رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جودی ابوت

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    133
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد جودی ابوت در 2 آذر 1398

جودی ابوت یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,057 Excellent😃😃😃😃

درباره جودی ابوت

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 20 شهریور 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,105 بازدید کننده نمایه
  1. دیدی منم شدم مثل خودت؟ دلم برات تنگ شده بی معرفت...🙂🧡🙃

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      عزیز دلمی تو... 

      ماچم به لپت خوشگلم ❤️

    2. avin._.ar
  2. سلام هانی عزیزم... همه چیز عالیه... با قدرت ادامه بده ❤️ @Hany Pary
  3. .

    دوستم مرسی که رمانم رو می خونی :-<500

    1. ..Raha..

      ..Raha..

      عزیزمی500

      منتظر باقی پارت ها هستم..

      شب خوش

  4. شوکت متعجب نگاهش کرد و با تأمل پرسید :کجا می‌خوای بری؟ _خونه خاله سایه! شوکت یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:چرا عطا نمیاد دنبالت؟ نیکا کلافه دستی به پیشانی اش کشید و گفت : _چون می‌خوام برم عطیه رو ببینم. عطا اصلا خونه نیست. شوکت موشکافانه نگاهش می‌کرد . با تعلل گفت: _شماره آژانس صفحه آخر دفتر تلفن هست. اشتراک هم داریم. نیکا بی معطلی به سمت تلفن رفت و بدون آنکه مقصد را بگوید درخواست ماشین کرد. در آخر بعد از دقایقی با به صدا در آمدن زنگ در همانطور که به سمت در می رفت از شوکت خداحافظی کرد. از استرس حالت تهوع گرفته بود. نمی‌دانست کار درستی کرده یا نه. تا به مقصد برسد هزار بار مرد و زنده شد. با دیدن عمارت بهنام با صدای لرزانی گفت : _ممنون آقا. پیاده میشم. بعد از پرداخت کرایه پیاده شد. از انکه تنها به آنجا آمده ترسیده بود. نمی دانست چند دقیقه بدون آنکه زنگ را فشار دهد به در خیره بود. با خود گفت : خب بالاخره که چی؟ زود باش دختر. نفس عمیق کشید و بی معطلی زنگ را فشرد. کمی زمان برد تا در به رویش باز شد. با قدمهایی لرزان جلو رفت. از دیدن دوباره باغ زیبای بهنام غمی در وجودش نشست. خودش را به ساختمان رساند. مهربانو به استقبالشان امد و مهیج گفت : _عزیزم الهی قربونت برم. خوشحالم که اومدی. با دیدن چهره رنگ پریده نیکا دست پشت کمرش گذاشت و گفت : _بیا بریم. بیا نترس خوشگلم. نیکا خیلی خشک پرسید: بهنام کجاست؟ _اتاقش. نیکا در سکوت یک‌راست به اتاق بهنام رفت. پشت در ایستاد. قلبش دیوانه وار می کوبید. با دستهایی لرزان دستگیره را فشرد.در تقه ای داد و باز شد. پرده ها کشیده شده و اتاق تاریک بود. بوی دود غلیظ سیگار حالش را بد کرد. بهنام روی تخت دراز کشده و ساعد دستش روی چشمانش بود. جلو رفت. صدای عصبی بهنام دلش را لرزاند. _مگه نگفتم چیزی نمی خوام؟ مهربانو دست از سرم بردار! نیکا کلید برق را بالا داد. اتاق که روشن شد، بهنام چشم باز کرد اما نور چشمانش را اذییت می‌کرد . سر چرخاند و چند بار پلک زد. با دیدن چهره نیکا یکدفعه از جا جهید. ناباورانه نزدیکش شد.مقابلش که ایستاد، گونه اش را نوازش کرد و پرسید: _دارم خواب می بینم؟ نیکا به چهره ژولیده اش نگریست. چقدر رقت انگیز بود. بهنامِ همیشه آراسته، حال با آن ریش های بلند و چشمان پف کرده با حسرت او را برانداز می کرد. بهنام_ فکر نمی کردم بیایی. نیکا به سختی گفت:چرا مهربانو رو فرستادی دنبالم؟ بهنام متعجب گفت: از چی حرف میزنی؟ _نگو که تو نفرستادی که منو بکشونه اینجا؟ _نه! با اینکه سر خود اینکارو کرده ولی باید ممنونش باشم. ترانه اصلا فکر نمی کردم تو... حالا... اینجا... وای... این برام نشونه خوبیه. نیکا فوری گفت: کلی با خودم کلنجار رفتم تا قانع شدم برای اخرین باره که چشمم به چشمت میفته. برای اخرین باره که باهات هم کلام میشم! پس هوا برت نداره. نباید می اومدم ولی حالا که اینجام اشتباه بر داشت نکن چون به دلیل دیگه ای جلوت ایستادم! _اینقدر سفت و سخت نباش عروسکم. اینقدر دلم رو نلروزن زیبای دوست داشتنی. تو هیچ می دونی این چند وقت چی کشیدم؟ نیکا از کوره به در شد و به تندی گفت : _بس کن بهنام خجالت بکش. به خودت بیا! این مسخره بازی برای پسرهای جوونه نه تو. واقعا خجالت آوره. بهنام با دلخوری گفت: یعنی اگه جوون بودم همه چی حل بود؟ مگه من چند سالمه که اینطوری میگی؟! _ اونقدر بالغ شدی که این رفتارهای به دور از عقل رو کنار بذاری. چپیدی تو اتاق پرده ها رو کشیدی که چی؟ چی عوض میشه؟ من دیگه رفتم بهنام. هیچ وقت هم بر نمی گردم. خودت هم خوب می دونی. پس این مسخره بازی چه معنی داره؟ _بر می گردی. ترانه تو بر می گردی... تو مال منی. _نه... هیچ وقت حق تو نبودم. تو چطور روت میشه بعد از اون همه دروغ جلوم بایستی و با اطمینان بگی که برمی‌گردم؟ تو با خودت چی فکر می کنی؟ بهنام دستش را روی قلب او گذاشت. به راحتی شدت ضربان قلبش را حس می کرد. لبخندی زد و گفت : _تو نمی تونی حست رو از من مخفی کنی. عاشق شدنت رو با چشم هام دیدم، هنوزم یادمه وقتی بغلت می کردم قلبت آروم مثل بچه گنجشک می کوبید. ترانه دستات یخ می کرد. (دستش را گرفت) مثل حالا... چرا مقاومت می کنی عزیزکم؟! نیکا دستش را با خشونت پس کشید و غرید : _بهت گفتم اون ترانه مرد. _نه نمرده فقط اسمش عوض شده. فقط برگشته پیش خانوادش. _ دیگه بهت اعتماد ندارم. به هیچ کدوم از حرفهات اطمینان ندارم.دیگه هیچی رو باور نمی کنم. حتی این اداهات رو.. عاشقت نبودم، عاشقت نیستم بهنام. رفتارهات برام قابل هضم نبوده و نیست. پس دست بردار. زندگیت رو بکن... دیگه دنبالم نباش... من زندگیم رو دوست دارم و بدون تو خوشبختم، عطا رو دوست دارم و تا چند وقت دیگه ازدواج می کنیم. فقط می خواستم همینا رو بگم و انتظار دارم این نمایش مسخره رو تموم کنی. منتطر نباش چیزی عوض بشه . _من عوض شدم...ببین...حال و روزم رو ببین، اینا نمایشه؟ باید حتما روانه تیمارستان بشم تا باورت بشه دیوونتم؟ _از اینکه دیوانه ای هیچ شکی نیست. چون هیچ آدم عاقلی زندگی چند خانواده رو با بی عقلیش از بین نمی بره. بهنام هیچ وقت نمی بخشمت این یادت باشه. بخاطر عموم هیچ وقت نمی بخشمت. بهنام کلافه دستی لای موهایش برد. نفس لرزانش را بیرون داد و ملتمس گفت: _بمون ترانه! جبران می کنم. عموت رو میبرم خارج. مثل روز اولش میشه. قول میدم. _حرف آخر... (خیره در چشمان سرخ بهنام. بغضش را که همچون گلوله کوچکی در گلو گیر کرده قورت داد و گفت) اگه دوستم داری زندگیم رو بهم نریز و سراغم نیا. من و عطا بعد از ازدواج از ایران می‌ریم. تو بمون و بیتا. خوش باشید. خداحافظ برای همیشه! می خواست برود که بهنام دستش را گرفت و گفت : _حرفهات رو زدی حالا می خوایی بری؟ نمی خوایی حرفهای منو بشنوی؟ بیتایی در کار نیست... رفته! بهش گفتم اگه تو نباشی دیگه هیچ مایی بینمون نیست. ببین ترانه الان فقط تو زندگی من تو هستی. همیشه همینو می خواستی. که خانوادت رو ببینی و ما با هم باشیم که برات وقت بذارم، که آروم باشم. بشم همونی که تو می خوایی...ترانه یه فرصت، فقط یه فرصت دیگه بهم بده. می خوام با میل خودت بمونی واگرنه برام کاری نداره اینجا نگهت دارم. درست مثل قبل، هیچ کس هم نمی فهمه. نیکا متاسف سری تکان داد. دستش را عقب کشيد و به سمت در رفت. بهنام هم دنبالش. قبل از انکه در را باز کند، بازویش را کشید و با یک حرکت در را قفل کرد.کلید را در مشتش فشرد. نیکا وحشتزده نگاهش کرد. سعی داشت آرام باشد. _درو باز کن می خوام برم. بهنام در سکوت نگاهش کرد. نیکا با صدای بلند تری گفت: _گفتم درو باز کن لعنتی. مهربانو... مهربانو... بهنام او را در اغوش کشید. نیکا مضطرب سعی کرد خود را عقب بکشد. فایده ای نداشت. بین بازوانش گیر افتاده بود. آشفته و ملتمس گفت: _بذار برم بهنام... اذییتم نکن... _نه اشتباه نکن عزیزکم. من قصد آزارت رو ندارم... عضلات نیکا منقبض شده و به سختی جلو دار اشکهایش بود.نزدیک بود قالب تهی کند.هر آن منتطر بود قلبش از دهانش بیرون بپرد. نالید: _بذار برم بهنام. من نمی تونم اینجا بمونم. دیگه نمی تونم مثل قبل باشم. پس نه خودت رو اذییت کن نه منو. _مهم نیست اگه مثل قبل نباشی. فقط باش، این برام کافیه. بمون تا دنیا رو بریزم به پات. اصلا با هم میریم هر جای دنیا که بگی، جایی که دیگه عطا نباشه. که خجالت نکشی که عذاب وجدان نداشته باشی. اخه زندگی بدون عشق و از سر اجبار چه جذابیتی داره؟ زندگی که قراره فکرت باهاش نباشه، قلبت باهاش نباشه چه فایده ای داره؟ _بذار برم بهنام. _از من نخواه بذارم بری! _دوستم داری؟ _اره قشنگم، اره زندگی. _پس بذار برم. بهنام او را بيشتر به خود فشرد. سرش را نزدیک گردنش برد و گفت :اونقدر دوستت دارم که نذارم بری! چرا باید سهم یکی دیگه بشی؟ _من هیچ وقت سهم تو نبودم. سپس درمانده سرش را به سینه او چسباند و برای انکه اشکش سرازیر نشود جان می کند. باید اعتراف می کرد. دیگر نمی توانست به خود دروغ بگوید. با همه خودخواهی اش او را می خواست. دوستش داشت و اگر حال او را ترک می کرد نمی دانست باید باقی روزها را بی او چه کند. یعنی باید با یادش سپری می کرد؟ آنوقت جواب قلب بی تابش را چه می داد؟! بهنام از آخرین ضربه برای از پا در آوردنش استفاده کرده و او آنقدر ناتوان شده که حالا دیگر حتی اصرار نمی کرد رهایش کند. خود را به دست نوازشگر بهنام داده و بوسه هایش او را با واقعیتی تلخ روبه رو می کرد. اشکهای داغ بهنام روی صورتش جا خوش کرده بودند. خیره در چشمان داغدار بهنام گفت: _زمان همه چیز رو درست می کنـ.. لبهای بهنام به سکوت دعوتش کرد. چهره عطا در نظر نیکا که جان گرفت، ناله ای از عمق جانش داد. _بس کن لعنتی...بس کن...بس کن.. صدایش انگار از ته چاه بیرون می امد. دیگر توان ایستادن نداشت. به سختی او را عقب زد.بهنام با اکراه رهایش کرد. _درو باز می کنم. ولی منتظر برگشتت می مونم. مهم نیست چقدر طول بکشه ولی بالاخره برمی‌گردی .خداحافظی نمی کنم... به امید دیدار، قشنگترین اتفاق زندیگم. نیکا اما به سختی خداحافظ گفت و نفهمید چطور آنجا را ترک کرده. روی پا بند نبود. بدنش می لرزید و ضعف داشت. چشمانش جایی را نمی دید. حتی به مهربانو هم که از او تشکر می کرد پاسخی نداد. با دو از عمارت بیرون آمد.بغض لعنتی طاقتش را برده بود. حال باید چه می‌کرد؟ باید کجا می‌رفت؟ خود را همچون زندانی می دانست که بعد از سالها اسارت آزاد شده و حال جایی برای رفتن ندارد. احساس بیچارگی می کرد و خود را از آن حس ملامت می کرد. به دیوار تکیه زد. سر به زیر انداخت. چرا بغضش نمی ترکید؟ یک جفت کفش مردانه جلویش قرار گرفت. سر بلند کرد و با دیدن فرهاد زبانش بند رفت.
  5. عطا هر روز به دیدن نیکا می آمد. یا بیرون می‌رفتند یا عطا او را به خانه خودشان می‌برد و با عطیه گذشته ها را دوره می‌کردند، نیکا کم،کم خود را پیدا می‌کرد و از این بابت احساس خرسندی داشت.اما روزی نبود که یاد بهنام در نظرش تداعی نشود. سریع افسار افکارش را در دست می‌گرفت و مانع از لرزیدن دلش می‌شد. سعی داشت فقط و فقط به عطا بیاندیشد. جاوید برای آخر هفته همه را به باغ کردان دعوت کرد. دیدن باغ آشنای عمو جاوید حالش را بهتر کرد. خاطرات مبهمی از نظرش عبور کردند. بی اراده از پله‌ها بالا رفت و به سمت اولین در حرکت کرد. اتاق تیام بود. چرخی در اتاق زد، پشت پنجره ایستاده و به باغ نظر انداخت . یکباره یاد باغ زیبا و دوست داشتنی بهنام افتاد. یاد سمیه که چقدر دوستش داشت و چقدر همزبانش بود. یاد مهربانی های مهربانو و یاد سیامک و آن همه سخت گیری اش لبخند تلخی روی لبهایش آورد. چه شبهایی که پشت پنجره منتظر برگشت بهنام ستاره را رصد می‌کرد. شبهای بی قراری اش با ماه سخن می‌گفت و با ابرها می‌گریست . به راستی از برای کدامین دلخوشی از ترک انجا غمگین باشد؟ مگر همه اش اشک و دلتنگی و دلخوری نبود؟ پس چرا آرامش حال را و زندگی سرشار از عشقی که دارد با یاد چند ماه زندگی توام با آه و ناله بهم بریزد؟! دستی روی شانه اش نشست. برگشت و با دیدن چهره خون آشامی که مقابلش بود جیغی کشید. آرتین ماسک را برداشت و قهقهه ای سر داد. نیکا که حسابی ترسیده بود گفت: _خیلی بی مزه ای تیام! _هه خیلی ترسیدی قاطی کردی! آرتینم بابا. نیکا لب هایش را بهم فشرد و گفت : _در هر صورت خیلی مسخره ای. آرتین که ذوقش کور شده بود، گفت: _خیلی خب حالا توام... نیکا نفس عمیقی کشید و با لحن آرام تر گفت: _اخه تو فکر بودم... نمی دونی این روزا من خیلی فکر ميکنم ؟ _بله درسته به هر حال بخشید پا برهنه پریدم وسط افکارت.فقط یادت نیست با این ماسک خیلی ترسوندمت؟ _نه خوشبختانه یادم نیست! سپس لبخند دندان نمایی زد. آرتین هم به تبعیت از او لبخندی روی لب راند و گفت : _بیا بریم شوعَرِت اومده... سپس خندید. نیکاهم از لحن او خنده اش گرفت. با هم به جمع ملحق شدند. نگاه نیکا دور اتاق چرخید و روی چهره عطا که لبخند جذابی به لب داشت ثابت ماند. بی اراده لبخند گرمی زد و به سمت سایه و عطیه رفت و احوال پرسی کرد.پروین همانطور که او را می بوسید قربان صدقه اش رفت و او را کنار خود نشاند. آفاق همانطور که سینی چای را بین مهمانان می گرداند رو به نیکا گفت : _دختر تو چرا روز به روز لاغر تر میشی؟ نیکا لبخند تلخی زد. چه باید می گفت؟ نگاهش به عطا افتاد که سر به زیر با حلقه دستش بازی می کرد . پروین دست روی دست نیکا گذاشت و گفت ‌: _نه کجا لاغر شده؟ ماشاءالله روز به روز خوشگل تر هم میشه. فرهاد که با تیرداد تازه از خرید بازگشته بودند و دستهای هر دو حسابی پر بود داخل شدند. فرهاد سلام بلندی داد. نیکا با دیدن آندو برای فرار از موقعیت برخاست و به سمتشان رفت تا کمکشان کند. خرید ها را در آشپزخانه خانه گذاشتند.فرهاد رو به نیکا که خودش را با جا به جایی کیسه ها سرگرم کرده بود گفت: _نیکا خانم برو دیگه دستت درد نکنه جای اونا تو این کابینت نیست .ول کن زن عمو خودش میدونه. دستش را گرفت و ادامه داد :برو پیش عطا اینقدر ازش دوری نکن دختر خوب. _ نه دوری نمی‌کنم. سپس بدون حرف دیگری آشپزخانه را ترک کرد و خیلی آرام به باغ خرید. قدم زنان پشت ساختمان رفت. روی تاب نشست و آرام جلو عقب رفت. _خدایا میشه بیشتر کمکم کنی؟ خدایا تو بهتر از هر کسی می‌دونی چه حسی دارم. فقط تویی که همه چیز رو می‌دونی . چشمانش را بست. صحنه ی آشنایی در نظرش جان گرفت. درست همان جا روی تاب. شب مهتابی، عطا و نگاه مملو از عشقش.همه چیز به وضوح مقابل چشمانش جان گرفته بود. _تنها دلیل برگشتم به ایران بودی... نیکا تکانی خورد. چشم باز کرد و عطا را مقابلش دید. عطا درست جمله ای را گفت که نیکا به یاد آورده بود. لبخند عطا قلبش را به آرامش دعوت کرد و نگاهش که در چشمان نیکا خیره شد، سرش را به زیر گرفت.عطا همانطور که موهایش را مرتب می کرد، کنار نیکا جای گرفت. نیکا _یادم میاد که اون شب همین جمله رو گفتی. _ خیلی عالیه! فقط دلم می‌خواد خجالت هات یادت نیاد. نیکا سر به زیر لبخندی زد. عطا سر رو به آسمان بلند کرد و بعد از آنکه نفس عمیقی کشید، گفت : _خدایا نمی‌دونم چطور باید شکرت کنم که دوباره جلوم نشسته و خجالت میکشه! سپس نگاهش را به نیکا سپرد و ادامه داد :نیکا خانم من دلم برای شما داره ضعف میره ها! یعنی هنوز باید فقط نگاهت کنم بی انصاف؟ نیکا نیمچه لبخندی زد. عطا گفت : _وقتی نبودی مامان پروین داشت می‌گفت باید زودتر دست ما رو بذارن تو دست هم. منم گفتم آی گل گفتی قربون دهنت. نیکا دندان هایش را روی هم فشرد و گفت : _منکه گفتم زوده! _نه زود نیست.خیلی هم دیره! _من هنوز نمی‌دونم کی هستم و از دنیا چی می‌خوام. هنوز این شخصیتی که ازش تعریف می‌کنید درک نکردم. من هنوز خودمو پیدا نکردم. هنوز تو رو نمی‌شناسم . هنوز نمی‌دونم که می‌تونم به تو... عطا بی قرار کلامش را قطع کرد: _نیکا اینطوری نگو قلبم می‌گیره خونم می افته گردنتا. درموردم فکر کن و منو به یاد بیار... مراسم رو عقب می اندازیم. من خودم به مامان گفتم که فعلا آماده نیستی ولی فقط عقبش می اندازیم. همین... غیر از اینه؟ _نمیدونم! عطا کلافه گفت: یعنی چی بند انگشتی؟ داری منو می ترسونی. ولی فکر کنم ترسم بی مورده نه؟ نیکا نفس عمیقی کشید و سری تکان داد. به خیالش همه چیز با گذر زمان درست می شد اما نگاه های آتشین عطا و توجه هاتش چندان اثر بخش نبود. نیکا هنوز در خلوت به بهنام می اندیشید و در عذابی طاقت فرسا دست و پا می‌زد . از این وضعیت به تنگ آمده بود. چقدر دیگر باید زمان می‌گذشت تا عطا را بپذیرد؟ عطای بی طاقتی که حال دیگر مانند روزهای اول مراعتش را نمی‌کرد . نزدیکش می‌شد و با نگاهش او را به بازی می‌گرفت و در گوشش نجوا می‌کرد : «من به خوبی بلدم مثل روز اول عاشقت کنم!» و ته دل نیکا از شنیدن حرفهایش خالی می‌شد . می‌ترسید . به راستی اگر عاشقش میشد؟! اگری وجود نداشت. باید عاشقش می‌شد ولی انگار نمی‌خواست بپذیرد. از همیشه منزوی تر شده و تنها فرهاد بود که دردش را می‌دانست و دوایی جز گذر زمان برایش نداشت. *** با صدای ضربه ای که به در خورد، نگاه از قاب عکس پدر و مادرش برداشت. شوکت به اتاقش آمد. _نیکا جان خانمی پشت در میگه با تو کار داره. ابروهای نیکا بالا رفت و متعجب پرسید :کیه؟ _نمیدونم والا... بیا ببین کیه! نیکا از جا برخاست و تند از پله ها پایین آمد. خودش را به آیفون رساند و گوشی را برداشت. _ بله؟ _نیکا جان شمایی؟ _بفرمایید؟ _مهربانو ام. قلب نیکا به طرز عجیبی شروع به تپیدن کرد. صدای مهربانو را یه سختی می شنید. _میشه بیایی جلوی در؟ با صدای لرزانی گفت :شما اینجا چه کار می‌کنی؟ _بیا تا بهت بگم. نیکا گوشی را گذاشت و بدون نگاه کردن به شوکت به سمت در رفت. خدا، خدا می کرد شوکت همراهش نیاید. دوان، دوان خودش را به در ورودی رساند و بازش کرد. نگاه مشتاق مهربانو روی صورتش در گردش بود. بی معطلی در اغوشش کشید و بوسیدش. _عزیزمچقدر دلتنگت بودم. نیکا که قلبش هنوز با هیجان می کوبید، خود را عقب کشید و بی طاقت گفت % _اینجا چه کار دارید؟ کوچه را در پی دیدن ماشین بهنام نظر انداخت ولی نبود. _قربونت برم. بدو،بدو اومدم فقط تو رو با خودم ببرم. نیکا که بیش از پیش متعجب بود، با ابروهای بالا رفته پرسید:کجا؟ _حال آقا خوب نیست! _حال اون به من ربطی نداره! _داره عزیزم... از وقتی رفتی شب و روز نداره. نیکا دندان روی هم سایید و به تندی گفت : _یاد موقعی بیوفته که شب و روز خانوادم رو گرفته بود! _الهی دورت بگردم تو الان خداروشکر اینجا هستی همه چیز خوبه ما هم خوشحالیم، فقط بیا خودت با چشمهات ببین رفتنت چی به سرش آورده. _تو از من چی میخوای مهربانو؟ مثل اینکه یادت رفته چطور از دستش فراریم دادی؟ من زندانی بودم. یادت که نرفته؟ _می‌دونم. همه چیز یادمه... الان هم خودم می برمت و هم بر می گردونم... نگران نباش! _نه، دلیلی نمی‌بینم بیام. لطفا برو تو رو خدا سراغم نیایید بزارید راحت باشم. _بیا ببینش باهاش حرف بزن بلکم بهتر شد. _حرفی برای گفتن نیست! _دیشب کلی جلوم اشک ریخت. به خدا سنگ هم بود آب می‌شد! گفت که دو روز دیگه محرمیتتون تموم میشه. _این حرفها رو بریز دور من نامزد دارم دست از سرم بردارین! _پس بهنام چی؟ می‌دونم نسبت بهش بی تفاوت نیستی! حداقل بخاطر این مدتی که اونجا بودی بیا... خیالت راحت باشه اتفاقی نمی افته قول میدم! نیکا اخمی بین ابروهایش نشاند و با تحکم گفت : _نه مهربانو لطفاً برو. ببخشید ولی دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم. سپس در را بست. صدای ملتمس مهربانو را می شنید. _روم رو زمین ننداز! جیگرم آتیش می‌گیره وقتی اینطوری بی کس و تنها گوشه اتاقش می‌شینه و فقط سیگار می‌کشه... می‌ترسم از دست بره.. نیکا لبش را می‌جوید و چشمانش را بسته بود. با خود می اندیشید. _اخه رفتنم چه فایده ای داره؟ چی رو عوض می‌کنه؟ بی توجه به صحبت های مهربانو دوان، دوان به اتاقش رفت. از آنکه شوکت سوالی نپرسیده بود، خدا را شاکر بود. خودش را روی تخت انداخت و گفت: _آره نباید برم. رفتنم چیزی زو عوض نمیکنه. قلبش بی قرار بود. گرمش بود. بلند شد و پنجره را باز کرد. نفس عمیقی کشید. چهره بهنام را که محزون بود تصور کرد. دلش هوری ریخت. درمانده طول و عرض اتاق را پیمود و در آخر روی تخت نشست. قدرت ایستادگی در برابر خواسته قلبی اش را نداشت. وقتی به خود آمد لباس پوشیده بود و از شوکت شماره تاکسی تلفنی را می خواست.
  6. 1552788129-talab-org.jpg

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      سلام نو تو هم مبارک خوشگلم ❤️🌹

    2. Narges85

      Narges85

      مرسی آجی:-<

  7. عیدت مبارک همزادم هزار تا ماچ رو لپت 😗😗😗😗😗😗 سال پر از خوشی و برکت و سلامتی برات ارزو میکنم عزیزدلم😍😍❤❤

    1. جودی ابوت

      جودی ابوت

      مرسی همزاد جونم. از خدا می خوام سال پیش رو پر باشه برات از سلامتی و حال خوب. پر از اتفاقات غیر منتظره و عالی 👌

      بغل با بوس ❤️🌹😘

      @Mar.kh

  8. ❤️ آوین ❤️

    1. avin._.ar

      avin._.ar

      جون دلم؟؟؟ یه سر به ما نزنی! :|

       @جودی ابوت

    2. جودی ابوت

      جودی ابوت

      فدات شم من هستم همین دور و بر...

      ... فقط می خواستم بگم به یادتم خوشگلم ❤️😘

      @ARJES

       

    3. avin._.ar
  9. جـــیـــــــغ . هانی دیالوگ هاتو ، حرفهای راوی .....وای دویونه شدم دختر . خیلی قـــــشـنــــگـــــــــــــه ... بی صبرانه منتظر خوندن پارتهای بعدی هستم . و اینکه تعجب کردم که شرا از آنا خواست مسلمون بشه... زودی پارت بذاررررر. پارت طولانیـــــــــــی @Hany Pary
  10. جودی ابوت

    *هر چه دل تنگت میخواهد بگو*

    حکمت این که بعضی ها وارد زندگیمون میشن چیه؟
  11. مثل همیشه عالی بود 😍 حظ میکنم از خوندن نوشته هات... فقط دوست دارم یکم ديالوگ هاشون بيش‌ تر باشه.😊 در ضمن پارت هات خیلی کوتاهه. چه معنی میده؟ 😐 خسته نباشی مو مشکی جونم ❤️ @Horsun2020
  12. مرسی هانی جونم... چ نکته‌ خوبی گفتی. الان که می خونم می فهمم چقدر توصیفات کم شده. ماچم به لپت ❤️
  13. بهنام با دیدن عطا که مقابل نیکا قرار گرفت، رنگ باخت. دستی به صورتش کشید. او هم مثل نیکا شوکه شده بود. عطا چشمانش را دراند و با لحنی که سعی داشت به فریاد تبدیل نشود رو به نیکا گفت: _بدون اینکه طفره بری میگی این مرتیکه کیه. نیکا وارفته نگاهش می‌کرد. زبانش بند رفته بود. عطا فریاد زد.«حرف بزن نیکا!» بهنام کنار نیکا ایستاد و گفت :من توضیح میدم. عطا نگاه سرخش را به بهنام دوخت و غرید : _تو خفه شو! _مگه نمی‌خوای بدونی کی هستم؟ عطا که در آن لحظه کنترل خشم برایش دشوار ترین کار ممکن بود،بی معطلی مشتی حواله صورت بهنام کرد. نیکا با صدای خفه ای گفت: _عطا تو رو خدا ولش کن! سپس هاله سیاهی چشمانش را فرا گرفت و در کسری از ثانیه نقش بر زمین شد. *** با صدای مضطرب عطا چشمانش را باز کرد. _حالت بهتره قشنگم؟ نیکا به علامت مثبت سر تکان داد و به سرمش که رو به اتمام بود، خیره ماند. _نیکا جان می‌دونم الام وقت مناسبی نیست ولی لطفا بگو اون مرد کیه؟ _میگم. ولی قبلش قول بده بین خودمون باشه. نمی‌خوام جنجال به پا بشه. نمی‌خوام به گوش کسی برسه. مخصوصا عمو تارخ. _بگو نیکا! _ اون آقا این مدت از من نگهداری می‌کرد . چشمان سرخ عطا گشاد شدند. عطا _حالا تو رو از کجا پیدا کرده؟ _عطا.... من... دروغ گفتم که خدمتکار بودم.این اقا منو پیدا کرد و به خونش برد...گفت که دختر خالش هستم، منم باور کردم. الان نمی خوام براش مشکلی پیش بیاد. بخاطر همین چیزی نگفتم. عطا برافروخته، بی توجه به ادامه صحبتهای نیکا از اتاق بیرون رفت. لحظه‌ای بعد نیکا از شنیدن صدای بلند عطا وحشت‌زده، با دستهایی لرزان سرم را از دستش بیرون کشید و از اتاق خارج شد. سرش گیج می‌رفت و حال خوبی نداشت. عطا و بهنام دست به گریبان شده بودند و چند نفر انها را از بخش بیرون می بردند. عطا می‌پرسید: فقط بگو چرا اینکارو کردی؟ بهنام بدون هیچ حرفی نگاهش می‌کرد . عطا آشفته حال گفت: حرف میزنی یا نه؟ چرا نگهش داشتی؟ _نــِ میدونم! عطا مشتی به دهانش کوفت. نیکا دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدایش در نیاید. بدنش یخ کرده و می‌لرزید . خود را میان آن دو انداخت و مضطرب گفت: اروم باش عطا. _چطور آروم باشم نیکا؟ نمی‌بینی چی میگه؟ از تو هیچ گله ای ندارم، تو مقصر نیستی. میگه نمی‌دونه و با دسته گل میاد دنبالت؟ این یعنی چی؟ چی از جونت می‌خواد؟ نیکا سعی کرد به خود مسلط شود.بغضش را قورت داد و خیره در چشمان بهنام گفت: _برای آخرین بار به دیدنم اومده بود... خیلی خب، می‌دونم از اینکه خانوادم پیدا شده خوشحالی ولی حالا دیگه برو. بهنام غمزده نگاهش می‌کرد . دهان باز کرد تا چیزی بگوید که نیکا ادامه داد : _برو، نگران نباش اتفاقی نمی افته عطا فقط کمی عصبیه. برو تا آروم بشه. عطا می‌خواست مانع رفتن بهنام شود که نیکا دستش را گرفت و گفت : _بذار بره عطا. بذار همه چیز همینطور اروم باقی بمونه... اون میره و دیگه پشت سرش رو نگاه نمی‌کنه! بهنام با چشمانی که از نم اشک می‌درخشید دور شد.عطا اما بی قرار بود. _نباید می‌گذاشتم همینطوری بره! نیکا بغضش را که هی در گلو جمع می‌شد قورت داد و گفت : _بخاطر من عطا... بخاطر من کوتاه بیا. بخاطر این مدتی که مراقبم بود و آسیبی بهم نرسید بذار بره. عطا در سکوت نگاهش کرد. نیکا دور شدن بهنام را نگریست. جایی در قلبش درد می‌کرد . دردی که جلو دار اشکهای داغش نبود. با هر قدمی که دور می‌شد چیزی در دلش فرو می‌ریخت . قامت خمیده بهنام که روی صندلی جای گرفت، عطا مقابل نیکا ایستاد. دست دراز کرد و اشکهایش را کنار زد. _اروم باش زندگیم. اروم باش که بخاطر توئه که من الان آرومم و کاری که باید بکنم ، نکردم . نیکا قدرشناسانه نگاهش کرد. آه سردی کشید و دنبالش روانه شد. شوکت که از زور ترس و دلهره چهره اش قرمز به نظر می‌رسید، با دیدن نیکا گفت _دختر تو که منو نصفه عمر کردی! این همه مدت کجا بودی؟ مگه قرار نبود همین اطراف قدم بزنی؟ نیکا او را بوسید و عطا گفت :با هم بودیم شوکت خانم . _ای کاش اطلاع می‌دادی! می‌دونی چند مرتبه تا سر کوچه اومدم و برگشتم؟ _شرمنده همش تقصیر منه! شوکت دقیق به نیکا نگریست و گفت : _ولی انگار حالت خوب نیست! نیکا لبخند بی حالی زد و گفت : _خوبم فقط یکم سر درد دارم. سپس به اتاقش رفت. سر درد بدی داشت. اگر آسوده خاطر می‌گریست حالش بهتر می‌شد . ضربه ای به در خورد. نیکا زیر لب گفت : _خدایا ای کاش عطا بره. عطا جلو آمد و گفت : خیلی ناراحت به نظر میایی. امروز ترسیدی؟ _آره برای تو ترسیدم...نمی خواستم درگیر بشین. _دیگه همه چیز تموم شد! نیکا با لبخند تلخی گفت:خوشحالم! _چیزی می‌خوری برات بیارم؟ _نه می‌خوام دوش بگیرم. _ بسیار خب. منم میرم. فردا جمعه است از صبح میام دنبالت. باید حسابی خوش بگذرونیم. نیکا هرچه کرد نتوانست از پیشنهادش استقبال کند.تنها سری تکان داد. عطا که رفت یک دل سیر گریست. متوجه آمدن فرهاد و سیما شد اما خودش را به خواب زد. هنگام شام سیما به اتاقش اند و با اصرار او را به آشپزخانه برد و کمی غذا خورد. نگاه های دلنگران بقیه کلافه اش کرده بود. همه می‌خواستند علت سکوت طولانی و چهره ملتهبش را بدانند اما کسی چیزی نمی‌ پرسید. شب هنگام خواب به چشمان نیکا نمی آمد. باید با کسی صحبت می‌کرد. باید باز هم می‌گریست . دلش می خواست یکی بیاید و دلداری اش بدهد.بعد از انکه کلی با خود کلنجار رفت،تصمیم گرفت با فرهاد سخن بگوید.فرهاد حتی نگاهش آرامش می‌کرد. پشت در اتاق او ایستاد و در زد. _نیکام. میتونم بیام تو؟ _بیا تو نیکا جان. نیکا در را باز کرد و با دیدن اتاق تاریک لب گزید و گفت : _ببخشید من نمی دونستم خواب بودی! _نه هنوز خوابم نبرده بود. سپس برخاست و به سمت او آمد. چراغ را روشن کرد و با هجوم یکباره روشنایی به اتاق باعث شد با چشمان باریک بپرسد. _جانم چیزی شده؟ _میتونم کمی باهات صحبت کنم؟ _بله چرا که نه؟ کنار هم روی تخت نشستند. نیکا بعد از مکثی گفت: _احساس کردم می‌تونم روی کمکت حساب کنم. تو خیلی آرومی و خوب به حرفهای آدم گوش میدی. فقط قول بده بین خودمون باشه. _حتما عزیزم.بگو چی شده؟ _راستش، من، دروغ گفتم که...که. _که چی؟! راحت باش نیکا جان. _فرهاد من خدمتکار نبودم، بهنام منو پیدا کرد و به خونش برد. یه خونه بزرگ. یه عمارت زیبا.چشم که باز کردم هیچی یادم نمی اومد. بهنام گفت که دختر خالش هستم و به تازگی از لندن برگشتم. می‌خواستیم بریم سفر که تصادف باعث میشه حافظم رو از دست بدم. منم بی خبر از همه جا به حرفهاش اعتماد کردم. وقتی از خانوادم سوال می‌پرسیدم هر بار یه دروغی تحویلم می‌داد . تا اینکه بهم گفت نامزدش هستم و علت برگشتم به ایران ازدواج با اون بوده و هزار و یک دروغ دیگه که نمی‌خوام به زبون بیارم. (نیکا مکثی کرد. سپس با بغضی که صدایش را می‌لرزاند ادامه داد) منم سعی کردم بهش علاقه مند بشم خب فکر می‌کردم نامزدمه. یکم اخلاقش تند بود. البته بعدا دلیلش رو فهمیدم. بهنام دوستم داشت، منم بهش عادت کردم. وابسته اش شدم. دوستش داشتم. ولی اون سعی نمی‌کرد بهم نزدیک بشه و ارتباطش رواز یک حدی بیشتر نمی‌کرد .بعد هم فهمیدم نامزد داره و سر و کله بیتا پیدا شد. بهنام باز هم دروغ گفت که قراره ارتباطشون قطع بشه، ولی نشد... با هم ازدواج کردن.می گفت بخاطر من مجبور شده ازدواج بکنه... می گفت نمی خواستم از دستت بدم...خیلی سوختم فرهاد... اون موقع بیشتر از همیشه دوستش داشتم و تحمل اون زن برام زجر آور بود. بیتا می‌دونست من کیم و اخر طاقت نیاورد و همه چیز رو بهم گفت. دستش درد نکنه اگه نمی‌گفت معلوم نبود تا کی اونجا می موندم . بخاطر بازیچه بودن دست بهنام ازش متنفر شدم. حالا هم که برگشتم اینجا فهمیدم که نامزد داشتم. فرهاد یه حس بدی دارم.نمی دونم از بهنام متنفرم یا نه... ولی نمی تونم بگم دوستش دارم.امروز دیدمش.. می گفت بهش فرصت بدم. می گفت میاد با عمو صحبت می کنه....امروز عطا ما رو با هم دید.... همه چیز رو فهمید. دیگر نتوانست ادامه دهد. بغض بدی داشت. فرهاد آرام گفت: _راحت باش نیکا... گریه کن تا آروم بشی. نیکا که منتظر اشاره ای بود بغضش را آزاد کرد. _ کمکم کن فرهاد...شرایطم اصلا خوب نیست .از طرفی بهنام و از طرف دیگه عطا...الان اصلا نمی تونم هیچ حسی بهش داشته باشم. _همه چیز درست میشه اول از همه باید سعی کنی به بهنام فکر نکنی. می دونم سخته، مدت کمی اونجا نبودی. ولی اون زندگی حق تو نبوده پس الان به بهنام فکر نکن. تو فراموش کردی که چقدر عطا رو دوست داشتی، عطا هم خیلی دوستت داره. فقط باید به یاد بیاری. _اگه نتونستم چی؟ اگه حسم به عطا مثل قبل نشد چی؟ _اگر بخواهی همه چیز حله. _با عطا صحبت می کنی؟ _چی بگم؟ این حرفها رو که نمیشه به عطا گفت. _می دونم من فقط می خوام عقد مون عقب بیوفته. اخه اصلا آمادگی ندارم. هنوز خودم رو پیدا نکردم. _بسیار خب. نیکا آهی کشید. فرهاد غمزده نگاهش کرد. از آنکه غصه او را می دید و برای عزیز ترین فرد زندگی اش نمی توانست کاری کند، سخت پریشان بود. نیکا اشک هایش را کنار زد و نفس عمیق کشید و گفت : _ممنونم که هستی فرهاد... خداروشکر که بودی و باهات حرف زدم. داشتم می ترکیدم. فرهاد لبخند تلخی زد و گفت : _همه چیز درست میشه عزیزم. نگران نباش. نیکا اشک هایش را کنار زد و گفت : _امیدوارم... ***
  14. نیکا همانطور که گلها را آبیاری می‌کرد در فکر روزهایی بود که در عمارت بهنام گذرانده بود. مدام با خود می‌گفت چطور حرفهای او را بی چون و چرا می‌پذیرفت؟ وقتی رفتار خانواده اش را می‌دید که چطور برای باز گرداندن حافظه او تلاش می‌کنند و از فیلم و عکس گرفته تا بردن او به مکانهایی که قبلا خاطره ساز بوده، از بهنام حرصش می‌گرفت . او کوچکترین کمکی در این مورد نمی‌کرد و نیکا اصلا به این امر دقت نکرده بود. حال خوبی نداشت و دلیلش را نمی‌دانست. مگر نه اینکه خانواده اش را یافته و تا حدودی از گذشته چیزهایی به یاد آورده؟پس چرا قلبش بی قرار بود؟چرا بغضی مدام گوشه نشین گلویش بود؟چرا غمگین به نظر می‌رسید؟ نالان لبه حوض نشست و گلبرگ های نمناک گل ها را نوازش کرد. صدای شوکت او را به خود آورد. _دخترم بیا... عطا پشت خطه. نیکا آه‌ پر دردی کشید و همان طور که به سمت ساختمان می رفت، زیر لب گفت : _ای کاش تو اون تصادف مرده بودم! ای کاش همه چیز تموم شده بود! خودش را به تلفن رساند و بله بی حالی گفت. _سلام به دوست داشتنی ترین، مهربون ترین،خوشگلترین، دختر روی زمین! _سلام! مرسی از این همه لطفت. _آخر از دستت دق می‌کنم . اینقدر با من خشک و رسمی صحبت نکن! _چشم. _چشمت بی بلا... خب خانم خانمها افتخار میده بعد از ظهر با من باشه؟ فقط قبلش بگم که دلم برای بند انگشتیم خیلی تنگ شده ها... امروز فقط می‌خوام کلی نگاهش کنم!ساعت هفت خوبه؟ نیکا با مکثی گفت : «خوبه!» _پس ساعت هفت جلوی در منتظرم باش. فعلا کاری نداری؟ من پشت خطی دارم.... _نه. خداحافظ. زودتر از وقت مقرر از خانه بیرون آمد. نگاهش که به کوچه افتاد، قلبش با دیدن ماشین بهنام در سینه لرزید. او اینجا چه می‌کرد؟ برای هر حرکتی دیر شده بود. بهنام پیاده شد و به سمتش آمد. نیکا بر خود می‌لرزید اما ظاهرش حس انزجار را به خوبی به نمایش می‌گذاشت . کلافه رو برگرداند. بهنام _من خودمم نمی‌دونم چرا هر روز اینجا جلوی در منتظرتم! راضیم به لحظه‌ای که فقط ببینمت حتی اگه رو برگردونی. نیکا بدون انکه مسیر نگاهش را عوض کند، گفت: _بیخود خودتو علاف نکن! از این رفتارهای بچگانه هم دست بردار! بهنام تهرانی هیچ وقت اینطوری وقتش رو تلف نمی‌کرد. اون همیشه کارهای مهمی برای انجام دادن داشت! _انتظار برای دیدنت از مهم ترین و البته شیرین ترین کار زندگی منه. _برو اینقدر وقت و بی وقت جلوم سبز نشو و اعصابم رو بهم نریز! اگه دست از سرم برنداری مجبورم به عطا یا عموم بگم که مزاحمی. بهنام چند ثانیه در سکوت فقط او را برانداز کرد و در آخر همانطور که لبخند کمرنگی روی لبش جاری کرده بود،گفت : _اگه بیام خواستگاریت چی؟ میام از عموت رسما خواستگاریت می‌کنم. اگه تو بخواهی اونا مخالفتی ندارن! نیکا نگاهش را به او داد. لب‌هایش را روی هم فشرد و غضب آلود گفت : _ خیلی وقت نیست از دست تو و اون زندانت راحت شدم، قصدم ندارم دوباره به اون روزا برگردم! _ جبران می‌کنم ترانه. به خدا بی تو داغونم، حالم بده! تو نیستی دلم می‌خواد اون خونه رو خراب کنم... حداقل تا قبل از اینکه محرمیتمون تموم بشه بزار از وجودت لبریز بشم. میخوام باقی عمرم رو با خاطرت سر کنم. فرصت بده بهم.... فردا همین جا ساعت شیش منتظرت هستم. فقط یک ساعت مال من باش، خب ترانه؟ _به من نگو ترانه! بهنام دلجویانه گفت: «ببخشید... نیکا.» _ برو بهنام... بهنام کلافه گفت: «اگه نخواهی بیایی مجبور میشم زنگ خونه رو بزنم پس فردا ساعت شیش بیا.» سپس به سمت ماشینش رفت. در همین لحظه ماشین عطا جلوی خانه متوقف شد. سر برگرداند تا بهنام را ببیند. بهنام فوری سوار شد و حرکت کرد. نیکا دستپاچه کنار عطا نشست. عطا قبل از هر چیز پرسید:کی بود؟ نیکا خود را به نفهمی زد و گفت «کی؟!» _ همون که باهات صحبت می‌کرد . _اها اون اقا فقط آدرس پرسید. منم گفتم که جایی رو بلد نیستم. عطا سر تکان داد و دنده عقب گرفت. افکار نیکا برای قرار فردا معطوف شد. در آن میان سعی می‌کرد تا نسبت به عطا بی توجه نباشد. اما با این حال نمی‌توانست جواب گوی آن همه حس خالصانه او باشد . حداقل تا پایان محرمیتش با بهنام. نمی‌دانست حاضر شدن سر قراری که بهنام گفته بود درست است یا نه! سرگردان چند بار دهان باز کرد تا به عطا بگوید اما نتوانست حرفی بزند.اصلا دلش نمی‌خواست جنجال به پا شود و آرامشی که بر خانه حاکم شده و حال عمویش رو به بهبودی است از بین برود.یاد عمویش افتاد و از بهنام حرصی شد. برای دیدار او مصمم شد. باید می‌رفت و به همه چیز خاتمه می‌داد . *** برای خارج شدن از خانه به دنبال بهانه بود. شوکت که او را آماده بیرون رفتن از خانه دید، کنجکاوانه پرسید : _کجا میری عزیزم؟ _ میرم کمی قدم بزنم. _صبر کن باهم بریم! _نه! می‌خوام تنها باشم... ببخشیدا _باشه دخترم فقط خیلی دور نشو تو رو خدا مواظب خودت هم باش. نیکا لبخندی زد و گفت : «چشم حتما» سپس با تمام دلهره و اضطرابی که داشت، از خانه خارج شد. در را که باز کرد، بهنام را بر خلاف آن چند روز آراسته دید. دلش هوری ریخت. با دیدن دسته گل بزرگ رز های قرمز سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد. بهنام با لبخندی گفت: _می‌دونستم میایی. بفرمایید، گل برای گل. نیکا بی توجه دستش را پس زد و سوار ماشین شد. بهنام هم کنارش قرار گرفت و دسته گل را روی پای او گذاشت. _فقط یک ساعت بشو همون ترانه ای که عاشقش شدم. این رفتار های سرد بهت نمیاد. نیکا به سردی گفت : _من ترانه نیستم. _آره از دیروز کلی تمرین کردم که بهت نگم ترانه ولی باز فراموش کردم... معذرت می خوام! نیکا با ابروهای گره خورده مقابلش را می‌نگریست . بهنام لبخندی روی لب راند و گفت : _با این همه جذبه و اخم، باز هم دوست داشتنی هستی. نیکا به تندی گفت: «قراره همینطور تو ماشین باشیم؟ جلوی خونمون؟» _من منتظر دستور شما بودم بانو... سپس حرکت کرد و ادامه داد: _می‌دونم که به این زودی نمی‌تونی عطا رو قبول کنی. توصیه می‌کنم همه چیز رو بهم بزنی! یه نامزدی ساده که بیشتر نبوده... هوم؟ _برای شنیدن این حرفها نخواستم که ببینمت! _چی می خوای بشنوی؟ بگو تا همون رو بگم. _نیومدم که چیزی بشنوم. از تو هم می خوام که ساکت باشی و فقط گوش بدی! زیاد هم دور نشو من باید زود برگردم. _این پارک خوبه؟ نزدیک خونه هم هست. نیکا با تکان سر تاییدش کرد.لحظه‌ای بعد کنار قدم می زدند. بهنام گفت: _خیلی حس خوبی دارم. اولین باره که کنارت قدم می‌زنم و استرس ندارم. نیکا لب باز کرد تا چیزی بگوید که بهنام ملتمس گفت: _میشه فعلا چیزی نگی؟ بذار حس کنم هنوز همه چیز مثل گذشته است! _دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه! _می‌دونم! هیچی نگو بذار فقط نگاهت کنم، بذار حس کنم هنوزم عاشقمی، هنوز هم... _چطور می تونی اینقدر خود خواه باشی؟ من هیچ‌وقت عاشقت نبودم! تحت تاثیر حرفهات و دروغ هات فکر کردم دوستت دارم! _نه دروغ نگو! این حس رو نمیشه منکرش بشی. تو منو دوست داشتی اینو به وضوح حس کردم. _اره داشتم ولی با دیدن عموم و بلایی که سرش آوردی ازت متنفر شدم. از بلایی که سر عطای بیچاره آوردی ازت بیزار شدم. از اون همه آزاری که دیدم و دهنم بسته بود چون فکر می‌کردم قبلا این زندگی رو پذیرفتم از تو... _صبر کن ترانه... من بلایی سر کسی نیاوردم! _آوردی... عموم دو بار سکته کرده، یک سمت بدنش لمس شده... عطا بیمارستان اعصاب و روان بستری بوده. ممکن بود هیچکدوم دیگه مثل روزهای قبل نشن! عمو چند روزه که حالش خوب شده... وقتی نگاه ها و لبخند های خوشحال خانوادم رو دیدم حاضر بودم براشون جون بدم... من این چند روز اینقدر خوشحال بودم و احساس خوشبختی داشتم که لحظه ای، فقط لحظه‌ای به تو فکر نکردم! _دروغ میگی... چشم هات دروغ میگه... مثل پرنده ای که تو قفس گیر افتاده داری دل،دل میزنی! _من الان آزادم... دارم کیف می‌کنم، دارم عشق می‌کنم از اینکه دیگه تو نیستی، از اینکه حالا خود واقعیم رو پيدا کردم. خانواده ای که همیشه حسرتش رو داشتم، دارم! با مشاهده اشکهای جاری بهنام سکوت کرد. پشتش لرزید و یکدفعه بغض به گویش هجوم آورد. بهنام متاسف سری تکان داد و گفت : _متاسفم که نتونستم آرامش رو بهت بدم... من با افکار غلطی که داشتم سعی کردم تو رو به اون طریق نگه دارم. ولی پشیمونم! معذرت می خوام.... می دونم خیلی اذییت کردم ولی فقط یک فرصت دیگه بهم بده. نیکا دیگر نمی توانست شاهد عجز و لابه او باشد. قلبش تند،تند می کوبید و بی قرار بود. به سختی گفت: _بذار زندگیم رو بکنم...برو بهنام دیگه هم پشت سرت رو نگاه نکن! چه لحظات سخت و درد آوری برای هر دو بود. نیکا ته قلبش هنوز او را دوست می داشت اما وقتی به آن همه دروغ او می اندیشید نمی توانست تحمل کند. باید از همه چیز دست می کشید.هر چند که آن زندگی متعلق به او نبود، اما حال می توانست با هویت اصلی در كنارش باشد. می خواست او را ببخشد اما نه اکنون. می توانست باز هم همانند قبل دوستش بدارد. می خواست تصمیم تازه ای بگیرد. انگار همه چیز را به دست فراموشی سپرده باشد، می خواست پر بکشد به سمت اغوش منتظرش و سر روی شانه اش بگذارد و های، های بگرید اما یاد بیتا که در خاطرش زنده شد خط بطلانی بر تمامی رویاهاش کشید. با خشونت به او پشت کرد. سر بالا گرفت. هنوز قدمی بر نداشته بود که نفسش بند رفت و قلبش تیر کشید همه جا تار شد و فقط چهره کبود شده عطا را به وضوح می دید. ناله ای داد.عطا با گامهایی لرزان پیش آمد.
  15. نوجمداب سرسره
×
×
  • اضافه کردن...