رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

atena_tf

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    956
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

3,036 Excellent😃😃😃😃

درباره atena_tf

  • درجه
    ❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 20 شهریور 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,779 بازدید کننده نمایه
  1. چون رمانم رو می خوندید، نظر می‌دادید، می خواستم بگم اشکال نداره داستانم رو نخونید 🙄

    -طُ-همه-دنیامی-

    🔫😐

    1. afsane._.al

      afsane._.al

      به به جلدشم چه قشنگ شده 💜💙

  2. من نظرم روی چایش حالا نمیدونم درسته یا غلط 🤔
  3. پارت 10 توماج که نگاه خیره او را دید گفت: «چیزی شده؟» _دارم فکر می‌کنم این همه جذابیت چطور تو یه آدم جمع میشه؟! توماج خندید، ژستی گرفت و گفت: «نمی‌دونم همه از من می‌پرسن!» سها با خنده قربان صدقه اش رفت. کمی بعد توماج گفت: «پارسا برنامه های منو بهم زد!» _آخ عمو معطل ما شدی؟ جایی می خواستی بری؟ _ بله.فردا تا آخر هفته میرم تبریز! سها فوری پرسید: «تبریز برای چی؟» _دلم هوای اونجا رو کرده،می خوام برم دیدن دوستام و محله قدیمیمون. به یادآوری خاطرات گذشته احتياج دارم. انگار نفس کم آوردم! می‌دونی سها بعضی چیزها دیگه تکرار نمیشه و چقدر دیر به این موضوع پی می‌بریم که باید بعضی از خاطراتمون رو دست نخورده کنار بزاریم برای وقت هایی که توان ادامه دادن نداریم، اون وقته که باید گذشته رو دوره کنی، زندگی کنی،نفس بکشی... سها مغموم گفت: «عمو تورو خدا زود برگرد! سها دلش برات تنگ میشه.» توماج گونه او را نیشگون گرفت و گفت: «توماجم دلش برای سها تنگ میشه!» سها وقتی دانست به سمت خانه نمی‌روند، فوری گفت: «عمو داری اشتباه‌ میری، هنوز مسیر ها رو بلد نیستی! تنها تو تهران گم میشی.» سپس خندید. _نخیر گم نمیشم، خونه نمیریم که! _پس کجا میریم؟ _صبر داشته باش! (سها بی طاقت گفت) _وای عمو بگو دیگه! و تا رسیدن به مقصد خواهش کرد و توماج با بی توجهی او را کنجکاو تر کرد. سرانجام نزدیک رستورانی ماشین متوقف شد. از ماشین که پیاده شدند، سها گفت: «ای عموی بدجنس بخاطر یه رستوران این همه منو اذیت کردی؟» داخل شدند. توماج به سمت پله های انتهای سالن حرکت کرد. سها از اخرین پله که بالا آمد، چشم چرخاند. به نسبت طبقه پایین خلوت بود. توجه‌اش به میزی که گوشه سالن با گلبرگ های قرمز و شمع تزئین شده بود، جلب شد. _عمو بیا بریم پایین! اینجا تولد بازی دارن میرن رو اعصابمون. توماج دستش را گرفت، او را دنبال خود به سمت آن میز برد و گفت: «قراره ما بریم رو اعصاب بقیه!» سها متحیر گفت: «نگو که این میز رو برای من حاضر کردی؟» توماج با لبخند کجی گفت : «این میز رو برای تو حاضر کردم!» سها دست جلوی دهانش گذاشت. چشمانش از هیجان برق میزد. پیش خدمت با کیک کوچکی جلو آمد، روی میز قرارش داد و رفت. سها حرفش نمی آمد . به سختی گفت: «هیچ تولدی اینقدر برام شیرین و دلچسب نبوده مرسی بهترین عموی دنیا!» _این تولد به تلافی سالهایی که روز تولدت کنارت نبودم و چون قراره برم تبریز گفتم امشب باشه بهتره. سها از پشت شمع های لرزان به چهره خندان توماج که جذاب تر از همیشه به نظر می‌رسید، زل زده بود. چشمانش را بست و شمع ها را فوت کرد. توماج همانطور که برایش دست میزد؛ تبریک گفت. جعبه ای روی میز گذاشت. سها هیجان زده جعبه را باز کرد. دستبند مرواریدی با آن پلاک چشم نوازش لب‌هایش را به لبخند باز کرد. پلاکی با طرح "طُ همه دنیامی". _عمو این بی نظیره! واقعا نمی‌دونم چطور تشکر کنم. توماج خوشحال از دیدن شادی سها لبخند بر لب، انگشتش را به کیک زد و روی گونه او کشید. سها بدون اعتراض با آن چشمان براق و عسلی رنگش به توماج نگریست وگفت : _قبل از اینکه صورتمو پاک بکنم عکس بگیریم! توماج دوربین موبایلش را روشن کرد، سها با آن لبخند عمیقش به لنز دوربین خیره شد.
  4. مریم گلی همه چیز خوب بود. فقط این جمله بعد از این که بابا چای اش رو خورد/ چایش مناسب تر نیست؟.. یا همون چای اش؟ 🤔 @MaryaM_
  5. یعنی من فدات شم خب؟؟؟ درستشون کردم 😂 یه پارت دیگه هم تا نیم ساعت دیگه میزارم 😎
  6. پارت 9 موبایل سها به صدا در آمد. توماج بود. _سلام! سها کجایی ؟ _ سلام عمو. کافه نزدیک دانشگاه، جلوی در ورودیش وایسادم! _کلاس که نداری؟ _نه چطور مگه؟ _دارم میام دنبالت،نزدیکم. فعلا خداحافظ . باران فوری پرسید: «چی گفت؟» _داره میاد دنبالم! (باران با تشر گفت) : «بیخود می‌کنی بری!» _برو بابا بگم نمیام چون با این دوتا خل و چل می‌خوام برم بیرون؟! _به جون سها نمی ذارم بری! ماشین پارسا مقابل کافه متوقف شد. شیشه را پایین داد و گفت: «بپرید بالا!» باران کلافه گفت: «سها خانم نمیاد! می خواد با عمو توماجش بره!» پارسا پیاده شد و گفت: «مسخره بازی در نیار سها بشین بریم! » سها توجهی نکرد. عینک دودی اش را به چشم زد. دیری نپایید که توماج، ماشین را جلوتر از ماشین پارسا پارک کرد. سها برای دوستانش دست تکان و دور شد. پارسا جلو رفت تا به توماج ادای احترام‌ کند. باران هم دوان دوان خودش را به آنها رساند؛ تا توماج را از نزدیک ببیند. توماج با هر سه احوال پرسی کرد. باران که محو او بود، سقلمه ای به سها زد و گفت: «نگفته بودی تا این اندازه جذابه!حرف نداره،نگاه کن تو رو خدا مثل پسرهای سی ساله تیپ زده!» سها خنده اش را جمع کرد، پهلوی باران را نیشگون گرفت و گفت: «چشم های هیزت رو درویش کن!» توماج رو به سها گفت: «خب! وروجک سوار شو بریم.» پارسا دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما سها فوری سوار شد. بعد از رفتن آنها پارسا عصبی رو به باران گفت: «نگفتم تحت هیچ شرایطی نذار بره؟» _نه اینکه خودت تونستی جلوش رو بگیری! وای همه برنامه هامون بهم خورد. پارسا زنگ بزن به توماج بگو برگرده. خب این همه تدارک دیدیم. دلم می خواد سها رو بکشم! پارسا کلافه سوار شد و از باران هم خواست سوار شود. سپس پایش را روی پدال گاز فشرد. سها موشکافانه به توماج که از ماشین پیاده شده و با تلفن صحبت می کرد؛ خیره بود. کمی بعد که به ماشین بازگشت، فوری پرسید: «عمو داشتیم؟» _چی؟ _پنهان کاری دیگه! زود تند سریع بگو کی پشت خط بود که نخواستی من بشنوم! توماج ابرو بالا انداخت و گفت: «عمرا بگم!» _عمو گفته بودم خیلی لوسی؟ (توماج خنده ای کرد و گفت) : «اره لوسم ولی نمیگم!» سها کمی به توماج خیره ماند و در آخر پرسيد: «عمو دیگه از من ناراحت نیستی؟» توماج نگاهش را به چشمان مشتاق سها داد و گفت: «چرا باید از تو ناراحت باشم عشق عمو؟!» لبهای سها به لبخند عمیقی باز شد.مدتی بعد، توماج ماشین را مقابل ورودی پارکی متوقف کرد و از سها خواست‌ همراهش بیاید. آنطور که معلوم بود، توماج قصد داشت به مقصدی از قبل تعیین شده برود. توماج که دوستان سها را در آلاچیق دید؛ رو به روی سها ایستاد و گفت:«چشم هاتو ببند و دنبالم بیا، سوال هم نپرس،زیر چشمی هم نگاه نکن!» سها با خنده گفت : «چی شد یهو؟» _گفتم سوال نپرس! سها مهیج چشمانش را بست و دستش را در دست توماج گذاشت، با احتیاط گام برداشت. توماج او را به آلاچیق، پشت میز رساند و گفت که چشم باز کند. سها چشم باز کرد و دوستانش به یکباره کف زدند، هورا کشیدند و تولدت مبارک خواندند. سها شوکه شده بود. چشمانش از هیجان برق می‌زد و لبخند پهنی روی لب داشت. باران او را در آغوش کشید و گفت: «بیشعور می‌خواستی همه برنامه هامون رو بهم بریزی!» سها قهقه ای زد و گفت: «خیلی غافلگیر شدم سه روز دیگه تولدمه!» _بیشتر بخاطر پارسا زودتر گرفتیم. سها از پارسا علت را پرسید و پارسا گفت: «زایمان پریا دیگه!قراره بریم کيش. » _وای اره خان دایی حواسم نبود! (سپس باز هم خندید. توماج به آنها که بی توجه به بقیه دوستانشان صحبت می‌کردند، گفت: _بچه ها کیک آب شدا! می‌خوایید فقط با هم صحبت کنید؟ مراسم خیلی زود شروع شد و در پایان عکسی دسته جمعی گرفتند.سها بعد از باز کردن کادوها از دوستانش تشکر کرد. با تاریک شدن هوا قصد بازگشت کردند. دخترها همین که سها را تنها گیر آوردند؛ از عموی جذابش تعریف و تمجید کردند و سها مغرورانه لبخند میزد. در ماشین که جای گرفتند؛ سها خوشحال گفت: «وای خدایا شکرت چه روز خوبی بود!» به‌سمت توماج چرخید. صدای تعریف دوستانش از توماج، در گوشش پیچید.
  7. سلام عزیزم... اینقدر دیر، پارت میذاری باید آنچه گذشت هم برام بنویسی ببینم اوضاع از چه قرار بوده 😂 مشکل خاصی نداشت. فقط خیلی بین جملات اینتر میزنی و پاراگراف بندی ات بهم میریزه این طوری. و بی دقتی هات: به سرزمین حجوم نیاورده است. / هجوم نگاه تیز و برنده الک خیره به بال هایی بود / الکس خسته نباشی گلم ❤️ @**** @M@hta
  8. یعنی اینقدر محو شده بودم فقط خوندم. ناظری از یادم رفت اصلا فکر نمیکردم سیاوش تا این اندازه .... باشه. فکر میکردم فقط ازار روحی میده ولی خب این ته نامردی بود😥 یه مسئله ای که توجه ام رو جلب کرد رفتار افسون بود. من واقعا درکش نکردم چون اگه من تو اون موقعیت قرار میگرفتم خودکشی میکردم نه اینکه صبح پاشم شاد و شنگول برم حموم و صبحانه کوفت کنم( بذا یه چند تا نفس عمیق بکشم حالم مساعد شه این سیاوش بدجور عصبیم کرد ) خب خلاصه که این یکم تو ذوقم زد حالا تو نویسنده ای و میدونی قراره چه اتفاقاتی بیوفته ولی من انتظار داشتم افسون خیلی مغموم باشه. حالا شاید تو پارت های بعد بگی. من یکم هولم😁 و اما بی دقتی های که به چشم من اومد: هرچند مقابل نگاه خاکستری اش، با شنیدن آن صدای خش دارش آنقدر نزدیک گوشم و زیر فشار آن بازوهای قدرتمندش در حال بیهوش شدن بودم، اما او که نباید می فهمید چه هیجانی به من دست داده! 👈هرچند در مقابل نگاه خاکستری اش، و از شنیدن آن صدای خش دارش نزدیک گوشم و زیر فشار آن بازوهای قدرتمندش در حال بیهوش شدن بودم، اما او که نباید می فهمید چه هیجانی به من دست داده! ملافه قرمز و صوتی که 👈 صورتی شامپویی که به موهایم زدم به حدی خشبو بود 👈 خوشبو تند تند پارت بذاری ها @NazaniN.b @M@hta
  9. بعدش میگی که چرا رفت پرورشگاه؟ من یکم بی طاقتم 😂 @MaryaM_
  10. وای مریمی اصن نمیدونم چرا اینقدر واو میارما... خيلی هم دقت میکنم ولی خب از دستم در میره 😂 مرسی گلم 💋❤️
  11. پارت 8 جلو می‌رفت که توماج گفت: «چی شد یهو؟» _می خوام خودمو غرق کنم! _آفرین خوبه! سپس دور شدنش را نظاره کرد. موبایلش به صدا در آمد قبل از آنکه ارتباط را وصل کند، گفت: «جلوتر نرو دریا طوفانیه!» سها بی توجه جلو رفت. موج بزرگی به سمتش می آمد. خودش را به دستش سپرد و بعد از آن زیر آب ماند. دلش نمی خواست بیرون بیاید. توماج مکالماتش را پایان داد و نگاهش به دریا افتاد. با ندیدن سها، دلش هوری ریخت.قلبش با ریتم تندی تپیدن گرفت. سها را صدا زد و چند قدم جلو رفت.کمی منتظر ماند و باز هم صدایش زد و حیران اطرافش را نظر انداخت. دریای مواج انگار به او دهن کجی می کرد. سها که صدای بی تاب توماج را شنید؛ سر از آب بیرون آورد. توماج با دیدنش جان تازه ای گرفت.سراسيمه خود را به او رساند، حالش را پرسید و گفت: _فکر کردم غرق شدی! سها با خنده دستی به صورتش خیسش کشید و گفت: «من آبشش دارم زیر آب هیچیم نمیشه!» توماج با دیدن چهره خندان او ابرو در هم کشید. چهره ترسناک توماج، دل سها را لرزاند. فوری گفت: «فکر کردم یادته که تا یک ربع می تونم زیر آب طاقت بیارم!» به چشمان تیره او که از همیشه براق و جذاب تر دیده می شد، خیره ماند. چیزی ته دلش خالی شد. توماج متاسف سری تکان داد و با آن چهره‌ عبوس گفت: «دیگه از این شوخی های بی مزه نکن!» سپس با گام‌ هایی محکم از آب بیرون آمد. سها هم دنبالش روانه شد.توماج تن خیس و لرزانش را روی ماسه ها انداخت. سها با احتیاط کنارش نشست، نگاهش را به او داد. به نظر نمی رسید سگرمه های توماج به این آسانی ها باز شود. _عمو از من ناراحتی؟ توماج با غیظ نگاهش کرد. سها بر خود لرزید و فوری گفت :«ببخشيد عمو! فقط این طوری نباش.» توماج نفس پرصدایی کشید و رو برگرداند. لحظه ای بعد برخاست و راه ویلا را در پیش گرفت. نگاه سها او را که لحظه به لحظه دورتر میشد بدرقه کرد. *** باران کلافه به چهره منفعل سها نگریست وگفت: «بستنیت رو بخور آب شده! به کجا زل زدی؟ هیچ معلومه چته؟» سها پوفی کرد وگفت: «من واقعا دارم عذاب می‌کشم!» _چرا؟ کجات درد میکنه؟ اگه بستنیت رو نمی خوری بده من بخورم! سها با غیظ گفت: «عمو از اون روز باهام سرسنگین شده!» باران با بی تفاوتی گفت: «این عموت هم خیلی عتیقه است بابا!» سها متذکرانه گفت: «حواست باشه ها! در مورد عمو بد بگی میزنم لهت می کنم.» باران چشم دراند و به تندی گفت: «تو هم مثل اون خل و چلی! بابا توماج رو ول کن بگو بردیا چی شد؟» سها اول چشم غره رفت و بعد گفت: «هیچی! اون شب دیر وقت برگشت خونه، فردا هم که داشتیم برمی‌گشتیم جوری رفتار کرد که انگار وجود خارجی ندارم. مثل بچه هاست! واقعا خوشحالم که انتخابم یکی مثل اون نیست.» _خب معلومه که نیست! انتخابت یکی مثل پارساست. سها چیزی نگفت. باران ادامه داد: «اونم خیلی دوستت داره!» _فکر کنم بیشتر بهم عادت کردیم! _نه به گمونم! علاقه و توجه شما از سر عادت نیست. _به نظرت چه کار کنم از دل عمو در بیارم؟ طاقت ندارم اینطوری باشه. باران نفس عمیقی کشید. عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: «یعنی اینقدر تو براش مهمی که بخاطر اون شوخی بخواد قهر کنه؟ دیونه شدی سها؟ اونم تو رو گیر آورده ها! ولش کن بابا بستنیت رو بخور بریم الان پارسا میاد.» سها برخاست و گفت:«میل ندارم، بریم.» باران حسرت گونه به بستنی آب شده نگریست و گفت: «حیف نون لااقل می ذاشتی من بخورمش!» سها پوز خند بر لب گفت: «بلند شو خجالت بکش وزنت داره میره بالا، باید به فکر رژیم باشی!» باران سرخورده برخاست و از کافه بیرون آمدند.
  12. نازنیییییییین میکشمت...پارت بذار لعنتی 😥 اولا هفت هشت تایی میذاشتی حالا داری منو دق میدی ؟😁 عالیه عزیزم حس ها و حالت ها رو خوب توصیف میکنی ولی بیشترش کن .مخصوصا سیاوش رو. و این جمله: لرزش چانه ام که از بغض بود را به وضوح در دستش حس می کرد اما بی توجه هم چنان صورتم را می فشرد 👈لرزش چانه ام را که از بغض بود به وضوح در دستش حس می کرد ،اما بی توجه هم چنان صورتم را می فشرد خسته نباشی ❤️ @NazaniN.b
  13. عزیز دلم چند وقته یکم سرم شلوغه و این هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رمانت نداره خوشگلم ماشالا تند تند هم پارت میزاری من که جا موندم 😭 @narjes
  14. خوندم عزیزم... اون قسمت صبحت مامان افسون در مورد لباس هم قبلش سه تا ستاره بزار جدا بشه از صحبت هاش با بهروز فقط نمیدونم چرا خوشگل رو خشگل مینویسی؟! 😂
×
×
  • جدید...