رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

N.a25

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    3,088
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    13

آخرین بار برد N.a25 در 16 تیر

N.a25 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

10,502 Excellent😃😃😃😃

درباره N.a25

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 25 خرداد 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,155 بازدید کننده نمایه
  1. N.a25

    خوش برگشتی همکار🌹

    @Omid

  2. N.a25

    بارش افتاب (نقد)

    😂😂😂😂یه روز باید بشینم از اول ویرایش کنم😂😂😂😂😂
  3. پارت۲۷ دندونم که از درد درحال فشرده شدن بودن رو باری دیگه به خاطر حرص روی هم فشردم. اولین بارم نبود تیر می‌خوردم اما هر دفعه دردش عمیق تر از سری قبل بود؛ این چه حکمتیه که وقتی ترسا بی اوفته رو دنده لج از جون خودم می‌گذره؟! هان؟! جوابی نداشتم برای سوالم. باصدایی جدی و رسا که هنوز لرزش که به خاطر شدت درد بود، تُنش رو می‌لرزوند گفتم: -بزارم...پایین! با تعجب به عمق چشم هام خیره شد. از نگاهش ملامت و سرزش می‌ریخت اما کم نیاوردم و خیره توی چشم های توسیش گفتم: -بزارم پایین! اخمی غلیظ چهرش رو پشوند. همونطور که خیره به چشم هام نگاه می‌کرد لب زد: -با کی داری لجبازی می‌کنی دختر! نمی‌خواستم سرزنش بشم. حتی اگه سرزنش از جانب خدا باشه. به قول مامانم یه دختری بودم تخس و یه دنده که اگه اراده کنه کاری انجام بده تا پای جونش سرش هست. فکر کردم اگه کل آدم ها این‌طوری بودن دنیا چی‌ می‌شد؟ خیلی واضحه شاید کلا نابود می‌شد،و شاید... با احساس سوزش تیزی که به کل سلول هام رسوخ کرد‌، چشم هام رو روی هم فشار دادم. روی دوپام ایستاده بودم اما از شدت درد می‌لرزدیدن و زانوهام ذق ذق می‌کردن. اولین قدم رو که برداشتم احساس مرگ بهم دست داد اما من ترسام! دختری که تا پای جونش با سختی ها می‌جنگه. حالا چه سختی ها روحی و یا جسمی باشن! همین‌طور آروم آروم قدم برمی‌داشتم و با هر قدم مرگ رو به چشم می‌دیدم. بلاخره از اون فضای خفت بار خارج شدیدم. ماکان مثل جوجه اردک پشت سرم راه افتاده بود. از در که خارج شدیم نسیم خُنکی پوست صورتم رو نوازش کرد و گذاشت برای چند ثانیه ای درد از یادم بره. چشم هام رو بستم و شروع به برداشتن قدم‌های آروم و آهسته کردم. انگار توی فضا معلق بودم. انگار چشم هام از شدت درد بیناییشون رو از دست داده بودن و گوش هام برای لحظاتی شنوایی رو به فراموشی سپرده بودن. نمی‌ دونم چی‌شد اما پاهام دیگه تحمل این درد و حمل وزنم رو نداشت. نفهمیدم اطرافم که توی تاریکی فرو رفته بود چه خبره اما صدای فریاد ماکان گوش هام رو کر کردو شنوایی رو بهم هدیه داد: ماکان:-تـــــرســــا! بــــــرو کنـــار! با این حرفش سر چرخوندم به طرف نور سفیدی که با شتاب بهم نزدیک می‌شد. نای حرکت نداشتم. انگار کل انرژیم تخلیه شده بود. انگار توی این دنیا نبودم و توی برزخی از جنس حریر سیر می‌کردم. صدای جیغ بلند ترمز ها چندین بار توی ذهنم اکو شد و نفهمیدم کِی پهن روی اسفتالت های سرد که زبریشون پوستم رو آزار می داد، شدم. سرم به طور خودکار چرخید طرف ماکانی که با حالت دو به سمتم می اومد اما سیاهی بهم مهلت نداد ببینم بهم می‌رسه یا نه...
  4. Z.H

    نسترن ماهیت اشتباه مال تویه؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Z.H

      Z.H

      اها خب هخیچی

    3. N.a25

      N.a25

      چرا مگه چی بود؟

      @Z.H

    4. Z.H

      Z.H

      ن فکر کردم نویسندش تویی هیچی 

  5. N.a25

    بارش افتاب (نقد)

    😂😂😂😂😂 چی بگم خوب😂😂😂 مــــــــــــــــرسی❤ خوب است ؟
  6. N.a25

    بارش افتاب (نقد)

    باشه عزیزم هرطوری که راحتی جانا مچکر از زمانی که گزاشتی😘😘😘😘
  7. N.a25

    محفل دعا برای کوثر عزیز 🤲🏻

    😭😭من ی ساعته هنوز تو شوکم
  8. N.a25

    دل نوشته تاریک ترین احساس

    مرسی ازجفتتون در اولین فرصت اصلاح میکنم
  9. N.a25

    بارش افتاب (نقد)

    سلام عشق خودم. ببخشید واقعا سرم خیلی شلوغه. مرسی که اینقدر حواست جمعه جانا🌹
  10. N.a25

    بارش افتاب (نقد)

    مرسی عزیزم لطف داری. دوپارت پست کردم🌹 سعی میکنم دوتا دیگه هم امروز بنویسم🌹🌹
  11. پارت دوازدهم در، دروازه رویا گشوده شد. رویا ها و خیال ها با بی صبری بر کاسه ذهنش ابریز شدند. آرزو داشت روزی تمام رویا هایش را در واقعیت ببیند... ارزو داشت خیال هایش جنسی از حقیقت به خود بگیرند اما... اما می‌دانست گاهی نمی‌شود تمام خواسته هایت براورده شود... گاهی نمی‌شود هرآنچه در گوشال مغزت می‌پروانی در دنیای واقعی ملاقات کنی... پس گاهی باید دست بکشی از بعضی خواسته هایت که می‌دانی امکان وجودشان فراهم نیست. دست بکشی تا وجودت از داغ نداشتن شان آتش نگیرد...
  12. پارت یازدهم گاهی با خود اندیشه می‌کنم؛ آیا خدا وقعا وجودی دارد؟! اگر دارد چرا همیشه آدم های سیه دل در نبر های زندگی پیروزند؟! چرا تنها آنها بر چرخ و فلک روزگار سوارند و همیشه در اوج آسمان پرواز می‌کنند؟! و ندایی که نمی‌دانم بانگش از کدم محل باز می‌خیزد پاسخم را می‌دهد: خداوند گاهی بنده هایش را در تنگنا قرار می‌دهد. بندگان با ایمانش را در سراشیب امتحان قرار می‌دهد... و اگر پیروز خارج ساخت؛ در جهانی دگر او در اوج آسمان خواهد درخشید....
  13. سلام دوستان. برترین دیالوگ نوشته رمان های شما که توی این تایپک ساخته میشه: دیالوگ-های-رمان-شما-در-قالب-عکس-نوشته همراه با لینک رمان توی این تایپک معرفی میشه. لطف کنید شما عکسی پست نکنید⛔ تمام پست هارو خودم انتخاب و توی این تایپک میزارم. هیچ کس هیــچ چیزی توی این تایپک ارسال نمیکنه و تنها با لایک نظرتون رو به ثبت برسونید. اگر درخواستی هم دارید به تایپک بالا مراجعه کنید💟 هم چنین عکس ها با رضایت نویسنده در پیج اینستاگرام و روبیکا معرفی خواهند شد❤
  14. N.a25

    دیالوگ های رمان شما در قالب عکس نوشته

    اره گلم دوستم توهم بفرس😊😙
×
×
  • جدید...