رفتن به مطلب

nmasoomeh

همکار ارشد
  • تعداد ارسال ها

    905
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد nmasoomeh در 18 اسفند 1397

nmasoomeh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,785 Excellent😃😃😃😃

درباره nmasoomeh

  • درجه
    ❤❤❤❤❤

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,232 بازدید کننده نمایه
  1. nmasoomeh

    براشون توضیح مفصل دادم تو خصوصی
  2. nmasoomeh

    خردادی هستم 🤐 من دیگه عرضی ندارم😐
  3. nmasoomeh

    سلام عزیزدل لطفا خصوصیتون رو چک کنید . ممنون
  4. nmasoomeh

    پارت چهل و دوم: عینک آفتابی بزرگی هم روی چشماش گذاشته بود، که جذاب ترش می کرد. یه موزیک ملایم خارجی هم پخش می شد. من زیاد اهل موزیک های اونور آبی نبودم، دوست داشتم کاملا بفهمم معنی شعر رو و حسش کنم. بابا- خب بهادرجان... کجا می خوای ما رو ببری؟ لبخندی زد و گفت : بهادر- سورپرایزه! الان خودتون می بینید! مهسا- عه....! ازین کاراهم بلدی؟ بهادر از تو آینه نگاهی انداخت و گفت: بهادر- خیلی کارای دیگه هم بلدم، توخبر نداری! من رو به بابا گفتم: - بابایی اگه جنگل رفتیم تاب می بندی؟ من خیلی دوس دارم ! بابا- چشم دخترم دیگه؟ مامان -دختر گنده می خواد تاب بازی کنه! لب هام آویزون شد! بهادر رو به مامان گفت: بهادر- تاب که سن و سال نمی شناسه! اصلا خود منم می خوام تاب سوار شم! تو دلم از این طرفداریش حسابی لذت بردم. مهسا- مامان تمام حالش به تابشه وگرنه مثل پیرپاتالا بشینیم همو ببینیم! والا! مامان یه تای ابروش رو بالا داد و گفت: مامان- لطفا خفه! من و بهادر زدیم زیرخنده! مهسا با حالت گریه گفت:بــابــا! بابا- خانم چرا کم میاری، تو ذوق بچه می زنی؟ مامان ایشی گفت که همگی زدیم زیرخنده! از پنجره بیرون رو نگاه می کردیم، تپه ها کم کم از درخت های سبز و بلند پوشیده می شد، جاده باریک تر می شد، صدای پرنده ها به گوش می رسید، هرچی جلوتر می رفتیم درخت ها درهم می پیچیدن. خیلی زیبا بود .آهسته گفتم: -اینجا عالیه، خیلی قشنگه! مامان هم شیشه رو پایین داد و گفت: مامان- عجب هوایی ! مهسا جیغی از خوشحالی کشید! از یه تپه که پایین رفتیم، ته جاده دریا بود! بهادر- اینم از سورپرایز! ماشین رو کناری نگه داشت. من و مهسا با سرعت پیاده شدیم و به سمت دریا دویدیم.. می خندیدیم و شاد بودیم، یه مشت آب پاشیدم تو صورتش که دنبالم کرد! سریع فرار کردم، پشت بابا قایم شدم .مهسا هی خط و نشون می کشید. منم زبون درازی می کردم !مامان - دختر بزرگ کردم! قشنگ دو سالشونه! بابا- سخت نگیر خانوم ، بزار خوش باشن! بهادر خنده کنان زیراندازی از ماشین درآورد و کنار یه درخت قطور و زیبا پهن کرد. سبد خوراکی ها رو درآورد، یه صندلی تاشوهم برای مامان بازکرد، که مامان کلی قربون صدقش رفت. بابا فلاکس چایی رو برداشت و برای همه چایی ریخت. نون و پنیر و گردو رو هم ،روی سفره یه بار مصرف گذاشت. بهادر یه پاکت آب پرتغال هم گرفته بود. مشغول خوردن صبحونه شدیم. واقعا خیلی رویایی بود، بین درخت های زیبا و آرامشی که بهت هدیه می داد،دریای آبی آروم هم رو به روت ببینی! چند تا خونواده دیگه هم با فاصله از ما نشسته بودن. بهادر بلند شد و به طرف ماشین ت. من غرق زیبایی اطرافم بودم و آروم آروم، چایی دارچینیم رو مزه مزه می کردم، یه دفعه صدای مهسا اومدکه گفت: مهسا- وای...تو عالی هستی... بهادر ! برگشتم دیدم، بهادر به یه شاخه قطور تاب بسته! از شدت ذوق به طرفشون دویدم. مهسا - اول من ...اول من! بهادر سری تکون داد و گفت: بهادر- قشنگ بچه ای ! مامان مریم راست می گه... نوبت هم می گیره! بعد خنده زیبایی کرد، که منم خندم گرفت. مهسا سوار تاب شد، بهادر هم هولش می داد، اونم از ذوقش هی جیغ می زد! با لب های آویزون داشتم نگاشون می کردم که بهادر گفت: بسه بیا پایین کوچولو، نوبت ماراله! مهسا کلی اعتراض کرد، ولی با دیدن قیافه من راضی شد و از تاب پایین اومد. بوسی تو هوا برای بهادر فرستاد و گفت: مهسا- قربون داداش!... تو باید داداش واقعی خودم می شدی! فکر کنم تو بیمارستان عوض شدی! بهادر- کم شکر بریز کوچولو! سریع رفتم و روی تاب نشستم، با دیدن نگاه جذاب بهادر به خودم، ذوقم رو خوردم و گفتم: -لطفا یواش هل بدین! آروم دم گوشم گفت: بهادر- ای به چـشـم بانوی من! چشم هام رو بستم و آروم تاب می خوردم. موهام هی توی صورتم می ریخت و قلقلکم می داد پام رو، روی زمین گذاشتم و تاب رو نگه داشتم، با نگاه زیبایی رو به بهادر گفتم: - ممنون... بهادر هم چشمکی بهم زد ،که ته دلم لرزید! سرم رو پایین انداختم و پیش مامان و بابا رفتم. تازه یاد مهتاب افتادم و گفتم: -همگی جمع شین که می خوام یه خبر خوب بهتون بدم! بابا- خوش خبر باشی باباجون! مامان با شور و شوق گفت : مامان- بگو دخترم ...چیه این خبر خوبت؟ شیطنتم گل کرد و گفتم: - اول مشتولوق! بابا یه اسکناس پنجاهی بهم داد. ابروم رو بالا انداختم ،که مامان گفت: مامان- دختر گلم با زبون خوش بگو و گرنه بجای مشت و لوق، مشت و لگد می خوری! بهادر و مهسا زدن زیر خنده! لب هام آویزون شد و گفتم : - بــابــا ! بابا هم که خندش گرفته بود،گفت: بابا- مامانته دیگه! کاریش نمی شه کرد! ولی خانم دمت گرم ...باحال بود! که همگی دوباره با صدای بلند خندیدیم. بهادر - مشتولوق مارال خانم بعد ناهار! نگاه تشکرآمیزی بهش کردم و گفتم: - ممنون ...حالا خبر خوبم اینه، مامان خانم داری مامان بزرگ می شی ! صورتش سرخ شد و گفت: ماما-چی تو چیکار کردی؟! ..تو..دختره بی حیا! رنگم از تصور مامان پرید، سریع گفتم: -نه مامان... من نه! توروخدا... ذهنیتت راجب من چقدر خرابه من شوهرم کجا بود، که حامله باشم ! که بهادر از خنده ، اشک چشم هاش رو با انگشت شستش پاک می کرد و رو شکمش خم شده بود! بابا با اخم گفت: بابا- خانم ...توروخدا قبلش یکم فکر کن، بعدحرف بزن! دخترم یه سکته ناقص زد! - باباجون... مهتاب حامله س! مهسا جیغی از خوشحالی کشید و گفت: مهسا- آخ جون... خاله شدم! همگی شروع، به دست زدن، کردیم، مامان -خدایا شکرت... دخترم خوشبخت شد من دارم نوه دار می شم! بابا- مارال جان یه کادوی خوب پیش من داری، با این خبرت دلم رو شاد کردی . مهسا- البته کار اصلی رو رادوین کرده! مامان زهرماری بهش گفت که همگی از شدت خنده کبود شدیم ! ساعت نزدیک ۱۱ظهر بود. مامان رفت که به مهتاب زنگ بزنه... @M@hta @a_m 411
  5.  

    آنقدر می آیند و "نمی مانند"
    می آیند و بلاتکلیفمان می کنند ...
    می آیند و دل می شکنند،
    که اگر کسی بیاید و اهل ماندن هم باشد،
    "ما" دیگر نمی مانیم...
     

  6. nmasoomeh

    عزیزای دلم رماناتون در چه مرحله ای هست؟ با من تو خصوصی ارتباط بگیرین اگه سوالی هست. موفق باشین

  7. چه فرقی می کند،
    از یک ساختمان بلند مرتبه
    بیافتی
    یا به یاد کسی!؟
    آدمی می شکند، خرد می شود...
    اما از بد روزگار زنده می ماند

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 8
    2. nmasoomeh

      nmasoomeh

      یکمی بودم سعی می کنم نباشم

    3. mansoor-h

      mansoor-h

      خب خوب باشین البته نه مثل وقتی که از ساختمون بیفتی یا یاد کسی بیفتین خخخخ

    4. nmasoomeh

      nmasoomeh

      دیگه نمیوفتم سفت می چسبم خودمو خخخ

  8. nmasoomeh

    لطف می کنی عزیزم
  9. nmasoomeh

    این برا گوشه
  10. nmasoomeh

    بعد از بین اون سه تا کدوم به عکس اصلیم می خوره؟
  11. nmasoomeh

    این برای اصلی
  12. nmasoomeh

    مرسی عزیزکم💜
  13. nmasoomeh

    سلام آیا کسی رسیدگی می کنه یا خیر؟
  14. nmasoomeh

    پارت یازدهم: پری زادگان به سرعت به اتاق ملکه وارد شدند و لباسی زیبا و سبزرنگ که از سنگ های زینتی و درخشان بسیاری پوشیده شده بود، را در مقابل ملکه آرماندا قرار دادند . ملکه با شعف خاصی شروع به پوشیدن لباس فاخر خویش کرد . موهای طلایی رنگش را با تاج سلطنتی زیبا و درخشانی زینت دادند و زیبایی نفس گیر آرماندا دوچندان گشت و مورد تحسین پری زادگان قرار گرفت. شیبورها به صدا درآمد و سورچی فریاد برآورد: سورچی- ای مردمان ریجینا بشتابید که قدرت مطلق جهانیان ،با شکوه و جلال وافر قدم در سرزمین خویش نهاده ،سرورم آنتوان با لشکریان پیروز ،به آغوشمان بازگشتند ،بشتابید... در میان هلهله ،شادی و رقص و پای کوبی مردمان ،سربازان پادشاه با ابهتی مثال زدنی سوار بر اسب های خویش با صلابت در حال عبور و حرکت به سمت قصر شدند. مشعل ها تمامی معابر را روشنایی بخشیدند و مردمان سرزمین ریجینا مشعوف و رقصان سپاهیان را همراهی نمودند. شاه آنتوان با صورتی جدی و در عین حال لبخند کم رنگی از سر غرور و قدرت برای مردمان سرزمینش دست تکان می داد. در مقابل دروازه های قصر ایستادند . تمامی وزیران و قصرنشینان به استقبال شاه به انتظار ایستاده بودند. شاه آنتوان با ابروانی گره کرده و نگران به دنبال ملکه آرماندا، همه حضار را از نظر گذراند. سپس دو بانوی سپیدپوش نظر وی را به خود جلب نموده ،با تعجب به آنان نگریست! که به ناگاه هر دو از یکدیگر فاصله گرفتند و ملکه آرماندا با زیبایی نفس گیرش در حالی که سر به زیر با دستانی گره کرده، بر روی شکم متورمش ایستاده بود؛ حیرت و آتش شوق را در دل شاه آنتوان بر افروخت . شاه آنتوان به سرعت از اسب پایین پرید و به سمت آرماندا با قدم هایی تند شتاب کرد .در مقابل وی ایستاد و درحالی که حریصانه بانوی زیبایش را از نظر می گذراند ،به ناگاه چشمانش مجذوب شکم متورم آرماندا گشت. شاه آنتوان وی را در آغوش کشید و زیر لب زمزمه کرد: شاه آنتوان- بانوی زیبای من آرماندا ،اکنون که تو را در آغوش کشیده ام ،آرامشی بی مانند بر وجودم حکم فرما شد...بانوی من ،بسیار خرسندم که پروردگار کودکی به ما پیش کش نموده است! روح مقدس محافظ وی و بانوی زیبای من به سلامت باد . سپس بوسه ای عمیق با چشمانی بسته بر روی موهای خوش بوی آرماندا نشاند و نفسی عمیق کشید. آرماندا- سرورم ... پادشاه قلبم ،دلتنگی مرا احاطه نموده بود و ملالی جز دوری شما مرا نیازرد . اکنون که کودکی در بطن خویش می پرورانم ،بسیار امیدوار و مسرورم باشد که ما را با قدوم مبارکش حیاتی دوباره بخشد. *** مقدمات جشن پیروزی مهیا گشت و در محوطه قصر بر سر میزهای چوبی با کنده کاری های بسیار زیبا و چشمگیر ،غذاهای لذیذ و نوشیدنی های بسیاری چیده شد. میهمانان در حال معاشرت و عیش و نوش بودند. ملکه برتخت سلطنتی خویش جلوس نموده بود و درحالی که دلش از بازگشت آنتوان مالامال از خوشی بود به مراسم باشکوه شاه آنتوان نظر می افکند . به ناگاه درد زایمان تمام بطنش را دربر گرفت و درحالی که فریادهایی از سر درد بر می کشید بر زانوان خویش بر زمین افتاد! دو پری زاده با شتاب ملکه را به داخل قصر برده و مقدمات تولد فرزند موعود را محیا نمودند .شاه آنتوان با قدم هایی تند خویش را به آنان رسانید، که دو پری زاده مانع ورود وی ،به داخل اتاق شدند . لحظات نفس گیری بود و یاس و ناامیدی بر شاه آنتوان چیره گشته بود و امیدی به زنده ماندن فرزندش نداشت دو پری زاده با صورت هایی زیبا و جدیتی بی مانند در دو طرف بانو آرماندا ایستاده بودند. به ناگاه صدای فریاد های آرماندا با صدای کودکانه و معصوم نوزاد در هم آمیخته شد و شاه آنتوان در بهت و حیرت فرو رفت و به یکباره خویش را به درون اتاق افکند .با دیدن آرماندا با لبانی خندان ،درحالی که نوزاد بسیار زیبایی را در آغوش کشیده بود و حریصانه وی را می نگریست ،به سوی وی شتابان در حرکت شد . ناباور کودک زیبارو با چشمانی درخشان را درآغوش کشید و بوسه ای بر پیشانه نوزاد نشاند و درحالی که اشک شوق چشمانش را مالامال ساخته بود، به طرف مراسم با قدم هایی استوار در حرکت شد. در میان جمعیت ایستاد و فرزندش را بر دستانش بلند نمود و با خوشحالی فریاد زد شاه آنتوان- ای مردمان سرزمین ریجینا ... فرمانروای قدرتمندی از تبار من، چشم به جهان گشود! باشد که تمامی قدرت و صلابت خویش را در راه حفاظت از سرزمینمان ریجینا به کار گیرد. نام وی را نارسیس نهادم، به سبب زیبایی بی مانند و خوش یمنی خویش. همگی یک صدا فریاد برآوردند : زنده باد پرنسس نارسیس ... به ناگاه غرشی از آسمان رعب را در دل ها فرونشاند و کلاغ های بسیاری ،به طرز عجیبی بر سر میهمانان حمله ور شدند! صدای جیغ های از سر ترس بانوان ،فریاد های مردان و آشفتگی مراسم، در حالی که هر کس در جستحوی مآمنی امن می گشت، فضای رعب انگیز و آشفته ای را به وجود آورد. شاه آنتوان با حیرت به پیشامد غیرمنتظره می نگریست ، که از بین سیاهی و ازدحام کلاغان شوم، مردی با هیبت بسیار و سیاه پوش درحالی که چهره وی پوشیده از تاریکی مطلق بود و زنجیرهای گداخته ای در دستانش قرار داشت در مقابل دیدگان حضار ظاهر گشت.مردی با ظاهری بسیار هولناک و احاطه شده توسط پلیدی، قدم بر مجلس پادشاه گذارد و به یکباره تمامی کلاغان شوم بر فراز سرش ،طواف وار در حال پرواز شدند. ملکه آرماندا با ترسی بی مانند، درحالی که بدنش به رعشه افتاده بود ، خویش را در آغوش شاه آنتوان افکند و صورت زیبایش را با دستانش پوشاند. صدای عجیب و بسیار بلند و خوفناک مرد سیاه پوش به گوش همگی رسید : مرد سیاه پوش- ای انسان های پست ... اراده من ، حکم فرمای ظلمت ؛ بر این است تا کودکی آفریده از جادو ، که قدم های شوم خویش را بر سیتره رقت بار زمین نهاده است ، نابود ساخته و از نبردی هولناک جلوگیری نمایم! همگی در حالی که از شدت رعب و وحشت به فرمانروای ظلمت می نگریستند، متوجه از حال رفتن ملکه آرماندا در آغوش شاه آنتوان شدند. دو پری زاده شمشیرهای درخشان و عجیب با نقش و نگارهای چشم نواز خویش را برکشیدند و در حالی که بال های بسیار زیبای آنان نمایان گشت، به طرف فرمانروای شیطانی حمله ور گشتند... @Jesus @Giiilass @Fateme00 @nima.slm00
  15. nmasoomeh

    مرسی عزیزکم به این انرژی مثبتا احتیاج دارم امیدوارم در ادامه خوشت بیاد از رمان. یه بغل تشکر
×