رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nia81

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    210
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

696 Excellent😃😃😃😃

درباره Nia81

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 3 خرداد 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,680 بازدید کننده نمایه
  1. سلام امیدوارم هر جا که هستید موفق و سربلند باشید طبق نظر سنجی که کردم ( خیلی هم استقبال نشد)تصمیم گرفتم کارم رو ادامه بدم چون به بچه ها قول دادم اگه اسم رمانی رو بهم گفتن من حتما معرفیش کنم و الانم میگم سر قولم هستم. سپاس بسیار فراوان دارم از دوستایی که وقت میزارن و رمان ها رو مطالعه می کنن و از تایپکم واقعا حمایت کردن مثل @Vampiro @Yegane98 @Sarah..  @Parmida @Nazioo79  @فزع @hestia  @izeinabii  @*Dr و بقیه دوستان.

    رمان ها رو دو هفته های میزارم تا وقت بیشتری واسه خوندنش داشته باشید ولی چون دوست ندارم اجباری تو کارم بیارم حتما رمان ها رو مطالعه بفرماید ممنون.

    رمان این هفته:

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Nazioo79

      Nazioo79

      رمان رو خوندم و توص صفحش نقد کردم.💛🧡

    3. Yegane98
    4. Nia81

      Nia81

      نمیدونم باید از نویسنده بپرسید.

      @*Dr

  2. سلام دوستان خواستم یه نظر سنجی کنم درباره #حمایت کنیم. کیا موافق ادامه کار و معرفی رمان ها هستن؟ و اینکه به نظرتون واقعا این کار تأثیر داره که رمان ها معرفی بشه؟ خیلی ممنون میشم نظراتتون رو بگید. با توجه به اینکه هر نظری چه خوب چه بد واسم قابل احترامه❤️💋

    ارادتمند شما: Nia

    @A.M  @Parmida  @Tiana_joon  @Vampiro  @یارا  @hestia  @hellgirl  @Lilia  @Sarah..  @Sahar79 @Nazioo79  @*Dr  @Yegane98  @izeinabii  @bebarbaroon  @Ana_rad   @mahdiyeh82  @فزع   @fateme.84

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Nia81

      Nia81

      در جواب شما یگانه جان باید بگم که چون به هر حال دوستان درگیر درس هستن و همه هم سن نیستن شاید بعضیا فقط بتونن آخر هفته به سایت سر بزنن مثل خودم و اینکه بخوایم مسئله رو اجباری کنیم به نظرم تعدادمون از اینم که هست کمتر میشه گرچه کمم هستیم خودت ببین فقط 5 نفر خواستار ادامه کار شدن من واقعا موندم کار رو ادامه بدم یا نه . حرف شما هم کاملا صحیحه خودمم نمیدونم این کارم واقعا چه قدر بازدهی داشته تا الان .

      @Yegane98

    3. Yegane98

      Yegane98

      درک میکنم چی میگی عزیزم. ولی اگرم اینطوری نشه بقیه به محض خونده شدن و نقد شدن رمان خودشون دیگه ادامه نمیدن. چون من این تجربه رو تو انجمن های دیگه هم داشتم میگم. خب میتونیم زمان طولانی تری به هر رمان اختصاص بدیم مثلا سه هفته اینا. به هرحال عزیزم درگیری و درس و کار رو همه دارن. نمیشه با این بهونه رفع مسئولیت کنن.

      من میگم اگر بقیه ی دوستان با این شرایط موافقت کردن. دوباره با توضیح همین شرایط جدید فراخوان بدیم ببینیم چند نفر استقبال میکنن. اما با هرحال این ایده متعلق به خودت بوده عزیزدلم و هرجور بهتر صلاح میدونی و فکر‌میکنی استقبال بیشتری‌میشه میتونی پیش ببریش‌ و منم موافقت میکنم. فقط نظرم رو گفتم.

      @Nia81

       

    4. Nia81

      Nia81

      بله  نظر شما عزیزم کاملا محترمه بچه ها اولش خیلی استقبال کردن الانم کلی رمان معرفی کردن که من عنوان کنم ولی آیا به همون اندازه که معرفی میشه خواننده هم داریم؟

      من خودم به شخصه الان اصلا وقت ندارم که تو سایت بیام کنکوریم و خودتم بهتر میدونی وضع کنکوریا چطوره.

      ولی میخوام تمام تلاشمو بکنم که در حق کسی کوتاهی نکرده باشم در عنوان کردن رمانشون. من به همه قول دادم که رمان معرفی کردن من حتما عنوانش کنم  و الانم میگم سر قولم هستم.

      @Yegane98

  3. سلام سلام خدمت بچه های گل شروع سال تحصیلی رو تسلیت میگم. فعالیت ها مطمئنا تو سایت کم میشه اما امیدوارم قطع نشه و نویسنده ها با تلاش هر چه بیشتر رمان هاشون رو به اتمام برسونن

    حمایت کنیم

    رمان این هفته:

    امیدوااااااااارم حمایت بشه از دوستانمون... ممنون که همکاری می کنید.

    @Tiana_joon  @Sarah..  @Lilia  @Vampiro  @A.M  @darya  ★paradox★ 

    @M.Hamed  @Sahar79  @Parmida @باگرو  @khaharane  @Z.t @آیسا  @زهراتیموری  @hestia  @hell_girl   @Hasti81@یارا   @saniw  @mahgol

  4. Nia81

    جملات ناب

    آدم ها شبیه حرف هایشان نیستند. ساده لوح نباش!! هیچ کس دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد. علاقه ی آدم ها به یکدیگر از نیاز هایشان شروع می شود. نیاز هایی که شاید روزی آدم دیگری پاسخ بهتری برایشان باشد.
  5. پارت 11 چادرش را محکم تر در دست فشرد و چشم به صفحه ی قرآن دوخت. صدای عاقد را برای سومین بار شنید: دوشیزه ی مکرمه، سرکار خانوم مهیا سالاری آیا حاضرم شما را با مهریه 14 سکه تمام بهار آزادی به نیت 14 معصوم ، یک جلد کلام الله مجید و یک دست آینه و شمعدان به عقد آقای محمود رضایی فرزند محمد تقی در بیاوریم؟ بنده وکیلم؟ نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. دیر نشده بود می تواسنت نه بگوید و خود را خلاص کند. اما تکلیف خانواده و آبرو چه می شد؟ محمود به نظر آدم بدی نمی آمد! ولی یک زندگی ایده آل، آنچه در رویاهایش داشت را محمود تضمین می کرد؟ آن عشق و علاقه ی پاییدار،آن حمایت و توجه؟ _ مهیا مادر عاقد منتظره! به خودش آمد، لبانش را با زبان تر کرد ... باید خودش را به دست سرنوشتی می سپارد که محمود قرار بود آن را رقم بزند...شاید محمود همان مرد رویاهایش می شد. _ با اجازه بزرگترا ...بله. صدای دست و تبریک گفتن سالن را پر کرده بود. محمود با همان برق نگاهش چشم به مهیا دوخت، لبانش به خنده باز شد و آرام دست مهیا را فشرد. آن لحظه برای مهیا وصف نشدنی بود. گرمای دستان محمود ضربان قلبش را بالا برده بود، تا به حال کسی دستانش را این گونه لمس نکرده بود. _ مهیا جان... این به مناسبت ازدواجمون... مبارکت باشه عزیزم. چشم به گردنبندی دوخت که محمود در گردنش انداخت. سنگ فیروزه ای وسط آن به زیبایی خودنمایی می کرد.لبخندی زد و گردنبند را آرام لمس کرد. _ ممنون. _ قابل خانومم رو نداشت. گُر گرفته بود، در ابراز احساسات ناشیانه عمل می کرد اما این برای محمود ذره ای مهم نبود. داشتن مهیا برای او کافی بود. هدیه ها داده شد و همه با رضایت کامل از محضر بیرون آمدند. محمد خان: خب حاج تقی ایشالا که این دوتا جوون به خیر و خوشی زندگی کنن...شام رو که هستید؟ به جای حاج تقی ماه صنم پاسخ داد: متشکرم اما می دونید که کار داریم باید برگردیم. محمود اخم تصنعی کرد و همان گونه که دست مهیا را گرفته بود گفت: آخه مادر جان ما الان راه بیوفتیم به شب می خوریم. ماه صنم چشم غره ای به او رفت و گفت: نمیشه کارگر داریم رو زمین باید صبح بالاسرشون باشیم. محمود: پس مهیا رو ببریم... البته با اجازه محمد خان. محمد خان لبخندی زد و گفت: والا ما که حرفی نداریم ، نظر مهیا مهمه. همه نگاه ها به سمت مهیا رفت. محمود: هوم؟ نظرت چیه؟ خودم هر وقت خواستی بر می گردونمت. مهیا: والا چی بگم...اگه بابا راضیه منم حرفی ندارم. محمود لبخندی زد و گفت: پس بریم وسایلت رو جمع کن. در این میان ماه صنم بود که ناراضی به نظر می رسید. خدا حافظی را به سرعت انجام داد و به سمت ماشین رفت. _منتظر بودن عقد انجام بشه دخترشون رو بندازن به ما، از خدا خواسته گفتن برو. زینب سری از روی تأسف تکان داد و گفت: مادر زشته بخدا میشنون ناراحت میشن. ماه صنم: بشنون... دختر شاه پریون رو که نگرفتیم. جز مهیا کسی متوجه این مسئله نشد... ای کاش زمین دهن باز می کرد و او را می بلعید. چرا به این سرعت پذیرفت که حال زخم زبان های مادر شوهرش را بشنود که به راحتی به او و خانواده اش توهین می کرد. با صدای محمود دست از سرزنش خود برداشت و به دنبال او راه افتاد.
  6. پارت10 به آرمی پله هارا پایین آمد. _ یواش مادرجان زمین سُره... فائزه چیزی که جا نزاشتی؟ در همین لحظه محمد خان کلافه به سمت در رفت و آن را باز کرد. _ حالا اینقدر طولش بدید دفتردار ببنده... فائزه باباجان یکم دست و پا کن. فائزه هراسان پله ها را یکی دوتا پایین آمد و به سمت خواهرش رفت. _ وایستا وایستا از زیر قرآن ردت کنم. همابانو هم حرف او را تأیید کرد. _ آره مادر وایستا ردت کنه... الهم صل علی محمد و آل محمد... بترکه چشم حسود... این بار محمد خان بود که صدایش را بالا برد. _ اَااااااه... بیاید دیگه. در میان مهیا بود که سکوتش فائزه و هما بانو را می ترساند. چه در سر داشت که آنگونه به آسمان خاکستری بالای سرش زل زده بود؟ غم نیامدن برادران؟ یا شاید غم غربت. خاطرات دیشب کابوسی بود که فکرش را لحظه ای رها نمی کرد. دعوای محسن و رضا با پدرش را در ذهن تکرار می کرد.محسن چه گفته بود؟ دیگر پایش را به آن خانه نمیگذارد؟ رضا چه؟ گفته بود دیگر خواهری مثل او را نمی خواهد؟ علی کجا بود؟ او که از همه عاقل تر رفتار می کرد. چرا سفر را بهانه کرده بود؟ بخار نفس هایش در هوا گم می شد... این هوا قصد باریدن نداشت... وارد محضر که شد اولین نفر زینب خواهر محمود به سمت او آمد. چهره ی دلنشینی داشت، قدی کوتاه و صورتی گرد. _ سلام زن داداش جان دیر کردید! بالاخره لب به سخن باز کرد. _ داشتیم آماده می شدیم یکمی دیر شد ببخشید. _ فدای سرت. برو بشین الان عاقد هم میاد. چه مراسم سرد و بی روحی بود. از خانواده محمود فقط خواهرش بود و مادر و پدرش. کس دیگری نبود... چه کسی فکرش را می کرد مهیا! آن دختری که به قول مادرش لای پر قو بزرگ شده است ، و همه چیز بر وقف مرادش حاضر است اینقدر بی سرو صدا پای سفره عقد بنشیند. به طرف مادر محمود رفت. ماه صنم! چهره اش مانند همان روز سرد و خشک بود. _ سلام مادر! نگاه اجمالی به او کرد و زیر لبی جواب سلامش را داد. اما حاج تقی کمی مهربان تر به نظر می رسید. با خوشرویی جواب سلامی داد و به احترامش از جا برخاست. از همان نگاهش فهمید که اوست که می تواند تلخی زبان مادر شوهر بد قلقش را بگیرد. و اما محمود... آرام نشسته بود و به کفش های جفت شده اش نگاه می کرد. این بار باید مهیا برای سلام مقدم می شد. گرچه آنها فقط یکبار سلام را از زبان یکدیگر شنیده بودند. تصمیم خانواده ها بر این بود که بعد از مراسم عقد آشنایی های بیشتر انجام بگیرد. به سختی کلمه سلام را بر زبان آورد. محمود سر بلند کرد و چشم به او دوخت. آه که این چشمان از روز اول کار خود را کرده بود. _ سلام! خوش اومدید . _ ممنون. نگاهش را دزدید. اولین بار بود که محمود اینقدر وقیحانه به او زل می زد. سعی کرد خوش بین باشد شاید از علاقه زیاد بود. با صدای زینب که نوید آمدن عاقد را می داد قلبش به تپش افتاد... @fnz
  7. امیدوارم نتیجه تلاش هامون مطلوب باشه و نویسنده هامون به نوشتن و تکمیل هرچه زودتر رمان هاشون علاقه مند بشن. لطفا لطفا نقدتون رو به نویسنده های گل بگید.

    مرسی از حمایت همه🤗

     حمایت کنیم رمان این هفته

     

    @Lilia @Vampiro @Tiana_joon  @paradox80☆  @darya  @M.Hamed @Sahar79 @باگرو @khaharane @زهراتیموری  @hestia  @A.M @Sarah.. @hellgirl

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Vampiro

      Vampiro

      مرسی عشقوم 💚👩🏻‍🎤⁩⁦👌🏻😕

    3. Sarah..

      Sarah..

      چشم گلی

    4. Sahar79
  8. پارت 9 بهمن ماه 1370 نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد و گل برگ های خشک شده را از لای برگ ها بیرون کشید. این زمستان طولانی تر از هرسال بود، چرا نمی گذشت؟ هر ثانیه اش حکم یک روز را داشت. طلوع آفتاب و روزنه آن گلیم دست باف کف اتاق را روشن می کرد. صبح شده بود، اما امان از خوابی که در چشمانش ندویده بود. صدای سماور را که شنید در اتاق را باز کرد و سرکی به اطراف کشید. خانه در سکوت بود. آهسته قدم برداشت و خود را به پذیرایی رساند. نگاهش سمت دسته گل پژمرده افتاد که مادرش آن را در گلدان گوشه ای از پذیرایی گذاشته بود. اخمی کرد و در یک حرکت دسته گل را به داخل سطل زباله انداخت. _ مهیا مادر؟ به روی پاشنه چرخید و با لبخندی تصنعی صبح بخیری گفت. نگاه هما بانو بین سطل زباله و او می چرخید. _ چیزه... پژمرده شده بود انداختمش. هما بانو سکوت کوتاهی کرد و بعد به آرامی جلو آمد ، مقابل او ایستاد. _ چیزی هست که بخوای بگی؟ چشمانش را از مادر دزدید. _ نه! چی بخوام بگم مثلا؟ _ از این وصلت ناراضیی؟ و این بار مهیا بود که سکوت می کرد. _ آره مادر؟ اگه نمیخوای بگو زودتر با بابات حرف بزنم بنده های خدا معطل نمونن. سرش را پایین انداخت و گفت: بابا که راضیه. هما بانو دستش را به زیر چانه ی او برد وسرش را بلند کرد. _ اگه راضی نباشی باباتم که بخواد من نمیزام. لبخند محوی زد و آرام دستان مادرش را بوسید. _ ممنونم... اما بحث راضی بودن یا نبودن نیست. _ پس چیه؟ _ نمیدونم مامان... پسره خوبی دیده می شد ، خانوادش هم خوب بودن... اما نمیدونم دوسش دارم یا نه... دو دلم. هما بانو لبخند محوی زد و راهش را به سمت آشپزخانه کج کرد. _ منم وقتی بابات اومد خواستگاریم ایجوری بودم. نمی دونستم می تونم با این مرد زندگی کنم یا نه. بد اخلاقه؟ خوش اخلاقه؟ خرجی میده؟ نمیده؟. اما وقتی بابام گفت این مرد زندگیه منم نه نگفتم... الانم شکرخدا از زندگیم خیلی راضیم. نفس عمیقی کشید و نگاهی به دسته گل انداخت. شاید گذر زمان همه چیز را حل می کرد. @fnz
  9. Nia81

    #حمایت کنیم.

    شرمندتم اینقدر تعداد زیاد بود از قلم افتاد گلم ولی وقتی تگ نکردم به این معنی نیست که نخواستم شرکت کنی .همه آزادن شرکت کنن. از این به بعد حتما تگ می کنمت
×
×
  • جدید...