رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

melikaw78

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    99
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

272 Excellent😃😃😃😃

درباره melikaw78

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 12 آذر 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

335 بازدید کننده نمایه
  1. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت پنجاه و چهار ساکت تو حال نشسته بودم که سهیل گفت : ملیکا پاشو برو تو اتاق من در کمد منو باز کن برات یه هدیه گرفتیم که قبل از رفتم بهت بدیم سوپرایزه لبخندی زدم و پاشدم رفتم تو اتاق سهیل رفتم کنار کمدش در باز کردم که یهو حس کردم یه چیزی زده شد به شیشه بالکن اتاق سهیل فکر کردم خیالتی شدم دوباره همون صدا امد ترسیدم خداییش بسم الله نکنه جنه اروم رفتم طرف در بازش کردم سرک کشیدم ببینم چیه که یهو یچی پرید جلوم امدم جیغ بزنم که یکی دم دهنم گرفت از بوی عطرش فهمیدم هاکانه وای خدا این اینجا چیکار میکرد ترسید بود سرشو اورد کنار گوشم گفت:تا به حرفام گوش ندی ولت نمیکنم پس تقلا نکن منو ببخش من تهمت زدم قضاوت کردم دل تورو شکستم ولی بدترش سر خودم امد بازم میگم من مقدمه بلد نیستم خواهش میکنم منو ببخش من دوستت دارم نمیخوام از دستت بدم دستمو بر میدارم جوابتو بهم بگو دستشو برداشت که نفسمو فوت کردم بیرون همینجور خیره نگاهش میکردم که یهو جلوم زانو زد و یه حلقه رو گرفت جلوم گفت:بامن اذدواج میکنی من تو شوک بودم باورم نمیشد. مگه میش شد ادم عشقشو نبخشه اروم خندیدم و حلقه رو از دستش گرفتم گفتم:تو دیونه ایی؟ بلند شد روبه رو وایستاد پیشونیمو بوسید گفت: اره دیونه ام اونم دیونه تو یهو صدای دست وجیغ امد چرخیدم بچه هارو دیدم مامان و باباهم بودن همه بودن من خجالت کشیدم هاکان رو به سهیل گفت:دمت گرم داداش سهیل چشمکی زد گفت قابل نداره **** چندسال بعد چند سال میگذره که منو هاکان باهم اذدواج کردیم خیلی خوشبختیم خدا یه دختر کوچولو بهمون داد به اسم باران امشب تولد بارانه فرستادمش خونه مهلا که با ارمان پسر مهلا بازی کنه منو هاکان هم داریم کیک درست میکنیم مامان و باباهم دارن خونه رو تزیین میکنن باحرص به هاکان گفتم:کیک شکلاتی هاکان:نه خامه ایی خسته از بحث بینمون دستمو کردم تو اردها یه مشت پر ریختم رو سرش اونم برای تلافی یه تخم مرغ تو سرم شکوند داشتیم کل کل میکردیم که مامان و بابا امدن تو اشپزخونه با دیدن ما کله ایی تکون دادن و گفتن:وحشی ها به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست 97/5/12پایان به قلم ملیکا.ب
  2. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت پنجاه و سه اون روزم گذشت ومن بلاخره بعد از دو هفته مامان و بابامو راضی کردم که برم البته اونا راضی نبودن ولی قبول کردن من تو این دو هفته سعی کارهای اقامتمو انجام بدم مهلا و سهیل که برام تو باد بودن میشه بگی همه باهام سنگین بودن امروز چهارشنبه بود و من برای جمعه یه مهمونی گذاشتم از دلشون در بیارم و خداحافظی کنم **** هاکان نه نه داری شوخی میکنی سهیل یعنی چی میخواد از ایران بره لعنتی تو قول دادی کمکم کنی اگه بره من چه غلطی بکنم منو از همه جا بلاک کرده حتی نمیتونم بهش زنگ بزنم چه جوری ببینمش وقتی نیسته سهیل کمک کن نزار بره نزار از دستش بدم سهیل: باشه من یه فکری دارم فکر سهیل عالی بود قبول کردم * ملیکا امروز جمعه بود سهیل خیلی اصرار کرده بود که خونه اون مهمونی بگیرم منم قبول کردم یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت پوشیدم موهامم دم اسبی بستم یه خط چشم کشیدم یه رژ اناری هم زدم ساده و شیک رفتم برم خونه سهیل خدمتکار گرفته بود قرار شدـمن هزینه هاشو قبول کنم جلوی خونه ی سهیل نگه داشتم رفتم بالا خیلی شلوغ نبود مهمونی دوستانه بود منم به جز بچه ها خودمون زیاد کسیو نمیشناختم زیاد حالم خوب نبود ولی همش سعی میکردم بخندم تا اخر شب با بچه ها بگو بخند کردیم رقصیدم موقع خداحافظی همه رو بغل کردم و ازشون خداحافظی کردم به جز سهیل الیزابت و مهلا و امیر همه رفته بودن داشتم دیونه میشدم دلم برا همه تنگ میشد دلم برا هاکان تنگ شده همه چیو میرزم تو دلم میخندم ولی دارم از دلتنگی و بغض خفه میشم ..
  3. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت پنجاه و دو جلو در کافه پیاده شدم و وارده شدم سهیلو کنار یه دختری دیدم از چهره غربیش فهمیدم الیزابته رفتم جلو وبا بچه ها دست دادم الیزابت چهره بانمکی داشت موهای بلوند چشمای ابی رو صورتش هم خال های کوچولو بود مثل کک پوستشم سفیدبود به سختی یه شالو رو سرش نگه داشته بود به اینگلیسی بهش گفتم: I'm glad to see you (از دیدنت خوشحالم) الیزابت با لحجه خیلی بانمکی که باعث خنده میشد به سختی گفت:من فارس یک بلد هستم خندیدم گفتم:اوه چه عالی پس منم به فارسی بهت میگم خوشحالم میبنمت الیزابت:من همیطور سهیل از تو برایم تعریف کرده بود بسیار من:سهیل عزیز لطف داشته گوشی الیزابت زنگ خورد بلند شد بره صحبت کنه سهیل:خوشحالم که اینجوری میبنمت من: منم خوشحالم که دارمت الیزابت برگشت سرجاش و صحبت ماهم قطع شد حدود یه ساعت نشسته بودیم با الیزابت و سهیل حرف میزدیم و منو سهیل قلیون میکشیدیم از نگاهای الیزابت به سهیل فهمیده بودم یچیزی تو دلش هست خیلی عالی میشد بعد از این همه سال سهیل یه فکری به حال خودش بکنه داره چهل سالش میشه دیگه الیزابت زیاد فارسی نمتونست صحبت کنه وبعضی جاها انگلیسی باهم حرف میزدیم رو به سهیل گفتم: راستی من یه تصمیم گرفتم سهیل منتظر نگاهم کرد که من ادامه دادم:میخام کارهامو انجام بدم و برم خارج سهیل تقریبا داد زد:چییی الیزابت بدبخت رنگش پرید من:هیس بابا چخبرته یبار گفتم میخوام برم خارج ادامه درسمو اونجا بخونم سهیل:شوخیت گرفته اره؟؟ من:نه من واقعا فکرامو کردم میخوام شب برم با مامان و باباهم صحبت کنم پاسپورت که دارم برای تحصیل اقامت میخوام الانم بیخیال شو با اون دادی تو زدی الیزابت ترسیده سهیل:باشه بعدا صحبت میکنیم من:باشه راستی سهیل تو نمیخوای دست بکار شی؟به اذدواج فکر نمیکنی؟؟سنت رفته بالا؟موهات داره سفید میشه پیر مرد سهیل اخماش رفت توهم و گفت:تو که میدونی نمیتونم چرا میگی؟ من:باید بتونی سهیل بس کن لطفا مرده مردگی میکنه زنده زندگی تو الان تنهایی مینا راضی نداره بخدا بعدشم به الیزابت اشاره کردم ینفرم اینجاس که دلش گیره سهیل:ملیکا لطفا بحثو عوض کن من:باشه ولی باید روش فکر کنی
  4. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت پنجاه و یک منزل اقای امیر خالقی؟؟؟ مهلا بدبخت ترسید گفت:بله چیزی شده جناب سروان تورخدا بگین چیشده؟؟ خندم قورت دادم گفتم بیایین پایین بهتون توضیح میدم مهلا ایفون گذاشت من جلو در با نیق باز وایستاده بودم مهلا امد جلو در با دیدن من چنان جیغی زد که گوشم کر شد امد بغلم کرد منم حسابی چلوندمش چقد تپل شده بود عوضی بعد یهو انگار تازه یادش امده باشه گفت : کثافت که از اگاهی میایی و سروان خسروی هستی؟؟ زدم زیر خندهه یدونه زد تو سرم گفت:عوضی ترسوندیم من:خیلی حال داد حالا نمیخای تعارف کنی بیام داخل پام شکست مهلا عذرخواهی کرد و باهم رفتیم بالا مهلا رفت شربت بیاره نشسته بودم داشتم دکور خونه رو نگاه میکردم که مهلا امد مهلا:خوش امدی عشقم نمیدونی چقد خوشحالم که اینجوری میبنمت دلم لک زده بود واسه دیونه بازیات تو اون مدتی که اونجوری بودی منم خیلی اعصابم خراب بود بهونه میگرفتم امیر بدبختم کوتاه می امد من:فدات بشم ببخشین بخدا جبران میکنم نمیخواستم اینجوری شه مهلا:همینه که خوبی میخندی واسه من اندازه یه دنیاس بلند شدم برا بار دوم بغلش کردم واقعا دوست خوب یه نعمته من:مهلا تپل شدی ها؟؟ مهلا یهو قرمز شد و خندید گفت:چیکار کنم خب نی نی تو دلم باعث شده تپل شم خالش؟ من اولش هنگ کردم ولی بعدش یه جیغی زدم و مهلارو کشیدم تو بغلم وای خدا باورم نمیشد مهلا حاملع هست من دارم خاله میشم اون روز تا ظهر با مهلا حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم ظهرم امیر امد خونه نهار گرفته بود دورهم خوردیم ساعت نزدیکای چهار پنج بود که از مهلا خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون که برم پاتوق و به سهیل ثابت کنم من خوبم تو راه یه اهنگ به چی زل میزنی علی یاسینو گذاشتم این روانیو خودت ساختی به چی زل میزنی بریزش دور این همه عکسو به چی قفلی زدی گفتی بهم بمون کنارمو خودت رفتی ولی بسمه هر چی کشیدم گل گرفتم این دلو قید همه چی رو زدی بیخیال شدی یهو من که همپای تو بودم از کی میزدی جلو این شهر منو یاد تو میندازه کسی با تو نمیسازه جز من رفتی منو پس میزدی از قصد بری ام بهت حواسم هست اینو صد بار گفتم این شهر منو یاد تو میندازه کسی با تو نمیسازه جز من رفتی منو پس میزدی از قصد بری ام بهت حواسم هست اینو صد بار گفتم اینجا نیستی و صدات میاد تو گوشم تویه هر جمعی برم تنها یه گوشم تو خودت خواستی همش تیره بپوشم این دلم دلتنگته دوباره تو نگاهم کنی اسممو دوست دارم اگه تو صدام کنی میشه باز صدام کنی این شهر منو یاد تو میندازه کسی با تو نمیسازه جز من رفتی منو پس میزدی از قصد بری ام بهت حواسم هست اینو صد بار گفتم این شهر منو یاد تو میندازه کسی با تو نمیسازه جز من رفتی منو پس میزدی از قصد بری ام بهت حواسم هست اینو صد بار گفتم اهنگش خیلی قشنگ بود ..
  5. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت پنجاه الهی بمیرم چتور دلم امد عشقامو اینطوری اذیت کنم که با دیدنم تعجب کنن رفتم بوسیدمشون و نشستم یه صبحانه مفصل خوردم و بهشون قول دادم که دوباره مثل قبل شم از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم اول از همه میخواستم یکاریو تموم کنم ماشینو روشن کردم و پیش به سوی بیمارستان وقتی رسیدم و وارد بیمارستان شدم اکثرا با تعجب نگاهم میکردن با همکارها حال و اوحوال پرسی کردم رفتم تو اتاقم فرم استفاء رو پر کردم رفتم بالا پشت در اتاق هاکان منشیش نبود نفس عمیقی کشیدم و در زدم که صداش امد بفرمایین در باز کردم و وارد شدم سرش پایین بود با دیدنش دلم لرزید وای خدای من چقد ریش در اورده بود چرا مشکی پوشیده بود سعی کردم صدام نلرزه با لحن سردی گفتم:سلام ببخشید مزاحم شدم فکر کنم گردنش رگ به رگ شد یجوری سرشو اورد بالا تعجب از تو چشمام میریخت اخی چقدر زیر چشماش گود افتاده بود خیره شده بود بهم بهش توجه نکردم با اخمای توهم رفتم جلو و نامه استفاء رو گذاشتم جلوش با تعجب نگاه کرد گفت:این چیه؟ من:فکر میکنم اونقدر سواد داشته باشید بتونید بخونید ببینید این چیه نامه رو برداشت همنطور که میخوند اخماشم میرفت توهم وقتی تموم شد سرشو بلند کرد با اخم گفت:من نمیزارم بری پوزخندی زدم سرد گفتم:ببخشید اونوقت شما؟؟ بلند شد ایستاد گفت:تو قرارداد داری با ید جریمه بدی بعد تو به عنوان رزیدنت اگه من ردت کنم نمیتونی دکتراتو بگیری پوزخندی زدم گفتم:مهم نیست من میخوام قید درسمو بزنم فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه الانم قبول کنید کار دارم میخوام برم با خشم گفت:نمیکنم توهم بو میگردی سرکارت مثل خودش گفتم:به جهنم منم دیگه پامو تو این بیمارستان نمیزارم نزاشتم جواب بده برگشتم که برم که دستم کشیده شده باکاری که کرد شوکه شدم به زور خودمو ازش جدا کردم و زدم زیر گوشش وسریع از اتاق زدم بیرون منو بوسیده بود لعنتی منو بوس کرددد قلبم داشت از تو سینم در می امد نفهمیدم چطوری از در بیمارستان زدم بیرون داشتم میدودم سوار ماشینم شدم شروع کردم به نفس نفس زدن ساعت هشت بود تصمیم گرفتم برم خونه مهلا از وقتی اونجوری شده بودم همش می امد کنارم مثل بت بودم حرکت کردم طرف خونه مهلا رفتم ایفون زدم میخواستم کرم بریزم خودمو کشیدم گوشه مهلا ایفون برداشت گفت:کیه؟ چندبار امدم بگم حامد پهلانه جلو خودم گرفتم صدامو کلفت کردم و گفتم : من سروان خسروی هستم از آگاهی امدم.
  6. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و نه که بلایی سرش نیاد از زندگی اون پرسیدم که تو این چهارسال چیکار کرده فهمیدم ملیکا کوچولوم بزرگ شده عاشق شده ملیکا روز اول از تو برام گفت از اینکه چقد همو دوست دارین از اینکه چقدر حساس و غیرتی هستی میگفت میترسم بهش بگم که تو هستی نزاره ببینمت چون هاکان دوست نداره منو کنار پسری ببینه درسته کار ملیکا بد بود و منو به تو معرفی نکرد ولی تو حق نداشتی نابودش کنی چرا نزاشتی بهت بگه بعد از رفتن تو اونشب میدونی ملیکا رو تو چه وضعی دیدم؟؟ بی هوش وسط بیابون دو روز بی هوش بود بخاطر شوک عصبی الان یکماه تو خونه نشسته به زور حرف میزنه دیگه اون ملیکای سابق نیست میفهمی اینارو؟؟؟ این بود علاقت به ملیکا؟؟که تهمت بزنی قضاوتش کنی؟؟ نزاری حرف بزنه نابودش کنی؟؟؟ امروز امدم جلو راهت که اونقدر بزنمت که باعث شدی ملیکای شاد من به این وضع بی افته همه اینارو بهت گفتم که بهت حالی کنم قضاوت نکن وقتی از هیچی خبر نداری خودتو درست کن که ملیکا نترسه و ازت پنهون کنه میتونم به جرات بگم تو خیلی خوشبخت بودی چون ملیکارو داشتی چیزی که خیلیا دلشون میخواست غیرت رو ناموس خوبه ولی نه اونقدری که خود ناموستو عذاب بده درسته گفتن این حرفا دیره چون تو ملیکارو از دست دادی ولی گفتم بهت بگم که برات درس بشه وای خداالعنت به من چیکار کردم من؟؟ عشقمو همه چیزمو بخاطر یه شک از دست دادم صدای ملیکا تو گوشم اکو میشد (یه روز پشیمون میشی ولی اون روز دیگه خیلی دیر) گوشامو گرفتم نشنوم وسط خیابون منی که با اون همه مشکل گریه نکرده بودم زار میزدم که دست سهیل نشست روی شونم نگاهش کردم گفتن:ناراحتش کردم دلشو شکوندم من لعنتی از دستش دادم سهیل به شونم فشاری وارد کرد بلند شدم اشکامو پس زدم گفتم نه نه من از دستش نمیدم دوباره به دستش میارم ملیکا همه چیز منه بهم کمک کن خواهشم میکنم بهم کمک میکنی؟؟ سهیل لبخندی زد گفت:اره **** از زبان ملیکا دیشب به حرفای سهیل خیلی فکر کردم اره من باید بشم همون ملیکای سابق ساعت شیش بود پاشدم رفت حمام یه دوش اساسی گرفتم که سرحال امدم امدم بیرون موهامو خشک کردم یه مانتوی شیک مجلسی اوردم بیرون پوشیدم با شلوار دمپا مشکی موهامم کج کردم تو صورتم زیر چشمام گود شده بود کرم پودر زدم یه خط چشم کشیدم ریمل زدم یه رژلب قرمز هم زدم خیلی به خودم رسیدم روسریمو یه مدل شیک بستم رفتم پایین تو اشپزخونه بابا با دیدن من چایی پرید تو گلوش مامان هم که کلا دهنش باز بود
  7. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و هشت از زبان هاکان یکماهه ندیدمش یکماهه دارم درد میکشم شدم یه روانی که با قرص خودش اروم میکنه هرجای این بیمارستان لعنتی راه میرم صورت ناز و مظلومش جلوم ظاهر میشه اونقد پاچه میگرم که کسی تو بیمارستان بهم حرف نمیزنه لعنت به من لعنت به تو که همش تو فکرمی از در اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون ماشین نیاورده بودم داشتم تو یه کوچه راه میرفتم که یه ماشین پیچید جلوم کشیدم عقب که در ماشین باز شد با دیدن قیافه اون شخص حمله کردم طرفش این همون پسره ی عوضی بود که دست ملیکارو گرفته بود کنارش بود شروع کردیم ب دعوا یه مشت من میزدم یه مشت اون اونقدر زدیم همو که هر دو خسته شدیم و تکیه دادیم به ماشین خدارشکر کوچش خلوت بود وگرنه..... داشتم نفس نفس میزدم که صدای اون پسره توجه مو جلب کرد گفت:من سهیل احمدی هستم وکیل هستم چندسال پیش منم مثل همه ی ادما عاشق شدم با عشقم اذدواج کردم خیلی زندگیم خوب بود خوشبخت بودم عاشق زنم بودم همه چی خوب بود یکسال گذشت که خانومم خبر داد داریم بچه دار میشیم بهترین خبر عمرم بود اونشب تصمیم گرفتیم یه جشن کوچولو بگیریم رفتم دنبال همسرم رفتیم رستوران یه جشن گرفتیم موقع برگشت من کیلد ماشینو دادم به مینا(همسرم) بره سوار ماشین شه خودمم رفتم میزو حساب کنم وقتی پامو از در رستوران گذاشتم بیرون یهو جلوی چشمم ماشینم ترکید مهم نیست چه بلایی سر من امد مهم نیست که من دیونه شدم و تو بیمارستان بستری شدم یکسال تو تیمارستان بستری بودم که همونجا با یه دختر اشنا شدم زندگیمو تغیر داد اون دختر با حضورش منو عوض کرد منو خوب کرد کاری که دکترا از پسش بر نیومدن اون دختر تو زندگی هرکی که میرفت زندگیش رنگ میگرفت یه دختر تخس و شیطون ومغرور اون دختر اسمش ملیکا بود ملیکا شد بهترین دوستم همه کسم کمکم کرد سر پا شدم خوب شدم منو ملیکا خیلی باهم خوب بودیم کنارش شاد بودم دردامو یادم میرفت باهم میرفتیم بیرون شیطونی میکرد باعث میشد منم با این سنم شیطونی کنم اتیش میسوزوند خلاصه ملیکا یکسال همجوره کنارم بود من تو اون مدتی که سرو پا شده بودم فهمیدم مرگ مینا یه قتل بوده مصمم شدم قاتلشو پیدا کنم و انتقام عشقمو و بچمو بگیرم متوجه شده بودم یچیزی داشت ملیکارو اذیت میکرد ولی اون بهم نمیگفت بعدش فهمیدم که اون عوضیا که مینارو ازمن گرفتن دوباره سرو کله شون پیدا شده و دارن ملیکارو تهدید میکنن نمیخواستم ملیکارو از دست بدم اونوقت می مردم از زندگی ملیکا رفتم بیرون چهارسال رفتم ایتالیا خطمو سیمکارتمو همه چیو عوض کردم که نشونی ازمن نباشه فقط برای ملیکا نامه نوشتم و خداحافظی کردم رفتم ایتالیا و به کمک الیزابت که اونم وکیل بود قاتل مینارو پیدا کردیم وانتقاممو ازش گرفتم بعد از چهارسال برگشتم که ملیکارو ببینم تو مدت ذهنو فکرم پیش اون بود یه روز زنگ زدم بهش و تو کافه قرار گزاشتیم از دستم ناراحت بود کل جریانو بهش گفتم که بخاطر خودش رفتم
  8. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و هفت باغم نگاهش کردم گفتم: کاش نبودم درد دارم سهیل حرفاش هنوز تو گوشمه بهم گفت خیانتکار من بهش خیانت نکردم تو که میدونی تو که از روز اول بهت از علاقم بهش گفتم بهت گفتم نباشه میمیرم ولی اون نامرد نزاشت حرف بزنم سهیل پیشونیمو بوسید گفت:هیش باشه اروم باش هم تو مقصری هم اون من روز اول بهت گفتم بهش از رابطه خودمو خودت بگو اونم مقصره چون نشنیده قضاوت کرده کاری که همه ادما انجام میدن حق با سهیل بود من باید بهش میگفتم من:سهیل؟؟ من بدون هاکان چیکار کنم؟؟ سهیل:هیچی عزیزم الان بخواب تا بعدا خدا بزرگه سرمو گذاشتم رو بالشت سهیل موهامو نوازش میکرد چشام بسته شد و بخواب رفتم * یکماه بعد دقیقا یکماه از فردای اونروز که از بیمارستان مرخص شدم میگذره یکماه پر درد که کل اون یماه تو اتاقم مثل روانیا بستری بودم اونقد لاغر شده بودم نه چیزی میخوردم نه باکسی حرف میزدم هیچکار نمیکردم فقط مینشستم زل میزدم به دیوار مامانم و بابامم که پیر شده بودن از وضع من شرمنده روشون بودم مهلا و سهیل هم می امدن کنارم باشن ولی من فقط سوکوت ترجیح میدادم یه روز مثل همه روزا تو اتاقم نشسته بودم که در باز شد وسهیل امد داخل اخم داشت مثل همیشه لبخند نمیزد بهم امد کنارم که بی حرف نگاهش کردم با لحن سردی بهم گفت:تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی فکر خودت نیستی فکر مادر و پدرت باش چه گناهی کردن تورو باید با این وضع ببینن جمع کن خودتو پس اون ملیکای مغرور و شاد کجا رفته؟؟ خسته نشدی از این وضع؟ راست میگفت واقعا کو اون ملیکای سابق خسته شدم واقعاهم خسته شدم سهیل:ببین ملیکا دارم تاکید میکنم فقط و فقط تا فردا عصر وقت داری سرپا بشی فردا الیزابت میاد ایران اینقد از تو براش تعریف کردم مشتاق دیدنته میخوام فردا عصر اون ملیکایی که من تعریفشو کردم جلو الیزابت وایسته فردا عصر تو پاتوق همیشگیمون میبنمت اگه نیومدی .... سهیل حرفاشو زد و از رد رفت بیرون
  9. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و پنج در ماشینو باز کردم پیاده شدم درو نبستم با ته مونده غرورم و صدای گرفتم گفتم: حرفاتو زدی؟؟حرفامو گوش نکردی؟قضاوتم کردی دلمو شکوندی باشه همه رو میبخشم ولی هیچوقت تهمت هایی رو که بهم زدی فراموش نمیکنم باشه من از زندگیت میرم ولی اینو یادت باشه یه روز از تمام این حرفات پشیمون میشی ولی اون روز دیگه خیلی دیره خداحافظ درو بستم و شروع کردم به دویدن نمیدونم کجا میرفتم فقط میخواستم دور شم بالای یه بلندی بودم با تمام وجودم جیغ زدم و اسمو خدارو گفتم زجه میزدم این حق من نبود عاشق بشم اولین مرد زندگیم هاکان بود بهم تهمت بزنه و بره اینقد گریه کرده بودم که نمیدونم کی شب شده بود با سستی از جام پاشدم سر گیجه داشتم حالم خوب نبود به زور چند قدم برداشتم که نمیدونم چیشد چشمام سیاهیی رفت وبعد دیگه هیچی نفهمیدم با صدای گریه یه نفر بیدار شدم به سختی چشمامو باز کردم سرم سنگین بود مامانم بود چرا مامان گریه میکرد؟؟من کجام؟؟ مامان تا چشمای بازمو دید هجوم اورد طرفم بغلم کرد گفت:خدایا شکرت تو چیکار کردی با خودت زار میزد میگفت منو دق مرگ کردی اگه بلایی سرت می امد من چیکار میکردم بابا امد مامانو از من جدا کرد گفت:هیس خانوم اروم باش نمیبنی حااش خوب نیست بابا پیشونیمو بوسید گفت:خوبی عزیز دلم؟؟میدونی چقد مارو نگران کردی؟ یادم نمی امد مگه چه اتفاقی افتاده بود یکم فکر کردم که چه اتفاقی افتاده یاد هاکان و حرفاش که افتاد بغض گلمو چنگ زد هاکانمو از دست دادم مامان گریه میکرد میگفت:چرا حرف نمیزنی چرا چیزی نمیگی میخواستم حرف بزنم ولی جونی نداشتم بغض تو گلوم نمیزاشت حرف بزنم همون موقع دکتر امد داخل گفت:اوه اوه بیماره ما چطوره؟به هوش امدی خدارشکر؟؟ منظورش از بهوش امدم چیه؟مگه من بی هوش بودم دکتر پروندمو چک کرد و رو به مامان بابا گفت:خب خدارشکر حالش خوبه جای نگرانی نیست امشب هم برا اطمینان کامل پیش ما میمونه فقط دورشو خلوت کنید مامان میخواست بمونه که به زور با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم مامان لطفا برو من خوبم خلاصه مامان و بابا رو راهی کردم برن اتاق ساکت شده بود چقد به این سوکوت احتیاج داشتم خیره شده بودم به در کمد که در اتاق باز شد سهیل بود با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد و شروع کردم به زار زدن امد طرفم سرمو کشید تو بغلش اونقد گریه کرده بودم که دیگه صدای سهیل بلند شد: بسه ملیکا گریه نکن نریز این لعنتیارو دارم داغون میشم تورو تو این وضع میبینم میدونی اونشب با چه حالی پیدات کردم؟؟تو فکر کردی من رفتم؟؟ ولی من بودم از راه دور مراقبت بودم الان نزدیک به سه روزه بی هوشی نمیدونی چه بلایی سر مامان بابات اوردی دکتر گفت شوک عصبیه..
  10. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و چهار از در زدم بیرون سهیلو تو ماشینش دیدم رفتم طرف ماشین سوار شدم سهیل:سلام خوشگل خانوم خوبی؟ من:سلام فدات تو خوبی؟ سهیل:اره تو خوب باشی منم خوبم لبخندی زدم که راه افتاد تو طول مسیر از گذشته باهم حرف میزدیم از خاطرهامون حتی اهنگایی که قبلا گوش میدادیم الانم گوش میکردیم رسیدیم در بند از ماشین پیاده شدیم سهیل امد دستمو گرفت باهم رفتیم اول اطراف یه قدم بزنیم بعد بریم بشینیم همنجور داشتم با سهیل میگفتم میخندیدم که صدایی از پشتم باعث شد قلبم از کار بره یا امام زمان هاکان بود کبود شده بود نگاهش به دستای منو سهیل بود دستمو سریع کشیدم بیرون هاکان با صدایی که مطمن بودم از خسم گرفته بهم گفت:کارت همین بود؟؟برای همین مرخصی میخواستی؟؟ جمله ی اخرشو با داد گفت ترسیدم رو به سهیل گفتم تو برو من باید برم خداحافظ رفتم طرف هاکان دستشو کشیدم که دستمو پس زد وگفت:دست کثیفتو بهم نزن با زار گفتم:هاکان اینجا مناسب نیست بیا بریم تو ماشین حرف میزنیم توروخدا مرگ من بیا بریم به زور راضیش کردم سوار ماشین شدیم نفس نمیکشید کبود شده بود لعنت به من لعنت به من چیکار کردم من که میدونستم هاکان از پنهان کاری بدش میاد میدونستم درد کشید چرا بهش نگفتم ساکت بودم نمیدوستم چطوری شروع کنم که یهو با دادش از جا پریدم هاکان:چی میخوای بگی ارررررههه؟؟ لعنتییی روز اول بهت گفتم من داغونم داغون ترم نکن بهت دردمو گفتممم همون دردو سرمم اوردی لعنت بهت چطور اینکارو کردی اشکام مثل ابر بهار میریخت من:هاکان بخدا ... حرفم تموم نشده بود که لبم سوخت منو زد زد تو دهنم صدای دادش گوش کر کن بود هاکان:قسم خدارو نخورر اسم خدارو تو دهنت نیار حالم ازت بهم میخوره تو یه ه*ر*زه اشغالیی همه تون مثل همین لعنت به من که به تو دل بستم تو یه کثافتی یه خیانت کاری داشتم له میشدم زیر حرفاش کمرم شکست زخم دلم بیشتر از زخم لبم میسوخت اون حرف میزد توهین میکرد من اشک میریختم من جریان سهیلو ازش پنهان کردم ولی هیچوقت خیانت نکردم هاکان:از امروز به بعد نمیخام ببینمت گمشو از زندگیم بیرون نمیخام چشمم به قیافه نحصت بی افته سوکوت کردم قلبم شکسته بود دم نزدم هیچی نگفتم یعنی چیزی نمیتونستم بگم اشکامو پس زدم ..
  11. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و سه صدای دادش گوشمو لرزوند:با من لج بازی نکن من: زنگ زدی دوباره سرم داد بزنی اصلا نمی خوام به تو هیچ ربطی نداره خداحافظ گوشیو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت که دیدم داره زنگ میخوره هاکان بود جواب ندادم باز زنگ زد چند بار اینکارو کرد که کلافه شدم و گوشیو خاموش کرم حق نداشت سرم داد بزنه رفتم یه قرص مسکن از مامان گرفتم و خوردم و سعی کردم بخوابم اروم شم چون قرصش خواب اور بودظهر ساعت ۱۲پاشدم رفتم پایین تو اشپزخونه که دیدم یه کاغذ ر یخچاله نوشته ملیکا مامان منو بابات داریم میریم خونه یکی از همکارهاش چون خواب بودی و دیشب حالت خوب نبود بیدارت نکردم نهار تو یخچال هست گرم کن بخور کاغذو مچاله کردم نهارمو گرم کردم خوردم بعد ظرفشو شستم ساعت یک بود رفتم جلو تلزیون فیلم ببینم من ساعت پنج با سهیل قرار دارم پس هنوز وقت هست تا ساعت چهار داشتم فیلم میدیدم پاشدم رفتم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم یه ارایش ساده کردم لباسمو پوشیدم گوشیمو از رو تخت برداشتم روشن کردم دیدم ۱۵تا میس کال از هاکان دارم توجه ایی نکردم و شماره سهیلو گرفتم که گفت برم پایین...
  12. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل و دو از اون شب رستورانی با بچه ها شمارشون گرفته بودیم و در ارتباط بودیم چند روزی مرخصی گرفته بودم میخواستم به جبران این چهارسال کنار سهیل باشم هاکان وقتی ازم پرسید چرا مرخصی میخام نگفتم چرا چون نمیخواستم هاکان عصبی شه و رابطه منو سهیل قطع شه پیچوندمش و گفتم کار دارم اعصبانی شد باعث شد باهم بحث کنیم الان چند روزیه باهم قهریم قهر که نه اون باهام سنگینه منم مثل خودش شدم نه پیام میدم نه زنگ میزنم خوابیده بودم رو تخت و به سهیل پیام میدادم برای فردا قرار گذاشتیم بریم دربند انلاین بودم و منتظر پیام سهیل داشتم به عکسای پروفایل هاکان نگاه میکردم که انلاین شد بهم پیام داد سلام خوبی منم زدم سلام ممنون وافلاین شدم که اگه پیام داد فکر نکنه منتظرش بودم چند دقیقه بعد گذشت دیدم پیام نداد ولی اسمش امد روصفحم اسمشو نگاه کردم اقای اخمو یاد اون روزی افتادم که وقتی دید اسمشو سیو کردم هیولا اخمو مجبورم کرد ایمو عوض کنم اخرهم با کل کل قرار شد بزارم اقای اخمو هاکان میگفت بزار اقامون از فکر خیال امدم بیرون تماسو وصل کردم حرف نزدم که خودش گفت:معنی این کارهات چی میتونه باشه؟؟ من:معنی نداره هرطور دلت میخواد معنیش کن هاکان:چرا اینجوری میکنی لعنتی؟؟الان دورزه باهام قهری چرا؟؟چون بهت گفتم چرا مرخصی میخوای؟؟ چون نمیخواستم ازم دور شی؟؟ چرا اینقد سرد شدی؟؟ من:اینجوری که تو میگی نیست خودت مقصری بد حرف میزنی صدای نفسای عصبیشو میشنیدم با لحنی که داشت کنترلش میکردگفت:این مسخره بازیتو تمومش میکنی فهمیدی یا نه؟؟ با حرص گفتم:تو حق نداری برای من تعیین و تکلیف کنی
  13. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل ویک یاسمن و ستاره دوتا دوست قدیمی منو مهلا بودن از راهنمایی تا دبیرستان باهم بودیم اما از بعد کنکور دیگه همو ندیم. یاسی و ستیو بغل کردم و محکم به خودم فشارشون دادم خیلی دلم تنگ شده بود با مهلا،یاسی و ستیو به سمت میز راهنمایی کردیم و به گارسون گفتیم دوتا صندلی دیگه واسمون بیاره‌. همینطور که نشستیم مهلا با صدایی که در اثر بغض میلرزید گفت: کجایین شما دوتا دیوث نمیدونین منو ملیکا چقد دنبالتون گشتیم. گفتم:راست میگه تازه شمارتونم عوض کرده بودین. یاسی خندید و گفت:بعد از کنکور که ما از این شهر رفتیم بخاطر کار بابام خیلی دلم میخواست بهتون خبر بدم اما خب نشد .ستی که تا اون لحظه ساکت بود گفت:منم که دانشگاه ی شهر دیگه قبول شدم با داداشم رفتیم اونجا تا درس من تموم بشه حالام که تموم شده برگشتیم. سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم. گارسون منوی غذارو اورد همون جوجه کباب سفارش دادیم .حین خوردن غذا دست چپ یاسیو دیدم که حلقست چشام از خوشالی برق زد با صدای تقریبا بلندی گفتم:یاااااسی تو ازدواج کردی؟ یاسی یدبخت که از حرکت یهوییه من جا خورده بود غذا پرید تو گلوش و به سرفه افتاد‌.مهلا کنارش بود و سریع ی لیوان اب واسش ریخت. وقتی سرفش تموم شد گفت:درد بیشعور نمیتونی مث ادم صدا بزنی داشتم میمردم جلبک اره نامزد کردم پسر دوست بابامه خیلی خوبه. همه بهش تبریک گفتیم ی نگاه مشکوک به ستاره انداختم و گفتم نکنه توهم ازداج کردی؟ ستاره با حالت ترس دوتا دستاش بالا اورد و گفت:نه بخدا کی میاد منو بگیره از این حرکتش هممون خندیدیم و به غذا خوردن مشغول شدیم غذامون که تموم شد حساب کردیم اومدیم بیرون به سمت ماشین رفتیم و بزور یاسی و ستیو سوار کردیم تا برسونیم‌ توی راه ظبط زیاد کرده بودیم دلقک بازی درمیاوردیم هممون خوشال بودیم بخاطر اینکه بازم باهمیم وقتی رسیدیم شماره هاشونو گرفتم تابیشتر باهم در ارتباط باشیم.
  14. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت چهل نگاه کردم دیدم مهلاست سریع جواب دادم تا قطع نشده: الو مهلا سلام .مهلا:سلام خوشگل وحشیم چطوری؟ (خوشگل وحشی اسمی بود مهلا روم گذاشته بود) جواب دادم فدات عزیزم تو چطوری؟ مهلا:ای بیکارم تو خونه میای بریم رستوران؟؟ منم که از این بیکاری و بلاتکلیفی خسته شده بودم سریع قبول کردم. رفتم داخل اتاقم و ی مانتو زرشکی با شالو کیفو کفش مشکی پوشیدم جلو اینه وایستادم و رژ زرشکی جیغمو رو لبام کشیدم و با ی ریمل ارایشمو به پایان رسوندم از خونه بیرون زدم رسیدم سرکوچه تا خواستم از خیابون رد بشم ماشین مهلا جلو پام زد رو ترمز برگشتم سمت مهلا و گفتم:ایشالا سقط بشی نمیگی یهو سکته میکنم. مهلا همونطور که نیقش باز بود ی چشمک زد و گفت بپر بالا خوشگله از این لحنش خندم گرفت و دیگه چیزی نگفتم. رسیدیم به ی رستوران و ماشین و پارک کردیم پیاده شدیم همینطور یواش یواش قدم‌میزدیم تا برسیم به رستوران از مهلا پرسیدم:امیر خوبه؟ رابطتون چطوره؟ .مهلا:وای ملیکا امیر خیلی خوبه از اون چیزی فک میکردم ماهتره. گفتم خداروشکر و ی لبخند از ته دل واسه خوشبختی مهلا زدم رسیدیم به رستوران . گارسون مارو راهنمایی کرد به یه میز دونفره. با مهلا مشغول صحبت بودیم که یهو دیدم مهلا چشاش گرد شده و دهنشم وا مونده‌ ی تکونی بهش دادم گفتم مهلا؟مهلا؟ یهو با شوک گفت:ملیکااااا اونجارو پشت سرمو نگاه کردمو دوتا چهره ی اشنا دیدم چهره ای که سالها دلتنگشون بودم مهلا زودتر از من بلند شد به سمتشون دوید منم وقتی از شوک در اومدم سریع بلند شدم به طرفشون رفتم..
  15. melikaw78

    عشق وحشی

    پارت سی و نه من سوکوت شکستم:خب؟منتظرم؟چیکارم داشتی که گفتی بیام اینجا؟؟ سهیل:عجله نکن بهت میگم فعلا بزار اندازه این چهار سال که نبودم نگاهت کنم پوزخندی زدم گارسون امد و قهمون رو جلومون گذاشت قهومو هم میزدم و سهیلم همینطور خیره نگاهم میکرد مشغول خوردن شدم که صداشو شنیدم سهیل:چقد بزرگ شدی چقد خوشگل تر شدی جواب من فقط پوزخند بود که ادامه داد:میدونم ازم ناراحتی که چهار سال بیخبر رفتم و نگفتم کجام چهارسال باهات در ارتباط نبودم ولی من تمام فکرم اینجا بود همه حواسم اینجا بود ازت دور شدم ولی ... جملشو ادامه نداد بی حس نگاهش کردم و گفتم:خب که چی؟؟بعد از چهارسال امدی اینارو بگی؟؟ برام مهم نیست جناب برو همونجایی که چهارسال بودی سهیل:منو نشنیده قضاوت نکن ملیکا اونشب تا هشت پیش سهیل بودم همه ی اون چهارسالو که گذشته بود بهم توضیح داد ازم معذرت خواست گفت دوباره مثل قبل کنارش باشم....... **** چند روز میگذشت که تو خونه نشسته بودم داشتم به سهیل فکر میکردم به خاطراتی که باهم داشتیم الان فکر میکنم میبنم چقدررر دل تنگش بودم که گوشیم زنگ خورد
×
×
  • جدید...