم ، بیان؛ ترجمه کنن هر چی بخواین براتون مهیا می کنم . _ ?Quelque chose est arrivé (اتفاقی افتاده؟) مینا با شنیدن صدایم در جایش پرید و آب دهانش را با سروصدا قورت داد . مینا : آقا خداروشکر تشریف آوردید . من که اصمم نمی فهمم خانوم چی میگن ! _اصم؟! لبخند محوی زد و گفت مینا : منظورم اینه کرم ! نمی فهمم ایشون چی می خوان . ژوزفین اما داشت با تعجب مکالمه ما را دنبال می کرد .
  10. سلام.

    پگاه جان، تو نویسنده رمان تب و اسطوره ای؟

    @PEGAH

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Hasti81
    3. PEGAH

      PEGAH

      مرسی گلکم:))

      لطف داشتن کسایی که قلم رو خوب معرفی کردن من نویسنده هناس و اروندم !

      اسطوره معروف رو یه پگاه دیگه نوشته که کتاب خوب دیگشم مومیایی اسمش:)

    4. Hasti81

      Hasti81

      خواهش میکنم عزیزم:))

  11. ای دختر خانوم ! 

    بله با شمام ...

    دستت مرسی که هناس می خونی ، هعی فقط تو موندی :(( 

    ولی یه نقدم بکن ..بغضم می گیره صفحه نقدم رو می بینم . 

    1. mahdie70

      mahdie70

      تنها رمانی که فعلا دنبال میکنم هناس شماست♥️

      به روی چشم . نقدم میذارم برات💙

    2. PEGAH

      PEGAH

      لطف می کنی جان دل :))

      باعث افتخاره 

  12. آهنگ محبوبم و تاریکی دریا ! گلدون ؟!
  13. لطف دارید ! امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون .
  14. ممنون از شما بخاطر امید و انگیزه هاتون . بله من هستم
×
×
  • جدید...