رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملاز

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    836
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,551 Excellent😃😃😃😃

درباره ملیکا ملاز

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 14 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,483 بازدید کننده نمایه
  1. شصت و سه یکم همه همه شد. چون خیلی ها فکر می کردن من پسر نامشروع بابا هستم. بابا دوباره گفت: -کسی اعتراضی به این ماجرا نداره. -من دارم. همه با تعجب به سمت صدا برگشتیم. یک مرد با کت و شلوار سیاه که سرش پایین بود و موهای جوگندمیش ریخته بود روی صورتش. بابا پرسید: ببخشید؟
  2. نگاهی به مبل ها کردم. ساغر خانم روی مبل دو نفره نشسته بود و هیربد هم روی یکی از مبل های یک نفره. ثنا هم روی مبل سه نفره و دنیا هم اون ور دیگه مبل. شیطنتم گل کرد و جوری که کسی به تصمیمم شک نکنه رفتم و وسط ثنا و دنیا نشستم. هیربد نگاه گذرایی بهم انداخت که تنم لرزید اما محلی نداد و روش رو ازم گرفت. ساغر خانم چند هورت چای نوشید بعد شروع به گفتن کرد: - توی یک شهر کوچیک زندگی می کردیم، خیلی کوچیک، جوری که تقریبا همه مردم هم دیگه رو می شناختن. پدر من تنها می خونه شهرمون رو اداره می کرد. ناخودآگاه تک خندی زدم که باعث چشم غره هیربد، سقلمه ی ثنا، لبخند تلخ ساغر خانم و در آخر قهقه دنیا شد. ساغر خانم ادامه داد:
  3. - چی داری درست می کنی؟ بی حوصله جواب دادم: - دارم زرین کاری می کنم. - اون رو می بینم، روی چی؟ - چوب. - برای چی داری درست می کنی. - یک تابلوی. می خوام کنار کتاب خونه وصل کنم تا حالت دست ساز های اصفهانی بگیره. - اوم، قشنگه اما به رنگ اتاقک نمیاد. جوابی ندادم حرف زدن با این مرد شوهر نما که ازش خاطرات آزار دهند هیچ چیز برام نداشت.
  4. - مامان بهشون بگو من وقت دیدار با کسی رو ندارم؛ اگه خیلی اصرار کردن زنگ بزنید به پلیس. سرش رو بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد بعد داد کشید: - الینا ملوانی! می کشمت! با دست های خودم می کشمت! تیکه، تیکه ت می کنم هم تو رو و هم اون دختر خاله اکبیریت رو و هم اون پسر های احمقی که اون نقشه کثیف رو کشیدن. پوزخندی بهش زدم و داخل رفتم. در اصل اون نقشه از من نبود دستور بود و من خودم راضی به سوءاستفاده از احساسات کسی نبودم. فهمید که دیگه نباید داد بزنه چون اگه به پلیس زنگ می زدم براش قوز بالا قوز می شد. از کامپوتر فایل آهنگ های مورد علاقه م رو گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم تا چند دقیقه ای به یاد عشقم باشه، به یاد این جدایی اجباری! دارم رد پاهام رو پاک می کنم که این بغضِت رو از سرت وا کنی من از من کلافه‌ام من رو درک کنی نمی خوام به من حسی پیدا کنی خودمم دارم از خودم می برم نمی خوام ببینی که عادت شده تو نیستی و دائم زمین می خورم نگاه کن به آوازه ی این سکوت نمی خوام تو رو حرف مردم کنم تو زیبا ترین اشتباه منی نباید تو رو با خودم گم کنم چقدر گریه کردم که از خواب من فقط قد یه لحظه بیدار شی خودم خستم رو تو نباید دیگه به این خستگی هام گرفتار شی شبیه کدوم حس خوب تو ام سرا پای من چیزی جز درد نیست نمی خوام به من حسی پیدا کنی خودم هم حواسم به این مرد نیست نگاه کن به آوازه ی این سکوت نمی خوام تورو حرف مردم کنم تو زیبا ترین اشتباه منی نباید تو رو با خودم گم کنم <اشتباه بابک جهانبخش> سه روز از اون ماجرا گذشت و دانیال هنوز برای هیچ حرفی نیومده بود. سرهنگ گفت اگه این طوری ادامه داد یک نشونه دیگه بدیم تا خطر رو بهتر احساس کنه برای همین تا وقتی که یک هفته بشه منتظر می مونیم. قرار هم شد یک خونه سازمانی به ما توی مشهد بدن.
  5. مگه شما ویراستار رمان گمشده در زمن نیستی

  6. - بهم گفتی زود اعتماد می کنم، آره چون تشنه ی محبتم، چون دلم لک زده برای این که یک دختر واقعا دوستم داشته باشه. بعد سرش رو بالا می یاره و با چشم های عسلی اشکیش نگاهم می کنه. - از بچگی کسی رو جز تو و مامان نداشتم؛ خودت می دونی هیچ کس دیگه ای دوستم نداشت. مامانم با نامردی ازم گذشت. بالاخره اون حلقه اشک قطره قطره شد و از چشمش پایین اومد. -تمام مدت بعد اومدنم به خونه آرمین می خواستم شیطنت کنم، می خواستم اذیت کنم، بهونه گیری کنم. ولی می ترسیدم، می ترسیدم تو هم ولم کنی، می ترسیدم تنها کسی که دارم رو از دست بدم. به هق هق افتاد. برای اولین بار یادم اومد اون روز ها روز ها رو، اون روز ها که می رفت توی دستشویی قایم می شد و بی صدا گریه می کرد، اون روز ها که روی حرفم حرف نمی زد. -هنوزم می ترسم. دوست دارم یک جوری باشم که همه ازم خوشششون بیاد؛ ولی همه چیز بدتر شد. کی از آدم قرتی مثل من خوشش میاد؟ دور برم پر از دختر ولی یکی شون حتی یکی شون دوستم نداره. بعد من می تونم مثل بقیه پسر ها دلشون رو بشکنم، در حالی که یکی شونم دلش با من نیست؟ از جا دستمالی جلوی داشپرت دستمالی در آوردم و به سمتش گرفتم بی توجه ادامه داد: - فکر کردم ملینا دوستم داره. اون مثله دختر های دیگه نبود. تو راست می گی من باید حواسم رو جمع می کردم که اون قوم الیناست؛ ولی اون موقع فقط برام مهم بود که یک نفر دوستم داره. احساس می کردم من هم یک نفر رو دارم. باربد جز نیوشا خیلی ها هستن که دوستش دارند. بابک هم با اون اخلاق خودشیرینش خیلی ها دوستش دارند. تو هم الینا دوستت داره، نگین دوستت داره، هلن هم دوستت داره ولی من چی؟ کی من رو دوست داره دانیال؟ الینا مامان گل های رزی رو که براش گرفته بودم توی گلدونی جا داد و بعد روی میز گذاشت. - کی می ریم؟ نیخشندی زدم. - احتمالا دانیال کاری باید با من داشته باشه. با تعجب و نگرانی سمتم برگشت. - چه کاری؟ - مسئله خاصتی نیست. بعد برای این که سوال دیگه ای نپرسه بالا رفتم ولی ای کاش نرفته بودم با دیدن مازیار که توی اتاق بود دلم گرفت و دنیام تیره شد. - تو این جایی؟ مازیار که تا اون موقع روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود سرش رو بالا آورد با دیدن چشم های اشکیش اخم کردم و گفتم: - مازیار! خودتی؟ چرا گریه می کنی؟ زهرخندی زد و از جاش بلند شد. - چیزی نیست. بعد از کنارم رد شد و پایین رفت. حالا دلم باز شد ولی این بار صدای زنگ پی در پی نذاشت که دلم آروم بمونه. چادرم رو روی سرم انداختم و روی بالکن رفتم بله! آقا دنیل. صدای مامان از پایین اومد. - الینا جان یک آقایی دم دره. بعد از اون صدای مازیار بلند شد. - دنیله. در حالی که مطمئن بودم صدام رو می شنوه داد کشیدم: @Elina..
  7. نگران شد. - چی می خوای بگی؟ - نه.. خطرناک نیست..البته فکر کنم. - خوب بگو. چشم هام رو بستم و به سرعت گفتم: - با من ازدواج می کنی؟
  8. پارت یازده - خیلی خوب بابا، حداقل ما الان بدترین شرایط نسلمون هستیم. دیگه به پایین رسیدیم. هر دو با هم روی یک دست مبل قدیمی که از دو نسل پیش این جا مونده بود نشستیم. پرسیدم: - فکر می کنی باید چیکار کنیم. دستم رو گرفت و گفت: - وقتی شراره داشت برای ساختار این دنیا نظر می دادن شغل مورخ رو برای این دنیا گذاشت. - خوب که چی؟ بله مورخ هایی که فقط وارد این قسمت امن نمی تونند بشن ولی تمام دنیا رو می تونند ببیند از بین دیوار ها رد می شن می تونند برن توی آسمون. - نوشته هاشون کجاست؟ - یعنی تو نمی دونی؟! - می دونم، ولی دارم از تو می پرسم. - برج فراموشی. - خوب؟ چند ثانیه گیج نگاهش کردم بعد با عصبانیت داد کشیدم: - نکنه منظورت اینه بریم اون تو؟! - آره، مجبوریم. از جام پریدم. - عمرا اگه من حاظر باشم اون جا بریم. - این بهترین کاره. - من نمی فهمم اصلا چرا باید همچین کاری کنیم. اون هم از جاش بلند شد و مثل خودم گفت: - شاید اون سرش، اون اولش یک چیزی پیدا بشه برای رهایی از این جهنم دره.
  9. شصت و دو - و من عاشق قناری ها. +++ دیگه چیزی به شام نمونده بود که داخل رفتیم. خدمت کار ها داشتن وسایل شام رو روی میز ها می چیندن فهمیدم که سیف سرویس نیست و به سبک ایرانی غذا می خوریم. هلن رو راهنمایی کردم که پشت یکی از میز ها بشینه خودم هم اومدم کنارش بشینم که بابا از روی پله ها اشاره کرد که برم پیشش. از هلن معذرت خواهی کردم و پیش بابا رفتم. - بله؟ دستم رو کشید و مجبورم کرد کنارش بایستم. بعد با اشاره به کنسرت میکروفن رو گرفت و گفت: - دوستان گرامی. سکوت سالن رو گرفت و همه به سمت بابا برگشتند ادامه داد: - همینطور که بیشتر شما عزیزان خبر دارین من و شریک های شرکت تصمیم گرفتیم سهم فرزندانمون رو از شرکت مشخص کنیم. بعد دستش رو روی شونه من گذاشت. - قابوس جان پسر بنده از همسر شریعی و قانونی من هستن.
  10. پارت ده - چه زجری پرین؟ واقعا نمی‌‌‌‌‌فهمم. - هوشمند اون هم یک آدم؛ نیاز به عشق داره، نیاز به محبت داره، نیاز به مادر شدن داره. مگه ما چند سال زنده می‌‌‌‌‌مونیم. ما هم یک روز می‌‌‌‌‌‌میریم و اون دیگه واقعا تنهای تنهای می‌‌‌‌شه. اشک توی چشم‌‌‌‌‌هام حلقه زد. دستش رو جلو آورد و زیر چونه م رو گرفت و سرم رو آورد بالا تر. - ببینمت. با ناراحتی نگاهش کردم با یک لبخند محو زل زد توی چشم‌‌‌‌‌هام. به خدا همیشه از خدا می‌‌‌‌‌‌خوام. لحظه ی جدایی مون سر نرسه. تا همیشه پا به پای هم باشیم. اما این کوچه به آخر نرسه. نگو تا ابد باید تنها باشم. آرزو‌‌‌‌‌‌های من رو ازم نگیر. من می‌‌‌‌‌خوام با تو باشم با خود تو. عشق من، عشقم رو دست کم نگیر. این همه شادابی یه روزی حروم می‌‌‌‌‌‌شه. کوچه هم تموم نشه، عمرمون تموم می شه. تا ابد با من باش همه ی هستی من. هستیم رو ازم نگیر، حرف رفتن رو نزن. حسین صفا خندم گرفت. - دیونه من از بچه حرف می‌‌‌‌زنم اون وقت تو... خندید و بینی ش رو به بینیم مالید. - چقدر هم تو بدت می‌اد. صدای قهقهه م بلند شد. دستم رو گرفت و شونه به شونه هم راه افتادیم بیرون. در همون حال گفت: - باید یک راه حلی باشه پرین من. - چه راه حلی؟! جدمون اون همه گشتن راهی پیدا نکردن. - یادت نره که ما هم اجداد یک گروهی هستیم. اعتراض آمیز گفتم: - من دو ساعت کشک می‌‌‌‌سابیدم؟! می‌‌‌گم ما آخرین زن و شوهریم. @z.farhani. @Elina..
  11. شصت و یک - آرتمیس همیشه بهترین ها رو تور می کنه. - نخیر آرتمیس همیشه تورش رو اول از همه پهن می کنه برای همین ماهی درشت ها توش می افتن. با خنده ی زورکی جلو رفتم و در همون حال گفتم: - دستتون درد نکنه یعنی من ماهیم؟ بعد روی یکی از مبل ها نشستم و پام رو روی پای دیگه م انداختم. اون ها دست پاچه شده بودن و نمی دونستن چی بگن دوباره خودم گفتم: - چرا ماهی شاید من شکارچی باشم که قناری ها رو بگیرم. دوباره ی اوو ولی این بار با صدای آروم تر بالا رفت. یک گیلاس از روی میز شیشه ای رو به روی مبل ها برداشتم و با دستم به آرتمیس اشاره کردم بشینه. خودم تعجب کردم از کار های خودم انگار آب نمی دیدم وگرنه شناگر خوبی بودم. نیشخندی زد و با قدم های پر عشوه به سمتم اومد و روی صندلی کناریم نشست. بعد با حرکتی گربه وار خودش رو سمتم کشید. - کی گفته من یکی از اون قناری هایم؟ نیشخندی زدم و سرم رو یکم کجا کردم. - چون قناری هستی. بعد سرم رو زیر گوشش بردم.
  12. با عصبانیت داد کشیدم: - برو بیرون. با خونسردی بلند شد و بیرون رفت در همون حال پوزخندی بهم زد. با عصبانیت دوباره سمت آینه برگشتم و موهام رو مرتب کرد. قرار بود امشب رو با الیاس غذا بخورم برای همین باید سریع لباس عوض می کردم. در که زده شد سرعت دست هام رو بیشتر کردم و کت کوتاه بنفشم رو برداشتم. - بیا تو الیاس، یکم کارم طول می کشه. در باز شد و پسری داخل اومد اما الیاس نبود یاسین بود. با تعجب از توی آینه نگاهش کردم. - یاسین، تو این جا چیکار می کنی؟ چطور اجازه دادن بیای تو؟ فقط نگاهم می کرد اون هم با نگاه خیلی غمگین. یک لحظه دلم آتیش گرفت پس روم رو گرفتم و به سمت کیف دستی کوچیکم رفتم. - حالا هر طوری که اومدی الان نمی شه با هم حرف بزنیم با الیاس قرار دارم فردا شب می بینمت. اومدم از کنارش رد بشم که دستش رو گذاشت روی دیوار رو به روییم. - سایه! لبخند زورکی زدم. - جان؟ بگو عزیزم می شنوم. ولی واقعا فقط می خواستم زود بگه تا زودتر از کنارش رد بشم و برم. - قرار نیست الیاس بیاد. آناهیتا خانم ردش کرد، من اومدم. وا رفتم و با تعجب نگاهش کردم. - چیکار کرده؟! برای چی؟! - برای این که خیلی وقته ندیدمت. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. یاسین - قشنگه نه؟ - لباس عروسه رو می گی؟ -آره. با لبخند نگاهش رو طولانی به لباس دوخت بالاخره گفت: - آره، خیلی قشنگه چطور؟ با لبخند نگاهش کردم و حلقه موی افتاده روی صورتش رو کنار زدم. - سایه! - جانم؟ دوباره هول شدم. لعنت به این حال! - فکر.. می کنم..دیگه..دیگه وقتشه یک چیزی بهت بگم.
  13. امروز بهم خیانت می کنه، فردا بی محلی و پس فردا ترکم می کنه. هه خوب که چی؟ توی دنیایی که روح خودم روزی من رو ترک می کنه، چه انتظاری از بقیه باید داشت؟ - چی شده آقا یاسین؟ عقب برگشتم. با دیدن الیاس جا خوردم. تا حالا باهاش رو در رو نشده بودم برای همین جا خوردم و هول شدم. با لبخند جلو اومد و دستش رو سمتم دراز کرد. نگاهی به دستش کردم و بعد آروم باهاش دست دادم. با خنده سلام کرد سعی کردم وقت جواب دادن صدام نلرزه. دستم رو که ول کرد با چشم پشت سرم رو نشون داد. - دیدی، نه؟ برنگشتم، جواب هم ندادم. دوباره با پوزخند گفت: - به خودت نبال که دوست پسر دختر معروفی مثل اونی، ستاره ای که توی آسمون به تو چشمک می زنه، اون ستاره بزرگه رو می گم ها، اون فقط به تو نه بلکه به همه چشمک می زنه. آتیش گرفتم از حقیقت تلخ حرفش اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم و همچنین به خودم جرات بدم تا بگم: - تو چی؟ تو به چیه اون ستاره چشم دوختی؟ یک قدم جلو اومد جوری که تقریبا چسبیده بود بهم. زل زد توی چشم هام و ابرویی بالا انداخت. - من تو نیستم یاسین، من اون ستاره رو توی مشتم می گیرم. بعد مشتش رو بالا آورد و جلوی چشمم انگشت هاش رو باز و بسته کرد. - توی مشتم. بعد برگشت و رفت. سایه همینطور که موهام رو روی شونه م می نداختم گفتم: - دیدی آناهیتا خانم چند نفر برام دست و هورا کشیدن؟ این ها بخاطر اینه که خیلی توی تولدم باهاشون گرم رفتار کردم. مامان هم همیشه می گه که من خیلی اجتماعیم. - اجتماعی بودن به ل... زدن نیست عزیزم! با عصبانیت سمتش برگشتم. - من این کار رو نکردم. بیخیال شونه ای بالا انداخت و از صندلی اتاق پروی سالن بلند شد و گفت: - من هر وقت می بینم با مردی حرف می زنی توی ذهنم فقط این کلمه تداعی می شه.
  14. مگه می شه بابات اینطور سرت داد بزنه و جرات کنی دروغ بگی. چشم هام رو بستم و تند تند ماجرا رو تعریف کردم تموم که شد چشم هام رو باز کردم و نگاهشون کردم. اون ها هم داشتن من رو نگاه می کردن یکم که گذشت برگشتن و بهم نگاه کردن یک جور هم رو نگاه می کردن که انگار داشتن می گفتن چیکار کنیم؟ بالاخره بابا گفت: - خواستم این سال آخر حواست پی درست باشه اما دنبال هر چیزی هستی جز درس. - ببخشید! مامان گفت: - ببخشید نداره محمد ارسلان؛ دیگه نمی ری. بهت زده توی جام نیم خیز شدم. - چی؟! شونه ای بالا انداخت. التماس به بابا نگاه کردم که گفت: - اینطوری به من نگاه نکن؛ حرف مامانت حرف من هم هست. با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: - این ها بهونست. شما چون ارق ملی ندارین این کار ها رو می کنید. - تو این طوری فکر کن.
×
×
  • اضافه کردن...