رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

setayesh P

گوینده
  • تعداد ارسال ها

    445
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

749 Excellent😃😃😃😃

درباره setayesh P

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 3 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

820 بازدید کننده نمایه
  1. سلام سلام سلام خوبید؟ اومدم بگم که هرچی جمله ی قشنگ که خوندید حالا چه توی کتاب یا داستان و رمانایی که به صورت مجازی هست رو اینجا با اسم کتابش بفرستید، اگه اسم کتابش هم یادتون نبود مشکلی نیست💜 خوب از خودم شروع می کنم: شب سراب نیرزد به بامداد خمار! #رمان_بامداد_خمار
  2. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    دنبالش رفتم. تا نزدیکی دهکده تعقیبش کردم که توی یه اسطبل رفت، با احتیاط وارد اسطبل شدم و خواستم پشت چندتا جعبه که روی هم چیده شده بود قایم بشم که کسی به سرعت محکم من رو به دیوار کوبید! صورتم از درد توی هم جمع شد. از پشت سرم گفت: _ تو کی هستی؟! یه طرف صورتم کاملا به دیوار چسبیده بود و دست چپم رو هم از پشت گرفته بود، آرنجش رو پشت گردنم گذاشته بود چیزی نگفتم که این بار با صدای بلند تری گفت: لالی؟! فشار دستش رو روی گردنم بیشتر شد که آخ بلندی گفتم. _ پس لال نیستی! حرف بزن! _ باشه باشه میگم، فقط الان منو ول کن دستم رو ول کرد، برگشتم ولی باز منو هل داد و این بار پشتم به دیوار خورد! عصبی گفتم: _ چته وحشی؟! چیزی نگفت و یکم نگاهم کرد، نمی دونم چی توی چشمام دید که سریع گفت: از اینجا برو! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: مگه نمی خواستی حرف بزنم؟ _ گفتم برو! نه این حالش خوش نیست! باید سر از کاراش در بیارم: _ چرا؟! _ خیلی دوست داری گیر بیوفتی نه؟ _ منظورت از این حرفا چیه؟! _ دارم میگم اگه اینجا پیدات کنن زنده زنده تورو می سوزونن!
  3. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    _ باشه تا شب توی کلبه موندم و با سینتیا چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم، به محض این که هوا تاریک شد از کلبه بیرون زدم و رفتم تو جنگل. _ آخیش توی جنگل قدم می زدم و با خودم حرف می زدم تا اینکه از دور یه قلعه ی بزرگ رو دیدیم؛ بهتره برم قلعه رو از نزدیک ببینم! ... خل شدی؟ ... چرا؟ ... آخه دختره ی روانی اگه کسی تورو ببینه می خوای چه غلطی بکنی؟ ... نه حواسم هست ... باشه برو ببینم میخوای چیکار کنی؟! به سرعت به قلعه رسیدم، سینتیا راست میگفت ها! قلعه روی یه تپه قرار داشت که می تونستی از روی تپه یه دهکده رو ببینی، چه باحال! دهکده شلوغ بود و مردم دائم در حال رفت و آمد بودن. همین طور که داشتم دهکده رو از نظر می گذروندم یه دفعه چشمم به پسری خورد که از تپه بالا می اومد ، کلاهش رو از سرش در آورده بود و با دودستش کلاه رو نگه داشته بود و سرش رو پایین انداخته بود . نزدیک تر که شد پشت یکی از درخت ها قایم شدم. به قلعه که رسید به دور و برش نگاهی انداخت و از دروازه های بزرگ قلعه رد شد؛ جالبش اینجا بود که جلوی در نگهبانی وجود نداشت! داخل قلعه شدم؛ حیاط بزرگی داشت که گل های زیادی و چند تا درخت میوه هم وجود داشت .. صدای پای کسی رو شنیدم، به سرعت پشت زدیک ترین درخت قایم شدم. هوا تازه تاریک شده بود و می تونستی بعضی چیز هارو ببینی. همون پسره بود که باز اومده بود، حالا که دقت می کتم می بینم تقریبا بهش می خوره 20 سالش باشه. با همون ژست قبلی از قلعه خارج شد، بهتر بود برم ببینم این کیه؟
  4. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    آروم دست چپم رو روی دست راستم گذاشتم و سعی کردم که سوزشش رو کمتر کنم _آخ یه دفعه سینتیا با چشمای خواب آلود ظاهر شد! _ مثل اینکه سوخته! با ناباوری گفتم: چجوری یه دفعه اومدی؟ سینتیا چونه ی سفیدش رو خاروند و گفت: اوم...جادوی جدیدمه...! چشمام هاش رو ریز کرد و گفت: فکر کنم تو هم بتونی! یه دفعه یاد دستم افتادم و گفتم: دستم خیلی می سوزه! _ چرا؟ _ نمی دونم، تنها چیزی که می دونم این بود که خورشید تازه طلوع کرده بود و نورش به دست های من خورده بود! سینتیا با دست به پیشونیش زد و گفت: اصلا یادم نبود بهت بگم، از وقتی خون آشام شدی دیگه تو روز نمی تونی جایی بری! _ یعنی چی؟ مگه میشه؟ من که نمی تونم تا آخر عمرم روز هارو خونه باشم شب ها برم بیرون! _ نه این وضع موقتیه قبلا هم بهت گفتم دارم راهی برای باطل کردنش پیدا می کنم... _ فقط خواهش می کنم عجله کن _ راستش اون شبی که تو خون آشام شدی ماه کامل بود و الانم تا کامل شدن ماه بعدی فرصت داریم وگرنه... _ وگرنه چی؟ من تا آخر عمرم خون آشام می مونم؟ _ متاسفانه! _ پوف ، باشه باشه فقط تمام تلاشت رو بکن. _ ما دقیقا 27 روز دیگه فرصت داریم، مطمئن باش کاری رو که خودم خراب کردم درستش می کنم ولی به کمک تو هم احتیاج دارم! _ من باید چیکار کنم؟ _ بعدا بهت میگم!
  5. نمی خواین نظر بدین؟؟؟
  6. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    از روی ناچاری به سمت یکی از ماهی ها رفتم و با انزجار بهش سیخونک زدم. _ اه چندش سینتیا خنده ی ریزی کرد و دست به سینه به دیوار تکیه داد _ خیلی دوست دارم قیافت رو موقع خوردن ماهی ها ببینم! دهن کجی بهش کردم و دوباره به یکی از ماهی ها دست زدم و سعی کردم خودم رو دل داری بدم: آروم باش صوفیا، فکر کن الان داری یه مرغ کباب شده ی خوشمزه رو می خوری. چشمام رو بستم و ماهی رو جلوی دهنم گرفتم و با دندون های نیشم که تازگی ها بلند و تیز شده بود گازی به ماهی زدم، خون تازه ی ماهی حس خیلی خوبی بهم می داد و حس لذت بخشی تمام وجودم رو فرا گرفته بود، بوی خون که توی بینیم پیچید انگار از نو متولد شده بودم. گاز دیگه ای به ماهی زدم و تند تند شروع به خوردن کردم و وقتی تمام ماهی هارو خوردم سینتیا گفت: دیدی گفتم خوشمزه س! _ آره خیلی خوب بود _ خون دوست داری؟ _آره، خوب مسلما خون آشام ها عاشق خون هستن! _ نگران نباش به زودی راهی برای باطل کردن طلسم پیدا می کنم. روی زمین دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم: خوبه! به سقف خیره شدم و گفتم: فردا میرم چرخی تو جنگل بزنم... سینتیا سری تکون داد و به سمت اتاق قدیمی و کهنه ی ته کلبه رفت. کم کم چشم هام گرم شد و خوابیدم... صبح با سوزش شدیدی روی دستم بیدار شدم؛ نور آفتاب مستقیم دستم رو نشونه گرفته بود! سریع بلند شدم و نگاهی به دستم انداختم، قرمز شده بود و بدجور می سوخت. _ لعنتی!
  7. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    قبلا موهاش تا کمرش می رسید ولی الان تا نزدیکی بازوهاش کوتاه شده بود. _ ولی آخه... _ حوصله ی یه بحث دیگه رو ندارم، بیا تو! از جلوی در کنار رفت و داخل کلبه شدم؛ کلبه همیشه بوی چوب تر می داد و من اصلا این بو رو دوست نداشتم! صورتم توی هم جمع شد، نگاهی به سینتیا انداختم که گفت: می دونم، هزار بار گفتی از این بو خوشت نمیاد ولی خوب چیکار کنم؟ هر کاری کردم بو از بین نرفت! بعد متفکر بهم نگاهی کرد و ادامه داد: فکر کنم گرسنه باشی، درسته؟ _ اهوم _ از وقتی که خون آشام شدی فکر نکنم بتونی هر غذایی رو بخوری! الان میرم یکم ماهی برات پیدا می کنم. سینتیا بعد از این حرف سریع از کلبه خارج شد، چند دقیقه بعد با کلی ماهی برگشت _ اه سینتیا این چیه که آوردی! سینتیا خندید و گفت: نکنه از بوی اینم خوشت نمیاد؟ سرم رو به نشانه ی نه تکون دادم _ بخور مطمئنم خوشت میاد! _ نکنه انتظار داری اینو خام بخورم؟ _ دقیقا منظورم همینه. به ماهی ها نگاهی انداختم، حتی تصور این که بخوام بخورمشون حالم رو بد می کرد! _ محاله _ یه بار امتحان کن وگرنه از گرسنگی می میری!
  8. داستان: خون آشام شب نویسنده: ستایش پرویزی (setayesh P) ژانر: تخیلی، عاشقانه، تاریخی مقدمه: در طول تاریخ خون آشام های زیادی از نژاد های مختلفی زندگی می کردند که هر کدام از آنها توسط طلسم ویا گزیده شدن آنها به دست خون آشام های اصیل تبدیل می شدند...! خلاصه: صوفیا شاهزاده ای گمشده توسط طلسم سینتیا، تبدیل به خون آشام می شود! سینتیا به دنبال باطل کردن طلسم است ولی در همین حین صوفیا وارد قلعه ی شاه آرتور می شود که...
  9. setayesh P

    خون آشام شب/setayesh P

    ( می خوام توضیحی درمورد داستان بدم؛ توی داستان چه در موضوع و چه در نگارش اگه هر عیب و ایرادی دیدید بنده رو عفو کنید، من هر چیزی رو که داخل داستان می نویسم اطلاعاتیه که توی اینترنت پیدا کردم و کمی هم اطلاعاتی که از قبل داشتم، در مورد نگارش هم من تمام تلاشم رو می کنم که بهترین داستان رو به خواننده های عزیز تقدیم کنم. ممنون ) [ به نام خالق عشق ] _ خفه شو! با خشم رو به سینتیا برگشتم و تقریبا داد زدم : _چرا باید سکوت کنم در حالی که تو این بلا رو سر من آوردی؟! پوزخندی زد و گفت: مطمئنی؟ از عصبانیت دندون هام رو روی هم گذاشتم و گفتم: ببین من به چه چیزی تبدیل شدم! اگه تو اون طلسم لعنتی رو روی من امتحان نمی کردی این طوری نمی شد.! سینتیا بدون هیچ حرفی بال های سیاهش رو باز رفت... جنگل تاریک بود و فقط صدای رودخونه به گوش می رسید. صدای شکمم در اومده بود و بدجوری ضعف کرده بودم؛ از دیروز که این بلا سرم اومده بود تا حالا چیزی نخورده بودم! می دونستم کجاست، به سرعت خودم رو به کلبه رسوندم؛ دستم رو به دستگیره ی در نزدیک کردم ولی قبل از اینکه بگیرمش سینتیا از توی کلبه داد زد: صوفیا برو پی کارت! باز شکمم صدا داد، دستی رو شکمم کشیدم و گفتم: سینتیا بزار بیام تو. سینتیا در و باز کرد و نگاهی به موهای سفیدش انداختم که یکم کوتاه شده بود _ سینتیا موهات... _ می دونم، مجبور شدم به خاطر باطل کردن طلسم یکم کوتاهشون کنم!
  10. داستان: خون آشام شب نویسنده: ستایش پرویزی (setayesh P) ژانر: تخیلی، عاشقانه، تاریخی مقدمه: در طول تاریخ خون آشام های زیادی از نژاد های مختلفی زندگی می کردند که هر کدام از آنها توسط طلسم ویا گزیده شدن آنها به دست خون آشام های اصیل تبدیل می شدند...! خلاصه: صوفیا شاهزاده ای گمشده توسط طلسم سینتیا، تبدیل به خون آشام می شود! سینتیا به دنبال باطل کردن طلسم است ولی در همین حین صوفیا وارد قلعه ی شاه آرتور می شود که... صفحه ی نقد
  11. setayesh P

    نفر قبلیت چی شکلیه؟

    علم غیب داری؟ فقط من موهامو کوتاه کردم وگرنه همون رنگیه و قبل از اینکه کوتاش کنم بلند بود بیینم هم تقریبا قلمیه ولی چون تو سن بلوغم بینیم یه کوچولو بزرگ شده ولی چیزای دیگه رو که گفتی دقیقا همینه
  12. باز شد درب کلاس و همچو رخش ..
    قامت استاد زد بر دیده نقش ..
    گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..
    پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..
    درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..
    دست بالا برد و در جایش نشست ..
    دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..
    بود در سیمای این استاد پیر ..
    با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..
    یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..
    بعد از آن استاد با لبهای ریز ..
    گفت دفترهای انشا روی میز ..
    یک به یک سر زد به کل میزها ..
    باز گشت از پشت رخت آویزها ..
    سر زد و دید و سر جایش نشست ..
    چانه را انداخت در چنگال دست ..
    گفت جمعا از شماها راضی ام ..
    راضی از تدریسهای ماضی ام ..
    درس انشای شماها خوب بود ..
    هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..
    گر چه این یک درصد از بین صد است ..
    این وسط اما یکی خیلی بد است ..
    آخرین بار تو باشد یاسمن ..
    مادرت فردا بیاید پیش من ..
    دفترت کلا سیاه است و کثیف ..
    با چه رویی می گذاری توی کیف ؟..
    گر چه انشای تو زیبا بود و بیست ..
    نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..
    زودتر بیرون برو از این کلاس ..
    تا نبینم صورتت را ناسپاس ..
    یاسمن اما فقط لبخند زد ..
    بغض را با خنده اش پیوند زد ..
    شرمگین بود و نگاهش غصه دار ..
    پشت لبخندش نگاهی بی قرار ..
    گفت بابایم پریشب گفته است ..
    دفتری در آرزویم خفته است ..
    آرزو دارد که مال من شود ..
    دفتر انشای سال من شود ..
    گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..
    دستهایش را به دیواری گرفت ..
    چون حقوقش را بدادند و نخورد ..
    مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد ..
    پول صاحب خانه را باید دهیم ..
    بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..
    مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..
    ذیحسابی های این مرد نجیب ..
    بعد از اینها هم که مادر ناخوش است ..
    کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..
    بس که آجر برده در سرما و سوز ..
    شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..
    کاش دارویی به مادر می رسید ..
    درد جانکاهش به آخر می رسید ..
    بعد از آن دیگر منم با دفترم ..
    مطمئنا دفترم را می خرم ..
    چون خریدم می نویسم توی آن ..
    تانباشد از سیاهی ها نشان ..
    نیست لازم تا کنم من بعد از این ..
    پاک مشق قبلی ام را نازنین ..
    بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن ..
    آفرین میگویی ای استاد من ..
    با اجازه میروم پیش مدیر ..
    رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر 
    اشک در چشم معلم حلقه بست ..
    نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..
    روی خود را برگرفت از بچه ها ..
    شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..
    با همان چشمان بغض آلود گفت ..
    وای از شهری که وجدانش بخفت ..
    یاسمن بانو نمی خواهد نرو ..
    جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..
    عینکم را شست اشک پاک تو ..
    سوختم از سینه ی صد چاک تو ..
    دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..
    حیف باشد مانده باشد روی میز ..
    مثل قران می گذارم بر سرم ..
    دفترت را می فروشی دخترم ؟...

  13. منم یه عکس دارم تقریبا شبیه عکسیه که واسه جلد داستانه می فرستم گفتم کمکی کرده باشم
×
×
  • جدید...