رفتن به مطلب

BAHARE-RAK

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4 Good😌😌😌😌

6 دنبال کننده

درباره BAHARE-RAK

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. BAHARE-RAK

    به نام خالق من و تو .. نام داستان : پایان من و تو.. نویسنده : BAHARE-RAK ژانر : عاشقانه ساعت و زمان پارت ها : 3 روز یک بار ساعت 9 شب شخصیت ها :طوفان/ بهار / آراد / محمد / نگار خلاصه: + طوفان؟؟ _ بله؟؟ _ اگه یکی یه روز پیدا بشه جای منو بگیره تو چیکار می کنی؟؟ _ حالا تا اون موقع _ عه!! + مطمئن باش دیگه کسی نیست جاتو بگیره! _ چه طوری سروش رفت با یکی دیگه چرا تو نری؟؟ ........
  2. BAHARE-RAK

    پارت اول 🙂 بازم از خواب پریدم دیگه نمیدونم تاکی باید با کابوس های شبونه دست و پنچه نرم کنم !! چقدر دیگه این قرص های لعنتی آرام بخش رو بریزم تو حلق ام تا بلکه شب برای دو ساعت راحت بخوابم !! شاید آهو راست میگه دیگه ی روانشناس لازم دارم تو تاریکی اتاق چراغ پاتختی باز کردم ساعت 3:45 بود دیگه داشت نزدیک صبح میشد یکمی گردنمو تکون دادم آروم از روی تخت اومدم پایین دیگه خبری از مهمونی های آقا طوفان نبود بلک رهام نزاره این پسر با اعصاب من بازی کنه از پله های خونه پایین اومدم همه جا پر از زباله !! این همه مهمونی میگیره حاضر نیست اینجا رو تمیز کنه تموم لامپ ها رو هم باز گذاشته .... رفتم تو آشپزخونه ی لیوان برداشتم تا آب بخورم که یهو احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده از ترس حتی جرعت نداشت ام برگردم نفس های گرمش میخورد تو صورتم اما عطر سرد و تلخی که زده بود متوجه شدم طوفان ی نفس عمیق کشیدم و گفتم:چی شده داداش طوفان بدخواب شده؟؟! ی تک خنده کرد تکیه داد به سینک ظرفشویی و گفت:از همون موقع که بهار خانم نمیگیره شب بخوابه ما هم باید بیدار شیم ببینم ساعت 3 که تو خونه مثل روح سرگردون راه میره!! ی جرعه اب سر کشیدم و لیوان گذاشتم تو سینک گفتم :نترس!! دیگه باید عادت کنی!! ی لبخند تلخ زد و گفت:هنوز ناراحتی؟؟ منم گفتم:نه چرا کار خاصی نکردی فقط باعث شدی از دانشگاه اخراج بشم !!؟ مگه چیز خاصی یه ؟؟! عصبی دست کشید تو موهاشو گفت:من نمیدونستم ...خب چه میدونم این کامیار نفهم به من گفته بود یکی تو رو اذیت میکنه منم اومدم که.... دستمو بردم بالا نذاشتم ادامه بده گفتم:بسه دیگه خسته نشدی هی میگی گذشته ها گذشته !! هر چند دیگه........... ولش کن شب بخیر! راهمو کشیدم از آشپز خونه اومدم بیرون خیلی خوب رفتار کرده بودم باهاش وگرنه اگه میتونستم تو صورتش نگاه هم نمیکردم چه برسه برگردم خونه!
×