رفتن به مطلب

زهراتیموری

مدیران آینده
  • تعداد ارسال ها

    1,030
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد زهراتیموری در 23 فروردین

زهراتیموری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,438 Excellent😃😃😃😃

درباره زهراتیموری

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده ام،خیر سرم....

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,729 بازدید کننده نمایه
  1. زهراتیموری

    سلام و خسته نباشید به نویسنده ی خوش ذوق و با استعداد کاریزما جز دست مریزاد گفتن و تشویق چیز دیگه ای ندارم بگم. قلم شما قوی تر از اونی بود که من باور نمی کردم پشت این مونولوگ های قوی نویسنده ی کم سن و سالی قرار داره. از اسم متفاوت و جذابش گرفته تا تمام رمان همه و همه برام جالب بود. امیدوارم خوش بدرخشید. 👏👏
  2. زهراتیموری

    آرزوی موفقیت برات دارم عزیزم معلومه اومدی خوش بدرخشی.
  3. پارت ۴۰ اون شب حواس پرتی و گیج بازی های من باعث شد یه شب به یاد موندنی توی ذهنم نقش ببنده، دروغ چرا صادقانه بگم فکر کوهیار، نگاهاش، اخلاقش، شوخی هاش، حتی صداش از جلوی چشمام و ذهنم کنار نمی رفت. اصلا اگه می خواستم بهش فکر نکنم می تونستم مانع افکارم بشم! چون هیچ تلاشی برای مهار نکردن فکرش نداشتم.‌ با این خیال خوش خواب رو به خودم ‌حروم کردم. فقط می خواستم به کوهیار فکر کنم. به این حس که مطمئن نبودم اسمش عشقه یا نه! دم دم های صبح شد که چشمام سنگین شدن تو خواب صدای مزاحم زنگ خونه ام میومد صدا اصلا قطع نمی شد با طولانی تر شدن صدا، یهو چشمهام باز شد. فهمیدم خواب نیستم و توی بیداری زنگ آیفون ، مثل خروس بی محل صدا می ده! با چشمایی بسته و خواب آلود بدون نگاه کردن به تصویر تو‌ی آیفون دکمه رو زدم. به دم در تکیه داده بودم؛ تا هر کی بود فاصله ی در حیاط تا مسیر داخل ساختمون که، هفت هشتا پله بود رو بالا بیاد. هنوز چشمام بسته بودن و داشتم پشت در چرت می زدم. اول با صدای پا، بعد هم یه صدای آشنا توی گوشم، چشم های خواب آلودم رو ریز کردم تا تصویر صاحبِ صدا رو واضح تر ببینم. یهو با دیدنش تمام تنم یخ بست، انگار فشارم افتاده باشه. با صدایی که از شدت خواب دورگه شده بود گفتم: تو این جا چیکار می کنی؟! نفس عمیقی کشید و گفت: می دونی چند ساعته پشت در خونه ام و دارم زنگ می زنم! فکر کردم بلایی سرت اومده هنوز هاج و واج از شوکی که با دیدنش بهم وارد شده بود مونده بودم. انگار متوجه ی نگاه های پرسش گرانه ام شد چون با خنده توضیح داد: نمی خوای بری ماشینت رو بیاری؟ کم کم داشتم از خواب بیدار می شدم. و می فهمیدم چرا تو این وقت صبح به خونه ام اومده، لبخند کج و کوله زدم دوباره گفت _ من، تو ماشین منتظرم تا آماده شی! خمیازه ای کشیدم، چنگی توی موهام زدم و گفتم: نمیای تو؟ با عجله گفت: مرسی! کاملا از گنگی در نیومده بودم گفتم: آماده شدنم طول می کشه؛ بعدم صبحونه نخوردم. بیا تو تا آماده شم! از قدیم گفتن تعارف اومد نیومد داره، زمان زیادی از تعارف کردنم نگذشته بود؛ که تو دلم خودم رو لعنت کردم! انگار پیش خودش داشت یه چیزی رو سبک سنگین می کرد با مکث نسبتا طولانی: حالا که اصرار می کنی باشه. زل زده بودم بهش که دوباره گفت: نمی خوای از جلوی در کنار بری؟ تازه به ژست خنده دارم نگاه کردم که در خونه رو مثل شوهرم تو بغل گرفته بودم. خنده ی مسخره ای کردم و از جلوی در کنار رفتم. به داخل خونه اومد. با نگاه اجمالی تو دو سوت گفت: چه خونه ی قشنگ و با سلیقه ای داری. بی حرف پشت سرش راه افتاده بودم. برگشت به سمتی که من بودم یه جوری بر اندازم کرد رنگ نگاهش شیطون شد احساسم بهم می گفت باز یه سوتی تازه دادم. مانع خنده اش شد و گفت: من هیچ عجله ای ندارم. تا تو می ری آماده شی، منم می رم صبحونه ات رو آماده می کنم. این مرد جذاب و خوش تیپ از دیشب من رو دیوونه ی خودش کرده بود، الانم اومده بود تا دیوونه ترم کنه. ریلکس و راحت انگار خونه ی خودش باشه رفت توی آشپزخونه. ترجیح دادم عادی رفتار کنم. آبی به سر و صورتم زدم دیگه کاملا از خواب آلودگی در اومده بودم. از سر و صدای کوهیار که با تق و توق به ظرفها می زد خنده ام گرفت. به اتاق خوابم رفتم تا آماده شم. وقتی از آینه قدی بلند و طرح سیلورم به خودم نگاه کردم. رنگ از چهره ام رفت تازه دلیل لبخند کوهیار رو فهمیدم. پس حدسم در مورد حس سوتی جدیدم درست بود. به لباس های تنم نگاه کردم که یه تاپ و شلوار صورتی پوشیده بودم. نفهمیدم چه جوری تند و تیز مثل فشنگ مانتو و شلوارم رو با یه شال سرم کردم . ترس این که اگه کوهیار در حین لباس عوض کردن توی اتاقم میومد یه حال بد و داغونی بهم داد. یه دفعه به خاطر موقعیتی که مجبور بودم به تنهایی بدون سایه ی پدر و مادرم زندگی کنم و بلد نبودن تو این موقعیت به ترسم غلبه کنم بغض گلوم رو فشار داد. تازه داشتم به عاقبت تعارفی که کرده بودم فکر می کردم.‌ از دست خودم حرصم گرفت، از سر و لباسی که تنم بود و من رو اون جوری دیده بود. حرصی ترمی شدم. با این که اون توی شمال، من رو با سر وضعی بدتر از الان دیده بود؛ اما نمی تونستم اون شب رو با امروز مقایسه کنم؛ اون شب من میون کلی آدم بودم اما حالا زیر یه سقف به جز من و اون هیچکس نبود. گر چه کوهیار شریکم بود؛ اما تا حالا تو چنین موقعیتی با هم گیر نکرده بودیم. حتی تو عالم شراکت تو یه اتاق میون تعداد زیادی کارمند دلیلی برای فکرهای بدی که الان مثل خوره به جونم افتاده بود نمی دیدم. من به جز کار و چند ماه آشنایی هیچ شناخت دیگه ای ازش نداشتم. با خودم و افکارم گلاویز شده بودم. اصلا من چرا باید به کوهیار اطمینان می کردم؟ مگر غیر از این بود که اونم یه مردِ و غریزه جنسی داره. داشتم از فکرهای بدم بالا می آوردم. انگار اتاق خوابم جای بدتری برای پناه گرفتن بود با حس بد و حال مزخرفی رفتم تو آشپزخونه. با ورود من در حالی که داشت قوری رو روی بخار کتری می ذاشت به من که منقلب شده بودم و ترس تو چهره ام کاملا مشهود بود نگاه کرد. حتی ترسم به حدی رسیده بود که دستام بی اختیار داشتن می لرزیدن. حرکات عجیبم از نگاه تیز کوهیار غافل نموند چشمهاش رو سُر داد روی دستای لرزونم. نمی دونم چرا ولی حس ام می گفت حرفی که می زد با چیزی که تو ذهنش بود یکی نبود گفت: چه رنگ مانتوت بهت میاد. فلش بک زدم به لباس های قبلی که به تنم بودن. حس نا خوشایندی به حال مضطربم اضافه شد. کوهیار انگار می خواست من و از این وضعیت نجات بده روی یکی از صندلی ها نشست و گفت _چرا سر پا موندی؟ داره دیر می شه، صبحونه ات رو بخور تا بریم. بدون اینکه از جام تکون بخورم با صدای خفه ای گفتم: می شه از این جا بری؟ جا خورد، اصلا انتظار حرف رک و بدون مقدمه ام رو نداشت. اونم در حالی که برای اومدن تو خونه ام خودم دعوتش کرده بودم. رنگ نگاهش عوض شد، تو چشمام با نگاهی نیمه عصبی خیره شد. نمی دونم چقدر زمان گذشت تا با صدای بلندش به خودم اومدم. کوهیار: تو در مورد من چی فکر کردی؟ طنین صدای عصبانی اش، خوبی های دیشبش، مهربونی های همیشگی اش، تنهایی من و اون، خط قرمز هایی که داشتم، جلوی چشمم اومد بغض کردم و گفتم: من در موردت هیچ فکری نکردم فقط می خوام از اینجا بری! سنگینی نگاهش بیشتر از بغضی که توی گلوم بود داشت خفه ام می کرد. از جاش بلند شد آروم و آهسته اومد نزدیکم، سرم رو پایین انداختم. شرمم می شد با خوبی هایی که در حقم کرده تو چشماش نگاه کنم. با دست چونه ام رو بالا آورد با نفسش به صورت سیلی می زد نگاه کلافه اش رو بهم دوخت با صدایی آروم و شمرده گفت: فکر می کردم به اندازه ای که من تو رو می شناسم توام من و بشناسی...اما حیف یه درصد سعی نکردی بشناسیم... بیتا! از حرفت ناراحت نشدم..‌ از فکری که راجبم کردی داغون شدم. نفس شو عصبی بیرون داد و گفت: این رفتارت توهین به شخصیتم بود و هیچ وقت از یادم نمی ره.. و باعث می شه از این به بعد طور دیگه ای باهات رفتار کنم! سخت ترین کار دنیا اون لحظه نگاه کردن به چشمایی بود که همیشه توشون شیطنت دیده بودم. شیطونی که پر کشیده بود و جاش رو ناراحتی و کینه گرفته بود. شاید غرورش رو با حرفم شکسته بودم اشک تو چشمام جمع شد، تاب نیاوردم سرم رو پایین انداختم. چونه ام رو ول کرد، تصویر سرامیک های براق کف آشپزخونه توی اشک هام تار شده بود. با بهم بستن صدای محکم در یه متر از جا پریدم. کوهیار رفت ،من موندم و بوی عطرش و زل زده به میز صبحونه ای که با مهربونی برام آماده کرده بود.
  4. زهراتیموری

    بله مطمئنم اشتباست.
  5. زهراتیموری

    سلام سلام باز من اومدم معلم املا شدما داستان که قشنگ و زیبا بود این از این که جز اینم انتظار نداشتم باریکلا و دست مریزاد. بریم سراغ ایرادهای ریز(بر ترن: بر تن... حظار: حضار...افریته اش: عفریته اش...طابوت: تابوت) عزیزم اینا چیزایی بود که دیدم.
  6. پارت ۳۹ به اتفاق هم وارد رستوران، که جای تمیز و شیکی بود شدیم. طراحی داخلی رستوران با نور چراغ های هالوژن چشم نواز و آرام بخش بود. یه میز قطور و بزرگ بدو در ورودی سالن بود؛ که به اصلاح بهش(سلف سرویس) می گفتن. روی میز انواع و اقسام دسر، سوپ، ترشی، ماست، ژله و... بود. مثل نخورده ها به چهره های شاد بقیه که در حال غذا خوردن بودن چشم دوخته بودم و به حال شون غبطه می خوردم. بوی غذاها مستم کرده بود،چیزی نمونده بود از ضعف به خودم بپیچم. از شلوغی و ازدحادم جای سوزن انداختن نبود. طلبکارانه به کوهیار نگاه کردم و گفتم: الان، من باید با این حال ضعف ام منتظر خالی شدن میز بمونم! بی هوا دستم رو گرفت و من و به قسمت پشت سالن رستوران که آشپزخونه بود، برد. از گرفتن یهویی دستم حس کردم جریان برقی با ولتاژ بالا از بدنم عبور کرد! دستم و تندی کشیدم، زیر لب غریدم: تو، چرا دستم و گرفتی؟ " بی خیال کاری که کرده بود، یکی از اون خنده قشنگ هاش تحویلم داد." دوباره پرسیدم: چرا من و آوردی این جا؟ جواب نداد و به جاش دکمه ی اف اف و فشار داد. صدای یکی از کارگرها پیچید. از سلام و احوال پرسی گرمشون پیدا بود، از قبل آشنایی دارن. دکمه رو فشار داد. مات و مبهوت شده بودم و نمی دونستم چرا ما الان اون جاییم ! با وارد شدن به آشپزخونه همه چیز از یادم رفت و به جای همه ی سئوال های توی ذهنم، بوی خوش غذا، صدای دیگ قابلمه ها و بخاری که ازشون بلند می شد، قیافه ی زن و مرداهایی که لباس مخصوص به تن داشتن، بعضی هاشون کلاه آشپزی، تو سر شون بود که باعث شده بود خیلی با مزه به نظر بیان. آشپزخونه، یه سالن خیلی بزرگ بود که از کف تا سقف با کاشی های سفید کاور شده بود. یه پیشخون بزرگ تا انتهای سالن بود و هر کسی تو بخش خودش در حال کار کردن بود. چند تا خانوم جوون با سبد های بزرگ که پر بود از گوجه، کاهو، کلم، خیار و... در حال سالاد درست کردن بودن. کوهیار جلوتر از من رفته بود و به همه شون سلام و احوال پرسی می کرد. میون چهره های خسته شون با من هم با لبخند،سلام می کردن.‌ بالای پیشخون با یه میله ی آهنی قابلمه و ملاقه های بزرگ و کوچیک استیل مانند نصب شده بود. یه قسمت منقل بزرگی که توی دیوار کنده بودن و به اصطلاح بهش" منقل دیواری " می گفتن، قرار داشت، یه هواکش هم بالای منقل بود و یه کارگری که مسئول اون بخش بود و تند تند سیخ های کباب رو عوض می کرد تا نسوزن. یه مرد نسبتا مسن با شکم گنده ای که داشت از دیگ برنج بشقاب های مستطیطی و سفید رو پر می کرد، بعد به خانومی که دستکش دستش بود و با دست روی هر پلو زعفرون می ریخت می داد. ازم دعوت کردن روی صندلی کنار پیش خوان بشینم. ‌من تا حالا رستوران های زیادی رفته بودم اما تجربه ی از نزدیک غذا پختن شون رو نداشتم. خیلی ذوق زده بودم اون قدری که یادم رفته بود کوهیار اون جا نیست. مثل بچه ای که باباش رو گم کرده باشه دلهره گرفتم.‌ از یکی از کارکنان اون جا سراغش رو گرفتم که با یه مرد جوون که موهای پر پشت و جو گندمی، با یه صورت نسبتا قشنگ که ته ریش، داشت برگشت. اون مرد، قد بلند و ورزیده، بود و سر وضع خیلی شیکی داشت؛ اما با این اوصاف به پای کوهیار نمی رسید. انصافا کوهیار یه چیز دیگه بود. اصلا نمی دونم چرا من داشتم اون و با کوهیار مقایسه می کردم! با دیدن صورت مهربون کوهیار خوشحال شدم. من و با اون آقا که حالا دیگه فهمیده بودم صاحب رستوران هست و اسمش حسامِ آشنا کرد. با روی باز خوش آمد گویی کرد.‌ یهو مثل بچه ای که وقتی جای نا آشنایی وارد می شه احساس غریبگی می کنه شدم برای همین به کوهیار پناه بردم و ازش خواستم تنهام نزاره، بهم لبخند زد و کنارم نشست.حسام از کارگرهاش خواست برامون پیش غذا بیارن. بعد از اون با پیشنهاد حسام قرار شد بریم گوشت کوبیده سیخ بگیریم و هر کی کارش بهتر بود و علاوه بر اون زودتر تموم کرد و توسط داور کارش تایید شد در آخر یه جایزه ام بگیره. پیشنهادش به حدی برام جالب و هیجان انگیز بود که بدون معطلی دستام رو شستم. و پشت میز آماده شدم. هر سه نفر مون دستکش های نایلونی دست مون کردیم. چند تا سیخ و سه تا ظرف مایه گوشت کبابی جلومون بود با سوت داور کارمون رو شروع کردیم. بقیه هم دست از کار کشیده بودن و به ما نگاه می کردن و به شوخی هایی که بین کوهیار رو حسام رد و بدل می شد می خندیدن. از قرار معلوم حسام فقط رستوران دار خوبی بود، چون هر دفعه که گوشت و می خواست به سیخ بکشه از سیخ می افتاد و بهونه اش رو به مایه گوشت ربط می داد، که خوب نشده. کوهیار هم کارش تعریفی نداشت و از کارگرا می خواست بهش تقلب برسونن. نه حسام نه کوهیار آبی ازشون گرم نشد و بی خیال سیخ گرفتن سیخ ها رو به حالت شمشیر با فاصله به بدن هم دیگه می زدن و بقیه رو حسابی سرگرم کرده بودن. بعد از شمشیر بازیشون. نوبت تشویق کردن من شد حسابی برام سوت می زدن.از قیافه ی کارگرها پیدا بود بهشون داره خوش می گذره. با این که تا حالا اصلا پیش نیومده بود گوشت و به سیخ بکشم . اما بعد از تلاش های زیاد یه سیخ کباب کج و کوله تحویل داور دادم که انصافا قیافه اش خیلی خنده دار شده بود. داور که حسابی تو نقشش رفته بود با مکث طولانی و نگاه کردن به سیخ سرش رو به چپ و راست تکون می داد. استرس گرفته بودم‌، انگار بازی واقعی بود. با نظر داور نمره ی قبولی رو گرفتم. هیجان زده دستام و بالا بردم و صدای ذوق آلودی از خودم در آوردم که باعث خنده ی همه شد. اون لحظه کوهیار زیر لب یه قربون صدقه ی ریزی اومد که نگفته حرفش رو قورت داد. با این‌که دقیق نفهمیدم چی گفت ولی حس خوشایندی درونم به وجود اومد نگاهش که کردم روش و ازم گرفت.‌ داور سیخ کبابم رو توی منقل گذاشت. خیلی برام لذت بخش بود قرار بود همون رو برای شامم بخورم. سه نفر مون پشت میزامون نشستیم. برامون از هر مدل غذا آوردن. (از خورشت قرمه سبزی، قیمه، کوبیده، جوجه و... ) با کلی مخلفات خوشمزه. بیشتر از همه اون یه سیخ کوبیده که حاصل دسترنج خودم بود بهم چسبید. غذامون رو تو شوخی و خنده خوردیم. من بدون حرف زدن فقط به شوخی هاشون می خندیدم هر از گاهی سنگینی نگاه کوهیار رو به خودم حس می کردم. نمی تونستم بی تفاوت رفتار کنم اما دلیلی برای اون نگاه ها توی ذهنم نداشتم! بعد از صرف شام نوبت شستن ظرف ها بود و یکی از کارگراهای اون بخش قد خیلی خیلی کوتاهی داشت. کوهیار بهم اشاره کرد که به نحوه ی کار کردنش نگاه کنم. مرد کوتاه قد چکمه هاش رو پاش کرد و با آواز مخصوصش با دستکش و اسکاچ می خواست یه دیگی که سه برابر خودش بود رو‌ بشوره. با کمک یکی دیگه از کارگرها که قدش شاید از دو متر چیزی کمتر بود به داخل قابلمه رفت و کاملا ناپدید شد و فقط با صدای آهنگ خوندنش که مثل آمپلی توی قابلمه پیچیده بود معلوم می شد کسی داخل قابلمه اس. از دیدن این صحنه ی بامزه نزدیک بود از شدت خنده از حال بی حال بشم. داشتم از خنده می مردم. کوهیار زیر گوشم گفت: سر چهار تا دونه ظرف نشستن تو شمال ، چه قشقرقی به پا کردی، نگاه کن نصف تواِ یاد بگیر. دست از دلم گرفتم و می خندیدم. بعد از اون نوبت دسر بود، اصلا جای یه ذره خوردن نداشتم اما با اصرار حسام که حسابی مهمون نوازی می کرد یکی دو قاشق تیرامیسو خوردم. بعد از خوردن دسر، حسام که حسابی بازی و جایزه رو جدی گفته بود گفت: برای تولدتون تو همین رستوران یه کیک مخملی مهمون من. من که از تولد گرفتن دلخوشی نداشتم تمام تلاشم رو کردم که لحن تشکر کردنم غمگین نباشه سرم رو پایین انداختم که اشک هام رو نبینن. انگار هر دو شون متوجه ی حال خرابم شدن و دیگه چیزی نگفتن. ساعت دوازده شد که از همه ی عوامل اون جا بخصوص حسام تشکر کردیم و اومدیم بیرون. تو مسیر خونه کوهیار از خودش و حسام می گفت، تو گوش دادن به حرف هاش، یادم افتاد کلیدهای خونه، تو ماشین جا موندن. کوهیار، انگار حرفی که زده بود؛ منتظر تایید من بود گفت: موافقی؟ بی اهمیت به حرفش کلافه و عصبانی گفتم: کلیدای خونه رو تو ماشینم جا گذاشتم. درصد کمی احتمال دادم که یه کلید یدکی تو شرکت داشته باشم. احساس کردم کوهیار چون از سر شب درگیر منه، و حسابی ام خسته بود. یه چیزی از سر ناراحتی بهم بگه بر خلاف تصورم بدون کوچکترین اخم و رنجودگی تو حالت چهره اش، پیچید و به سمت شرکت راه افتاد. کوهیار : اگه کلیدا تو شرکت نباشن امشب می خوای کجا بری؟ "تمام فامیلای من ایران نبودن و من به جز چند تا دوست کسی و نداشتم اون لحظه حس غربت نشین ها رو درک می کردم." سریع فکری به سرم زد و امیدوارانه گفتم: تو شرکت می مونم. با نگاه شیطون و شوخش گفت: مگه من مرده باشم بزارم شریکم تو شرکت بمونه، خونه ی من به اون بزرگی جا واسه هر دومون هست. نمی زارم بهت بد بگذره. بعدم من اون قدر مهمون نوازم که نگو. اون قدر اخلاقش دستم اومده بود که معنی حرفش رو فقط یه شوخی تلقی کنم ولی با این حساب با یه تنبیه ریز حالیش کردم که دفعه ی دیگه از این شوخی هاش با من نکنه. تا فاصله ای که رفت تو شرکت همش نذر و نیاز می کردم؛ که کلیدهام اون جا باشن. فکر رفتن به جایی اونم تو اون وقت شب دلهره به جونم انداخته بود. عجیب این لحظه ها به کندی می گذشتن! شاید یه شب یلدا برام گذشت که کوهیار اومد این دفعه مراعات حالم رو کرد و سر به سرم نذاشت. کلیدا رو تو هوا نشونم داد. اون کلیدا برام حکم جایزه اسکار داشت چنان ذوق زده بودم و دست از پا نمی شناختم که رو به کوهیار با غلظت فراوون گفتم: عاشقتم! از حرفی که زدم چند ثانیه ای نگاهمون در هم گره خورد و بعد هر دو بی اختیار زدیم زیر خنده. سوار ماشین شد و تا مسیر خونه دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم. ساعت ۱:۳۰شب بود که در خونه ام نگه داشت. قصد داشتم بابت همه چیز ازش تشکر کنم اما انگشتش رو به نشونه ی هیس جلوی لبهام گذاشت. رفتارش برام خیلی عجیب بود. نمی تونم اعتراف نکنم که درونم چه آشوبی به پا شده بود. می خواست تا موقعی که وارد خونه می شم دم در بمونه که خیالش راحت بشه. وقتی چراغ های خونه رو روشن کردم از توی پنجره ی اتاق خواب براش دست تکون دادم با چشم های خسته و خواب آلود برام دست تکون داد و رفت. اون شب تا صبح خوابم نمی برد، من بعد از مرگ پدرم خیلی تنها شده بودم و حسی این که کسی بعد از اون بهم امنیت بده یا برام دلواپس باشه رو خیلی وقت بود که دیگه نداشتم. اون شب با اون حرکت کوهیار حس شیرینی درونم به وجود اومد، چند بار همه ی شب خاطره انگیز رو توی ذهنم مرور کردم. هر بار به کوهیار و نگاه های گرمش فکر می کردم نفسم توی سینه ام حبس می شد.
  7. پارت ۳۸ بعد از یک روز کاری سخت، مانیتور رو خاموش کردم، بدنم رو با یه نرمش ملایم تا حدودی از خشکی در آوردم. تو سالن شرکت، کوهیار، با یه لبخند مرموز، خسته نباشید گفت و رفت. در تفسیر تبسم شیرین و دلفریب ش مونده بودم. شونه ای بالا انداختم و با گفتن: این امروز یه چیزی ش شده. با فاصله ی کمی بعد از اون از شرکت خارج شدم. طبق روال هر روزم برای بردن ماشین به پارکینگ رفتم؛ این قدر خسته بودم که تصمیم داشتم با سرعت تا مسیر خونه ام رو به گازم! با دیدن جای خالیش، آه از نهادم بلند شد. به خاطر حواس پرتی ام،به خودم بد و بیراه گفتم. از شانس بدم همه ی کارکنان رفته بودن که لااقل من رو تا مسیری که ماشینم اونجا بود می رسوندن. حرصم از اونجایی بیشتر شد که همه ی پول هایی رو که از کوهیار گرفته بودم رو پس دادم. اون روز برام درس عبرتی شد که یه مقدار پول و کارت بانکی برای این جور وقت ها توی شرکت بزارم. تیپ ظاهری ام با روزای قبلی ام فرق داشت، در نبود کیفم، دست از پا دراز تر، حس آدمی که برهنه باشه رو داشتم. هیچی به ذهنم نمی رسید مجبور بودم پیاده مسیر رو گز کنم. همون جور که فحش و ناسزا بار خودم می کردم از پارکینگ اومدم بیرون، که آقای جذاب و همیشه خوش تیپ رو کنار ماشینش دیدم. هنوز همون لبخند دلربا روی لب هاش بود که تازه دلیلش رو می فهمیدم. با خنده گفت: یه دو جین فحش ناموسی ام‌ بزنی تنگ بقیه فحش هات، کلکسیونت تکمیل می شه. به جای خجالت کشیدن از حرف های رکیک و زننده ام کلی از حرفش خندیدم؛ طوری که اشک تو چشمام جمع شده بود. توی خندیدنم با مهربونی بهم چشم دوخته بود، این نگاهش آدم رو دیوونه می کرد. با پیشنهادش برای رسوندنم تا ماشین نه نگفتم و از خدا خواسته سوار شدم. "دیگه با اون جیب خالی ناز کردن و ادا درآوردن بی معنی بود." توی خیابون ترافیک سنگین تو ذوق می زد. بعضی ها اون قدر عجله داشتن که با بوق زدن، بیشتر اعصاب خسته ات رو خسته تر می کردن. غرق تماشای ترافیک، ماشین های لوکس، بوی دود سیگار، صدای بالای ضبط، شده بودم. عجیب میون همه ی این ها تنها چیزی که فکر من رو به خودش جذب کرده بود، رفتار توام با آرامش کوهیار بود، تابع مقررات، بین خطوط رانندگی می کرد نه از بوق استفاده می کرد و نه به فحش های بقیه اهمیت می داد. بیش تر که دقت می کردم رفتارش توی کار کردن هم همین طور بود. با همون آرامش و ملایمت رفتار می کرد. بالاخره بعد از سه ربع ترافیک، به خیابونی که ماشینم رو چند ساعت قبل توش پارک کرده بودم، رسیدیم. کل اون مسیر ماشین های رنگا وا رنگ، قطار وار پارک کرده بودن. از بین شون داشتیم سراغ ماشین خودم می گشتیم. احساس کلافگی می کردم، انگار ماشینم آب شده و توی زمین رفته بود. یه بار دیگه برای اطمینان کل مسیر و گشتم. اما بازم، ندیدم که ندیدم! اون قدر حواسم جمع بود که مطمئن بودم توی همون خیابون اتومبیلم رو پارک کردم. کوهیار که حال پریشون ام رو می دید، به آرامش دعوتم کرد و برای اطلاع گرفتن به سوپری که اونجا بود رفت. تمام حجم فکر هام درگیر سرقت خودروم بود. کم کم حالم داشت بد می شد. هر لحظه به اضطراب و دلهره ام اضافه تر می شد، تو این میون ضعف و گرسنگی حالم رو بدتر می کرد. ساعتم ده رو نشون می داد. بعد از پنج دقیقه کوهیار با صورتی غمگین و ناراحت برگشت؛ البته اون زمان کم برای من بیشتر از یک ساعت طول کشید! چهره ی کوهیار گویای همه ی ماجرا بود. شک نداشتم که اتومبیلم رو دزدیده بودن! ته مونده ی امیدم رو به لب های کوهیار دوخته بودم؛ تا شاید بر خلاف تصوراتم حرف بزنه. با دلداری و امیدواری های که داد، حقیقت برام گویا شد. از روی ناراحتی نفس عمیقی کشیدم. ازم خواست سوار ماشین بشم و برای شکایت، به کلانتری محل بریم. توی مسیر رفتن به کلانتری بیش تر از ماشین، به فکر دوندگی هایی که قرار بود از فردا به تنهایی می رفتم بودم. از بانک رفتن؛ برای سوختن کارت های بانکی، تا سوختن سیم کارت و... باورم شده بود ماشینم دیگه پیدا نمی شه، و اگه پیدا بشه احتمالا باید بدنه ی لخت شده اش رو پیدا می کردم. توی افکار در هم و برهمم بودم، که کوهیار با گفتن رسیدیم! از عالم اوهام درم آورد. با تعجب گفتم: این جا که کلانتری نیس!!؟ با حرف های منطقی گفت: هم قید ماشین و بزن هم بی خیال شکایت کردن شو. مطمئن باش توی این شهر بزرگ حالا حالا ها ماشینت پیدا نمی شه. اگه هم پیدا بشه مگه اسکلت شو تحویلت بدن. حالا بازم خودت می دونی. موافق حرفاش بودم و باهاش هم عقیده بودم. تا اومدم همه چی و جمع بندی کنم و نظرم رو اعلام کنم. صدای خنده اش پیچید! با حالت گیج نگاهش کردم. کم کم ماجرای واقعی رو تعریف کرد و گفت: سر به هوا! ماشین و زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کردی! سوپری محل گفت، راهنمایی رانندگی وظیفه ی بردن ماشینت رو کشیده. الانم تا فردا باید صبر کنی. خیالم راحت شد. استرس و کلافگی جاش رو به خوشحالی داد گفتم: مقصر بنزین ماشینم بود که زیر تابلوی توقف ممنوع خاموش کرد وگرنه تابلوی به اون گنده ای رو می دیدم. "اینا رو داشتم مثل سگ دروغ می گفتم ؛ چون اصلا چشمم تابلو رو ندیده بود" یادم افتاد تموم مدت کوهیار من و سر کار گذاشته بود و طوری واقعی وانمود می کرد؛ که یه ذره شک هم به دلم راه نداده بودم. با اخم بهش توپیدم. _ خوشت میاد آدم و سرکار بزاری؟ حرصم بیشتر شد، داشت عکس العملم رو مسخره می کرد و ادام رو در می آورد.از لجم یه دونه محکم تو بازوش زدم. اصلا دردش نگرفت و به حالت شوخی گفت: _ جوجه! الان این همه ی زورت بود. محکم تر از دفعه ی قبلی یه مشت دیگه روونه ی بازوی سفتش کردم، دستم درد گرفت ولی اون اصلا عین خیالش نبود. خندید و گفت: کیسه بکس گیر آوردی! "خودمم خنده م گرفت." با آب و تاب گفت: نیم ساعت تو ماشینم نشسته بودی ، و با خودت حرف می زدی ، کم کم اگه ادامه داشت احتمالا دیوونه می شدی! از حرص خوردنم حرف می زد و به شوخی می گفت: جیگرم رو کباب کردی. می خواستم ماشین خودم رو بهت بدم. خیلی با مزه تعریف می کرد منم تموم مدت حرف زدنش داشتم می خندیدم. تو خنده هام متوجه ی نگاه پر معنی و خیره اش به خودم شدم. اون لحظه دست و پام رو گم کردم تو دلم اضطراب و دلهره ایجاد شد! نمی دونم این نگاه چی داشت، که هر موقع این جوری می شد، زیرش تاب نمی آوردم. حس می کردم دمای بدنم هر لحظه بالاتر و بالاتر می ره. انگار حالم رو فهمیده باشه نگاهش رو دزدید. بی هیچ حرف دیگه ای پیاده شد و در ماشین سمت من رو برام باز کرد. خیلی مودبانه و متین ازم خواست پیاده شم. چشمم به تابلوی بزرگ رستوران افتاد. ضعف ام بیشتر شد، گرسنه تر از اون بودم که دعوت یهویی و بی مقدمه اش رو رد کنم.
  8. زهراتیموری

    سلام فاطمه جان من رمانت رو قبلا خوندم و اون موقع که اسمش آشوب دل بود اسمش رو بیشتر می پسندیدم ولی نظر خودت شرطه و این یه انتخاب شخصی هس. نظری در مورد رمانت ندارم فقط می ها رو زیاد دیدم که سر هم نوشته بودی.
  9. زهراتیموری

    من قبلا این رمان و خوندم و نقد کردم
  10. زهراتیموری

    سلام ناظر عزیز خیلی ممنون و نقد به جا و زیباتون. در اولین فرصت تمام نواقص رو برطرف می کنم. و به مونولوگ ها اضافه می کنم. با تشکر
  11. پارت ۳۷ با تهدید آخرم خنده اش گرفت و سعی در آروم کردنم داشت. با حالت دلجویانه ای گفت: از خانم با کمالاتی مثل شما بعیده بخواد یه کارمند و به زور جایگزین کس دیگه ای کنه و علاوه بر اون خواسته های نا به جایی ازش داشته باشه! با دلخوری گفتم: کدوم خواسته نا به جا؟ خندید و گفت: نسکافه آوردن خواسته نابجایی نیس؟ نا ناراحتی که داشتم گفتم: بدون در نظر گرفتن حق مدیر، به کارمند میدون دادن خواسته ی نابه جاییه! با مهربونی و آرامش گفت: وقتی اون مدیر بدون هماهنگی قبلی هر کاری دلش می خواد می کنه چه جوری انتظار داره منم باهاش هماهنگ باشم . توجیه رفتارش تو کَت ام نمی رفت به همین خاطر گفتم: مشکل از مدیریت شماست که زیادی دموکراتید. از اون جایی که آدم باهوشی بود گفت: من، چه خانم افشان! چه هر کارمندی، به همه شون حق انتخاب می دم و همه رو با یه چشم می بینم. استدلال و دلایلش توی باورم نمی چرخید بازم گفتم: ولی خانم افشان زیادی پشتش به حمایت شما گرمه. خندید و گفت: من همه ی خانم ها رو حمایت می کنم حالا خانم افشان چون کم سن و سال تره و تجربه نداره؛ یه خرده بیشتر. پوزخند معنا داری زدم: ولی من این جوری فکر نمی کنم. به حرفم اهمیت نداد و فقط گفت: فردا صبح بچه های تیم فیلم برداری قرارِ برن شیراز؛ چون این جا کار خیلی زیادِ هیچ کدوم نمی تونیم بریم‌، می خوام قبل از رفتن یه جلسه توجیهی بزارم؛ که دوباره کاری پیش نیاد. لطفا فردا زود بیا! ** فردا بر خلاف میل کوهیار قصد داشتم دیر تر از همیشه برم. ساعت ۹ تازه از خواب بیدار شدم. ‌بدون هیچ گونه عجله ای با آرامش و طمامینه نگاهی به قیافه ی خواب آلود و موهای در هم پیچیدم کردم. طوری با خون سردی بر خورد می کردم که انگار اصلا قرار نیست مثل همیشه، برم شرکت و وقتم حسابی جا باز کرده! زیر کتری و روشن کردم. تو این فاصله به بقیه ی کارهام رسیدم. صبحونه م و مثل روزای جمعه که بی دغدغه رفتن به شرکت بودم با آرامش خوردم. بی اهمیت به زنگ ممتد موبایل و تلفن خونه، روی نون تُست ام کره می مالیدم. یه مانتو آبی خوش دوخت و شلوار از توی کمد در آوردم. ریملم رو برداشتم و تا جایی که حوصله ام اجازه داد به مژه هام کشیدم. سراغ بقیه ی آرایشم رفتم. موهام رو جمع کردم. فقط یه ذره از جلوشون رو آزادانه از زیر شال رها کردم. با موبایل، کیف، سوییچ از خونه زدم بیرون. لبخندی زینت بخش روونه لب هام کردم. تو ماشین نشستم. خدا رو شکر اصلا ترافیک نبود! بازم بی خیال زنگ موبایلم، صدای ضبط ماشین رو زیاد کردم. از هیجان ولوم بالا گازش رو گرفته بودم . یه ربع تا شرکت مونده بود که ماشینم بنزین تموم کرد! این دیگه نوبر بود. وسط خیابون گیر کرده بودم از تصور این که یه پیت دستم بگیرم و به ماشین های در حال عبور برای دادن بنزین دست بالا کنم خنده م گرفت. برای یه تاکسی دست بلند کردم. نمی دونم اون لحظه حواسم کجا بود که در ماشین و محکم بستم و سوار تاکسی شدم. تاکسی درب و داغونی که راننده بی اعصاب و نسبتا درشت با سن میانه ای داشت. بهش مستقیم رو نشون دادم. بعد از یه ربع دم شرکت توقف کرد. اومدم پیاده شم یادم افتاد که ای دل غافل در ماشین و بدون اینکه حواسم باشه بسته بودم و سوییچ، موبایل، کیف پولم رو توش جا گذاشتم. تا اینا رو توی ذهنم هضم کردم چند ثانیه ای طول کشید. راننده با اخم مبلغ کرایه رو گفت. وقتی حرف و عکس العملی ازم نشنید کله شو به سمت عقب داد . سکوت نسبتا طولانی و لبخندهای ژکوندم رو که دید دوباره گفت: عرض کردم کرایه تون ... می شه؟ نمی خوای حساب کنی؟ به قول منشی مغرورم" آیدا افشان" اصلا در شان من نیس که از نداشتن کرایه حرف بزنم. لبخند مزخرف ام رو از چهره ام حذف کردم و با دستپاچگی گفتم: اون ماشین که جلوش ترمز کردی من سوار شدم ماشین من بود که متاسفانه تمام کیف... راننده تاکسی که انگار ادامه ی حرفم رو خوند ه بود گفت: می خوای بگی کرایه نداری؟ خانوم من امثال تو رو خوب می شناسم. از حرفی که می خواست بزنه حالم بهم خورد و خیلی ناراحت شدم با لحن تند و عصبی گفتم: آقا مواظب حرف زدنت باش!! چند لحظه تشریف داشته باش تا کرایه ات و بیارم! راننده با لحن زننده ای گفت: از کجا معلوم برگردی؟ من‌ از شب تا صبح پشت تو این ماشین با هزار تا مثل تو و امثال تو سر و کله می زنم. می خوای کرایه من و دور بزنی؟ من، این حقه ها رو فوت آبم. تحمل وقاحت و حرف های بی ادبانه اش رو نداشتم، محکم و قاطع گفتم: دو برابر کرایه ات و می دم اگه پنج دقیقه رفتنم طول کشید بیا بالا سه برابر کرایه ات و بگیر و برو. انگار از شنیدن مبلغ دو برابر شده و معامله م خوشحال شده باشه گفت: جهنم و ضرر... برو ولی پنج دقیقه بیشتر شد میام بالا!! " تهدیدت تو حلقم" در ماشین قراضه اش رو باز کردم و طوری که بشنوه با طعنه به خودش و ماشینش گفتم: خلایق هر چه لایق و از پله ها بالا رفتم . کارمندای شرکت انگار می خواستن برن اردو کلی دم و دستگاه فیلم برداری تو سالن ریخته بود و چپ و راست بهم سلام می کردن. منشی جدید جوری که انگار اون رییس باشه من منشی بلند شد و گفت: کجایی شما؟ چرا جواب تلفنت رو نمی دی؟ مثل ساعت شنی پنج دقیقه زمانم، در حال رفتن بود، وقت کافی برای سر و کله زدن با افشان رو نداشتم. وارد اتاقم شدم اخم های در هم کوهیار و چشمای سبزش اولین چیزی بود که دیدم. با لحن عصبی مانندی گفت: چرا جواب تلفنت رو نمی دی؟ " اینم که مثل منشی حرف می زد! بی اهمیت به اخم های در هم رفته اش که حسابی جذابش کرده بود. سعی می کردم چه جوری ازش بخوام کرایه تاکسی و بهم قرض بده. اون لحظه انگار جرمی رو مرتکب شده باشم هر کاری می کردم حرفم توی دهنم نمی چرخید. با سئوال بعدی کوهیار به خودم اومدم. کوهیار: چرا جواب نمی دی؟ زمانم داشت می گذشت و معلوم نبود راننده بد زبون و بد اخلاق بخواد بیاد بالا و چی بگه. از خجالت حرفی که قرار بود بگم و شرایط که سختی که توش گیر کرده بودم. با انگشتر توی دستم ور می رفتم و تقریبا هر دفعه صد و هشتاد درجه می چرخوندمش . این دفعه با بوق ماشین مانع شرم و حیا و خجالتم شدم. با صدای خفه ای گفتم:ماشینم، وسط خیابون خاموش کرد. کوهیار: به خاطر همین دیر کردی؟ اشکال نداره، پیش میاد دیگه. مثل بچه ای که خطایی ازش سر زده باشه سرم رو پایین انداختم و گفتم: من با تاکسی اومدم کرایه شو نداشتم بدم. می شه تا فردا یه خرده پول بهم قرض بدی؟ خنده ی بلند و مردونه ای کرد و گفت: خب این و زودتر می گفتی. از جاش بلند شد اومد سمتم. یه تی شرت سرمه ای سیر با شلوار جین هم رنگش پوشیده بود که واقعا برازنده ش بود. نزدیکم که شد بوی عطرش حال خوشی بهم داد. چند تا تراول با چند تا اسکناس ده تومنی از توی کیف پولش در آورد. از رو هوا پولا رو گرفتم و با تشکر آرومی از در رفتم. پشت در بازم صدای خنده اش رو شنیدم تو دلم گفتم: "جذاب لعنتی" به طرف راننده ای که داشت به ارتفاع ساختمون نگاه می کرد، رفتم. مبلغ دو برابر بیشتر از کرایه اش رو با بی احترامی بهش دادم. چشماش از شادی برقی زد و با پررویی شروع به شمردن اسکناس ها کرد و گفت: ببخشید! اون حرفا رو زدم(اشاره ای به پول ها کرد) در ضمن قابل شما رو نداشت. حالم از حرف های بی ارزشش بهم خورد گفتم: مِن بعد به خاطر چند غاز مال دنیا همه رو با هم یکی نکن! (بعدم با نگاه بی ارزشی به سر تا پاش) ادامه دادم: اون قدرم پولا رو نشمر کم که نیستن زیادم هس! اگه م می خوای بیشتر بشن بزارشون جلوی آینه. متلک ام و به روی خودش نیاورد و با گفتن: با اجزتون سوار ماشین شد و رفت. بی اهمیت به افشان که با تلفن حرف می زد وارد اتاق شدم. بقیه پول ها رو روی میزش گذاشتم. با لحن شوخی گفت: بقیه شو بده قاقا لی لی بخر. سر به زیر انداخته گفتم: فردا قرض ام رو پس می دم. با مهربونی نگاهم کرد، خندید گفت: بیتا! خیلی باحالی! همچین می گی قرض، انگار چند تومنه!...من و تو از این حرفا داریم؟ مثل خنگ ها بالای سرش مونده بودم و نگاهش می کردم. با لحن دوستانه ای گفت: چون خیلی زود اومدی می تونی بشینی کنارم و به کار کردنم نگاه کنی. دقیقا حرفش متلک به دیر اومدنم داشت با یه ذره ی شیطونی نگاهش کردم و گفتم : خب خواب موندم دیگه. طوری نگاهم کرد احساس کردم قلبم یه لحظه از کار افتاد با اون نگاه داغش گفت: برو به کارت برس، با اون چشمای قشنگ تم اون جوری نگاهم نکن و دروغ نگو، کسی که خواب مونده باشه این جوری خوشگل موشگل نمی کنه و نمیاد سرکار... بعد هم نگاهی گذرا و شیطون به لبهام کرد و گفت الانم برو تا... بقیه حرفش رو نزد! احساس کردم حرفش و نگاهش یه جورایی خطرناکه! بی هیچ حرفی سر جام نشستم. تا نزدیک شب اون قدر توی اتاق رفت و آمد بود که وقت سر خاروندن و حرف زدن نداشتیم.
  12. زهراتیموری

    https://forum.98iia.com/topic/2922-شریک-آرزویم-باش/
  13. زهراتیموری

    نیزه
  14. زهراتیموری

    دیوار
×