رفتن به مطلب

ملی

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

81 Excellent😃😃😃😃

7 دنبال کننده

درباره ملی

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. ملی

    -اگه می خوای پیش بچه ت باشی،بیا تو اون خونه. -سروش؟! -همین که گفتم. مامان نگاهی به من کرد با غصه به بابا نگاه کردم بعد به مامان -خیلی خوب،من میام. بعد با حرص گفت -میام مراقب هومن باشم. بابا شونه ای بالا انداخت و رفتیم تو مامان لباساشو عوض کرد با کمک بابا رو تخت خوابیدم مامان کنارم رو تخت نشست و نگام کرد -مامان من دیگه درد ندارم. اگه درد داشتم میام بیدارت می کنم. شما برو پیش بابا. بی توجه به حرفم کنارم دراز کشید دلم شکست از این دوری شون ولی سعی کردم به این فکر کنم که بخاطر من می خواست بمونه فردا صبح بلند شدم با نوازش مامان بلند شدم بیحال گفتم -سلام. لبخندی زد -سلام و صبح بخیر عزیز دلم. نیم خیز شدم که سرم درد گرفت -اخخخ. با نگرانی نیم خیز شد -چی شدی؟! -هیچی خوبم. اخ. کمکم کرد بلند شم رفتیم بیرون دیدیم بابا میزو چیده و خودش داره می خوره -بیان بخورید. مامان منو گذاشت رو یک صندلی -من می رم خونه مامان. بابا نگاش کرد -یعنی چی؟ پس صبحانه چی؟ -همون جا می خورم. بابا لقمه رو انداخت روی میز -مگه ما کچلی گرفتیم که زود می خوای در بری؟ بشین همین جا بخور. مامان اخم کرد -سروش؟! -بشین دنیا. -نمی خوام. با نگرانی نگاشون می کردم -نظرتو نپرسیدم؛دستور دادم. -منم گفتم چشم! -کاری نکن همین فردا برگردیم ها. -منو تحدید نکن. مگه تو کی هستی؟ -من شوهرتم. -ااا نه بابا؟ -دنیا؟ -من نمی خوام اینجا صبحانه بخورم. -بشین. یکم فکر کرد بعد نشست ولی نمی خورد بابا هم دیگه چیزی نگفت. یکم بعد لقمه ای برداشت و بزور خورد وسطش دیدم گریه ش گرفت اروم اشکاش می ریخت بابا چند ثانیه نگاش کرد بعد لقمه از دستش افتاد روز میز و بلند شد و مامانو بغل کرد با این حرکتش مامان با صدای بلند زد زیر گریه هر دو تو شوک بودیم -الهی قربونت بشم دنیای من! گریه نکن فدات شم. اخه چرا گریه می کنی؟! -سروش تو چرا اینطوری هستی؟ ببین شوهر خواهرم اینطوری نیست. ببین چقدر خوب باش رفتار می کنه. ببین چقدر ازادی داره. تو چرا انقدر منو اذیت می کنی؟ چرا زور می گی؟ چرا محدودم می کنی؟ -من باید بپرسم تو چرا اینطوری شدی؟ دنیا تو اون دنیای قبلی نیستی. این حرفا چیه؟ این فکرای بچگانه چیه؟ کی به اندازه ی من تو رو دوست داره؟ من اگه خودمو به در و دیوار می زنم برای اینه که تو برام بمونی. نکن این فکرا رو قربونت برم. نمی خوام از دستت بدم. -تو با این زورگویی هات منو از دست می دی؟ -زورگویی چی؟ زنمی حق ندارم بخوام صبحانه کنارم باشی؟ مامان اروم کنارش زد بعد یک لقمه ی دیگه برای خودش گرفت بابا هم رو صندلی خودش نشست و بهش نگاه کرد که هنوز گریه می کنه مامان سریع دو ستا لقمه دیگه خورد بعد خدافظی کرد و رفت بعد از رفتنش بابا رفت حموم عادت نداشت صبحای زود بره ولی فکر کنم رفت تا اونجا راحت تر باشه یعنی می خواست گریه کنه؟ همینطور نشستم و به در حموم خیره شدم که در حالی که موهاشو خشک می کرد امد بیرون -می دونی تنها تفاوت ما با نسلای قبل و بعدمون چیه؟ رفت سمت سماور -چیه؟ -اینه که راحت هر وقت بخوام می تونیم بریم حموم نسلای قبلمون حموم نداشتن نسلای بعدمونم اب ندارند. لبخندی زدم امد و پیشونی مو بوسید -هومن یک نصیحتی بهت بکنم. کنجکاو نگاش کردم -من و مامانت خیلی پای هم موندیم؛بخاطر این عشق خیلی اتفاقا افتاد.توهم پای عشقت بمون.عشق قشنگ ترین اسارت دنیای. بعد روشو از من گرفت و رفت تو اتاقش نیم ساعت بعد بهم گفت حاظر بشم بریم خونه میترا جون وقتی رفتیم همه با من خوش و بش کردند ولی هیچ کس نپرسید که حالم چطوره یکم بعد اهنگ گذاشتند همه رفتن وسط بابا هم بلند شد شروع کرد با من و مامان رقصیدن یک لحظه شوهر خاله خسرو امد و زد به شونه ی مامان مامان برگشت سمتش خسرو شروع کرد به رقصیدن مامان قهقه ای زد و شروع کرد همراهیش کردن همینطور که قر می داد پیراهن جلو بازشو در اورد حالا با یک تاپ نیم تنه و شلوار بود بابا یک لحظه همون وسط خشک شد منم خجالت کشیدم و بهم برخورد بابا دست مامان رو گرفت و کشید سمت خودش مامان با بهت نگاش کرد بقیه تو حال خودشون بودن دستشو برد بالا که بزنه تو صورتش همه دیدن و به سمتشون چرخیدن به سمت بابا دویدم و دو دستی دستشو گرفتم -نه بابا خواهش می کنم نه بابا بابا بیا منو بزن مامان رو نزن! مامان تنش از شدت ترس می لرزید اروم گفت -هومن برو کنار عصبانیه هلت نده. وقتی دید تمام حواسم به اونه سرمو کشید تو بغلش بابا دستشو انداخت و مامان رو هل داد سمت یکی از اتاقا -برو حاظر شو وسایلتو ببند.زود باش. مامان برگشت سمتش -نمی خوام. -برو دنیا عصبیم نکن. -اتفاقا می خوام عصبیت کنم. نمیام سروش. بابا امد به سمتش خیز برداره که همه جلوشو گرفتند میترا جون خودشو به مهربونی زد و شروع کرد با بابا صحبت کردن انقدر باش حرف زدن که کاملا معلوم بود که بابا بزور قبول کرده ولی شرط کرد مامان هم باید بیاد خونه رو به رویی مامان در حالی که گریه می کرد رفت وسایلشو برداره رفتم تو اتاق -مامان؟ برگشت سمتم -ببین بابات چه نامرده. مگه من چیکار کردم؟ اگه خودش این کارو می کرد،من می تونستم باش اینطوری رفتار کنم؟ -اره می تونستی؛چون کار بدی بود. یکی از لباساشو گوله کرد و پرت کرد سمتم -برو گمشو تو هم مثل اونی. توهم بچه ی همون بابایی. با بهت نگاش کردم وسایلشو جمع کرد بابا امد وسایلشو برداشت مامان می خواست همونجوری بیاد بیرون که بابا یک شال انداخت رو سرش مامان به محظ اینکه وارد شد همون در راهو نشست بابا درو قلف کرد و کلیدو گذاشت تو جیبش رو به مامان گفت -از این به بعد ابم می خوای بخوری باید من خبر داشتم باشم. این فقط برای زندگی مونه دنیا؛تا وقتی از این کثافط خونه بریم. مامان سرشو بالا اورد -کثافط تویی؟ کثافط خونه جایی که تو اونجایی هستی. بابا رو به من گفت -برو تو. با التماس گفتم -توهم بیا. یکم ساکت شد بعد گفت -منم میام. رفتیم سمت در بابا برگشت سمت مامان -تا صبح هم اونجا بمونی فایده ای نداره؛ فقط خدایی نکرده ممکنه سرما بخوری. یکم بعد امد تو منم رفتم سمتش و سرمو رو سینه ش گذاشتم اروم اروم موهامو نوازش می کرد بابا وقتی دید مامان نمی خواد فکری بری غذا کنه خودش رفت غذا درست کنه مامان گوشی شو در اورد بابا گفت -خانم انقدر که با وای فا و وای بر وای ا کارکردی یکمم با وایتکس کار کن. من خندم گرفت مامان چپ چپی نگاش کرد و چیزی نگفت کم کم بچه ها هم به بابا توهین می کردن و این منو خیلی عصبانی می کرد جوری که چندبار دیگه هم دعوامون شد تو این چند روز هم عصاب مامان خراب بود هم بابا همیشه هم باهم دعوا داشتند یکبار یک چیبس گرفتم و قبل از غذا خوردم برای همین نتونستم غذا بخورم مامان شروع کرد سرم جیغ و داد کردن بابا هم کلافه کمربندشون در اورد با دیدن این صحنه خشکم زد باورم نمی شد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با تمام سرعت از اونجا دور بشم و برم تو کوچه وقتی بعد از یک ساعت برگشتم بابا روش نمی شد تو صورتم نگاه کنه عصر رفت بیرون وقتی برگشته بود یک بسته قرص گرفته بود -بابا؟! برگشت سمتم با خنده ی زورکی گفت
  2. ملی

    -اصلا من دوست دارم مامان بزرگ و بابا بزرگمو ببینم. بابا بلند شد و به سمت پله ها رفت پشتش راه افتادم و شروع کردم به غر غر کردند نمی دونم بحث چقدر ادامه پیدا کرد به با سوختن یک قسمت از صورتم متوجه ی وخامت اوضاع شدم صورتم به یک طرف کج شده بود دو دستمو رو گونه م بود نگامو از رو مامان که یک دستشو رو دهنش گذاشته بود و با وحشت نگام می کرد برداشتم و برگردوندم سمت بابا با بهت داشت نگام می کرد با دیدن نگام روشو یک ور دیگه برگردوند اروم صدام کرد جواب ندادم با خشم به مامان که دیگه اشک تو چشماش جمع شده بود نگاه کرد -کارت درست بود؟ مامان که انگار از شوک در امده بود به خودش اشاره کرد -من؟! -درست بود که این بچه رو برای کار خودت بفرستی جلو و سپر بلاش کنی؟ درست بود دنیا؟ مامان سرشو به دو طرف تکون داد -زدیش..تو زدیش! شروع کرد به جیغ جیغ و سرزنش بابا بابا هم بساط داد و بیدادشو پهن کرد من که هنوز باورم نمی شد کتک خورده باشم دویدم بابا با دویدن من هردو ساکت شدن رفتم تو اتاق و رو تخت نشستم زانوهامو تو بغلم جمع کردم و سرمو روشون گذاشتم سعی کردم خودمو دلداری بدم<هومن حق داشت لابد تقصیر خودت بود حتما حرف بدی زدی یا صداتو بالا بردی اصلا شاید عصبانی بود تو که نباید بخاطر همچین چیز کوچیکی از بابات ناراحت شی تا حالا که از این کارا نکرده بابا های بقیه کلی پسراشونو کتک می زنند تو زیادی لوس شدی>همینطور اروم اروم گریه می کردم که صداش امد -هومن؟ سرمو بالا نیاوردم فهمیدم رو تخت نشست -خیلی دوست داری بری؟ سرمو بالا نیاوردم و جوابی ندادم دست انداخت و زیر چونمو گرفت و سرمو از رو پام بلند کرد و به صورتم چشم دوخت بعد گونه ی خیس و سوزانمو بوسید و سرمو گذاشت رو سینه ش -ببخشید پسرم! اروم گفتم -اشکالی نداره. محکم تر منو به خودش فشار داد یکم ساکت موندیم بعد گفت -اشتها داری؟ -نه هیچی. -پس بخواب. درازم کشوند و پتو رو روم کشید -بخوابم کنارت؟ -مامان چی؟ -اشکالی نداره. -نه گناه داره. -هومن! ترسیدم و چیزی نگفتم احساس کردم دلش برام سوخت چون دوباره گونمو بوسید بعد موهامو بهم ریخت -واقعا دیگه از من ناراحت نیستی؟ -ناراحت هستم ولی اشکال نداره تا فردا یادم می ره. یکجور خاصتی نگام کرد مثل اینکه به یک ادم بزرگ فهمیده داره نگاه می کنه احساس خوبی پیدا کردم کنارم دراز کشید و چشماشو بست اما نگاه من هنوز روش بود پوست سفیدم به بابا رفته بود همینطور موهای مشکی م ولی مال بابا از مال من مشکی تر بود و چشماشم مشکی بود از اونایی که رنگ شبه و ته ریش داشت که حسابی بهش می امد نصف شب متوجه شدم مامان امد تو اتاق بابا که تو اون موقه چشماش باز بود چشماشو بست مامان اروم صداش کرد -سروش؟ سروش جان؟ من به بابا نگاه کردم جوابی نداد حتی چشماشو باز نکرد مامان سرشو پایین انداخت و رفت بیرون و درو بست فردا صبح با صدای داد و بیداد بلند شدم تو این دو روز اولین بار زیاد داشتم بلند شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون پویا امد سمتم پویا-سلام. -سلام دیروز نیومده بودی. پویا-اره مریض شده بودم. بعد کنار هم حرکت کردیم -خوبی هومن؟ احساس می کنم یک جوری هستی. -نه نه کاملا خوبم. -معلومه. -فقط خسته م دیشب دیر خوابیدم. -دروغ گو. چیزی نگفتم رسیدیم سر کوچه ی بهنام اینا باهم دست دادیم و حرکت کردیم نگاه متعجب بهنام رو صورتم بود نزدیک متوسطه که رسیدیم تعداد بچه ها خیلی زیاد شد همهمون با اون روپوش های سورمه ای و متوسطه با اون در ابیه بزرگ و ساختمون نباتی رنگ به متوسطه مون نگاه کردم چقدر بچه اینجا بود تا حالا به این فکر نکرده بودم که شاید هر کدوم از اینا یک درد داشته باشند رفتیم سر کلاس اقای شباهنگ دبیر ریاضی مون سر کلاس بود با اینکه ریاضی درس مورد علاقه م بود ولی اون موقه اصلا نمی تونستم حواسمو جمع کنم -اقای اقبالی حواستون کجاست؟ سرمو بالا اوردم -بله؟ -از شما بعیده حواستونو جمع کنید. -معذرت می خوام اقا. سری تکون داد و به ادامه ی درس رسید سعی کردم هرطوری شده حواسمو بدم به درس زنگ تفریح یکی از بچه های لوس کلاس به سمت امد و دستشو دور گردنم انداخت -خوب خوب ببینید چی داریم. اقای اقبالی برای اولین بار توهم بود. -اخ اخ بچه لوس مامانی نکنه مامانت دعوات کرده؟ -نه بابایی جیزش کرده. -نه بابا اینطوریا نیست کسی به این بالا چشمت ابرو نمی گه؛ احتمالا مامانی یا بابایی رفتند مسافرت اقا از غم دوری شون بغ کرده. دستشو از رو شونه م کنار زدم -نچ نچ نچ کاش تو این دکه مدرسه هست یکم شعور برای فروش می زاشتند تا من از جیب خودم برای شما بخرم. بعد داشتم می رفتم بیرون که یقه مو گرفت و برم گردوند -چی گفتی؟ مچ دستشو گرفتم مشتشو برد بالا که بزنه تو صورتم که پویا دستشو گرفت -بکش دستتو تا لهت نکردم. بعد هلش داد عقب باهم رفتیم بیرون بهرام هم منتظرمون بود اروم و سر بزیر کنار پسرا حرکت کردیم انقدر حواسم پرت بود که صدای خدافظی بهنام رو نشنیدم و یادم رفت با پویا خدافظی کنم رفتم تو خونه یک لحظه سرمو بالا اوردم با دیدن مامان دم پنجره دویدم سمت در انقدر با هیجان رفتم تو که کفشام شوت شد تو خونه مامان دستاشو باز کرد پریدم بغلش با اینکه وضع خونه فقط یک روز بد بود برای من چند سال گذشت بعد برکشتم سمت صندلی بابا نگاش غمگین بود ولی بازم بهم اشاره کرد که برم جلو سرمو بوسید و بهم گفت برم وسایلمو بزارم رفتم بالا لباسمو عوض کردم که چند ضربه به در خورد مامان سرشو اورد تو -اجازه هست؟ با ذوق گفتم -اره بیا تو. امد تو و رو تخت نشست -حدث بزن چی شده؟ کنارش نشستم -چی شده؟ -بابات قبول کرد که بریم. لبخند بزرگی زدم -ایول! -اره واقعا ایول وایی هومن ازت متشکرم. -از من؟چرا؟ موهامو از جلو صورتم کنار زد جوری که انگار داشت با خودش حرف می زد به رو به رو خیره شد -اگه دیروز اون اطفاق نمی افتاد بابات عذاب وجدان نمی گرفت و قبول نمی کرد وای خدا خیلی خوب شد! بهم برخورد یعنی چون زده بود تو گوش من خوب شد البته بابا می گفت من زیادی حساسم پس نباید خیلی خودمو ناراحت کنم با هم رفتیم پایین بابا با وجود دلخوریش از غذای مامان تعریف کرد و سعی می کرد بامون گرم رفتار کنه بعدم گفت که عصر می خوام حرکت کنیم رفتم بالا من هیچی درباره ی خانواده ی مامان نمی دونستم حتی عکساشونو ندیده بودم هی می رفتم بالا و می امدم پایین از مامان سوال می پرسیدم -نوه دارند؟ -چندتا پسر هم سن و سال من هستند؟ -سلیقه ی مامان و بابات چطوریه؟چیزی می خوام بخریم؟ اخر سر با تشر بابا بیخیال سوال پرسیدن شدم مامان و بابا رفتند تا برای هر کدومشون یک چیزی بگیرند می خواستم بهترین لباسمو بپوشم کت و شلوار خردلی مو برداشتم با پسراهن مشکی کتمو تو دستم گرفتم و کوله مو تو اون دستم و اماده شدم امدند بابا یک نگاه به تیپم کرد و چیزی نگفت سوار ماشین شدیم مامان خیلی هیجان زده بود مدام حرف می زد و می گفت چقدر خوشحال که می ریم دیدن خانوادش باباهم با حال بهتری که معلوم بود فقط برای ناراحت نشدن ما اینطوری صحبت می کنه صحبت می کرد 5 ساعت تا اونجا راه بود فقط برای شام و نماز نگهداشتیم من و مامان تا اون موقه از ذوق تو ماشین خوابمون نبرده بود تو ماشین از راه طولانی کلافه شده بودم ساعت های ده شب رسیدیم مامان زنگ زد و گفت رسیدیم رفتیم تو یک کوچه جلوی یکی از خونه ها چند نفر بیرون منتظرمون بودند به محظ اینکه بابا ماشین رو
  3. ملی

    مرسی فوقلادست
  4. ملی

    عزیزم عالی بود خیلی خوشم امد خوشحال می شم رمان منو هم بخونی https://forum.98iia.com/topic/2859-رمان-معمای-زمان/?tab=comments#comment-82909
  5. ملی

    درست نشد
  6. ملی

    -جان کامیار؟ -می گم بنظر تو فدا از اینجا می ره؟ -چطور دوست داری بمونه؟ -راستش اره می دونی اینکه بیاد با ما زندگی کنه خیلی خوبه مخصوصا اینکه همسن منم هست منم که خیلی سخت و دیر از خونه بیرون می رم اینطوری اذیت نمی شم. لبخندی زد -خانم خودخواه دوست داری مامان و بابای اون از دوریش اذیت بشن؟ هول شدم -نه اصلا از کجا معلوم شاید مامان و باباش اجازه دادن تو چی می دونی اخه؟ بعد رومو گرفتم و به کارم ادامه دادم فرشاد -یعنی چی؟!! یعنی چی نیهاد؟!! نیهاد یک لحظه... -حرف نباشه فرشاد ما به روستای خودمونم بر نمی گردیم تا بتونید پیدامون کنید پس الکی خودتو اذیت نکن. -من فکر کردم همش لجبازی نیهاد خواهش می کنم فدا بره مامان می میره. -هه چه باحال. -نیهاددددد؟؟!!!! -برو بابا. بعد خاموش کرد از شدت وحشت سرجام خشک شده بودم -چی شد فرشاد؟ به بابا نگاه کردم بعد با اخرین انرژی که در وجودم داشتم سر چرخوندم تا خیالم راحت شه مامان نیست اروم گفتم -بابا بدبخت شدیم نیهاد می خواد فدا رو با خودش ببره می گه می رن یکجای تازه نمی تونم پیداش کنم. دستاشو سرش گذاشت و نشست تقریبا گریه م گرفته بود -گفت خود فدام راضیه دیگه اگه هم به پلیس بگیم کاری از پیش نمی ره. بعد نشستم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن -چطور به مامان بگیم اخه؟ در حالی که انگار داشت با خودش حرف می زد گفت -همسایه ها می فهمند باید باید بهشون بگیم اره با خاله ش رفته مسافرت بعد بعد یک کاریش می کنیم. اتیشش گرفتم اهی کشیدم و بلند شدم رفتم تو به محظ اینکه داخل شدم مامان دوید سمت -چی شد مامان؟! دخترم چی شد؟! -هیچی عزیزم فعلا که داریم مذاکره می کنیم تا ببینیم چی می شه؟ -خیلی نگرانم فرشاد. -نگرانی نداره که نفس فرشاد همه چیو بسپر دست خدا درست می شه ان شاءا.. بعد رفتم تو اتاق چندبار سعی کردم به نیهاد زنگ بزنم ولی بر نمی داشت دیگه حال و حوصله ی کتابخونه رفتن هم نداشتم حیف مجبور بودم سه روز گذشت تو این سه روز حال مامان بدتر شد تا اینکه یک پیام از نیهاد امد -دارم می رم. چشمم رو پیام خشک شده بود نمی تونستم چیکار کنم یک نفر گوشی رو از دستم چنگ زد مامان بود برگشتم سمتش نگاهی به پیام کرد بعد گفت -ای وای ای وای ای.. و افتاد رو زمین دادی زدم و به سمتش دویدم بقیه هم با صدای من به سمتمون دویدند بابا با وحشت گفت -چی شده؟!! بی حرف پیام نیهاد رو نشونش دادم یک نگاه کرد و اهی کشید بعد رو به پسرا گفت -چرا واستادین منو نگاه می کنید زود باشید بیاریدش تو ماشین. سریع بردمش تا خود بیمارستان چشم ازش بر نمی داشتیم قلبم تند تند می زد سریع با برانکارد بردنش داخل یک پیام به نیهاد داد -داداش مامان بیمارستانه پیامتو دید حالش بد شد. بعد دویدم داخل در عین حال نگام به صفحه ی گوشی بود باخره جوابش امد -چرا نشونش دادی احمق؟! -خوب نمی دید نمی فهمید؟ دیگه پیام نیومد رسیدن به بابا و بچه ها -مامان کوش؟ -دکتر داره معاینش می کنه. نشستم همون جا دوباره پیام امد محل ندادم اگه مامان سکته کرده باشه هیچ وقت نمی بخشمش دیگه هم به ابرو مابرو کاری ندارم می رم به پلیس می گم همون موقه دوباره پیام امد سه باره چهارباره یعنی مامان براش مهم بود؟ زنگ زد بر نداشتم و قعط کردم دوباره زنگ زد بازم قعط کردم سه بار زنگ زد اینبار دیگه با حرص برداشتم و بلند شدم برم اونور حرف بزنم -چیه؟ -کثافط بیشعور حالا جواب تلفن منو نمی دی بلایی سرت بیارم.. -اره اره بلایی سرم بیاری چه بلایی برادر من بدتر از اینکه مامان سکته کرده. صدای دادش امد -سکته کرده؟!!! -چه می دونم یعنی دعا کن سکته نکرده باشه. انقدر ترسیده بود که متوجه تحدید تو حرفم نشد اگه نه بی جواب نمی زاشت
  7. چرا همش برای رمان من حیرانی؟

  8. رمان سایه ی سرنوشت نویسنده ملیکا ملازاده هدف از نوشتن مبارزه با خرافات و بی مهری به فرزند ساعت های پارت گذاری هر وقت خدا بخواد ژانر عاشقانه هیجانی غمگین طنز خلاصه دختری از جنس نور پسری از جنس سنگ طرف دیگر دختری از جنس رز پسری از جنس باد و گذشته ای پر از معمای و رمز و راز مقدمه خستــه ام…از صبوری خستـــه ام…از فریـــادهایی که در گلویـــم خفـه ماند…از اشــک هایی که قـاه قـاه خنـــده شد…و از حـــرف هایی که زنده به گـــور گشت در گــورستان دلمآســان نیست در پس خـــنده های مصــنوعی گریــه های دلت را ،در بی پنـــاهیت در پشت هـــزاران دروغ پنهـــان کنی…این روزهــا معنی را از زندگـــی حذف کــرده ام…
  9. ملی

    ارژنگ بدون توجه به اون با صحبت با دوستاش ادامه داد خشایار به سمت اتاق بابا دوید -بابا؟ بابا؟ ارژنگ با سر و صداش منو از خواب بیدار کرد. بابا امد بیرون و سر ارژنگ داد زد و فوشش داد بعد هم یکی خوابوند تو گوشش و وسایل مجلسو بهم ریخت کیکو پرت کرد بیرون و کادو ها رو زیر پا انداخت و لقدشون کرد... گوشی م زنگ خورد سریع جوابش دادم و رفتم بیرون اتاق تا مامان بیدار نشه -بله؟ -منم فرشاد. -سلام داداش خوبی؟ فدا خوبه؟ -سلام اره خوبه الان خوابه می تونی بیای بیرون کارت دارم فقط خواهشا تنها. -باشه کجا بیام. -جلوی همون خونه. تکرار می کنم فرشاد تنها اگه با کسی باشی من می دونم و تو. -باشه باشه الان راه می افتم. -منتظرم. بعد قعط کرد سریع لباس عوض کردم قبل از اینکه کسی منو سیم پیچ کنه دویدم بیرون و سوار ماشینم شدم راه افتادم به محظ اینکه رسیدم ماشین ارژنگ رو دیدم از ماشین پایین پریدم و رفتم سمتش دو ضربه به شیشه زدم شیشه رو داد پایین و با لبخند اشاره کرد سوار شو با هیجان سوار شدم برگشتم سمتش -داداش فدا؟ -جاش خوبه. -می شه منو ببری پیشش؟ -لابد بعد کل خانواده رو بیاری اونجا؟ -نه. چپ چپ نگام کرد -نه؟ خندم گرفت لبخندی زد بعد ماشینو به حرکت در اورد یکم که رفت گفت -توهم میای؟ زیر چشمی نگاش کردم -چی؟ -تو نمیای؟ -چرا چرا گفتم که میام ولی ازت یک خواهشی دارم. -لابد می خوای بگی فدا رو برگردونم تا مامان و بابا اذیت نشن. -نیهاد؟ پوزخندی زد -مگه کسی به فکر اذیت بودن من بود؟ چرا من همیشه باید مراقب باشم که کسی اذیت نشه؟ چرا برای کسی مهم نیستم؟ بعد پاشو گذاشت رو گاز هینی از سرعت شدید و بی موقه کشیدم برگشتم و به خیابون نگاه کردم خیلی خطرناک بود -نیهاد؟! نیهاد داداش؟! خواهش می کنم بزنم کنار نیهاد؟!! نیهاد؟!! ماشینو کشید کنار و نگهداشت بعد نفس عمیقی کشید و دوباره روشن کرد و حرکت کرد در همون حال گفت -برت می گردونم جای ماشینت پیادت کنم. تبسم با تعجب داشتیم نگاش می کردیم که دور خودش می چرخید و تک تک درا رو باز می کرد و توشو نگاه می کرد مریم گفت -عزیزم..خوبی؟ برگشت سمتش -نیهاد نیست؟ اسکل نکرده از اول بپرسه من گفتم -نه رفته بیرون. -کجا؟ -چمیدونم مگه کسی می فهمه اون چیکار می کنه؟ کلافه شد یکم بلا تکلیف واستاد بعد رو به شیدا گفت -من می رم ارایشمو پاک کنم لباسم ندارم این معلوم نیست می خواد چیکار برای من بکنه اگه شمارشو دارین لطفا بهش زنگ بزنید بیاد یک فکری بحال من بکنه. بعد رفت تو دستشویی من رفتم پشت در -فدا جون اگه لباس می خوای من دارم بت بدم؟ -مرسی تبسم جون اگه زحمتی نیست. -می خوای خودت بیا انتخاب کن. -هرچی اوردی فرقی نمی کنه. باشه ای گفتم و رفتم تو اتاق در کمد داغونشو باز کردم یک تونیک عسلی که روش عکس زنبور داشت برداشتم با شلوار کشیه مشکی وقتی امد بیرون صورتش از شدت شستن سرخ شده بود لباسا رو برات گذاشتم رو تخت تو اتاق -ممنون. رفت تو اتاق چند دقیقه بعد با همون لباسا امد بیرون مریم بهش گفت -می خوای حموم بری؟ -بزار ببینم داداش چیکار می خواد بکنه؟ همون موقه درو زدند -یا ا.. شیدا دکمه های بالای تونیک دکمه دارشو بست و مریم هم شالشو درست کرد -بفرمایید. امدند تو بلند شدیم و سلام کردیم جواب دادند نیهاد با لبخند به فدا نگاه کرد فدا با اعتراض گفت -داداش چیکار می کنی؟ تو تکلیف من چیه؟ -فعلا ناهار بخوریم بعد باهم صحبت می کنیم. بعد از اینکه ماکارانی رو خوردیم نیهاد به فدا اشاره کرد فدا هم رفت تو اتاق نیهاد هم دنبالش ماهم ضرفا رو جمع کردیم من و کامیار رفتیم ضرفا رو بشوریم -کامیاررر؟
  10. ملی

    شما بیشتر تجربه دارین هرچی صلاحه
  11. ملی

    می شه ادرس گالری رو برام بفرستی من هر وقت می رم همه چی داره جز گالری عشق دختر تو بغل پسره بود از پشت داشتند باهم راه می رفتند بعد برای من چون دختره شال سرش نیست گیر می دن
  12. ملی

    و گوشی رو قعط کرد مامان شروع کرد شیوه کردن و گریه زاری سعی می کردیم ارومش کنیم -مامان مامان نگران نباش من بت قول می دم که فدا رو بهت سالم برسونم قول می دم مامان. تبسم -320 شیدا تموم شد. دست به کمر بالای سرم واستاد -تبسم شنیدم از هر ده تا یکی شون نمی گفتی دوباره از اول برو. ولو شدم -شیدااا خیلی نامردیه که دوباره از اول برم. -تبسم؟! از تحکم صداش خودمو جمع و جور کردم و امدم دوباره شنا رفتن رو شروع کنم که همون موقه در باز شد کی دونستم نیهاده چون فقط اون خونه نبود پس بی توجه بودم که بعد از صدای سلام نیهاد صدیا سلام یک دختر هم امد با تعجب به شیدا نگاه کردم که وضع اون هم بهتر از من نبود بلند شدم و هردو رفتیم بیرون کامیار هم بلند شده بود و به نیهاد و دختره نگاه می کرد مریم هم دم در اتاقش واستاده بود و نگاشون می کرد به دختره نگاه کردم یک دختره فوقلاده خوشگل دختری که معلوم بود پوست سفیدی داره اما ارایش پیش از حد رنگ پوستو درست نشون نمی داد رژ گونه های خرمایی زده بود و رژ ستش ابروهاشو برداشته بود و خرمایی کرده بود موهای قهوه ای روشنش از زیر شال خرمایی رنگ بیرون زده بود چشمای ابی –خاکستریش حسابی دلربایی می کرد قدش متوسط بود و مانتوی گوجه ای پوشیده بود دختره هم سن و سال من می خورد با تعجب رفتم جلو -برای من دوست اوردی؟ دستت درد نکن تو چقدر مهربون شدی خبر نداشتم. کامیار خندش گرفت بعد پرسید -ایشون کین نیهاد؟ نیهاد به دختره اشاره کرد -خواهرم فدا. همه جز شیدا بهت زده نگاشون کردیم شیدا جلو رفت -خوش امدی عزیزم. بعد دستشو سمت فدا دراز کردفدا لبخند کوچیکی زد و دست شیدا رو فشورد -از اشنایی با شما خوشحالم خانممم.. -شیدا هستم گلم. -اها خوب. یک نگاه به داداشش کرد یک نگاه به شیدا شیدا خندید -از همکارای برادرت هستم. فدا با حالت مرموزی گفت -اها. و این اها گفتنش نشون می داد خیلی دختر زنگیه مریم جلو می ره و دستشو سمت فدا دراز می کنه -هرچند که نمی دونم چی به چیه ولی بازم خوشحالم از اشناییت. فدا دستشو فشورد کامیار هم دستشو سمتش دراز کرد فدا امد دستشو بالا بیاره که نیهاد زد رو دستش -هوو پرو. خندم گرفت -نیهاد بهت نمی خوره غریتی باشی ها. فدا به من نگاه کرد و لبخند زد تازه یادم امد من نرفتم جلو رفتم سمتش دستشو سمتم دراز کرد ولی من دستامو از هم باز کردم و محکم بغلش گرفتم -عزیززززم خیلی خوشحالم که یک ادم حسابی امد تو این خونه. همه باهم گفتند -تبسم؟!! فدا خندید از هم جدا شدیم -تبسم اسم قشنگیه. بعد برگشت سمت نیهاد -داداش من خیلی سرم درد می کنه می شه برم استراحت کنم؟بعد راجب اون قضیه صحبت کنم. -برو گلم. بعد به اتاق من اشاره کرد فدا معدبانه ازمون معذرت خواهی کرد و رفت سمت شیدا برگشت سمت من -تبسم؟ با تعجب نگاش کردم -بله؟ -بقیه ش. -بقیه چی؟ ابرویی بالا انداخت وایی گفتم و رفتم تو شنا فرشاد اب قند دیگه ای برای مامان درست کردم -نگران نشو عزیزم. -اگه بچه مو با خودش ببره چی؟ دستی رو موهاش کشیدم -اگه با خودش ببره می ریم دنبالش من می دونم خونش کجاست. نگام کردند احساس کردم تو چشماشون پر فوشه برای همین سرمو انداختم پایین و لبخندمو خوردم مامان گفت -زنگ بزن بهش فرشاد زنگ بزن بازم. -مامان ده بار زنگ زدم بر نداشت دیگه چیکار کنم؟ -وای! وای! بابا کلافه گفت -بریم خونه یک اب قند به مامانت بده بعد بشینیم فکرامونو روی هم بزاریم ببینیم چیکار باید بکنیم. دوباره راه افتادیم سمت خونه مامان رو بزور پیاده کردیم بردمش تو اتاق درازش کشوندم بعد گونشو بوسیدم خاوین براش اب قند اورد اروم خورد یکم باش حرف زدم تا اروم بشه تو خواب خدایی نکرده سکته نکنه وقتی خوابید همینطور که موهاشو شونه می کردم ذهنم رفت سمت قدیم تولد 15 سالگیش بود دوستاشو دعوت کرده بود و با پول خودش همه ی وسایل رو گرفته بود با پول نوکری کردنش مامان حتی حاظر نشد تو جشنش شرکت داشته باشه یک لباس جدید یک تیشرت ابی و همون عینک همیشگیش من و فدا کوچولو تو جشنش بودیم یک لحظه صدای عصبیه خشایار امد -من خواب بودم. ارژنگ بی توجه گفت -خوب به من چه؟برو به بقیه ی خوابت برس. -نه بیدارم کردی.
  13. ملی

    یک چیزی من حتی جلد های رمانی رو دیدم که زن و شوهر تو بغل هم بودند یعنی اون اسلامی این طفلک اسلامی نیست؟
  14. ملی

    رمان نیست داستانه غمگین تخیلی می تونی بخونیش کوتاه
×