رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

*_*

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    56
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

306 Excellent😃😃😃😃

درباره *_*

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 20 شهریور 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,926 بازدید کننده نمایه
  1. کوجایی جیگر من؟ دلم برات تنگیده!😢

    1. *_*

      *_*

      آوین قشنگم فدای دلت بشم مهربون ❤️

      من همین دور و برم.😁

      ماچ بزرگم به لپت 😘 @avin._.ar

    2. avin._.ar

      avin._.ar

      قرفونت😊😘

      @*_*

  2. چرا دیگه نظارت روی رمانم نمی کنی؟

    دیگه ناظم رمان من نیستی؟

    رمان معمای زمان

    1. *_*

      *_*

      هستم عزیزم... فقط وقت ندارم... تو پارت بنویس من میخونمش 

      @ملیکا ملاز

    2. *_*

      *_*

      چند پارت دیگه مونده؟ 

      @ملیکا ملاز

    3. ملیکا ملاز

      ملیکا ملاز

      فکر کنم دوتا

  3. خسته نباشید... داستانتون دلنشین بود. ❤️عشقتون پایدار ❤️ @Kosarbayat398
  4. تولدت مبارک

    1. *_*
    2. hestia

      hestia

      عه ی شهریوریه دیگه.مبارکت باشه عزیزم

      @جودی ابوت

    3. *_*

      *_*

      مرسیییییی 💕 @hestia

  5. ^_^

    جودی ابوت: بابا لنگ دراز عزیزم  از تو آموختم زندگی چیزهایی نیست که جمع می کنیم،زندگی قلبهایی است که جذب می کنیم...

    شدیدا قلبمونو جذب کردی:NewPack_give_rose:

    دوست خوبم جودی تک من، مرسی که هستی و خواهی بود و همچنان بمون برام.‌

    دیر شد،شرمنده؛ اما تولدت خیلی مبارک...

    اینم یه جمله از طرف من: جودی بمون‌ اما تنها برای بابا لنگ دراز خودت..

    تولدت خیلی مبارک انشالله به هرچی که صلاحته برسی... :)❤

    #نرجس

    1. *_*

      *_*

      نرجس گلی... مرسی عزیز دلم... مرسی که  اینقدر مهربونی... بمونی برام ❤️💕

      @^_^

       

  6. zfln_oaa6_bday-2.gif

    heart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gif

    g01o_1528802019_nhurlhiele.jpg

    heart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gifheart_mini.gif

     

    آتی تولدت مبارکhi.gif

    همیشه ایام به کامت باشهd_daisy.gif

    1. *_*

      *_*

      وروجک من، مرسیییی عزیز دلم. ماچم به لپت ❤️😍

      @ناتاشا

  7. تولدت مبارک اتنای عزیز برات بهترینارو ارزو میکنم ایشالا 120 ساله بشی

    1. *_*

      *_*

      کوثر مهربونم مرسی عزیزم ❤️ میبوسمت 💕

      @Kosarbayat398

  8. تــــــــولدت مبارکـــــــــــــ

    یوهو بالاخره تولد یه نفر رو اولین کس تبریک گفتم.

    حالا همه دس دس

    حالا چپ حالا راست.

    اهم اهم ببخشید جو گیر شدم. ایشالا ۱۲۰ ساله شی عزیزممممم و به تمامی ارزوهات برسی.

    موفق و سربلند باشی گلم❤❤🌺🌺

    1. *_*

      *_*

      مرسی مهربونم.. ممنون بابت دعای قشنگت :x @mobina..a

  9. پارت 63 *** ترانه‌ مقابل آیینه ایستاده بود و گوشواره هایش را به گوش آويزان می کرد. هفته پیش بیتا شخصا از ترانه دعوت کرده بود تا در جشن تولدش حضور داشته باشد و ترانه علارغم موافقت بهنام دعوت او را قبول کرده بود. پیرهن ماکسی و دوبنده گلبهی رنگی که بهنام برایش سفارش داده بود،به تن داشت. موهایش را سمیه به سادگی بالای سرش جمع کرده بود و چهره اش با ارایش ملایم زیبا تر به نظر می رسید. خواب حیاط آشنایی با حوض و گلدانهای رنگارنگ دیده و باز هم چهره فرهاد در نظرش نقش بسته بود. فکرش حسابی مغشوش بود و متوجه ورود بهنام به اتاق نشد. گرمی دستی که دور کمرش حلقه شد، او را به خود آورد. سر بالا گرفت و بهنام را از آینه دید،که نگاهش می کند. بهنام _مطمعنی می خوایی بیایی؟ ترانه تنها به علامت مثبت سر تکان داد. بهنام او را به سمت خود چرخاند و خریدارانه نگاهش کرد. لبخندی زد و گفت:«به مهربانو بگم برات اسفند دود کنه.» ترانه لبخند زورکی زد.بهنام پالتو شیری و خز داره ترانه را روی شانه اش انداخت و پیشانی اش را بوسید. ترانه بدون عکس العملی، در سکوت دنبالش روانه شد. هنگامی که به خانه مظاهری رسیدند؛ اکثر مهمانمان آمده بودند. بیتا به استقبالشان آمد و به ترانه خوش آمد گفت. ترانه تشکر کرد و تولدش را تبریک گفت. بیتا با حالت خاصی رو به بهنام گفت : _ بهنام خان! یکدفعه تشریف نمی آوردین مهمونی تموم شد! بهنام به خشکی گفت: «تولدت مبارک بیتا!» بیتا پوزخندی زد و با حرص گفت : «فقط همین؟قبلا احساساتی تر بودی!» بهنام در سکوت سبد گل را به دستش داد. ترانه به پیرهن کوتاه فیلی رنگ او نظر انداخت. تاج گلی روی موهای پریشانش جا خوش کرده و آرایش غلیظش به جای آنکه زیبایش کند، مضحکش ساخته بود. به بالای مجلس هدایت شدند. چهره مضطرب ترانه دنبال بیتا می چرخید و بهنام را زیر نظر داشت.از آن همه حساسیتی که داشت به تنگ آمده بود. بهنام با درخواست بیتا برای دیدن دوستانش ترانه را تنها گذاشت. ترانه کیا را دید که با مردی با موهای جوگندمی سخن می گفت. به سمتشان رفت و سلام داد. کیا با خوشرویی جوابش را داد و حالش را پرسید. ترانه _ مزاحم که نیستم؟ _نه ابدا! ایشون آقای مافی از دوستان من و البته کارگردان بسیار نمونه هستن. ترانه لبخندی روی لب راند و رو به مافی گفت : «از آشنایتون خوشحالم اقای مافی!» مافی نگاه عمیقی به او انداخت و لبخند زنان گفت: «به همچنین.» کیا _ترانه جان، بهنام کجاست؟ _اگه پیداش کردین به منم بگید! (سپس عصبی خندید) _وقتی بهم می‌رسن، دیگه نمی تونی جداشون کنی! هی می گیم زودتر برید سراغ زندگیتون گوش نمی کنن که. ترانه عصبی گوشه لبش را جوید. تقریبا تمامی مهمانان آمده بودند. مراسم شروع شد.کیک دو طبقه ای روی میز قرار گرفت. همگی شعر تولد، تولد خواندند. بیتا شمع ها را فوت کرد و با بهنام روی کیک برش زدند.همگی منتظر دیدن هدیه بهنام بودند. در آخر هدیه بهنام رونمایی شد. بیتا از جعبه پر از گلی گردنبد زیبا و خیره کننده ای را که روی گل ها بود، برداشت. همه کف زدند و هورا کشیدند. بیتا با خنده بهنام را بوسید. ترانه غمزده گوشه سالن به دلبری های بیتا می نگریست و وقتی آندو برای رقص حاضر شدند، دیگر نتوانست تحمل کند. به حیاط رفت تا هوایی عوض کند.در آلاچیق روی صندلی کز کرد. مدتی نگذشته بود که سرو کله اقای مافی پیدا شد. _باید ببخشی که خلوتت رو بهم زدم! ترانه با لبخند تصنعی گفت : «اختیار دارید، بفرمایید.» مافی همانطور که می نشست، گفت : «خانم جوانی مثل شما چرا اینقدر گوشه گیر و ساکته؟ چرا از جمع فاصله می گیری؟» ترانه تنها به لبخندی اکتفا نمود. _چشمهای شرورت آدم رو فریب میده ولی شخصیت خیلی آرومی داری. شما چند سالته؟ _۱۸! _ چه عالی! چهره شما دقیقا برای فیلمی که قراره بسازم ساخته شده. واقعا بی‌نظیر ِ. چشمهای شروری که در عین حال غمگینه. غصه داره و برق عجیبی داره و من دنبال همچنین چیزی بودم. ترانه متعجب گفت : «یعنی شما از من می خوایی تو فیلمتون بازی کنم؟» _بله دقیقا. ترانه خنده ای کرد و گفت : «منکه از بازیگری چیزی سر در نمیارم!» _نگران نباش خودم کمکت می کنم، فقط بگو موافق هستی یا نه؟ ترانه غافلگیر شده بود. با مکثی گفت : «راستش نمی دونم!» مافی کارتش را روی میز گذاشت و گفت : «این شماره منه، فکر کن و نظرت رو بگو.من به وضوح آینده درخشانی رو برات می بینم. مطمئنم از پسش بر میای.» _شما منو بدجور وسوسه کردین. راستش من تا به حال به بازیگری فکر نکرده بودم. نمی دونم شاید هم فکر کردم. مافی لبخندی زد و گفت : «بلند شو بریم مهمونی تمام شد و هنوز اینجاییم.» همانطور که به سالن برمی گشتن، مافی در مورد فیلمنامه توضیحاتی به او گفت. کیا با دیدنشان گفت:« کجایید شما؟ حتما درخواست ترانه رو برای بازی تو فیلم رد کردی؟ » مافی با خنده گفت : «اتفاقا برعکس، ترانه سرشار از استعداد. امیدوارم ایشون درخواستم رو رد نکنه!» _به به چه عالی. راستی ترانه جان بهنام سراغت رو می گرفت.» ترانه چشم چرخاند و با دیدن بهنام که گوشه ای ایستاده و نوشیدنی می نوشید از آندو عذرخواهی کرد و به سمتش رفت. بهنام با غرولند گفت : «کجا بودی؟» _حیاط. حوصله ام سر رفته بود، سروصدا اذییتم می کرد. بیتا کجا رفت که یاد من افتادی؟ اون موقع که تو بغل هم می رقصیدید یادم نیوفتادی نه؟ بهنام کلافه گفت: «بهت گفته بودم اگه قراره بیایی و اعصاب خودت و منو خرد کنی نیا ولی حالا که اینجایی هیچی نگو.» ترانه دلخور گفت : «خوش و بشت با بقیه است بد خلقی و اعصاب خردیت برای من؟» بهنام دلجویانه گفت: «چرا خودت رو اذییتت می کنی؟ الان که وقت این حرفها نیست! یکم خوش بگذرون. چرا چیزی نخوردی؟» ترانه چشمش به مافی افتاد و به یکباره گفت : «بهنام من یه تصمیمی گرفتم، حالا که اقای مافی اینجاست؛ می خوام جوابش رو بدم. می خوام به پیشنهادش برای بازی تو فیلمش جواب مثبت بدم.» بهنام ابرو در هم کشید و قاطع گفت:«خیلی بیخود می کنی!» ترانه که تو ذوقش خورده بود، سرخورده گفت : « اخه گفت بخاطر چهره ام خیلی می تونم موفق باشم.» ترانه رگه های خشم را در چشمان بهنام دید. اما با این حال ادامه داد : «باید تجربه جالبی باشه.» _این مافی آدم درست و حسابی نیست! یه چرتی گفته و تو فکر کردی واقعا خبریه! این جونور رو فقط من می شناسم. سپس شمرده،شمرده ادامه داد : «دیگه در موردش صحبت نکن. مفهوم شد؟» ترانه می خواست حرفی بزند که سرو کله بیتا پیدا شد و معترض گفت : _از دست تو چه کار کنم بهنام؟ تا ازت غافل می شم؛ می شینی ور دل دختر خاله جونت! بیا بریم عکس بندازیم. سپس دست دور بازوی بهنام حلقه کرد و او را دنبال خود برد. نگاه خیره ترانه دنبالشان بود. دستهای حلقه شده بیتا دور بازوی بهنام را همچون طناب قطوری دور گلویش حس می کرد و هر چقدر بیتا به بهنام نزدیک می شد، ترانه بیشتر در خود مچاله می شد. حس حسادت بیشتر از هر زمانی بر او چیره شده بود. دلش می خواست مهمانی را بهم می زد. از همه چیز و همه کس بیزار بود.از حس گرمی دستی روی دستش تکانی خورد و کیا را کنار خود دید. _امشب اصلا اینجا نیستی! حالت خوبه ؟ ترانه غمزده گفت : «نه اصلا خوب نیستم!» کیا انتظار نداشت چنین جمله ای بشنود. دلواپس پرسید: «چیزی شده؟» _اگه ازت بخوام منو ببری خونه، میبری؟ کیا با مکثی گفت : « خب چی شده؟» _سوال نپرسین لطفا! فقط بگین منو می برین یا نه؟ _آره اگه با این کار کمکی برای بهتر شدن حالت میکنم، می برمت خونه. ترانه تشکر کرد و بدون اطلاع به بهنام مهمانی را ترک کرد.کیا در طول مسیر هبچ حرفی نزد و همچون راننده ای او را به مقصد رساند.ترانه تشکر کرد و به اتاقش پناه برد. نمی دانست چقدر از برگشتنش می گذشت. کلافه طول و عرض اتاق را می پیمود و به خود ناسزا می گفت که چرا مهمانی را ترک کرده. از فکر آنکه بهنام شب باز نگردد، همچون مار زخم خورده به خود می پیچید. گل سرش را با حرص کشید و گوشه ای پرت کرد، هرچه روی میز آرایشی بود روی زمین ریخت. نفس زنان ناله ای داد و بغضش را رها کرد. چقدر دلش به حال خود می سوخت. به نظرش هیچ کس مثل او سیاه بخت نبود.دلش می خواست تا صدا در گلو دارد فریاد بزند. خود را محروم نکرد و جیغ ها کشید. بهنام که متوجه غیبت کیا و ترانه شده بود، فوری شماره کیا را گرفت و وقتی دانست ترانه را به خانه رسانده، با وجود غر برهای بیتا مهمانی را ترک کرد و سعی داشت به خود مسلط شود. خودش را به اتاق ترانه رساند. از صدای جیغهایش، وحشت‌زده در را باز کرد. از ورود ناگهانی بهنام، ترانه که وسط اتاق نشسته بود ساکت شد. در یک لحظه انگار تمام دنیا را به او داده باشند، ته دلش گرم شد. بهنام که خیالش راحت شده بود، در اتاق را پشت سرش کوفت و قلب ترانه را لرزاند. آرام از جا برخاست و مستاصل نگاهش کرد. صدای بلند بهنام رعشه به جانش انداخت. _کی بهت گفت برگردی؟ ترانه با پشت دست اشکهایش را کنار زد و گفت: «برو با بیتا خوش بگذرون به من چه کاری داری؟ دیگه خستم کردی! هر جا دلت می خواد برو اصلا بمون پیش بیتا! » بهنام مقابلش قد علم کرد. ابروهایش به شدت گره خورده بود. ترانه قبل از هر حرکتی از جانب او صورتش را به سمت او گرفت و گفت : _می خوایی بزنی؟ بزن... هر چقدر می خوایی بزن. اصلا بکشم و راحتم کن! من این زندگی رو نمی خوام. چشمانش را بست و منتظر ماند. لحظات برایش به کندی سپری میشد و منتظر عکس العمل بهنام بود. بهنام او را در اغوش کشید. ترانه که حسابی غافلگیر شده بود، بغضش را رها کرد. _چرا آزارم میدی؟ بهنام ارام گفت: «قصد آزارت رو ندارم، تو حساسی و هم خودت رو آزار میدی هم منو، ترانه دوستت دارم، باور کن دوستت دارم !» ترانه بغض آلود گفت: «خسته شدم بهنام.» بهنام همانطور که موهایش را نوازش می کرد، گفت: _همه چیز درست میشه، قول میدم! فقط آروم باش. ترانه‌ای او جدا شد و نگاهش کرد. بهنام چشمان اشکی اش را بوسید و باز هم او را به خود فشرد.
  10. پارت 62 در اتاق مطالعه کتاب می خواند که سمیه خبر داد بیتا آمده. ترانه با خود گفت : _ایش چی می خواد از اینجا؟ صبر کن یکم حالت خوب بشه بعد راه بیفت تو کوچه و خیابون! نمی خواست او را ببیند اما از طرفی نمی خواست با بهنام تنها باشد. آنقدر معطل کرد که وقتی از اتاق خارج شد، آن‌ دو به تازگی رفته بودند.چقدر از بهنام حرصی شد وقتی بدون اطلاع به او با بیتا رفته بود. به اتاق بازگشت و از شدت خشم هر چه کتاب در قفسه ها بود پایین ریخت.از لا به لای کتابها پاکتی بیرون افتاد و تعدادی عکس روی زمین پخش شد.نفسش با دیدنشان بند رفت. با ناباوری به بهنام که در کت و شلوار دامادی در کنار دختری با لباس عروس سرخوشانه لبخند می زد،نگریست.قلبش فشرده شد. گلوله های درشت اشک از چشمان گشاد شده اش روی عکس می ریخت. در اتاق باز شد، نگاه وحشت‌زده مهربانو دور اتاق چرخيد و روی چهره ملتهب ترانه ثابت ماند. دلواپس پرسید : _چی شده ترانه؟ نگاه خیره ترانه‌ را که روی عکس ها دید رنگ پریده جلو رفت. ترانه بدون معطلی او را پس زد و دوان، دوان به اتاقش رفت و در را پشت سرش قفل کرد. آنقدر شوکه شده بود که اشک‌هایش بند رفته و فقط به نقطه ای خیره بود. شب هنگام که بهنام آمد، مهربانو با عکس ها به سراغش رفت. بهنام پرسید: _ترانه کجاست؟ بهش گفتی من اومدم؟ مهربانو با تردید گفت : _ترانه اینا رو پیدا کرد. عکس ها را به دست بهنام داد. بهنام که روی مبل لمیده بود، صاف نشست و متحیر گفت : «از کجا؟» _تو کتابخانه بالای قفسه بود. نمی دونم چه طور پیداش کرده. از وقتی که رفتید، خودش رو تو اتاقش زندانی کرده. بهنام کلافه گفت : « از دست تو مهربانو. آخه اینا رو چرا جلوی دست گذاشتی؟» سپس خودش را به اتاق ترانه رساند.پشت در ایستاد و چند باری در زد. _باز کن درو. ترانه! درو باز کن. صدامو می شنوی؟ صدای عصبی ترانه به گوشش رسید : «دیگه نمی خوام بشنوم! پس برو.» _باز کن درو! چی شده؟ _هیچی فقط هرچی بین ما بوده تموم شد. _صبر کن توضیح بدم برات. ترانه با صدای لرزانی گفت: «چه توضیحی؟ اینکه یه زن دیگه هم داری؟ این یکی رو کجا قایم کردی؟» _اول صبر کن توضیح بدم؛ بعد اگه راضی نشدی من میرم تو هم درو قفل کن! تو که چیزی یادت نیست چرا زود عصبی میشی؟ کلید در قفل چرخید و در به شدت باز شد. ترانه همچون ببر زخمی نگاهش کرد. چشمانش متورم و قرمز بود. با حرص گفت : «بگو؟» _بهنام با مکثی گفت : «من قبلا ازدواج کردم. تو اینو می دونستی، من چیزی رو. پنهان نکردم . الان چهار،پنج سالی میشه که جدا شدیم. به نظرم گفتنش لزومی نداشت به همین خاطر نگفتم. الان هم اصلا از این خانم خبر ندارم!» _چرا جدا شدین؟ _چون، چون دیگه دوستش نداشتم، چون اون دوستم نداشت. _چرا دوستش نداشتی؟ بهنام درد آلود و ملتمس گفت: «بسه ترانه تمومش کن!» ترانه به تندی گفت : «برو بیرون! برو تنهام بزار. اول بیتا حالا هم این! » بهنام با دیدن اشکهایش بدون حرفی عقب رفت و ترانه در را محکم بست. بهنام ثانیه ای به در بسته خیره ماند و در آخر آه سردی کشید و به اتاقش رفت. نام بیتا در سرش دوران می کرد. بعد از تجربه عشق تلخش و در امتداد فراموشی دورانی که گذرانده، بیتا را برگزیده بود و باید پای انتخاب کورکورانه اش می نشست. چرا که روی شکستن قولی که به مظاهری داده بود، نداشت. اما با دیدن ترانه و لرزیدن قلبش، تصمیم به زندگی با کسی که دوست داشت،حق خود می دانست. برایش مهم نبود اگر بیتا نتواند کنار بیاید. ترانه را دوست می داشت و همین برایش کافی بود. زیر لب گفت: _اره دوستش دارم، اونم دوستم داره. منم همین رو می خوام. می خوام خودمو دوست داشته باشه نه پولهامو. سپس خنده ای کرد و ادامه داد : «اره فقط خودمو دوست داره!» گذشته در نظرش تداعی شد. به یکباره اختیار از کف داد و مشتی روی میز کوبید و به شخصی که در نظرش جان گرفته بود غرید : _ اما توی لعنتی فقط پولهام رو می خواستی. عصبی سیگاری آتش زد و غرق شد در گذشته نه چندان دورش.
  11. ^_^

    💛

    1. *_*

      *_*

      ای خدا چه تله پاتی داریم ما 😍. داشتم فکر میکردم چند وقتی میشه از نرجس گلی خبر ندارم 😘 @rajabi

    2. *_*

      *_*

      ولی چرا آبی شدی 😐

    3. ^_^

      ^_^

      😍ای جونم که..

      خواستم ست شیم دیگه😂😁

      @جودی ابوت

  12. هر وقت آن شدی خصوصی یه پیام بده. کار دارم باهات

  13. اعظم جان فعلا تا پارت 15 خوندم.. قلمت خوبه عزیزم تبریک میگم فقط یکم دیگه برای توصیفات جای کار داری. اما ظاهر و حالات رو خوب گفته بودی. یه نکته ای که می خوام بگم چرخش روای داستان بود... خیلی زود راوی عوض می شد. آریا/ سوزان/الیکا و دانای کل.... از نظر من میتونستی داستان رو از ابتدا با دانای کل شروع کنی. چون بعضی جاها خیلی گنگ شده بود. پارت 4 الینا که گویی قصد داشت تقصیر را گردن کسی بی اندازد تا نگاه اتهام از او برداشته شود،با صدای عصبانی ای / تقصیر را گردن کسی بیاندازد ( بیاندازد فکر کنم درست تر باشه ولی خیلی مطمئن نیستم.) .... با صدای عصبانی ای هم اشتباه. بنویس عصبانی تو این پارت دیالوگ های سوزان معیار میشه .اینا رو هم باید ویرایش کنی پ7 فاعل تو اکثر جمله ها مخشص نیست. یک دور بخون و مثلا اگه الیکا از اتاق میره بیرون اشاره کن که الیکا میره پ9 وسایل آشپزخانه کم به هم ریخته بود. / وسایل آشپزخانه هم ، بهم ریخته بود پ10 اشک درون چشمان شان نشست / چشمانشان پ11 گنگ بود یکم. مخصوصا رفتار الناز بیشتر پارتها نوشی شصت دست / شست درسته پ15 او فارق از اتفاقات اطرافش / فارغ فعلا همین گلم ..بقیه اش هم میخونم و نقدش رو میفرستم. خسته نباشی ❤️ @A.Z.M
  14. چرا همچین شدی آتی؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. *_*

      *_*

      نه گلم وقتی نمی خواهی ادامه بدی خلع مقامت میکنن. میشی کاربر تازه وارد و از نو  شروع میکنی @ناتاشا

    3. ناتاشا

      ناتاشا

      قانون جدیدشونه لابد

      ما تو رو همه جوره قبول داریم

      @جودی ابوت

    4. *_*
×
×
  • جدید...