رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملاز

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    583
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,086 Excellent😃😃😃😃

درباره ملیکا ملاز

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 14 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,726 بازدید کننده نمایه
  1. کتشو پوشید -منم تو پارتی می بینمتون ادرسو شایان داره درضم فربدم میاد ولی به باباش چیزی نگی ها و رفت بیرون تو این مدت کوتاه فهمیدم بودم فربد که برادر کوچیک امیرعلی بود برعکس خودش خیلی شیطون بود رفتم تو اتاق یاد حرفای سایه افتادم دوباره لبخند زدم همون موقه تلفنم زنگ زد خودش بود برداشتم چرا نمی تونستم بگم جانم بله؟- سلام عزیزم دلم خوبی؟- گفت عزیزم دلم؟ به من گفت عزیزم دلم؟ -اره چیز چیزی شده؟ -نه باو دنیا گفت که پسرا تا نصف شب بیرونن تنهایی یعنی می خواد بیاد؟ جون من می خواد بیاد؟ -خوب خوب که چی؟ -هیچی گفتم اگه.. -سایه سعید امده امدم خدافظ یاسین- قعط کرد با حرص رومو سمت آسمون کردم ااااییی سعید احمق خرمگس مضاهم گاو بیمیری انشاا... واییی بگم چیکار چی تو چی هستی مضاهم داشت می گفت می خواد بیاد اینجا واییی سعید تیکه تیکه شی جون مرگ شده به به- برگشتم پشتمو نگاه کردم شایان بود که داشت با پوزخند نگام می کرد سریع خودمو جمع و جور کردم ا تو روحت یاسین -مگه قرار نبود که تا شب نیای؟ بدون اینکه جوابمو بده رفت سمت اتاقش و چند دقیقه بعد دوباره بیرون رفت رفتم اتاقم خسته بودم خوابیدم با صدای در پاشدم به ساعت نگاه کردم هشت بود رفتم در باز کردم پست چی بود -بله؟ -اینو برای شما اوردن نگاهی به بسته های توی دستش و کارت روش می کنم -ممنون بسته رو می گیرم و می برم تو خونه بازش می کنم یک ظرف بزرگ پر از قرمه سبزی غذای مورد علاقه ی من می گذارمش رو میز و بعدی رو باز می کنم یک لیوان بزرگ در دار دوغ ظرف دیگه پولکی که از ایران اورده بود با ذوق کارتو باز می کنم سلام یاسین جان اینارو برای تشکر از غذای ظهر فرستادم بهترین ناهاری که خورده بودم این غذاهایم خودم درست کردم چون می دونستم دوست داری درزم اون موقه که ازت خدافظی کردم بخاطر این بود که سعید کتاب که می خواستمو آورده بود و می خواست زود بره بعدم هرچی زنگ زدم جواب ندادی که دوستت برداشتو گفت خوابی باز یادت می کنم تا نگویی بی وفاست از شما دورم ولی این دل همیشه با شماست خندیدم نامه رو بوسیدم ولای یکی از کتابام گذاشتم با اشتها غذا رو خوردم ظرفا رو داشتم می شستم که پسرا امدن امیرعلی قبول نکرد بیاد فربدم به صورت قاچاقی می بریم قراره بره سر خیابون تا سوارش کنیم سوار که شدم چشمم به پنجره خونه ی استاد افتاد الینا خانم داشت نگام می کرد از همین فاصله نگرانی تو نگاشو می دیدم ناخداگاه دستمو به معنی خدافظی بالا بردم لبخندی زد همین حرکتو انجام داد چند دقیق بعد رسیدیم جلوی یک باغ بزرگ پیاده شدیم و حرکت کردیم تا رسیدیم به در با وارد شدنمون دهنم از تعجب باز موند خیلی بزرگ بود خیلی ادم بود خیلی دختر بود خیلی بد بود رفتیم یک گوشه نشستیم کسی کسی رو نمی شناخت چند دقیقه گذشت ظرف مشروبو گذاشتن کنارمون اهل مشروب نبودم تا فقط یکبار تو 17 سالگیم خوردم بعدم وقتی که فهمیدم اگه توبه نکنی نمازت تا چهل روز قبول نیست توبه کردم و دیگه نخوردم نگاهمو به وسط سالن دوختم پرستو بخاطر اینکه می تونست من نمی تونم خرج اون رستورانو بدم نیومد پایین ناخداگاه یک گیلاس برداشتم وسرکشیدم اون سعید می تونست ببرش رستوران با کلاس ولی من نه یکی دیگه سر کشیدم من حتی نمی تونم هر دم چیزی براش بگیرم سومی زمان دبیرستانش اجازه می داد همه ی دوست پسراش بیان بروسوننش شون اونا ماشین با کلاس داشتن ولی من نه... چهارمی ابتین و اترین چرا همیشه منو می زدن؟ چرا از خودم دفاع نمی کردم همه بهم می گفتن بی عرضه پنجمی تو مدرسه تو محله حتی دخترام حتی کوچکتر از خودمم می زدنم شیشمی هفتمی رو که برداشتم یک نفر از زیر دستم کشید داری چه غلطی می کنی؟چقدر می خوری؟- چشمای گرد شدمو به استاد دوختم بعد به فربد که مچ دستش اسیر دست استاد بود از چشماش ترس می بارید قهقه ای زدم مگه مال توررروو می خورهم؟- دیوانه پاشو ببرمت خونه- برو بابا- یک قدم بهم نزدیک شد که با ترس عقب رفتم افتادم رو زمین دستمو رو صورتم گرفتم نه نه غللططططط کررردم نه- با تعجب نگام کرد دوباره امد جلو دستمو از جلوی صورتم برداشت و بلندم کرد سعی داشتم خودمو از حصار دستاش ازاد کنم ولی نمی تونستم سفت گرفته بود دیگه اشکم داشت در می یومد هر لحظه منتظر بودم بزنه تو صورتم ولی اون با چشمای گرد شده نگام می کرد داشت نگام می کرد -تووووو که نمی خوای منو بزنیی هاااا؟ یک لحظه دیدم چونش لرزید صورتش درهم شد و پاهاش شل زود روشو ازم گرفت و با کشیدن بازوم مجبورم کرد دنبالش برم بیرون همینجوری گفتم کجاااا؟- برگشت سمتم خفه شو- خفه شدم سوار ماشینم کرد یک تاکسی گرفت فربدو سوار تاکسی کرد ادرسو به راننده گفت چندتا چیز به فربد که حدث می زدم تحدید باشه بعدم امد سمت راننده نشست یک نگاه به خیابون کردمو زدم زیر خنده نگام نکرد با لحن مسخره گفتم -خیابونو می خوام بریم کجا؟ چرا امدیم خیابون؟ خیابووونن پوفی کشید برگشت سمت من -گوشی تو بده نمییی دمممم- با اخم نگام کرد بی حرف گوشیمو در اوردمو دادم دستش یک نگاه تو شمارها کرد الو سایه خانم؟- دانیالم استاد یاسین- ببینید الان حال پسر عموتون زیاد خوب نیست می تونید بی.. کم کم چشمام بسته شد سایه یا خود خدا چی شده چیز مهمی نیست ولی مثل اینکه زیادی زهرماری کوفت کرده- الان من کجا بیام؟ بیام خوابگاه؟- -الان کجا هستید دقیقا؟ -رستوران<> -خوبه من نزدیکم میام سوارتون می کنم -ممنون با.. قعط کرد واه بی ادب بی حوصله کت کوتاه قهوه ای مو پوشیدم سعید پرسید -کجا می خوای بری؟ 30تازه متوجه ی حضورش شدم امدم حرفی که ماشین کنار پنجره نگهداشت و برام دست تکون داد اقا دانیال بود سعید اخم کرد بی توجه کیف کاکایویی مو برداشتم و بیرون دویدم سری صندلی پشتی نشستم و نگاهی به صندلی جلو که یاسین ولو شده بود انداختم بعد رو به اقا دانیال کردم سلام- زیر لب جوابمو داد و حرکت کرد صورتش سرخ بود فکر کنم یعنی نمی دونم از چی بود ولی از خجالت نبود چند دقیقه بعد جلوی خونشون بودیم اولین بار بود که می یومدم اینجا پیاده شدیم دانیال خان پیاده شد و یاسینو انداخت رو کولش منم دنبالشون رفتم در یکی از اتاقارو باز کرد خونه حدودا ستا اتاق داشت رفت داخل یکی از اتاقا و یاسینو روی تخت پایینی گذاشت بعد روبه من کرد خوب دیگه من می رم بخوابم از اینجا به بعد با خودت- با تعجب گفتم
  2. دکمه اسانسور رو زدم حرکت کرد همینطور که به اهنگش گوش می کردم تو اینه به خودم نگاه کردم پیراهن جذب دودیم به بدنم چسبیده بود و عضله هام رو بیرون ریخته بود دکمه اول لباسم باز بود و استین هام رو بالا زده بودم شلوار مشکی براقی پوشیده بودم که خط اتوش خربازه قاچ می کرد.سر رسیدم که روش اسمم رو با حروف نسته العلیق نوشته بود همون موقع اسانسور ایستاد مطمئن بودم با این چند ثانیه به طبقه هفدهم نرسیده اخه لامصب به برج میلاد می مونست در باز شد و یک دختر خودش رو انداخت تو سرش پایین بود با دیدن کفش های مردونه سفید رنگم دوباره خودش رو انداخت بیرون حتی وقت نشد قیافه ش رو ببینم دوباره دکمه طبقه رو زدم رسیدم به طبقه هفدهم به سمت در همرنگ لباسم رفتم که به سالن بزرگی وصل می شد داخل سالن تاریک بود و محیط مناسبی برای شب شعر صدای پچ پچ های اروم باهم جمع شده بود و همهمه ی سر سام اوری درست کرده بود روی یکی از صندلی های سالن نشستم صندلی نزدیک در بود برای همین کسایی که اون حوالی صحبت می کردن صداشون راحت تر به گوش من می رسید. -این همه پله رو بالا امدی؟ -کاری نمی تونستم بکنم، یک پسره تو اسانسور بود. -تو با این همه تمرینی که دیدی از یک پسر می ترسی؟ -نمی خوام به کسی اسیب بزنم. -اوه چه با وجدان! صدای با رگ های خنده گفت: -مرگ! بعد هر دو نشستن برنگشتم ولی از صداش فهمیدم کیه ناخوداگاه تو دلم به شعورش احسنت گفتم ای نامرد چی می شد تو مال من می شدی؟ کم کم شعر خوندن شروع شد اسم ها رو صدا می زدند و می رفتن بالا می خوندن بعضی ها هم دوست داشتن سر جاشون بخونن.
  3. ملیکا ملاز

    جای خالی<ملیکا ملازاده>

    زمانی گذشت زینب در میان طعنه های مردم شهر و نگرانی برای همسرش شب را به صبح می گذراند تا روزی قاصدی امد و گفت که محمد حاظر است برای ازادی اسیران فدیه بگیرد زینب با شنیدن این سخن لحظه ای فکر کرد سپس به سمت سرای خود دوید ضمن فدیه هایی که اماده کرد گمان کرد که ان فدیه ها برای ازادی ابولعاص کم است پس بر سر جعبه جواهراتش رفت نگاهی به انها انداخت و عزیز ترینشان یعنی گردنبدی که مادرش خدیجه در زمان عروسی اش به او داده بود را برداشت و در مقابل نگاه خود گرفت سپس ان را در چنگ فشورد و به بیرون رفت تا ببیند چه کسی فدیه ها رو می برد +++ پیامبر <ص> در حال بررسی فدیه ها بود که نگاها گردنبد اشنایی حواسش را به خود گرفت دست پیش برد و گردنبد را برداشت همان اول به یاد اورده بود مگر می توانست ان را فراموش کند مگر می توانست چهره خوشحال همسر عزیزش خدیجه را فراموش کند؟ مگر می توانست چهره زیبای دخترکش را با ان بزک دوزک فراموش کند؟ اشک در چشمان پیامبر <ص> حلقه زد کم کم حجم چشم های زیبایش جایی برای اشک نداشت و قطره ای به ارامی پایین ریخت و قطره دیگر انهایی که اطراف او بودن با تعجب به اشک هایش نگاه کردن یکی شان گفت: -یا رسول خدا؟چه شده است؟چه اشک شما را در اورده است؟ پیامبر خدا<ص> رویش را برگرداند تا اشک چشم هایش انها را ازار ندهد دیگران که با شنیدن این سخن به نزدیکی پیامبر <ص> امده بودند به گردنبد در دستان ایشان نگاه کردند یکی شان گفت: -این گردنبد را می شناسم؛این را خدیجه در زمان پیوند ابولعاص و زینب داده است. دیگران که موضوع را فهمیده بودند همدیگر را نگریستند یکی شان ارام گفت: -و زینب ان را برای ازادی شویش فرستاد. غم نه تنها در چشم های پیامبر خدا <ص> بلکه در چشم های همه نو نو می زد یکی شان گفت: -یا رسول؟ این را به دخترک باز گردان و شوهرش را نیز ازاد گردان. پیامبر خدا <ص> به مرد جوان خیره شد دیگری گفت: -راست می گوید ما را به گردنبد زینب نیازی نیست.بخاطر خدا و پیامبرش ان را به او می بخشیم. پیامبر <ص> اشک چشم هایشان را پاک کردند و گفتند: -اگر این را شما می گویید باید از دیگر مسلمانان نیز بپرسیم که ایا حاظرند از حق خود بگذرند. تمامی مسلمان ها پذیرفتند پیامبر <ص> گفتند: -ابولعاص را پیش من بیاورید. سپس خودشان به سوی سنگی رفتند و بر روی ان نشستند دو نفری به سوی خانه ای که اسیران در ان بودند رفتند و در را گشاییدن قرشیان با باز شدن در از جا پریدند از اسیرات خسته شده بودند و با یاد اوری عذابی که به محمد داده بودند شب را با وحشت از انتقام به صبح می رساندند.یکی شان پرسید: -چه شد؟! ایا ما را ازاد خواهند کرد؟ مرد اول به ابولعاص نگاه کرد. -ابولعاص به همره ما بیا. بعد رو به مرد سوال کنند کرد. -اری فدیه ها رسیده است و به زودی شما را به مکه خواهیم فرستاد. بعد دوباره به ابولعاص نگاه کرد. - پس چرا نمی ایی؟ ابولعاص چند قدم اروم به سوی وی برداشت ترسیده بود اما نمی خواست ان را نشان دهد از طرفی با خود فکر می کرد ایا زینب نیز فدیه ای برای او فرستاده است یا نه؟ بالاخره به جایی رسید که پیامبر <ص> در انجا بود با دیدار او و افرادی که در کنارش بودند دیگر نتوانست ترسش را پنهان کند محمدی که در قریش هیچ کس و هیچ دفاعی برای خویش نداشت محمدی که در قریش به دیوانه لقب گرفته بود و بر او سنگ می زدند حال به انواع امیر شهری در رو به روی او نشسته بود و افرادش در دور و برش در نزدیک ترین فاصله علی دیده می شد که همچون دیگران به ابولعاص زل زده بود ابولعاص که گمان می برد محمد می خواهد تقاص دور کردن فرزندش را از او بگیرد این را حق محمد می دانست و مرگ را به خود نزدیک.حال در سه قدمی محمد ایستاده بود در حالی که دستانش بسته و رنگش پریده و موهایش اشفته منتظر بر حرف زدن خلیفه مومنان بود. -ایا می توانی حدث بزنی تو را برای چه به اینجا خواندم؟ -برای چه به اینجا خوانده باشی جز مجازات من؟ پیامبر <ص> لبخند کمرنگ خود را پرنگ تر کرد. -پس خود را لایق مجازات می دانی.حال که چنین است خود بگو که چه مجازاتی برایت در نظر بگیرم؟ -دور کردن دختری از پدرش کینه قلب را جز مرگ خاطی درمان نمی کند. پیامبر <ص> خندید. -عجیب است برایم که چرا مرا اینگونه شناختی. دیگران نیز که فهمیدند بازی پیامبرشان با داماد خود تمام شده است خندیدند ابولعاص با تعجب به انها نگاه می کرد اینبار علی <ع>به سخن امد. -وای بر تو و تفکرت ابولعاص!همسر فدیه هایی برای ازادیت فرستاده است اما مسلمانان تصمیم گرفته اند تا داماد پیامبر <ص> را به همراه فدیه های دختر ایشان ازاد سازند. ابولعاص با تعجب به علی نگاه کرد مگر می شود؟!پیامبر <ص> ادامه حرف علی <ع> را گرفت: - در اضای این بخشش تو نیز باید قولی به من بدهی. ابولعاص اینبار نگاه متعجب خود را به او دوخت. -قولی بدهم؟! چه قولی؟!
  4. دکمه اسانسور رو زدم حرکت کرد همینطور که به اهنگش گوش می کردم تو اینه به خودم نگاه کردم پیراهن جذب دودیم به بدنم چسبیده بود و عضله هام رو بیرون ریخته بود دکمه اول لباسم باز بود و استین هام رو بالا زده بودم شلوار مشکی براقی پوشیده بودم که خط اتوش خربازه قاچ می کرد.سر رسیدم که روش اسمم رو با حروف نسته العلیق نوشته بود همون موقع اسانسور ایستاد مطمئن بودم با این چند ثانیه به طبقه هفدهم نرسیده اخه لامصب به برج میلاد می مونست در باز شد و یک دختر خودش رو انداخت تو سرش پایین بود با دیدن کفش های مردونه سفید رنگم دوباره خودش رو انداخت بیرون حتی وقت نشد قیافه ش رو ببینم دوباره دکمه طبقه رو زدم رسیدم به طبقه هفدهم به سمت در همرنگ لباسم رفتم که به سالن بزرگی وصل می شد داخل سالن تاریک بود و محیط مناسبی برای شب شعر صدای پچ پچ های اروم باهم جمع شده بود و همهمه ی سر سام اوری درست کرده بود روی یکی از صندلی های سالن نشستم صندلی نزدیک در بود برای همین کسایی که اون حوالی صحبت می کردن صداشون راحت تر به گوش من می رسید. -این همه پله رو بالا امدی؟ -کاری نمی تونستم بکنم، یک پسره تو اسانسور بود. -تو با این همه تمرینی که دیدی از یک پسر می ترسی؟ -نمی خوام به کسی اسیب بزنم. -اوه چه با وجدان! صدای با رگ های خنده گفت: -مرگ! بعد هر دو نشستن برنگشتم ولی از صداش فهمیدم کیه ناخوداگاه تو دلم به شعورش احسنت گفتم ای نامرد چی می شد تو مال من می شدی؟ کم کم شعر خوندن شروع شد اسم ها رو صدا می زدند و می رفتن بالا می خوندن بعضی ها هم دوست داشتن سر جاشون بخونن. برگشتم سمتش که چشمم به چشمای عسلی افتاد که تو تاریکی بهم زل زده بود یک لحظه خشک شدم چه رنگی چه نگاه غمگین و پاکی با بلند شدن صدای اون دختره روشو از من گرفت ولی من هنوز محوش بودم دیر آمده ای محبوب من آنقدر دیر که به پنج زبان زنده ی دنیا هم دوستم بداری هیچ اتفاق عاشقانه ای سکوت بارانی این دیدار را نخواهد شکست! گل سرخ ات را بر سر این شعر پرپر کن ردیف و قطعه را هم به خاطر بسپار تاوان دیر رسیدن گاهی تنها با یک عمر گریه پرداخت می شود! "بهرام محمودی" همه دست زدن نوبت الینا شد از خدا خواسته بلند شد اندامش زیر چادر خیلی قشنگ قاب گرفته شده بود دفترو جلوی صورتش برد مچ دستای ضریفش زیر ساق پنهان شده بود ولی ظرافت خودشو داشت ناخوناش خیلی خوش رنگو خوش تراش بود شروع کرد به خوندن من محو مژه های بلند چشمای کشیدش شدم تنگ غروب از سنگ بابا نان در اورد ان را برای بچه های لاغر اورد مادر برای بار پنجم درد کرد اینچنین شد که باز یک دختر اورد گفتند دختر نان خور است با خودش گفت کاش می شد یک شکم نان اور اورد تنگ غروب پدر با سنگ در زد وعد یک مهمان برای مادر اورد مردی غریبه با زن چادری که مهمان ما بودن رو با خود بیاورد مرد غریبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و امد هدیه رو اخر سر اورد من بچه بودم وقت بازی کردنم بود بجای عروسک برای من انگشتر اورد دست مرا گرفتو با خودش برد دیدم بابا کم اورد از کم کمتر اورد تنگ غروب از سنگ بابا نان در اورد ان را برای بچه های دیگر اورد<مریم اریان> همه براش دست زدن عالی بود نوبت من شد با تو بودن خوبست و کلام تو مثل بوی گل، در تاریکی است مثل بوی گل در تاریکی، وسوسه‌انگیز است. بوی پیراهن تو مثل بوی دریا، نمناک است مثل باد خنک تابستان مثل تاریکی، خواب‌انگیز است. گفتگو با تو مثل گرمای بخاری و نفس‌های بلند آتش می‌برد چشم خیالم را تا بیابان‌های دورترین خاطره‌ها که در آن گنجشکان بر سنبل گندم‌ها نگام به چشماش که بهم خیره شده بود خورد رشته ی کلام یک لحظه از دستم رفت اهتزازی دارند که در آن گل‌ها با اخترها رازی دارند... "منوچهر آتشی" همه دست زدن صدام انقدر خوب بود که به تپقم اهمیت ندن متوجه شدم که حواسه بچه نه نه به دفترم سری به تاسف تکون داد کلاس تموم شد بی حوصله وسایلمو جمع کردم داشتم از خستگی می مردم برم خونه یکم استراحت کنم وارد اسانسور شدم دکمه همکف رو زدم به محظ اینکه برگشتم با دیدن کسایی تو اسانسور بودن شکه شدم اصلا این اسانسور برای من نحصه دانیال؟- به خودم امدم تکیمو به دیواره دادم زمزمه کردم درد- فقط بچه نه نه شنید ریز خندید باربد جان اقا دانیالم با ما تو شب شعر بودن- گامو به صورت دختره دوختم پوست سبزه قد نصبتا بلند چشمای ابی تیره یکم از موهای مشکی از زیر چادر بیرون زده بود خوش قیافه بود اسانسور واستاد سریع پریدم بیرون که یک نفر دستمو گرفت -دانیال واستا باید بات صبحت کنم همینطور که می رفتم دستمو کشیدم دوباره گرفت دوباره کشیدم فکر کنم تا برسیم 20 بار کشیدم دستمو به محظ اینکه در بازکردم خودشو انداخت سمت صندلی کمک راننده پرو بی تعارف بود خودمم نشستم در عقب باز شد اون دوتا دخترم نشستن البته نیوشا پرید تو الینارو بزوی کشید ببین دانیال با..- بی توجه برگشتم عقب تعارف ماعرف ندارید ها- بچه نه نه می خواست پیاده شه که نیوشا دستشو محکم کشید نه نداریم- پوفی کردم باربد شروع کرد زر زدن گوش نمی کردم برام مهم نبود یاد اون روز افتادم باربد برو سریع- فقط نگام کرد چته خر؟ الان پلیسمی رسه می خوای همینطوری مثل بزبه من زل بزنی؟ برو الان میان- چشماش غمگین شد چیه داداش؟ چیزی شده؟ زخمی شدی؟- همینطور که نگام می کرد طنابو ول کرد چیکار می کنی دیونه؟ طنابو براچی ول...- هفت تیری که سمتم گرفته شده بود حرفم رو نصف نیمه تموم کرد سرمو تکون دادم برگشتم سمت باربد که داشت نگام می کرد مثل دوتا غریبه بودیم تموم شد؟- سری تکون داد بفرمایید پایین- -دانیال؟ جون خودم نباشه جون تو از خستگی چشمام وا نمی شه برو پایین برم خونه بکپم- با تعجب به من نگاه کرد جوری بودم که انگار بزرگ ترین دردم اینه که بخوابم خوب خدایی بزرگترین دردم بود صبح سردرد داشتم دوتا قرص خواب اور خوردم دیشبم تا نزدیکا سحر بیدار بودم دانیال تورو خدا- به در اشاره کردم -هری اول در عقب باز شد دخترا پیاده شدن بعدم این اقا پامو گذاشتم رو گاز -باربد داری چیکار می کنی؟ همون کاری که هر ایرانی باید انجام بده - پامو بیشتر رو گاز فشار دادم -عالی بود کارتون ممنون انجام وضیفه بود سرگرد- سرم درد می کرد ویسکی رو از زیرصندلی برداشتم نصفشو یک نفس سر کشیدم رفتم خونه برقا خاموش بود ولی بوی قیلیون نشون می داد دنیل تو خونهست دنیل؟- اینجام -
  5. طبق گزارش‌هایی از رسانه‌های داخلی ایران، سن فروش اعضای بدن به ۱۹ سال نیز رسیده‌است مخارج زندگی و فقر از اصلی‌ترین عوامل آن هستند. علاوه بر اینکه محل خاصی در شهرهای این کشور برای خرید و فروش اعضای بدن وجود دارد، از طریق فضای مجازی نیز این کار انجام می‌شود. در ایران افرادی با عنوان کاری «دلال اعضای بدن» به فروش اعضای بدن کمک می‌کنند؛ بر اساس گزارشی، داخل کادر بیمارستان‌ها نیز «دلال اعضای بدن» وجود دارد امار اعدام در ایران بعد از چین بیشتر مقدار هست در این کشور اعدام کودکان نیز انجام می شود اعدام در ملا عام انجام می شود و ایرانیان گاهی علاوه بر مشاهده و تشویق، ویدئوی آن را نیز در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذارند. پرچم فعلی ایران به سه رنگ سبز و سفید و قرمز است و نشان لا اله الا الله و دو نوار الله اکبر وسط ان قرار دارند این پرچم تغییر یافته پرچم شیر و خورشید است که در زمان امیرکبیر وزیر مقتدر قاجار شکل گرفته بود اگرچه نشان شیر و خورشید به دوران تیموریان بر می گردد در پرچم شیر و خورشید ایران در اغاز خورشید صورتی زنانه داشت اما در زمان رضا شاه این چهره حذف شد نسبت ابعاد پرچم نیز ۲:۳ است. انچه بر ایران گذشت تاریخ ایران شامل دوره ای پیش از تاریخ<اختراع خط>به گونه که ای با شواهد باستان شناسی معلوم می شود که اولین روستا در مناطقی در کوهستان های زاگرس بوده است بعد از ان تمدنی اساطیری به نام ایلام بوده است و سپس با ورود اقوام هند و اروپایی<اریایی ها>در سده 15 قبل از میلاد در سه گروه پارت ها ماد ها و پارس ها بوده اند پارت در شمال شرق ایران ماد در غرب و پارس در جنوب و مرکز ایران ساکن شده اند اولین حکومت ایران بعد از ورود اریایی ها توسط مادها به انجام نامید و نام موسس ان دیااکو بوده است سپس پارس ها تمدن هخامنشیان را بر جا گذاشتن و کوروش بزرگ اولین پادشاه ایران در زمان هخامنشیان اولین منشور حقوق بشر را به یادگار گذاشت این تمدن با هجوم اسکندر مقدونی به نابودی انجامید بعد از مرگ زود به هنگام اسکندر سولوکوس یکی از سرداران سپاه او قسمت هایی از فتوحات یونانی ها را از جمله ایران بر زیر فرمانروایی خود گرفت اما مردم ایران انها را نپذیرفتن و مخالفت و شورش هایی را انجام دادن سپس پارت ها بعد از حدود صد سال جنگ و گریز انها را از خاک ایران به عقب راندن نام موسس ان سلسله اشک یا ارشک بوده است و نام ان سلسله را به پیروی از او ارشکانیان که بعدا به اشکانیان تغییر رویه می دهد می گذارند ساسانیان به رهبری اردشیر بابکان اخرین سلسله قبل از اسلام هستند که حکومت را بر دست می گیرند و همچون هخامنشی ها نام نیای خود رو بر نام سلسله می گذارند بعد از امدن اسلام تا مدت طولانی ایرانیان حکومت مستقلی ندارند داعیان عباسیان بر مردمان خراسان نفوذ می کنند و انها همراه با عرب های ساکن خراسان به فرماندهی ابومسلم بر ضد بنی امیه شورش می کنند و حکومت بنی امیه را پایان می دهند و حکومت عباسیان را جای گزیین می کنند بعد از قتل ابومسلم به دست خلیفه عباسی شورش هایی در ایران شکل می گیرد که زمینه ساز حکومت های نیمه مستقل ایرانی می شود حکومت طاهریان اولین حکومت نیمه مستقل ایران بعد از اسلام که به دستور خلیفه به حکومت خراسان گماشته شد سپس علویان عرب هایی که از ازار خلیفه به مناطق شمالی ایران به ویژه طبرستان گریخته سپس صفویان که رابطه ای پر فراز و نشیب با عباسیان داشتن بعد از ان سامانیان با موسس امیراسماعیل سامانی انها نیز به دستور خلیفه بر حکومت رسیده بودن ال بویه شیعه مذهب موسس های ان پسران بویه علی حسن و احمد بوده که بغداد پایخت خلیفه را تصرف کرده بودن و تا مدت یک قرن عزل و گذاشته خلیفه به دست و خواسته انها بوده است انها نیز بخاطر اهمیت دادن به فرهنگ ایرانی-اسلامی مورد شناخته شده اند. سپس زیاریان موسس ان مرادویچ که انها نیز حکومت بغداد را همچون ال بویه گرفته بودن ولی با قبول شعن خلیفه این حکومت 127 سال به طول انجامید غزنویان دولتی ترک نژاد که مورد تایید خلیفه بوده است و موسس این سلسله محمود غزنوی بوده است حکومت بعدی سلجوقیان دولت ترک تبار دیگر که بر منبایع روابطه قومی-قبیله ای رفتار می کردن سلجوقیان بزرگ ترین وسعت ایران را بعد از اسلام برای ایران رقم زدن همچین موسس این سلسله سلطان سنجل سلجوقی به بغداد لشکر کشید و با نابود کرده سلسله ال بویه خود را ناجیه خلیفه خواند جنگ های صلیبی نیز در زمان این حکمران ها شروع شد. سلسله بعدی خوارزمشاهیان انها نیز بر منبایع رابطه قومی-قبیله ای رفتار می کردن موسس این سلسله ایل ارسلان است در زمان سلطان محمد خوارزم شاه اقوام مغول که به تازگی با ایران همسایه شده بودن به فرماندهی چنگیز به ایران رویش بردن و ایران را به خاک و خون کشیدن در حدود چهار سال بعد برادر پادشاه مغول به نام هلاکو خان بر قسمت های شرقی سرزمین خود حمله می کند و دوباره ایران را به خاک و خون می کشد سپس بعد از مرگ برادر جانشین او شده و در ایران اسکان می گزید مغول های چین را نیز گرفتن و با جمله به بغداد و بر انداختن خلافت عباسیان همچنین انها مذهب اسماعیلی ها را نیز در ایران از بین بردن رواج تصوف همکاری پیروان مذاهب اسلام و تغییر سبک ادبی از نتایج دیگر حکومت مغول بوده است بعد از مدتی مغول ها مسلمان شدن و به فرهنگ ایرانی-اسلامی علاقه ورزیدن سلسله مغول ها در ایران ایلخانان نام گرفت افول تدریجی قدرت مغول ها در ایران همزمان با افول قدرت انها در مناطق شمال شرقی ایران بوده است بعد از رقابت های بسیار در ان مناطق شخصی به نام تیمور پیروزی شده و به ایران حمله کرد بعد از سه جنگ در حدود 30 سال بعد از حمله مغول ها بر ایران دوباره ایران به خاک و خون نشست هر چند که تیموریان در کشت و کشار دست کمی از ایلخانان نداشتن اما به اندازه انها ویرانی بر جا نگذاشتن و به هنر و معماری علاقه نشان می دادند @ARcher
  6. هَمیـــشه بـاید کســـی باشد
    تا بغــض*هایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد…..
    آهای فلانـــــــی… بــفــهــم!!!

  7. در مدرسه چه به ما اموختن؟

    در کلاس درس چه یاد گرفتیم؟

    یاد گرفتیم اگر عددی را با عدد دیگر جمع کنیم عددی بزرگتر به دست می اوریم ولی از یاد برده اند به ما بگویند چه در دلمان جمع کنیم تا قبلی بزرگتر بیابیم

    در علوم به ما کنش و واکنش را اموختن امام باز نیز فراموش کردن که گویند محبت و ظلم نیز واکنشی دارد

    املاء نوشتیم دور غلط هایمان خط کشیدن و دیگر اشتباه ننوشتیم املاء زندگی را نوشتیم غلط هایمان پنهان ماند و دوباره اشتباه نوشتیم چون می دانستیم عجب یکتا معلمی داریم که چه بیتابانه در صفحه امتحان به دنبال صحیح می گردد و غلط هایمان را نادیده می گیرد و ما باز نیز اشتباه می نویسیم

    <ملیکا ملازاده>

  8. من چرا نمی تونم رمانم رو ویرایش کنم منتقد رمان من گفته ویرایشش کنم ولی قسمت ویرایش نمیاد

    رمان معمای زمان| ملیکا ملاز کاربر انجمن نودهشتیا - تایپ رمان - انجمن نودهشتیا

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. N.a25★

      N.a25★

      چون رمان قفله. جواب منتقد رو ندادید ی هفته رمان قفل شد

      بفرستید لینک رو تا باز کنم.

      @ملیکا ملاز

    3. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      لینکش کپی نمی شه نمی دونم چرا شما که می شناسیش می تونی بازش کنی

      @n.d.sari

      @N.a25

      اون نفر اولی ببخشید اشتباهی تگ شد

    4. N.a25★

      N.a25★

      الان باز میکنم

  9. سلام عزیزم تولدت مبارک

    1. برمن برتو

      برمن برتو

      🌹🌹🌹🌹🎊🎊🎉🎉🎁

      اگه فک کنم همزادیم آخه منم چهارده آبانم اما هشتادو سه😉

    2. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      سلام مرسی پس تولد تو هم مبارک

  10. بسم الله الرحمن الرحیم پارت یک - امیر توپ رو پست کن این ور. نگاه ها برگشت روم امیر از خدا خواسته توپ رو برام فرستاد با پا گرفتمش و رو به مهدی که می دونستم همیشه کاپیتانی تیم مقابل رو بر احد داره گفتم: - پایه شرطی؟ ابرویی بالا انداخت. - می شنوم. - هر تیمی باخت ناهار مهمون تو. همه زدن زیر خنده نیشخندی هم روی لب خودم نشست مهدی همین طور که می خندید به بچه های تیمش اشاره کرد برن سر جاشون واستن امیر سمت ما کاپیتان ایستاد و من هم راه افتادم سمت دروازه هاله در حالی که حلقه موهاش رو کنار می زد امد و دفاع ایستاد تنها دختر گروه عشق فوتبال بود از شما چه پنهون من هم عشق اون بودم.با یا علی<<ع>> مهدی بازی شروع شد ولی نگاه خیره من به عشق هفده سالم تموم نشد.موهای لختش رنگ مشکی گرفته بود هر چند که خودش خرمایی و خیلی هم قشنگ بود ولی مشکی زاغی رو بیشتر دوست داشت؛حتی رنگ موهاش هم باعث سنگین شدنش نشده بود و با هر نسیم ارومی از روی کمرش به رقص در می امد.تونیک مشکی رنگی هیکل چهار شونه ش رو در بر گرفته اندام هاش رو بیرون ریخته بود شلوار جین براق و مشکی رنگی به همراه شال کوتاه مشکی هم پوشیده بود رنگ مشکی با پوست سفیدش تضاد جالبی ایجاد کرده بود و چشم های مشکی در حصار مژه های بلندش از نیم رخ خود نمایی می کرد.بینی ش یکم بزرگ و لب هاش پهن بود. به کفش های اسپرت مشکی رنگش که طرح هخامنشی داشت نگاه کردم خودم برای تولدش خریده بودم.با صدای امیر به خودم امدم. - محمد ارسلان؟! توپ. تا به خودم بیام توپ از کنار صورتم رد شد و رفت تو دروازه سرم رو برگردوندم و با ترس برگشتم سمتشون قشنگ تو چشم هاشون تیزی شمشیر رو دیدم دست هام رو بردم بالا . - شرمنده! تکرار نمی شه. بازی دوباره شروع شد هجده سالم بود و رویا پردازی ها بهم اجازه نمی داد که حواسم رو به بازی برگردوندم اخه چه طور می شه وقتی دختری به این خوشگلی جلوی روت این ور و اون ور می ره حواست را جمع بازیت کنی؟من که اصلا عادت به گل خوردن نداشتم تو این بازی پنج بار گل خوردم.بعد از گل پنجمی احساس کردم بازی نمی کنند نگاهشون کردم اونها هم من رو نگاه می کردن از نگاه خشمگینشون پی به عمق ماجرا بردم و نفس عمیقی کشیدم. - غلط کردم! بیشعور ها بی توجه داشتن قدم قدم جلو می امدن سریع دو سه قدم عقب دویدم ولی مگه راه فراری بود؟چشم هام رو بستم و با ترس منتظر مشت و لگد هاشون بودم که صدای بوق ماشینی از پشت سرم امد.اول محل ندادم ولی وقتی دیدم هنوز نزدنم برگشتم و عقب رو نگاه کردم با دیدن پرشیای نوک مدادی بابا و زرتشت برادر ناتنیم از ماشین پیاده شدن و به سمتم امدن محکم همدیگه رو بغل کردیم سیزدهمین روزی بود که ندیده بودمشون هر چند که من زیاد دلتنگشون نمی شدم.زرتشت و بابا تقریبا همه جا باهم بودن زرتشت با اینکه برادر واقعیم نبود ولی از لحاظ اخلاقی خیلی به بابا شباهت داشت شخصیتشون بنظر من سائل بود و تفکر و عقایدشون از مرحله چیزی که درک کرده بودن فراتر نمی رفت و اگه کسی رو با عقیده دیگه ای می دیدن انگار ادم فضایی دیدن بهش زل می زدن از طرفی دنبال کار های بی دردسر بودن و اهل خطر نبودن اما من برعکس اون ها به مامان رفتم البته قبل از این که به یک مادر متین و فداکار تبدیل بشه همش دنبال تجربه های جدید و عجیب بودم حسابی اهل خطر و بسیار بهانه گیر.بابا بعد از احوال پرسی با بقیه برگشت سمت من. - مثلا دو ماه تا کنکورت مونده ها. - زنگ تفریحم. سری به معنی اینکه تو که راست می گی تکون داد اشاره کرد به داخل خونه و با خنده گفت: - خوب حالا اگه زنگ تفریحتون تموم شده رحمت کنید بفرمایید داخل. @MaaRRYYaaM
  11. تولدت مبارکککک

    1. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      مرسی عزیزم

  12. تولدت مبارک عزیزم❤❤

    1. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      مرسی هزار بار ممنون

  13. ملیکا جان تولدت مبارک عزیزدلم

  14. تولدت مبارک عزیزم🎉🎉🎉

    1. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      مرسی عزیز دلم

×
×
  • جدید...