رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

TEIMUORI.Z

مدير ارشد
  • تعداد ارسال ها

    1,840
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد TEIMUORI.Z در 30 بهمن

TEIMUORI.Z یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

10,297 Excellent😃😃😃😃

درباره TEIMUORI.Z

  • Other groups مدير ارشد
  • درجه
    مدیر بخش داستان کوتاه و دلنوشته و بخش انتقال
  • تاریخ تولد 12 دی 1396

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,315 بازدید کننده نمایه
  1. سلام زهرا جان!

    میشه لطفاً شاسوسا رو از متروکه دربیاری؟

    می خوام ادامش بدم.

    1. TEIMUORI.Z

      TEIMUORI.Z

      سلام عزیزم

      به به به مبارکی حتما عشقم❤

    2. mobina..a

      mobina..a

      مرسی عزیزم

    3. TEIMUORI.Z

      TEIMUORI.Z

      بخش تایپ رمان فرستادم👌

  2. امروز ۶ اسفند دقیق یه سال شد...یه سال از عمر اولین تاپیک رمان شریک آرزویم باش گذشت.... وقتی نام خودم رو دیدم انگار واقعنی اسم نویسنده رو یدک کشیده بودم تا اون اندازه خوشحال و ذوق زده شدم.

     

    1. Aty.s

      Aty.s

      به به مبارک باشه قدیمیمون

      حرفه ای کی بودی تو؟! 

  3. TEIMUORI.Z

    Happy​ 🎈 birthday​ 🎈 meli.km

    تولدت مبارک عزیزم😍😍😍😍
  4. من فدای تو بشم مهربونم❤ مررررسی از نقدت. منم می بینم میای ذوق مرگ میشم😘😘😘
  5. سلام عزیزم🌹 خوشحال شدم که لذت بردی، چشم❤
  6. سلام عزیز دل خودم😍 اول تبریک بابت قلمت و ذهنت که زود به زود یاریت می کنه. بزنم به تخته خیلی ایده های قشنگ و پختگی هم بهت میده.🎀 تغییراتش عالی بود، اسمش هم خیلی خوب شده.🎀 گلم یه جاهایی باز دیدم با وجود ویرایش عامیانه نویسی داشتی: مثال...هیشکی، لبام... پارت هشتم...ای قدر این قدر...میگم ✔سرهم باید نوشته شه نه جدا می گم✖ غلط تایپی: لب تاپ❌، لپ تاپ✔...باهال،❌ باحال✔ پارت دهم شروع دیالوگ پسره رو با علامت- مشخص نکردی. و یه پارت که رستا با مامانش حرف می زنه فک کنم ۶ دیالوگ و منولوگت قاطی شده. پارت ۱۸..ترفین❌طرفین✔ عجب مامانی داره آسا😂😂 شخصیت نترس رستا و آسا خیلی برام جالبن و مطمئنم ترکیب خوبی میشن. دیالوگ هات خیلی قشنگن توشون حرف های پخته و سنجیده ایه👌 موفق باشی عشق جانم🌷
  7. @dokhidarya عزیزم ایشون داستان شون رو به رمان تبدیل کردن. راهنمایی کن لطفا
  8. سلام عزیزم🌷 فعلا یه کم دست از گریه کردن بردارین و با این تم رستاک حال کنید خوب که شاد شدین دوباره بزنم غمگین😂😂😂
  9. سلام عاطفه گلی😘😘 کیه که رستاک رو دوس نداشته باشه، نه عزیزم خیلیم عاقلی😂😂😂 قربونت برم، بی نهایت ذوق مرگ شدم😍😍 هشتگ درسته نه هشتک میگن تگ کن نه تک🌷 مرسی از همراهیت عزیز دلم، خوشحالم کردی اومری به صفحه ی نقدم😘😘😘
  10. پارت ۸۸ دوپینگ کرده بیدار شدم. یه لباس حریر آبی بدون آستین با شورتک سفید پوشیدم. آبی رو دوست داشت می گفت: بهم آرامش میده، درست مثل رنگ قشنگ چشم هات! می گفت: چشم هات هم آسمونه هم دریا، فقط دوست دارم همیشه ی خدا حال چشم هات آروم باشه، نه طوفان بیاد و نه بارونی بشه. خودم رو توی آینه چک کردم از اتاق بیرون اومدم. چمدونش یه گوشه بود، نمی دونستم چه کار کنم! حتم داشتم برخورد خوبی ازش نمی بینم. رستاک توی بیداری آدم دیگه ای می شد. مثل غریبه ها یه گوشه معذب و کلافه کز کرده بودم. نمی خواستم حال خوش دیشبم از بین بره. عقب گرد به قصد برگشت به اتاق بودم که از آشپزخونه بیرون اومد، چشم هامون طولانی وار به هم وصله شد، مثل اوایل دوست داشتنم خودم رو گم کردم، به نشونه ی سلام با شک سر تکون دادم. بر خلاف همیشه بلند و واضح جوابم رو داد. روی لباس ها و اجزای صورتم دقیق شد. لبخند نیم بندی زد. خیلی زود به خودش اومد و جدی گفت: - امشب مامان اینا رو می خوام دعوت کنم چیزی نمی خوای؟ روی اون یکی پام وایستادم و گفتم: - کی برگشتی؟ کلیدهاش رو از روی میز برداشت و بی اهمیت به سوالم گفت: - تو با این خواب سنگینت چه جوری می خوابی؟ اگه شبی نصف شبی کسی بخواد بیاد تو گمون نکنم متوجه اش بشی! تک ابرویی بالا انداختم و گفتم: - این از خوش غیرتی تواِ! تیرم نشونه رفت، لازم بود بدونه تنهایی هزار تا مصیبت می تونه به بار بیاره. خط اخم عمیقی روی پیشونی اش نشست، با زنگ موبایلش نگاهش به صفحه ی گوشی افتاد. جوابم رو نداد و همون طور که با گوشیش حرف می زد از خونه بیرون رفت. من هم به آشپزخونه رفتم. نون های بیات شده و بساط صبحونه میز رو کثیف کرده بود. سر پا چند لقمه خوردم بعد همه رو جمع کردم و به فکر تدارک برای هم ناهار و هم شام افتادم، در یخچال رو باز کردم بیشتر میوه ها در حال خراب شدن بودن. یه مشمای بزرگ درآوردم و یکی در میون میوه های پلاسیده شده رو توش انداختم. برای ناهار ماکارونی درست کردم. توی فاصله ی بیکاری داشتم سالاد و دسر آماده می کردم که رستاک با ماشینش برگشت. روی ظرف سالاد سلفون کشیدم. پشتم بهش بود که پلاستیک های خرید رو روی میز گذاشت، برگشتم به مشمای آشغال هایی که با وجود در بسته توی خونه تلنبار شده بود اشاره کردم و گفتم: - این ها رو پرت بده بو گندش خفم کرد! بیشتر طعنه ام به در بسته بود، حرف گوش کن و خاموش، پلاستیک سنگین رو برداشت، جلدی رفت و اومد یه صندلی کشید و بی حرف به حرکاتم نگاه می کرد. همه ی خریدها رو از روی میز برداشتم و روی سینک ظرف شویی گذاشتم. اول باید بهش ناهار می دادم بعد سراغ کارهای دیگه ام می رفتم.‌ سرفه های بد موقع نفسم رو برید، یه لیوان آب با قرصی که درست تایم خوردنش بود روونه ی معده ام کردم. لیوان رو شستم. ظرفی پر از ماکارونی با سالاد، ماست، دوغ، نمکدون جلوی دستش گذاشتم. میز تک نفره اش هیچی کم نداشت. راهم رو پیش گرفتم تا تنهایی غذاش رو بخوره. دستم رو گرفت، با سری پایین افتاده گفت: - بشین غذات رو بخور! دست خودم نبود، باهام مدارا که می کرد دوست داشتم از فرمان بری در بیام و همون رسپینای سرتق و رام نشدنی بشم. تلخ گفتم: - گم شم از جلوی چشمات که اشتهات کور نشه. نگاهم نکرد و آمرانه گفت: - بهت میگم بشین! اعتنا که نکردم دستم رو به سمت صندلی بیرون کشیده هدایت کرد، با دلخوری و لب های جمع شده نشستم. برای خودم بشقاب نیاورده بودم. خودش بلند شد یه بشقاب با قاشق و چنگال آورد، از قابلمه ماکارونی بشقابم رو پر کرد و مقابل دست های گره شدم گذاشت و کنارم نشست، با اشتها مشغول خوردن شد. یکی دو لقمه خورد و در کمال خونسردی گفت: - این چند روز با فتوسنتز زندگی کردی! چه خوب که حواسش به خوردنم بود؟ چنگالم رو توی رشته های ماکارونی پیچ دادم. - نه با چیزهای دیگه ام زندگی کردم، روزها با در دیوارها حرف زدم، شب ها با ترس؛ چون حال آشپزی کردن نداشتم همش از بیرون غذا گرفتم. چنگال و قاشقش رو توی بشقاب به حالت پرت رها کرد. - دیگه لیلی به لالات می ذارم پررو نشو! دل نازک شده بودم، اشک توی چشم هام جمع شد. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم، بعد از یه هفته از خیر غذا خوردن در اومدم. هیچ حرفی نزدم و هم چنان با چنگالم رشته های ماکارونی رو پیچ دادم. یه لیوان آب خورد. دید ناراحت شدم یه خرده ملایم گفت: - یعنی چی لب به غذا نمی زدی؟ کل چیزهای یخچال کپک زدن! دست از لجاجت برداشتم، پلک پایین انداخته گفتم: - اشتها نداشتم. - الان بخور! نمی دونم رو چه حسابی گفتم: - الانم چون تو این جایی اشتهام کور شده. بی حوصله نفسش رو به داخل داد: - می خوای برم؟ به دیشب فکر کردم. هیچ وقت دلم نمی خواست بره، چه بداخلاق و سنگین دل، دستپاچه گفتم: - نه. لبخندی زد و هر دو مشغول خوردن شدیم. همین کافی بود تا روزم رو بسازم و با آغوشی گرم به استقبال مهمون های عزیز تر از جون برم. https://forum.98iia.com/topic/10086-معرفی-و-نقد-رمان-رسپیــنا-زهرا-تیموری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ @Hany Pary @Mah.m@yalda ** @جوجه@Fateme00
  11. پارت ۸۷ طبق گفته ی زن عمو، رستاک امروز، فردا برمی گشت، دور از ذهن نبود چرا دقیقا زمان برگشتش رو مشخص نکرده؛ نمی خواست کسی خبردار شه بدون من سفر رفته تا برای پیشوازش برن. اگه زن عمو پیش دستی نمی کرد و نمی گفت رستاک ترکیه اس احتمال داشت سوتی بدی بدم. حداقل باید با من هماهنگ می کرد تا یه موقع دروغش لو نره! اُسکار حق ما بود، طوری طبیعی بازی می کردیم که کسی شک نمی کرد چه زندگی مزخرفی پشت عشق بازی پوشالی مون در جریانه. فقط یه توجیه قانع کننده باعث شده بود کسی به سکوت و توی لاک رفتن یک باره ام مشکوک نشه. اون هم اشاره ی مستقیمم به فشاری که علاوه بر استرس عروسی با عدم وجود پدر و مادرم توی اون برهه ی زمانی خیلی حساس بهم وارد می شد بود، با این فرضیه، هیچ کدوم از روحیه بدم که خنده ها و خوشحالیم رو تحت شعاع قرار داده بود بهم خرده نمی گرفتن! طفلی زن عمو یه تنه می خواست جای خالی تموم نداشته هام رو پر کنه. کاری که رستاک قولش رو داده بود! ناچیز ترین انتظاری که ازشون داشتم درک احساسات گزنده و مدارا با حال و رفتارم بود. سوای از شکست بزرگی که خورده بودم فاصله ی فرسخی رستاک بود که پای افکار مزاحم درون ذهنم رو باز کرده بود. با درد و دلم هام به زن عمو گفته بودم: بهم حق بده خوشحالیم کمرنگ بشه، شماها باید من رو از پدرم خواستگاری می کردید، ولی پدر ندارم. باید از عشقم به مادرم می گفتم؛ ولی مادر ندارم، می خوام خودم جهاز بخرم و وسایل زندگیم مال خودم باشه، نه عموم جورم رو بکشه. دلم می خواد وقتی سر می چرخونم جز فامیل های شما آدم هایی رو هم ببینم که به خاطر من اومده باشن. از ورق زدن گذشته فاصله گرفتم. اون روز خودم رو سرگرم کارهای بیخود و مسخره کرده بودم که بلکه شب بتونم راحت بخوابم و یه وقت وسط تاریکی خواب زده نشم، به خودم جرات دادم برای جلب توجه کمترِ در و همسایه و دزد و هر چیز دیگه ای، امتحانی با چراغ های خاموش بخوابم، با هزار آیه و دعا به رختخواب رفتم، سرم رو از زیر لحاف بیرون نمی آوردم. مشکلم بیشتر از ترسِ دزد و آدمیزاد ترس از روح و جن این جور حرف ها بود، از این که چشم باز کنم و میون توهم یا بیداری رو به روم سایه ای ببینم می مردم و زنده می شدم. خلاصه نمی دونم ساعت چند بود، حدس می زنم با زمانی که خاموش باش زده بودم تا اون موقع حول و حوش دو، دو و نیمه بعد از نصف شب باشه. صدای در اومد. تصور کنید منی که حتی از سایه ی خودم می ترسیدم به چه وحشتی افتادم. بماند نیمه جون شدم تا به خودم جرات دادم از لای پرده ی پنجره حیاط رو دید بزنم، با دیدن رستاک که چمدون به دست وارد خونه شد. نفس راحتی کشیدم. پس زودتر از موعدی که وعده داد برگشته بود. خودم رو به خواب زدم. بعد از چند دقیقه، آروم و بی سر و صدا قفل رو باز کرد. دل خوشی ازش نداشتم؛ ولی با وجودش می تونستم با خیال راحت بخوابم. چشم هام رو با آرامش روی هم گذاشتم. صدای پاهاش بلند شد، طولی نکشید از حرکت ایستاد حس کردم دستگیره ی اتاقم رو پایین کشید. دوباره صدای آروم قدم هاش بلند شد، از پایین رفتن تشک متوجه ی حضورش شدم، با مکث نسبتا طولانی صورتم رو با نوک سر انگشت هاش به ناز و نوازش درآورد. قلب محبت ندیده ام وحشیانه از توی سینه ام می خواست بیرون بزنه! موهام رو پشت گوشم زد، از فاصله ی میلی متری بوی عطرش وارد شش هام شد، روی صورتم خیمه زده بود، گرمای همیشگیش آتش به بستر یخ بستم زد. بوسه ای داغی رو گونه ام گذاشت. خدا رو شاهد می دونم اون لحظه اشک هام رو با التماس پشت پلک هام اسیر کردم تا رستاک متوجه بیداریم نشه. قلبم دیوونه وار، همه ی وجود کسی رو طلب می کرد که علاقه اش رو ماه ها ازم پنهون کرده بود! افسوس می خوردم نمی تونستم جواب احساسش رو بدم! دلتنگش بودم. دلتنگ مردی که اون شب فهمیدم باز هم توی سینه اش جایی دارم. همه ی بدی ها و زخم زبون هایی که ازش شنیدم رو به باد فراموش سپردم. هنوز باور نمی کردم درون قلب رستاکم باشم. حتی اگه خواب و رویا بود دوست داشتم هرگز بیدار نمی شدم، اما بیدار بودم و می دیدم رستاک دوباره دوستم داره، این یعنی امید! یعنی جنگیدن برای تصرف دوباره ی عشقش و من چه بی اندازه محتاج این روی پنهان شده ی مرد زندگیم بودم. غوغایی درونم به پا شده بود که دیگه به در قفل شده و پنج روز نبودن و همه ی غم هام بی اعتنایی کردم. چند ماه آزگار میون رفتار و نگاه سردش عشق رو می جستم. چیزی که توی بیداری پیدا نکرده بودم. دستم رو توی دست های مردونه اش گرفت. شک نداشتم روی زمین نبودم، چند دقیقه ای کنارم موند. دوباره بوسه ای روی پیشونیم کاشت. لحاف رو دور شونه هام کشید و رفت، با رفتنش سد پشت اشک هام شکست! این بار گریه هام از سر شوق می بارید. خوشحال تا صبح سرمستانه فقط به اون دقایق رویایی فکر می کردم.
  12. سللم بر هانی نازنینم😇 رمان قشنگت رو خوندم، هم مقدمه ی خیلی نازی داری و هم از توصیفات نامبروانی استفاده کردی. بی تعارف واقعا خوشم اومد معلومه مال خودتن وکپی برداری نیست. فقط نقدی که دارم، درسته توصیفاتت قشنگه ولی زیاده، یه جاهایی باعث میشه دو خط رو نخونده رد کنی تا به قصه برسی. اگه یه کم کمتر باشن خیلی بهتر میشه. از اسم آناهیل خیلی خوشم اومد. امیدوارم موفق باشی❤
  13. سلام به دلبر خودم❤ تعریف از خوبی ها سر وجد آوردم. و نقدای دیگه رو با جون و دل می پذیرم. تیکه ی مهمونی رو واقعا راست میگی اون جا باید یه ذره توجیه می کردم چی به چیه. نمی خوام گناهی که تا اون حد بزرگه رو با عاشقی رستاک کوچیک جلوه کنم، کاملا متوجه ی حرفت شدم و در پارت های بعدی یه خرده رستاک رو نرم خواهم کرد. منتظر باش. امیدوارم اون جا کم کاری هام رو قشنگ رفع کرده باشم.🤗
  14. سلام به روی نازنینت💕 خواهش می کنم.❤چشم عزیزم من همه سعیمو می کنم تا جایی که راه داره تندتند پارت بذارم، بعضی جاها گیر می کنه ذهنم و دیگه یه کم تاخیر می افته. که ایشالا اونا رفع شه و زودتر تموم کنم رمان رو🎀 مرسی که هستی و پیگیری🤗
×
×
  • اضافه کردن...