رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nia81

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    212
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

725 Excellent😃😃😃😃

درباره Nia81

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 3 خرداد 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,820 بازدید کننده نمایه
  1. سلام خدمت همه ی بچه هایی که واقعا همکاری می کنن امیدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم.

    رما این هفتمون:

     

    @mahdiyeh82 @فزع @مصی @Yegane98 @Nazioo79  @Vampiro@Sh.kurd  @A.M @Parmida @Sarah..  @izeinabii@مرضیه علیش  @Arshiva

    @Sahar79

  2. سلام روزتون بخیر

    رمان این هفتمون:

    @Vampiro @Yegane98  @Sarah..  @Parmida  @Nazioo79  @فزع  @hestia  @*Dr  @izeinabii  @Arshiva @Sahar79 و بقیه دوستانی تمایل به خوندن دارن و اعلام حضور نکردن

  3. Nia81

    #حمایت کنیم.

    چشم جزو رمان ها قرارش میدم. فقط اینکه اگه رمان معرفی میکنی موظف به این هستی که رمانای بچه هایی که معرفی میشن رو هم بخونی.
  4. Nia81

    خواننده موردعلاقتون کیــــه؟

    محسن چاووشی . محسن ابراهیم زاده
  5. سلام امیدوارم هر جا که هستید موفق و سربلند باشید طبق نظر سنجی که کردم ( خیلی هم استقبال نشد)تصمیم گرفتم کارم رو ادامه بدم چون به بچه ها قول دادم اگه اسم رمانی رو بهم گفتن من حتما معرفیش کنم و الانم میگم سر قولم هستم. سپاس بسیار فراوان دارم از دوستایی که وقت میزارن و رمان ها رو مطالعه می کنن و از تایپکم واقعا حمایت کردن مثل @Vampiro @Yegane98 @Sarah..  @Parmida @Nazioo79  @فزع @hestia  @izeinabii  @*Dr و بقیه دوستان.

    رمان ها رو دو هفته های میزارم تا وقت بیشتری واسه خوندنش داشته باشید ولی چون دوست ندارم اجباری تو کارم بیارم حتما رمان ها رو مطالعه بفرماید ممنون.

    رمان این هفته:

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Nazioo79

      Nazioo79

      رمان رو خوندم و توص صفحش نقد کردم.💛🧡

    3. Yegane98

      Yegane98

      نقد شد

    4. Nia81

      Nia81

      نمیدونم باید از نویسنده بپرسید.

      @*Dr

  6. سلام دوستان خواستم یه نظر سنجی کنم درباره #حمایت کنیم. کیا موافق ادامه کار و معرفی رمان ها هستن؟ و اینکه به نظرتون واقعا این کار تأثیر داره که رمان ها معرفی بشه؟ خیلی ممنون میشم نظراتتون رو بگید. با توجه به اینکه هر نظری چه خوب چه بد واسم قابل احترامه❤️💋

    ارادتمند شما: Nia

    @A.M  @Parmida  @Tiana_joon  @Vampiro  @یارا  @hestia  @hellgirl  @Lilia  @Sarah..  @Sahar79 @Nazioo79  @*Dr  @Yegane98  @izeinabii  @bebarbaroon  @Ana_rad   @mahdiyeh82  @فزع   @fateme.84

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Yegane98

      Yegane98

      درک میکنم چی میگی عزیزم. ولی اگرم اینطوری نشه بقیه به محض خونده شدن و نقد شدن رمان خودشون دیگه ادامه نمیدن. چون من این تجربه رو تو انجمن های دیگه هم داشتم میگم. خب میتونیم زمان طولانی تری به هر رمان اختصاص بدیم مثلا سه هفته اینا. به هرحال عزیزم درگیری و درس و کار رو همه دارن. نمیشه با این بهونه رفع مسئولیت کنن.

      من میگم اگر بقیه ی دوستان با این شرایط موافقت کردن. دوباره با توضیح همین شرایط جدید فراخوان بدیم ببینیم چند نفر استقبال میکنن. اما با هرحال این ایده متعلق به خودت بوده عزیزدلم و هرجور بهتر صلاح میدونی و فکر‌میکنی استقبال بیشتری‌میشه میتونی پیش ببریش‌ و منم موافقت میکنم. فقط نظرم رو گفتم.

      @Nia81

       

    3. Nia81

      Nia81

      بله  نظر شما عزیزم کاملا محترمه بچه ها اولش خیلی استقبال کردن الانم کلی رمان معرفی کردن که من عنوان کنم ولی آیا به همون اندازه که معرفی میشه خواننده هم داریم؟

      من خودم به شخصه الان اصلا وقت ندارم که تو سایت بیام کنکوریم و خودتم بهتر میدونی وضع کنکوریا چطوره.

      ولی میخوام تمام تلاشمو بکنم که در حق کسی کوتاهی نکرده باشم در عنوان کردن رمانشون. من به همه قول دادم که رمان معرفی کردن من حتما عنوانش کنم  و الانم میگم سر قولم هستم.

      @Yegane98

  7. سلام سلام خدمت بچه های گل شروع سال تحصیلی رو تسلیت میگم. فعالیت ها مطمئنا تو سایت کم میشه اما امیدوارم قطع نشه و نویسنده ها با تلاش هر چه بیشتر رمان هاشون رو به اتمام برسونن

    حمایت کنیم

    رمان این هفته:

    امیدوااااااااارم حمایت بشه از دوستانمون... ممنون که همکاری می کنید.

    @Tiana_joon  @Sarah..  @Lilia  @Vampiro  @A.M  @darya  ★paradox★ 

    @M.Hamed  @Sahar79  @Parmida @باگرو  @khaharane  @Z.t @آیسا  @زهراتیموری  @hestia  @hell_girl   @Hasti81@یارا   @saniw  @mahgol

  8. Nia81

    متن ، بیو ، عاشقانه ، تیکه دار ...❤

    آدم ها شبیه حرف هایشان نیستند. ساده لوح نباش!! هیچ کس دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد. علاقه ی آدم ها به یکدیگر از نیاز هایشان شروع می شود. نیاز هایی که شاید روزی آدم دیگری پاسخ بهتری برایشان باشد.
  9. پارت 11 چادرش را محکم تر در دست فشرد و چشم به صفحه ی قرآن دوخت. صدای عاقد را برای سومین بار شنید: دوشیزه ی مکرمه، سرکار خانوم مهیا سالاری آیا حاضرم شما را با مهریه 14 سکه تمام بهار آزادی به نیت 14 معصوم ، یک جلد کلام الله مجید و یک دست آینه و شمعدان به عقد آقای محمود رضایی فرزند محمد تقی در بیاوریم؟ بنده وکیلم؟ نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. دیر نشده بود می تواسنت نه بگوید و خود را خلاص کند. اما تکلیف خانواده و آبرو چه می شد؟ محمود به نظر آدم بدی نمی آمد! ولی یک زندگی ایده آل، آنچه در رویاهایش داشت را محمود تضمین می کرد؟ آن عشق و علاقه ی پاییدار،آن حمایت و توجه؟ _ مهیا مادر عاقد منتظره! به خودش آمد، لبانش را با زبان تر کرد ... باید خودش را به دست سرنوشتی می سپارد که محمود قرار بود آن را رقم بزند...شاید محمود همان مرد رویاهایش می شد. _ با اجازه بزرگترا ...بله. صدای دست و تبریک گفتن سالن را پر کرده بود. محمود با همان برق نگاهش چشم به مهیا دوخت، لبانش به خنده باز شد و آرام دست مهیا را فشرد. آن لحظه برای مهیا وصف نشدنی بود. گرمای دستان محمود ضربان قلبش را بالا برده بود، تا به حال کسی دستانش را این گونه لمس نکرده بود. _ مهیا جان... این به مناسبت ازدواجمون... مبارکت باشه عزیزم. چشم به گردنبندی دوخت که محمود در گردنش انداخت. سنگ فیروزه ای وسط آن به زیبایی خودنمایی می کرد.لبخندی زد و گردنبند را آرام لمس کرد. _ ممنون. _ قابل خانومم رو نداشت. گُر گرفته بود، در ابراز احساسات ناشیانه عمل می کرد اما این برای محمود ذره ای مهم نبود. داشتن مهیا برای او کافی بود. هدیه ها داده شد و همه با رضایت کامل از محضر بیرون آمدند. محمد خان: خب حاج تقی ایشالا که این دوتا جوون به خیر و خوشی زندگی کنن...شام رو که هستید؟ به جای حاج تقی ماه صنم پاسخ داد: متشکرم اما می دونید که کار داریم باید برگردیم. محمود اخم تصنعی کرد و همان گونه که دست مهیا را گرفته بود گفت: آخه مادر جان ما الان راه بیوفتیم به شب می خوریم. ماه صنم چشم غره ای به او رفت و گفت: نمیشه کارگر داریم رو زمین باید صبح بالاسرشون باشیم. محمود: پس مهیا رو ببریم... البته با اجازه محمد خان. محمد خان لبخندی زد و گفت: والا ما که حرفی نداریم ، نظر مهیا مهمه. همه نگاه ها به سمت مهیا رفت. محمود: هوم؟ نظرت چیه؟ خودم هر وقت خواستی بر می گردونمت. مهیا: والا چی بگم...اگه بابا راضیه منم حرفی ندارم. محمود لبخندی زد و گفت: پس بریم وسایلت رو جمع کن. در این میان ماه صنم بود که ناراضی به نظر می رسید. خدا حافظی را به سرعت انجام داد و به سمت ماشین رفت. _منتظر بودن عقد انجام بشه دخترشون رو بندازن به ما، از خدا خواسته گفتن برو. زینب سری از روی تأسف تکان داد و گفت: مادر زشته بخدا میشنون ناراحت میشن. ماه صنم: بشنون... دختر شاه پریون رو که نگرفتیم. جز مهیا کسی متوجه این مسئله نشد... ای کاش زمین دهن باز می کرد و او را می بلعید. چرا به این سرعت پذیرفت که حال زخم زبان های مادر شوهرش را بشنود که به راحتی به او و خانواده اش توهین می کرد. با صدای محمود دست از سرزنش خود برداشت و به دنبال او راه افتاد.
×
×
  • جدید...