رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

GordAfarid

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    75
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط GordAfarid

  1. GordAfarid

    چی سرحالت میاره؟:)

    با دوستام باشم😁
  2. GordAfarid

    شـــده؟؟؟؟

    نمیدونم
  3. خیلی عالیه رمانت. موضوعش خیلی جذابه😍 ولی خیلی دیر پارت میذاری😑 بذار دیگه😢
  4. GordAfarid

    تولد پنجاه سالگیت مبارک...

    اگه به همه‌ی خواسته هام رسیدم واسه بقیه دعا میکنم ؛ که اونا هم به خواسته هاشون برسن.
  5. GordAfarid

    مهربون ترین...

    فکر کنم مامان بزرگم باشه هیچ وقت عصبانی نمیشه و به جاش سکوت میکنه. درکل هیچی تو دلش نیست. دلش نمیاد کسیو ناراحت ببینه. من نمیتونم عصبانی نشم😂
  6. GordAfarid

    هشتادیا

    یا الله...
  7. میای بریم نمیام چرا نمیای نمیخوام😂😂😂 در پی چشمت شهر به شهر خانه به خانه شدم روانه... رضا بهرام
  8. GordAfarid

    چیز

    😐😐😐😐
  9. GordAfarid

    بدترین دعوا؟؟؟؟

    با بهترین دوستم. خیلی افتضاح بود. سر یه چیز مسخره!
  10. GordAfarid

    الان در چه حالی؟؟

    الان در حالت خاصی نیستم نمیدونم چرا در بی تفاوتی عجیبی به سر میبرم😂
  11. GordAfarid

    چه ژانری رو بیشتر می پسندین؟

    ترسناک
  12. GordAfarid

    اسم.اسم.اسم

    شاهرخ سحر سپیده علی گردآفرید😂
  13. GordAfarid

    بهترین رمانی که خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    هیچکسان عااالیه عالیییی
  14. GordAfarid

    بهترین رمانی که خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تلنگر سیاه! خیلی حال کردم با این رمان😂 اصن زندگی کردم باهاش در این حد!😂 تنها رمانی بود که دوبار خوندمش.
  15. GordAfarid

    سلبریتی مورد علاقت کیه؟

    وریا غفوری سید حسین حسینی سید مهدی رحمتی داریوش شجاعیان روزبه چشمی علیرضا طلیسچی
  16. GordAfarid

    بزرگترین ارزوتون چیه؟

    بفهمم چیکارم تو این دنیا😂🤦‍♀️
  17. به رویا مویا فکر نمیکنم به این فکر میکنم که خداکنه یه خواب باحالو هیجان انگیز با کیفیت ببینم حال کنم😐😂
  18. GordAfarid

    همین الان داری چیکار میکنی؟

    رو تخت نشستم پامم خواب رفته
  19. یه ماشین خفن میخرم یه کاری میکنم بابام دیگه کار نکنه واسه مامانم ماشین ظرفشویی میگیرم😎😂 و غیره😐😂😂
  20. پارت 3 پسره سریع در عقب ماشینو باز کرد که بشینه. هانیه- کجا آقا؟ پسره- خودت نگه داشتی! هانیه- ها؟..آها! سوارشو سوارشو. پسره- فقط من عجله دارما باید تند برید. به روبه روم نگاه کردم و گفتم- بپر بالا. سوار شد. در ماشین هنوز بسته نشده بود که ماشینو از جا کندم و راه افتادم. پسره- تندتر برو عجله دارم! هانیه- تو شهریم تو جاده نیستیم که صد و ده بیست تا برم! پسره- هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط تند برو! هانیه- حالا کجا برم؟ پسره- برو بهت میگم. پامو گذاشتم رو گاز و به معنای واقعی کلمه ، تخته گاز رفتم! از تو آینه نیم نگاهی بهش انداختم؛ اولش یه لحظه وحشت کرد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد. پسره- بپیچ تو اون کوچه. انگار داشت یه مسیر میون‌بر و نشونم میداد. معلوم نبود واسه چی انقدر عجله داره! از قیافش معلوم بود خیلی استرس داره. سرعتم کم کم زیاد و زیادتر میشد. نود ‌، صد ، صد و ده ، صد و بیست...! هانیه- داداش پرایده ها لامبورگینی نیست که بالای دویست تا بره! پسره- گفتم هرچقدر پول بخوای بهت میدم. هانیه- آخه.. بعد از مکث کوتاهی گفتم- جهنم.. و بیشتر گاز دادم. همه‌ی ماشینا واسم بوق میزن. فــحش بود که می‌خوردم! چراغ قرمز بود که رد میکردم! عین وحشیا لایی می‌کشیدم!! پسره- بپیچ چپ بپیچ چپ! داشتم می‌پیچیدم چپ که دوباره گفت- نه نه بپیچ راست بپیچ راست! پیچیدم راست. هانیه- اول تکلیفتو با خودت مشخص کن بعد زر بزن. پسره- درست صحبت کن وگرنه.. نذاشتم حرفشو کامل کنه- وگرنه چی؟؟ داد زد- د نمیفهمی عجله دارم؟ از تو آینه نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم- طلبکارم که هستی. جایی رو نشون داد و گفت- اونجا نگه دار. جلوی یه خونه‌ی ویلایی بزرگ نگه داشتم. حواسم نبود. خیلی اومده بودیم بالاشهر! سریع از ماشین پرید بیرون و درو محکم بست و رفت. هوار کشیدم- هووووو مگه در طویلس؟ ننه بابات بهت یاد ندادن در ماشینو چطوری ببندی؟ بدون اینکه توجه کنه با کلید درو باز کرد و بدو بدو رفت تو. زیر لب گفتم- چلغوزِ بی فرهنگ.. گردنمو کشیدم جلو و توی خونه رو دید زدم. سوتی زدم و گفتم- مردم کجا زندگی میکنن ما کجا زندگی میکنیم.. بعدم آروم‌تر گفتم- بچه پولدار لعنتی.. فشاری که رو ماشینم بود به منم سرایت کرده بود. گرمم شده بود. دست بردم سمت کلاهم و از سرم درآوردمش. موهای مشکی فرفریم از زیر شالم بیرون زده بودن. خیلی رو مخم بودن. موهام کوتاه بودن و نمیتونستم ببندمشون. مشغول درست کردن موهام بودم که در ماشین باز شد و پسره با یه پسر بچه‌ی شیش هفت ساله نشستن تو ماشین. از توی آینه نگاهشون میکردم. خیلی شبیه هم بودن. موهای قهوه‌ای رنگ و چشمای خاکستریشون کپی همدیگه بود. انگار پدر و پسر بودن. پسره- راه بیفتید لطفا. بعدم رو کرد به پسرش و گفت- دفعه‌ی آخرت باشه اینجوری منو سکته میدیا! پسر بچه- به من چه.. پسره- یعنی چی به من چه؟ من نمیدونم این مامان خانومت چطوری تورو تربیت کرده!؟ پسر بچه- مامان خانوم خودت چطوری تورو تربیت کرده! پسره با عصبانیت گفت- زبون درازی نکن ماهان!! بعدم رو به من گفت- خانوم راه بیفت دیگه..من علاف شما نیستم که. برگشتم به سمتش و با یه لبخند کج گفتم- تند نرو داداش ، اجزه بده ماام برسیم...با این سرعت رسوندمت در خونت طلبکارم هستی؟ ماهانه با لحن بچگونش گفت- قرار بود بریم پارک. یهو لبخند کجم محو شد و جاشو به عصبانیت داد.. هانیه- یعنی من اینهمه فحش خوردم و چراغ قرمز رد کردم و جریمه شدم به خاطر این فسقل بچه؟؟! ماهان- من فسقل بچه نیستم. رو کردم بهش- تو یکی حرف نزن بچه! به اندازه‌ی کافی گند زدی به ماشینم! ماهانه با تعجب خاصی روبه باباش گفت- تازه دسشویی بودم به خدا! باباش که حسابی کلافه بود پوفی کشید و دستی به صورتش کشید. زدم تو پیشونیم. برگشتم و به صندلیم تکیه دادم. هانیه- داداش از من به تو نصیحت..یه ذره وقت بذاری واسه تربیت بچت بد نیستا! بعدشم ، اینجوری واس خاطر یه پارک رفتن کل تهرونو تخته گاز میری لوس بار میادا! پسره با. عصبانیت و صدایی که یکم رفته بود بالا گفت- اولا تربیت بچه‌ی من به خود من ربط داره. دوما مگه تقصیر منه؟ زنگ زده گریه میکنه میگه دستم رفته تو چرخ گوشت! خب من تو همچین موقعیتی چیکار می‌تونستم بکنم؟ با عصبانیت در ماشینو باز کردم و اومدم پیاده شم که پسره گفت- کجا؟! هانیه- بذا من بیام این بچتو ادب کنم.. اومدم پیاده شم که پسره با تعجب گفت- ول کن خانوم بشین بریم من تموم جریمه هاتو میدم! هانیه- مشکل من جریمه نیست آقای احتمالا محترم! انگشت اشارمو تکون دادم و ادامه دادم- اگه این بچه‌ی من بود ، جــوری ادبش میکردم که جرأت نکنه.. پرید تو حرفم- فعلا که بچه‌ی شما نیست. راه بیفتید لطفا! نفسمو بیرون دادم و درو بستم. راه افتادم. توی ماشین سکوت برقرار بود. پسره هم یه آدرس گفته بود و منم داشتم به همون سمت می‌رفتم. با حرص گفتم- ولی من اگه جات بودم انقدر کتکش میزدم تا جونش بالا بیاد. پسره- خانوم بیخیال میشی یا نه؟ چیزی نگفتم. ماهان- پارک رفتیم بستنی هم میخری؟ قبل از اینکه پسره جواب بده با داد گفتم- تو این سرما بستنی هم میخوای؟ ماهان- آره خیلیم خوبه. هانیه- به نظر من خیلیم مزخرفه! ماهان- پس خیلی اُسـ.. پسره با داد پرید تو حرفش- ماهان!! مگه بهت نگفته بودم حرف بد نزن؟ ماهان- من که چیزی نگفتم. پسره- ولی داشتی میگفتی. هانیه- آقا اگه بچتو ساکت نکنی.. پسره- ببخشید خانوم دیگه چیزی نمیگه. ماهان- اصلا به مامانم میگم چجوری با یه آقای محترم (!) رفتار کردین. هانیه- احیانا آقای محترمو که با خودت نبودی ؟! ماهان- چرا اتفاقا با خودم بودم.فکر کردی با تو بودم؟ با اخم و عصبانیت گفتم- آقا اگه بچتو خفه نکنی خدا شاهده پیاده میشم عمه هاشو میارم جلو چشمشا! پسره هم که خسته شده بود از این بحثا با بی حوصلگی گفت- بس کن دیگه خانوم! هانیه- اعصاب مصاب نمیذارن واس آدم که..اون از اون حاجیه، اون از اون یارو سوسوله ، اینم از این پدر و پسر! همون موقع گوشی پسره زنگ خورد. جواب داد- بله؟...سلام...پیش منه...نه دارم می‌برمش پارک... نه نیمخواد... خواهش میکنم.. خدافظ. ماهان- کی بود؟ پسره- مامانت. ماهان- پوریــا جــــون بهش نگیا! با خودم گفتم بالاخره اسم این اخویمونو فهمیدیم!! پوریا- یه بار دیگه منو به اسم صدا کنی من میدونم و تو! ماهان- باشه پوریا جون. پوریائه داد زد- ماهان!! ماهان- ببخشید!..به خدا مامانم بفهمه منو میکشه! پوریا- به من ربطی نداره. تا تو باشی کرم نریزی. ماهان- جون من! جون من! اصلا منو ببر خونه‌ی خودت..قول میدم دیگه رو بالشتت جیش نکنم! تک خنده ای کردم که البته همونم از دهنم دررفت. پوریا- ساکت شو ماهان بسه دیگه! ماهان- پس منو ببر خونت. یه لحظه به این فکر کردم که چرا پوریا (چه زودم دختر عمه شدم!!) باید یه خونه‌ی جدا از زنش داشته باشه؟ ماهان- میبری؟ پوریا پوفی کشید و چیزی نگفت. ماهانم دیگه زری نزد. مسیر یکم دور بود و طول میکشید تا برسیم. غمم گرفته بود که حالا کی میخواد اینهمه راهو برگرده؟!
×
×
  • جدید...