رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

armiine

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

21 Excellent😃😃😃😃

درباره armiine

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت نهم حسابی عصبیم و دستام میلرزه.. اصلا نمیتونم به خودم مسلط باشم یک ماه پیش که با آرمین صحبت کردم گفته بود بزودی باید باهاشون روبرو بشم ولی هر چی زمان میگزره استرس من بیشتر میشه امروز قراره ببینمشون.. کسایی که هیچ حسی بهشون ندارم ، شاید اشتباه باشه بهشون احساس دارم.. احساس نفرت بخاطرشون کسایی و از دست دادم که برام خیلی عزیز بودن تو همین افکار بودم که صدای در بلند شد -بله؟ مصطفی در و باز کرد و اشاره کرد که میتونه بیاد داخل؟ سری تکون دادم که اومد نشست کنارم واقعا تو این یک ماه خیلی کمکم کرده.. با اینکه نمیتونه حرف بزنه ولی واقعا باعث آرامش من شده ولی این چند روز که متوجه شدم قراره بیان دیدنم بازم عصبی شدم و استرس گرفتم دیدم گوشیشو درآورد و شروع به نوشتن کرد منم گوشیمو درآوردم مصطفی-بازم استرس گرفتی؟ -آره.. اصلا نمیخوام ببینمشون مصطفی-خودت میدونی که لازمه ببینیشون آره میدونستم لازمه ببینمشون.. آرمین بهم گفته بود که دیدنشون باعث میشه قدرتای نهفته در وجودم آزاد بشن -حس خوبی بهشون ندارم مصطفی-نگران نباش من کنارتم نگاش کردم که با یه لبخند زیبا دستمو گرفت چند لحظه همو نگاه کردیم که با سر اشاره کرد که بریم پیش بقیه باشه ای گفتم و دنبالش راه افتادم ** -مطمئنی؟ حامی-آره تو این نواحی تحرکات فوق العاده زیاد شده -چی هست اینجاها؟ حامی-مطمئن نیستم چیز خاصی باشه.. چند تا روستای متروکه و بیابون ولی این نواحی حساسه -چرا؟ حامی-اینجا مناطق مسکونیه زیادی هست! -یعنی..؟ حامی-آره عصبی دستی به ریشم کشیدم که گفت: حامی-دختره آمادست؟ -اصلا.. هیچ قدرتی درونش احساس نمیشه ، فعلا بهش چیزی نگفتم تا با اومدن پدر و مادرش ببینیم اتفاقی میفته یا نه حامی-سعی کن آمادش کنی میدونی که چقدر لازمش داریم با اخم گفتم بهش: -من تمام سعیمو میکنم ولی تا جایی که یادم میاد پادوس جماعت هیچ وقت محتاج نمیشد حامی-هنوزم محتاج نمیشیم ولی نیازش داریم تا دروازه ورودشون و ببنده -به هرحال من تلاشمو میکنم حامی-خوبه تا چند روز‌دیگه باید حرکت کنین سمت نقطه شمالی -به نظرت خطرناک نیست؟این دختر نباید نزدیکشون باشه حامی-خطرناک که هست ولی چاره ای نیست باید باهاشون درگیر بشیم وگرنه ممکنه اتفاق خوشایندی نیفته متفکر سری تکون دادم که بلند شد و رفت چند لحظه نشستم و منم رفتم تو پذیرایی تا با بقیه صحبت کنم همه نشسته بودن و صحبت میکردن که با ورود من ساکت شدن مشکوک نگاهشون کردم -خبریه؟ علی-نه چیز خاصی نیست -امیدوارم.. ببینید باید خبرای مهمی و بهتون بدم آیدا-چیشده؟ -اتفاقای بدی داره میفته که اوضاع رو داره وخیم میکنه برگشتم رو به مصطفی گفتم: -وقت خداحافظیه با اخم سرشو به علامت چرا تکون داد -ما باید بریم ایران علی با تعجب گفت: علی-ایران؟ -آره تو مناطق شمالی و جنوبی ایران تحرکات زیادی دارن که احتمال بدی و میده علی-چه احتمالی؟ عصبی ریشمو خاروندم و گفتم: -تسخیر وا رفت علی-وای مصطفی که کنارم نشسته بود دستشو گذاشت رو دستم نگاش کردم که با ناراحتی نگاهم میکرد -نمیتونم بزارم بیای.. احتمال درگیری خیلی بالاست به نشونه مخالفت سرشو تکون داد با صدای گرفته ای گفتم: -برام سخته که اینجا تنهات بزارم ولی جونت برام مهمه ، نمیتونم بزارم اتفاقی برات بیفته بلند شد و رفت تو اتاق با ناراحتی داشتم به اتاقش نگاه میکردم که آیدا گفت: آیدا-میرم باهاش صحبت میکنم سری تکون دادم که بلند شد و رفت علی-حالا باید چیکار کرد؟ -نمیدونم اوضاع حسابی بهم ریخته.. تو این چند روزه نقاط مهمی و ازمون گرفتن علی-چه منطقه ای و رفتن؟ -ببین یه سری نقاط رو زمین هست که انرژی زیادی و ساطع میکنه.. قوی ترینشم خونه خداست که دست ما نیست و مراقبشیم.. تو این چند روز چند نقطه قویه دیگه رو هم گرفتن این باعث میشه خیلی قوی تر از ما بشن.. با تسخیرایی که میخوان تو شمال انجام بدن واقعا کارمون سخت میشه علی-خب چند نفری ‌میریم؟ -من آیدا میریم فقط علی-خب چرا من نباید بیام -چون خطرناکه علی-وقتی من این کارو انتخاب کردم میدونستم خطرناکه.. میتونم رو تسخیر شده ها کار کنم ، تازشم من از آیدا آماده ترم -فعلا دستور‌ندارم ببرمت بزار صحبت کنم ببینم چی میشه با اخم بهم خیره شد که بلند شدم اومدم تو اتاقم تا یکم فکر کنم
  2. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت هشتم جلو آیینه وایساده بودم و داشتم به بارش بارون نگاه میکردم اگه تو هر زمان دیگه ای بودم از دیدن این صحنه به وجد میومدم و لذت میبردم ولی با چیزایی که شنیدم واقعا ذهنم و بهم ریخت متوجه شدم کسایی که کلی به من عشق ورزیدن پدر و مادرم نبودن نمیتونم درک کنم چطور دو نفر که زندگیشونو پای من ریختن پدر و مادرم محسوب نمیشن در عوض دو نفر که ولم کردن و الانم این همه مشکل برام به وجود آوردن پدر و مادر من هستن؟ الان چند ساعته این مسائل داره مثله موریانه مغزمو میخوره پنجره رو بستم و پردرو به حالت اول برگردونم.. باید باهاش حرف بزنم راه افتادم سمت در اتاق که همون موقع به صدا دراومد درو باز کردم که دیدم خودش اومده با ابروی بالا رفته گفت: آرمین-جایی میرفتی؟ -آره داشتم میومدم باهات حرف بزنم آرمین-اتفاقا منم باید مواردیو بهت بگم -پس بیا تو صحبت کنیم اومدیم و نشستیم روتخت آرمین-ببین درسته تو رو میخوان که به کمکت حالا یا با میل خودت یا زور از حلقه استفاده کنن و این قدرتا به ضررته ولی در هر صورت تو باید تمرین کنیو پرورششون بدی.. شاید تونستی عضو پادوس ها شی -علاقه ای ندارم عضوشون شم ولی با تمرین موافقم باید بتونم از خودم دفاع کنم آرمین-خوبه پس از فردا تمرینارو شروع میکنیم.. این برگه رو هم بگیر -چی هست؟ آرمین-یه سری کتابه که پی دی افشونو بگیر و بخون که اطلاعاتت بالا بره.. یه سری تمرین ذهنی هست که کمکت میکنه تمرکزت بالا بره -باشه انجام میدم آرمین-خوبه بلند شد بره که گفتم: -یه لحظه برگشت و منتظر نگاهم کرد یه نفس عمیق کشیدم -پدر و مادر واقعیم کجان؟ آرمین-به زودی میان دیدنت ترس عجیبی تو دلم احساس کردم فکر کنم متوجه شد چون دستشو گذاشت رو شونمو با یه لبخند تلخ گفت: آرمین-نگران نباش.. اینقدر چیزای بد اتفاق افتاده و میفته که دیدن پدر و مادر خیلیم بد به نظر نمیاد.. خودتو اذیت نکن چون به تمرکزت خیلی احتیاج داریم اینو گفت و منو با یه عالمه درگیری ذهنی تنها گذاشت ** از اتاق آیدا که اومدم بیرون خواستم برم سمت اتاق خودم که متوجه شدم علی تو آشپزخونه نشسته و سرشو گرفته با اینکه دلم نسبت بهش صاف نشده بود ولی سعی کردم تا زمانی که اینجاست بد رفتاری نکنم رفتم پیشش و نشستم رو صندلی روبه روش -چی شده؟ هنوز سرش پایین بود.. با صدای گرفته گفت: علی-چیزی نیست -نمیخوام خودم ذهنتو بخونم چون فایده ای نداره.. خودت بگو که سبک شی سرشو آورد بالا که متوجه شدم چشماش قرمزه و گریه کرده علی-اگه ذهنمو بخونی دهنتو سرویس میکنم با یه لبخند مسخره نگاش کردم یکم سکوت کرد و گفت: علی-کاش دخالت نکرده بودم سعی کردم دلداریش بدم.. دوست نداشتم مثه من اسیر عذاب وجدان شه -اشکال نداره کاریه که شده علی-اگه من دخالت نکرده بودم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد.. این مشکلات برا تو و آیدا پیش نمیومد و از همه مهم تر مصطفی هنوز سالم بود -مصطفی میدونست کنار من باشه براش خطرناکه.. لازم نیست به اینا فکر کنی بهتره به جای افسوس که البته وقتی براش نداریم یکم خودتو جمع و جور کنی و سعی کنی تمرکزتو ببری بالا سعی کرد اشکاشو پاک کنه و تو همون حین گفت: علی-راستی یادم رفت ازت بپرسم.. چرا منو آوردی؟ با اینکه یکم برام سخت بود بخوام اینو بگم ولی حس کردم شاید لازمه بشنوه -توعم به هرحال برام مهمی مطمئنا یکم اوضاع بهم بریزه از هر چیزی استفاده میکنن که به ما آسیب بزنن ، بهتر دیدم توعم بیارم که آسیبی نبینی تمام مدت که اینارو میگفتم داشتم در و دیوار و نگاه میکردم برگشتم نگاش کردم که دیدم داره با لبخند نگام میکنه خودمو زدم به اون راه و بلند شدم یه لیوان آب برداشتم بخورم اونم چیزی نمیگفت و با لبخند نگام میکرد همونجور که داشتم کارمو میکردم گفتم: -چیزه خنده داری هست؟ علی-نه بلند شد و قبل از اینکه بره گفت: علی-کسی بفهمه من گریه کردم گردنتو میشکنم اینو گفت و رفت یه لحظه دلم برا اون جمع شادمون تنگ شد.. لحظه هایی که غصه چیزیو نداشتیم ولی وقتی یادم میاد چه کارایی کردم حتی به سختی میتونم نفس بکشم شاید اگه زمان مهمی نبود و کسی بهم احتیاج نداشت خودمو خلاص میکردم تا از شرش راحت شم ولی حیف.. حیف که هم از عاقبتش میترسم و همم جرئتشو ندارم
  3. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت هفتم آیدا که دیگه گریه نمیکرد با صدای گرفته ای گفت: آیدا-حالا باید چیکار کرد؟ -فعلا که باید از تو محافظت کرد تا مشخص شه باید چیکار کنیم.. ما که هستیم ، یه تعدادم محافظ این اطراف هست خیالت راحت باشه نترس سعی کردم حس اطمینان و بدم بهش علی-مطمئنی؟ من کسیو ندیدما با لبخند بهش گفتم: -قرار نیست ببینیشون یکم جا خورد علی-جنا محافظتن؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادم یکم فکر کرد و گفت: علی-خب اگه تو میگی طرف خوب داستانی پس اون قتلایی که تو سوابقته چیه؟ اخمام رفت تو هم یادآوری اون دوران آزارم میداد.. عذاب وجدانی که هیچوقت دست از سرم برنمیداره -من ادعا نکردم آدمه خوبیم فقط گفتم تو سمت خوب داستان افتادم علی-اونا کی بودن؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: -اون اوایل دیوونه شده بودم.. نمیتونستم با مسئله مرگ خانوادم کنار بیام برا همین میرفتم سراغ اونایی که به واسطه جن گیری زندگی مردم و میپاشوندن و میکشتمشون بعدا که افتادم دنبال قاتل خانوادم بیخیال اون جنگیرا شدم علی-تونستی انتقام بگیری؟ -به اون شکل نه علی-یعنی چی؟ -اون جنی که خانوادمو کشت و با کمک دوستام پیدا کردم و کشتمش ولی اونی که دستورشو داده بود فعلا زندست برگشتم به آیدا نگاه کردم و گفتم: -احتمالا تو یکی از افراد نزدیکشو میشناسیش آیدا-من؟ -عموی واقعیته.. برعکس پدرت که جن شجاع و مسلمانیه عموت جن پلید و موزی هستش آیدا سرشو انداخت پایین و رفت تو فکر علی-میدونی اونی که دستور داده کیه؟شاید بشه گیرش انداخت -میدونم کیه ولی فعلا دستور ندارم برم سراغش علی-مگه انتقام دستور میخواد؟ -اگه هدفت رئیس دسته انسانی اونا باشه حتما نیاز به دستور داری؟ علی-یعنی اونا ارتش انسانیم دارن؟ -آره خیلیم خطرناکن علی-نفهمیدی چرا هدفشون شدی؟ -حدس میزدن از مسایی باشم که بعدا براشون دردسر درست میکنم خواستن کارمو تموم کنن که مانعش شدن چند لحظه چیزی نگفت که یه لحظه چیزی به ذهنش رسید علی-بهتر نبود به انجمن میگفتی؟شاید میتونستن کمک کنن -اونجا وقت تلف کردنه.. اکثرشون سست عنصر و ترسوعن علی با اخم گفت: علی-اشتباه میکنی.. آدمای شجاع زیادی اونجا هست. اونا با اعتقادشون وارد اون انجمن شدن بحث مسخره و بی فایده بود ، برای اینکه جمع بشه گفتم: -شاید.. در هر صورت اینجا امنیتش بالاست خیالت راحت علی-چطور؟ -اولا که فعلا دستور کشتار مارو ندارن چون زمان جنگ نشده اگه بخوان مستقیما درگیر بشن دادگاهی میشن.. دوما دوستام حواسشون هست علی-مگه اونام دادگاه دارن؟ -پس چی؟ اتفاقا ساختار قانونی اونا از ما سفت و سخت تره علی-پس سری قبل که گفتی محافظاتو کشتن و حلقتو دزدیدن چی؟ -اون زمان درگیر بودیم برا همین چیزی بهشون گفته نشد یه لحظه حواسم رفت سمت مصطفی که به سختی سعی میکرد حال و هوای آیدارو عوض کنه حالم حسابی گرفته شد داشتم با ناراحتی نگاهشون میکردم که علی آروم اومد نزدیکم نشست و گفت: علی-چیشد که به این روز افتاد -اون روز که تو ماموریتم دخالت کردی وقتی برگشتم دیدم محافظا کشته شدن و مصطفی هم به این روز افتاده.. هیچ وقت ازش نپرسیدم چیشده توام سعی کن چیزی بهش نگی سری تکون داد و با ناراحتی به مصطفی خیره شد تحمل فضای اونجا یکم سخت شده بود برا همین رفتم رو ‌پشت بوم تا بتونم یکم نفس بکشم
  4. armiine

    ..

    سلام مدیران محترم میخواستم نام کاربری خودرا به manaa28 تغییر بدم
  5. armiine

    رمان پادوس | armiine

    بعد از اینکه وسایلشونو تو اتاقشون گذاشتن و اومدن نشستم روبروم شروع کردم جریانو براشون تعریف کنم: -اول از همه علی تو باید یه چیزیو ببینی؟ با اخم گفت: علی-چی؟ رفتم تو اتاق و به مصطفی گفتم بیاد بعد از اینکه اومد تو پذیرایی و علی دیدش با شک گفت: علی-تمام مدت پیش تو بود؟ بعد پرید بغلش و گریه زاری راه انداخت بی حوصله اومدم نشستم رو کاناپه روبروی آیدا با خنده گفت: آیدا-چرا قیافت این شکلی شده؟ -حوصله فیلم هندی ندارم علی با خشم از بغل مصطفی اومد بیرون و گفت: -مرتیکه میدونی چند وقته ندیدمش؟تو آدمی؟ پوزخندی زدم و چیزی نگفتم یهو دیدم داد علی بلند شد علی-خب یه چیزی بگو دیگه مثلا بعد چند وقت دیدیما -نمیتونه حرف بزنه علی-ی..یعنی چی؟ -قصش طولانیه بیا بشین فعلا بحثای مهم تری پیش اومده با شک اومد نشست رو مبل و به مصطفی خیره شد -اطلاعاتتون از اتفاقای اخیر چقدره؟ آیدا-کدوم اتفاقا؟ یکم نگاهشون کردم -شما تو اون پایگاه چیکار میکنین دقیقا؟ آیدا-خب جن گیری و این داستانا دیگه خودت که میدونی آروم دستی به ریشم کشیدم و گفتم: -پس از هیچی خبر ندارین علی-مگه چی شده؟ -خب پس بزارین براتون از اول همه چیزو توضیح بدم ما با چند دسته جن طرفیم: بعضی از جن‌ها در خدمت شیطان هستند و انسان‌ها را به‌عناوین‌مختلف وسوسه می‌كنند.. اونا به خاطر نفرتشون از انسان ها از هیچ کاری برای صدمه زدن بهشون فروگذار نیستن ، خداوند بین ما و اونا یه فاصله قرار داده که فقط با اشاره ما یا به عبارتی یه سری اعمال ما فاصله از بین میره و وارد زندگیمون میشن عده‌ای دیگر مسلمان هستن که به انسان های مسلمان خدمت میکنن و از آنها در برابر شیاطین جنی محافظت میکنن دسته‌ای دیگر یهود و مسیحی هستن که خیلی باهاشون کاری نداریم فعلا تمرکز ما رو شیاطین جنی هستش چون حرکت عظیمیو آغاز کردن علی-چه حرکتی؟ -میخوان یه سری از اجنه قدرتمند که دور از انسان ها توسط پیامبران زندانی شدن و آغاز کنن و یه جنگ آخرالزمانی راه بندازن آیدا-اون اتفاقا که گفتی چی بود؟ -چند صد سال پیش یه نفر به اسم ولهان سعی میکنه مکان اون زندان و پیدا کنه و اون اجنه رو آزاد کنه تقریبا موفق به پیدا کردن اون زندان شده بود ولی پادوس ها(محافظین) جلوشو گرفتن و کشتنش آیدا-خب مگه الان خوده جنا نمیتونن حمله کنن به زندان و آزادشون کنن؟ -نه زندان جزو حریم اجنه نیست اونا به کمک انسان ها میخوان اونارو از زندان آزاد کنن آیدا-کدوم احمقی میره بهشون کمک کنه -آدمایی مثله ولهان زیادن.. افراپی که صرفا برا منافع شخصی یا دنیا طلبی و خیلی چیزای دیگه حاظرن این کارو انجام بدن در کل اینقد وسط حرفم نپرید بزارید ماجرارو بگم من چند سال وارد دسته پادوس ها شدم و جلوی اونایی که میخوان برن سراغ زندان و بگیرم با اخم به علی نگاه کردم و ادامه دادم: ولی تو یه ماموریت که بودم یه نفر باعث شد امانتی که دستم بود و از دست بدم علی-خب حالا.. من میخواستم کمکت کنم داشتم با افسوس نگاش میکردم که آیدا گفت: آیدا-اون امانتی چی بود؟ -یه انگشتر.. یه انگشتر که انرژی زیادی و به فرمان پادوس آزاد میکنه و جلوی اجنه رو‌میگیره آیدا-خب چجوری از دستش دادی؟ -ما اجازه نداریم از حریمی که داریم خارجش کنیم.. گذاشته بودمش خونه پیش محافظا که از دستش دادم علی-حالا ربط ما به ماجرا چیه؟ -ببینید فقط یه پادوس یا یه دو رگه میتونه از اون انگشتر استفاده کنه به آیدا نگاه کردم و گفتم: -که اونام دو رگشونو پیدا کردن آیدا با ترس گفت: آیدا-یع..یعنی میخوای بگی من دو رگمو میخوان بیان سراغم؟ -دقیقا علی-بعدا چجوری دو رگست؟ -با اطلاعاتی که بهم رسیده پدرش جن بوده آیدا-نمیفهمم یعنی چی بابام جن بوده؟ -خانواده ای که تو میشناسی خانواده اصلیت نبودن.. پدرت وقتی تو متولد میشی مجبور میشه یا تورو بکشه یا ازت دور شه اونم مجبور میشه تو رو بسپره به دوستش و زنش که بچه دار نمیشدن صورتشو با دستش گرفت و شروع کرد به گریه کردن علی-کسی بهت گفته خیلی بد خبرو به آدم میگی بی تفاوت نگاش کردم که مصطفی که تا اون لحظه ساکت بود بلند شد و رفت تو آشپزخونه تا براش آب بیاره علی-یه مسئله ای هست؟ -چی؟ علی-تو که دو رگه نیستی که؟هستی؟ -نه ، من چون عضو پادوس ها شدم میتونستم از انگشتر استفاده کنم.. البته انگشتر بیشتر متمرکز کننده قدرت ماهاست من چند سالی تعلیم سخت دیدم تا تونستم از قدرتای روحیم استفاده کنم علی-قدرتای روحی چیه؟ -خب ذهن خونی و طی العرض و اینا قدرتای جسمم که نیست قدرتای روحمن من باید تعلیم میدیدم که بتونم با بدنم تطابقش بدم علی-پس یعنی همه میتونن این قدرتارو داشته باشن؟ با اخم نگاهش کردم -روحی که خداوند به انسان ها داده خیلی قدرتمنده.. ولی باید به ذاتت رجوع کنی ، تو میتونی عواقبشو قبول کنی؟ علی-مگه ذات من چشه؟ -من نمیدونم ذات تو چجوریه ولی آموزشای لازم و به هرکسی نمیدن تو باید به سطحی از روحت دسترسی پیدا کنی و خلوص نیت داشته باشی که لایق این قدرت باشی
  6. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت پنجم علی سعی کرد به خودش مسلط بشه و اومد نشست رو یه کاناپه دیگه رو کردم سمت آرمین و گفتم: -اینجا چیکار میکنی؟ لم داد رو کاناپه و پاشو انداخت رو اون یکی پاشو و گفت: آرمین-باید با من بیایین علی-چی؟ نگاش نکرد و گفت: آرمین-جفتتون تو خطرین -تو از کجا میدونی؟ با یه حالت مسخره ای نگام کرد و گفت: -خودت چی فکر میکنی؟ علی-خب چرا باید بخوان مارو بکشن؟ با یه لبخند مسخره رو به علی گفت: آرمین-چرا شو که خودتون بهتر میدونین ، شما تو کارشون فوضولی کردین اونام اومدن سراغتون علی-خب چرا برا تو اینقد مهمه؟ آرمین-نیست ، دستور دارم ازتون محافظت کنم -اگه نیاییم چی؟ با بیتفاوتی گفت: آرمین-به هرحال من میبرمتون.. یا خیلی آروم و راحت میایین با من یا به اجبار میبرمتون علی-خب کجا باید بریم؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: -میخوای بری باهاش؟ علی-اولا ترجیح میدم با زبون خوش برم.. دوما اینکه میتونه ازمون جلوی جنا محافظت کنه خیلی خوبه چون من چشمم از اینجا آب نمیخوره وضعیت خودتو ببین چیزی نگفتم که آرمین رو به علی گفت: -وسایلتونو جمع کن و بیا علی سری تکون داد و رفت بعد از اینکه علی رفت آرمین اومد بالاسرم و خیلی آروم گفت: آرمین-در واقع تو برا ما مهمی من جوری جلوه دادم که علیم بیاد باهات خیلی از مسائل هست که رفتیم برات روشن میشه فعلا چیزی جلو علی بروز نده تا بریم برات بگم سری تکون دادم که رفت نشست سرجاش آرمین-فعلا پاشو لباس مناسب بپوش بعد چند دقیقه علی پیداش شد آرمین رو به من گفت: آرمین-خب بیا اینجا این دست منو بگیر.. علی توام این دستمو بگیر بعدش چشماتونو ببندین و این قرصارو بخورین تا اذیت نشین کاری که گفت و انجام دادیم چند لحظه بعد حس کردم یکم نفسم سنگین شد آرمین-خب چشماتونو باز کنید چشمامو که باز کردم متوجه شدم‌تو یه کوچه تاریک و خلوتیم آرمین-بیایین بریم راه افتادیم دنبالش که رسیدیم به یه خونه آپارتمانی با امنیتی که ازش حرف میزد یکم اینجا عجیب بود -خونت اینجاست؟ آرمین-آره.. خوشت نیومد؟ -مطمئنی میتونی اینجا امنیت مارو تامین کنی؟ آرمین-متوجه نمیشم چرا اینجوری حرف میزنی؟.. مگه من بادیگاردتم؟ اگه فکر میکنی اون پادگان مسخره جای امنیه برگرد اونجا ، من با میل خودم نیوردمتون که اینقد باید جواب پس بدم اینو گفت و در و باز کرد و رفت تو علی-عجب خریه خندم گرفت -دوست توعه دیگه علی-اینقد جوشی نبود.. بیا بریم تو ببینیم چه خبره
  7. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت چهارم هنوز رکعت آخر نمازم تموم نشده بود که متوجه صدای زنگ در شدم یک لحظه نگران مصطفی شدم اما خودم و کنترل کردم و نمازم و خوندم.. یاد گرفتم که هرچیزیم شد نمازم و ترک نکنم و همه چیز و بسپرم به خودش سرم و گذاشتم رو مهر و چشمامو بستم «خدایا» میدونم راهی که رفتم اشتباه بود.. هنوزم دارم اشتباه میرم اما خودت هواشو داشته باش.. خودشو درگیر زندگی نحس من کرده نمیخوام اینم مثه بقیه از دست بدم بلند شدم و سجادرو جمع کردم و رفتم تو پذیرایی از جاش بلند شد و گفت: حامی-سلام راه افتادم سمت مبل و گفتم: -خوش اومدی.. هرچند مطمئنم این حرفم برعکس چیزیه که اتفاق افتاده برگشتم رو به مصطفی گفتم: -میشه چند لحظه تنهامون بزاری؟ با تردید سری تکون داد و رفت تو اتاقش یه پوزخند زد و گفت: حامی-میبینم قواعد و یاد گرفتی -اگه حواسم و جمع نکنم خیلیا تو خطر میفتن مخصوصا خودت و دوستات حسابی عصبانی شد..چشمش به شکل ترسناکی کاملا سیاه شد حامی-خوبه میدونی و بازم این راه و انتخاب کردی.. اتفاقا از اون شاهکارت مشخصه خونسرد نگاش کردم و گفتم: -حرفتو بزن وقتمو هدرنده چشماشو بست و نفسشو پر صدا داد بیرون مطمئن بودم اتفاق مهمی افتاده که فرستادنش پیش من چون خبر دارن ما دوتا همچینم دوست نیستیم چیزایی داشت زیرلب زمزمه میکرد بلند شدم و رفتم از تو آشپزخونه و برا خودم قهوه ریختم و برگشتم سرجام نشستم دیدمش که با اخم زل زده به یه گوشه -خب؟ حامی-پیداشون کردن -نفهمیدم؟ حامی-دوستاتو پیدا کردن.. همون انجمن به اصطلاح مخفی ، تو لیست قرار گرفتن مطمئن بودم رنگم پریده.. چند لحظه حس کردم نمیتونم نفس بکشم سعی کردم به روی خودم نیارم -خب به من چه؟مگه تا الان نمیدونستن کجان؟ حامی-چرا میدونستن ولی اونی که میخواستن و پیدا کردن -منظورت چیه؟ حامی-اون دختره کسیه که میتونه از اون انگشتر استفاده کنه با بهت گفتم: -مطمئنی؟ با پوزخند گفت: حامی-اگه اونم مثه تو دست و پا چلفتی باشه کارمون ساختس جوابشو ندادم و رفتم تو فکر اگه دختره میفتاد دستشون همه چیز خراب میشد.. خیلیا کشته میشدن -شما چطوری فهمیدین؟ حامی-همونطور که خواسته بودی چند نفر اونجا نگهبانی میدادن که متوجه شدن اومدن سراغشو میخوان ببرنش اونام دخالت میکنن و فعلا جلوشونو میگیرن -خب باید چیکار کرد؟ حامی-باید بیاریشون پیش خودت -چی؟اینجا؟ حامی-آره همینجا -مثلا اینجا نمیتونن بیان سراغش؟ حامی-ما حواسمون هست بهتون -امکان نداره حامی-این خواهش نبود با اخم خیره شدم بهش که با لبخند بهم نگاه کرد ****** به کف دستم نگاه کردم و گفتم: -فکر‌میکردم اینجا دیگه خبری از جنا نیست علی-بهتره دنباله همچین جایی نگردی -پس فاتحم خوندس.. این باند و کوفت و زهرمارا چیه زدین بهم خیلی آروم داشت تو اتاق قدم میزد علی -تعریف کن -چیو؟ وایساد و نگام کرد -چیه؟ علی-منتظرم -منتظره چی؟ علی-خودتو نزن به اون راه.. چیکار کردی که میخوان ببرنت جا خوردم -تو از کجا فهمیدی؟ علی-مهم نیست جوابمو بده یه نفس عمیق کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم -نمیدونم علی-جالبه -چیش برات جالبه؟ علی-از همون اولم مطمئن بودم یه چیزیو مخفی‌میکنی -منظورتو نمیفهمم یه پوزخند زد و گفت: علی-بزودی میفهمی اینو گفت و رفت بیرون چند دقیقه ای به حرفاش فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم.. نه میتونستم شک علی و درک کنم نه رفتار اون جن لعنتیو ، اینا چیو میدونستن که من خودم خبر نداشتم.. چرا من باید با اون جنه برم؟اصن من به چه دردشون میخورم! چند دقیقه ای دراز کشیدم ولی کنجکاوی تحرکیم میکرد که ببینم چه شکلی شدم که اینجوری مومیاییم کردن با اینکه تمام بدنم درد میکرد و با هر تکون پهلوهام و قفسه سینم تیر میکشید ولی‌سعی کردم از تخت برم پایین با هر زجر و زوری که بود خودمو رسوندم به آیینه ی جلوی سینک و بانداژ سر و صورتمو باز کردم با چیزی که دیدم دهنم باز موند تمام سفیدیه چشمام قرمز شده بود و خونی بود.. کله پوست صورتم زخمی بود.. زخمش مثه جای خراشیدگی ناخن بود آروم برگشتم و رو تخت نشستم.. حالا میتونستم علت شک علی و بفهمم ، اگه بدردشون نمیخوردم اصن سراغم نمیومدن یا اگرم میومدن زنده نبودم راحت کشته بودنم سریع‌گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش علی-بله؟ -کجایی؟ علی-چیه چیزی شده؟ -همین الان بیا علی-اومدم گوشیو قطع کردم و گذاشتمش رو میز چند دقیقه بعد در اتاق باز شد.. انتظار داشتم علی باشه ولی نبود خیلی ریلکس و آروم اومد نشست رو کاناپه روبروم و خیره شد به در چند لحظه بعد اخماش رفت توهم که در اتاق زده شد و علی اومد تو اونم مثه من از دیدنش حسابی جا خورد همونجور با اخم نشسته بود و نگاشو از چشمای علی برنمیداشت علی-ت..تو اینجا چیکار میکنی؟ چیزی نگفت و همونجوری داشت نگاش میکرد
  8. armiine

    رمان پادوس | armiine

    پارت سوم چند دقیقه ای بود که از خواب بلند شده بودم ولی حس و حال بلند شدن نداشتم کسل کننده بود که تمام مدت روز و تو این پایگاه لعنتی باشی تو فکر بودم که یهو چراغ اتاقم خاموش شد یذره تعجب کردم با اینکه اینجا دستگاه و امکاناتش برای جلوگیری از ورود جن قوی بود ولی خب اینا بازم باعث نمیشه نگران نشم دست کردم تو جیبمو چاقومو درآوردم مطمئن بودم اگه جنی چیزی ببینم میتونم باهاش کارشو بسازم چون جنسش آهنی بود ولی با این استرس تمام اعتماد به نفسم داشت از بین میرفت اتاق تاریک بود و دیدم و حسابی کم کرده بود آروم راه افتادم سمت در که یه چیزی محکم گلوم و گرفت چسبوندم به دیوار جوری که سرم محکم خورد به دیوار و باعث شد بدنم بی حس شه چشمام تار شده بود و نمیتونستم ببینم هر چند اونقدری تاریک بود که این تاریه دید چیزیو عوض نمیکرد دستشو رو گلوم حس میکردم ولی از فشار اولیه خبری نبود حسابی ترسیده بود صدای خرخرش و میشنیدم خیلی آروم یه صدایی بغل گوشم گفت:باهاش نمیری بازم صدای خرخر اومد ولی نفسش به گوشم میخورد قطرات اشکو رو صورتم حس کردم زبونم بند اومده بود دوباره صداشو شنیدم:باهاش نمیری.. با ما میای دستش از دور گلوم برداشته شد صداشو از دور تر شنیدم بزودی وقتش میشه بیای هنوز یه فشاری منو به دیوار چسبونده بودم گریم به هق هق تبدیل شده بود سوزش بدی و روی کف دوتا دستم حس کردم میخواستم جیغ بکشم ولی صدام در نمیومد تو یه حالتی مثه صلیب رو دیوا منو نگه داشته بود یه سوزش بدی تو چشمام احساس کردم سعی میکردم با دستام چشمامو بگیرم ولی نیرویی نداشتم که بتونم دستمو از دیوا جدا کنم یه صدای گوش خراشی مثه جیغ پخش شد و تو کسری از ثانیه فشار از روم برداشته شد و خوردم زمین.. درجا چراغا روشن شد و اوضاع به نظر عادی شد به دستام نگاه کردم.. کف هردوتا دستم بریده شده بودم و خونریزی بدی داشت بدنم بی حال بود ولی سعی کردم بلند شدم هنوز اولین قدم و برنداشته بودم که چشمام سیاهی رفت داشتم میفتادم که زود دستمو گرفتم به لبه دیوار و خودمو نگه داشتم آروم آروم حرکت کردم و از اتاق رفتم بیرون اولین نفری که منو دید حسام بود سریع دوید و دستم و انداخت دور گردنشو منو کشون کشون برد سمت بهداری وقتی رو تخت قرار گرفتم دیگه متوجه چیزی نشدم و از هوش رفتم
  9. armiine

    رمان پادوس | armiine

    چند ساعتی هست که زیرنظر دارمش ، الان چند ساعته زیر بارون شدید داره بی هدف تو خیابونا پرسه میزنه شایدم من اینطور فکر میکنم علی-آیدا چه خبره؟! از طریق میکروفونی که بهم وصل بود گفتم: آیدا-نمیدونم داره چیکار میکنه تو این بارون داره الکی راه میره.. بابا یخ زدم چه لزومی داشت خودمون تعقیبش کنیم؟ علی-انجمن خواسته خیلی محتاط باشیم و شمارو بفرستیم سراغش تا بتونین وارد عمل شین یکم صبر داشته باشه بالاخره میفهمیم چیکار میخواد بکنه میدونی که چقد گشتیم تا پیداش کنیم آیدا-فهمیدم.. چند نفر فرستادی؟! علی-۵،۶ نفری نزدیکت هستن ولی دستور ورود در اختیار خودته ، آیدا حواستو جمع کن نباید در بره آیدا-میدونم لازم نیست هی بگی حواسم بهش هست... حالااین چرا این شکلی شده؟! علی-چه شکلی؟! آیدا-نسبت به آخرین بار که دیده شده موهاش و ریشش کاملا بلند شده مثه هیپیا شده علی-اون خطرناکه اینو که میدونی! آیدا-آره میدونم ولی نمیدونم چرا حس میکنم میدونه دنبالشم علی-ما نمیدونیم چه تواناییایی داره ، کاریم کرده؟؟ آیدا-نه هیچی فقط راه میره و سیگار میکشه علی-حواستو جمع کن آیدا اگه حس کردی میخواد بهت آسیب بزنه مچ دستتو بخارون بچه ها میان کمکت من باید برم فعلا آیدا-باشه حواسم هست حالا فک کرده مثلا بچه ها بیان چیکار میکنن.. تا اونا بیان این دخل منو آورده به راه ادامه دادم و دنبالش کردم تا ببینم چیکار میکنه... ****** نمیدونم چقد دیگه باید مثه دیوونه ها زیر این بارون راه برم.. اینقد سیگار کشیدم دیگه سینم داره میسوزه دیگه کم کم داشتم بیخیال میشدم که گوشیم زنگ خورد گوشی و از جیبم درآوردم و جواب دادم: -بله؟! ناشناس-سلام آرمین -به جا نیوردم ناشناس-تو منو نمیشناسی ولی من کاملا تو رو میشناسم دستمو مشت کردم و گفتم: -خوش به حالت که منو میشناسی بلند زد زیر خنده ناشناس-خوشم اومد میبینم هنوز خوشمزگی میکنی -حرفتو بزن چیکار داری؟! ناشناس-پ شناختی -آره شناختم ناشناس- منتظرم باش به زودی میام سراغت فرصتت تمومه.. راستی یادگاریمو هنوز داری؟! -زنگ زدی همینو بگی؟! ناشناس-تو باید اینکارو انجام بدی یه پوزخند اومد رو لبم -واقعا فک میکنی میتونی منو مجبور‌کنی؟! ناشناس-سعی میکنم انجامش ندم ولی مطمئن باش قدرتشو دارم یادت که نرفته -از همون راهی که فکر میکنی قدرتشو داری شروع کن گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم حسابی اعصابمو به هم ریخت چندتا نفس عمیق کشیدم و راهمو کج کردم و رفتم سمت آیدا... یاخدا این اومد سمتم.. سعی کردم خونسرد باشم و خواستم مچ دستمو بخارونم که گفت: آرمین-بیخود خبرشون نکن فقط جونشونو به خطر میندازی یه نگاه به سر تا پای من انداخت و گفت: آرمین-خسته نشدی اینقد دنبال من اومدی؟! با اینکه فقط احتمال میدادم فهمیده باشه دنبالشیم ولی بازم حسابی جا خوردم یکم نگام کرد و گفت: آرمین-بیا بریم یه کافی شاپ این دور و ور هست باید صحبت کنیم سرمو تکون دادم راه افتادم دنبالش فکر نمیکردم اینقد آروم و خودمونی رفتار کنه فکر میکردم ببینتم یه بلایی سرم میاره به خودم اومدم دیدم ازش عقب موندم سریع رفتم کنارش -کجا داریم میریم؟ آرمین-گفتم که یه چیزی بخوریم یه کافی شاپ این بغل هست چیزی نگفتم و دنبالش رفتم.. خیلی آروم با گوشیم یه اس ام اس به علی زدم: گیر افتادم ولی بچه هارو نفرست میخواد باهام صحبت کنه برگشتم نگاش کردم که دیدم با یه پوزخند نگام میکنه آروم گوشیو گذاشتم تو جیبم یه مقدار که رفتیم رسیدیم به کافی شاپ.. عجیب بود که این وقت شب باز بود و عجیب تر اینکه این خبر داشت رفتیم تو و نشستیم پشت میز و خیلی ریلکس منو رو برداشت که انتخاب کنه واقعا از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.. یا اطلاعاتی که به من داده بودن غلط بود یا این یکی دیگه بود با توصیفات توی پرونده من الان باید مرده باشم آرمین-اشتباه نمیکنی اطلاعات درستن من همون آدمم دیگه واقعا زبونم داشت بند میومد.. این فهمید داشتم به چی فکر میکردم چطوری آخه؟! گارسون و صدا کرد و فرانسوی باهاش صحبت کرد و یه چیزایی سفارش داد.. من فقط یه مقدار انگلیسی بلد بودم برا همین متوجه نشدم چی گفت آرمین-اینقد به چیزای مسخره فکر نکن بگو انجمنتون چی میخواد از من (انجمنتون و با یه لحن مسخره ای گفت) -چیزی نمیخواد با یه پوزخند گفت: آرمین-هه پ شماها محافظامین؟!شماها دوسال مثلا سعی میکنید سر از کار من در بیارین چرا؟! --تو یه تهدید محسوب میشی ما باید مواظب باشیم حس کردم یکم عصبانی شد آرمین-تهدید؟!فک کنم حسابی سرکارت گذاشتن یه ابروم بالا پرید -چطور؟ آرمین-مثل اینکه از هیچی خبر نداری واقعا گیج شده بودم آرمین-حالا خودتو اذیت نکن وقتی رفتی پیش دوستات حتما پیگری کن.. فعلا سفارشارو آوردن بعدا ادامه میدیم تو همین موقع سفارشارو آوردن.. خیلی عجیبه ، هیچ وقت فکر نمیکردم یه موجود ماورایی کیک و شیرکاکائو دوست داشته باشه! زد زیر خنده آرمین-موجود ماورایی! منم مثه شماها آدمم فقط یکم خاص تر از شماها ، خیلی راحت به همه چیز برچسب ماورایی و تخیلی میچسبونین اینو گفت و مشغول خوردن شد و منم مشغول خوردن قهوم شدم که دیدم با اخم چشماشو بسته و داره فکر میکنه علی-دختر چیکار کردی نمیگی میکشتت؟! حتی یه لحظه تنها شدن با اون خطرناکه همین الان نیروهارو خبر میکنم بیان سمتتون آرمین یه پوز خند زد و با خشم بهم گفت: به علی سلام برسون و بگو به زودی میبینمش اینو گفت و تو کسری از ثانیه غیب شد به معنای واقعیه کلمه کپ کردم سریع از طریق میکروفون گفتم: -غیب شد علی-چییی در رفت؟!اه لعنتی.. فورا اونجارو ترک کن اوضاع به نظر جالب نیست -باشه رفتم از کافی شاپ بیرون که دیدم بچه ها تو ماشین منتظرم هستن سریع سوار شدم و از اونجا دور شدیم علی محکم پرونده تو دستشو کوبید رو میز که از جا پریدم -اه چیکار میکنی؟ ترسیدم علی-تمام زحمتامون هدر رفت -اشکال نداره دوباره پیداش میکنیم علی-۶ماه طول کشید تا ردشو زدیم -یه سوال ازت دارم راستشو بگو علی-چرا باید دروغ بگم بپرس بتونم جواب میدم -شما چیو قایم میکنید؟ علی-چطور؟ -وقتی ازم پرسید چرا دنبالشیم گفتم تهدیده ولی اون گفت که سرکار رفتم و از چیزی خبر ندارم علی-مزخرف میگه خواسته سرکارت بزاره مشکوک نگاهش کردم که گفت: علی-چیه؟ -آرمین میتونه ذهن و بخونه.. چرا وقتی متوجه شد تو داری باهام حرف میزنی اینقد عصبانی شد و رفت؟! نشست رو صندلی و رفت تو فکر چند دقیقه ای ساکت بود که فکر کردم باید بیخیال جوابم بشم که گفت: علی-۴سال پیش بود هیچ وقت اون اتفاق و یادم نمیره.. اون موقع ما تو چالوس زندگی میکردیم ، هممون اونجا بودیم -همتون؟! علی-اره هممون.. من و آرمین و مصطفی -مصطفی کیه؟!نکنه.. علی-آره خودشه ما از بچگی باهم بودیم تو یه مدرسه.. تو یه دبیرستان هرجا بودیم با هم بودیم فقط برا دانشگاه از هم جدا شدیم من رفتم سراغ کامپیوتر ، مصطفی نقاشیش عالی بود برا همین رفت سراغ نقاشی و ‌آرمینم رفت سراغ علوم مذهبی البته برام عجیب نبود زیاد دنبال مذهب و اینا بود -من نمیفهمم پ چرا الان اینجوریه؟! علی-میگم صبر داشته باش ۵سال پیش بود که از دانشگاه فارق التحصیل شدیم من رفتم تو یه شرکت تولید نرم افزار کار کردم مصطفی هم گالری نقاشیشو راه انداخت اما آرمین وارد یه سری گروه و فرقه شده بود از طرفیم افتاده بود دنبال جن و جنگیری و این داستانا خیلی بهش اصرار کردیم که بیخیال شه ولی کله شق و لجباز بود وضعیت جوری شده بود که هر روز یه جاش زخمی بود.. اون سفارش جن گیری قبول میکرد جنا هم تلافی میکردن دیگه کمتر میدیدیمش تا اینکه بعد یه سال اون اتفاق افتاد دیدم ساکت شد و سرشو انداخت پایین و یه سیگار روشن کرد وقتی سرش و آورد بالا متوجه شدم چشماش سرخه -اگه سختته ادامه نده علی-یه روز یه کار خیلی مهم باهاش داشتم تو یه پروژه دچار مشکل شده بودم میخواستم ببینم میتونست انجامش بده یا نه چون سر رشته داشت از کامپیوتر هر چی زنگ میزدم بهش جواب نمیداد رفتم خونشون که دیدم جمعیت زیادی اونجا وایسادن ترسیده بودم .. از جمعیت رد شدم رفتم سمت خونشون که نزاشتن برم داخل از ماموری که اونجا بود پرسیدم چی شده که گفت آتیش سوزی شده پرسیدم اونایی که تو خونه بودن چیشدن گفت بردنشون بیمارستان رفتم بیمارستان پرس و جو کردم که گفتن پدر و مادر آرمین تو آتیش سوزی سوختن و مردن ولی خوده آرمین زندست و تو بخش مراقبتای ویژست نمیدونستم باید چیکار میکردم به مصطفی خبر دادم که بعد یکی دو ساعت اومد بیمارستان بعد چند ساعت به ما خبر دادن که بهوش اومده.. خواستیم بریم پیشش که پلیس نذاشت و گفت ممنوع الملاقاتِ و تا پایان تحقیقات نمیتونیم ببینیمش تو نبودش ختم پدر و مادرشو گرفتیم یه چند روزی گذشت که مرخصش کردن و مستقیم بردنش برا تحقیقات اداره آگاهی ظاهرا نحوه فوت پدر و مادرش و زخمای خودش براشون سوال ایجاد کرده بود خلاصه بعد چند ماه تحقیقات تموم شد و ولش کردن بالاخره تونستیم ببینیمش ولی اصلا شبیه اون آدمی که میشناختیمش نبود مثل سنگ شده بود و جز چند کلمه حرف خاصی نمیزد خونشون که سوخته بود برا همین به زور آوردمش خونه خودم با هیچ کس حرف نمیزد و هر روز میرفت قبرستون سراغ قبر پدر و مادرش هرچی با مصطفی سعی کردیم حال و هواشو عوض کنیم اتفاقی نمیفتاد چند روزی پاپیچش شدیم که بهمون بگه چیشده ولی هیچی نمیگفت یه شب که داشت لباس عوض میکرد که بخوابه اتفاقی دیدمش از چیزی که دیدم حسابی جا خوردم تمام بدنش زخمی بود ولی یه زخم خیلی عجیب بود انگار جای پنجه بود دیگه کلی اصرار کردمش که بالاخره گفت چی شده بازم ساکت شد و سیگار کشید -چی شده بود؟! یه جن رفته بود سراغشون وبا ناخوناش تمام بدنشو زخمی کرده بود و جلو چشمش خانوادشو سوزونده بود ولی خودشو زنده گذاشته بود بعدا که با انجمن آشنا شدم راجبش تحقیق کردم.. یه سری مورد مشابه پیدا کردم تو موردای مشابه تمام قربانیا خانوادشون زنده زنده سوزونده میشدن ولی خود طرف زنده مونده بود. دوستان نظرلت ونقدهای خودتون رو باما درمیان بگذارید معرفی و نقد رمان پادوس
  10. armiine

    رمان پادوس | armiine

    نام رمان:پادوس نام نویسنده:armiine ژانر: معمایی - هیجانی هدف:یه پادوس در تمام زندگیش یه هدف دنبال میکنه ، هدفی که اینقدر ارزش مبارزه داره که تمام خانواده و دوستانش رو فدای این هدف میکنه خلاصه:داستان درمورد یه پادوس (محافظ) هستش که سعی داره هم انتقام خودش و دوستاش و بگیره و هم با موفقیت به هدفش برسه دوستان عزیز من چند سری سعی کردم بنویسم ولی بنا به دلایلی هر سری متوقف شدم ولی این سری میخوام با کمک شما تا آخر این داستان و برم لطفا نظرتونو در باره رمان بگید که بتونم چیزی و بنویسم که هم شما و هم خودم ازش لذت ببریم.  معرفی و نقد رمان پادوس
×
×
  • جدید...