رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hany Pary

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    4,284
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    15

آخرین بار برد Hany Pary در 10 فروردین

Hany Pary یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

18,520 Excellent😃😃😃😃

درباره Hany Pary

  • Other groups کاربر خاص💛
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 فروردین 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

20,419 بازدید کننده نمایه
  1. سلام. این "تکراری" هایی که توی بعضی تایپیک ها زدید، یعنی اون تایپیک حذف میشه یا چطور..?! 

    1. مدیر اسپم

      مدیر اسپم

      سلام به شما کاربرمحترم

      یعنی اون تاپیک تکراری هست و قفل میشه!

  2. زهرا..?!

    همین الان...

    یهویی..

    به طرز وحشیانه و ترسناکی..

    دلم تنگت شد.

    هام هامی...:(

    1. TEIMUORI.Z

      TEIMUORI.Z

      قربون دلت برم هام هامی خودم😍😍😘😘

  3. سلام جودی عزیزترم..ممنون از زمانی که برای مطالعه و نظر میذاری جانم_^ مچکرم
  4. سلام سارای عزیزم ممنون از زمانی که برای مطالعه و نقد رمان میذاری جانم. تو دومین کسی هست که این رو به من میگه.. من سعی کردم از اون توصیفات زیاد پرهیز کنم توی این پارتها چون بالای ده نفر این رو بهم تذکر داده بودند اما به دل خودم هم ننشست واقعیت بنابراین برمیگردیم ب همون منوال.. ممنون عزیزدلم نظرت بهم کمک کرد_^ پ.ن: پارت بذار
  5. پارت دوم:

    مامان تنها تکیه گاه ما بود اما حالا از ما یه من موند و یه اشکان. (این جمله معنی نمیده چون قبل از حرف ربط یعنی "اما" منظور از "ما" من و اشکان هست! مامان جزو اون "ما" نیست که حالا بگیم چون مامانم مرده، از ما فقط من موندم و اشکان)

    تا تو بیشتر تلاش کنی تا دل بابا رو به دست بیاری. (این دوتا "تا" تو یه جمله همچین جالب نیست. مثلا اینجوری: تا تو برای به دت آوردن دل بابا بیشتر تلاش کنی)

    -جا...جان آر...دایانا؟ (این "آر" یعنی چی من متوجه نشدم)

    جلوی قطره اشکی که می اومد تا گونه م رو آبیاری کنه با شست گرفتم و به لبخند تلخش دوختم. (چی رو به لبخند تلخش دوخته؟ فکر میکنم "چشم" جا افتاده)

    پارت سوم:

    وایساده بود، (وایستاده بود?)

    سلام_^ چه رمان قشنگی رو شروع کردید دخترا واقعا کیف کردم. مقدمتون ب شخصه به گریه انداخت من رو و باعث شد یه زمینه قشنگ و غمناک برای محیط عزادار شخصیت ها در ذهن خواننده بوجود بیاد. فقط یکم با خلاصه حال نکردم.. میتونست خیلی بهتر و جذاب تر از این باشه. منتظر پارت گذاریتون هستم: یاعلی 

    پ.ن: مو ص نقد ندیدوم این شد ک اینجا مزاحمتون شودوم :| @M.Alishahi

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. hana81

      hana81

      گذاشتم یادم رفته بود تو صفحه رمان هم بزارم

    3. M.Alishahi

      M.Alishahi

      حناااا یادت رفت صفحه نقد بذاری😂😂

    4. M.Alishahi

      M.Alishahi

      دستت درد نکنه مامان بزرگی جونم

      @Hany Pary

  6. پارت پنجاه و نهمـ(0_o)ـ *** _ اوه مای گاد! چشمان اش تا آخرین درجه باز شده و مردمک های خاکستری رنگ اش، تماماً حیرت بود. _ یعنی قراره اینجا بمونیم؟! وای! خدا جونم! مریم و جودی را پشت سر گذاشت و کلید را در قفل کوچک در چرخاند. در چوبی با سرفه های فرتوت اش از جلوی راه الهه کنار رفت. خانه گرم بود! انگار کسی از قبل، تدارک این آمدن را داده باشد. هیچ غباری روی گرامافون یا هیچ کثیفی روی ملحفه پهن شده به روی کرسی وسط هال نبود. همه لوازم در عین قدمت بالایی که داشتند، قیمتی بودن‌شان را هم خوب به رخ می‌کشیدند. آن قدر محو تماشای خانه شده بودند، که حتی از یاد برده بودند چقدر برای کندن آن لباس های کلفت از تن و بدن شان لحظه شماری می‌کردند! آناهیل سرکی به درهای بسته کشید و نتیجه گرفت: _ همین جور عین منگول ها نگاه نکنید! حالا خوبه مغزم رو می‌خوردید تا برسید و بتونید استراحت کنید. دوتا اتاق داره که حول و حوش دوازده مترن هر کدوم... توجه دخترها به درهای نیمه باز پشت سر آناهیل جلب شد و دست آناهیل، مریم، جودی و نرجس را نشانه رفت: _ شما رو هم نمی‌تونم از هم جداتون کنم که! چمدان اش را بلند کرد و به خاکستری های الهه، که نورِ رد شده از پنجره آ‌ن‌ها را سبز روشن کرده بود، میخ شد: _ دعوت نامه می خوای لیدی؟! هردو اتاق به عینه، شبیه به یکدیگر بودند. کف‌شان را فرشی زرشکی و نه چندان نرم پوشانده بود و یکی از دیوارهایشان را پنجره ای کوچک با گلدانی کوچک تر؛ که گلبرگ هایی صورتی به نام حسن یوسف را در بغل داشت. بالشت و پتوهای تا شده و کمد چوبی خالی هم گوشه دیگر از اتاق ها بودند. جاگیر که شد، به اتاق خواب مجاور هم سری زد. نرجس کتاب و الهه و جودی کنار هم نماز می‌خواندند. گوشه ای به تماشایشان نشست. حسرت آن چادر های سفید، هر بار که کمر به رکوع خم و راست می‌کردند، دلش را پر و خالی می‌کرد. با سلامی که پایان نماز و آغاز دیدارشان بود، مهر سنگی را با بوسه مهر کردند. _ قبول باشه. _ مرسی عزیزم. _ قبول حق باشه. چون کودکی سرکش، به سجاده ها و سپس به صورت هایشان نگاه ریزبینانه‌ای انداخت. احساس می‌کرد مهربانی و آرامش از آن دو جفت چشمِ آبی و قهوه ای می‌تراود! _ چرا آخر نمازتون مهر رو بوسیدید؟ مگه یه تیکه سنگ، ارزش بوسیدن داره؟! شما حتی به اون مهر سجده هم کردید! نمی‌فهمم... شما به چیزی که از خاک، یه انسان ساختَتِش، سجده می‌کنید؟! هر چه می گفت، تعجب اش هم بیشتر می شد: _ این... این کار شبیه به چیزاییه که از بت پرست ها شنیدم! شما هم الان به روی یه سنگ پیشونی گذاشتید و سجده کردید! مریم لودگی کرد: _ خب پس چی؟! انتظار داری به یاقوت و زمرد سجده کنیم آبجی؟! و دراز کشید و دستش را اهرم سرش کرد. جودی آناهیل را نشاند و سعی کرد هر چه در نمازش از خدا هدیه گرفته، در چشمان اش بریزد و او را به باور برساند: _ هانی عزیزم، در حقیقت ما بر مهر سجده می‌کنیم نه به مهر و برای مهر! این یه حکمه که موقع نماز باید به چیزی که از زمین روییده سجده بشه... مریم پرانتزی را در حرف جودی جای داد: _ به این شرط که خوردنی یا پوشیدنی نباشه مرگ مغزی! جودی دوباره به آنا نگاه کرد: _ چیزهایی که ما بهشون سجده می‌کنیم، پست ترین چیزهای روی زمین هستن؛ مثل همین خاک! ما به مهر سر می‌ذاریم تا در مقابل خداوند، اظهار خضوع و نهایت فروتنی رو داشته باشیم هانی عزیزم. آناهیل زبانش را بی حرکت نگاه داشت تا حرف هایی که شنیده بود را پس از هضم، به خاطر بسپارد؛ که علامت سوالی در بین انجام این عملیات، آژیر کشان، اعلام حضور کرد: _ اصلاً چرا سجده می‌کنیم؟! مریم مشت محکمی به آرنج آناهیل زد که چون تمامِ تن اش را به آن تکیه داده بود، تعادل اش بر هم خورده و فرش خشن اتاق، پذیرای صورت لطیف اش شد. _ آخه گاگول! اینم سواله که تو می‌پرسی؟! یه باره بیا و به نماز هم ایراد بگیر دیگه! نرجس کتاب اش را بست. قهوه جوش چشمان اش، حسابی خسته به نظر می رسیدند: _ اگه همدیگه رو می کشید هم در سکوت بکشید؛ من به خوابم برسم. چرخی زد و ملحفه گل گلی اش را بالاتر کشید. @Mahiyaa @Narges85 @Sara.s @جودی ابوت @0_0 @M.Alishahi @TEIMUORI.Z @hestia @Queen.K @Amoo ALi @Malihe1998 اونایی که دنبال میکنن میشه ی نظر بدید؟ پارتهای آخره میخوام خوب ویرایش بزنم.
  7. 📸امان از دل سیمین بهبهانی

    با چه حالی این شعر نوشته:

    چه کنم

    دل به که بندم

    به کجا روی کنم؟

    بازگو ای به کنارِ دگری خفته ی من!

  8. Hany Pary

    تاپیک جامع دریافت رمان ویدیو

    @مدیر گرافیست چهره ها مات شدند. مشکلی که نیست دیگه؟!
  9. ⃟🥀••I wish one day of our lives could be edited! کاش میشد یه روزایی از زندگیمونو ادیت کرد!
  10. Le petit homme de mon histoire n'est jamais heureux à la fin.. ادمک قصه من همیشه اخرش ناراحته...!
  11. ➖⃟🇦🇺 Be the change you wish to see in the world. تغییری باش که آرزو داری در جهان بوجود آوری
  12. A lion doesn't fight against jackal and hyena in order to prove its strength. یه شیر برای اثبات قدرتش با شغال و‌کفتار نمیجنگه.
  13. 𝐈 𝐃𝐎𝐍𝐓 𝐑𝐄𝐋𝐘 𝐎𝐍 𝐀𝐍𝐘𝐁𝐎𝐃𝐘 𝐁𝐔𝐓 𝐌𝐘𝐒𝐄𝐋𝐅 به کسی غیر از خودم تکیه نمی‌کنم..
  14. ❄️⃟🍃 Be the one that nobody‌ thought you could be . کسی باش که هیچکس فکرشو نمیکرد بتونی باشی .
×
×
  • اضافه کردن...