رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

A.H.M

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    268
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,455 Excellent😃😃😃😃

درباره A.H.M

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه

  • تاریخ تولد 8 مهر 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,224 بازدید کننده نمایه
  1. سلام پارت دوم هم اومد خوشحال می شم یه سربزنید..

    @A.H.M

  2. سلام ، ممنون ... پارت دوم هنوز نوشته نشده 😅 فکر کنم بهتون گفتم که درحال بازنویسی قسمت ها هستم ... (رمان رو دارم از اول مینویسم) و قسمت های جدیدی که نوشته میشه رو جایگزین قبلیا میکنم ... بیشتر تفاوت هایی هم که اشاره کردید به همین دلیل هستش ... 😅
  3. سلام ، ممنون ... چشم ، حتما سعیمو میکنم تا طولانی تر بنویسم ... لطف دارید ... همچنین ...
  4. راستش ؛ من یه نظر بهتر دارم ، بگید مشکلاتو بعد خودتون ویرایش کنید 😅 ...
  5. روز دختر مبارک !
    امیدوارم مثل حنا با مسئولیت
    مثل کزت صبور
    مثل ممول مهربون
    مثل جودی شاد و سر زنده
    و مثل سیندرلا خوشبخت باشید ! ...

    (و مثل جی.کی.رولینگ یه نویسنده ی خوب و عالی ...)

  6. سلام برادر کیف حالک؟

    می بینم ک از چهارشنبه آن نشدین : ))

    ایشالله فردا کنکور خوش بگذره موفق باشید

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. maew._.tz

      maew._.tz

      @A.H.M

      احساس سبکی نکردید؟

    3. A.H.M

      A.H.M

      چرا ، مگه میشه نکرد ...

      ایشالا قسمت خودتون بشه 😅

    4. maew._.tz

      maew._.tz

      @A.H.M

      خب پس خوبه دیگه.

      نه مرسی نفرین نکنین

  7. اهم اهممم(گلومو صاف میکنم)

    امیییییییییییییییییررررررررر حسییییییییییییییین!!!!!!!

    کوشیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    (اقا امیرحسین)

     

    1. A.H.M

      A.H.M

      سلام

      بله

      ببخشید ، در حال جنگ با کنکور (مثلا) ... 

    2. aty.s

      aty.s

      سلام عه داید یا فردا داری؟

      منتظر حظورت در چت باکس و درورد و بدرود گفتنت هستیما

      موفق باشی

    3. A.H.M

      A.H.M

      امروز با این غول بی شاخ و دم رو به رو شدیم ... 

      ممنون ، لطف دارید ...

      همچنین ... 

  8. تو نقد کردنم

    مزه می پرونی؟ 🤣

    1. A.H.M

      A.H.M

      تقریبا ... 😅

    2. maew._.tz

      maew._.tz

      @A.H.M

      کلی خندیدم سر یه نقدا 😂

  9. ایده ی داستان خوبه ، قلم نویسنده هم خوبه و ... بابت همین موضوعات هم بهتون یه تبریک ویژه می گم بنظرم یه چندتا ریز نکته اگه بگم بد نباشه و داستان رو رو به بهبودی ببره ... راستش ، بنظرم بهتره اول اینو بگم که نقد کردن راحت ترین کار ممکن توی دنیاست ، البته بعد از نوشیدن آب ... (حالا شما شاهد باشین اولین نفر من این جملرو گفتم 😅 ، فردا به اسم دیوید کاپرفیلد پخش نشه ! ... (شوخی)) خب حالا بعد از این جمله ی تاریخی 😅 ، بریم سر ریز نکته ها : (هشدار : ریزنکته هایی که گفته میشه ، نظر شخصی گوینده هستش و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد 😅) 1- بنظرم شخصیت های داستان عملکردنشون به سنشون نمی خوره ، حرکاتی که از سوی آرنولد شاهد هستیم بنظر من حرکاتی هستش که از طرف یه پسر 16 ساله سر میزنه نه 25 ساله ! و دیالوگایی هم که میگه یجورایی این موضوع رو تایید می کنه ... 2- یه جمله بود توی داستان که اصلا وقتی خوندمش دوساعت به فکر فرو رفتم (اغراق) که معنی اینکه ، اون نیمه ساحره هستش و تو نیمه انسان یعنی چی ؟ جمله ی خیلی خوبیه بشرطی که تعریف خاصی وجود داشته باشه از هردوشون ... 3- توصیف اون دخترخانومه که فرزند ملکه ی ساحره هاست ، بنظرم یجوریه ! (خودمم بطور دقیق نمیدونم چجوریه ! ...) 4- ترکیب بعضی کلمات زیاد جالب نیستن همینطور برخی جمله بندی ها و توصیف ها (و یجورایی این قضیه میتونه به داستانتون ضربه بزنه) ، که البته کاملا عادین چون این نوشته ها بطور خام و مستقیم از روی ذهن شما میاد روی سایت و ما می خونیمش ... (بنظرم بعد از اینکه نوشتید ، یکی دو ساعت بعدش دوباره بخونید و اصلاحش کنید) 5- این نکته همون نکته ی کلیشه ای خودم هستش 😎 (با اجازه از یاسمن خانوم بخاطر استفاده از عینکشون 😅) ، بین کلمات و علائم فاصله بزارید و یخرده بیشتر از اینتر استفاده کنید ؛ بخاطر اینکه ممکنه چشم خواننده بخاطر اینجور موضوعات خسته بشه ... 6- احساس می کنم بخاطر اینکه داستان کوتاه هستش دارید یخرده سرسری می گیریدش ، زیاد مانور نمی دید رو قضایا بطور مثال : واقعا جای تعجب داره که یه فرزند توی یه پاراگراف قبول کنه که علیه خانوادش بشه ! مگر اینکه نقشه ای توی سرش باشه و ... (جدا داستان شما پتاسنیل خیلی خوبی داره برای داستان کوتاه نشدن داره ) راستی ، سر اون صحنه که میخوان پدربزرگ رو ملاقات کنن بهتر نیست یه اتفاقی چیزی بیوفته ؟ بنظرم خیلی راحت انجام شد ... 7- خب همونطور که میدونید توی نوشتن داستان از این دید (اول شخص) باید خودتونو جای شخصیت بزارید و بنویسید ، شما هم برای اینکه شخصیت اصلی (آرنولد) بهتری خلق کنید بنظرم اینکارو نکنید 😅 (شوخی) ، چون شما یه خانوم 18 ساله هستید و شخصیت داستانتون یه آقای 25 ساله بنظرم خودتونو جای فرزند ملکه بزارید نتیجش بهتر باشه و اینکه ببینید از نظرتون یه پسر 25 ساله (پسر دیگه نمیشه گفت ، یه مرد 25 ساله) ، چجوریه و اون رفتارارو براش بکار ببرید ... موفق باشید (بازم مزاحمتون میشم) ... @عارفه حمزه

  10. هیچ دین و مذهبی و هیچ دعایی ،

     گرسنه ای را سیر ، 
     مریضی را درمان ،
     در راه مانده ای را به مقصد
     و اسیری را آزاد نمی کند ؛ 

    ولی انسانیت در کمال مهربانی این نوع کارها را انجام می دهد ...

  11. همچون رودخانه باشیم

    هرگاه شخصی به ما بدی کرد

    از بدی آن شخص بگذریم

    درست مانندِ آبِ رودخانه ، که از سنگ و شن ها می گذرد و آنها را شست و شو می دهد.

    شاید با گذشت ، تغییرشان دادیم ...

  12. قسمت نوزدهم دورگه بیشتر از جمله اون عدد فکرمو درگیر خودش کرد. از روی گرد و خاک های روی کتاب ، حداقل می شد این حدس رو زد که اون عدد ، تاریخ نوشته شدن کتابه ... خب ، فکرکنم وقت خوندن این کتاب عجیب و غریب رسیده باشه البته اول باید یه گردگیری حسابی بکنمش. آماده ی فوت کردن شدم و این کار رو به خوبی انجام دادم. با باز کردن کتاب ، گرد و خاک ها هم به شکل یه انسان دراومدن ! چقدر جذاب و هیجان انگیز ... انسان گردوخاکی اومد سمتم و با نشستن روی بدنم ؛ منو وارد رویایی کرد که خودش با اون صدای عجیب و خراشیده اش ، راوی اون بود : چمن زار بسیار زیبای سرسبزی که مردم مشغول زندگی محشر خودشون هستن را مشاهده می کنی ... همانطور که می بینی ، ناگهان سایه ای قرمز رنگ نمایان شد و سرتاسر چمنزار را به آتش گرفت ، مردم که ترس وجودشان را گرفته بود. نزد بزرگ ترین و دانا ترین جادوگر آن شهر رفتند. جادوگر از درون کلاه سبز خود کتابی بیرون آورد و گفت : نگران نباشید ، من شیاطین سرخ فام را از بین خواهم برد سپس خاکستر من مانند نیاکانم بر روی کتاب خواهد نشست و در زمان نیاز ، خود به دست فردی خواهد رسید که مانند نیاکانش ، تا بر پلیدی های زمان خویش غلبه کند ... انسان خاکستری : آلمر تو همان فرد هستی که جادوگران سبز می خواهند ؛ پس پلیذی ها را از بین ببر. از این پس قدرت ما نیز به تو تعلق خواهد داشت ... همینجور که داشتم نفس نفس می زدم ، دوباره سرفتم سراغ کتاب و بازش کردم. توی اولین صفحه نوشته شده بود : با گذاشتن دستانت بر روی این صفحه ، قدرت روشنایی هارا به دست خواهی آورد ... بدون معطلی دستامو روی صفحه گذاشتم. کتاب طی یه حرکت غیر منتظره تبدیل به یک نور بزرگ سبز رنگ شد! و با حرکتی شوکه کننده وارد بدنم شد ... راستش دیگه توان سرپا موندنم نداشتم ، چشمام داشت سیاهی می رفت ؛ افتادم و همه چی تاریک شد ... (این اخرین پارت قبل از اصلاحاته 😅 ؛ از یکی دوماه دیگه ، پارت های اصلاح شده جایگزین این پارت ها میشن و ادامه ی داستان گذاشته میشه ...) @عارفه @Jesus @asal.shb @P.A @یارا @ناتاشا @Zeynab29 @NO LOVE
  13. ممنون ، نظر لطفتونه ... حتما این کارو بکنید ، منم اگر امکانش بود تگ کنید ... تشکر و همچنین ...
  14. آدمهایی که شما را می آزارند
    مانند کاغذ سمباده اند
    آنها شما را میخراشند و آزار میدهند
    اما
    شما صیقلی و براق خواهید شد
    و آنها مستهلک و فرسوده ...

    1. Rihanna
    2. Ava. Km

      Ava. Km

      چه زیبا🤩🤩🌹🌹

×
×
  • جدید...