رفتن به مطلب

atena_tf

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    614
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,275 Excellent😃😃😃😃

درباره atena_tf

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,465 بازدید کننده نمایه
  1. atena_tf

    عالیه عزیزم.. خوش اومدن چیه؟. عاشقش شدم رفت.. دستت درد نکنه ❤️🌹
  2. پارت 40 نفس زنان از خواب پرید. قلبش دیوانه وار در سینه می کوبید. تصاویر مبهمی ازچپ شدن ماشین در خواب دیده بود.صدای فریاد ها و غرش آسمان و ریزش باران. به پیشانی عرق کرده اش دست کشید. اتاق کاملا تاریک بود. وحشت زده برخاست و به سمت کلید چراغ حمله برد. ولی روشن نشد. چشمش را تا آخرین حد گشاد کرده بود. هیچ صدایی نمی آمد و حتی نوری هم از باغ به چشم نمی خورد. برای لحظه ای اتاق روشن شد و بعد از آن صدای غرش سهمگین آسمان شیشه ها را لرزاند. ترانه جیغ کشید و پا به فرار گذاشت. خودش هم نفهمید چطور در آن تاریکی به باغ رسید. سیامک را صدا زد. مگر ساعت چند بود که کسی در آن حوالی نبود؟ بدنش از ترس می لرزید. می خواست خودش را به اتاق مهربانو برساند. صدای بوق از پشت در می آمد. سیامک دوان، دوان از ساختمان بیرون زد و جلو امد تا در را باز کند. ماشین بهنام داخل شد و فضای تاریک باغ را روشن کرد . ترانه دستش را جلوی چشمانش گرفت. ماشین بهنام مقابل ترانه توقف کرد.سیامک رو به ترانه گفت : _ تو این بارون این جا چه کار میکنی؟ خیس شدی. برو تو _می ترسم! _می خوایی ببرمت پیش مهربانو؟ ترانه با تکان دادن سر تاییدش کرد.از بهنام دلخور بود و رفتن پیش مهربانو را ترجیح می داد. بهنام پیاده شد و با دیدن ترانه که کز کرده بود، پرسید : _چه خبره؟ سیامک _هیچی اقا،میخواد بره پیش مهربانو. از تاریکی ترسیده بهنام به سمت ترانه رفت.ترانه دلخور رو برگرداند.رنجور بود. چرا هروقت او را احتیاج داشت. نبود؟! رو به سیامک گفت : _بجنب سیامک خیس شدم. می خواست برود که بهنام بازویش را گرفت. و او را به سمت خود کشید. بهنام_سیامک برو شمع های سالن رو روشن کن. _چشم آقا ترانه _ولم کن بهنام _چرا همچی میکنی؟ _ولم کن می خوام برم پیش مهربانو. بهنام کلافه او را هل داد.ترانه به جلو پرت شد. بهنام غرید: «حالا که خیلی دوست داری بری، برو.» ترانه انتظار نداشت بهنام چنین عکس العملی نشان دهد. یا حتی نپرسد چرا قصد دارد پیش مهربانو برود؟ با بغض گفت: _اره میرم چون تو هیچ وقت نیستی. هروقت از شر اون کابوسها راحت میشم کسی پیشم نیست که آرومم کنه بگه که چیزی نیست فقط خوابه کسی نیست که خیالم رو راحت کنه چون برای کسی مهم نیستم...فقط خودمم و اون اتاق لعنتی، اتاق دلگیر که فقط تنهایی رو به رخم میکشه. سپس همانطور که هق، هق میکرد ادامه داد: «پیش مهربانو هم نمیرم...پیش هیچ کس نمیرم. اگه این حجم از تنهایی سهم منه شکایتی نیست.» سپس با دست صورتش را پوشاند. دلهایشان چقدر پر بود.دل آسمان و ترانه هر دو با شهامت می گریستند و عقده هایشان را خالی می کردند.بازوهای بهنام دور شانه های ظریف و لرزان ترانه حلقه شد و او را در اغوش کشید و ارام به ساختمان برد و ترانه بدون هیچ مقاومتی دنبالش رفت. روی مبل نشستند. بهنام در سکوت فقط او را نظاره کرد.ترانه هم فقط گریست. خوشحال بود که بهنام سعی نمی کرد آرامش کند. _حالت‌ بهتره؟ لحن آرام بهنام، دلِ تنگ ترانه را گرم کرد. بغضش را با اه سردی بیرون داد و گفت : _نمی دونم! _از اون قرص هایی که شاهرخ تجویز کرد خوردی؟ ترانه سرش را به علامت مثبت تکان داد. بهنام خیره نگاهش می کرد. دستش جلو برد و اشک های او را کنار زد و موهایش را مرتب کرد. ترانه بی مقدمه گفت : _قرار بود با مادرم تماس بگیری. من می خوام باهاش صحبت کنم بهنام صاف نشست و نفس پر صدایی کشید و گفت : _تماس گرفتم ولی خاله نمی خواد با تو صحبت کنه ترانه رنجیده گفت : _اخه چرا؟ _الان حالت خوب نیست. بهتره بری استراحت بکنی _بهنام همین حالا باهاش تماس بگیر. من می خوام برگردم پیش مادرم می خوام ببینمش _تو اجازه نداری ترکم کنی. خاله اگه دوست داشت بیاد می تونه بیاد دیدنت ولی تو حق نداری بری بهنام با این که آرام صحبت می کرد اما ترانه را عصبی کرد. صدایش را بلند کرد وگفت : _خیلی زورگویی _اره درست گفتی. ترانه حرصی برخاست و به اتاقش پناه برد و باز هم اشک مهمان چشمانش شد.
  3. atena_tf

    هار
  4. atena_tf

    یاسر
  5. atena_tf

    هادی
  6. atena_tf

    مرسیییی ❤️🌹
  7. atena_tf

    بله. ☺️ فقط برای اسم نویسنده نام کاربری ام نباشه. آتنا تفنگدار رو بنویسن.. با تشکر 🌹 @Kosarbayat398
  8. پارت 39 ترانه به آسمان نگاهی انداخت.هوای چشمانش مثل اسمان ابری بود و دلیلش را نمی دانست. غمگین بود و بی حوصله.هوا خنک شده و او دیگر نمی توانست با آن تی شرت آستین کوتاه در باغ تاب بیاورد. بهنام هنوز بازنگشته بود. به اتاقش می رفت که سمیه را دید. سمیه _خوبی عزیزم؟ _نه حالم خوب نیست. باید استراحت کنم بهنام که اومد بگو خوابم. _چرا حالت بده؟ _نمیدونم حالت تهوع و دل درد دارم. _الان برات دمنوش میارم _نه مرسی. همین که قدم در آسانسور گذاشت سروکله بهنام پیدا شد. بی حال سلام داد.بهنام دقیق نگاهش کرد و جوابش را داد و متعجب از بی رغبتی او در احوال پرسی یکی ابرو هایش را بالا برد و گفت : _چی باعث شده زبونت بی حرکت باشه. به نظر سرحال نیستی. _هیچی با توقف آسانسور. ترانه احساس می کرد دلش بهم می خورد. دستش را جلوی دهانش گرفت و فوری خودش را به سرویس بهداشتی رساند.بهنام هم متعجب به دنبالش. وقتی ترانه از سرویس بیرون آمد پرسید: _چی شد؟ ترانه روی تخت به پهلو دراز کشید و زانوهایش را به شکمش نزدیک کرد و پتو را بغل گرفت. _چیزی نیست. بخوابم خوب میشم. بهنام با اکراه رفت و مهربانو را صدا زد و از او خواست به سراغ ترانه برود. مهربانو _چی شده ترانه؟ _دلم درد می کنه چیزی نیست مهربانو با گفتن «الان برات چای نبات میارم» اتاق را ترک کرد. ترانه بعد از خوردن چای و نبات، لیوان را به دست سمیه داد دوباره دراز کشید. بهنام که دلش طاقت نیاورده بود، دوباره به اتاق ترانه بازگشت. _بهتر شدی؟ _اره اما چهره رنگ پریده اش چیز دیگری می گفت. بهنام از اتاق بیرون رفت و فوری با شاهرخ تماس گرفت. سمیه _میخوایی عرق نعنا هم بیارم برات؟ ترانه _ سمیه من دل درد دارم. به جای این چای و نبات و عرق نعنا یه چیز دیگه برام بیار من هیچی ندارم. خجالت کشیدم به مهربانو بگم سمیه خندان گفت :«الهی قربونت برم. آخه خجالت نداره که. الان برات میارم» مدتی بعد ترانه آسوده خاطر دراز کشید. پلک‌هایش تازه گرم شده بود که احساس کرد بازویش ورم کرده و درحال ترکیدن است. ترسیده چشم باز کرد و شاهرخ را دید. شاهرخ لبخندی زد و گفت : _میخوام فشارت رو بگیرم. _سلام. ببخشید من متوجه نشدم کی اومدید می خواست بلند شود که شاهرخ گفت : _ راحت باش. و بعد از آنکه فشارش را اندازه گرفت گفت : _خب فشارت یکم پایینه بگو بینیم چی شده بهنام گفت حالت تهوع و دل درد داری _چیزی نیست _پای چشمات گود رفته خانم، خانما. بهنام رو هم خیلی نگران کردی _ممنون که اومدید _ وظیفه است حالا بگو مشکل چیه تا بتونم برات نسخه بنویسم. ترانه با کلی سرخ و سفید شدن گفت: _فقط یه دل درد ساده. شاهرخ بدون انکه نگاهش کند گفت: _ پس برات قرص تقویتی می نویسم. استراحت بکنی خوب میشی سپس وسایلش رابرداشت و از جا برخاست. _خداحافظ. مواظب خودت باش _باز هم ممنون شاهرخ که از اتاق بیرون آمد، بهنام دلواپس پرسید : _چی شد؟ شاهرخ چشم غره ای رفت و گفت: _مشکل معمول خانمها. همچین دست و پات رو گم کردی انگار نه انگار چند سال زن داشتی. بهنام برخاست و دستی به موهایش کشید. شاهرخ برگه ای به دستش داد و گفت : شاهرخ _بیا برو این قرص ها رو بگیر بخوره ضعف داره.منم برم که کلی کار دارم. بهنام زیر لب تشکر کرد. شاهرخ با پوز خندی گفت : _اِ تشکر هم بلدی؟ بهنام خیره نگاهش کرد. شاهرخ دستی به شانه بهنام زد و خداحافظ کنان آن جا را ترک کرد. بهنام از لای در به ترانه که خواب به نظر می رسید، نگاهی انداخت و رفت تا به سیامک بگوید قرص ها را خریداری کند. ***
  9. داستان کوتاه جادوی درون _ تخیلی آتنا تفنگدار عکس بزرگ ( حتما همین باشه دیگه ..نگید که نمیشه 😥) عکس کوچیک با تشکر
  10. atena_tf

    هدی
  11. atena_tf

    بز
  12. atena_tf

    نازگل
  13. atena_tf

    شیوا
  14. atena_tf

    من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
  15. atena_tf

    نازی
×