رفتن به مطلب

PEGAH

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    553
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,857 Excellent😃😃😃😃

درباره PEGAH

کاربر عادی

  • کاربر
    تجربه انفرادی یک نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,195 بازدید کننده نمایه
  1. پوزخند محوی کج لب هایش جا خوش کرده و تمام حواسش منعطف به آرش بود . همیشه همین گونه بود ، مغرور و بی اعتنا ! دنیا را آب می برد اروند با لبخند نظاره اش می کرد ، چگونه بود که به این حد از بی خیالی رسیده بود؟! بهتر از احساس آن روز هایم سراغ ندارم . به مانند دختر بچه ای بودم که در تلاش برای رسیدن به یک عروسک حاضر است از همه چیز بگذرد اما در عوض مرادش را به چنگ بیاورد . کاش در آن اثنا کسی گوشم را می پیچاند و این را یاد آور می شد که همه چیز ارزش گذشتن از خود و غرورم را ندارد . اما از قدیم الایام گفته اند که عاشق کور است و من هم از این قانون مستثنی نبودم . شادان با ورود اروند نگاهش را به زیر انداخت و با آرنج به پهلویم کوبید . من که محو تماشای اروند بودم و بی هیچ واهمه ای داشتم او را از بر می کردم با سقلمه های پی در پی شادان چشم از او گرفتم و بر تخته دوختم . آن حجم از دلتنگی را در زندگی ام حس نکرده بودم ،انگار با تجدید دیدارمان آتش فروخفته ام دوباره سر به فوران گذاشته بود و داشت از داخل جانم را می سوزاند . شادان نگران نگاهم کرد و دستانش را همزمان بر گونه هایم گذاشت ، تازه متوجه التهاب درونی ام شدم . شادان با نگرانی گفت _گیسو چقدر قرمز شدی؟انگار تب داری... دستانش را کنار زدم و به احترام ورود استاد در جایم نیم خیز شدم . نگاهی گذرا به کلاس انداختم طوری که انگار برایم مهم نیست ، اروند در کدام گوشه از کلاس نشسته است . درست در جای همیشگی اش نشسته بود و بی توجه به استاد داشت همچنان به زمزمه های آرش می خندید. با بالا آوردن نگاهش خیره در چشمانش نگریستم . قصد من این بود که بدانم کجا نشسته و بی آبروریزی سر برگردانم اما نگاهش تمام معادلاتم را بهم ریخت . از این الحاق ناخودآگاه چشمی مان قلبم شروع به تپیدن کرد ؛نه تپیدن این گونه نیست چیزی که من درباره اش حرف می زنم یک کوبش دیوانه وار بود که صدایش در تمام وجودم منعکس می شد . به سرعت نگاهم را از او گرفتم و به استاد چشم دوختم . شادان مشغول نوشتن چند نوت از تخته بود و من هم به تبعیت از او نوشته ها را می نوشتم اما هیچ تمرکزی بر درس نداشتم و مدام در پی آن بودم ، سربرگردانم و او را با نگاه در آغوش بکشم . با شنیدن جمله "خسته نباشید" از زبان استاد نفس حبس شده ام را به بیرون پرتاب کردم . شادان همچنان مشغول نوشتن بود . کلافه نگاهی به او انداختم .کاش می توانستم بار دیگر سر برگردانم و او را ببینم اما این کار باعث می شد او راز دل من را بفهمد و چه بسا به سخره بگیرد . شادان لبخند بزرگی زد و گفت _می خوای جور کنم برات؟ بی حوصله نگاهش کردم و گفتم _چی رو ؟ _چی رو نه بگو کی رو ، همین شیخی دیگه انقدر به خودت فشار میاری یه نگاه خشک و خالی بکنی برو ببین سال بالایی ها چه کارهایی که نمی کنن . چشم هایم را در در حدقه چرخاندم و گفتم _برو بابا ! _به خدا راست می گم ، دختر جون دو روز دیگه هوسش می پره از سرت فکر کردی چه جوری این همه پسر اومدن تو زندگی من رفتن؟! کوله ام را برداشتم و همزمان گفتم _ چه جوری؟ _خب من اول عاشق همشون شدم ولی بعد از یه مدت دیدم زیادم مال نیستن ! از جایم بلند شدم و به اروند نیم نگاهی انداختم . سرش در گوشی اش بود . دست شادان را کشیدم و از کلاس خارج شدم . شادان با کوله اش درگیر بود و متوجه نگاه های خیره اروند هنگام خروجمان نبود . این نگاه های او را باید پای چه می گذاشتم ؟ پای کنجکاوی؟پای علاقه یا هر چیزی که نشان از علاقه باشد؟ با اتمام آخرین کلاس از شادان خداحافظی کردم و به سمت خانه به راه افتادم . آه از این هوای بارانی که تمام وجودم را به آتش می کشید ، آه از این بوی نم لعنتی که روانم را بهم می ریخت .دروغ نیست بگویم این هوای لعنتی برای نخستین بار من را در برابر اروند قرار داد . هر بار که باران می آمد من به یاد او می افتادم و این ترس عجیبی را به وجودم می انداخت . اگر تقدیر من و او یکی نبود چگونه می توانستم بعد از او باران را با لذت تماشا کنم ؟ یعنی من محکوم به عشق یک طرفه می شدم ؟ از این همه افکار ضد و نقیض به سطوح آمدم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم . دست بردم و صدای موزیک را بلند تر کردم . " لعنت به شب های بعد از تو به دردی که ماند از تو به دادم نمیرسی رفتی ، آواره شد خانه ماندم غریبانه ، لعنت به بی کسی… قلب من این چنین آسان نمی لرزید… عشقت اما به غم هایش نمی ارزید! " *** حال چشمانم را باز کردم و به دیوار دوختم . ساعت 5 بعد از ظهر را نشان می داد و معده بی نوایم از این همه بی اعتنایی من باز به جوشش افتاده بود . ملی می دانست وقتی نمی خواهم کسی اطرافم باشد یعنی چه ! با فشردن دکمه زنگ کنار تخت فورا در اتاق باز شد . با حجوم نور به اتاق چشمانم را که به تاریکی عادت کرده بود بستم و گفتم _ملی ، ببیند اون در رو! صدایش در سکوت اتاق طنین انداز شد . _خانوم آقا اومدن . فهمیدم امروز هم نهار نخوردین عصبانی شدن . زیر لب غریدم _به درک . ملی گویی نشنیده بود که چه گفتم چون دوباره گفت _تصدوقتون بشم ، بیارم نهارتون رو؟ دلم به حال این دختر بی نوا هم می سوخت . می دانستم اگر غذا نخورم ، ملی سرزنش خواهد شد . سر تکان دادم و او با این حرکت از جانب من ذوق زده در را باز کرد و در کسری از ثانیه با یک سینی به اتاق وارد شد . خنده ام گرفته بود که او از ترس من سینی را خارج از اتاق گذاشته بود . بی میل به غذای درون سینی نگاه کردم و چند باری مرغ درون بشقاب را با چنگال زیر و رو کردم . در نهایت قاشق را از برنج نیمه پر کردم و به سمت دهانم بردم . ملی مشتاقانه نگاهم می کرد . از صداقت و پاکی نگاهش لبخندی بر لب هایم آمد . نباید سن زیادی داشته باشد ؛ درست مثل من که در 22 سالگی علیل و زمین گیر شده بودم . ملی نگاهش را به چراغ دوخت و گفت _روشنش کنم خانوم؟ آخه این جوری نمی بینید دارید چی می خورید ! به کنایه گفتم _چه بهتر... این بار متوجه منظورم شد و گفت _آقا دستور دادن تا فردا پس فردا یه آشپز جدید بیاد ! بی اشتها چنگال را در سینی پرت کردم و گزنده گفتم _پس تا وقتی این آشپز عوض نشده برای من غذا نیار. ملی ترسیده سینی را برداشت و با یک چشم از اتاق خارج شد . خوب می دانستم آستانه تحملم تا چه اندازه کم شده بود و باعث رنجیدن اطرافیانم می شدم . تمام این قضایا یک مجرم داشت و آن کسی جز اروند نبود ، او بود که با بی محلی هایش من را به این نقطه از ضعف و حقارت کشاند و حال برای حفظ آرامش خانه داشت چهارمین آشپز را اخراج می کرد . دوباره زنگ را به صدا در آوردم و این بار کمی ملایم تر به ملی گفتم _بیا کمک کن بشینم روی این ماسماسک . مطیعانه به سمتم آمد و با یک حرکت من را از تخت پایین کشد و بر روی صندلی نشاند . نگاهی به ظاهر آشفته ام در آینه کنار اتاق انداختم . لاغر تر از همیشه بودم . پاهایم به علت ممانعت خودم از ورزش های فیزیوتراپی روز به روز باریک تر می شدند و خودم هم دست کمی از آن ها نداشتم . زیر چشمانم گود افتاده بود و موهای مشکیم که روز به روز بر تعداد تار های سفیدش افزوده می شد ،نا مرتب اطراف صورتم را قاب گرفته بودند و چشمان قهوه ای رنگم معمولی تر از همیشه می نمود . با رفتن ملی به سمت تابلو نقاشی ام رفتم ...
  2. PEGAH

    فقط می تونم بگم از وجودت هم امید هم اعتماد به نفس هم ایده می گیرم . خیلی خوبه که هستی عزیز دل!
  3. PEGAH

    مریم واقعا ممنونم ازت بخاطر حمایت ها و دلگرمی هات ! من اروند قبلی پاک کردم . اینی که تو خوندی پارت یک اروند ! خیلی خوشحالم که ایرادی پیدا نکردی چون می دونم چقدر ریز بین و دقیقی ... مرسی از تو که انقدر خوبی❤️
  4. از کودکی در گوش هایم خوانده شد که بارگاه عدل الهی نمی گذارد ، دست تعدی هیچ ظالمی تا ابد بر زندگی کسی سایه بی اندازد . تناقض میان این جمله و زندگی واقعی آن قدر زیاد بود که گاهی به وجود خدا شک می کردم و گاهی به درستی حرف های مادرم که تمام عمرش را با اعتقادی راسخ به او سپری کرد . حقیقت های زندگی به حدی تلخ است که بعد از سال ها هم می توان مزه گس و زننده اش را حس کرد. روزگار من غرق در تلخی ها و شیرینی هایی بود که همانند یک آونگ مدام در حال نوسان بودند . تقدیر من را به نشستن محکوم کرده بود و چه کسی توانایی مقابله با تقدیر را داشت؟! این من بودم که بر روی این صندلی چرخدار نشسته و تنها کاری که از وجود نحیفش بر می آید زل زدن به دیوار سفید و خالی از هر نقش رو به رویش بود .تاوان دوست داشتن برای من بیشتر از یک دل شکستگی ساده بود . عشق در زندگی بی نور من چنان تابید که غرق در وجودش شدم و صدای شکسته شدن تلألو غرورم را نشنیدم . با باز شدن در رشته افکارم پاره شد و باعث شد چشم از دیوار بردارم . صدایش را می شنیدم که مدام به ملی سفارش می کرد ، دارو هایم را به موقع بدهد و اگر حالم بد شد فورا به او خبر بدهد . این سفارش ها را هم من و هم ملی از بر شده بودیم اما او اصرار داشت هر روز رد حرفش را پر رنگ تر بکند . باور نگران شدن هایش برایم غیر ممکن بود . مردی که در پشت این در داشت سفارش من را می کرد ،در سال حتی یک بار هم به دیدنم نمی آمد . در حضور من از اتاقش خارج نمی شد .آن اوایل به خاطر رفتار هایش از خود بیزار می شدم و تنفر وجودم را فرا می گرفت اما بعد ها فهمیدم آن قدر ها هم مهم نیست که او من را ببیند . اگر او نمی خواست موجود ضعیف و بی مصرفی مثل من را ببیند من چه اصراری به نمایش خود در مقابل دیدگان بی احساس و خالی از عشق او داشتم؟! ماه ها بود در این اتاق می ماندم .در اصل جایی را برای رفتن نداشتم ، تمام این خانه برای من زندانی انفرادی بود . حال چه فرقی می کرد من در این اتاق بنشینم یا در حال یا در تراس یا در هر جای دیگر؟! مگر کار من غیر از نشستن بود؟! قلم نقاشی را کلافه روی میز انداختم که باعث شد یکی از قوطی های رنگ بر زمین بی افتد و کف پوش کرم رنگ اتاق را سیاه کند . زیر لب غریدم _اه لعنتی ! به منظره نیمه کاره رو به رویم خیره شدم . تمام تابلو هایی که کشیده بودم تلفیقی از دو رنگ بودند ، سیاه و سفید ! ملی وارد اتاق شد . با دیدن قوطی رنگ فورا در را بست و به سمتم آمد . با دیدن چشمان هوشیارم لبخند بزرگی زد و گفت _خانم قربونتون بشم نگران نباشید الان پاکش می کنم . در جوابش سرتکان دادم و کلید ولیچر را زدم . به سمت تخت دو نفره و بزرگ اتاق رفتم و سعی کردم خودم را به روی تخت بی اندازم . ملی با دیدن من از جایش برخاست و گفت _فداتون بشم من ، بزارید کمکتون کنم . دستش را پس زدم و گفتم _خودم باید یاد بگیرم . ملی مستاصل نگاهم کرد و ناچار دستش را عقب کشید . دست انداختم و گوشه تخت را گرفتم اما دستانم ضعیف تر از آن بودند که بتوانند وزن پاهای لمس و بی جانم را تحمل کنند . عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود و من همچنان در تلاش بودم که یک کار ساده را انجام بدهم . نفس هایم به شماره افتاده بود و این برای من چیزی بیشتر از خطر محسوب می شد . ملی با بغض نظاره گر حقارت من بود و این کفری ترم می کرد . با فریاد گفتم _گمشو بیرون ! از اتاق من گمشو بیرون! اشک هایش سرازیر شدند و به دنبالش کتف من را چنگ زد . _گیسو خانم تو رو خدا با خودتون این جوری نکنید . دستش را باری دیگر پس زدم و با صدای آزاد شده از خشم گفتم _بــه من دست نزن ! در همان حال با یک حرکت خودم را به روی تخت پرت کردم . ملی با ناباوری نگاه آغشته به اشکش را روی من ، تخت و ویلچر چرخاند . با بهت لب زد _تونستین ! لبخند بی جانی زدم و گفتم _تازه نصف راه رفتم . در همان حالت اغما نگاهش را به من دوخت گویی متوجه حرفی که زده بودم نشده بود . _گیسو خانوم شما تونستین! متوجهین؟! بدون کمک کسی ... پوفی کردم و گفتم _ملی تعجب بسه دیگه ! _آقا اگر بفهمن خیلی خوشحال میشن. لبخند بی جان روی لب هایم محو شدند و ابروانم در هم گره خوردند و گفتم _اصلا ! اروند نباید چیزی بفهمه ! فهمیدی؟ تعجبش بیشتر شد و گفت _اما خانم این پیشرفت خیلی بزرگیه . آقا گفتن حتی یه پیشرفت کوچیک رو هم بهشون گزارش کنم ... _ملی دیگه نمی گم ، اروند نباید بفهمه ! این بار مطیعانه سر تکان داد و گفت _هر طور صلاح می دونید. با دست پا های آویزانم را بلند کردم و آرام روی تخت گذاشتم . ملی سینی صبحانه را روی تخت گذاشت و آرام و بی صدا از اتاق خارج شد . می دانستم محال است به اروند چیزی نگوید . اروند قمار باز حرفه ای بود که می دانست در چه زمانی کدام ورق را رو کند و حرف را از زیر زبان آدم ها بکشد . ملی که جای خود را داشت و یک دختر بی سواد و ساده بود . از تقلاهای چند دقیقه پیش ضربان قلبم تند شده بود و مجال صبحانه خوردن را از من گرفته بود . جرعه ای از آب پرتقال را خوردم و باقی مخلفات را به همراه سینی کنار گذاشتم . دست دراز کردم و موسیقی بی کلامی را پخش کردم . چشمان خالی از هر گونه احساسم را بستم و به یاد گذشته نه چندان دور خود افتادم . *** دو سال قبل ماشین را در محوطه دانشگاه پارک کردم و برای اطمینان دور تا دورش را از نظر گذراندم . این ماشین را به تازگی و به مناسبت تولد 19 سالگی ام از بابا کادو گرفته بودم . تقریبا در دانشگاه رقیبی نداشت و یکه تاز خیابان ها بود. کوله ام را روی دوش انداختم و وارد شدم . لیست کلاس ها را نگاه کردم و بشکنی زدم . امروز برای من روز شانس بود . تخته شاسی بزرگم را به زیر بغل زدم و به دو پله ها را بالا رفتم . رو به روی کلاس ایستادم و نفس عمیقی کشیدم . استرس باعث شده بود دستانم به یخی بزند و نفس هایم به شماره بی افتد . بعد از سه ماه انتظار دیدن دوباره اش داشت من را به مرز جنون می کشاند . زیر لب زمزمه کردم _برو ببینم چند مرده حلاجی گیسو خانوم ! با آرامش ساختگی قدمی برداشتم و وارد کلاس شدم . در کسری از ثانیه نگاهم یخ بست . جای خالی اش در کلاس داشت با وقاحت به من دهن کجی می کرد . همانطور در جایم خشک شدم . خدا می دانست چقدر برای این صحنه رویا بافی کرده بودم . با دیدن جای خالیش خیل افکار منفی به ذهنم جاری شدند . نکند او دیگر دانشگاه نیاید؟ نکند حرف هایش راست بوده باشند و او برای ادامه تحصیلاتش به خارج رفته باشد؟ نکند... با نشستن دستی بر شانه ام ، جیغ خفه ای کشیدم و به سمت مخالف برگشتم . با دیدن روی خندان شادان نفسی از سر آسودگی کشیدم . ضربه ای آرام بر سرش زدم و گفتم _ترسوندی منو ! ابروانش را بالا انداخت و گفت _می بینم که نیومده . بی حوصله روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم _به درک ! شادان خنده ای سر داد و چشمان سبزش را تنگ تر کرد. دستش را دور شانه هایم حایل کرد و گفت _مطمئنی؟! آخه انگار تو بوفه دیدمش. سر بلند کردم و با نا باوری گفتم _اومده؟! _والا تا جایی که چشمای من دیدن ، بله ! با استرس کیفم را روی صندلی پرت کردم و گفتم _پاشو ، میریم بوفه! شادان باز هم تخس نگاهم کرد و گفت _گیسو بشین سرجات ! با این جلف بازیا بیشتر اون و دور می کنی از من گفتن بود . خنده ام گرفته بود . روزی خودم تمام این حرف ها را نثارش می کردم و حال روزگار چنان من را در دام انداخته بود که شادان داشت به من گوشزد می کرد با این سبک سری ها او از من دور خواهد شد . بی قرار سرجایم نشستم و نگاهم را به تخته دوختم . شادان بسته کوچک بیسکوییت را باز کرد و رو به رویم تکان داد . بی توجه به او فکرم را به سمت اروند شیخی منحرف کردم . درست روز اول دانشگاه با او آشنا شدم . پسری با قد بلند چشمان میشی رنگ و موهای خرمایی رنگ یا شاید هم قهوه ای ، تمام چیزی که دیگران را جذب او می کرد ظاهر و چهره جذاب او بود اما من دل باخته خود او شده بودم . دل باخته هر آن چه که او بود . با صدای شادان چشم از تخته برداشتم و به صورت گرد و بامزه اش دوختم . _گیسو ؟! _بله؟ _نیم ساعت دارم قصه حسین کرد شبستری می گم برات؟ دستی بر چشمانم کشیدم و گفتم _حواسم نبود . _میگم امتحان تافلت چجوری دادی؟ با شنیدن نام امتحان صورتم جمع شد و نالیدم _شادان انقدر بد بود که روم نمیشه به کسی بگم ! شادان تکه ای از بیسکوییت را در دهانش گذاشت و گفت _ باورم نمیشه ! باز دست انداختی من رو؟ به علامت نفی سر تکان دادم و گفتم _انقدر بلد بودم که مطمئن بودم با نمره بالا قبول میشم ولی.. _ولی؟ تک خنده ای کردم و گفتم _شدم حکایت این شعره " تا سحر با کتب و جزوه بجنگی آخر ، فکر او صبح جلو دار نوشتن باشد " شادان خیره در صورتم نگاه کرد و گفت _گیسو تو واقعا انقدر دوسش داری؟ از جدیت آنی شادان جا خوردم و گفتم _تازه فهمیدی؟! پوزخند محوی زد که آن موقع معنی اش را نمی دانستم . با ورود اروند نگاهم را از روی شادان برداشتم و به او دوختم ... @Aminian69 @mfs @nima.slm00
  5. PEGAH

    دلتنگ خودمم! خود ۳ سال پیشم یا شاید خود قبل از ۸ سالگیم...
  6. سال ها پیش به جبر والدینم نویسندگی را رها کردم و مهندس شدم !

    بعد ها به جبر چشمانت شاعر شدم ...

    خدا رحمت کند معلم ریاضیمان را ،همیشه می گفت جبر در زندگی خیلی کاربرد دارد...

  7. PEGAH

    دوش دیدم که ملائکه نشستند جوج می زنند
  8. PEGAH

    سلام خب میدونید زیاد تو مود تشکر نیستم بغیر از داستانمم پستی نمیذارم ولی این تاپیک واقعا نیازمند یه تشکر جانانه است . قبل از این کسی که نوشته هامو می خوند فقط خودم بودم گهگاهی خانواده ولی الان نزدیک به چند هزار نفر کتابم رو بازدید کردن این برای یک نویسنده خیلی ارزشمند و من بخاطرش از شما ممنونم . @m موضوع بعد رو به رو شدن با چیزایی که توی عمرم باهاشون مواجه نشده بودم و الان دارم حسشون می کنم . سوم آشنا شدن با عزیزانی که اگر خوام اسم ببرم باید یک صفحه اسم تگ کنم . حرف رو کش نمی دم و اصل منظورم می گم "خوشحالم که به این خانواده پیوستم و تونستم جزئی ازش باشم . از راهنمایی ها و امید هایی که شما به من دادید نمیشه چشم پوشی کرد . @Aminian69
  9. PEGAH

    خب به کی بگم؟؟؟ هوم؟؟؟؟ ناشناس که حال نمیده نمیشه اسمش بگم ؟؟ به قول خودش لوس و پروئم ... میگم از خود راضی جان تو حمله ارتش سرخ چین رو به کاهنان معبد محکوم می کنی؟
  10. PEGAH

    ☢️
  11. PEGAH

    اتاق خالی ذهن مرگ ؟
  12. یـــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                              

                                             مدتــــــــــــــــــــــــــــ

     

                                                                                        میــــــــــــــــــــرم !

    "همتون دوست دارم"

    ❤️❤️❤️

    1. P.A

      P.A

      @PEGAHنههههههه😭😭😭😭😭

    2. AIDA-9669

      AIDA-9669

      نررووووووووووووو که تلخه حال و روزمممم:NewPack_dash1:😭😭

      @PEGAH

    3. S.M

      S.M

      پگاه؟؟ گفتی همیشه باهامی!!

      کجا میری نامرد؟

      @PEGAH

  13. PEGAH

    مینا من دارم تو ترشیدگی دست و پا می زنم خخخ ولی هنو قصد مزدوج شدن ندارم !
  14. PEGAH

    من خودم گفتم از حرفت تو خندم گرفت ! عقل جزء
  15. PEGAH

    من نفهمیدم چی شد
×