رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

IM_PEGAH

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    848
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد IM_PEGAH در 28 تیر

IM_PEGAH یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,920 Excellent😃😃😃😃

درباره IM_PEGAH

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 31 فروردین 1300

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,206 بازدید کننده نمایه
  1. IM_PEGAH

    Happy​ 🎈 birthday​ 🎈 meli.km

    ملینای عزیزم تولدت مبارک باشه! به همه آرزوهای قشنگت برسی❤️❤️❤️🌸🌸
  2. تق تق؟!

    یک عدد مبتلا به کرونا هستم😷

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Strawberry

      Strawberry

      @IM_PEGAHواااای چه خوب بود😍😍😍😂😂😂😂💔💔💔💔

    3. IM_PEGAH

      IM_PEGAH

      😂😂😂😂 رسما رد دادم🤦🏻‍♀️

      نمیشه آدم یه تک پا تا انقلاب بره😑🦶🏻

    4. Strawberry

      Strawberry

      @IM_PEGAHهیییی😑😑😑😑

  3. می افتم رو تختم و ۲۴ ساعت زل میزنم ب سقف
  4. عجیب دلم گرفته است...

    غمگین تر از یک برگ پاییزی رها در دست باد و تنها تر از گل سنگ های روییده بر تنه بی جان درختان سوخته سرخ حصار.

    دلم تنگ است...

    کاش کسی با یک سیلی جانانه من را به من بازگرداند.

    کاش بتوانم بقچه سنگین دلم را که خون از آن چکه می کند؛ بردارم و به دور دست ها پناه ببرم.

    کاش بتوانم دانه به دانه این قرص های فراموشی را بالا بی اندازم و چشم بر تاریکی این دنیا ببندم.

    کاش کمی، فقط کمی آرام و قرار گیرد ذهن مشوش و خالی از امید من که دیگر نایی برای لالایی خواندن ها عاریتی ندارد.

    کـ خسته ام از قانع کردن دلم و...

    پ.ن : از دل برآمده

  5. بزرگترین عیب ما این است که ارزش خودمان را در نگاه دیگران می بینیم ولی باید ارزش ما مانند ارزش طلا باشد که اگر خاکی هم باشد ارزش آن از بین نمی رود و اگر طلا تزیین هم نشود و اگر انگشتر٬ حلقه و دست بند هم نشود باز هم از ارزش طلا بودنش کم نمی شود.

  6. و خدایـی که به شـدت کـافی است...

    1. farzane77

      farzane77

      و خدایی که به شدت کافیست❤❤❤

  7. من خالی از عاطفه و خشم

    خالی از خویشی و غربت

    گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

    عشق آخرین همسفر من

    مثل تو من رورها کرد

    حالا دستام مونده و تنهایی من!

    ای دریغ از من، که بی خود مثل تو

    گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن

    ای دریغ از تو که مثل عکس عشق

     هنوزم داد می زنی تو آینه ی من

    وای! گریه مون هیچ 

    خنده مون هیچ 

    "باخته و برنده مون هیچ"

    از بازی کنار کشیدم!

    من به خودم باختم

  8. و در دلگیر ترین حالت ممکن دست و پا می زنم!

    خروار ها حسرت بر سرم هوار شدند و با بغض به آدمی خیره شده ام، که من نیستم!

    این منی که قرار بود بشوم به ولله که این عبوسِ دل مرده نبود و حال گریزانم از  این خود...!

    قرار بود در کدامین  خیال خام عزیز تو بشوم؟!

    بباف حکایت شیرین عاشقی ام را که می خواهم از شعله اش بسوزانم هرچه تا کنون سرشته ای!

    که هی تو بافتی از رفاقت های آبکی و من دخیل بستم بر عشق های واقعی..!

    بسوزان این منِ تنها تر، خسته تر و نا توان تر از همیشه را !

    طوری بسوزان که خاکسترم در دست باد پراکنده شود اگر جز این باشد هر بخش از وجودم در کنار  یک دیگر نام تو را فریاد خواهد زد!

    #یک_نویسنده_غمگین

     

     

  9. _ فرق بین دو تا خروس چیه ؟!

    کلافه بر فنجان چینی طرح گل قدیمی خانه مادربزرگ چشم دوخته و سعی کردم، کمی خودم را از ماجرا پرت تر نشان بدهم . 

    + رنگشون؟

    با خوشحالی کف دو دستش را برهم زد و ابروان بهم ریخته اش را بالا انداخت . 

    _نچ!

    + لابد طرح پرهاشون...

    این بار خنده ریزی کرد و با اشتیاق بر مردمکان سوخته ی من چشم دوخت .

    _ دختر تو که از عبدو هم ( گربه چاقی که گه گداری پا به حیاط آجرنمای شان می گذاشت و پیرمرد به گمانش، مونس تنهایی هایش بود) خنگ تری!

    این بار گویی کمی رگ غیرتم جنبیده باشد با حرص گفتم :

    + عبدو با اون هیکل چاق و گندش نمی تونه از چینه درست رد بشه اونوقت از من باهوش تره ؟!

    از خنده خالصانه اش دلم غنج رفت . می دانستم از دیدن روی سرخ شده و کفری من این چنین مشئوف می شود . این بازی تکراری برای او هربار تازگی های خودش را داشت . 

    _ هوشت به بابات رفته، اونم هربار که جدول ضرب ازش می پرسیدم مثل تو زل زل تو چشمام نگاه می کرد . 

    از کلکل با این پیرمرد 70 و اندی ساله خسته نمی شدم . 

    + به قول مندل همه چیز از ژنتیک نشات می گیره !

    اخم تصنعی بر جبین پرخط و نگارش نشاند و گنگ گفت .

    _ از چی چی نشات می گیره؟!

    + از پدر !

    پوزخند مردانه ای برچهره اش نقش بست . چگونه بود که بعد از گذشت عمری او هنوز هم خواستنی و جذاب می نمود؟!

    _ بچه اگر به باباش میرفت که الان همه دنیا پرفسور حسابی بودن ! همه چیز از ننه هاشون ...

    با بلند شدن صدای اعتراض بی بی رو از او گرفته و بر سماور گوشه اتاق دوختم که حال بی بی داشت کاسه مسی زیرش را خالی می کرد . 

    _چطو شد که هرچی بدِ از ننه است، هرچی خوب از دَدَست؟!

    پیرمرد سعی کرد، صدایش را با چند سرفه متوالی صاف کند تا بلکی بعد از 50 سال زندگی حرفش مقابل خانم خانه خریدار داشته باشد . بابا همیشه می گفت " تا به حال کسی ندیده آقاجان و مادرجان باهم دعوا کنن، همیشه تا بحثشون بالا می گرفت مادر جان لپ هاش از عصبانیت گل می انداخت و آقا جان حرف را زده و نزده خنده اش می گرفت ! اینجوری بود که دعواهاشون همیشه بی سر و ته ول می شد و من ندیدم صدای هیچ کدوم روی یکی دیگه بلند بشه "

    _ زن! من که تو تصدیقمم خورده حسابم چقدر خوبه !

    بی بی دستی بر پیراهن آبی گل دارش کشید و جوراب های پشمی اش را تا روی زانو بالا آورد . 

    _خبرش دارم که پدرت چقدر پول داد به حکیم تا مردودت نکنه پسره خان !

    _ تقصیره تو بود دختر رعیت !

    بی بی لب برچید و خواست جوابی که در آستین داشت؛ رو کند که آقاجان فورا گفت .

    _حواس گذاشته بودی برای طفل گریز پای راه مکتب؟!

    بازهم گونه های بی بی بود که رنگ می زد بر شرم و حیایی که بعد از سال ها هنوز هم حرف ها برای گفتن داشت .

    آقاجان دست بر زانو زد و بی توجه به من که روی تشکچه ابری گوشه اتاق نشسته بودم و حکایت عاشقی شان را دنبال می کردم؛ به سمت دختر رعیتی رفت که حاضر بود دنیا را بخاطر ارغوان گونه هایش به آتش بکشد . با دور شدن پیر مرد زمزمه کردم . 

    + فرق دو تا خروس کاکلشونه آقاجان !

    #دلی

    #شاید_نویسنده 

     

     

  10. IM_PEGAH

    «معکوس نویسی»

    سوتپیلاکوا امین
  11. IM_PEGAH

    «معکوس نویسی»

    بابک خیس هس :// شیش سیخ جیگر سیخی شش تومن
  12. لباش رو غنچه کرد و طبق عادت همیشگی اش آرنج دست راستش رو گذاشت رو زانو جمع شده و چانه اش رو به کف دستش تکیه داد . 

    از طرز نشستنش معلوم بود، باز می خـواد از  اون حرف های قلبه سلمبه بگه و من رو  تو خماری فهمیدن حالش بذاره !

    با خنده گفتم  

    _ باز می خوای ببافی؟

    گیج و منگ نگاه از پنجره خاک گرفته رو به روش گرفت که بعد از بارون کدرتر از قبل شده بود و نمی ذاشت، دهن کجی باغ برهنه پاییزی  واضح دیده بشه . 

    +هوم؟!

    _فلسفه !

    همون طور که غرق افکارش بود، یه "اوهوم" پرت و هپروتی از دهنش خارج شد . 

    _ انگاری این دفعه ثقل رشته های بافته شده، زیاده !

    لبخند بی جونی زد و با صدایی که به زور شنیده می شد؛ گفت :

    + می دونی؟ گاهی دلم می خواد این پیچک های نیمه خشک شده حیاط رو که کلاغا هراز چندگاهی بهشون پاتک می زنن، بردارم و با خودم ببرم تو اون کلبه شکسته وسط جنگل ! بعد با آرامش بشینم و روز ها فارغ از این که لیلی کیه؟ تیشه چیه ؟ نوشدارو بعد مرگ فرهاد ... ( با اشتباه لفظی اش کلافه دستش را از زیر چانه برداشت ) حالا هرچی ! دور از همه اینا، بشینم و دونه به دونه ببافمشون !

    دست انداختم و پنجره زنگ زده رو کمی باز کردم . باز که نه ! حسابی روغنش خشکیده بود و به هزار زحمت میلی متری  روی قاب فلزی اش لغزید . 

    _ بعدش چی؟

    این بار با اشتیاق بیشتری گفت :

    +بعد هر روز صبح انقدر بهش آب میدم که کل خونه رو بپوشونه ! 

    _ پیچک ها همیشه عیب ها رو می پوشونن، چه ترک دیوار این خونه، چه سقف کلبه دلت که می دونم خیلی وقته ریخته !

    از جاش بلند شد و نزدیک پنجره سرش رو کمی پایین آورد . بوی نم بارون بدجوری اتاق رو گرفته بود و سرمای نو رسیده آذر ماه، مُهر تکمیل سازه ی حزین او بود . 

    فوری به سمتم برگشت و با لحن محکم اما نا مطمئنی گفت :

    + به نظرم واقعی زندگی کردن، خودش یه هنره ! این جوری فکر نمی کنی؟

    1. IM_PEGAH

      IM_PEGAH

      یک تای ابرویم رو بالا انداختم و خواستم اظهار نظر کنم که باعجله و طوری که انگار کلمات قراره  از ذهنش بپره  و تا ابد مسکوت بی واژگی بشه، گفت :

      + می دونی؟! خیلیا زندن و حتی ممکنه اونقدری خوش شانس باشن که زندگی هم بکنن اما فقط یه عده محدودی ان که واقعی زندگی می کنن !

      _ این یه موهبت؟

      + نه! نه ! این یه انتخابه ...این آدما رو روزگار نمی تونه عوض کنه، آدمایی میشن که واقعیت ها رو درک می کنن ! چیزی غافل گیرشون نمی کنه و از همه مهم تر تحت هر شرایطی خودشونن !

      لبخندی از فهمیدن نصفه و نیمه منظورش روی لب هام نقش بست . 

      + فکرش رو بکن !چقدر لذت بخشه که برای خودمون زندگی کنیم . که مدام دنبال یه جفت چشم نباشیم تا از موفقیت هامون فیلم بگیره !

      انگشتان کشیده اش رو  روی غبار طاقچه حرکت داد و رد غبار نشسته بر سرانگشتش رو با یک بازدم عمیق در هوا پخش کرد . 

      + یا، یا مثلا پی تعریف شدن از دید بقیه نباشیم ! اصلا چه بهتر که تعریفی نباشیم ! 

      _ این جوری تنها می مونیم . 

      + چه بهتر ! هر آدمی باید یه بارم شده انزوا رو بغل کنه !

      _ فایده اش چیه ؟

       با عجله موهای بلندش را به پشت گوش زد . اون قدری در همه کار هاش تعجیل می کرد که گمان بردم، قرار مهمی رو از دست خواهد داد . 

      + به نظرم بدترین شکل تنها بودن از خودت نبودن خیلی خیلی بهتره ! اینجوری لاقل تکلیف آدم با خودش مشخصه، می فهمی تنهایی. تنها مثل یه ماهی وسط برکه ای که "گل آب" داره بیشتر و بیشتر دورش رو احاطه می کنه یا مثل چراغ یه مسافر خونه قدیمی که توی یه شب بارونی روشن و خاموش میشه ! 

      دست به کمر ایستاد و با مرموزی به منظره بیرون زل زد . 

      + یا مثلا یه کتاب طرز تهیه کیک که توی خونه یه مرد نسبتا غمگین که تازگی از زنش جدا شده؛ داره خاک می خوره . 

      کلافه از این که توانسته منظورش را برساند یا مثل همیشه من تنها اصم این مکالمه هستم، به سمتم برگشت . 

      +متوجه منظورم میشی؟! " تنهایی می ارزه به بودن های الکی، مردن بهتره از زندگی کردن های غیر واقعیه ..."

      این بار شانه هایم را کمتر از پیش بالا انداختم ....

      #دلی

      "پگاه"

    2. melika.k

      melika.k

      خیلی قشنگ بود🌿🍂

  13. پارت اول اخم میان ابروانم را غلیظ تر کرده و با دقت به صورت مامور چشم دوختم . _ آقای بزرگمهر آخرین باری که باهاش در تماس بودین، کی بود؟ کلافه دستی بر ته ریش هایم کشیده و به آخرین مکالمه مان فکر کردم . آخرین باری که باران را دیده بودم، کی بود؟! به راستی چگونه بود که از حال او این چنین بی خبر بودم؟ مگر او جز من کسی را داشت ؟! با جواب دادن به سوال آخری که در ذهنم مطرح شد، بیش از پیش حالت چهره ام عبوس شد . _ هفته پیش بهم زنگ زد . مامور خودکار میان انگشتانش را روی کاغذ حرکت داد و چیزی را یادداشت کرد . _ خب چیز خاصی نظرتون رو جلب نکرد؟ بی درنگ پرسیدم . _از پشت تلفن ؟! _بله ! مثلا حرف خاص یا نگرانی که بشه حس کرد از صدا یا لحن مفقوده ؟! مکالمه ای که چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود و از هر ده کلمه اش، نه کلمه را نفهمیده بودم؛ چگونه باید تشریح می کردم ؟ اصلا مگر برای من اهمیت هم داشت که بخواهم از پشت تلفن احساسش را درک کنم ؟ _ چیز خاصی نگفت ! مامور "هوم" معناداری گفت و با دست چشمان زیر عینکش را ماساژ داد . کلافگی و خستگی از سر و روی این گروه می بارید و مشخصا قرار نبود به جایی برسند . می دانستم وقت آن است که خود به دنبالش بگردم . _ محتوای مکالمه چی بود و حدودا چقدر طول کشید ؟ نیم نگاهی به صفحه گوشی انداختم که ساعت 6 بعد از ظهر را نشان می داد . _من و باران زیاد حرف نمی زدیم. هروقت که به پول نیاز داشت، زنگ می زد و منم براش واریز می کردم . چشم از پرونده خالی رو به رویش برداشت . _ یعنی ارتباط شما در حد چند دقیقه بود در هفته ؟! عصبی بودم و این سوال هایی که حقیقت را به رویم می کوباندند، شده بودند مزید بر علت ! _ من وخواهرم خیلی رابطه صمیمانه ای نداشتیم . نه تنها در هفته، بلکه در ماه هم ممکن بود فقط چند دقیقه باهم صحبت کنیم . با توجه به شغل من وقت زیادی برای اون نداشتم . عینکش را برداشت و آرام به روی میز گذاشت . _عسگری یه لیوان آب برای آقای بزرگمهر بیار . _ تشنه نیستم ! _ نیازتون میشه ... قراره برای پر کردن این پرونده حرف ها بزنید ! چشم گرداندم و در صورتش خیره شدم . _حرف های لازم رو سه روزه دارم میگم و شما حتی نتونستین یه رد کوچیک ازش پیدا کنید . بهتره من به روش خودم، دنبال خواهرم بگردم... _خواهری که در ماه یک ربع هم باهاش حرف نمی زدید؟ تمام شدن جمله اش مصادف با براق شدن نگاهم شد . _خواهری که کمتر از یک ربع باهاش حرف می زدم! _ عکس هایی که از خواهرتون داریم برای چند سال قبل هستن ؟ بی حوصله لب زدم . _نمی دونم . برای4 یا 5 سال پیش ... مال اون وقتایی که تهران بود ... _در مدتی که رامسر بود، بهش سر نزدید؟ _گرفتار بودم ! پوزخند آشکارش باعث شد، گر بگیرم . او نمی دانست تا چه اندازه ظرف صبرم لبریز است . همانند همیشه ظاهر خونسرد و آرامم داشت خشمم را پنهان می کرد و این به طرف مقابل اجازه پیش روی بیش از اندازه را داده بود . _نه این جا دادگاهه و نه من متهم ! خواهر من گم شده و شما بازپرس پرونده ای هستید که من درخواست باز شدنش رو دادم ! _من هم کسی رو بازخواست نکردم . برای پیدا کردن مفقوده نیاز به یک سری اطلاعات اولیه داریم. _این اطلاعات از من نه، باید از اونایی بپرسین که چند روزه اسماشون رو لیست کردم . _اکثرشون در دسترس نبودن . مابقی بازجویی شدن و حرف هاشون با هم هیچ سنخیتی نداره . فهمیدن حقیقت در این شرایط کار چندان آسونی نیست آقای بزرگمهر، نه !؟ _چند روز باید طول بکشه ؟ اگر بلایی سرش اومده باشه و یا بیاد چی؟ اون وقت می شینیم این جا با شما خاله بازی می کنیم که کدوم یکی از اون آشغالای کثافت راستش رو گفتن و کدوم یکی دروغ ؟ عینکش را از روی میز قاپ زد و از سرجایش بلند شد . _بهتره آروم باشید . این به نفع خواهرتونه ! باور کنید . با خشم صندلی را کنار زدم که باعث شد میز و صندلی باهم بر روی زمین واژگون شوند و طنین صدایش گوش را بخراشد . _اگر سوالی نیست من برم ! دستش را بالا آورد . _خواهش می کنم ! کت مشکی نیمه بلندم را بر تن کرده و از ساختمان بیرون زدم . با پیچیدن صدای حامد در گوشی، هم زمان درب ماشین را باز کردم . _ خبری نشد؟ _نه! اینجوری پیش بره بعید نیست جنازه اش پست کنن در خونه ... باید خودم برم دنبالش ! _ پس پلیس چه غلطی می کنه ؟ _ پلیس تقریبا هیچ اطلاعاتی توی دستش نیست و دادن یک سری سرنخ ها باعث گیر افتادن خودمون میشه . نفس حرصی اش را در گوشی پرتاب کرد . _پس باران چی میشه ؟ دست رو دست بذاریم تا هر بلایی خواستن سرش بیارن ؟! دارم به کی میگم؟ اگر برای تو مهم بود که توی شهر غریب ولش نمی کردی . از این همه جسارتش خنده ام گرفته بود . او گمان می برد من به فکر باران نیستم ؟ چگونه بود که این روز ها همه گمان می بردند از من بیشتر به او اهمیت می دهند؟ _حرفایی که دهنت می زنه، گوشات می شنون؟ _ من حقیقت گفتم . چی شد بهت نساخت ؟ البته ! تا حالا کی جرات کرده به باربد خان بگه بالای چشمت ابروئه ؟ باربد این بار نمی تونی مثل همیشه خفم کنی . باران رو از من گرفتی، چیزی نگفتم . اما اگر یه تار مو از سرش کم بشه خودم با دستای خودم تمام گندکاری های تو و اردوان تحویل پلیس میدم . با هر کلمه ای که می گفت صدای پمپاژ خون در رگ های سرم بیشتر می شد . _ داری زیادی زر زر می کنی . لقمه ای که برداشته بودی خیلی گنده تر از دهنت بود . اردوان این روزا خیلی حوصله دهنای گشاد رو نداره ! با ادای چند فحش رکیک که نثار من و اردوان کرده بود، گوشی را قطع کرد . "مرتیکه عوضی" به دنبال این حرف گوشی را به شدت به دیوار رو به رویی پرتاب کرده و سوار بر ماشین به سمت رامسر به راه افتادم .
  14. مقدمه درد ها کشیده بود . اهل شکوه و گلایه های مرسوم نبود، به رسم خودش حرف هایش را می زد . کلمه را نمی خورد اما بعضا عاجز می شد از قصور فهم اطرافیانش . گاهی تهمت و گاهی حرف هایی به حق ! هرچه که باشد مرد قصه برایش حکایتی خواهد یافت . مردی که در دستانش می سراید، ترانه زندگی تک به تک اطرافیانش را .... در میان این همه آدم آیا کسی می تواند خودش را از شر قلم سنگین او رها کند و قصیده خودش را بسراید ؟! به راستی که چنین شخصی لایق شروع یک برهه جدید در زندگی او خواهد بود .
×
×
  • اضافه کردن...