رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جودی ابوت

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    112
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد جودی ابوت در 2 آذر

جودی ابوت یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

872 Excellent😃😃😃😃

درباره جودی ابوت

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 20 شهریور 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,562 بازدید کننده نمایه
  1. چطوری جودی ناب^__^

    دلم واست تنگ‌شده.

    ^_*

     

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      عشقی نرجس گلی❤️... اینو بدون که دل من بیشتر تنگیده 😭

      چ خبرا؟ خوبی؟ 

      @^_^

  2. معجزه ای وجود دارد که دوستی نامیده می شود و در میان دل اقامت دارد

    شما نمی دانید که چگونه بوجود می آید و چگونه آغاز می شود

    اما شادمانی که برایتان به ارمغان می آورد همیشه موهبتی خاص می بخشد

    و شما متوجه می شوید که دوستی ارزشمندترین نعمت خداوند است !❤

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      عشقی، عشششقققق

      ماچم به لپت خوشگلم ❤️😍

      @N.a25

  3. ☆☆☆☆☆☆☆

    «دوستت دارم» را
    من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام
    این گل سرخ من است

    دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
    که بری خانه دشمن
    که فشانی بر دوست
    راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست

    در دل مردم عالم به خدا
    نور خواهد پاشید
    روح خواهد بخشید

    تو هم ای خوب من!
    این نکته به تکرار بگو
    این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
    نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

    «دوستم داری» را از من بسیار بپرس
    «دوستت دارم» را با من بسیار بگو

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      دورت بگردم من 😍❤️

      @Hum Hum

  4. احوال همزاد؟ 

    بترکی با این آیدی که داری نتونستم تو صفحه نقد داستانت تگت کنم 😂

    1. مریم خسروي

      مریم خسروي

      سلام جیگرررر خوب تو چطورییی؟

      نگو نگو از دیروز همه دارن نفرینم میکنن😂😂 

      @جودی ابوت

    2. جودی ابوت

      جودی ابوت

      من خوبم..  خدا رو شکر ک خوبی. 

      من نمیدونم چه فعل و انفعالاتی در وجودت شکل میگیره هی این آیدی رو عوض می کنی 😂😑😐

  5. چرا اینقدر کوتااااااه می نویسی 😭 بیشتر پااااارت بذار.... 😎 خسته نباشی... جذاب شده ها 😍
  6. فدای نگاهت بشم... چشم ویرایش می کنم ❤️
  7. سیما برای آخر هفته به مناسبت پیدا شدن نیکا جشنی ترتیب داده بود.روز قبل از مهمانی عطا از نیکا خواست حاضر شود تا او را برای خرید لباس به مرکز خرید ببرد. نیکا با تماسی از عطا که می‌گفت خانه را ترک کند، از خانه بیرون زد. اما او را ندید. نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آسمان آبی داد. چندی بعد ماشینی مقابل پایش ترمز گرفت و بوق کوتاهی زد. شیشه ها دودی بودند و نیکا درست نتوانست عطا را ببیند.جلو رفت و بی معطلی سوار شد. سلامی داد. _فکر نمی‌کردم خدا به این زودی آرزوم رو برآورده کنه! نیکا با شنیدن صدای بهنام هین بلندی کشید و به سمتش برگشت. بدنش به یکباره یخ کرد. بهنام با چهره خسته و نگاه رنجوری گفت: _فکر نمی‌کردم اینقدر بی معرفت باشی که بی خداحافظی بری! نیکا دست دراز کرد تا در را باز کند. اما قفل بود.نفس زنان گفت: «درو باز کن!» _داشتم از دوریت دق می‌کردم . یکدفعه با خودم گفتم چرا نشستی؟ بلند شو برو دیدنش! پیدا کردنش که برات کاری نداره چرا ماتم گرفتی؟ نیکا به سختی گفت:«حقت بود ازت شکایت می‌کردم تا دیگه برام مزاحمت ایجاد نکنی!» _مزاحمت چیه؟ حق دارم بیام دیدن زنم. نیکا برافروخته سیلی به صورتش زد و با انزجار گفت : _خیلی پستی! چطور تونستی وقتی نامزد داشتم اینقدر راحت دروغ بگی و خامم کنی!؟ بهنام چشمانش را باریک کرد و پرسید : _چی؟نامزد داشتی!؟ _یعنی تو نمی‌دونی؟ این درو باز کن دیگه هیچی بین ما نیست! دیگه مزاحمم نشو! _چه بخواهی چه نخواهی زنمی! _هرچی بین ماست باطله! تو دروغ گفتی... از نظر من، ما هیچ نسبتی نداریم. مایه ننگ منه زن همچنین آدمی باشم! بهنام آمرانه گفت : _ترانه اینطوری حرف نزن! _به من نگو ترانه!من ترانه نیستم. درو باز کن. بهنام برای آنکه او را آرام کند گفت : _خیل خب اصلا هرچی تو بگی قبوله فقط آروم باش! ماشینی جلوی ماشین بهنام. متوقف شد و ثانیه ای بعد عطا پیاده شد. نیکا وحشتزده گفت. وای عطا! حالا چه کار کنم؟لعنتی همه چیزو خراب کردی. بهنام فوری دنده عقب گرفت.نیکا مضطرب گفت:«منو کجا میبری؟» _ کمی که دور شدیم پیاده شو. حالا این کی بود؟ _نامزدم. بهنام ماشین را متوقف کرد و با تحکم گفت: _با وجود من حق همچنین کاری رو نداری. فهمیدی؟ نیکا ابرو در هم کشید و غرید : _چطور تو با وجود اون حق همچنین کاری رو داشتی؟! _به کی قسم بخورم که نمی‌دونستم؟ نیکا بی معطلی در را باز کرد. بهنام فوری دستش را گرفت و تهدید گونه گفت : _یادت باشه ترانه تو هنوز زن منی. خیالم از تو راحته چون می‌دونم تو قلبت چی می‌گذره! نیکا پوزخند صدا داری زد و گفت : _خیلی مطمئن حرف میزنی! اون ترانه دیگه مرد... سپس دستش را کشید و پیاده شد.بهنام برافروخته گفت: «هر جا بری دنبالت هستم. ترانه یادت نره که یکی اینجا هست که تو رو به اندازه همه آدمها دوست داره!» نیکا بغضش را قورت داد و به سمت خانه روانه شد.عطا کلافه می‌خواست سوار ماشین شود که او را دید. فوری گفت : _ کجایی دختر؟شوکت گفت خیلی وقته اومدی بیرون! نیکا با جان کندن سعی داشت عادی باشد. _اومدم سر کوچه دیگه... منو ندیدی؟ _ گفتم که جلوی در منتظرم باش. تو چرا اینقدر رنگت پریده؟ ترانه هول کرده موهایش را زیر شال داد و گفت : _چیزی نیست! عطا که در را برایش باز کرد، سوار ماشین شد.گلویش از فرط خشکی بهم چسبیده بود و بدنش لرزش بدی داشت. عطا ماشین را دور زد و کنارش قرار گرفت. شاخه گلی از روی داشبورد برداشت و به دست او داد. نیکا زیر لب تشکر کرد و در دل گفت : _ای کاش زودتر اومده بودی تا بهنام رو نبینم! عطا صحبت می‌کرد اما او حواسش جای دیگری بود. یاد سیلی که به بهنام زده و او فقط با چهره غمگینش نگاهش می‌کرد حالش را دگرگون کرد . بهنام در نظرش همیشه مقتدر بود اما حالا هیچ شباهتی به بهنام تصوراتش نداشت. آهی کشید و سر چرخاند. ماشین بهنام را که به موازات ماشیشنشان دید؛ بدنش منقبض شد. فوری رویش را برگرداند.عطا می‌پرسید : _حواست کجاست نیکا جان؟ نیکا دستپاچه گفت : _ حواسم... همین جاست! زیر چشمی ماشین بهنام را دید زد. سعی کرد به او فکر نکند. اما محال بود! بهنام سایه، به سایه دنبالشان بود.حتی در مرکز خرید. نیکا احساس خفگی می‌کرد .چهره مضطربش توجه عطا را جلب کرد. _نیکا جان بهم بگو چته؟ چی اذییت میکنه؟ میخوای برگردیم خونه؟ _چیزی نیست، خوبم! _خب پس بشین اینجا برم برات آبی، ابمیوه ای بگیرم بیارم. رنگت حسابی پریده. نیکا دلش نمی‌خواست تنها باشد. اما زبانش برای تکلم یاری اش نکرد. عطا او را روی صندلی نشاند و رفت. بهنام قدم زنان جلو آمد. با فاصله کنار نیکا نشست. همانطور که اطراف را نظر می انداخت، گفت : _کجا رفت؟ نیکا زیر لب غرید: «دست از سرم بردار!» _منکه کاری با تو ندارم. فقط می‌خوام بدونم زنم کجاها میره! _اینقدر با گفتن این کلمه آزارم نده! برو بذار زندگیم رو بکنم. بازم می خوایی گند بزنی به زندگیم؟ بهنام به سمتش چرخید و آزرده خاطر گفت : _دستت رو که گرفت انگار یه طناب دور گردنم انداختند. حس خفگی بهم دست داد! ترانه من دوستت دارم. نمی‌تونم ببینم یکی دیگه کنارت باشه! _اولا من ترانه نیستم. دوما اون هر کسی نیست نامزدم بوده و هست. _اره بوده ولی فعلا منم که... نیکا بی توجه به ادامه صحبت های او برخاست و دور شد. بهنام هم کلافه به دنبالش. نیکا گفت: _دنبالم نیا! بزنه به سرم به عطا میگما. بهنام بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت : _بگو! منو از چی می ترسونی؟ فکر نکن برگردوندن تو برام کار سختیه. فقط نمی خوام اذییت بشی. می‌خوام خودت همونطور که رفتی، برگردی! نیکا همانطور که به مسیر مقابلش می نگریست، گفت : _ اره به همین خیال باش. انقدر ازت متنفرم که اگه می دونستی یک لحظه هم معطل نمی کردی و می رفتی! _ نه! بهتره بگی از من دلخوری تا متنفر. _ سعی نکن وانمود کنی اتفاقی نیوفتاده... اینقدر با بی تفاوتی حالم رو بهم نزن. با دیدن عطا که از نزدیک می شد؛ فوری از بهنام فاصله‌ گرفت. عطا با دو لیوان ابمیوه مقابلش ایستاد . نیکا لبخند زورکی زد.عطا پرسید:«چرا اومدی؟ همون جا منتظر می موندی!» نیکا بی طاقت گفت : _میشه زودتر خرید کنیم و برگردیم؟حس خوبی ندارم. هوای اینجا خفه است! _چشم هرچی تو بگی! نیکا پشت ویترین مغازه ای ایستاد و همانطور که به قسمتی اشاره می داد، گفت : _این پیرهن صورتی رو ببین... فکر کنم خوبه. عطا ابرو هایش را بالا داد و گفت : _چه خبره؟ خیلی کوتاهه! عروسی که قرار نیست بری یه دور همیه. _خب می‌دونم دورهمیه... این خوبه دیگه! پس چی بپوشم؟ _ عشقم همه چیز یادت رفته ها! پوشش تو اینطوری نبود. _پس چطوری بود؟ عطا هنوز پاسخی نداده بود که نیکا بر افروخته گفت : _بذار یک چیزی رو بگم... لطفا سعی نکن از موقعیتم سو استفاده کنی و چون چیزی یادم نیست؛ عقایدت رو بهم تحمیل کنی! سعی نکن منو عوض کنی. چون از این کار بیزارم. عطا که از پرخاش او جا خورده بود، با ابروهای بالا رفته گفت : _چرا فکر میکنی قراره اینکارو بکنم؟ ابداً چنین قصدی ندارم! اخه پیرهن به این کوتاهی تو جمع خانوادگی یکم درست نیست. حالا هرطور خودت دوست داری اصلا من دیگه نظر نمیدم! نیکا خیره نگاهش کرد. آنقدر در آن مدت از بهنام دروغ شنیده که فکر نمی‌کرد به این زودی بتواند به کسی اعتماد کند. بی اراده بغض کرد و گفت:«میشه برگردیم ؟من چیزی لازم ندارم.» عطا دست پشت کمرش گذاشت و گفت : _قربون اون چشمهای قشنگت برم از چی ناراحتی زندگیم؟ _هیچی... فقط برگردیم! عطا موافقت کرد و خیلی زود مرکز خرید را ترک کردند.حضور بهنام، نیکا را کلافه کرده بود. می‌ترسید اخر عطا از تعقیبش بو ببرد. عطا هم که متوجه بی حوصلگی نیکا بود. بعد از رساندش به خانه خودشان رفت. @مریم خسروي @hanila
  8. پارت بعدی پیلیز 😤😤

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      بذار یکم سرم خلوت بشه جبران می کنم ...

      وای مریم داستان تو هم نخوندم😫

      خدایا منو بکش😪😑

  9. بله عزیزم تاییده. من آتنا تفنگدار نویسنده داستان طُ همه دنیامی داستانم را در نودهشتیا منتشر کردم و هرگز درخواست حذف آن را نخواهم داد
  10. مریم گلی پارت 9 پیشانی ام را به ی سرد میز می کشم و به صدای آرام گرفته ی طیبه گوش (پیشونیش رو کجا کشیده؟ لبه میز؟) بین آرام و گرفته فکر کنم واو بذاری بهتر باشه نه؟ و در آخر اینکه بترکی با این پارتت... آخه چرا زن رهی شد 😐 اه 😕 @مریم خسروی
  11. اخه چرا اینقدر جذاب می نویسی؟ 😊

    1. مریم خسروي

      مریم خسروي

      از همزادم یاد گرفتم میخوای تورو هم بهش معرفی کنم؟ @جودی ابوت

    2. جودی ابوت

      جودی ابوت

      ای زبون بازxD

  12. عطا به سختی با صدای لرزانی گفت : _باورم نمیشه که اینجا جلوم ایستادی. چند دقیقه است پشت درم ولی نتونستم بیام تو... نیکا که از دیدن او بدنش به رعشه افتاده بود، گفت : _قبلش من باید چیزی به شما بگم... عطا مجالش نداد و گفت : «هیچی نمی‌خواد بگی...همه چیز رو می‌دونم . فقط بذار نگاهت کنم.» سپس دقیق براندازش کرد و پرسید : «مطمئن باشم که سالمی؟» نیکا سر تکان داد. عطا در میان اشکها لبخندی زد و بی معطلی نیکا را در آغوش کشید. نیکا لبش را گزید. معذب بود و دلش می‌خواست بگریزد. بی اراده خود را عقب کشید. عطا نگاهش کرد. با دیدن اوضاع آشفته اش و ابروهای در هم گره خورده اش، با لحن گوش نوازی گفت : _می‌دونم من رو به یاد نداری ولی منکه تو رو یادمه! نمی‌تونم فقط نگاهت کنم. تو نمی‌دونی من چی کشیدم... نیکا بی طاقت پرسید : _من و شما عقد کرده بودیم ؟ _ نه قرار بود عقد کنیم. نیکا نفس آسوده ای کشید. عقب گرد کرد و روی تخت نشست. عطا که چشم از او برنمی‌داشت، آرام به سمتش رفت و نزدیکش نشست. _حاضر بودم همه زندگیم رو بدم تا دوباره ببینمت! نیکا سعی داشت با فشار دادن ناخن در کف دستش بر اعصابش مسلط شود. انگار در کابوسی اسیر شده بود و هر چقدر زمان می گذشت بیشتر احساس درماندگی و بیچارگی می کرد. نفس پر صدایی کشید و گفت : _تعریف کن چه اتفاقی افتاد؟ عطا خیره در چشمان مشتاق او گفت : _همش یه شوخی مسخره بود. چشمامو بستم، ولی می‌دیدم... تو ترسیدی... می‌خواستی ماشین رو کنار جاده هدایت کنی اما ماشین چپ شد... از ماشین پرت شدی بیرون و دیگه پیدات نکردیم. آخ که چه روزایی بود! دیوونه شدم بی تو، مردم بی تو. دست سرد نیکا را گرفت و بوسید. نیکا خجل دستش را پس کشید.عطا لبخند تلخی زد و گفت‌ : _خوشحالم که اینجایی ولی فاصله ای که بینمون افتاده عذابم میده. حالا تو تعریف کن چه اتفاقی افتاد؟ _چشم هامو که باز کردم بیمارستان بودم. چیزی یادم نمی اومد... تو این مدت به عنوان یه خدمتکار روزها رو گذروندم. عطا بر افروخته شد و گفت : _یعنی نمی‌دونستن تو گم شدی؟ _می‌دونستن ولی به من چیزی نگفتن... تا اینکه یکی از خدمتکارا کمک کرد از اونجا بیام بیرون . عطا دلنگران پرسید: «نیکا چه بلایی سرت آوردن؟» _هیچی! خیالت راحت. _فردا میریم کلانتری. نیکا بدون حرف نگاهش کرد. آنطور که معلوم بود به هیچ طریقی نمی توانست از رفتن امتناع کند. نیکا سعی می‌کرد در کنار خانواده اش خوشحال باشد، اما حضور عطا و نگاه های سنگینش کلافه اش می‌کرد . بی رغبتی اش برای صحبت با دیگران باعث شد بعد از صرف شام همگی خیلی زود به خانه هایشان باز گردند نیکا هم فوری شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.فرهاد دلجویانه رو به چهره مغموم عطا گفت: _درست میشه! فقط چند ساعته با ما آشنا شده. عطا حرف او را تأیید کرد و گفت : _یعنی الان برم خونمون؟ سیما _عطا جون درسته که خیلی انتظار کشیدی ولی خودت که حال و روزش رو دیدی! عطا کمی دیگر آنجا ماند و با مادرش تماس گرفت. سایه برای دیدن عروسش بی تاب بود اما نمی توانست جشن عروسی دختر خواهر شوهرش را که در شیراز بود، ترک کند. عطا غمزده از اوضاع نیکا گفت و بی تابی کرد. فرهاد دست روی شانه اش گذاشت و گفت : _آروم باش پسر. زمان همه چیز رو درست می کنه! عطا گوشی را به سیما داد و گفت : _ فکر اینکه این مدت چه روزهایی داشته داره دیونم می کنه! به این چهره لاغر و رنجور نمیاد که روزهای خوبی رو گذرونده باشه! _ فردا حتما میریم کلانتری. مطمئن باش راحتشون نمی ذاریم! عطا قدرشناسانه دست روی دست او گذاشت و فشاری وارد کرد. سپس برخاست و برای خداحافظی به اتاق نیکا رفت. چند ضربه به در زد. کمی به طول انجامید تا نیکا در را برایش گشود. عطا به چشمان ملتهبش نگاه کرد و قلبش به درد آمد. زیر لب گفت : _ اومدم خداحافظی کنم. نیکا بی تفاوت خداحافظ گفت و با تغییر چهره عطا، پی به دلخوری اش برد. کلافه گفت _باید ببخشی ولی کمی خسته ام باید استراحت کنم. _باشه عزیزم مزاحمت نمیشم. خداحافظ. نیکا فوری در را به رویش بست. نگاهش به قاب روی دیوار ثابت ماند. اشک هایش بی مهابا روی گونه روان شد. خودش را روی تخت انداخت و های، های گریست. *** بعد از آنکه عطیه حسابی در آغوش نیکا اشک ریخت گفت: _اصلا باورم نمیشه پیدا شدی! نیکا مهربان لبخندی زد و گفت : _خیلی خوشحالم که خانوادم رو پیدا کردم. شما خیلی من رو دوست دارید و من از این بابت احساس غرور می‌کنم . _یه دفعه گم شدی، یه دفعه پیدا شدی، یه دفعه یه آدم دیگه شدی... وای نیکا خیلی عوض شدی! _مگه چقدر عوض شدم!؟ _خیلی! بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی... ولی نمی‌دونی چه روزهایی بود! خدا رحم کرد عمو تارخ رو از دست ندادیم، یک بار سکته قلبی، یک بار مغزی! سمت چپ بدنش هم لمس شده بود. نیکا لبش را گزید و چشمانش به آنی از اشک لبریز شد. عطیه گفت: _البته جای نگرانی نیست با جلسات فیزیوتراپی تا چند وقت دیگه بهتر میشه مخصوصا حالا که تو برگشتی... وای نیکا نمی دونی عطا چی کشید! نیکا متآثر گفت : _ اره زن عمو گفت که یک مدت بیمارستان اعصاب و روان بستری بود. _ عطا خیلی دوستت داره! هیچ جوره نتونست تحمل کنه... نیکا سر به زیر گرفت. عطیه برای آنکه حال و هوا را عوض کند، لبخند دلفریبی زد و گفت : _بگو ببینم یعنی منو یادت نیست؟ نیکا بدون آنکه سر بلند کند؛ همانطور که به گلدان های دور حوض می نگریست، زیر لب نه گفت. عطیه پوفی کشید و گفت : _ یعنی باید از اول ماجرای خودم و سروش رو تعریف کنم؟ نیکا نگاه نمناکش را به او داد پرسید : _نامزد داری؟ عطیه با چشمانی که برق عجیبی داشت، گفت : _نه ولی قراره تابستون بیاد خواستگاری! _مبارک باشه. عطیه ضربه ای به شانه نیکا کوفت و گفت : _اه چه بی ذوق شدی نیکا...حتما فیلمهایی که از تو دارم باید ببینی. عطا سینی به دست جلو آمد . روی تخت نشست و با لبخند گفت: _تو این هوای بهاری این چای خوردن داره! عطیه_دستت درد نکنه خان داداش . عطا نگاه گرمش را به نیکا داد و گفت: _عطیه زیاد صحبت میکنه! حالا دوباره بهش عادت میکنی اولش یکم سخته! عطیه برایش زبان درازی کرد و گفت: _اگر هم زیاد صحبت کنم حق دارم! میدونی چند ماهه ندیدمش؟ _ولی به نظر میرسه نیکا دیگه حوصله نداره مثل گذشته به حرفهای بقیه گوش بده. نیکا فوری گفت : _نه اینطور نیست. فقط کمی این جمع و آدم هاش برام تازگی دارن! اگه منطورتون دیشبه باید بگم من یکدفعه فهمیدم نامزد داشتم، کمی برام سخت بود! چرا درک نمیکنی؟ من هیچی از شما یادم نیست. عطا دستهایش را بالا برد و گفت : _من تسلیمم. عطیه با دیدن چهره گلگون شده نیکا، با تشر رو به عطا گفت: _عطا اذیتش نکن! عطا یک تای ابرو های تیره اش را بالا برد و گفت : _ چرا فکر کردی قصد دارم عزیز ترین فرد زندگیم رو آزار بدم؟ نیکا با بغض نگاهش کرد. عطا که متوجه نگاه او شد، خیره در چشما غمدار نیکا گفت: _همینکه جلوم نشستی کافیه برام. عطیه چایش را برداشت و همانطور که بر می خاست، گفت : _ من چای رو تو خونه می‌خورم . نیکا دلش نمی‌خواست با عطا تنها باشد.کلافه به گلدانهای دور حوض نظر انداخت. عطا _ حجم کمی از خاطراتت مختص منه فقط یکی، دو ماه... شایدم کمتر تو زندگیت بودم. تنها دلیل برگشتم به ایران بودی. راستش می خوام یه اعترافی بکنم! قصد نداشتم موندگار بشم. می‌خواستم بعد از یه مدت هر طور شده راضیت کنم که با هم بریم آلمان. اما اون سفر و تصادف همه چیز رو عوض کرد... تو این مدت فقط با یادت زندگی کردم و به امید دوباره دیدنت روزها رو گذروندم... به کلی از رفتن به آلمان منصرف شدم. فقط از خدا می‌خواستم دوباره پیدات کنیم و حالا دیگه هیچی از خدا نمی‌خوام . لیوانی چای برداشت و به دست نیکا داد و لبخند زنان گفت : _بذار کمی از خودت بگم... یه دختر مهربون و شیطون که فوق‌العاده عاشق گل و گیاهه. زیاد صحبت می‌کردی اما از من خجالت می کشیدی. درست مثل حالا...آهان! از حشرات هم نمی‌ترسیدی، حتی سوسکها! (نیکا لبخندی زد. عطا ادامه داد) : «قرار بود درس بخونی خانم دکتر بشی. البته قرار هنوز سر جاشه تنها چیزی که تغییر کرده قرار عقد ماست.» نیکا سر به زیر گفت: «میشه به من زمان بدین؟» _زمان برای چی؟ _خودمو پیدا کنم! منظورم اینه که عقد رو عقب بندازیم _نه لزومی نداره! کم،کم خودت رو پیدا میکنی دلیلی نداره عقب بیوفته! _ولی من آماده نیستم! _نگران نباش به اندازه کافی وقت فکر کردن داری بند انگشتی من. حالا هم بلند شو بریم کلانتری! نیکا وارفته نگاه از او گرفت و گفت : _فرهاد گفت وقتی برگشت، میریم. _تا اون بیاد دیر میشه، تا الان هم خیلی لفتش دادیم.دکتر هم باید بریم. میخوام از سلامتیت خیالم راحت باشه. _دکتر برای چی؟ من خوبم. عطا کلافه از آن همه مخالفت خیره به او اخم کمرنگی بین ابروهایش نشاند و گفت : _بلند شو بریم تو! نیکا با اکراه برخاست و همراهش رفت. فرهاد که آمد با عطا به کلانتری رفتند و نیکا هیچ جوابی به هیچ سوال مامورین نداد. تنها گفت از کسی شکایتی ندارد.عطا که کلافه می‌نمود برای صحت از سلامت جسمش او را نزد پزشک برد و وقتی خیالش راحت شد اصراری برای شکایت نداشت هرچند که دلش می‌خواست یابنده نیکا را مشت و مال حسابی بدهد. اما از انکه نیکایش صحیح و سالم است خدا را شاکر بود. همه می‌ترسیدند تنها دلیل سکوت نیکا ،ترس از برملا شدن مصیبتی باشد که ممکن بود گریبان گیرش شده ولی حال آسوده خاطر بودند. به خانه بازگشتند.نیکا کنار تارخ نشست. با صمیمیت دستش را گرفت.چقدر ته دلش گرم بود. از لمس دست عمویی که کم از پدرش نداشت احساس خرسندی می کرد.عطیه البوم به دست نزدیک شد و عکس های خانوادگی را نشانش داد. شب هنگام موقع خواب تصاویر مبهمی در نظر نیکا جان می گرفت. حس خوبی داشت. نمی دانست چرا عزیزانش را زودتر به خاطر نیاورده. برای خود متاسف بود. نیمه شب از خواب پرید.خواب بهنام را دیده بود. در اتاق مخوف زندانی بود. مدام ناله می‌داد و او را صدا می‌زد . پتو را روی سرش کشید. نمی‌خواست به او فکر کند. اما نتوانست. *** @Hany Pary @MaryaM2
  13. گیلاس خوشگلم 😍

    1. Giiilass

      Giiilass

      عزیزدلی مهربان بانو❤😘😘

      @جودی ابوت

  14. مریم بترکی که این‌قدر پارت هات کوتاهه 🙄 زود باش پارت بعدی رو بذار و اگرنه تفنگم رو در میارم 😁 این جمله هم به نظرم یه جوری بود. «پشت انتهایی ترین میز کافه می نشینیم» بهتر نیست بنویسی گوشه دنجی یا یه چیز تو همین مایه ها؟ 😉 منتظر ما! @MaryaM2
×
×
  • اضافه کردن...