رفتن به مطلب

Sahebe

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    16
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

35 Excellent

2 دنبال کننده

درباره Sahebe

  • درجه
    🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

29 بازدید کننده نمایه
  1. Sahebe

    سلام ممنون عزیزم اره باید لینک نقدمو بزارم ولی متاسفانه فعلا گزینه ویرایش ندارم بتونم لینکمو توصفحه اول بزارم بازم مرسی از محبتت ❤❤❤❤
  2. Sahebe

    -خب..خدا امروز دوستایی که یه عمر از داشتنشون محروم بودم رو یک..یکباره بهم داد خیلی‌‌ خوشحالم که شمارو میبینم ببخشید اگه با لکنت حرف میزنم چو‌..چون این لکنت یادگاری از دو..دورانی که اضافه وزن داشتم و چیزی از اعتماد به نفس توی وجودم نبود حتی حالام که اینجام فکر میکنم هنوز هم ندارم بخا..اطر همین تو روابط با آدم ها به مشکل برمیخورم نمیدونم چند نفر از شماها مثله من بخاطر این ظاهرتون تو روابطتتون به مشکل خوردین و ازهمه ی مش..مشکلاتی که داشتم بزرگترینش مشکل طرد شدن بود من قبل از این قضایا یه آدم منزوی و غمگین بودم که بارها دلم توسط اطرافینم میشکست فقط و فقط به خاطره ظاهرم بخاطر اینکه چندکیلو وزنم بیشتر بود.. اوایل که تپل خطابم میکردن بعد شد کپل..خپل، رفته رفته شد چاق..و بعد ها به بشکه و تانکر خیکی تبدیل شد.. به چشماشون نگاه میکنم انگار با این داستان آشنا بودن غریبگی نمیکردن با کمی مکث دوباره ادامه میدم-من خودمو نپذیرفتم چو..چون کسی تواین جامعه منو نمیپذیرفت..چون تاکسی ها جرات نمیکردن بخاطر استهلاک منو سوار کنن چون بچه ها ازمن میترسیدن چون نگاه ها پراز تاسف و چندش بود..چون کسی منو به عنوان دوست قبول نداشت..چون هرکی باهام خوب رفتار میکرد از روی ترحم و عذاب وجدانش بود..من غیرقابل قبول بودم دوباره محکمتر میگم چون من غیر قابل قبول بودم..من در درجه اول به خاطر نگاها و قضاوت ها خودمو تغییر دادم چون میدونستم تا آخر عمر دست از سرم برنمیدارن ولی حالا که به اینجا رسیدم فهمیدم چاق بودن من بی دلیل نبود من اینجام تا حرفای شمارو بشنوم امیدوارم همتون به وزنای ایده آل تون برسین دوباره تشویقم میکنن میخندم دراین لحظات بزرگی خدا غیر قابل توصیف بود.. سبک شده بودم مثله پر،با لذت حرفای بقیه رومیشنوم این آدم ها خوده من بودم که تکثیر شده بودم حدود دوساعتی مشغول گپو گفت بودم بلاخره جلسه با مسجمه کوچیکی که هدیه گرفته تموم میشه مجسمه از یه دختره چاق با لباس باله که بیشتر شبیه فرشته ها بود علی الرقم اصرار ها برای رسوندنم ترجیح میدم کمی از راهو قدم بزنم و اتفاقات امروزو هضم کنم مامان و بابا که با اشتیاق اتفاقات امروز رو از زبونم میشنون هیجان زده میشن بابا به مجسمه نگاه میکنه-این دنیا واقعا بی ریاضت پوچه.. مامان-هرکس تو زندگیش یه ریاضتی داره که از قبل سرنوشت براش رقم زده.. میخندم بهشون خیره میشم-سختی شماها من بودم که به رفع شدم برید خداتونو شکر کنید مامان اخم میکنه-این چه حرفیه زده به سرت.. بابا-این هفته باید بری دکتر چند تا آزمایش بدی رژیمت سخت بوده باید از سلامتیت مطمئن بشی -به جز ریزش مو مشکلی ندارم که اونم با چند قرص ویتامین حل میشه ولی چشم میرم لپتاپم روشن میکنم و عکس های دسته جمعی امروزو پست میکنم و زیرش مینویسم بهترین دیدار زندگیم با دوستای واقعیم هنوز چند دقیقه ای از پست کردن عکسا نگذشته با حجوم کامنتا روبه رومیشم همه معترض بودن که چرا اطلاع رسانی نکردم تا خودشونو به میتینگ برسونن انگار باید خودمو با برای قرار با آدمای بیشتر آماده میکردم خسته از دویدن روی پارکت میشینم و سرمو به دیوار تکیه میدم آب بطری روی صورتم میریزم به صفحه روشن گوشیم نگاه میکنم تازه یادم میفته که گوشیمو روی سایلنت گذاشتم با عجله به سمته گوشیم شیرجه میزنم ساعد بود -الو ساعد خدارو شکر میکنم تماس قطع نشده بود -کوفته ساعد میدونی چندبار زنگ زدم کدوم گوری بودی نفسمو بیرون میدم-ببخشید گوشیم رو سایلنت بود تازه دیدم چه خبر خوبی سلامتی؟ -خوبم تو خوبی چرا نفس نفس میزنی حتما باز تا خرخره داشتی میخوردی الانم نفس کم آوردی ؟ میخندم-تو ازکجا فهمیدی بیشعور؟ -من تورومیشناسم راستی یه خبر دارم برات فقط قول بده سکته نکنی چشمام درشت میشه شاخکام فعال میشه بلند دادمیزنم-داری برمیگردی؟ساعد داری برمیگردی؟توروخدا راستشو بگو .. صدای شیطونش توی گوشم میپیچه-الان داری سکته میکنی از خوشی؟ -وای ساعد تورو خدا اذیت نکن بگو دیگه؟ -فقط اینو بهت میگم فردا همین موقع خونم -خدا لعننت کنه عوضی چرا زودتر خبر ندادی؟ -البته سوپرایز بود، نمیخواستم بهت بگم ولی دلم نیومد لو دادم حالام به مامان بگو یکی از غذاهای مورد علاقمو از همین الان بار کنه -باشه حتما مراقب خودت باش زود بیا گوشیو قطع میکنم صدای اهنگو زیاد میکنم با خوشحالی میرقصم مامان-ساره چه خبرته صدای اهنگو چرا بردی بالا؟ به طرفه مامان میپرم و دو دستی لپشو فشار میدم-مامان خانوم قراره پسرت بیاد.. مامان شوکه بهم نگاه میکنه و بعد میخنده -دروغ میگی؟ -نه به خدا خودش الان زنگ زد گفت فردا شب همین موقع خونست؟ مامان دستشو روی قلبش میزاره-خدارو شکر بلاخره داره میاد مردم از انتظار..خدارو صدهزار مرتبه شکر دستشو میگیرم-خب حالا بیا برقصیم؟ دستشو میکشه-ساره هیچ حواست هست؟ صدای اهنگو قطع میکنم-حواسم به چی باید باشه؟ -اتاقه بچه رو تخلیه کردی واسه خودت باشگاه اختصاصی زدی! با حرفش تازه حواسه از دست رفتمو به دست میارم-وای..راست میگی باید اتاقشو بهش تحویل بدم انگشتو با تاکید به سمتم میگیره-مثله روز اول!
  3. Sahebe

    لبخندی میزنم و لباسای قدیمی که تو کمد بودن یکی یکی بیرون میندازم مامان-بزار یه نایلون بیارم جمعشون کن بنداز آشغالی مانتوی سیاه رو برمیدارم جلوی آینه می ایستم -باورت میشد من اینقدر بودم؟حالا نصفشم نیستم! مامان میخنده-هنوزم باورم نمیشه انگار یه خوابه.. - نگهشون می دارم نمیخوام گذشتمو فراموش کنم میخوام هرازگاهی به خودم یادآوری کنم که چقدر سختی کشیدم تا به اینجا رسیدم نمیخوام قدرنشناس باشم مامان-ارادت تو رو به اینجا رسونده میدونی هروقت بابات تورو میبینه عشق میکنه ساره واقعا هدیه بزرگی به پدرت دادی -اگه شما نبودید که هیچوقت نمیتونستم تا عمر دارم نوکریتونو میکنم همه ی سختی های که بابت من متحمل شدیدجبران میکنم میدونم این روزا خیلی عصبی بودم خیلی بهتون پریدم ولی حالا حس میکنم اعصابم راحت تره آزادم.. مامان بغض داره ولی میخنده ومیگه-میدونی امروز یکی از فروشنده ها بهم چی گفت؟گفت چشمای دخترت خیلی قشنگه حالا ازاین به بعد باید برات اسفند دود کنم به صورتم توی اینه نگاه میکنم انگار باز تر شده بود چشمای عسلیم از زیر یه خروار چربی و غبغب بیرون اومده بودو خودنمایی میکرد لب هام حالته واقعیش معلوم شده بود صورتم استخونی تر به نظر میرسید حالا سنم با صورتم مطابقت داشت دیگه مسن دیده نمیشدم حتی موهام بلند شده بود هفته به هفته مجبور نبودم بخاطر عرق نکردنه گردنم کوتاه نگهشون دارم چشمامو میبندم-خدایا این یه خواب نباشه! بارونی بلند کرمی رنگی و همراه شلوار جین مشکی میپوشم شال مشکی روی سرم میندازم وسیله های ارایشی که دیروز خریده بودم از توی نایلون بیرون میارم از کرم پودرروی صورتم میمالم و کمی از رژگونه قهوای روی گونم میمالم و با ریمل مژه های بورم جلا میدم خط چشم باریکی میکشم چقدر چشمام به چشم میومدو رژ لبه قرمزی که سالها از زدنش دریغ میکردم روی لبم میمالم موهامو به حالت کج روی پیشونیم میریزم چقدر خوب بود این دنیای دخترونه..ادکلن خنکی روی گردنم میزنم با تعجب به خودم توی آینه نگاه میکنم من سزاوار این همه تغییر بودم؟! با تردید از اتاق بیرون میام بابا و مامان انگار منتظره من بودن با خجالت بهشون نگاه میکنم بابا-ببخشید خانوم شما ساره ی مارو ندیدید؟ میخندم-اعهه بابا اذیت نکن توروخدا مامان-عالی شدی دخترم.. بوسی از دور براشون میفرستم بابا-نه مثله اینکه باید برگردم دنباله دخترم راستی راستی گم شده -بابا گفتم توروخدا.. بابا به سمتم میاد بوسه ای روی پیشونیم میزنه -مراقب خودت باش خداحافظی میکنم با عجله از خونه بیرون میام حالا میتونستم باهرچی که دلم میخواد خودمو برسونم حتی راحت میتونستم سواره و مترو اتوبوس بشم دیگه خبری از تاکسی دربست آژانس نبود! به ادرسی که باید میرفتم نگاه میکنم صدای بوق ماشین ها بلند میشه ماشین سفید رنگی که زیر پام ترمز میکنه به راننده جوون نگاه میکنم چینی به ابروهام میدم و ازش فاصله میگیرم و سوار تاکسی میشم به فضای کافی شاپ نگاه میکنم تا النازو پیدا کنم به -ساره جان؟ برمیگردم الناز به سمتم میاد -سلام چه به موقع خوش اومدی به الناز نگاه میکنی دختری حدودا سی ساله چاقیش منو یاده گذشته تاریک خودم می انداخت-سلام فکر کردم دیر کردم اخه خیلی تو ترافیک بودم! باخوشحالی دستمو میگیره باخودش میکشونه-نه عزیزم مرسی که اومدی..باید با بچه ها آشنا بشی خیلی بی قراردیدنت بودن از حرفای الناز متعجب میشم کی میتونست بی قرار دیدن من باشه؟ با هیجان به منو به طرفه جمعیت تقریبا بیست سی نفری که تو قسمته ویژه کافه نشسته بودن میکشونه که همشون بادیدنم شروع میکنن به دست زدن لبخندی بی اراده روی لبم میشینه که هرلحظه بیشتر و بیشتر میشه دستمو روی صورتم میزارم باورم نمیشد تویه لحظه تمام خستگی و دردهایی که همه ی عمرم کشیده بودم از یکباره تنم در رفت به همین راحتی! اشک توی چشماش حلقه میزنه از فرط خوشحالی استرس میگیرم سعی میکنم با همه سلام احوال پرسی کنم روی مبلی میشینم الناز-از نزدیک خیلی خوشگلتری ساره جون.. زنی که کنارش نشسته-البته که خوشگلتره هزار ماشالله ساره جون برامون حرف بزن با خجالت جمعیت نگاه میکنم اروم میگم-اخه چی بگم،من هنوز توشوکم راستش نمیدونم واقعا الناز توی فنجون برام چایی میریزه -حق میدم بهت عزیزم غافلگیر شدی میخوای اول ما خودمونو معرفی کنیم یکم بیشتر آشنا شیم اول از همه من النازم ۳۳سالمه وزنم ۱۰۳کیلو بودم الان ۹۸کلیوام دستمو روی فنجون میزارم تا بخارش دسته سردموگرم کنه همه به نوبت خودشون معرفی میکنن همراه وزن قبلی و وزنی جدیدشون که منو مسبب کاهش وزنشون میدونستن بیشترشون خانوم بودن و پنج شیش نفر مرد بینشون بود حالا دلیل اینجا بودنمو میدونستم من مفید واقع شده بودم برای اولین بار توی زندگیم حس کردم کارمو درست انجام دادم خدارو بارها توی دلم شکر میکنم.‌.با دقت بهشون نگاه میکنم به حرفاشون گوش میدم الناز که انگار مدیریت جمع و به دست گرفته -خب بچه ها اجازه بدین ساره جونم یکم برامون حرف بزنه.. نفسه عمیقی میکشم دوست داشتم حرفام از ته دل باشه به دور از ریا.. میدونستم لکنت صد درصد سراغم میاد ولی باید آرامشمو حفظ میکردم
  4. Sahebe

    دوستان عزیز خوشحال میشم نظرتوتو راجع به هرگز برنمیگردم بدونم😍😘😘
  5. Sahebe

    به خودم توی اینه نگاه میکنم چقدر منتظر این لحظه بودم که خوده واقعیمو ببینیم اراده ای که هیچوقت تو زندگیم حسش نمیکردم بابا میگه همه اتفاقات تو زندگی یجور امتحانه اگه من هیچوقت مشکل چاقی رو نداشتم شایدشبیه آدم های پشته این در بودم شاید اگه بی نقص بودم این اخلاقی که تو وجودمه رو نداشتم میشدم یکی بدتر از آناهیتا یاماهور.. مثله آب خوردن دله آدم هارو میشکوندم شایدالان یه نفر دیگه بودم.. من دختری بودم که تا چندماهه پیش از ترس خفه شدن بارها از خواب میپریدم ولی حالا با خیال راحت سرمو روی بالش میزارم میخوابم دختری بودم که فکر میکردم این مشکلو اختصاصی خدا برای من ساخته از آدم های دیگه بی خبر بودم منم ناعادلانه قضاوت میکردم بوی غذا اشتهامو تحریک میکنه حتی صدای قارو قور شکمم به گوشم میرسه مامان تواین چندماه بخاطر وضعیت من از پختن غذاهای سرخ کردنی و خوش طعم و لعاب دار برای خودش و بابا خودداری کرده بود اما حالا امشب حسابی عطر بو راه انداخته بود باحسرت به صدای قاشق چنگالهایی که به بشقاب برخورد میکردن گوش میدم میتونم تیکه های گوشتی که بین چنگال ریش ریش میشه رو تصور کنم یا بوی زعفرانی که همراه با بخار برنج بلند میشه میتونم حس کنم یا دوغ نعنا داری که گلو رو تازه میکنه یا ماستی که پرازتیکه های خیار ریز و خوش مزست تو این لحظه قدرت اینو دارم از جام بلند شم به میز شام حمله ور شم مثله گرگ گرسنه همه غذا هارو بخورمیه تنه بخورم جوری که همه با دهان باز نگاه کنن از تصوراتم خندم میگیره.. چشمامومیبندم سعی میکنم به غذا فکر نکنم پاهامو توی خودم جمع میکنم و باخودم میگم فکر کن اون خبری نیست چیزی به اسم غذا وجود نداره.. -ساره..ساره.. چشمای سنگینمو به زور باز میکنم با کوفتگی از روی زمین بلند میشم درو بازمیکنم مامان-بیا برو تو اتاقت بخواب مهمونا رفتن موهامو ازجلوی صورتم کنار میزنم-ساعت چنده؟ -یکه شبه،دل نداشتن برن.. به سمته آشپز خونه میرم به قابلمه های خالی نگاه میکنم-همه غذاهارو خوردن؟ مامان-نه کلی غذا اضاف اومد براشون توظرف پر کردم باخودشون ببرن دیگه چیزی باقی نمونه.. -خوش به حالشون از غذاها فقط عطر وبوش بهم رسیده بود! کاوره پلاستیکی رو از توی تنم درمیارم حسابی عرق کرده بودم دمای بدنم بالا رفته بود امروز نزدیک سی کیلومتر دویده بودم اواسط پاییز بود هوا عجیب دلگیر پنجره رو باز میکنم به خیابون نگاه میکنم دوست داشتم بدون دلیل توی خیابون راه برم.. صدای زنگ موبایلم منو از عالم خیال بیرون میکشه به شماره ناشناس نگاه میکنم و تردید تماسو وصل میکنم صدای زنی از پشته تلفن به گوشم میرسه -الو سلام ساره خانوم؟ -سلام خودمم شما؟ -من النازم دیشب باهام حرف چت کردیم شمارتونم برام گذاشتین کمی ذهنم فشار میرم-اهان خوب هستین ببخشید به که جا نیاوردم -مرسی خواهش میکنم مزاحمتون که نشدم؟ -نه اختیار دارید مراحمید.. -راستش منو چندتا از دوستام خیلی دوست داریم از نزدیک ببینیمتون با تردید میپرسم-ببخشید دوستاتون ؟بابته چکاری؟ - بله چندتا ازبچه هایی که کاراتونو دنبال میکنن نمیدونم شاید بشناسیدشون دوست داریم از نزدیک ببینیمتون باهاتون بیشتر آشنابشیم البته اگه مایل باشید کمی فکر میکنم -باشه مشکلی نداره فکر کنم بتونم یه قراری ترتیب بدم -برای فردا میتونید؟ -باشه کی و کجاشو بهم خبر بدید.. -خیلی ممنون که قبول کردید باشه بهتون اطلاع میدم تماسو قطع میکنم لبخندی روی لبم ظاهر میشه برای اولین بار به یه قرار دعوت شده بودم به سمته کمده لباسام میرم لباسایی که حالا تو تنم زار میزدن و برای قرار مناسب نبودن مامان-دنباله چی میگردی -مامان میدونستی دیگه این لباسا دیگه اندازم نیستن؟ مامان با کلافگی-من از کی دارم بهت میگم لباس نداری اینارم جمع کن بنداز اشغالی الکی جا گرفتن.. -باهام میای بریم خرید؟باید لباس بخرم اخه فردا یه قراره مهم دارم مامان باتعجب-باکی قرار داری؟ -باچند تا از دوستام دوست ندارم اینطوری برم -خدا عاقبتمونو به خیر کنه..تو که دوستو رفیقی نداشتی؟ -مامان گیر نده بعدا بهت توضیح..میای یا تنها برم؟ با خوشحالی توی پاساژا میگردم و لباسایی که دوست دارم و باخیال راحت پرو میکنم میتونم قسم بخورم لذت بخش ترین اتفاقیه که توی عمرم افتاده مامانم با خوشحالی پابه پام توی مغازه ها میچرخه و نظر میده یادمه همیشه و بازور اصرار به خرید میرفتم میدونستم چون تحمل شنیدن جمله سایز این خانوم لباس نداریم نداشتم اما حالا باخیال راحت لباسای مورد علاقمو می خریدم واقعا اندازه یه عمر خرید کردم با عشق به پاکتایی که دسته منو ومامان پر کرده نگاه میکنم قطعا من امروز خوشبخت ترین دختره روی زمینم باخستگی به خونه برمیگردیم نفسه راحتی میکشم مامان میخنده-حسابی بهت خوش گذشت نه؟ پاکتا برمیدارم بدو بدو به سمته اتاقم میرم-امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود باورت میشه؟ مامان دنبالم میاد-معلومه که باورم میشه اون ذوقی که توچشمای توامروز دیدم به عمرم تو چشمه هیچ بنی بشری ندیدم..
  6. Sahebe

    دوباره ادامه میده-ماهم بگیم نیستی..چ بدونم بگیم رفتی شهرستان خونه خاله ماهرخ فقط باید چند ساعت تو اتاق طاقت بیاری نا امید سرمو روی میز میزارم-مثله اینکه چاره دیگه ندارم.. گوشی بابا زنگ میخوره-ساعد تماس تصویری گرفته با عجله به سمته اتاقم میرم و خودمو زیر پتو مخفی میکنم این سوپرایز بود دوست نداشتم به این زودی متوجه شه کمی بعدبابا با گوشیش به سمته اتاقم میاد-اره ساره هم اینجاست گوشیو بهم میده به ساعد نگاه میکنم و میخندم ساعد-زهره مار چرا تا خرخره رفتی زیر پتو؟ -چیزه‌‌..اخه خیلی سرده..خیلی سرده ساعد باتعجب نگام میکنه-حالت خوبه ساره مگه الان شهریور نیست؟ -ها..چرا..ولی سرد شده هوا نمیدونم شایدم من سرما خوردم بخاطر اونه تنم لرز داره ساعد-مطمئنی حالت خوبه؟ببینم چرا لپات آب شده یجوری شدی ساره.. -چون مریض شدم نترس این لپام دو روز دیگه برمیگردن سرجاشون ساعد میخنده-باشه مراقب خودت باش راستی چندتا غذای مشتی یاد گرفتم خوراکه خودته -اخ جون..عاشقه غذاهای جدیدم دیگه از قیمه قرمه مامان خسته شدم راستی کی برمیگیردی؟ -معلوم نیست یکم کارا گره خورده راه اندازی به تاخیر افتاده از یه طرفم مسئولیت همه چیز گردنه منه نمیتونم ول کنم بیام -باشه..مراقب خودت باش از ساعد خداحافظی میکنم تماسو قطع میکنم از زیر پتو بیرون میام به بابا نگاه میکنم-یکم دیگه حرف میزدم اون زیر آب پز میشدم بخدا.‌. بابا میخنده-سوپرایز کردن همین دردسرارو داره دیگه زنگ آیفون میخوره مامان به تصویر عمه پریچهر نگاه میکنه زیر لب زمزمه میکنه-یا خدا قوم ظالمین.‌..بدو ساره..اومدن با عجله به اتاق ساعد میدوم و دره اتاقو قفل میکنم گوشم روی در میزارم تا صداها رو بشنونم صدای عمه پریچهر و شوهرش منصور خان اول از همه به گوش میرسه و بعد صدای یلدا و آناهیتا بعد کیان میعاد..‌. گروه اولی بودن که رسیده بودن عمه پریچهر-مبارکه مبارکه..چه خونه قشنگو دلبازی.. عمومنصور-بلاخره رییس بانک بودن این مزایا رو داره خونه اکازیونو... بعدبلند میخنده مرتیکه بیشعور داشت به بابای من تیکه مینداخت فکر میکنه همه مثله خودش دله دزدن آناهیتا-ساره کجاست زن دایی؟ مامان-چند روزی رفته شهرستان خونه خاله ماهرخش.. خجالت میکشم از اینکه مامان بخاطر من مجبور بود دروغ بگه یلدا-اعهه اخه من براش از این شیرینیا گرفتم که خیلی دوست داره! عمه-قسمت نبود انگار ساره از این شیرینی ها بخوره توی دلم میخندم این از خدا بی خبرا خبرندارن که خیلی وقته لب شیرینی نزدم‌ اگه بودمم نمیخوردم کمی میگذره که خانواده عمه پروانه انگار میرسن صدای عمه پروانه رو میشنوم -وای چه خونه ی نازی..مبارکه شوهرعمه ساسان-خونه متری چنده تو این منطقه؟ وبعد صدای ماهور.. چقدر از لحن صحبت کردن این دختر متنفر بودم با حرص آب دهنمو قورت میدم که اروم باشم صدای عمو حسن و پسرش همایون چقدر این پدرو پسر آروم و باشخصیت بودن عمو حسن از نظر اخلاقی شبیه پدرم بود مهربون و دلسوز و همایون با اینکه مستقل زندگی میکرد ولی با این حال همراه پدرش توی مهمونایی خانوادگی شرکت میکرد خودشو تافته جدا بافته نمیدونست و حالا صدای ارسلان دلقکو میشنوم که هنوز نیومده مجلس و گرم کرده عمو مسعود و زنش لیدا که انگار مشغول بررسی خونن و آخرین نفر حسان که مشغول احوال پرسی با بقیه بود عمو مسعود-خیلی بزرگه..مبارکه زن عمولیدا-میشه اتاق خوابا رو هم ببینم خدایا من انگار اومدن خونه بخرن به دیوار تکیه میدم و دستمو روی دهنم میزارم دستگیره تکون میخوره-این اتاق قفله؟ مامان با دستپاچگی-اره ساعد داشت میرفت دره اتاقشو قفل کرد گفت یه موقع ساره نیاد بازی کنه وسایلاشو زیر رو کنه به هم بریزه همه بلند میخندن وای خدای من مامان داشت چی میگفت؟! عمومسعود-ساره مگه بچست زن داداش.‌. مامان که انگار هول شده-اخه ..چی بگم والله ساره است دیگه کارای عجیب غریب زیاد میکنه دستمو با خجالت روی صورتم میگیرم حرفای مامان یجوری نشون میداد که به کل از داشتن عقل معذورم خدایا چرا من باید بااین سنو سال برم تو اتاق ساعد بازی کنم! واقعا مامان دروغگوی خوبی نبود ! سرمو اروم به دیوار میکوبم کم کم صداها توی هم مخلوط شده بود انگار همه هم زمان باهم صحبت میکردن توی صفحم میرم و کارای و ویدیوهام که از قبل گرفته بودم و به اشتراک میزارم مشغول خوندن کامنت هایی که میشم که بهم روحیه میدادن بازدید از صفحم بیشتر میشدو طرفدارای خاص خودمو پیدا کرده بودم یعنی کسایی که مشکل چاقی و اضافه وزن داشتن خوبی این صفحه این بود که روز به روز فعالیت هامو کارایی که انجام داده بودم و چیزایی خورده بودم رو به نمایش میزاشتم بعضیا پای به پای من رژیم میگرفتن بععضیا بادیدنه من تصمیم میگرفتن شروع کنن یه عده هم نا امید بودن ته دلمو خالی میکردن و میگفتن امکان پذیر نیست با خوندن پیام های که خصوصی برام ارسال میشد انگار یه خاطره هایی مشترک بود خاطراتی از تحقیر شدن خاطراتی از شکسته شدن دلهامون، مردم دردشون از من بیشتر بود درده من درمقابله دردهای بزرگشون پشیزی حساب نمیشد
  7. Sahebe

    واقعا داشتن پدر برای یه دختر یه نعمت بزرگی از جانب خدا محسوب میشد چقدر تو این لحظات خدارو شکر میکردم که پدرم پیشمه و هوامو داره به رژیمم نگاه میکنم سخت و طاقت فرسا به نظر میرسید برای منی که بیشتر سه وعده عادی غذا میخوردم برای منی که عاشقه شیرینی های خامه ای خوش رنگ و تازه ای بودم که همیشه خدا تو یخچال خودنمایی میکرد یا نوتلاها وشکلات های کاکائویی که بالذت مزه مزشون میکردم یا پیتزاهایی که پنیر داغ ازشون آویزون بود و طعم قارچ وگوشتی حسابی زیر دندونم له میشدو نوشابه ی مشکی گازداری بهم زندگی دوباره میبخشید همه اینا مثله مواد مخدر عمل میکرد که با خوردنشون به عالم خلسه میرفتم و بعداز مدتی کوتاهی که بهم نمیرسید خمار بی تاب میشدم گشنگی مثله نسخی بود واقعا میخواستم ترک کنم حالا مونده بودم یه رژیمی که توی بیست و چهار ساعت باید یه وعده مختصر وکنترل شده میخوردم و توی طول روز به جز آب و چای قهوه ی سبز اجازه نوشیدن و خوردن چیزی نداشتم بی رحمانه به نظر میرسیدو غیر ممکن ولی من بودم و مسیری که توش قدم برداشته بودم دستام میلرزه به ساعت نگاه میکنم یک ساعت تمام داشتم میدویدم بطری آبو برمیدارم کمی آب میخورم تمام لباسم به تنم چسبیده بودخیس عرق بود از بوی اسیدی عرقم حالت تهوع میگیرم کتونیمو از پام بیرون میکشم روی زمین دراز میکشم گشنگی مثله سیخ تیزی به معدم که حالا با اب پرشده بود سیخونک میزد به ساعت نگاه میکنم هنوز چند ساعت مونده بود تا به اون وعده ی کم و رویایی برسم باید میدویدم نباید کم میاوردم هدفون روی گوشم میزارم دوباره شروع میکنم به دویدن اینبار سرعت تردمیل رو کمی زیادتر میکنم با تمام توانم میدوم روزهای اول سختیش ده برابر روزهای دیگه بود مثله سختی غروب اولین روزی که یه سرباز توی پادگان با دلتنگی میگذرونه و با خودش میگه هنوز دوسال دیگه باقی مونده این تازه اولشه یا روز اول معتادی که توی کمپ بهش مواد نمیرسه دوره خودش مثله یه مارمیپیچه به غلط کردن میفته صدایی تو ذهنش میپیچه که چهل روز مونده این تازه اولشه به خودم توی اینه نگاه میکنم این تازه اولشه نمیدونم چند روز گذشته بیدار میشم پاهام تیر میکشید مامان صدا میکنم انگار کسی خونه نبود با تردید به سمته یخچال میرم به کیک های شربتی که توی ظرف بود نگاه میکنم نفسمو حبس میکنم دره یخچالو میبندم میخوام از آشپزخونه بیرون برم که انگار یه چیزی توی وجودم مانع میشه دوباره به سمته یخچال میرم سست میشم و باتردید یه تیکه از کیک و برمیدارم ولع میخورم هنوز کیک از گلوم پایین نرفته که پشیمون میشم با عجله به سمته دستشویی میدوم انگشتامو توی حلقم فرو میبرم و هرچی خورده بودم و بالا میارم ازخودم متنفر میشم داشتم رسما به خودم خیانت میکردم روی ترازو می ایستم چشمامو میببندم صدای مامان میشنوم-هشت کیلو کم کردی توی پونزده روز پونزده روز گذشته بود پونزده روز طاقت فرسا که مرگو جلوی چشمام دیدم روی زمین میفتم وگریه میکنم گریه ای از روی شوق مامان-ساره تورو خدا بیخیال این رژیم و ورزش لعنتی شو ببین چه بلایی سرت اومده نمیتونم تورو تواین وضعیت ببینم گوره بابای رژیم و این قضیه من دختره خودمو میخوام باگریه مینالم-من خوشحالم مامان‌..خوشحالم.. هشت کیلو دقیقا مثله نمره بیست بودی که یه شاگرد تنبل با کلی تلاش از معلمش گرفته بود روزها پشته هم میگذره دیگه خبری از درد و هوس های بیخودنیست هر روز از کارایی که میکنم فیلم میگیرم همراه با تجربه متن های مفید توی صفحه مجازیم به اشتراک میزارم کم شدن ذره به ذره وزنم رو حس میکنم هر روز محکم تر قدم برمیدارم و مصمم تر به نظر میرسم من ساره ای بودم که حتی اتفاقاتو توی خیال و رویای خودم هم نمیدیدم حالا این واقعی بود روزها پشته هم میگذشته تومدته بارها شده بودو کم بیارم و جا بزنم بارها شده بود گند بزنم به برنامه ای که داشتم همه چیزو خراب کنم عصبانیتم درحده انفجار بودو غر زدنم دیونه وار بارها شده بودم توی خواب عضلات پاهام فلج بشه واز خواب بپرم از درد فریاد بکشم یا حتی غذایی که هنوز به حلقم نرسیده و با دست بیرون بکشم تا رژیمم شکسته نشه تابتونم به هدفم برسم مثله سنگ تراشی به پیکر خودم حالت ببخشم مامان-بدبخت شدیم ساره.. از روی تردمیل پایین میام و دستامو روی زانوم میزارم-چ..چی شده مامان؟ -مجبور شدم..همه خانواده باباتو دعوت کنم روزی زمین میفتم-چرا..مامان تو قول دادی کسی تو این مدت خونمون نیاد -پریچهر زنگ زد گفت پنج ماهه خونتون عوض کردین نمیخوایین دعوتمون کنی خونه داداشمونو ببینیم؟ناسلامتی فامیلیم نترس برای شام نمیاییم خودت که بهتر میشناسی عمتو یه جوری منو تو عمل انجام شده قرار داد که خودم نفهمیدم چی شد؟گفتم دیگه همه رو دعوت کنم خلاص شیم دستمو روی سرم میزارم-حالا من چه خاکی توسرم بریزم؟کی قراره بیان؟ -واسه فردا شب دعوتشون کردم.. -وای وای وای مامان تو چیکار کردی؟ -ساره جان توکه وزنتو کم کردی چه لزومی داره خودتو مخفی کنی؟ -مامان من هنوز نصفه اون چیزی میخواستمم نشدم اصلا من دوست ندارم اونا منو ببینن حالم ازشون به هم میخوره آخرین بارو یادت نیست.. مامان متعجب-آخرین بار؟مگه اونشب تو خونه باغ اتفاقی افتاد چیزی بهت گفتن؟ تازه بخاطر میارم که چیزی از اتفاقات اون شب به مامان نگفتم-نه منظورم اینه که.. چیزه..منظورم اینه دوست ندارم فعلا آمادگیشو ندارم.. -بزار ببینم چیکار میتونم کنم.. بابا بهم نگاه میکنه-خب بابا جان مهمونن نمیتونیم بهشون بگیم نیاین که فقط یه راه داریم اینکه تو بری تو اتاق درو ببندی و بیرون نیای به همین سادگی
  8. Sahebe

    حالاگرگ از آب اومده بود معدم به خاطره اعصابه مخدوشم تحریک شده بود محتویات معدم توی دهنم حس میکنم -بابا..بابا نگه دار..نگه دار دره ماشین باز میکنم با زانو روی زمین فرود میام از ته دلم اوغ میزنم دسته مامانو روی شونم حس میکنم و بابا نگران تر چندقدم دورتر ایستاده و اسممو صدا میزنه زانوهام درد میکرد بلندگریه میکنم ازته دلم جوری که حس میکنم تمام غصه هامو بیرون میریزم تنم میلرزید به هق هق افتاده بودم دلم میخواست داد بزنم دردمو بهشون بگم اما ترسیدم،ترسیدم که دلشونو بشکنم دوست نداشتم هم دردم بشن به اندازه کافی آینه ماتم بودم.. سرمو روی بالش میزارم بدترین اتفاقات زندگیم‌ تمومی نداشت توی یه حباب گیر افتاده بودم روی هوا میچرخیدم و میچرخیدم تاکی باید تحمل میکردم این حرفایی که مثله پوتک روی سرم محکم تر فرود میومدن از دسته خداشاکی نبودم از دسته خودم شاکی بودم ،من درست مثله یه پروانه بودم که توی پیله گیر کرده بودم درصورتی که همه پروانه ها پیله هاشونو جر داده بودن و پرواز کرده بودن وتنها من باقی مونده بودم که این تاخیر رفته رفته باعث مرگم میشد تاصبح افکار خراب و رنجیده توی ذهنم مرور میکنم خواب از چشم هام فراری شده بود به نتیجه ای نمیرسم صدای جیک جیک گنجشک هارو از بیرون پنجره میشنوم به آشپزخونه میرم یکم نون برمیدارم خوردمیکنم و روی لبه پنجره اتاق میریزم به گنجشک هایی که روی شاخو برگ درخت بالا و پایین میرفتن نگاه میکنم حتی زندگی گنجشک ها از زندگی من بیشتر جریان داشت باید تصمیم و میگرفتم مرگ یه بار شیون یکبار این ذهن باید برای تغییر آماده میشد تغییری که یک عمر ازعذاب راحتم میکرد باید اینکاری که روی دوشم سنگینی میکردرو انجام میدادم از ترس و استرس خسته بودم باید تلاشی برای خودم میکردم برای خانوادم.. جرقه ای توی ذهنم روشن میشه گوشیمو روی حالت فیلم برداری میزارم باید حرف میزدم هرچی تو دلم بودو خالی میکردم -سلام من ساره هستم بیست سالمه میدونم بهم میخوره سنم بیشتر باشه بخاطر اضافه وزنیه که سال هادارم،نمیدونم توی دنیا چند نفر بامن هم دردن ولی اینو خوب میدونم ماهمه یه درده مشترک داریم که توضیح دادنش به بقیه کاره آسونی نیست آخرین بار که خودمو وزن کردم بالای صد کیلو وزن داشتم با حال میدونم وزن روزبه روز درحاله افزایشه و من هنوز کاری برای کنترلش انجام ندادم ولی وقتی به خانوادم فکر میکنم که قراره تو چند ساله آینده چه درد هایی رو از بابت من متحمل بشن تو چه دردسری گیر بیفتن تصمیم گرفتم با ترس هام روبه رو بشم بزرگ ترین ترس من گرسنه بودن شاید از نظر بعضی آدم های معمولی مسخره به نظر بیاد ولی برای همه هم نوع هام یه ترس بزرگ محسوب میشه من همین الان تصمیم گرفتم که بخاطر خانوادم با ترس هام روبه روشم نه بخاطره خواسته های خودم..فقط و فقط بخاطر خانوادم بخاطر خوش کردن حالشون پس من تو این راه قدم برمیدارم کارای موثر روزانمو باشما به اشتراک میزارم شاید بتونیم به هم کمک کنیم‌‌‌‌... فیلمو قطع میکنم از خودم بعید میدونستم انقدر شمرده راحت حرفامو بزنم خب باید شروع میکردم بابا-چی؟مطمئنی؟ لبخندی میزنم قاطعانه میگم-اره مامان با تعجب به بابا نگاه میکنه و میگه-ساره جان سخته تو توانایی اینکارو نداری باید زیر نظر یه متخصص این کارو انجام بدی شونه ای بی تفاوت تکون میدم ‌‌‌ -خب میرم! بابامیخنده-دختره خودمی میدونستم یه روز..حالا بگو برنامت چیه؟ ‌‌ کاغذی از توی جیبم بیرون میکشم -کله برنامم همینه بابا کاغذو برمیداره بررسی میکنه شروع میکنه به خوندن-گرفتن رژیم اصولی و کالری شماری خرید وسایل ورزشی تردمیل و دوچرخه وترازو آینه بزرگ ممنوعیت خوردن شیرینی برای تمام اعضای خانواده(قند شیرینی کیک مربا نوتلا..) ممنوعیت اطلاع رسانی از برنامه به اشنایان و وابستگان الخصوص ساعد(چون سوپرایزه) بابا هنوز خنده روی لباش پاک نشده مامان هرلحظه متعجب تر میشه بابا-عالی و بی نقص.. مامان-چی عالی و بی نقص بخدا قسم ساره اگه بخوادبلایی سرت بیاد من خودم به شخصه رژیمتو میشکنم پوزخندی میزنم و میگم-از این بیشتر بلا سرم نمیاد من تا دیروز چیزی به اسمه اراده تو وجودم نبود حالا که این اراده رو به دست آوردم نمیزارم چیزی ارادمو سست کنه من تصمیم و گرفتم بیشتر ازهمه چیز به حمایت شما نیاز دارم چون اگه حمایت شما نباشه نمیتونم..کمکم کنید بابا-البته که حمایتت میکنیم.. مامان چشماشو میبنده-باشه منم هستم بابا-از کی شروع میکنی؟ -همین امروز،یه نوبت برای دکتر میخوام..یه نفرم که وسیله هایی که لازم دارم رو تهیه کنه با ذوق تردمیل و دوچرخه ای بابا برام خریده نگاه میکنم بابا-آینه رو فردا میارن نصب کنن فقط اینکه مطمئنی که میخوای تو اتاق ساعد انجام بدی؟ -البته خودش بهم گفت میتونم از اتاقش تو نبودش استفاده کنم فقط این تخت خوابو وسیله ها شو بردار بهش قول دادم فنر تشکو خراب نکنم به رژیمی که دکتر داده بود نگاه میکنم-اینم میزنم به دیوار تو چشم باشه بابا-همیشه از خدا یه دختر میخواستم شبیه تو..محکم با اراده.. لبخند تلخی میزنم ومیگم-یادته اولین بار کمکای دوچرخمو برداشتی؟تو پارک داد میزدی به همه میگفتی این دختره منه!پا زدن با دوچرخه ای که کمکی نداشت منو میترسوند ممکن هر لحظه بخورم زمین ولی وقتی صداتو از پشته سرم میشنیدم که داشتی به همه دنیا پوزه دوچرخه سواریمو میدی این قدرتو بهم میداد که ناامیدت نکنم بوسی روی پیشونیم میکنه-تو هیچوقت نا امیدم نکردی..
  9. Sahebe

    به اخرین نفر عمو حسن که همراه تنها پسرش همایون ایستاده بود روبوسی سلام علیک گرمی میکنم به همایون هم سری به معنی سلام تکون میدم خدارو شکر میکنم راستی راستی تموم شده بودن به سمته مبلی که گوشه ی سالن بود میرم کنار مامان و بابا میشینم و نفسه عمیقی میکشم هرچند این تازه شروع ماجرا بود همایون برخلاف بقیه خیلی سنگین بود توی جمع بزرگ‌ترا نشسته بود بدون اینکه کسی متوجه بشه به همایون نگاهی کوتاه میکنم همیشه توی دلم از همایون خوشم میومد پسری خوش تیپ و خوش چهره با موهای بور چشم هایی آبی که شبیه مادره خدا بیامرزش بود، همسن ساعد بود تقریبا سی سال داشت ولی از بچگی رفتاره سنگین و موقرانه ای داشت متوجه نگاهای ماهور روی همایون میشم ماهور دختری که چند سالی از عمرشو توی کانادا گذرونده بود به اصطلاح مثله یه دختره اونوره آبی رفتار میکرد هیچوقتم به من نزدیک نمیشد وگرم نمیگرفت هرچند میتونستم حالته چندشه توی نگاهشو نسبت به خودم بخونم ولی با این حال زیبایی خاصی که توی صورتش موج میزد انکار ناپذیر بود ارسلان که با مسخره بازیاش نقل محافل بود ولی برعکسش برادرش حسان که اخلاق تندو تیزی داشت وغرورش یکی از صفات بارزش محسوب میشد اخرین بارکه با یلدا صمیمی بودم از عشق مخفیانش نسبت به حسان میگفتولی با ازدواجش با کیان نشون میداد که شکست خورده.. آناهیتا با لباس عروسکیش با میعاد می رقصیدو دلبری میکرد آناهیتا دماغه عملیش و لب های برجستش وچال لپ مصنوعیش حاصل ازدواج با میعاد بود! چون شوهرعمه منصور پولاشو برای همچین چیزی خرج نمیکرد، ارسلان با مسخره بازی با چاقو می رقصه و یلدا هم با جیغای بنفشش سعی میکنه چاقوی تزیین شده رواز ازارسلان بگیره و کیان که چقدر صبورانه به جدال یلدا و ارسلان نگاه میکنه و لبخند میزنه یلدا بی شباهت به خواهرش آناهیتا نبود ولی یلدا سادگی ومعصومیت خاصی توی چهرش جذاب ترش میکردمیز به کیک تصویری نگاه میکنم که عکسی از رخ آناهیتا بود تقریباهمه از جاشون بلند شده بودن میرقصیدن و خوشحالی میکردن فقط مامان کناره من نشسته بود دست میزد و همایون که اصلا توی جمع دیده نمیشد من هیچ وقت تجربه ی یه تولد بزرگ و نداشتم و بیشتر تولدامو با مامان و بابا و ساعد میگرفتم خیلی ساده بی سروصدا توی دلم حسرت میخورم به حاله خوش آنا.. مراسم تولد آنا تقریبا تموم شده بود یلدا-بچه بریم پشته باغ براتون سوپرایز دارم؟ ارسلان-اگه قلیون داری میاییم؟ کیان میخنده-اونم داریم دیگه چی میخوای؟ آنا-نه من نمیام بوی دود میگیرم.. ماهور-سوپرایزتون این بود میخواییم آتیش روشن کنیم؟ یلدا-نخیر فقط این نیست..پاشید دیگه.. حسان نگاهی به همایون میکنه-به نظرت بریم؟ همایون با سری به معنای تایید تکون میده-بریم عمه پریچهر-بچه ها الان وقته شامه کجا میخوایید برید؟ عمومسعود-بزار جوونا راحت باشن.. همه بلند میشن یکی یکی راه میفتن یلدا که تازه انگار متوجه من میشه-ساره توهم بیا دیگه ابروهای ماهور بالا میره باخشم به یلدا نگاه میکنه مامان-پاشو ساره جان -نه..شما برید خودم میام یکم دیگه.. یلدا لبخندی میزنه-باشه پس دیر نکنی ها منتظرم همه میرن و من میمونم با جمعی بزرگ سال که حرفاشون تمومی نداشت و حسابی حوصلمو سربرده بود کمی خودمو روی مبل جابه جا میکنم حسابی بدنم کوفته شده بود بلاخره تصمیم میگیرم بلند شم و به جمع بچه ها بپیوندم ازویلا بیرون میام مسیر پشته خونه رو پیش میگیرم با اینکه تاریک بود سعی میکنم نترسم و با ارامش مسیرمو ادامه بدم با شنیدن صدای بچه ها خیالم راحت میشه خوشحال میشم صداها واضح تر میشه.. به بچه ها دور آتیش نشسته بودم نگاه میکنم همه میخندیدن آناهیتا-واای بچه ها فکرشو کنید ساره بره استخر چی میشه لبخندم روی دهنم میماسه اروم خودم پشته دیوار قایم میکنم ماهور میخنده و با همون لحجه مسخره ی مثلا کاناداییش میگه-روی آب شناور میمونه یلدا-اینا رو بیخیال این میره حموم ازکجاش شروع میکنه فکر کنم دوروز شستنش طول بکشه.. ارسلان-بابا این دختره سهمه همه قحطی زده های سومالی رو خورده کاره خودشه صدای خندشون بلند ترمیشه حالا مطمئن بودم همه باهم میخندیدن همشون تک به تک! سرمو به روی دیوار میزارم چه خیالی خامی این آدم ها عوض بشو نبودن.. کاش هیچوقت نمیومدم..کاش مرده بودم این حرفا رو نمیشنیدم برمیگردم همون راهی که با ترس اومده بودم اینبار با دلخوری برمیگردم.. چرا دل شکستن تمومی نداشت... به مامان نگاه میکنم-مامان بریم..حالم خیلی بده... مامان با تعجب بهم نگاه میکنه-چرا رنگت پریده چی شده؟ -میگم حالم بده..به بابا بگو بریم.. مامان به بابا اشاره میکنه بابا بانگرانی به سمتم میاد-چی شده ساره؟ ملتسمانه میگم-بابا دارم میمیرم حالم خیلی بده..بریم باشه؟ بابا با عجله -باشه باباجان بریم ...پاشو دخترم..پاشو.. دهنم خشک شده بود قلبم تپش گرفته حتی یادم نمیاد باکسی خداحافظی کردم یا نه توی ماشین دراز میکشم اشک روی گونه هام بی صدا میریزه آسایشم به هم ریخته بود به همین سادگی ملعبه چند انسان نما شده بودم حتی یلدا که تا چند ساعت از نظرم معصوم به به نظر میرسید
  10. Sahebe

    با تردید میپرسم-ش..شما چرا فرقه شجاعت ان..انتخاب میکردید؟ -چون شجاعتو توی وجودم حس میکنم لبخندی میزنم-خو..خو..خوشبحالتون.. -راستی من عرفانم و شما؟ -سا..سا..ساره.. عصبی میشم از این لکنت لعنتی -ساره خانوم خیلی از ماشینم دور شدم راستشو بخوایین منم خیلی عجله داشتم میخوایین تا یه جایی برسونمتون به نشان عذر خواهی؟ -نه..نه..من خودم میرم..خو..خونمون زیاد..دور نیست -باشه اصرار نمیکنم ببخشید اگه بی ادبی کردم خوشحال شدم از دیدنتون ازمن دور شد به در عرض یک چشم به هم زدن بین جمعیت گم شد چه آدم عجیبی بود یادمه اخرین بار همه آدم ها شبیه هم بودن بدجنس و بی رحم.. شبیه لات و الوات های خیابونی هم نبود که بخواد گولم بزنه‌..یا کسی که دخترهای نوجون رو بازبون بازی اغفال کنه به خودم یادآوری میکنم آش دهان سوزی نیستم با ذهن آشفته به خونه برمیگردم باعجله سمته آینه اتاقم میرم خودمو توی اینه بررسی میکنم هیچ چیز جالبی توی صورتم نبود چشم های روشنه عسلیم که که توی صورته گردم مخفی و ریز شده بود ابروهای روشن و بوری که دیدنداشت لباهای باریکی که توی صورته گوشتی ام به چشم نمیومد کک و مکی و غبغب هم که جای خود داشت یادمه یکی گفته که همه چاق ها شبیه هم هستن! ازخواب بیدار میشم ساعته سه ظهر بود دیشب تا صبح مشغول خوندن کتاب بودم داستان جذابی بود شخصیت مرد این کتاب منو یاده پسری که دیده بودم مینداخت لبخندی میزنم از روی تخت بلند میشم از پنجره به خیابون نگاهی میندازم مامان-بیدار شدی بلاخره موهامو از روی شونه هام جمع میکنم-چیزی شده؟ -میخواییم بریم خونه باغ عمت اینا قرار تولد آناهیتا اونجا باشه -من که گفتم نمیام -باید بیای.. از اتاق بیرون میام به سمته آشپزخونه میرم -مامان جان چرا ول کنه من نیستی تو اخه فکر کن من نیستم تو و بابا برید خوش باشید دره یخچالو باز میکنم پاکت آب پرتقال بیرون میکشم -امشب همه خانواده قراره اونجا جمع بشیم -دیگه بدتر حتماقراره عمومسعود او پسرای عقده ایش هم بیان؟ -اره وقتی میگم همه خانواده یعنی همه.. -من حالم از خانواده بابا به هم میخوره حالم از اداهاشون به هم میخوره حس خانواده های سلطنتی رو دارن گداگشنه ها هرکدوم با دله دزدی به نون و جون رسیدن مامان اخمی میکنه-ساره جان یه امشب تحمل کن بخدا بابات ناراحت میشه بخاطره باباهم که شده بیا.. -ناهار چی داریم؟ -عدس پلو‌ داغ کنم -اره.. مانتوی قهوه ایمو میپوشم شال مشکی سرم میکنم مثله همیشه بدون هیچ آرایشی حاضر میشم به مامان نگاه میکنم حسابی به خودش رسیده بود آرایش ملایم وتیپ سنگین و خانومانه گاهی اوقات توی به مامانمم حسودی میکردم اون با این سن و سالش ازمن خوشگل تر و خوش هیکل تر بود.. بابا کتشو توی تنش مرتب میکنه-بریم؟ بوی ادکلن مردونش توی بینیم میپیچه-بریم.. با حوصلگی به خیابون ها نگاه میکنم بابا آهنگ شادی رو پلی میکنه مامان تواینه خودشو چک میکنه-میگم ابراهیم امشب آهنگ گذاشتن پانشی بری وسط برقصیا ابرومون ببری بابامیخنده-نه خانوم این چه حرفیه مامان اخمی میکنه-اخه تو یه دفعه جوگیر میشی.. بابا-دسته شما درد نکنه داری مستقیما بهم میگی جوگیر.. سر دردم دوباره شروع میشه-بابا میشه آهنگوکم کنی مامان-حالت خوبه؟ -خوبم..سرم درد میکنه بابا-میخوای اول بریم دکتر -نه بابا چیزیم نیست.. شیشه رو پایین میکشم بادبه صورتم میخوره راه طولانی بودو این یعنی پاهام مثله یه تیکه چوب خشک بشه بلاخره خونه باغ میرسیم خونه ویلایی پراز درختای میوه شوهر عمه هرازگاهی عادت داشت دارایی هاشو به رخ تمام فامیل بکشه با سختی از ماشین پیاده میشم پاهام گز گز میکرد به کمرمم انگارمیخ فرو کرده بودن به ماشین های مدل بالایی که پشته هم پارک شده بود نگاه میکنم حسابی مجلس گرگها به راه بود به مامانو بابا اشاره میکنم جلوتر برن منتظر من نمونن کشو قوسی به خودم میدم آروم قدم هامو برمیدارم دوست نداشتم با نفس نفس و بوی عرقم حاله کسیو بد کنم با استرس درو بازمیکنم صدای اهنگ و جیغ داد بادیدن همه دختر پسر عمو عمه هام بقیه فامیل ها حالت تهوع میگیرم نگاهای سنگین و اسف بار که انگار باره اولشونه منو میبینن! عمو مسعود که کنار زنش لیدا ایستاده بود-به ساره خانوم چه عجب افتخار دیدن شمارو بلاخره پیدا کردیم -سلام عمو‌..سلام زن عمو نگاهی به پسراش ارسلان و حسان میکنم سلامی زیر لب میدم هنوز پوزخند احمقانه ارسلان روی لبش حس میکنم عمه پریچهر بوسه ای از رو پیشونیم میکنه-سلام عزیزه دلم خوش اومدی.. با آناهیتا و همسرش میعاد که لبخند مسخره ای رولبشون بود احوال پرسی میکنم انگار این تونل وحشت تمومی نداشت به یلدا ونامزدش کیان میرسم هرچند دله پری از یلدا داشتم ولی باز یلدا روبوسی میکنم و به کیان هم سلامی کوتاه میکنم با عمه پروانه و دخترش ماهور و شوهرش ساسان که یک سالی میشد ازکانادا برگشته بودن سلام میکنم خدایا این ادما چرا تموم نمیشدن..چقدر عذاب اور بود
  11. Sahebe

    روی تخت میشینم ساعد ادامه میده -میدونم.. -من برات برادری نکردم..هواتو نداشتم ازت دفاع نکردم..هیچوقت باهات حرف نزدم نمیدونم چرا..ولی اینو خوب میدونم تو خیلی پاکی ،خیلی صبوری که تونستی تحملم کنی.. اشک توی چشمام حلقه میزنه این حرف ها ازساعد بعید بود شاید بخاطر گریه زاری اون روزم بود-چرا این حرفارو میزنی دلت به حالم سوخته توکه میدونی از ترحم متنفرم -من هیچوقت دلم به حالت نسوخته میدونی بیشتر به چی فکرمیکنم -به چی؟ -که چرا بابا تورو ازمن بیشتر دوست داره..همیشه یادمه بچه بودیم بابا بهترین چیزا رو واسه تو میخرید بیشتره وقتشو باتو میگذروند انگار منو نمیدید.. -خودت میدونی بابا در حق هیچ کدوممون کوتاهی نکرده باباتورو اندازه من دوست داره تو میخوای بگی باعث بانی اینکه توباهم بد بودی بابا بوده؟ -نمیدونم..نمیدونم..ولی اگه من هیچوقت هواتو نداشتم چون میدونستم بابا هست‌‌ که مراقبت باشه -من هیچ وقت نخواستم هوامو داشته باشی من فقط میخواستم باهام خوب باشی مثله بقیه باهام رفتار نکنی یه فرقی داشته باشی مثلا توبرادرم بودی! -متاسفم که غریبه بودم میدونم الان دیره این حرفا.. با تعجب میپرسم-چرا دیره ساعد؟ -یه چند ماهی قراره نباشم دوروز دیگه بلیط دارم از طرف شرکت قراره برم عراق -چرا الان داری بهم میگی؟مامان بابا میدونن؟ -اره..ولی با خودم گفتم آدمیه دیگه با یه نفس زندست چه میدونم اگه اتفاقی واسم افتاد مثلا هواپیما سقوط کرد.. -بس کن ساعد این چه حرفیه میزنی معلومه سالم میری و برمیگردی -خب خلاصه قبل اینکه دیر بشه بهت بگم ازت متنفر نیستم من فقط هرازگاهی بهت حسادت کردم همین..ولی وقتی برگشتم قول میدم مثله بقیه خواهر برادرا باشیم قبول؟ ناراحت به دستی که ساعد به سمتم گرفته نگاه میکنم و دستاشو فشار میدم-قبول ساعد میخنده-برات چیزای خوشمزه میارم توهم میتونی از اتاقم استفاده کنی فقط قول بده فنرای تشکمو خراب نکنی! میخندم-باشه قول! اولین بار بود با ساعد یه مکالمه خوب داشتم یه مکالمه ی بدون دعوا و توهین وتشر..ساعد برادرم بود ولی اونشب اعتراف نکردم که منم بهش حسادت میکنم به اینکه یه مرده مستقله به اینکه هیکل بی نقصی داره به اینکه اراده داره و بهترینه به نوع خودش ساعد رفت اولین بار بود که دلتنگش میشدم حتی این دلتنگی موقعی که تودوره آموزشی سربازیش هم به سراغم نیومده بود. .چقدر بده آدم ها موقع رفتن عوض میشن.. به باشگاهی که درست روبه روی خونمونه از پشته پنجره نگاه میکنم باشگاهی فقط مخصوص خانم ها.. به دخترایی همراه دوستاشون وارد باشگاه میشن خدای من این میخوان کجاشونو لاغر کنن... مامان-بابات گفت امشب دیر میاد فردا میرید خرید کتاب.. -خودم میرم.. مامان با تردید-مطمئنی؟ توی دلم میگم نهایتش مرگه..-اره مطمئنم -میخوای منم باهات بیام اخه هوا داره تاریک میشه؟ باعصبانیت-نه گفتم که خودم میرم مگه بچم!لباسمومیپوشم و از خونه جدیدمون برای اولین بار بیرون میزنم نفسه عمیقی میکشم به اطرافم به خیابونی که فقط از پشت پنجره بهش نگاه میکردم دستمو برای تاکسی بالا میبرم-دربست.. دمه غروب بود و خیابون ها پراز عابر هایی که در بی وقفه در حاله رفتو آمد بودن کنار کتاب فروشی بزرگی که همیشه کتاب هامو ازاونجا خریداری میکردم پیاده میشم صاحب کتاب فروشی که دوسته بابا بود با دیدنم ازجاش بلند میشه-سلام خانوم جاوید.. -سلام -امروز آقای جاویدهمراهتون نیومدن؟ لبخندی میزنم-ن.‌..نه تنها اومدم -خوش اومدین به سمته قفسه ها میرم با کلی گشتن بلاخره کتابی انگار باب دلم بود رو پیدا میکنم پوله تنها کتابی رو که خریده بودم حساب میکنم از مغازه بیرون میام با ذوق کتابو ازتوی نایلون بیرون میکشم به جلدش خیر میشم-ناهمتا.. میخوام از پیاده به سمته خیابون میرم هنوز به کتاب نگاه میکنم که برخورده محکمی منو از حالو هوام بیرون میکشه درد رو تو ناحیه کتفم احساس میکنم -ببخشید.. سرمو به سمته مرده جوونی که داشت کتابمو از روی زمین برمیداشت میچرخونم مات مبهوت به مردنگاه میکنم که ادامه میده-من خیلی حواس پرتم معذرت میخوام.. به کتابم که توی دستش بود نگاه میکنم که دوباره ادامه میده-کتابه خوبیه..من چندبار خوندمش؟ لکنت لعنتی به سراغم اومده بود-م..منم ی..یه چیزایی درموردش شنیدم ه.‌.همه میگن ک..که خوبه..فی..فیلمشم دیدم.. مرد انگار متوجه لکنتم نشده با اشتیاق ادامه میده-منم فیلمشو دیدم البته به نظر من دسته بندی آدما خیلی ایده جالبی میتونه باشه یه جامعه آرمانیه من اگه میخواستم فرقه ای رو انتخاب کنم حتما فرقه شجاعت انتخاب میکردم به خودم اجازه میدم بیشتر توی صورتش کندو کاش کنم ابرو های پرپشت چشمای قهوه ای و ته ریش کوتاه و دماغ خوش فرم و موهای خوش حالت چقدر شبیه ایتالیایی ها بود -شماچی؟دوست داشتین کدوم جز فرقه باشید؟ دست از نگاه کردن برمیدارم و یاده فیلم میفتم اروم زیر لب میگم-بی فرقه ها.. میخنده جوری که دندون های سفیدو یک دستش مشخص میشه چه احمقانه نگاه میکنم..و چه احمقانه تر جواب داده بودم بی فرقه ها یه چیز تو مایه های بی خانمان ها کتابو به سمتم میگیره -چرا بی فرقه ها؟ کتابو از دستش میگیرم چند قدمی به جلو برمیدارم-چون کاره خاصی از دستم برنمیاد..
  12. Sahebe

    من حتی یه کاره ساده اداری رو نمیتونم انجام بدم نمیتونم توی اجتماع باشم چون ضعیفم..میشنوی ضعیفم..بدبختم بیچارم..میدونی چراچون چیزی به اسم اعتمادبه نفس توی من وجود نداره از همه عالم و آدم خجالت میکشم حتی نمیتونم چهار تا کلمه بگم چون این لکنته لعنتی ول کنم نیست من خودم ازخودم خستم انقدر خستم که خودمو ول کردم.. سدزش اشکو روی صورتم حس میکنم ادامه میدم-من مایه شرمندگیتونم..من مایه شرمندگی ساعدم..بخدا میدونم ساعد از وجود من شرمندس...میدونم ازم متنفرم ،میدونم هرشب ارزوی مرگمو ازخدامیکنه...چون من گند زدم به این خانواده ایده آل‌‌‌.. چون من یه آدم ترسوام ..یه آدمه بدبختیم که از گرسنگی میترسه.‌.از عصبی بودن میترسه.‌.من بی عزتم..بزارید به حاله خودم بمیرم انقدر بخورم که بترکم..مثله یه زالو..من حقیرم میفهمی؟ اشکی که توی چشمام جمع شده رو بادست کنارمیزنم ساعد توی آستان درایستاده بود و با ناراحتی بهم چشم دوخته و مامان که هنوز مبهوته حرفایی که سالها تودلم سنگینی میکرد صدای بسته شدن در از رفتنه ساعد خبر میده مامان بدون هیچ حرفی از اتاقم بیرون میره چون میدونست حرفام حقیقت داره حتی جایی برای دلداری نگذاشته بودم روی تخت درازمیکشم برای هزارمین بار دلم برای خودم میسوزه همیشه از ترحم متنفر بودم از کلمه گناه داره بیزار بودم به گذشته فرو میرم دوره دبیرستان سخت ترین دوره زندگیم همیشه موقع برگشت به خونه تنها بودم مشغول راه رفتن تو مسیر همیشگی که شلوغ تراز روزای دیگه بود و دلیلش تعطیل شدن دبیرستان پسرانه بود قدم هامو تندتر برمیدارم صدای چندتا پسر از پشته سرم میشنوم -عجب غولیه..به این میگن غول مرحله آخر و همه باهم میخندن -نه فکر کنم گاو دورگه هلشتاینه.. -این اول بشکه بوده بعد دستو پا دراورده.. سرم گیج میرفت حرفاناجوان مردانه سنگین بودن.. -هی خانوم..من کاپشنم قرمزه قول میدی بهم حمله نکنی.‌.. دورم میچرخیدن ولی انقدر ترسیده بودم که به هیچ کدومشون نگاه نمیکردم انگار باچشمای بسته میدویدم صداهایی که هنوزم توی خاطرم موندگار شده دنباله راه فرار بودم تا از دسته پسرهای شرور خلاص بشم اشکم دمه مشکم بود انگار همه آدمها مشغول تماشابودن که پسره جوونی به نظر جز کسبه همون خیابون بود باصدای بلندگفت -ولش کنید.‌..گناه داره... باقی حرفاشو نشنیدم به سمته کوچه ی فرعی دویدم خلاص شده بودم اما با ذلت گریه میکردم جمله اخر کارشو خوب کرده بود گناه داره هزار بار توی ذهنم میچرخید من گناه دارم.. این کلمه آشناترین بود توی خاطراتم زیادبه چشم میخورد بازتوی همون دبیرستان لعنتی نیمکت آخر که کسی کنارم نمی نشست دخترای که روی نیم کت نشسته بودن داشتن از دوست پسراشون حرف میزدن مهتاب دختره قدبلندی که غروراز سرو کلش میبارید نمیدونم چطور متوجه من شده با مسخرگی پرسید-ببینم چاقالو تو دوست پسرداری؟ دستام یخ زده بود که دوباره پرسید-باتوام کری؟یا لالی.. به دخترایی که همه به من چشم دوخته بودن نگاه میکنم همه زیر زیرکی میخندیدن که مهتاب دوباره پرسید-ببخشید سواله مسخره ای پرسیدم اخه کدوم احمقی حاضره باتو دوست بشه‌‌‌ کلی باید بیفته تو خرج تا شکمتو سیر کنه که بعید بدونم بتونه سیرش کنه! همه باهم خندیدن.. مریم که ازهمه بدجنس تر بود نمیدونم اون روز چرا با هاشون همکاری نکرد دلش به حالم سوخت... -بچه ها بیخیال گناه داره... چقدر بد بود این جمله مگه من چقدر گناه داشتم که هیچوقت بخشیده نمیشد کاش هیچوقت این لطفو هرگز بمن نمیکرد! صدای بابا منو از غرق خاطرات سمی نجات میده-ساره بابا حدس بزن چی برات خریدم؟ چرخی میخورم به بابا که کنار تختم ایستاده بود نگاه میکنم-نمیدونم بابا‌.. بابا-پس چشماتو ببند دستاتو بیار جلو چشمامومیبندم لیوان بزرگی توی دستم حس میکنم چشمامو باز میکنم به شیشه نوتلا نگاه میکنم و میخندم-مرسی بابا.. بابا کنارم میشینه-با طعم فندوق های جادویی!الان نخوری هامیخواییم شام بخوریم -باشه،چرا امروز دیر اومدی؟ بابا -جلسه داشتم دخترم راستی یکی کارمندا پدرخانمش یه آموزشگاه رانندگی تاسیس کرده توهمین محله میخوام اونجا ثبته نامت کنم -بیخیال بابا توکه میدونی از رانندگی میترسم.. -تاکی؟اخرش که باید یاد بگیری اگه گواهیتو بگیری برات یه ماشین میخرم بهم بگو چه ماشینی دوست داری؟ ف کر میکنم باذوق میگم-پاترول نه کاپرا.. بابامیخنده-فکر کردم میخوای بگی دویست و شیش..ولی کاپرا هم خوبه ولی یکم میفتم توی خرج.‌..پس ثبت نام کنم؟ -فعلا نه هروقت آمادگیشو داشتم بهت میگم بوسی روی پیشونیم میکنه-باشه دخترم هروقت خودت بخوای.. میدونستم که هیچوقت نمیخوام! صدای بارون که به پنجره میخوره منو ازخواب خرگوشی بیدار میکنه عجب اردیبهشتی شده بود پنجره رو باز میکنم به خیابون خلوت نگاه میکنم به جز رفتگر و ماشین شهرداری کسی توی خیابون نبود سرمو کمی از پنجره بیرون میبرم چند قطره بارون به صورتم میخوره -نخوابیدی‌؟ ساعد بود بعدازاون روز درستو حسابی ندیدمش فکر میکردم باهام قهره.‌.. بهش نگاه میکنم-نه.. ساعد به در تکیه داده بود-ببین ساره من هیچوقت آرزوی مرگتو ازخدا نکردم درسته باهات بدم‌‌..درسته برادر خوبی برات نبودم‌‌..درسته تواین سالها همش باهات لجبازی کردم ولی ازت متنفر نبودم
  13. Sahebe

    من این توان پولادین نداشتم ساعد بار هابخاطر پر خوری ام باهام درگیر بشه وحتی مطمئن بودم لقمه هامو میشماره و چقدر از وجود من عصبیه.. مامان باسینی چای کنارم میشینه بابا و ساعدهم به اتاق من میان مامان-پرده هارو قراره واسه دوشنبه قراره بیان نصب کنن واسه اتاق خوابه تو رنگش آبیه ساعد لیوان چای از توی سینی برمیداره-چقدرم که واسش مهمه! به دیوار تکیه میدم-چرا فکر میکنی واسم مهم نیست ساعد-چون بی سلیقه ای پوزخندی میزنم-از توبدسلیقه بهترم ساعد-حداقل من بدسلیقم تومشکلت اینه بی سلیقه ای یعنی صفری صفر!حتی تو غذا خوردنم سلیقه نداری هرچی جلوت بزارن میخوری فقط معدتو پرکنه برات کافیه بغض میکنم دلم میخوادسینی توی سرش خورد کنم بابا-ساعد بسه برای امروز خیلی زیاده روی کردی ساعد از اتاق بیرون میره بابا-ولش کن این پسره آدم نیست.. مامان میخواد بحثو عوض کنه-عمه پریچهرت زنگ زد گفت آخرای این ماه تولده آناهیتاست باید بریم -من که نمیام صدای ساعدو از بیرون اتاق میشنوم-بهتر استهلاک ماشین کمتر ،تازه کیک به همه میرسه بابا-ساعد بس میکنی یانه؟ مامان -ولش کن ابراهیم بچه است بابا-بچه؟سی سالشه خجالت نمیکشه مردگنده ساعد هیچوقت بامن خوب تا نمیکرد برعکس تمام خواهر برادرهایی که جونشون برای هم در میرفت و هوای همدیگه رو داشتن ساعد نه تنها دوست بلکه دشمنم محسوب میشد به گذشته میرم کلاس پنجم بود ساعد با دوستاش جلوی درخونه مشغول حرف زدن بودن سلامی زیر لب میگم هنوز درو نبستم که صدای دوسته ساعد رو میشنوم-این دخترتپله کی بود سلام داد؟ ساعد-دختره همسایس! دلم شکست به همین راحتی تازه این شروع داستان بود اوایل گریه میکردم از حرف ها و طعنه ها اما حالا نه غروری برایم باقی مونده نه دلی که شکسته شه اصلا خوده آناهیتا پارسال که نامزد کرده بود توی جشن نامزدیش به فیلم بردار سفارش کرده بود که من توی فیلم نیفتم که مبادا فیلمش خراب بشه عمه هم به مادرم گفته بود به ساره غیرمستقیم بگو زیاد توی چشم نباشه فامیلای شوهر آناهیتا یکم فضولن بعدا به بچم تکیه میندازن دلش میشکنه! پس دله منی چی؟دله مامان که اون با حرفای عمه آتیش گرفته به روی خودش نیاورده بودو تمام طول جشن کنارم نشسته بودو بغ کرده بود چی؟ مامان-لباساتو نمیخوای جابه جا کنی؟ به سمته چمدونم میرم به لباس های تیره رنگی که هرکدام از گوشه کنارش چندبار جر خورده و مامان هربار با محکم تر روفو کرده که دیگه پاره نشه نگاه میکنم بی حوصله توی کمد میچینم مامان-میخوام یه پیراهن خوشگل واست بدوزم واسه عروسی یلدا.. مانتومو توی رگال میزارم-بیخود زحمت نکش من عروسی یلدا نمیام مامان-یلدا با بقیه فرق میکنه مثله خواهرته تازه توباهاش مشکلی نداری .-مثله خواهرم بود خیلی وقته دیگه نیست یادت نیس تولدش دعوتم نکرد ترسید پیشه دوستاش ضایع بشه پس عروسیشم نمیام که ضایع ترنشه مامان-خیلی تلخی ساره..چرا فکر میکنی همه باظاهرت مشکل دارن؟ -ندارن؟مامان بیست سالمه بچه نیستم که من ازتو نگاه آدما میفهمم راجبه من چه فکری میکنن -شاید بخاطر اخلاقته که همه رو نسبت خودت بدبین کردی -اخلاق من هیچ مشکلی نداره نه بددهنم نه حسودم نه بی ادبم نه دله کسی رو میشکنم تازه سرم تو لاکه خودمه چی ازاین مهم تر دلم میخواد همه سرشون تولاکه خودشون باشه نمیدونم چرا هرکی منو میبینه دکتر تغذیه میشه رژیمای مسخرشو بهم پیشنهاد میکنه مامان جان من همینم باهمین هیکله مضخرفم کنار اومدم با مشکلاتم کنار اومدم با بدبختیام کنار اومدم دوست ندارم تغییرکنم همه آدما که نباید خوش هیکل و باربی باشن یه عده دوست دارن چاق باشن یه عده نمیتونن لاغر باشن! اگه معیار انسانیت به لاغریه آقا من انسان نیستم من حیوانم من گاوم..من اسبم مامان-کی گفته تو چاقی غلط کرده.. از حرفه مامان خندم میگیره دلداری ساده ای که تو کودکی فقط جواب میداد نه توسن وساله من -بیخیال مادره من بیخیال..خودتو چندبار منو بردی دکتر تغذیه نکنه بخاطر بی اشتهایی منو میبردی دکتر؟ مامان-من بخاطر سلامتیت اینکارو کردم -بخاطر سلامتیم؟یادت نیست اون قرصهای لعنتی چه پدری ازم درآورد چقدر عصبیم کرد چه استرسی به قلبم وارد میکرد همه موهام بخاطر اون قرصها ریخت تو فقط ازاین میترسی یه پیر دختر رو دستت بمونه میترسی کسی منو نگیره.. مامان -این چه حرفیه ساره خجالت بکش تو بچه ی منی من واست زحمت کشیدم تا عمر دارم ازت مراقبت میکنم.. بغض گلومو فشار میده-فکر میکنی من از وضعیتم راضی ام؟بیست سالمه ولی جوون نیستم،بیست سالمه ولی جوونی نکردم من حتی بچگی ام نکردم..شبا به این فکر میکنم‌... اشک از چشمام سرازیر میشه وادامه میدم-که اگه توبابا بمیرید کی ازمن مراقبت میکنه...چون..چون من آدم ترسو بی ارادم که هیچ کاری نمیتونم برای خودم انجام بدم..نه عرضه رژیم گرفتن دارم نه ورزش کردن..نه حتی جرات اینکه زیر تیغ هم برم جراحی بشم هم ندارم..من ازگرسنگی میترسم..من یه ادمه بی ارادم که تا عمر دارم باید تو این بدبختی دستو پابزنم ..چون ترسوام چون اعتماد به نفس ندارم...چون ضعیفم
  14. نام نویسنده:زهرازرجام نام رمان:هرگز برنمیگردم ژانر:درام،اجتماعی هدف:فرهنگ سازی ساعت پارت گذاری:هرشب ساعت 2 خلاصه:دختری بابزرگ ترین چالش زندگی خودمواجه شده است که تمام زندگی اش را مختل کرده است تفاوت ظاهری که او را از دیگران متمایز میسازد... لینک نقد رمان هرگزبرنمیگردم https://forum.98iia.com/topic/2493-هرگزبرنمیگردمsahebe/
  15. Sahebe

    مقدمه:انسان های کوچک با اراده های بزرگ و اراده های بزرگ با امید ممکن پذیرست ناامیدی مرگ خاموش آرزوهاست نفس زنان از پله هاخودموبالا میکشم صدای تپش قلبم انگارباگوش های خود میشنیدم عرق پیشونیمو پاک میکنم مامان وبابا مشغول جابه جا کردن جعبه ها بودن مامان-ساره جان پونزده تا پله که بیشتر نیست چرا اینطوری شدی؟ روی مبلی که وسط پذیرایی بود وا میرم نفسمو بیرون میدم-بازم زیاده،خیلی گشنمه از صبح چیزی نخوردم دلم پیتزا میخواد.. بابا-خب زنگ بزن بیارن دخترم دمپاییمو از پام درمیارم حتی پاهامم ورم کرده جای بند های دمپایی روی پاهام مشخصبود ساعد از تراس بیرون میادو نگاهی بهم میندازه -نگاش کن توروخدا خوبه فقط چهار دونه پله رو بالا اومدی اگه جای من بودی که مرده بودی اخمی میکنم ومینالم-من گشنمه برو واسم پیتزا بگیر توروخدا.‌ ساعد-مگه نمیبینی وضعیتمونوساره از صبح توی اسباب کشی پدرمون دراومده اونوقت تو به فکره شکمتی خب زنگ بزن پیک برات بیاره،من سرم شلوغه هنوز چندتا وسیله تو پارکینگ مونده که باید بیارمشون بالا از حرف ساعد عصبیمیشم-من شماره فست فود تواین محله جدیدو اخه ازکجا بیارم؟! بابا-تو برو پیتزاشو بگیر من خودم یکاریش میکنم ساعد کلافه نگاهی به من میندازه و سری تکون میده و ازخونه بیرون میره مامان-یکم صبرمیکردی وسیله ها جابه جا بشه خودم برات غذای برنجی درست میکردم از روی مبل بلند میشم درحالی که به سمته اتاقی قراره ماله من باشه میرم-تا تو بخوای غذا درست کنی شب میشه! به اتاق دوازده متری نگاه میکنم تقریبا شبیه اتاقی بود که توی خونه قبلی داشتم به دیوار تکیه میدم اروم روی سرامیک میشینم صدای بابا میشنوم-خوبه اتاقت؟پنجره هم داره.. -خوبه تختمو کی وصل میکنی؟ بابا-بزار جعبه ابزارمو پیدا کنم تختم وصل میکنم باباجان روی زمین نشین برو روی تشک تخت.. میخوام ازجام بلند شم که بابا زیر بازوهامو میگیره با سختی بلندم میکنه نمیدونم چرا هروقت روی زمین میشینم به چطور بلند شدنم فکر نمیکنم !به اینه قدی که روی کمد دیواری نصب شده بود نگاه میکنم این آینه حتی نصفه منو نشون نمیدادخیلی وقت بود که از اینه ها متنفر بودم روی تشکم دراز میکشم پنجره اتاق باز بود نسیم خنک اردیبهشت روی صورته گر گرفتم احساس میکنم به سقف اتاق خیره میشم دلیل اومدن به این خونه داشتن اسانسوری که امروز ازشانس من خراب شده بود و اینکه توی طبقه اول بودیم و از خونه قبلی که توی طبقه سوم بود چندین پله کمتر داشت با اینکه زیاد ازخونه بیرون نمیرفتم ولی اصرار پدر داشت که خونه رو بفروشیم جوری وانمود میکرد که این کارو بخاطر پیشرفت خودمون میخواد انجام بده نه بخاطر همسایه هایی که هروقت بادیدن من پوزخند میزدن و زیر لب پچ پچ میکردن و نه پله هایی که نفسموبندمیاوردن و رفت وآمد و برام سخت میکردن ساعد جعبه پیتزا خانواده رو به سمتم میگیره-بیا بخور تانکر یه وقت نمیری.. کارد به اون شکمت بخوره صدای بابا از توی پذیرایی بلند میشه-ساعد با خواهرت درست صحبت کن.. بی اراده پیتزا رو از دستش میقاپم با ولع مشغول خوردن میشم بطری نوشابه روبه سمتم پرت میکنه اینبار ارومتر میگه-بیا اینم کارت اشتراکت باره اخرت باشه بخاطر اون شکم واموندت منو میفرستی بیرون کارت اشتراک روی میز میذاره و از اتاق بیرون میره به غذا خوردن توی تنهایی عادت کرده بودم غذا خوردن توی جمع معذبم میکرد ازنگاهایی که منو شبیه خرس گرسنه میدیدن بیزار بودم یکسالی بودکه توی هیچ جمعی غذا نخورده بودم حتی خیلی وقت بود به مهمانی های خانوادگی نمیرفتم چون بیشترین خجالت وشرمندگی رو خانواده خودم متحمل میشدن مخصوصا ساعد که دوست نداشت من توی جمع باشم چون خودش ورزشکار بود و خوش هیکلی یکی ازصفات بارزش محسوب میشد! و دقیقا من مایه ننگی براش بودم، یه چیزی مثله تفه سربالا البته که حق داشت حالا که بیست سالم شده بود دوسال بود باتموم شدن دوران مدرسه خونه نشین شده بودم و هیچ علاقه ای به دانشگاه رفتن نداشتم چون به اندازه کافی توی مدرسه عذاب کشیده بودم ازهمون دوره ابتدایی تا دبیرستان دختر چاق و خجالتی که تقریبا هیچ رفیقی نداشت موقع زنگ تفریح تنها توی کلاس میموند یاگوشه ی حیاط کز میکرد و لکنتی که بیشتر بخاطر عدم اعتماد به نفس به سراغم میومد و معلم ها و آدمهای اطرافم رو از پرسش وپاسخ بامن منصرف میکرد و فقط خودم میدونستم که این لکنت فقط توی جمع به سراغم میاد وتوی خونه خبری ازش نبود ولی با این حال خودم بودم که خودمو پذیرفته بودم با همین اندامی که پراز چربی بود بازوهای درشت شکم چاق و اویزان و پاهایی که هرکدام اندازه پیکره یه آدمه بالغ بودن هیچوقت تلاشی برای گرفتن رژیم های طاقت فرسا و ورزش های سنگین نکرده بودم چون خودم رو به خوبی میشناختم
×