رفتن به مطلب

p jalali

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    385
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,069 Excellent😃😃😃😃

درباره p jalali

  • درجه
    ❤❤

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,179 بازدید کننده نمایه
  1. p jalali

    پارت 25 شهیاد : شرمنده ، یک مشکلی برای یکی از پروژه هام پیش اومده باید برم .من شمارو می رسونم ویلای دادبه ، اگر بتونم کارام رو راست وریس کنم ،تا شب میام ! مهرسا: ایرادی نداره ، راحت باشید نیازی به عجله نیست ! متوجه منظورم میشه ، خب اگر نیادم اتفاق خاصی نمی افته .حالا انگار من دخیل بستم به در ویلا که ایشون وارد بشن . شهیاد: آهان دادبه آدرس رو فرستاد ! گفتم شب میرم چون قبل از اینکه به شما پیشنهادشو بدم با اون هماهنگ کرده بودم . این رو باش ، آخه عقل کل اگر الان من برم اونجا ایشون تشریف نداشته باشه چی؟ تو این گرما آب پز میشم که .چیزی نمی گم وبه جاش سرم رو تکون می دم . با ایستادن ماشین روبروی یک ویلا (که چه عرض کنم برای خودش کاخی) سرم رو از توی گوشی بر می دارم ، شهیاد روبه من می گه شهیاد : رسیدیم ظاهرا این جاست . کمی استرس می گیرم .برخلاف نیم ساعت پیش که مدام داشتم توی ذهنم برای دادبه نقشه می کشیدم و ریز ریز می خندیدم الان از استرس دست هام داره روبه سردی میره . مهرسا :لطف کردید آقای نیازمند . شهیاد :خواهش می کنم ، کاش کار برام پیش نیومده بود هر دو با هم می رفتیم . توی دلم می گم خداروشکر که تو نمیای ، وقتی هستی دست وبالم بسته میشه ! با طمأنینه از ماشین پیاده میشم وبه سمت ویلا راه می افتم .یه اتاقک نگهبانی کنار در نرده ای ویلا هست .بازدن زنگ صدای یک مرد بلند می شه .شهیاد هنوز هم ایستاده تا مطمئن بشه که داخل میشم .لبخندی می زنم وبهش اشاره می کنم که بره .ناچار سر تکون می ده و با یه نیش گاز از کوچه خارج میشه _خانوم با شمام میگم با کی کار دارین ؟ اوا این کی اومد بیرون . مهرسا :سلام من با آقا دادبه کار دارم ! نگاهی به سرتا پام می اندازه میگه _بگم کی اومده ؟ مهرسا :اگر میشه بهشون نگید ،می خوام سورپرایزشون کنم ! خیره نگاهم می کنه ومیگه _جلل الخالق چرا همه امروز می خوان آقارو سورپر چی چی کنن . خندم می گیره وبه صورت پیرش لبخند می زنم ومیگم مهرسا :سورپرایز ، عمو جان مگه غیر از منم کسی اومده ؟ _اومده ! پریزاد خانم اومدن ، نمی دونم چرا دست از سر این بچه بر نمی داره . زیر لب چیزی میگه که متوجه نمیشم .کلافه می گم مهرسا :عمو جان میزارید برم حالا؟ _اگر بری اون دختره نمی تونه بچسبه بهش ! مهرسا :عمو یکم بلند تر حرف بزن نمی فهمم چی می گی. _لازم نیست تو بفهمی من چی میگم . نسبتت با آقا چیه ؟ دادبه خان اذیت کردن از همین جا شروع شد ،بی اختیار می گم مهرسا :نامزدشم ! هول ودست پاچه می گه _ببخشید خانوم جسارت نباشه ! خندم می گیره پیرمرد ساده . مهرسا:گفتین کی پیشش؟ _پریزاد خانوم . اومده اما زود میره ! بی تفاوت می گم مهرسا:حالا هرکی که اومده ! این در رو باز کن . فورا در رو باز می کنه ومی گه _مش هاشم مهرسا:چی؟! _بهم می گن مش هاشم ! لبخند مهربونی بهش می زنم ومی گم مهرسا :خسته نباشید مش هاشم . به سمت در میرم .استرس چند دقیقه پیشم کاملا از بین رفته والان جاش شیطنت گرفته که ته دلم رو قلقلک می ده .با زدن در صورت گرفته ی دادبه جاش رو به تعجب می ده . لبخند دندون نمایی می زنم ومی گم مهرسا :چطوری دادی جون ؟! خوبی ؟خوشی؟ روبراهی ؟روبه رشدی؟ ولی دادبه همون طور گنگ نگاهم می کنه .با شنیدن صدای دختری که از داخل صداش می کنه به خودش میاد و آروم میگه دادبه :تو این جا چیکار می کنی؟ ابروهام رو بالا می اندازم ومی گم مهرسا:از این جا رد می شدم ! با غضب سرش رو نزدیک تر میاره وبا صدای آرومی میغرّه دادبه : همین الان میری ، دیگه پاتو زیاد از حد خودت دراز کردی .نمی دونم چطور کارم از یه تصادف ساده کشید به این جا ! وبه من اشاره می کنه که جلوی در ویلا ایستادم .طبیعتا نباید بهم بر بخوره چون من بی دعوت سرم رو انداختم اومدم خونه کسی که کلا دوبار توی زندگیم دیدم ، قبلا گفته بود یکی دوتا از تخته هام کمه ! برای اینکه کم نیارم می گم مهرسا:فکر کردی من خیلی دوست دارم تو تحفه رو ببینم ؟! نخیر آقا من به خاطر جنابعالی اومدم این جا ! پوزخندی میزنه و میگه دادبه : نخندون منو ،خوبه که همیشم یه حرفی برای گفتن داری! حالا این بار بهونت چیه ؟ مهرسا:نیازمند ! جدی نگاهم می کنه ومیگه دادبه :نیازمند ؟ نیازمند چی؟ ببین اگر کار من رو خراب کرده باشی زنده... مهرسا : ایـــــست ! چته ؟چرا یهو رم می کنی ! نیازمن یه برادر داره اسمش شایان اون همکلاسی منه ، امروز شهیاد اومده بود داداشش رو ببینه که من رو دید وگیر داد باهاش بیام دیدن تو ! دادبه : مسخره کردی ؟بر فرض این دروغات راست باشند ،چرا باید از تو بخواد که باهاش بیای این جا ؟ مهرسا:مثل اینکه آلزایمرم داری.خب ما خودمون جلوش چاخان کردیم که دوستای جو جونی هستیم . آشفته دست هاش رو بین موهای پر پشت می کنه و خونبار نگاهم می کنه و زیر لب میگه "همش مایه دردسری " مهرسا:تو مثل اینکه نمی فهمی من چی میگم ، دیگه ببخش اگر آنگولایی بلد نیستم حرف بزنم . آخه زبان مادریته ! دستش رو به نشانه تهدید بالامیاره ومی گه دادبه :مواظب حرف زدنت باش، من که می دونم تو دلت برای من نسوخته که بیای آبروم رو جلوی نیازمند حفظ کنی ! اصلا اگر راست می گی بگو نیازمند کجاست ؟مگه باهم نیومدین ، الان کجاست ؟ با شنیدن صدای دختری (که بالاخره طاقتش طاق شده وامده ببینه کیه که دادبه نیم ساعت داره باهاش پچ پچ می کنه ) هر دو سکوت می کنیم . پریزاد :دادبه جان کجا موندی تو نیم ساعته ؟ با دیدن من سکوت می کنه و منتظرانه یا شاید دلخور به دادبه نگاه می کنه . دادبه زیر لب میگه "خدا بگم چیکارت نکنه " دادبه : معرفی کنم پریزاددختر عموم ، مهرسا ... مش هاشم :آقا دستتون درد نکنه ،حالا ما دیگه غریبه شدیم ؟ نگفته بودین نامزد کردین ! با گفتن این حرف من آماده شلیک خندم به بیرون میشم ودادبه آماده درآوردن شاخ !
  2. p jalali

    پارت 24 با تعجب نگاهش می کنم ومی گم مهرسا :برسونید ؟ کجا ! شهیاد :خونه دادبه دیگه ! مهرسا :ولی من الان با دانشگاه اومدم .نمی تونم بدون اطلاعشون سر خود جایی برم ! شهیاد :والا با اون بی تابی ها ودلتنگی های اونشب فکر کردم الان سریع قبول می کنید . مهرسا :من ... خب ، دوست دارم دادبه رو ببینم !!! شهیاد :پس حرفی نمی مونه ، پایین منتظرتونم . وبه دنبالش شایان رو درآغوش می کشه و از دخترا خداحافظی می کنه . مهرسا :وایی تینا بد بخت شدم ! حالا من برم خونه اون پسره چی بگم ؟ کاش یه انگ می چسبوندم به دادبه ومی گفتم باهاش قهرم ، پوف حالا چه غلطی بکنم ؟! تینا :چقدر اون شب گفتم ول کن ، مگه ول کردی؟! الانم نمی خواد بری . تا ماجرا به جای باریک نکشیده برو به نیازمند بگو نمیام . تینا درست می گفت .ولی حس شیطنت وکنجکاوی مانع از این میشد که با نیازمند نرم ! شادان :چیکار می کنی؟ میری؟ مهرسا :فعلا که قبول کردم وچاره ای ندارم .گرچه بدمم نمیاد یکم دادبه حرص بخوره . شادان :می بینم که از آریان پور ، پسره چلغوز و احمق تبدیل شده به دادبه ! چقدرم اسمش قشنگ ،الحق که خودشم قشنگه ضربه ای به بازوی شادان می زنم ومی گم مهرسا :خیلی این آقا خرس رو دوست داری زنش شو ! اصلا پاشو با من بیا ! تینا اخم می کنه ومیگه تینا :مهرسا دیگه داری زیاده روی می کنی . چه معنی داره بری خونه یه پسر غریبه که اصلا نمی شناسیش . اصلا به این نیازمند اعتماد داری؟ نمی دونم شاید نیازمند رو نمی شناختم ، اما بعضی وقت ها آدما کور میشن ، اشتباه کردم کور نمیشن فقط یکه بین می شن ، تمام تمرکزشون منعطف به یه چیز میشه واطراف کدر میشه . اونوقت که تمام تصمیمات احمق دنیا گرفته می شه . مهرسا :قول می دم زود برگردم ،فقط یکم اذیتش می کنم .یکمم فضولی ولی بعدش میام هتل !هوامو داشته باش . شادان : به احمدی وشریفی چی بگیم ؟ مهرسا :هوم ...فکرش رو نکرده بودم . بگین من زود تر رفتم هتل و ناراحتم برای همین نهار نمیام ! شادان ضربه آرومی به سرم می زنه ومی گه شادان : این تو جای مغز طلائه . به سرعت از بچه ها خدا حافظی می کنم وبه تینا اجازه نمی دم منصرفم بکنه . شهیاد کنار B M W آبی رنگش ایستاده و با یک عینک دودی به چشماش منتظر نگاهم می کنه . با این که زیبا نیست ولی جذابیت خاصی توی صورتش داره که آدم رو مجذوب می کنه. با لبخند محوی به سمتم میاد ومی گه شهیاد : بفرمایید ! وبه دنبال این حرف در رو باز می کنه ومن می شینم باد خنک کولر حالم رو جا میاره ، چقدر از هوای شرجی وگرم بدم میاد ،باعث میشه موهای فرم که به زور سشوار لختشون کردم باز هم فر و وزوزی بشن . شهیاد هم سوار میشه ومی گه شهیاد : خب خانوم راد ، ویلای آقای آریان پور بلد هستید ؟ چی بهش می گفتم ، مهرسا گور به گوری ببین خودت رو تو چه وضعی قرار دادی . بالاخره باید یه چیزی بگم این جوری که نمیشه مثل لال ها بهش زل بزنم ! مهرسا: خب ... من زیاد بلد نیستم .تا حالا این ویلا نیومدم ! یعنی چند سالی هم هست که دادبه رو ندیدم برای همون نمی دونم دقیق آدرس ویلا کجاست . شهیاد : شما از کی جدا شدید؟ از وقتی که دادبه رفت انگلیس ؟ مهرسا :انگلیس؟! متوجه سوتی که دادم میشم .شهیاد هم عینکش رو بالای سرش می زنه وبا چشمای قهوه ای رنگش مشکوک نگاهم می کنه مهرسا :اوه آره دقیقا از همون موقع ها دیگه ندیدمش ! شهیاد :من خودم هم خارج از کشور تحصیلاتم رو ادامه دادم . مهرسا:جدی؟کدوم کشور! شهیاد :دروقع من ودادبه هم دانشگاهی بودیم . هردو رشته عمران دانشگاه کمبریج انگلستان ! دهنم باز می مونه یعنی اون گوریل عمران خونده ؟ اونم توی کمبریج ؟ یکی دیگه از تضاد های من ودادبه هم مشخص شد . سعی می کنم عادی برخورد کنم ؛ می گم مهرسا : که این طور دادبه هیچ وقت از شما چیزی نگفته بود . شهیاد :چون ما دوست نبودیم والبته من دوسال از اون جلوتر بودم و تقریبا داشتم فارغ التحصیل می شدم . به صورتش نگاه می کنم .نهایتا 25 سال بهش می خورد .چشمان نچندان درشت به رنگ قهوه ای ، بینی زیبا و قلمی ولب های باریک .شهیاد هم درست مثل برادرش موهای خرمایی داره ! با صدای تلفن ،از تفتیش قیافه شهیاد دست می کشم . شهیاد : بله ؟!... سلام ... کدوم یکی ؟ ....خب به مهندس معینی بگو .... ای بابا اینقدر بد ؟ ....باش خودم می رسونم . گوشی رو قطع می کنه و روبه من می گه
  3. p jalali

    پارت 23 با دیدن شایان شرمنده به سمتش می رم . این پسر اصلا حقش نبود باهاش این شوخی بکنم و با گروه سعیدی جمع بسته بشه .از روز اولی که دیدمش همیشه همین طوری با منش وبا وقار بوده وهست . با دیدن من لبخند می زنه مهرسا : آقای نیازمند ، شرمنده نمی خواستم اذیتتون کنم ! لبخندش بیشتر می کنه ومی گه شایان : چرا شرمنده ؟ حقشون بود ، من از همون اول فهمیدم شما یه نقشه هایی توی سرتون دارید ! چشمام گرد میشن ومیگم مهرسا: می دونستید؟ چجوری! شایان : خب من دیدم تا خانم احمدی گفت دختر ها به نوبت سوار شوید، شما رفتید سمت برکه واز بچه ها جدا شدید ! اول فکر کردم زیپ لاین دوست ندارید ولی بعدش وقتی اومدید توی گروه ما وگفتید جا موندید فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست ! مهرسا: خیلی معذرت می خوام ، واقعا نمی دونستم شما هم تو اون گروه هستید ! شایان :من از قصد سوار شدم ، سعیدی آدم درستی نیست ، نخواستم شما تنها برید . می دونستم پسر فوق العاده سر به زیر وغیرتی هستش ولی تا این حدش رو نمی دونستم . شایان :خانوم راد جسارتا می خواستم در مورد موضوعی باهاتون حرف بزنم ! منتظر نگاهش می کنم که می گه شایان : راستش من اهل این اردو ها نیستم. اما این بار به دلیلی اومدم . مهرسا : به چه دلیلی؟ شایان : خب ،چجوری بگم .من از خانوم درستکار... چی دارم می گم ، من از خانم درستکار ... بیچاره داره از خجالت آب میشه ، بهتره یکم کمکش کنم مهرسا : می دونم آقای نیازمند ، از من چه کمکی بر میاد ؟ شایان : پس در جریان هستید ایشون در خواست من رو رد کردن؟ مهرسا :مطلعم ! شایان :تصمیمشون قطعیه ؟ اگر میشه راضی شون کنید ! مهرسا : والا فکر کنم یکم ، بین خودمون بمونه ، یکم هول شده .یعنی شما خیلی غیر منتظرانه بهش گفتین . شایان که ردی از لبخند گوشه لبش پدیدار شده می گه شایان: پس یعنی جای چونه زدن هست ؟! سر تکون می دم ومی گم مهرسا :اینو بعد از اینکه باهاش حرف بزنم ، میفهمیم . از کلاسی که برای تینا گذاشتم خندم می گیره ، حالا حقش بود به این نیازمند می گفتم از خداشم هست زن تو بشه .اصلا اون زنت نشه خودم میشم جیگر ! با یه ژست خاص از کنارش رد می شم وبه طرف دخترا می رم که الان یک ساعت دارن منتظر نگاهم می کنن . شادان :بمیری مهرسا مردیم از فضولی ! تینا :موندم از چی بپرسم ، از سعیدی وگروهش یا از این نیازمند ! مهرسا :آسیاب به نوبت . بعد از تعریف کردن بلایی که سر سعیدی وگروهش آوردم . در جواب چشم های از بهت گرد شده دخترا حرف های نیازمند رو هم چاشنی می کنم .هر سه یه دقیقه ای هنگ به هم دیگه نگاه می کنن ومیزنن زیر خنده . مینو :مهرسا تو دیگه کی هستی دختر ، فکر کنم حالا حالا ها نطق سعیدی کور بشه . شادان :دمت گرم ، دوست خودمی عاشقتم ، بزار یه ماچ آب دارت بکنم . بعد هم صورتم رو یه ماچ به قول خودش آبدار می کنه .اما تینا چیزی نمی گه وفقط لبخند های بی ربط می زنه می دونم تو فکر حرف های نیازمند . با دیدن مردی که کنار شایان ایستاده جا می خورم .این این جا چیکار می کنه .اون هم با دیدن من سکوت می کنه .با سر از دور سلام می کنم که به سمت من راه می افته وکنار شادان متوقف می شه و می گه شهیاد :خانوم راد ، شما این جا چیکار می کنید ؟ لبخند می زنم ومی گم مهرسا : آقای نیازمند چه سورپرایزی ! شایان با تعجب می گه شایان :شهیاد تو خانوم راد رو میشناسی؟ شهیاد : البته که میشناسم ، ایشون یکی از دوستان نزدیک آقای آریان پور هستن . شایان :دادبه آریان پور ؟ همون که قراره پروژه رامسر رو بسپری بهش ؟ شهیاد سری تکون می ده وشایان ادامه می ده ومی گه شایان :دست تقدیر رو ببین ! روبه شایان می گم مهرسا :آره من ودادبه به هم خیلی وقته دوستیم . با این حرفم تینا به سرفه می افته . مهرسا : باید از فامیلیتون حدس میزدم باهم نسبت دارید . شهیاد :آره ،شایان برادرمه ! مهرسا : چه جالب ،این همه مدت من با برادرتون هم دانشگاهی بودم ودر عین حال با دادبه دوست بودم ! شهیاد :من از دوستان قدیمی آقای آریان پورم ، داریوش آریان پور ! گنگ نگاهش می کنم .داریوش دیگه کیه ؟جرقه ای توی ذهنم می خوره اون شب که بابا کارت بابای دادبه رو گرفته بود .روی کارت نوشته بود شرکت سهامی خاص آریان پور .مدیر پروژه مهندس داریوش آریان پور ! شهیاد :داشتم از این جا می رفتم دیدن دادبه ، گفتم شایان رو هم ببینم ؛چون فردا راهی آلمانم .خانم راد اگر می خواهید شمارو هم برسونم !
  4. p jalali

    پارت22 دختر ها رو از پایین می بینم . همشون یک دور سوار شده بودن وحالا از پایین نظاره گر من هستند . از قصد انقدر لفتش دادم تا آخرین دختر هم سوار بشه ومن بمونم وگروه پسر ها . بار دیگه جلیقه مشکی رنگی رو که پوشیدم سفت می کنم ولبخند شرورانه ای به پسر ها می اندازم که مشغول بستن جلیقه هاشون هستن . بالاخره یکی باید نشونشون بده خودشون هم خیلی شجاع و بی ایراد نیستند که همیشه خدا دخترا رو مسخره می کنند ! چشمک ریزی به دخترا می اندازم که هرسه زیر خنده می زنند . تینا با چشم به چیزی اشاره می کنه .با دیدن شایان نیازمند پوفی می کشم . زیر لب می گم "لعنت به این شانس" ، اونم توی گروهی بود که من قرار بود سربه سرشون بگذارم . اشکالی نداره ، نهایتا میرم بهش میگم شوخی کردم وقضیه رو جمع وجورش می کنم .تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که اون سعیدی مسخره ودوستاش رو جلوی همه ضایع کنم . با صدای مرد خط افکار شیطانیم پاره می شه . _خب آقایون و تنها خانمی که معلوم نیست تا الان کجا بودین ! با گفتن این حرف همه می خندن ، ولی اینبار حرص نمی خورم با آرامش نگاهشون می کنم .نقشه های من حسابی خنده دار تره ! _بله داشتم می گفتم ، از انجام هرگونه شوخی بیجا ، تکون دادن طناب ها ، ایجاد ارتعاش در پل معلق وغیره خود داری کنید . من شما رو از این جا می فرستم به ایستگاه بعدی .بعد از ایستگاه دومی از یک پل معلّق که از وسط جنگل هم رد میشه به سمت ایستگاه سوم راه می افتید .سوالی نیست ؟ همه به نشونه تایید سر تکون می دهند. _خوبه پس دونه دونه بشینین روی این سکو وخودتون رو به سمت پایین بکشید . و من آخرین نفر از این گروه شش نفره به پایین می پرم . باد خنک به صورتم می خوره وچشمام رو می بندم . هنوز دوقدم نرفتم که به ایستگاه دوم می رسیم . به عقب نگاه می کنم کلی با این جا فاصله داره .انقدر حس پرواز زیر این آسمون آبی خوبه که اصلا متوجه مسافت نشدم . ایستگاه دوم همون جاییه که من باید نقشه ام رو عملی کنم . به محض قرار گرفتن روی پل معلق یکی از پسر ها می گه _خانوم راد زنده اید ؟ مهرسا:به کوری چشم دشمن ها بله ! _چشم دشمناتون کور ! شایان : به کارت برس ، مزاحم خانوم راد نشو . لبخندی می زنم .چقدر این پسر با شعوره ! باید هر طور شده گندکاری تینا رو درست کنم . نگاهش می کنم ، قد بلندو هیکل چهار شونش حرفی برای گفتن نمی گذاره ، تازه اگر از موهای خرمایی وچشمای کهربایی رنگش چشم پوشی کنیم . حیف که این پسر هم توی گروه من افتاده وقرار یکم بترسه ! جیغ بلندی می کشم ومیگم مهرسا :وایــــــی ! یه سوسک درختی ! به محض اینکه صدای خنده پسر ها بلند میشه ،پل رو به لرزه در میارم که تعادلشون رو از دست می دهند وچند تاییشون روی هم می افتند.به صدای اعتراض هاشون توجهی نمی کنم و مداوم پل رو به حرکت در میارم این بار همشون ترسیده فریاد می کشن .غش غش می زنم زیر خنده ،حالا زوده ولشون کنم .چون تعادل ندارن نمی تونن از پل رد بشن ودر یک کلام روی پل گیر کردند . درست وسط جنگل هستیم واطرافمون کسی نیست .ارتفاع تا پایین بیشتر از چهار متره و انتهای راه می خوره به یک دره پوشیده از درخت های سبز وبلند . یکی از پسر ها می گه _خانوم راد خواهشا تموم کنید این بازی رو ! یکیمون پرت میشه پایین ! با داد می گم مهرسا : نمی تونم یه حشره زشت نشسته روی مانتو ام ، می ترسم ! این بار یکی دیگشون می گه _خواهش می کنم ، التماس می کنم ، من ترس از ارتفاع دارم . خندم می گیره ، اگر در حالت عادی بودند همشون من رو به خاطر ترس از یک سوسک مسخره می کردند اما حالا تنها فکری که دارن اینه که حرکات شدید پل آروم بشه ! سعیدی نگاهی به عقب می اندازه که با دیدن خنده روی لب های من متوجه قصدم میشه . لبخندی تحولیم میده وپل رو تکون محکمی میده .با حرکت شدید پل تعادلم رو از دست می دم وبه پایین سقوط می کنم .به وسیله قلابی که در شروع کار به خودمون وصل کرده بودیم بین زمین وهوا معلق می مونیم .از ترس زبونم بند میاد .پل همچنان مثل تاب این طرف واون طرف می ره . شایان دو نفر با من فاصله داره وبه خاطر قلابی که به جلیقش وصله نمی تونه بیاد سمتم .دلم نمی خواد پیش این پسر ها کم بیارم بنا بر این سعی می کنم دستم رو به قسمتی از پل بند کنم .چند بار محکم خودم رو در هوا تاب می دم ودر یک حرکت بخشی از تاب رو چنگ می زنم . به قسمت سخت کار می رسم باید خودم رو بکشم بالا ! صدای همهمه پسر ها گوشم رو خراش میده .انگار مسابقست وایستادن تشویق می کنن . یکی از پسر ها که جلوی من بود می خواد دستم رو بگیره که چشم غره ای بهش می رم . فورا دستش رو به عقب می کشه .به سرعت دست دیگه ام رو هم حایل می کنم وبا یه حرکت خودم رو به روی پل می رسونم .صدای دست زدن پسر ها بلند میشه و شایان با نگرانی نگاهم می کنه ومی گه شایان :خوبید ؟ چیزیتون که نشد ؟ عرق روی پیشونیم رو کنار میزنم ومی گم مهرسا : خوبم ! بعد از طی کردن طول پل ، از ادامه راه انصراف می دیم ،چون مسئولین اردو نگران پایین ایستاند ومنتظرانه نگاهمون می کنن . خانم احمدی وآقای شریفی نگاهی متعجب بهم می اندازند وآقای شریفی می گه شریفی: اینا راست می گن خانوم راد ؟ شما ترسوندینشون ؟! این نره غولا رو ! خانم احمدی لبخند محوی میزنه ومی گه احمدی: جای تعجب نداره دختری مثل تو بتونه حریف یه گله پسر بشه ، البته منظوری ندارم ! پوزخند ریزی می زنم ومی گم مهرسا : والا نگم براتون که به التماس افتاده بودن ! نگاه متعجب شریفی به جدی تغییر حالت می ده ومی گه شریفی :شما چرا همچین کار خطرناکی رو کردید؟اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشید از ادامه اردو محروم می شید وباید تا آخرین روز تنها در هتل بمونید ! نگاه عاقل اند سفیهی می کنم ، باید چیکار کنم ، با یه بهونه من در آوردی می تونم همه چیز رو علیه اونا بکنم .اما با گفتن واقعیت جلوی این همه دانشجو می تونم آبروشون رو ببرم وانتقام همه مسخره بازیاشون رو بگیرم ، اگر ادامه اردو محروم بشم اتفاقی نمی افته ، چشمامو ریز می کنم ومی گم مهرسا :خواستم به همه نشون بدم این پهلوون پنبه ها چقدر تو خالین ! ادعاشون سبد سبد اما ... به سعیدی نگاه می کنم که از خشم قرمز شده .گفته بودم حالت رو می گیرم پسره از خودراضی . شریفی: یعنی می خواستین این آقایون رو مسخره کنید ؟ مهرسا :مسخره که نه ! خواستم نشونشون بدم هیچی نیستن ! شریفی : این کار از شما بعیده ، خانم راد شما از دانشجو های تلاشگر و با متانت وباشخصیت دانشگاه هستید ! ابرو هام رو بالا می اندازم می گم مهرسا :بالاخره یکی باید اینارو سر جاشون می نشوند دیگه . صدای خنده بچه ها بلند می شه . شریفی : پس شما تا آخر این هفته در هتل می مونید ونمی تونید همراه ما به گردش بیاید ! این چقدر سادست من از خدامم هست که نرم بیرون وتوی هتل بخوابم . سعی می کنم کمی ناراحت جلوه بدم تا از تصمیمش منصرف نشه . مهرسا :اما آقای شریفی... شریفی :اما نداره ! شما کار زشتی کردید واینم تنبیه تون ! سعیدی پوزخند زده .پسره احمق فکر کرده واقعا ناراحت شدم . شریفی :خانم احمدی شما هم کمتر بخندید این خانم فکر نکنن کار درستی کردن ! احمدی هول ودستپاچه چادرش رو در دست می گیره ومی گه احمدی:بله درست می فرمایید ، خانم راد کارتون اصلا درست نبود ! شریفی : همه برید سمت تله کابین ، بقیه آقایون هم بعد از سوار شدن زیپ لاین بیاد همون جا .
  5. p jalali

    پارت 21 دادبه مثل یه تیکه یخ توی چشماش زل می زنم . از دیدن دوبارش ناراحت نیستم ، اما اصلا دلم نمی خواهد گذشته تکرار بشه .چشمای میشی رنگش توی حدقه می چرخونه و لبخند محجوبی می زنه ومی گه پریزاد : دادبه نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم ! لبخندی بی جون می زنم ومی گم دادبه : منم همین طور ! جواب کوتاه و سردم تیر خلاصی می شه ، بر امیدی که توی چشماش لونه کرده . لبخند روی لبش جمع تر میشه وبیشتر شبیه پوزخند جلوه می کنه. با دلخوری می گه پریزاد : انگار زیادم از دیدنم خوشحال نشدی ! بی تفاوت به حرفش می گم دادبه :از کجا فهمیدی اینجام ؟ دوباره لبخند می زنه ومی گه پریزاد : عمو گفت . منم دیدم تهران کاری برای انجام دادن ندارم گفتم بیام این جا هم تو رو ببینم هم یه آب وهوایی تازه کنم . انگار که من نمی دونم برای چی اومده ! خوندن فکر این دختر برام از آب خوردن هم آسون تره .پوزخندی می زنم ومی گم دادبه : خوب کردی دختر عمو ، اما چه بد موقع اومدی چون من برعکس تو کلی کار دارم .فردا باید برگردم تهران ! حس می کنم کمی رنگ صورتش به سرخی متمایل میشه ، جملاتم رو اونقدر سرد و با آرامش می گم که حرفی برای گفتن نداشته باشه .هرچند بعید می دونم اصرار بکنه . این خاصیت خون آریان پور ، غرور بخش جدایی ناپذیر شخصیت این خاندان بزرگ هست ! نگاه بی روحش رو به چشمام میدوزه ومی گه پریزاد : فکر می کردم بیشتر از این حرف ها مهمون نواز باشی ؛پسر عمو ! به کنار پنجره میرم و پرده رو کنار می کشم ومی گم دادبه :فکر می کردم عاقل تر از این حرفا باشی ،دختر عمو ! به منظره دلپذیر پشت پنجره چشم می اندازم .دریا آرومه آرومه و چندتا مرغ دریایی دارن کمی دورتر از ساحل توی آب شنا می کنن . حس حضور پریزاد کنارم باعث میشه از دریا چشم بردارم وبه صورت برافروختش چشم بدوزم . اصلا حوصله این دختر رو ندارم .پریزاد از اون مدل دخترا حوصله سر بریه که هر وقت ببینیشون بدون هیچ تغییر ی روبروت ظاهر میشن .فرقی نمی کنه چند ساله ندیدیشون ،اونا بازم همون حرف هایی رو می گن که قبلا می گفتن ،همون رفتار هایی رو دارن که قبلا داشتن . از آدمای تکراری بدم میاد ! پریزاد : دادبه منظورت چیه ؟! دادبه :واضح گفتم ، از این بازی های تو خسته شدم . از رفتن اومدن هات ، حرف های تکراریت از همشون خسته شدم .پریزاد من ازت خسته شدم ! لبخند تلخی میزنه ومی گه پریزاد :ولی من هنوز هم ... با صدای در حرفش رو نیمه رها می کنه .با تعجب می گه پریزاد :منتظر کسی بودی؟ به کنایه می گم دادبه :من مهمون ناخونده زیاد دارم . با شنیدن این حرف رنگ صورتش قرمز تر میشه .به سمت در میرم با باز کردن در صورت خندونش در چارچوب در ظاهر میشه ... *** مهرسا نگاهی آکنده از شرمساری به تینا می اندازم . دلم نمی خواست ناراحتش کنم .به سمتش میرم ، شادان ومینو فورا از جاشون بلند میشن وبا یه ببخشید به سمت دیگه میرن ، آروم کنارش میشینم ومی گم مهرسا :تی تی جون از دستم عصبانی ؟ تینا :نیستم . مهرسا : ناراحتی ؟ تینا :به نظرت نباشم ؟ مهرسا ما با هم جون در یه قالبیم ، تو از خواهر برام عزیزتری .ما هر روز خدا باهم کل کل می کنیم ،دعوا می کنیم ،قهر می کنیم اما بازهم تا شب به هم شب بخیر نگیم خوابمون نمی بره . روزی که ماجرای کل کل هامون به دانشگاه کشید تو به من چی گفتی ؟ گفتی از این موضوع خوشت نمیاد چون باعث میشه این شوخی ساده بینمون تبدیل به کدورت بشه .برای همینم خودمون رو از جنجال های دانشگاه جدا کردیم .اما امروز تو کاری کردی که مضحکه دست همکلاسی هام بشم .حقم دارن صمیمی ترین دوستم امروز جلو همه بهم گفت بازنده ! این بار کاملا حق با تیناست و زبون سه متری من به کارم نمیاد. بغض می کنم ومی گم مهرسا :تینا ! اگر تورو از دست بدم دیگه هیچ چیزی برام نمی مونه . تنها دلخوشی این زندگی یکنواخت واحمقانم تویی. خسته شدم از بس اون دختر خوبه بودم .منم ممکن اشتباه کنم . خسته شدم از این که همیشه باید کامل باشم .چی میشد منم وقتی اشتباه می کردم بقیه بهم بگن اشکالی نداره انسان جایز الخطاست ، تو هم مثل بقیه آدما شامل این مثل میشی. چرا از بچگی تا کار اشتباهی ازم سر زد مامان بهم گفت "در شان تو نیست " راستی این شان من چیه ؟ چیه که من حتی نمی تونم یه شوخی ساده با برادرم بکنم . چیه که نمی تونم از حق خودم دفاع بکنم وجلوی یه پسر زورگو غول تشن به ایستم ! قطره اشکی روی گونم سر می خوره که فورا پاک می کنم .اکثر بچه ها به سمت زیپ لاین رفتن ولی هنوز چندتایی اطراف هستن .نمی خوام نقل زبون بچه های دانشگاه بشم . تینا : مهرسا ،عزیزم ببخشید .من زیادی کش دادم .گریه نکن عزیز تینا ،فکر می کنی نمی دونم چقدر اذیت میشی ؟ وظیفت خیلی سخته مهرسا ، تو یه الگویی ،چه توی دانشگاه ،چه توی فامیل وجاهای دیگه ! الگو بودن خیلی سخته .ببخش که یه لحظه حق خطا کردن رو ازت گرفتم ! نمی خوام امروز رو خراب کنم .تا این جاش هم زیاد از تحمل دلم شده بود که حرف زدم وگرنه همه می دونن تینا اهل غر زدن وگلایه نیست . لبخند می زنم ومی گم مهرسا :آشتی ؟ تینا:قهر نبودم که ! بشکنی می زنم ومی گم مهرسا :ایول ، پس بدو بریم سراغ زیپ لاین ، نقشه ها دارم برای آقایون ! تینا خنده مستانه ای سر میده ومی گه تینا :از دست تو !به کشتنشون ندی ، همینجوریشم شوهر کمه ! مهرسا :نترس با آقای شما کاری ندارم . به سمت زیپ لاین به راه می افتیم .
  6. p jalali

    بی نهایت ممنونم ازت گلکم خوشحالم که دوست داشتی فاطمه جان ! انشالا به زودی ژانر عاشقونه سر وکلش پیدا میشه ! بازم ممنون که وقت گذاشتی . خوش حال میشم اگر در ادامه هم همراهی کنی .
  7. p jalali

    به نظرت کدوم بهتره ؟!
  8. p jalali

    عشقی زاده جنگ ، جنگ همگام با احساس ، رقص عشق میان گلوله ها ، خاکریز شماره 5 ، عشق به وقت ترکیه ! ، جنگی به رنگ عشق ، پایان جنگ من یک عشق بود ! فعلا همینا ! بازم فکر می کنم @avin._.ar
  9. p jalali

    باش یکم فکر کنم ! ...
  10. p jalali

    چه جالب ! اومم هرچی خواستم بگم یا کلمه خاصی تو ذهنته که دوست داری توی اسم داستان باشه !
  11. p jalali

    یکم از داستانتو بگو
  12. p jalali

    گذاشتم عزیزکم .هم شمارو تگ کردم هم ژانر نوشتم
  13. p jalali

    حتما رعایت میکنم علائم رو ! والا ژانر رمان رو برچسب زدم بخاطر همین ننوشتم بالای صفحرو ببینید متوجه میشید. ممنونم مریم جان
  14. p jalali

    خیلی ممنونم ، مطمئنم همین طوره ! دو پارت دو پارت خیلی خوبه ، منتظر نقد ها تون هستم ، بی صبرانه !
  15. p jalali

    خیلی ممنون بابت نقد می بخشید من می خوام رمانم به بهترین نحو پیش بره وهمون طور که می دونید ادامه کار ما باهمه یعنی من مینوسیم ناظر اشکالاتم رو می گه تا بتونم به بهترین شکل ممکن داستان رو بنویسم ! من می خوام ایراداتم ریز به ریز گفته بشه ! دوست دارم رمان بی نقصی داشته باشم . برای همین اگر میشه دقت نظر بیشتر به رمان داشته باشید وهر ایرادی به نظرتون اومد بگید ، نمی گم ایراد تراشی ،ولی می خوام سخت بگیرید و ریز نکات رو هم گوش زد کنید . بسیار سپاس گزارم @mary.kh78
×