رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

setayesh P

گوینده
  • تعداد ارسال ها

    465
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

834 Excellent😃😃😃😃

درباره setayesh P

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 3 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,001 بازدید کننده نمایه
  1. پسر خوب باشی ها تا من میرم تو نت دوتا تخم مرغ بشکن بخور از گشنگی نمیری! اخه تا شب شام نداریم حوصله ی غذا درست کردن هم ندارم😂
  2. _ دخترم بهتره بری...! از صدای لرزون مامانم شدت اشک هام بیشتر شد! عطر تنش رو با تموم وجود بلعیدم و فشار دست هام رو پشتش محکم تر کردم و بازم گریه کردم، از ته دل.! مامان آروم سرم رو از روی سینه ش بلند کرد... موهام رو که کمی شلخته شده بود مرتب کرد، پیشونیم رو آروم بوسید... توی مدرسه نگران بودم،استرس داشتم! همش بی قراری می کردم... می خواستم هرچه زود تر برگردم.! بلاخره مدرسه تموم شد، برگشتم...! ولی ای کاش هیچ وقت بر نمی گشتم! در خونه رو با کلید باز کردم... داد زدم: سلاااااااام، ماااااااماااان صدایی نشنیدم... عجیب بود، مامانم همیشه دقیقا این ساعت توی حیاط روی پله ها منتظرم می نشست! رفتم تو ولی مامان نبود! جلو تر رفتم اما باز هم نبود! بر گشتم تا در رو ببندم اما از دیدن صحنه ی رو بروم وحشت کردم...! روی زمین زانو زدم... باورش سخت بود خیلی سخت! مغزم تا چند دقیقه قفل کرده بود و نمی تونستم تکونی بخورم! بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده... مامانم خودکشی کرده بود.! جیغ زدم و با تمام توان بلند شدم و به سمت مامان رفتم، پاهاش رو که کمی از زمین فاصله داشت چنگ زدم و روی زمین افتادم، زجه می زدم و اسمش رو داد می زدم: _ ماااااااااامااااااااان! هق هق می کردم و لباسش رو بیشتر توی دست هام مشت می کردم... سخته مامانت، عزیز ترین شخص زندگیت رو آویزون به طناب دار ببینی...! بازم زجه می زدم و فریاد می کشیدم! پاهاش رو بغل کردم و بازم گریه می کردم و زجه می زدم... مشت کم جونی به پاهایی که یخ زده بود زدم! با صدایی که دو رگه شده بود داد زدم: _ چرا رفتی؟ هاااااااان؟ دخترت حالا بی کس و کار توی این زندگی چیکار کنهههه؟ حالااااا کی باشه بغلش کنه؟ مووووووهاشو ببافهههه؟ از بس گریه کرده بودم نفسم بالا نمی اومد! کم کم همسایه ها اومدن و دورمون جمع شدن... _ تورو خدا یکی این دختر و از مامانش جدا کنه به خدا آدم گریه هاش رو می بینه دلش ریش میشه! _ زجه زدناش دل سنگ و آب می کنه! هرکدوم از همسایه ها یه چیزی می گفتن ولی هیچ کدوم حال خراب اون لحظه م رو نمی تونستن درک کنن...
  3. _ مامان من رفتم! مامان با اون چشم های عسلیش کمی نگاهم کرد و به سرعت من رو تو آغوشش کشید با صدای لرزون آروم دم گوشم گفت: _ دخترم قول بده... قول بده همیشه محکم باشی... نذار زندگی تو رو از پا در بیاره! چون... چون که اون موقع س که دیگه راهی برات نمونده... می شکنی! هم قلبت می شکنه هم جسمت و بدتر از اون، روحت! مامانم منو از بغلش بیرون کشید و با چشم های اشکی روی سرم رو نوازش کرد، بوسه ای روی پیشونیم زد و سرم رو به سینه ش چسبوند. با خنده گفتم: مامان من فقط می خوام برم مدرسه، همین! نمی خوام برم هیچ وقت برنگردم که! دلشوره ی عجیبی داشتم، حالم زیاد خوب نبود! نگران بودم... مامان که دیگه نتونست گریه ش رو کنترل کنه زد زیر گریه و محکم تر من رو به خودش فشرد! با صدایی که به قلبم چنگ می انداخت گفت: _ دوست دارم زندگیم! آروم سرم رو بالا آوردم و به صورت غرق در اشک مامانم خیره شدم؛ مامانم معمولا همیشه افسردگی داشت، خیلی کم می خندید و باعث این افسردگی مامانم کسی جز بابام نبود! بیشتر مواقع مامانم از شدت ناراحتی منو بغل می کرد و گریه می کرد! ولی گریه ی الانش با همیشه فرق داشت، مثل این بود که داشت برای آخرین بار من رو بغل می کرد و می بوسید! اشک های مامانم مثل ابر بهار می بارید، منم گریه م گرفته بود... بغض کرده بودم! ولی چاره چی بود؟ باید می ساختم... می ساختم با این زندگی! زندگی که جز درد و بدبختی چیزی نداشت...! واقعا چرا؟ چرا؟ چراهای زیادی توی سرم چرخ می خورن! کسی هم جوابی براش نداره! شاید جوابی داشته باشه ولی که چی؟ دردی دوا میشه؟! نفس عمیقی کشیدم و خودم رو بیشتر به مامانم چسبوندم. آخ... آخ که چه زخم عمیقی روی قلب مامانمه! چجوری می تونه تحمل کنه؟ اونم با مردی که قمار بازه، الکل مصرف می کنه! مامانم اشتباه کرد، اشتباهی غیر قابل جبران...! خانوادش طردش کردن... به حال خودش رهاش کردن... بی کس! بی هیچ پشتیبانی که همیشه پیشش باشه... وقته تنهایی کنارش باشه و بگه نترس من پیشتم، تا تهش باهاتم...! از بی کسی مامانم گریه م گرفت...
  4. بگذریم که جانیار دقیقا نقطه ی مخالف ونداده! یه دفعه این وجدان عزیز جفت پا پرید تو تفکراتم: _ بسه بابا پسر مردم و خوردی! توی ذهنم زبونی برای وجدانم درآوردم _ به توچه؟ برادر شوهر خودمه دوست دارم آنالیزش کنم! وجی(وجدان): اهـــوک! پیاده شو باهم بریم، تاهمین چند دقیقه ی پیش زدی شوهر جونت رو ناقص کردی و می گفتی چشم دیدنش رو نداری! بعدش هم اون هیولا که هنوز شوهرت نیست! چشمام رو کج کردم: _ خب حالا تو هم! ٭٭٭ این جانیار یه مرگش هست ها! بعد از اون اتفاق باید کله ی بنده رو با اره برقی نصف می کرد ولی نمی دونم یهو چی شد که جلوی من خیلی خونسرده! فکر کنم نقشه ی جدید تو سرشه! قراره فردا شب یه صیغه محرمیت بین منو جانیار بخونن! ولی... ولی چرا؟ چی شد که این شد؟! واقعا باید با جانیار ازدواج کنم؟ من این رو می خواستم؟ به هیچ وجه! می خواستم بعد از تموم شدن درسم برم سرکار که حداقل محتاج بابا نباشم و توی خونه ی دیگه ای زندگی کنم ولی همه ی آرزو هام یهو پرید، یهو سوخت و خاکستر شد.! بعد از مرگ مامان خیلی داغون شدم، داغون تر از همیشه! مامانم همیشه توی شرایط سخت کنارم بود... بغلم می کرد و در گوشم آروم می گفت: _ نگران نباش درست میشه! با یادآوری مامانم اشک هام روی صورتم جاری شد مثل رودی روان! بی طاقت خودم رو روی تخت انداختم، سرم رو توی پتو فرو کردم و چنگی به پتو زدم، از ته دلم زار می زدم... کمی که گریه کردم سرم رو بالا آوردم و با هق هق گفتم: ما... هق... مامان... هق... تورو... توروخدا یه کاری بکن... من نمی خوام... هق... این زندگی رو... دوس... هق... دوسش ندارم! چرا... رفتی؟ از پیشم رفتی و جلوی چشمام پر پر شدی...! یاد اون شب لعنتی افتادم که مامانم دیگه نبود! مرگ مامانم رو کامل به چشم دیدم... ٭٭٭
  5. همون طور که دستم و پشت سرم گذاشته بودم و لم داده بودم پاهامو روی میز گذاشتم کم کم خوابم برد و چیزی نفهمیدم...! *** باصدای خنده ی کسی از خواب پریدم، چون هول شده بودم تعادلم رو از دست دادم! تند تند دست هام و پاهام رو توی هوا تکون می دادم و به جلو خم شده بودم ولی فایده ای نداشت... _ آخ! سریع کنارم نشست و با نگرانی گفت: _ آزیتا خوبی؟ الهی با دستای خودم خفه ت کنم، الهی یه زن کور و کچل گیرت بیوفته که این بلا رو سر منه بدبخت آوردی! یه دفعه صدای قهقه ی ونداد بلند شد. _ کوفت! به چی می خندی؟ با خنده گفت: _ نچ من زن خوشگل می گیرم! جلل خالق! این دیگه کیه؟ بخدا این عجوبه س! گفتم: _ هان؟ _ مگه نگفتی زن کور و کچل گیرم بیاد؟ ولی حالا به عرضتون برسونم که زن من قراره یه پا هلو باشه! فکر کنم بازم فکر هامو بلند گفتم! با دست یه دونه محکم به پیشونیم زدم که آخ ام در اومد! _ چته دختر؟ چرا خودتو می زنی؟! _ آخه اولین بار که نیست بلند بلند فکر می کنم، آخرش کار دستم میده! خندید و گفت : _ با یکم تمرین درست میشه بیخیال! نگاهی به چهره ی ونداد انداختم، پسر خوشگلیه،حداقل از جانیار بهتره! از حق نگذریم جانیار هم خوشگله ولی به پای ونداد نمی رسه! چشمای سبز روشنی داره که توی نگاه اول جذب نگاهش میشی، مژه های بلندش خیلی قشنگه! موهای خرماییش رو کج میزنه و بیشتر مواقع لباس رسمی می پوشه! عوق، از این مورد آخرش واقعا حالم بهم می خوره! مثلا که چی هی بیرون کت و شلوار بپوشی توی خونه هم لباست شیک و پیک باشه؟! ولی خدایی من پسر می شدم یه تیشرت خیلی گشاد با یه شلوار گنده می پوشیدم! خدا من رو شناخته دختر شدم وگرنه باید یکی من رو جمع می کرد!
  6. چنان با غضب نگام کرد هفت جدم اومد جلوی چشمم! دهنش رو باز کرد تا چیزی نثارم کنه که صدای فهیمه خانوم مانع شد: _ پسرم چی شده؟! چرا سر و وضعت این ریختیه؟! با داد ادامه داد: مونا پس این نهار چی شد؟ خدمتکاری که ظرف خورشت رو آورده بود سریع خودش رو به فهیمه خانوم رسوند و تته پته کنان گفت: _ خانوم... بخدا... دستم بند بود... گفتم... گفتم اول خورشت رو بیارم بعد چیزای دیگه رو... فهیمه خانوم با تحکم گفت: بار آخرت باشه اینقدر دیر غذارو آماده می کنی! _ چ... چشم. _ برو به کارت برس! مونا دختر کم سن و سالی بود، فکر کنم تازه استخدامش کرده باشن! _ جانیار بیا تو اتاق کارت دارم! با حرص به من نگاه کرد و عصبی خطاب به فهیمه خانوم گفت: _ به نظرت با این سر و وضع باید بیام؟! _ برو حموم بعدش سریع بیا کارت دارم! روبه من کرد و با لحنی آروم گفت: دخترم تو غذاتو بخور ما بعدا میایم...راستی ونداد تا چند دقیقه ی دیگه میرسه. اینم یه چیزیش میشه ها! پوف! سری تکون دادم که رفت سری تکون دادم که رفت. جانیار چنان با عصبانیت بلند شد که صندلی از پشت افتاد! زیرلب جوری که من بشنوم گفت: _ این کارتو بی جواب نمی ذارم موش کوچولو! پوزخندی زدم که باز با دیدن قیافش خندم گرفت و اونم حرصی تر از قبل پاشد رفت! حقته پسره ی... مزخرف!
  7. روی تخت ولو شدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. پسره ی بی شعور اومده به من میگه: فکر نکن عاشق چشم و ابروت شدم، زیاد خوشحال نباش چون به زودی همه چی تموم میشه! پوف، دلم می خواد سرشو زیر آب ببرم خفه ش کنم، بهش میگم دور بر ندار منم خوشم از ریختت نمیاد، کلا نمیتونم یه لحظه هم تحملت کنم ولی مجبورم، امیدوارم به زودی همه چی تموم شه و ریخت نحستو نبینم! پسره پررو پررو نگام میکنه میگه آره جون عمت! یه عمه ای نشونت بدم که صدتا عمه ازش بزنه بیرون.! تقه ای به در خورد که بعدش صدای مریم (خدمتکار فهیمه خانوم) رو شنیدم: _ ببخشید آزیتا خانوم ناهار آماده س خانوم گفتن بهتون بگم. کلافه گفتم: _ باشه الان میام. صدای قدم هاش رو شنیدم که هر لحظه ضعیف تر می شد. چهار زانو نشستم و به آینه ی رو به روم دهن کجی کردم و بی حوصله از تخت پایین اومدم. *** خب، خب، خب، الان وقت تلافیه! عین ببر بنگال رو به روی جانیار نشسته بودم و هر لحظه منتظر فرصتی بودم تا حالشو بگیرم! فهیمه خانوم برای چند لحظه رفته بود توی اتاق و هنوز میز چیده نشده بود؛ ای بابا وقتی میز و نچیدین آزار دارین ملت رو گرسنه می کشونین سر میز؟! منو جانیار سرمیز نشسته بودیم و در سکوت به میز خیره شده بودیم، هر از گاهی با خشم یه نگاه بهش می انداختم و دوباره میز رو نگاه می کردم. جانیار از روی صندلی بلند شد و رفت دستشویی، الهی فکر کنم شلوارشو خیس کرده! از فکر خودم خندم گرفت. یکم که گذشت بلاخره یکی از خدمتکار ها ظرف خورشت رو دقیقا جایی گذاشت که جانیار می نشست که همون لحظه جانیار از دستشویی خارج شد و پشت میز نشست. یه دفعه جرقه ای تو ذهنم روشن شد؛ ایول خودشه! میز به پایه هاش وصل نبود و خیلی سبک بود و با کوچیک ترین چیز جا به جا می شد؛میزی که ما روش غذا می خوردیم چهار نفره بود، میز بزرگ تر توی اتاق مهمون ها قرار داشت. یه لبخند خبیث زدم و نگاهی به جانیار انداختم، مثل این که تو فکره و اصلا حواسش نیست، باز هم سرش پایین بود و این بار به ظرف خورشت خیره شده بود. چون میز کوچیک بود پای منو جانیار دقیقا رو به روی هم بود. آروم آروم زانو هام رو بلند کردم تا خورد به میز یه کوچولو میز رو با زانو هام بلند کردم، یه کم سنگین بود ولی می شد. این بار با تمام توانم میز رو به زانو هام بلند کردم که کل صورت جانیار تو خورشت فرو رفت! اول که یکم تو شوک بود تکون نخورد ولی بعدش آروم سرش رو بلند کرد که با دیدن قیافش طاقت نیاوردم و پقی زدم زیر خنده، خدایی قیافش با اون همه سبزی روی صورتش دیدنی بود! قرمه سبزی از روی موهاش چکه می کرد!
  8. ستایش جان تلگرامت رو چک میکنی؟

    اگر قصد ادامه دادن رمانت رو نداری بگو منم پیگیر نباشم برای نقد!

    1. setayesh P

      setayesh P

      ببخشید عزیزم الان پیامت رو دیدم

      راستش تلگرامم قاطی پاطی شده بعضی پیاما میاد برام بعضیاش نمیاد نمیدونم چرا؟ 

      بازم ببخشید بخدا سرم شلوغه فعلا نمیتونم ادامه ش بدم انشاالله اگه تونستم صد در صد تا آخر ادامه ش میدم اگه مزاحم نباشم خبرت میکنم ♡

    2. N.a25

      N.a25

      باشه عزیزم

  9. بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن بلاخره از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. آزیتا توی کل راه سرش پایین بود و با گوشه ی شالش بازی می کرد؛می تونستم از توی آینه ببینمش. *** ( آزیتا) بغض راه نفسم رو بسته بود، هربار سعی می کردم بغضم رو قورت بدم ولی فایده ای نداشت، لب هام رو توی دهنم جمع کردم تا مانع از ریزش اشک هام بشه؛ دلم می خواد برم یه جایی و تا می تونم گریه کنم و زار بزنم! آخه بگو مردک بیشعور من چه مزاحمتی توی اون خونه برات داشتم؟ غیر از این بود که همیشه توی خونه شام و ناهارت آماده بود و خونه رو تمیز می کردم؟ _ آزیتا خانوم؟ با شنیدن اسمم به سمت صدا چرخیدم، با دیدن فرد رو به روم تعجب کردم! این دیگه کی بود؟ سوالی نگاهش کردم که گفت: _ سلام عرض شد، من ونداد هستم برادر جانیار... دستش رو به سمتم دراز کرد، بدون این که باهاش دست بدم گفتم: _ سلام ببخشید که نشناختم! ضایع که شد دستش رو عقب کشید و گفت: _ خواهش می کنم لطفا راحت باشین. سری تکون دادم که رفت، روی یکی از مبل ها ولو شدم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و پوکر به تلوزیون خاموش خیره شدم که هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فهیمه خانوم ( مادر جانیار ) کنارم نشست و با خوش رویی گفت: عزیزم اتاقت آماده س! لبخندی زدم و گفتم : ممنون... دو دل گفتم: ببخشید ولی من تا کی قراره اینجا باشم؟ یکی از پاهاش رو روی پا انداخت و گفت: راستش دخترم بهتره یه چیزایی رو بدونی، پدرت چند وقت دیگه میاد اینجا ولی تا قبل از اون یه صیغه بین تو و جانیار جان می خونیم تا ببینم انشاالله بعدا چی میشه...! با سر در گمی گفتم: ولی آخه چرا من؟ این همه دختر خوب هست که برای پسرتون می تونین بگیرین! _ کی بهتر از تو _ ولی شما از کجا مطمئنین که من خیلی دختر خوبی ام؟ خندید و گفت: من که همین جوری چشم بسته پسرم رو زن نمی دم که، کلی درموردت تحقیق کردیم دختر خوب! ای خدا اینم شانسه که من دارم؟ وجدان: خفه بابا! پدرت به هر حال که تو رو شرط بندی می کرد ممکن بود گیر آدمای خیلی ناجوری بیوفتی! پس ببند لطفا! فهیمه خانوم دستم رو گرفت و گفت : بیا عزیزم یکم استراحت کن. سری تکون دادم و به دنبالش راه افتادم ***
  10. چمدون رو از روی کمد برداشتم و دونه دونه وسایلم رو جمع کردم که چشمم به عکس مامان افتاد؛ عکس رو بغل کردم و با تمام وجود بوسه ای روی عکس کاشتم: _ مامانی، مامان خوشگلم کجایی؟ نمی گی آزیتا بی تو... بی تویی که واسش به اندازه ی کل دنیا ارزش داری چیکار کنه، ها؟ ببین... ببین بابا می خواد دستی دستی دخترت رو، دختری که همیشه مراقبش بودی رو بدبخت کنه! مگه روز قبل مرگت نگفتی حتی بعد از این که از این دنیا بری باز هم مراقبمی؟ پس چی شد؟! رفتی و من رو همین جا بی کس ول کردی...! هق هق گریه م اوج گرفت و قطره های اشک دونه دونه روی قاب عکس سر می خورد. صدای تقه ی در رو شنیدم؛ اشک هام رو با پشت دست پاک کردم، قاب عکس رو توی چمدون گذاشتم، زیپش رو بستم و از اتاق بیرون رفتم... *** (جانیار) دلم می خواد کله ی این دختره ی پررو رو بکنم! با اون چایی مزخرفش حالمو بهم زد، بعد تازه نیشش رو هم تا بناگوش برای من باز می کنه.! حتی تصور این که قرار از این به بعد با این دختره که فکر کنم اسمش آزیتا باشه زندگی کنم مخم سوت می کشه! ولی واقعا پدرش بر چه اساس می خواد دخترش رو دست ما بسپاره؟ حالا هر چقدر هم که به پدربزرگم اعتماد داشته باشه می خواد چشم و گوش بسته دخترش رو به عقد من در بیاره؟ این دیگه چه پدریه؟! صدای پای کسی رو شنیدم که داشت هر لحظه نزدیک تر میشد، سرم رو به سمت صدا چرخوندم که باز هم این دختره رو دیدم؛ بینیش قرمز شده بود و چشم هاش کمی پف داشت، مثل این که گریه کرده بود! پوف!! آقای زمانی درحالی که لبخند مصنوعی روی لب هاش کاشته بود رو به دخترش گفت: _ دخترم ایشون... بعد خطاب به من ادامه داد: پسر آقای رحمتی جانیار جان هستن. از این به بعد قراره پیششون زندگی کنی! با لحن شوخی اضافه کرد: دختر خوبی باشی ها، اذیت نکنی! خنده ی کوتاهی بعد از این حرفش زد. آزیتا فقط اخم کرده بود و چیزی نمی گفت، دختره ی اخمو حالا انگار ما مجبورش کردیم که بیاد! از خداش هم باشه! آقاجون _ ما آزیتا رو روی چشم هامون می ذاریم نگران نباشید. مادرم بلند شد و گفت: ممنون بابت پذیرایی! آقای زمانی _ خواهش می کنم این چه حرفیه!
  11. کلا پبام های تلگرامش،واتساپ و اونجور چیزا رو میبینم😂
  12. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بیخیال، درست میشه...! به سمت کمدم رفتم و یه پیرهن مشکی ساده رو که تا کمی بالا تر از زانوهام می رسید رو پوشیدم، یه شلوار کتان مشکی و یه شال سفید رو هم برداشتم. با دست هایی لرزون دست گیره ی در رو گرفتم، الان که از در خارج بشم خیلی چیز ها عوض میشه ممکنه، ممکنه... افکارم رو پس زدم، بهتره که الان به چیز های خوب فکر کنم ولی مگه میشه؟! آب دهنم رو قورت دادم ،نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم؛قفل در رو باز کردم و با دست دیگه م دست گیره ی در رو فشار دادم و دررو باز کردم،صدای طپش قلبم رو به وضوح می شنیدم! نگاهی به کسایی که توی حال نشسته بودن انداختم؛ بیشترشون مرد بود البته مرد که چه عرض کنم بیشتر پیرمرد بودن، فقط یکیشون جوون تر از همه بود و تقریبا می خورد که 25،30 سالش باشه؛ دوتا زن هم بودن که دائم نیششون باز بود. به سمتشون رفتم و خیلی خشک سلام کردم، بیشتر مرد ها خیلی معمولی جواب دادن و یکی از زن ها هم با گرمی ازم استقبال کرد ولی اون یکی مثل خودم خیلی خشک و سرد جواب داد، ایکبیری! بابا باچشم بهم اشاره کرد که برم چایی بریزم، به من چه که این میره مهمون یا به قول دختر همسایمون میمون میاره خونه؟ بعد من بدبخت باید نوکر این میموناش باشم! با غیض به سمت آشپزخونه رفتم و 5 تا چایی غلیظ ریختم و از حرص دلم کلی نمک توی چایی ها خالی کردم؛ حقشونه! استکان هارو توی سینی چیدم و به همه ی مهمونا تعارف کردم و نشستم. همون پسر جوون تره اول چاییش رو مزه کرد که قیافش توی هم رفت و نگاهی به من انداخت، یه لبخند گشاد تحویلش دادم که همون لحظه بابا گفت:خوب پسرم چخبر؟ پسره هم که دید چاره ای نداره زوری لبخندی زد و گفت:ممنون، والا که خبر خاصی نیست! بعد رو به من کرد و ادامه داد: ممنون بابت چایی! همون زن خوش اخلاقه چایی رو خورد که بیچاره رنگش کلا قرمز شد، به زور جلوی خندم رو گرفتم، درحال ترکیدن بودم، برای این که نخندم لب پایینم رو گاز گرفتم و روی مبل کناری بابا نشستم. یکی از پیرمرد ها گفت: _خوب آقای زمانی بهتره ما دیگه رفع زحمت کنیم...! بابا_ می موندین حالا، قرار بود واسه شام باشین که... _ نه ممنون لطفا اصرار نکنین. _ پس آزیتا پاشو برو وسایلت رو جمع کن. چی؟ نکنه جدی جدی باید برم؟! با بغض گفتم: _ ولی بابا... بابا با تحکم گفت: قبلا باهم حرف زدیم! با بغضی که هر لحظه ممکن بود سر باز کنه به سرعت به سمت اتاقم رفتم و به کمد تکیه دادم شروع به گریه کردن کردم که با باز شدن سریع در شوکه شدم، بابا با صدای آروم ولی عصبی گفت: ببر صداتو، یا همین الان وسایلت رو جمع می کنی یا زندت نمی ذارم...! می دونستم این جور موقع ها حرفش رو عملی می کنه! به هق هق افتادم و از سر جام بلند شدم، گفتم: بر... برو بیرون... الان میام. بابا سری تکون داد و رفت.
  13. _ بابا... _ خفه شو دختره ی زبون نفهم! _ ولی شما حق ندارین به جای من تصمیم بگیرین... خواهش می کنم، این زندگی منه و من... با تو دهنی که از بابا خوردم حرفم نصفه موند، اشک تو چشمام جمع شده بود و دیدم رو تار کرده بود. قبل از این که قطره های اشک گونه هام رو خیس کنن گفتم: _هیچ وقت نمی بخشمت بابا... کلمه ی ( بابا ) رو با تمسخر گفتم و دویدم سمت اتاقم و محکم در رو بستم و پشت در نشستم، زانو هام رو بغل کردم و به اشک هام اجازه ی باریدن دادم: _ خدا جون آخه چرا؟ ببین، ببین من دارم گریه می کنم! ازش نگذر، حداقل به خاطر این اشک ها... صدای تقه ی در رو شنیدم که پشت بندش صدایی که به شدت ازش متنفر بودم بلند شد: _ یه لباس درست و درمون بپوش... یه ساعت دیگه میان! پوزخندی زدم و گفتم: نترس آبروت نمیره آقای قمار باز. یه دفعه دست گیره ی در پایین اومد و در رو هل داد که من بیشتر از قبل خودم رو به در چسبوندم مانع از ورودش به اتاق شدم. _ چه زری زدی؟ هاااااا! با پررویی تمام گفتم: _ چیه؟ بهت برخورد؟ لگدی به در زد و گفت: حیف، حیف که امشب باید بفرستمت بری وگرنه… پریدم وسط حرفش: _ وگرنه چی؟ می زدی من رو سیاه و کبود می کردی و یکم دلت خنک می شد؟ نخیر آقا! من خیلی وقته به این زدنات عادت کردم، یه جورایی سهم همیشگی منه! الان هم هیچ ترسی ازت ندارم... اون از مامانم که طاقت نیاورد و آخرش هم روانی شد و خودش رو از پشت بوم پرت کرد پایین، این هم از من که قراره بدبخت بشم! _ هوی! زر زدنات تموم شد گمشو برو لباسات رو عوض کن که وقتی میان از قیافه ی نحست حالشون بهم نخوره. دختره ی پررو اومده از مامان روانیش حرف می زنه! جیغ زدم: لعنتی مادر منو تو کشتی، بفهم چی از اون دهنت بیرون میاد! سریع برگشتم و در و قفل کردم که نیاد تو ولی بر خلاف تصورم صدای پاشو شنیدم که داشت می رفت... آخیش رفت، نفس راحتی کشیدم. حالا باید چیکار می کردم؟ باید تن به این بدبختی می دادم؟ نمیدونم! به فرار هم که فکر می کنم می بینم وضعیتم از الانی که هست بدتر میشه و حتی جایی رو سراغ ندارم که وقتی فرار کردم برم اون جا...! مقاومت هم که دربرابر بابا فایده ای نداره. بابا چون دیگه پولی براش باقی نمونده بود که بخواد باز هم بازی کنه و شرط ببنده یکی از رفیقاش بهش پیشنهاد میده که روی من شرط ببنده، بابا هم از خدا خواسته قبول می کنه و به قول خودش یه نون خور کمتر زندگی بهتر! شانس هم که مثل همیشه با من یار نبود و این بد شانسی = بدبختی و باخت بابا تو بازی...! صدای آیفون در رو شنیدم که بعدش صدای داد بابا بلند شد: _ هوی آزیتا، اومدن! هرچه بادا باد! اگه نرم پایین مطمئنم که از کتک های بابا جون سالم به در نمی برم ولی هرجور که شده از شر من خلاص میشه حتی اگه من رو جلوی اون کثافط هایی که مثل بابام قمار می کنن بزنه! بعضی وقت ها با خودم بدجور کلنجار میرم و میگم: مگه من دخترش نیستم؟ پس چرا این قدر بی غیرته که بخواد سر من شرط بندی کنه؟! بغض گلوم رو گرفته بود، به سمت آینه رفتم و نگاهی به چهره ی رنگ پریدم انداختم. برس رو برداشتم و موهای طلایی رنگم رو مرتب کردم و بافتمش و با کلیپس روی سرم جمعش کردم، دستی به چشم هام کشیدم و اشک های جمع شده ی توی چشم هام رو پاک کردم، رنگ خاکستری چشم هام که کمی به رنگ سبز هم مایل بود از همیشه روشن تر به نظر می رسید. با این لباس ها هم که نمی تونم وقتی اومدن برم پایین، فقط یه شلوارک با یه تاپ تنم بود.
  14. نام: طعم بوسه های گل سرخ نویسنده: setayesh P ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی خلاصه: یکی بود یکی نبود... توی داستان ما خبری از شاهزاده ی سوار بر اسب سفید یا پرنسسی در قصر نبود. فقط من بودم پدری قمار باز ... من بودم و یاد و خاطراتی که از مادرم به جا ماند. من بودم و قلبی مملو ازعشق... من بودم و آدم هایی که خیلی دیر چهره ی واقعیشان را شناختم...! و در آخر من هستم و کوله باری از غم که با پاهایی برهنه بر جاده های پاییزی به سمت سرنوشتی مبهم قدم بر می دارم...! مقدمه: باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟؟؟؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران... گردش یک روز دیرین... پس چه شد!؟ دیگر کجا رفت!؟خاطرات خوب و شیرین؟ باز باران... بی ترانه بی هوای عاشقانه بی نوای عارفانه درسکوت ظالمانه خسته از مکر زمانه غافل از حتی رفاقت هاله ای ازعشق ونفرت اشکهایی طبق عادت قطره هایی بی طراوت روی دوش آدمیت میخورد بربام خانـــــــــــــه... لینک داستان
×
×
  • جدید...