رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

PEGAH

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    670
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد PEGAH در 28 تیر

PEGAH یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,814 Excellent😃😃😃😃

درباره PEGAH

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 آذر 1377

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,256 بازدید کننده نمایه
  1. فامیل مائه ! بیا برات بلیط بگیرم خخ
  2. سیاوش قمیشی در درجه اول ! شادمهر فرامرز اصلانی رضا بهرام
  3. کاش بعضیا که گم میشن ،دیگه پیدا نشن !

  4. سلام عزیز دلم وایی ملینا دختر بخاطر نقد و حرف هات بغض کردم . تو از تاثیر قلم من حرف می زنی؟! بیا ببین از حرف هات انقدر ذوق زده شدم که اشک حلقه زده توی چشمام :)) خوش قول ترین ازت ممنونم که اروند و هناس رو خوندی. واقعا نمی دونم مقابل این همه تعریف چی بگم و به معنای واقعی کلمه عاجز شدم در برابر محبت ها و لطفت نسبت به رمان ها و البته خودم ! حرف هات برایم من ، تک به تک شون یه دنیا ارزش داره واین باعث چند برابر شدن انگیزم شد . بازم مرسی مهربون :))
  5. PEGAH

    #رمان_هفته_سیزدهم

    همراه همیشگی من :))
  6. PEGAH

    صفحه نقد خزانِ رهایی

    خیلی خوشحالم که نویسنده هایی مثل تو هنوز نسلشون منقرض نشده ! نویسنده هایی که با دید باز به جامعه و به پشتوانه مطالعه پا در این حرفه میزارن و شاهکار هایی نظیر بامداد خمار رو پدید میارن ! از تک به تک کلماتی که به کار برده بودی متوجه شدم که تا چه اندازه درباره بعد روانشناسی این موضوع مطالعه کردی و بهت افتخار می کنم . منتظر پارت های جدیدت هستم :)) درپناه حق باشی
  7. PEGAH

    صفحه نقد رمان هناس (P jalali)

    سلام ملینا عزیزم :)) انقدر ذوق کردم هناس خوندی که ... از تعاریف که بگذریم ، می رسیم به حس خوبی که از حرفات گرفتم و جز تشکر کاری ازم ساخته نیست ! از این همه لطف تو زبانم قاصر شده و فقط می تونم حس کنم تا چه اندازه احساس غرور می کنم که فرد زبده ای مثل تو هناس رو پسندیده . خوشحالم که احساسات کاراکتر ها برای خواننده ملموس بوده :)) پ.ن2: چه خوب که یاد نیوان می افتی ،چون خود نیوان ! بینهایت ممنون بابت انرژی های مثبتت درپناه حق باشی❤️
  8. PEGAH

    صفحه نقد رمان هناس (P jalali)

    سلام سروین عزیزم باعث افتخاره که شما عزیز دل هناس رو دوست داشتین ! چشم حتما :)) درپناه حق
  9. PEGAH

    صفحه نقد رمان هناس (P jalali)

    سلام فاطمه جان باعث افتخاره بندست که شما رمان رو مطالعه کردید و چه بسا پسندیدید. خوشحال میشم شما رو همراه هناس ببینم و این لطف شما رو نشون میده ! وهمچنین :)) در پناه حق
  10. PEGAH

    صفحه نقد رمان هناس (P jalali)

    سلام عزیزم متوجه نشدم ، دیدن ؟ حس کردن؟؟؟ ممنون از این که وقت گذاشتی و مطاله کردی :)) در پناه حق
  11. PEGAH

    صفحه نقد رمان هناس (P jalali)

    سلام عزیزم خوشحال شدم که پسندیدی عزیز دل ! موفق باشی درپناه حق
  12. سلام خدمت خانوم یا آقای شاهپسندی :))

    اول تشکر بابت محبتتون نسبت به رمان های من ! 

    دوم اینکه حواسم هست خیلی زیرپوستی از زیر نقد در میرین ...

    اینجوری که بیاین بخونید برین به من یکی نمی چسبه !

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 7
    2. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      سلام پگاه جان..

      من پیگیر رمان هات هستم و مائده هم درست میگه که خیلی دست به نقد نیستم ولی برای رمان اروند یه بار اومدم😁

      راستش نه اینکه بخوام تعارف کنم ولی قلمت به قدری شیواست و من رو جذب میکنه که اگر هم مشکلی کوچیک باشه به چشم من نیاد.

      ولی بهت قول میدم دفعه ی بعد حتما بیام نقدت کنم😍

      راستی منم ازت دعوت میکنم که بری و رمانمو بخونی❤حتما هم نقد کن..مثل من نباش😘😁

      @PEGAH

    3. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      مرسی مائده عزیزم😘

      تو خیلی به من لطف داری..مهربونی از خودته😍

      @maew._.tz

    4. PEGAH

      PEGAH

      باعث افتخاره که قلم من رو پسندیدی !

      چشم حتما پیگیر باتلاق سفید هستم :))

  13. پارت32 سر از بالشت بر داشتم و نگاه گذرایی به ساعت روی میز انداختم . با دیدن ساعت ابروانم به بالا پریدند . نزدیک به 8 ساعت بود که خوابیده بودم و این برای یک خواب عصر بیش از اندازه زیاد بود . شاید جواب خستگی تمام حرف ها و تیکه هایی را که بی پاسخ گذاشته بودم را می خواستم با خوابیدن بدهم . هوا کاملا تاریک و کمی خنک تر از قبل شده بود ، پنجره کوچک گوشه اتاق را که تا زمین ارتفاع زیادی داشت ؛باز کردم . سردرد عجیبی به سراغم آمده بود که خود حکایت یک گرمازدگی و یا شاید افت فشار را می داد . به سراغ حمام کوچک اما شیک گوشه اتاق رفتم و ترجیح دادم باقی خستگی هایم را به دست آب بسپارم . این بار برعکس ظهر یک لباس کاملا پوشیده که بلندی آستین هایش تا آرنج می رسید را به همراه یک شلوار ساده مشکی رنگ بر تن کردم . شاید این گونه کمی محترم شمرده می شدم و از گزند زبان نیش دار نیوان در امان می ماندم . من آدم جا زدن نبودم اما آن قدر ها خسته بودم که به دنبال یک ماجرای جدید در زندگیم نمی گشتم . من به ایران آمده بودم تا از تمام دغدغه های زندگیم رهایی یابم نه اینکه دغدغه های جدید برای خود بتراشم . این یک ماهی که قرار بود ایران بمانیم زمان مناسبی برای من و ژوزفین بود تا خود را اثبات کنیم . گوشی را از روی میز برداشتم و خط جدیدم را وارد کردم . با روشن شدن گوشی اعلان یک پیام در پیامرسان بالا و پایین می شد که نظرم را جلب کرد . +خط جدید رو به درخواست عمو برات خریدم . این شماره منه سیو کن که اگر کاری داشتی بتونی زنگ بزنی "دارا" لبخند محوی زدم و حوله را دور موهای به نسبت بلندم پیچاندم . من در زندگی همیشه حامی های بسیاری داشتم و کار ها و حرف های دارا برایم چندان اهمیت نداشت . از کودکی یادگرفتم مستقل زندگی کنم و می دانستم هر گونه احساساتی می تواند این استقلال را از من بگیرد . بودن بنجامین در زندگی من یک موهبت بود که تا حد زیادی فکر من را از مرگ نوا منحرف می کرد . حال نبود او در زندگی ام همچون حفره ای خالی می نمود که گهگاهی سر به نیش زدن بر می آورد و خالی بودنش ر با تمام وجود جار میزد . درست سه سال پیش زمانی که من در ابتدای جوانی و سن 20 سالگی به سر می بردم او در خواستش را مطرح کرد . درخواستی که وجود هر دویمان را به آتش کشید . نخست اعتماد من را سوزاند و سپس علاقه و عشق بنجامین را هدف شراره های شومش قرار داد . در تمامی سال هایی که با بنجامین دوست بودم او را همچون نوا می گماشتم و هرگز به او فراتر نگاه نکردم . نه تنها او بلکی هر پسر دیگری که در زندگی ام نقشی داشت . آن ها می دانستند قلب من به روی هر حسی گشوده است جز عشق ؛ حال کسی که قانون قلب من را دور می زد جزایش چه بود؟! یک عمر حسرت؟ شکستن غرور ؟ اصلا مگر من چگونه رفتار می کردم که آن ها متوجه دیدگاه من نسبت به خودشان نمی شدند؟ آرام در را باز کردم و نگاهی به سالن نیمه تاریک انداختم . ساعت 11 را نشان می داد . تشنه ام بود و گرسنگی امانم را بریده بود . به لطف نگاه های صبح این جماعت از نهار افتاده بودم. از کنار اتاق دارا عبور کردم که صدای عصبی اش توجه ام را جلب کرد . این برایم عجیب بود که نسبت او کنجکاو شده بودم و برایم سوال بود که او چرا مدام گرفته است و به کوتاه ترین مکالمه ها هم واکنش نشان می دهد . سایه نیم رخ صورتم بر روی دیوار افتاده بود . نیم نگاهی به اتاق نیوان انداختم و سپس اتاق پاپا را چک کردم . ظاهرا همه خواب بودند . کمی نزدیک تر شدم و گوشم را به در چسباندم . دارا: نیوان دیگه نمی گم . این هشدار آخری بود که بهت دادم . مرتیکه مگه تو به بابا قول ندادی؟... دِ تو غلط می کنی که نیان رو هم خرکش می کنی با خودت می بری . خنده هیستریکی سر داد که نشان از خشم زیادش بود . دارا : بی غیرت ، نیان بردی اون قبرستون که همه رفیقای کثافت تر از خودت کلیدش دارن؟... نیوان اون روی سگ من و بالا نیار که جوری دعوا میشه که یکی مون مرده از این خرابه خارج بشیم ... تو با نیلای چه مشکلی داری؟ با شنیدن نامم از زبان دارا بیش از پیش کنجکاو شدم . جالب بود که او هم نمی دانست برادر مجنونش چه پدرکشتگی با من دارد . دارا: مشکل حاج رضا با پسرش به تو چه ربطی داره؟ داری از حسادت این می میری که حاج رضا این همه بی تاب دیدار نیلای؟ دردت چیه؟ ... داد نزن ! بیشعور وقتی نیان پیشت داد نزن ! با سکوت آنی دارا کمی از در فاصله گرفتم که صدایش بلند شد دارا : من نیستم یه چند روز ولی آمارت رو دارم ، خونه باش و به پرو پای نیلای نپیچ ... حرفم همین بود که گفتم ، همین فردا بر می گردین ! به دنبال این حرف در را باز کرد که با صورت هول کرده من رو به رو شد . اخم های از پیش گره خورده اش بیشتر در هم فرو رفتند . دارا: این وقت شب چیزی می خواستین؟ لب به دندان گرفتم و خیره نگاهش کردم . در گوشه گوشه ذهنم به دنبال یک جواب قاطع و بی شبه بودم . _ امشب غذا سرو شد؟! ابروانش کمی از هم فاصله گرفتند و از عبوسی چهره اش کاستند . دارا : بله ، معلومه ! این جا تمام وعده های غذایی ... به میان حرفش پریدم و گفتم _اونوقت من نباید با خبر می شدم؟! یک تای ابرویش را بالا انداخت . به صورت مردانه اش نگریستم که در هاله ای از تاریکی فرو رفته بود . دارا : خوب بلدی حرف رو بپیچونی ولی سوال من هنوز سر جاش ، این وقت شب جلوی در اتاق من چیکار می کردی؟! عاجز از گمراه کردن او دست به آخرین ترفند انداختم . سرد و جدی نگاهش کردم و با یک پوزخند کار را تمام کردم . _حرفی برای پیچوندن وجود نداره؛ من هر جا که بخوام میرم . سوال من چطور؟ جوابی نداشت؟ کلافه نگاهم کرد و گفت دارا: من این جا خدمتکار نیستم که برای هر وعده غذا بیام صدات کنم این یک ، دوما پدرت گفت وقتی خوابی دوست نداری کسی صدات کنه ! مرموز نگاهش کردم و گفتم _و شما از کجا می دونستین من خوابیدم؟! این بار گویی کمی به تشویش افتاده باشد ،خیره نگاه کرد و گفت دارا : حدس زدنش سخت نیست . دلیلی داره بی جهت تو اتاق بمونید؟ دستی به موهای نم دارم کشیدم و گفتم _ دلیل که زیاده ولی من آدم عقب نشینی نیستم . دارا : اگر گرسنه اید بهتره به آشپز خونه برید و بگید غذاتون رو گرم کنن ، نه اینکه بیاید در اتاق من فال گوش وایستید . از حرص ناخون هایم را در کف دستم فشردم و به نگاهی غضب آلود اکتفا کردم . _ کی گفت من دارم به حرف های شما گوش می دم؟! دارا : شواهد! _ نمی دونم از آب وهواست یا ژن شما این ایراد داره که همگی در لایه ای از توهم به سر می برید . این بار لبخند زد و گفت دارا : به گمانم ارث خاندان سرافراز باشه . بی توجه به کنایه اش عقب گرد کرده و راه ،پله ها را پیش گرفتم . او چگونه می توانست من را این گونه قضاوت کند و انگ فضولی را بر پیشانی ام بچسباند . مشکل این دو برادر با خود را هرگز درک نکردم .
  14. کل روز به این فکر بودم که حداقل امشب بهت فکر نکنم ؛

                                         کل شب با این فکر گذشت که چجوری بهت فکر نکنم:)

×
×
  • جدید...