رفتن به مطلب

Sahebe

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    139
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

515 Excellent😃😃😃😃

درباره Sahebe

  • درجه
    💚💚💚💚

آخرین بازدید کنندگان نمایه

268 بازدید کننده نمایه
  1. Sahebe

    گرمای دستش روی دست هام حس می کنم لبخندی می زنم.. -باز داری چه نقشه ای می کشی دخترجون..؟ دستش رو بالا میارم روصورتم فشار می دم و نفس عمیقی می کشم خدارو زیر لب شکر می کنم و بی پروا می گم: -هیچی یه لحظه به این نتیجه رسیدم که خیلی دوستت دارم! دستم رو روی قلبش می ذاره-بهت صد دفعه نگفتم یهویی این جمله رو نگو..بابا قلب تو این سینه میتپه نه برگ چقندر تو جدی جدی می خوای من رو بکشی! سرم رو خم می کنم-حالا بگو کجا داریم می ریم! -دریا.. ******* دریا یک جمله ساده بود..برای من ساده که با کارهای یهویی ات غافلگیر می شم..برای تویی که باتمام پیچدگیت باز ساده ای. دست هاش روی پیشونیم سایه بون می کنه چشم هام رو کم کم باز می کنم و زیر گوشم می گه: -می خوام بندازمت تودریا بعد بزنم دریا اولین عشق مرا بردی.. پاهای برهنم توی آب خیس می شه و مشتی به سینش می کوبم-توخیلی بیخود کردی.. دست هاش روی گودی کمرم می ذاره ک ادامه می ده-صبر کن بابا ادامه داره..بعد میام نجات می دم و با تنفس مصنوعی برت می گردونم! باد موهام روی صورتش می کوبه،به عقب هولش می دم و قدم معکوسم رو برمی داره با تهدید انگشتم رو به سمتش می گیرم: -باشه خودت خواستی! با عجله به سمتم هجوم میاره و با دست های قدرتمندش بلندم می کنه..حالا زندگی روی دور تند افتاده..اصلا زندگی روی روال بود.. می خندیم و می دویم و یک کلام عاشقی می کنیم! خسته دستش روی شونه هام می ذاره درحالی که نفس نفس می زنه-بریم..خسته شدم.. دستم روی کمرش قفل می کنم به طرف کلبه چوبی هلش می دم: -این جا رو از کجا پیدا کردی خیلی بکره..انگار تویه جزیره ی دور افتاده ایم دلم می خواد برای همیشه این جا بمونیم..مثلا تو صبح می ری ماهیگری منم پشت اون پنجره منتظرت می مونم تا برگردی.. صدای خندش توی گوشم می پیچه.. در حالی که در رو باز می کنه-آخرش اسکیزوفرنی می گیرم با این رویاهات.. پاهای ماسه ایم رو جلوی در می تکونم و لبخندی می زنم روی کاناپه لم می دم بوی رطوبت توی موهام حس می کنم.. نفس عمیقی می کشم کیسه ذغال برمی داره-نمی خوای بیای شوهرت رو موقع کباب زدن دید بزنی؟! سرم روی بالش می ذارم-توبرو من میام. سری تکون می ده و از خونه بیرون می ره..چشم هام رو می بندم هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته که صداش رو می شنوم: -ساره..ساره.. با بی حالی بلند می شم به سمته تراس می رم -چیه..؟ بادبزن روی توی دست هاش می چرخونه-بیا این جا بشین. به پشه های دور چراغ می چرخیدن نگاه می کنم روی صندلی می شینم-تی شرتت رو بپوش..پشه ها رو نگاه؛نیشت می زنن.. با جذبه ی خاص خودش فیگوری می گیره-بذار حال کنن.. بلند می شم پیراهنش رو از روی نرده بر می دارم-چی چی رو حال کنن..؟همین مونده پشه های ماده رو تنت بشینن و برای خودشون مهمونی بگیرن! -توحتی به پشه هم حسودی می کنی! درحالی که به زور یقه پیراهن رو از سرش رد می کنم: -من به هر موجود ماده ای که بخواد بهت نزدیک بشه حسودی می کنم! -پس بهتره حواست رو جمع کنی..متوجهی دیگه؟ سری به معنای تایید تکون می ده-ضعیفه برو میز رو آماده کن! سیخ روی از بین دسته ی سیخ ها بیرون می کشم به صورتش نزدیک می کنم: -یه بار دیگه این جمله رو تکرار کن تا چشم هات رو از حدقه بیرون بیارم! باشیطنت می خنده و دست هاش رو بالا می گیره-چرا بی جنبه ای بابا این ضعیفه گفتن من هم ردیف با رییس و پرنسس وقربانه..توکه می دونی خودم نوکرتم.. لعنتی باز باحرف هاش کیلو کیلو قند رو توی دلم آب می کنه.. به میز کوچیک دونفره ای که روی تراس چیده بودم بررسی می کنم و زیر لب غر می زنم-بدو دیگه گشنمه.. سینی رو روی میز می ذاره و روبه روم می شینه: -بخور جون داشته باشی از هفته ی دیگه آشپزی کنی.. با ناراحتی می گم:من که آشپزی بلد نیستم! دستش روی پیشونیش می کوبه-وای پس چرا بهم نگفته بودی؟ دستاچه جواب می دم -خب..چون نپرسیده بودی.. با حالت جدی نگاهی کلی بهم می اندازه:فریب در ازدواج.. می دونی می تونم همین فردا ازت شکایت کنم؟ با تعجب سری به معنی منفی تکون می دم: -خب یاد می گیرم ناراحتی نداره خو..! لبخند پلیدی که خیلی وقت بود توی صورتش ظاهر نشده بودسرو کلش پیدا می شه مشت هام روی میز می کوبم: -خیلی مسخره ای حمیدرضا..خدا بگم چیکارت نکنه مرموزانه می خنده و لقمه ی بزرگی رو به سمت می گیره: -فرودگاهی ساره..قشنگ ایستگاه می شی لامصب..خدایا این دل خوشی رو ازم نگیر! لقمه رو از دستش می گیرم:ههع...تو واقعا فکر کردی از قانون سر در نمیارم؟فقط از این که ناراحت شدی جا خوردم مهندس!
  2. Sahebe

    اخمی می کنم باخجالت نیم رخم رو ازش می گیرم و می گم: -ازت متنفرم بی رحم؛خودخواه..اصلا من الان باید باهات قهر باشم.. نمی دونم چرا یادم نبود؟! صدای معترضش رو می شنوم-اه..عذاب وجدان گرفتم،ببینمت..می خوام یه خبر خوب بهت بدم؟برگرد دیگه..ساره.. نگاه سر سری بهش می اندازم-هوم...چیه؟ بهم نزدیک می شه لبخند شیطونی می زنه-یه هفته پیشتم.. هرچی که تو بگی، هرجا که تو بخوای! کمی فکر می کنم و می پرسم-هر چی که من بگم؟ -هرچی که تو بگی.. پیراهنش رو از روی زمین برمی دارم به سمتش پرت می کنم و افسرده روی تخت دراز می کشم و به سقف خیره می شم من الان چه چیزی لازم داشتم تا حالم رو خوب کنه..واقعا چی می خواستم؟ بالای سرم می شینه و به چشم هام خیره می شه-تو فکری؟ متفکر می پرسم-به نظرت کی برم پیش بابام؟ اخم هاش توی گره می خوره-فعلا که خیلی زوده..گمونم نکنم آروم شده باشه.. دستم روی پیشونیم می ذارم-یعنی تا کی باید صبر کنم..دوهفته دیگه خوبه به نظرت؟ کلافه می گه-اگه قصد ببخش داشته باشه خودش پیدات می کنه،باید صبر کنی. غلتی می خورم و خودم رو بالا می کشم- اخه چی کار باید کنم که زودتر من رو ببخشه؟! لبخند محوی روی صورتش نقش می بنده معلومه یه فکرهایی تو سرش، آماده باش روبه روش می شینم ومی پرسم: -بگو داری به چی فکر می کنی؟ حالت شیطنت می گیره و با خونسردی می گه: -یه راه دارم هم بابای تو..هم بابای من،من رو ببخشه..اما.. ابروهام بالا می ره و با هیجان می پرسم: -چه راهی..؟! با جدیت دستش رو روی شونم می ذاره-می تونیم یه نوه تپل و خوشگل بهشون بدیم.. صدای خندش فضا رو پر می کنه؛ با عصبانیت دستش رو کنار می زنم: -خیلی مسخره ای..!واقعا که من خر رو بگو فکر کردم داری جدی حرف می زنی! درحالی که سعی می کنه خندش رو کنترل کنه-ساره..جدی گفتم چرا داغ می کنی؟می دونی اگه بچه دار بشیم کینه و کدورت ها رو کنارمی ذارن، مخصوصا اگه بچمون پسر باشه! بلند می شم روبه روش می ایستم: -این راه حل مسخرت فقط به درد عمت می خوره!رسما می خوای گند بزنی به زندگی من..بابای تو شایدکوتاه بیاد ولی مطمئنم بابام من رو می کشه!دیگه چی؟! هنوز خنده از روی صورتش پاک نشده..با عجله راه خروج اتاق رو پیش می گیرم که دنبالم راه می افته: -خب بابا اروم باش..دیوونه بی جنبه! دستم رو می گیره و من رو بین حصار بازوهاش محاصره می کنه اخمی می کنم و بهش ذل می زنم و می گم: -قبول نیست تو همش به فکرخودتی.. -این جوری نگو دیگه فکر می کنم نامردم..بذار پای بی تجربگیم! دستم روی گردنش قفل می کنم-من رو ببر خرید..شاید ببخشمت! کمی فکر می کنه-به شرطی که توی همه مغازهای شهر من رو نچرخونی به خدا حوصله ی این مورد رو ندارم! می خندم و دستم روی صورت خوابالودش می کشم-اخمالوی بی اعصاب برای من شرط نذارتازه من صبحونه می خوام..! قدمی به عقب برمی داره-باشه حاضر شو بریم بیرون. بشکنی می زنم با خوشحالی دنبالش می دوم. ******* صدای موزیک رو بالا می برم... -وای من عاشق این آهنگم یادش بخیر..چه روزهایی داشتیم یادت میاد حمیدرضا؟ بی تفاوت آهنگ رو رد می کنه-نه. نفسم رو با حرص بیرون می فرستم-بیشعور..الان مثلا داری چی رو تلافی می کنی؟من که از اولم گفتم خریدهام زیاده ممکنه طول بکشه؛چرا اصلا نیومدی تو ماشین بشین که الان واسم قیافه نیای! عصبی نگاهش رو ازم می گیره ومی گه-زنم رو ول کنم تو پاساژ خودم مثله سیب زمینی تو ماشین بشینم آره؟! شیشه رو پایین می کشم دست هام رو بیرون می دم-تودیگه خیلی حساسی..مشکل خودته! -که مشکله خودمه..باش! شونه ای تکون می دم و به اطراف نگاه می کنم -چرا نمی رسیم پس..مطمئنی داریم درست می ریم خونه..صبر کن بینم اصلا چرا اومدیم تو بزرگ راه؟! مرموزانه سکوت کرده با سماجت سوالم رو دوباره تکرار می کنم اما بی جواب باقی می مونه..باید مثله خودش رفتار می کردم.. ساکت می شم حتی آهنگی هم از سیستم پخش نمی شد. سرم رو به پشتی تکیه می دم اصلا برای چی باید می ترسیدم دوست دخترش نبودم که..! به حلقه ای که توی دستمه نگاه می کنم هنوز باورم نمی شد که ازدواج کردم.. همیشه توی باور حقیقت های زندگیم به مشکل می خوردم چون دیر با شرایط سازگار می شدم. حالا من متعهد مردی شده بودم که شاید تا سال پیش همین موقع برای هم غریبه بودیم..ولی بایه اتفاق کوچیک توی مسیر هم قرار گرفته بودیم..نگاه اولم بهش فقط ترس و تردید بود،اصلا وقتی عاشقش نبودم چه شکلی می دیدمش؟! جذاب بود،عبوس و تودل نرو.. خاصیتش این بود کم کم به دلم نشسته بود..تازه چند ماه گذشته بود ولی حس می کردم سال هاست می شناسمش!چه عاشقانه ی عجیبی غیر منتظره ای حاضرم قسم بخورم که خدا سفارشی این مرد رو توی زندگیم قرار داده..درست مخصوص خودم ساخته بود هدیه ناخواسته ای که یه شبه مسیر زندگیم رو عوض کرده بود.. دستم رو زیر چونم می ذارم به جاده ی بی انتهایی که پیش رومه چشم می دوزم.. سکوتم از روی لج بازی نبود..حالا از روی لذت بود چه چیزی از این بهتر کنار کسی باشی که عاشقانه دوستش داری..کلی ادم روی کره زمین هست برای این که یک لحظه دیدن عشقشون یه دنیا بی تابن!
  3. Sahebe

    درحالی که سعی می کنه از در دورم کنه: -ساره یه لحظه آروم بگیر همه چیز رو بهت توضیح می دم دیوونه الان می خوای بری خونتون چی بگی؟ بغض به گلوم چنگ می زنه و به چشم هایش خیره می شم و زیر لب می نالم: -می گم غلط کردم،می گم اشتباه کردم..پشیمونم..می خوام برگردم! به عقب هولم می ده حالت هجومی می گیره عصبی می پرسه: -پشیمونی؟ سکوت می کنم و نگاهم رو ازش می دزدم صدای فریادش فضا رو پر می کنه-باتوام پشیمونی؟جواب بده..؟ قدم به عقب برمی دارم و ادامه می ده: -نمی دونستم قرار انقدر زود جا بزنی و پشیمون بشی..بعد می گی چرا در رو قفل کردی؟! چون عقل تو کلت نیست، چون یه دفعه تصمیم می گیری می ذاری می ری.. بغضم همیشه اماده باشم توی گلمی ترکه و گریه رو از سر می گیرم.. کلافه بهم ذل می زنه-بیا این شد زندگی ما..تا می گم بالا چشت ابرو آبغوره می گیری،بس کن مرگ من. اشک هام پاک می کنم ومی گم: -فکر ولم کردی..فکر کردم مردی..چرا گوشیت تو درسترس نبود؟ می خنده و دستش رو زیر چونم می ذاره-چرا آخه باید بمیرم یا ولت کنم؟ببینمت.. سرم رو عقب می کشم و باعصبانیت بهش نگاه می کنم-بهم دست نزن ازت بدم میاد.. -گاز نشتی داده بود قهوه خونه رفت رو هوا شانس آوردم کسی چیزیش نشد.. چشم هام رو ریز می کنم-دروغ میگی! -دروغ نمی گم..تا الان اون جا معطل شده بودم..پیرم دراومد، ازظهر یه بندسرپابودم و دور خودم می چرخیدم کیفم رو مبل می اندازم و می پرسم-پس چرا بهم زنگ نزدی..اصلا چرا تو دسترس نبودی؟ موبایلش رو به سمتم می گیره-بیا خودت ببین..حتی وقت نکردم شارژش کنم.. به صفحه خاموش موبایلش نگاه می کنم تقریبا قانع شده بودم! حمیدرضا:نمی خوای یه بغل بدی خستگیم در بره؟ اخم های توی هم گره می خوره روی مبل می شینم-هنوز ازت بدم میاد. جلوی پاهام زانو می زنه-ببینمت؟ زیر چشمی نگاهش می کنم نیم رخش رو به سمتم می گیره-این طرفه صورتم خیلی درد می کنه..می دونی چه قدر از بابات به خاطرت چک خوردم و دم نزدم؟ لبخندی بی اختیار روی لب هام می شینه: -حقته..بس که پررویی! -دیگه هیچ وقت نگو پشیمونی.. باشه ای اروم زیر لب می گم دست هاش روی زانوم می ذاره ومی پرسه: -شام چی درست کردی؟ دست هاش رو کنار می زنم-هوف،من موندم این همه رو از کجا میاری به خدا نوبری! با سماجت دستش رو دوباره سرجای قبل می ذاره و میگه-کدوم مردی رو دیدی سرمایش آتیش گرفته باشه این قدر خوب بازنش رفتار بکنه؟! دستم رو زیر چونم می ذارم ومی گم: -این قدر مرد هست که مسائل کاری شون رو باخودشون توی خونه نمیارن! نیش خندی می زنه-اوه..به نکته ی کلفتی اشاره کردی..چه بچه ی تیزی هستی تو! می خندم و سعی می کنم از جام بلند شم-خب دیگه من برم مزاحمت نمی شم.. در حالی که به سمت اتاق خواب می رم صداش رو می شنوم: -جدی نمی خوای بهم شام بدی..؟ -من آشپزی بلد نیستم شرمنده! پشت سرم قدم برمی داره-ساره شوخی نکن.. با عجله توی اتاق می رم و در رو قفل می کنم باصدای بلند می گم-اصلا باهات شوخی ندارم،حالا هم بزن به چاک می خوام بخوابم. ضربه ای به در می زنه-خب حداقل در رو باز کن.. درحالی که دکمه ی مانتوم رو باز می کنم: -دلیلی نداره که بخوام در رو باز کنم..درضمن برو همون جایی که از ظهر بودی.. -اصلا شوخی خوبی نیست..در رو باز کن یه دقیقه..باور کن فقط یه گوشه ای واسه خودم می خوابم! کش مو رو از سرم در میارم زیر لب می گم: اره جون عمت! -ساره...چه طوری دلت میاد یه مرد خسته رو پشت در بذاری..؟ روی تخت می شینم و چراغ خواب روشن می کنم -همون جوری که تو دلت اومد من رو توی این خونه تنها بذاری! -اگه در رو باز نکنی می رم تو ماشین می خوابم.. اروم می خندم و دوباره با جدیت می گم-صبح نون یادت نره.. -باشه پس.. من رفتم شب بخیر. صدای بسته شدن در متعجبم می کنه واقعا رفته بود یا داشت مسخره بازی در میاورد چه زود قانع شد؟! آهسته قدم هام رو به سمت در می دارم و اروم کلید رو توی قفل می چرخونم و می خوام سرم رو از در بیرون ببرم که پاهاش رو توی آستان در می ذاره.. جیغ خفه ای می کشم و عقب گرد می کنم-واقعا که عوضی! ****** درحالی که موهام بالای سرم جمع می کنم برای بار صدم صداش می کنم: -حمیدرضا..بیدار شو دیگه حوصلم سر رفت! کلافه بالش روی سرش می ذاره و جوابی نمی ده..حتی توی حرف زدن هم مقاومت می کرد! نگاهم به موبایلش که روی میز عسلی بود توی شارژ بود می افته با کنجکاوی رو برش می دارم..این دیگه کیه حتی قفل هم نداشت! فضولیم حسابی گل می کنه باعجله توی مخاطبینش می رم و مشغول گشتن میون اسامی می شم: امید..رضایی..سهراب..بهروز...ننه'! لیست زیر رو می کنم دریغ از مخاطب مونث مرموز! باتعجب به شماره ی خودم نگاه می کنم که منزل ذخیره کرده بود! ایشی زیر لب می گم و موبایلش رو سرجاش می ذارم ودوباره تکونی بهش می دم: -حمیدرضا..بیدار شو گشنمه.. بالش از روی سرش بر می داره خمیازه ای می کشه غر می زنه-وای دهن سرویس می کنی ساره! لبخندی با موفقیت می زنم-یالادیگه می دونی از کی بیدارم منتظرتم.. دستش روی گردنش می ذاره و کش و قوسی به خودش می ده: -من موندم این همه انرژی ازکجا اوردی هرکی جای تو بود حالا حالاها تو کما بود!
  4. Sahebe

    با تعجب می پرسم-مگه توخواهر داری؟ دست هاش رو توی جیبش فرو می کنه- اره گمونم یه دو سه تایی داشته باشم! حالا که خیالم راحت شده بود به کنجکاویم ادامه می دم صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنوم: -خوشت اومد؟ چرخی می زنم و با نگاه کلی می کنم-اره..خوبه دوستش دارم. صدای زنگ موبایلش باعث می شه ازم دور بشه به سمت تراس می رم نگاهی به ساختمون های بلند اطراف می کنم؛محله ی دلگیر و آرومی به نظر می رسید..چه طوری باید این جا طاقت می اوردم..؟ دادو بیدادحمیدرضا تموم خونه رو پر کرده، با عجله از تراس بیرون میام و متعجب بهش خیره می شم! گوشی رو قطع می کنه و باعجله به سمت در خروجی می ره درحالی که زیر لب غر می زنه: -فقط بلدن گند بزنن..لعنت به این شانس پشت سرش راه می افتم و مضطرب می پرسم: -داری کجا می ری؟چیزی شده؟! یقه ی پیراهنش رو مرتب می کنه-یه کار مهم پیش اومده زود برمی گردم. -چی؟واقعا می خوای بری؟!! کلافه بهم نگاه می کنه-زود میام. با صدای بسته شدن در به خودم میام چه راحت رفت.. عصبی دستم روی کمرم می ذارم اصلا نفهمیدم چطور تویه چشم به هم زدن از جلوی چشم هام غیب شد..چرا پاپیچش نشدم؟حالا باید تنهایی چی کارمی کردم..؟ با بی حوصلگی شالم رو از روی سرم در میارم روی مبل پرت می کنم به سمت اتاق های خواب می رم و دوباره مشغول بررسی کردن می شم..زیر لب آفرینی به سلیقه ی خواهرهاش می گم.. به پذیرایی برمی گردم بی خوابی وانتظار اعصابم رو به هم ریخته بود..نمی دونسنم تاکی باید منتظر برگشتنش بشم چشم های خسته ی بی قرارم رو روی هم می ذارم می دونستم اگه بیشتر از این برای خوابیدن مقاومت کنم سردردم شدیدتر می شه.. با تشنگی تشنگی سردرد از خواب می پرم هوا تاریک شده بود..با ترس از جام بلند می شم و دنبال کلید برق می گردم؛هنوز از موقعیت مکانی خودم بی خبر بودم و داشتم ریکاوری می شدم. چراغ روشن رو می کنم با سردرگمی به اطرافم نگاه می کنم با دیدن ساعت شوکه می شم..ساعت یازده شب شده بود..هنوز برنگشته بود.. مضطرب به سمت گوشی می رم شمارش رو می گیرم صدای زنی که در دسترس نبودنش را داشت خبر می داد تنم رو می لرزونه. چطور این قدر بی فکربود..؟هنوز چند ساعت از عقدمون نمی گذشت به همین راحتی گذاشته رفته بود و حتی یک بار هم به من زنگ نزده بود. دوباره و صدباره شمارش رو می گیرم..تماس هام بی فایده بود..اصلا چه کار مهم تری ازاین که روز اول کنارمن باشه..؟اصلا به چه حقی من رو تنها گذاشته بود؟ به حلقه ای که توی دستم بود نگاه می کنم..همه افکار منفی ذهنم هجوم میاره،نکنه ولم کرده باشه..یا پشیمون شده باشه..نکنه یه زن دیگه داره..نکنه مرده باشه..زبونم رو گاز می گیرم.. تپش قلبم بالا می ره افکار بدو دیوونه کننده اوج گرفته بود به سمت در خروجی راه می افتم نمی دونستم دقیقا می خوام کجا برم ولی تحمل این خونه سخت شده بود.. دستم روی دستگیر فشار می دم..در باز نمی شه.. با سماجت دستگیره رو می چرخونم باورم نمی شد درو قفل کرده بود!چرا باید در رو کلید کرده باشه و بره..؟! با ترس دستم روی قلبم می ذارم واشک بی هوا روی صورتم سرازیر می شه..قطعایه کاسه ای زیر نیم کاسه بود؛پشیمونی و دل تنگی برای خانوادم یه دفعه به افکار مشوشم هجوم میاره..زیر لب زمزمه می کنم:کاش پیشتون بودم.. از شدت گریه به سکسکه می افتم..زمان به سرعت سپری می شد،ساعت دوشب شده بود و هنوز برنگشته بود..به صفحه موبایلم نگاه می کنم هنوز نتونسته بودم یه تماس موفق داشته باشم. لعنتی در رو چراقفل کرده بود،همه چیز مشکوک به نظر می رسید عصبی گوشی روی میز می کوبم..با فکرهای عجیبی که به ذهنم می رسید هرلحظه ممکن بود به پلیس زنگ بزنم و برای باز کردن در کمک خبر کنم،چه قدر مسخره به پلیس چی می گفتم اصلا..؟شوهرم تو روز اول ازدواجمون در خونه رو قفل کرده و رفته گذاشته رفته بیاین نجاتم بدید! ای داد من حتی آدرس این جا رو هم بلد نیستم..! پاهام رو توی بغلم جمع می کنم از بس گریه کرده بودم چشم هام تارمی دید. زیرلب زمرمه می کنم:هی..خاک توسرت ساره..این همه سال بابات مراقبت بود که از تنهایی و تاریکی نترسی،یه روزه همه چیز رو تجربه کردی! با آوردن اسم بابا دوباره گریم رو از سر می گیرم.. با صدای چرخیدن کلیدتوی قفل سرم رو برمی گردونم.. حمیدرضا-بیداری..؟ با عصبانیت بلند می شم و کیفم رو برمی دارم و به سمت در می رم،حمیدرضا در حالی که سعی می کنم مانعم بشه -کجا می خوای می ری..؟ عصبی زیر لب می گم-برو کنار می خوام برم خونمون.. مچ دست هام رو توی دستش قفل می شه :آروم بگیر یه لحظه،بهت توضیح می دم.. در حالی که سعی می کنم دست هام رو رهاکنم صدام بی اختیار بالامی ره-چی رو می خوای توضیح بدی..ساعت سه شب اومدن تو.. یا در قفل کردنت رو..؟ چشم هام رو باعصبانیت چشم هام رو می بندم و ادامه می دم: -برو کنار..می خوام برم خونمون..به خدا جیغ می زنم اگه نذاری برم!
  5. فدای سرت اگه برگا می ریزن گلم این فصله دسته مانی که😌😌😌

  6. Sahebe

    شونه ای تکون می ده-به قول خودت دیگه اگه زمان برگرده عقب دیگه.. می خندم سعی می کنم ادای خودش رو درمیارم: -حرف های تخیلی نزن مرد! سیگارش رو از پاکت بیرون می کشه-خداییش حال می کنی اسمم رفته تو شناسنامت! تو این شرایط هم باز اعتماد به نفس داشت اخم می کنم و با لجاجت جواب می دم: -خداییش حال می کنی هفتصدتا سکه رفت تو پاچت؟! با تاسف سرش رو پایین می اندازه-اخ.. اخ دست رو دلم نذار که خون..خودمم موندم،چه غلطی کردم..هنوز داغم حالیم نیست. می خندم و باهیجان می پرسم-حالا خونمون کجاست..؟ ابروهاش رو بالا می بره-خونه؟چه خونه ای مگه بهت نگفته بودم خودم کارتون خوابم..،البته به خاطر تو یه چادر برزنتی جور کردم یه جای لوکس پیدا کردم زیر پل ویوو عالی..همون جا چادر می زنیم یه پیک نیکم هست باهم یه املت مشتی می زنیم. البته زحمت پخت و پزش با خودت.. هوفی زیر لب می گم-خیلی مسخره ای.. در حالی خاکستر سیگارش از پنجره ماشین بیرون می ریزه: -ماه عسلم می ریم جاجرود..دیگه چی می خوای؟ جعبه ای رو از توی داشبورد بیرون می کشه و در جعبه رو باز می کنه-باهام ازدواج می کنی؟ با دیدن حلقه ی تک نگینی که که توی جعبه خودنمایی می کرد نگاه می کنم: -چقدر خوشگله..واقعا سلیقه خودته؟ حلقه رو بیرون میاره-نه بابا،دست یه خانوم دکتر بود که عصرها باهاش می رفت مطب..دستت رو بیار جلودیگه.. با گیجی می پرسم- دست چپ بود یاراست..؟! سیگارش رو به بیرون پرت می کنه-چه سوال هایی می پرسی من از کجا بدونم..مگه چندبار زن گرفتم..؟! زیر لب می غرم-عوضی.. دستم رو می گیره ودرحالی انگشتر توی انگشت می بره-بیخیال مهم نیته.. لبخندی می زنم و دست هام رو زیر نور آفتاب می گیرم: -پس تو چی؟می خوای بدون حلقه راست راست راه بری همه فکر کنن مجردی؟ها؟ -نه دیگه..اون هم یه سوپرایزه که بعدا بهت نشون می دم.. آهی می کشم و می گم:کاش این جوری نمی شد.. -ساره هرکاری می کنی فقط گریه نکن..بذار یه امروز حالم خوب باشه.. معترض می گم:به من کاری نداشته باش..دلم می خواد گریه کنم..کم غلطی نکردم که..هی خد.. کلافه دستش رو روی فرمون می ذاره-پس صبر کن بریم خونه..بشین هرچقدر دلت خواست گریه کن.. دست هام رو توی هم قفل می کنم و با بی حوصلگی به بیرون نگاه می کنم..خستگی و بی خوابی همه ی توانم رو گرفته بود حتی انرژی برای کل کل و غر زدن نداشتم.. به آپارتمان خوش نمایی که روبه رومه نگاه می کنم -خونت این جاست؟! -خونمون این جاست. پوزخندی می زنم،هنوز عادت نکرده بودم به ما شدن! دستش روی شونم می ذاره و به سمت آسانسور هدایتم می کنه-این چه قیافه ای گرفتی..؟ توی آینه به خودم نگاه می کنم-دست خودم نیست دیشب یه لحظه هم چشم روی هم نذاشتم.. روبه روش می ایستم توی صورتش کنکاش می کنم و ادامه می دم : -خوش به حالت این قدر بی خیالی! با بازشدن در آسانسور بی خیال جواب دادن می شه با کنجکاوی بیرون میام اروم زیر لب می پرسم: -کدومه؟ بی صدا می خنده جواب می ده-چرا اروم حرف می زنی..هنوز فکر می کنی دوست دخترمی؟ درحالی سعی می کنم خندم رو کنترل کنم-نخیرم..اصلا هم این طور نیست! کلید رو توی قفل می چرخونه-بیا برو تو ضعیفه! قدمم رو متوقف می کنم و با تهدید می پرسم: -چی گفتی یه بار دیگه تکرار کن؟! کلافه دستش رو دستگیره می ذاره-گفتم بفرمایید تو پرنسس! ابروهام رو بالا می برم-بله..حتما.. با سنگینی وارد خونه می شم،هنوز قدمی برنداشتم که کنار در می ایستم مشغول برانداز کردن می شم پذیرایی نسبتا بزرگی که راحتی کرمی همراه با فرش رنگ روشنی و پرده های ترکیبی صدفی و فیروزه ای حسابی نور خونه رو زیاد کرده بود..با تعجب به آشپزخونه ی تمیز و مرتبی که روبه روم بود نگاه می کنم؛هنوز ساکت بودم و باهرقدمی که برمی داشتم شوکه تر می شدم. شاخک هام کم کم اعلام خطر می کنن و با عصبانیت به حمیدرضا خیره می شم طوری که انگار مچش رو گرفتم با قاطعیت می گم: -قبل از من یه زن این جا بوده. با خون سردی می ده-نه اشتباه حدس زدی دقیقا دوتا زن این جا بوده! عصبی نفسم رو بیرون می فرستم-حمیدرضا واقعا باهات شوخی ندارم بیخود هم من رو نپیچون معلومه تو این خونه یه زن بوده وگرنه تو ازاین سلیقه ها نداری..بهم دروغ نگو.. بدگمانی و دودلی حالم رو خراب می کنه هرلحظه ممکن منفجر بشم.. قدمی به سمتم برمی داره: -دیوونه ای به خدا ساره..دارم می گم که دوتا زن این جا بوده..از آبجی هام خواستم این جا رو واست آماده کنن..تو هم که الکی دوست داری دعوا راه بندازی تپل!!
  7. Sahebe

    اخه من چه چیزیم از بقیه دخترهایی که می شناختم کم تر بود که باید این جوری ازدواج می کردم؟!پارسال همین موقع یه دختر شادو با انگیزه بودم که داشتم برای وزن کم کردنم تلاش می کردم و امسال باید برای رسیدن به کسی که عاشقش شده بودم خودم رو فدا می کردم..! دستم رو گردنبدم فشار می دم و زیر لب زمزمه می کنم: -لطفا نا امیدم نکن..نذار دست از پا درازتر به این خونه برگردم..نذار به چشم های این ادم ها نگاه کنم و بگم اشتباه کردم و پشیمونم..خدایا درسته همیشه پر از دردسر بودم درسته آدم بدی هستم ولی توکه از دل من خبر داری می دونی که چقدر گناه دارم..چی می شه یه لطفی در حقم بکنی دل بابا رو نرم بکنی و من رو ببخشه و دوباره دنبالم بیاد قول می دم نماز بخونم..همه ی زندگیم رو وقف تو می کنم..قول می دم دیگه دردسر ایجاد نکنم و یه ادم عادی می شم..قول..خدایا یه وقت آه همایون دامنم رو نگیره؛خودت که شاهد بودی چقدر ازش خوشم می اومد ولی دیر اقدام کرد..اصلا خودت حمیدرضا رو انداختی تو سرنوشتم..من بی جنبه احساساتی هم عاشقش شدم.. با ویبره گوشیم دست از دعا کردن می کشم و پیامی که از حمیدرضا دریافت کرده بودم رو می خونم -(بیا پایین منتظرم) باعجله مدارکم رو توی کیفم می اندازم؛حالا چه طور به چشم ادم هایی که اون بیرون بودن نگاه می کردم..؟باچه رویی بعد از بیست و یک سال.. می گفتم دارم می رم، مگه می خواستم برم نون بگیرم؟!لعنت بهت حمیدرضا.. نگاه پایانی به اتاقم می اندازم و خداحافظی زیر لب می کنم.. در اتاق باز می کنم مامان با ماتم به من نگاه می کنه..از ترس نگاهم رو می گیرم تا بابا رو نبینم..یعنی الان باید چیزی می گفتم؟! خاک تو سرت ساره چی می خوای بگی..بگی من دارم میرم سر راه شوهر کنم؟! هنوز به در نرسیدم خدا می دونه که چقدر امید دارم صدای بابا رو بشنوم که بگه نرو، این جوری ازدواج نکن..به طرف بگو از راه و رسمش اقدام کنه..تو باید عروسی بگیری ولباس عروس بپوشی نه تنهایی تو محضر خونه بدون این که من خودم شاهدت باشم ازدواج کنی! هه زهی خیال باطل.. دستگیره رو فشار می دم و درباز می کنم ساعد نفس نفس زنان توی چهار چوب در قرار می گیره: -تو..تو داری کجا می ری؟این یارو جلوی در واسه چی وایستاده ساره؟ سکوت می کنم همه چیز مشخص بود دقیقا چی رو باید توضیح می دادم؟ ساعد که تصمیمی که توی سرم مطمئن می شه و من رو کنار می زنه ساعد-بابا این داره می ره..چرا جلوش رو نمی گیری؟مامان تو یه چیزی بگو..این بچست عقل تو سرش نیست..یکی باید جلوش رو بگیره داره دستی دستی خودش رو بدبخت می کنه اون وقت شما وایستادید دارید نگاه می کنید؟ بابا صدای پراز جبرش رو بالا می بره-تصمیم خودش..راهش رو سد نکن بذار بره.. ساعد با ناباوری به بابا نگاه می کنه-بابا این که داری می گی می ره سارست..دخترت..ل بابا با خشم فریاد می زنه-دختر من مرده.. تنم از حرفش می لرزه.. اشک توی چشم هام حلقه می زنه.. ساعد ملتسمانه به سمتم میاد دست هاش روی شونم می ذاره: -نرو دیوونه به خدا خودم بابارو راضی می کنم.. با ازدواجت موافقت کنه..اصلا عروسیت رو خودم می گیرم غرورت کجا رفته ساره تو دختر این خونه این لیاقتت این نیست..؟ بابا-مگه نشنیدی چی گفتم..برو کنار بذار بره..جای غریبه ها تو این خونه نیست.. خودم رو عقب می کشم به خودم جرات می دم برای آخرین نگاهی به مامان می کنم که داشت بی صدا گریه می کرد.. زیر لب ببخشیدی می گم و می رم. دوست نداشتم گریه کنم..انتخابی که با اشک و آه شروع می شد قطعا سرنوشت خوبی نداره.. مطمئنم که دوباره خوشحال تر ازهمیشه یک روزی دور هم جمع می شیم..روزی که هیچ کسی دلخور نیست.. حمیدرضا که بی صبرانه منتظرم بود به سمتم قدم برمی داره: -چرا این قدر دیر کردی..؟ لبخندی می زنم روبه روش می ایستم: -حلقه ی من کو؟! در حالی که در ماشین رو باز می کنه-اول سوار شو.. سوار می شم با سردرگمی به در خونه نگاه می کنم،هنوز امید دارم که بابا دنبالم بیاد.. صدای حمیدرضا رو می شنوم-ببینم تورو..؟ نگاهم رو منعطف می کنم-هوم؟! -گریه نکن باشه؟دوباره می بینیشون بهت قول می دم.. سرم رو به معنی تایید تکون می دم-خودم می دونم.. -می خوای حلقت رو ببینی؟! نفسم رو بیرون می فرستم -نه بذار بعد عقد.. ****** دستانت را به من بده هزار راه نرفته است که باهم نرفته ایم هزار حرف نزده است که باهم نزده ایم هزار لحظه و آغوش و کلام است که که باهم سکوت نکرده ایم دستانت را به من بده این زندگی پراز بالا و پایین است می دانم، بدون هم کم می آوریم دستانت را به من الان من، این زندگی راهزار بار زندگی کرده ام. اسمی که توی شناسنامم که هنوز بوی جوهرش بوی تازگی می ده رو اروم زیر لب زمزمه می کنم: -حمیدرضا معمار... مگه همین رو از تموم دنیا می خواستم،پس چرا هنوز غصه دارم..؟ حمیدرضا-دفعه ی بعد یه جور دیگه می گیرمت باتعجب می پرسم:دفعه ی بعد؟مگه قرار چندبار باهم ازدواج کنیم؟!
  8. Sahebe

    توی چشم های بابا دنبال ذره ای رحم می گردم..واقعا من مستحق همه این همه بی مهری بودم؟گناه من مگه چی بود..؟ فقط مثله بقیه دخترهای هم سن و سالم عاشق شده بودم؛یعنی همه ی پدرهای مخالف دنیا این شرایط سفت وسخت رو جلوی پای بچه هاشون می گذاشتن؟!یافقط من بودم که باید این طور روی لبه ی تیغ راه می رفتم..؟ بابا:خوب حالا به همه چیز فکر کن..این شرایط من..این رو هم باید بهت بگم که به محض این که از خونه رفتی من هم مستقیم این برگه رو به وکیلم می دم تااز هرچیزی که قرار از من ارث ببری محروم بشی.. اصلا ارث به چه دردم می خورد..؟ضربه ی اصلی وکاری اولین تهدیدش بود.. ملتسمانه به بقیه نگاه می کنم، تا با پادرمیونی بابا رو از این تصمیم منصرف کنن؛ولی رضایتی که توی تک تک چهره ی ادم هایی که دورم نشستن هست بهم می فهونه که با این شرایط موافقن..!! چه چیزی براشون از این بهتر که دست و پام بسته شده باشه و جرات حرکت اضافه نداشته باشم؟حالا بازنده ی نهایی من بودم و رسما کم آورده بودم...بابا به همه چیز خوب فکر کرده بود که چطور با نقطه ضعف هام بازی کنه..می دونست عذاب دادن من تو ندیدن خودش واین خانوادست..من با این همه وابستگی که داشتم هیچ وقت نمی تونستم بدون خانوادم زندگی کنم. سکوت طولانی می شه،برای یک لحظه به حمیدرضا فکر می کنم..لجبازیم گل می کنه دوست داشتم بترسونمشون!باید می فهمیدن که هیچ ترس و نقطه ضعفی ندارم. حالت درموندگی رو از صورتم دور می کنم و لجوجانه لبخندی می زنم و برگه رضاست نامه رو برمی دارم به سمته اتاقم می رم..توی دلم می گم کیش..مات.. صدای ساعد رو از پشت سرم می شنوم: -اعه بابا این که برگه رو برداشت..این دختر احمقه..بیا برو ازش بگیر.. همین که بازنده این ماجرا من نیستم و روی انتخابم مصمم..حتی اگه شرطش ندیدنتون باشه.. قطره ای از اشکم روی برگه می افته..بازهم ضعف..این برگه ی لعنتی تنها راه رسیدن به حمیدرضا بود..ولی واقعا ارزش طرد شدن رو داشت..؟؟ ساعت سه شب شده بود؛هنوز توی درگیری تن به تن عقل و احساس پگیر کرده بودم چطور باید باخودم کنار می اومدم؟ عجب دوراهی پیچیده ای،بیشتر از همه چیز به این فکر می کردم که بابا چطور دلش اومد همچین راهی رو پیش پام بذاره..اخه مگه من دخترش نبودم..؟ با روشن صفحه ی موبایلم توی تاریکی گوشیم رو برمی دارم با تردید جواب می دم: -الو..حمیدرضا.. -باز که تو داری فین فین می کنی! غلتی توی جام می زنم وبا ناراحتی می گم-چون دارم از سر شب گریه می کنم..اخه نمی دونی که چی شده! -یه لحظه صبر کن... کمی مکث منتظر می مونم.. -خیلی خوب حالا بیا دم پنجره.. با عجله به سمت پنجره می رم درحالی که از ماشینش پیاده می شه-خب بگو چی شده..چرا گریه کردی؟ برگه ای رو که بابا بهم داده رو از روی تختم برمی دارم و بالا می گیرم-نگاه کن! -اون چیه دیگه الان فکر می کنی می تونم از این جا ببینمش؟ -بابام رضایت نامه ازدواج بهم داده.. -چی؟یعنی چی؟ -حمیدرضا..بهم گفت اگه باهات ازدواج کنم کلا باید دور همشون رو خط بکشم حتی دیگه نمی تونم با خانوادم ارتباط داشته باشم..می فهمی طرد می شم..گفت فکر می کنن که مردم..! کمی مکث می کنه می پرسه:می خوای چی کارکنی؟! سرم رو پایین می اندازم با زیر لب می نالم-من چه جوری بدون خانوادم زندگی کنم؟ با تحکیم می پرسه-باهام نمیای؟ -حمیدرضا.. -جواب من رو بده میای یانه؟ -چه جوری بیام وقتی راه برگشتی برام باقی نمیمونه؟خب بیا از راهه دیگه امتحان کنیم..بالاخره که راضی می شن.. -ساره چرا نمی فهمی اون ها راضی بشو نیستن اما وقتی ازدواج کنیم خودشون بعد یه مدت میان سراغت و باهات اشتی می کنن. باتردید می گم:حتی از فکرش هم دلم می گیره.. -نمی ذارم دلت بگیره.. لبخندی می زنم و می پرسم-اگه دعوامون بشه قهر کنم اون وقت نمی تونم بیام خونه بابام؟ -خب دعوا نمی کنیم.. با افسوس می گم:یعنی جفتمون بی خانواده می شیم! -نه خودمون یه خانواده می شیم. لعنتی..دخل روح و روانم رو درآورده بود -ساره بهم اعتماد کن،از چی می ترسی؟ ترس هام رو یکی یکی بدون تعارف به زبون میارم: -می ترسم عوض بشی..اخلاقت تغییر کنه..بهم خیانت کنی..نسبت بهم بی اهمیت بشی..حمایتم نکنی..می ترسم زندگیمون تکراری و سرد بشه می ترسم کنار هم باشیم ولی ازهم دور باشیم..حمیدرضا من اگه پام رو از این خونه بذارم بیرون به جز تو کسی ندارم؛زندگیم تویی،رفیقم مادرم، پدرم،همه ی خانوادم تو می شی..من پر از مسئولیتم می تونی قبولم کنی؟ -فقط یه چیز بهت می گم؛مراقبتم..باشه؟ مراقب...جمله ای کوتاه ولی موثر..حرفی که می شد سال ها روش حساب کرد.. -به خاطر من ریسک کن،باهام بیا..قول می دم خانوادت برمی گردن.. موجی از اعتماد به قلبم چنگ می زنه-کی میای دنبالم..؟ -ازهمین حالا آماده باش.. من از همین حالا اماده باشم،جایی برای شک و تردید نیست.. ***** گوشواره ای توگوشم بود رو در میارم توی صندوقچه می اندازم،نمی خواستم چیزی از این خونه وآدم هاش ببرم؛محتوای کیفم رو خالی می کنم و کارت های عابر بانکم رو ازتوی کیف پولم بیرون می کشم..جعبه ی ساعتی که بابا برای تولدم خریده بود رو کنار می ذارم..به خودم توی آینه نگاه می کنم.
  9. Sahebe

    بچه ها تعریف از خود نباشه😎 ولی نگارشم خوب شده نه؟😂😂 گیلاس جونم یه بررسی کن ببین در چه وضعم 😘😘😘 @Giiilass
  10. Sahebe

    اخم هاش توی هم گره می خوره-لعنت به این حمیدرضا که عقلت رو برده..کاش تو خونه حبست می کردم هیچ وقت این یارو رو نمی دیدی که این جوری گند بزنی به زندگیمون..ساره من مادرم دلم نمیاد آغت کنم؛بترس از روزی که دل بابات رو بشکونی یه عمر بدون دعای عاقبت بخیریش زندگی کنی و رنگ خوش بختی رو نبینی. گوش هام از حرف های مامان پر شده..همه روی حرف خودشون بودن تغییر عقیده غیر ممکن بود،این من بودم که تنها مقابل این همه فشار ایستادگی می کردم..نمی دونم تاکی می تونم با این وضعیت ادامه بدم! ****** به موبایلم نگاه می کنم حمیدرضا چندبار زنگ زده بود با عجله باهاش تماس می گیرم حمیدرضا:چرا زنگ زدم می زنم جواب نمی دی؟ درحالی که در اتاقم قفل می کنم اروم می گم: -خواب بودم خب..تازه مگه گوشیم روی سایلنت نیست از کجا می فهمیدم که زنگ زدی؟ -بابات حرفی نزد..؟ به سمت پنجره می رم درحالی که به خیابون نگاه می کنم جواب می دم: -اخرین حرفی که زد این بود که بی خیالت بشم! -امروز دوباره رفتم سراغش.. پوزخندی می زنم و می گم:ادامه نده..خودم می دونم تو باز اصرار کردی اون هم چک آبدار خوابوند زیر گوشت همون داستان همیشگی... -گمون کنم راضی شده.. با تعجب می پرسم:چی راضی شده؟چه جوری؟ -خودم هم نمی دونم..گفت از این به بعدشانتخاب با سارست لبخندی بی اختیار روی لبم نقش می بنده-یعنی چی خب نفهمیدم..؟! -دارم می گم که اصلا خودم هم نفهمیدم چی به چی شد به هرحال خبری شد بهم بگو نگاهم به ساعد و آزاده می افته که داشتن از ماشین پیاده می می شدن هینی زیر لب می گم-حمیدرضا داداشم داره میاد باید قطع کنم.. با عجله تماس قطع می کنم و موبایلم رو زیر تشک تختم قایم می کنم. صدای ساعد و آزاده خونه رو پر کرده بود کلافه سرم زیر بالش می برم تا صداشون رو نشنوم من اگه جای ساعد بودم حالا حالاها سر رو کلم پیدا نمی شد..ولی نبودش تو همین چند روز هم برای من غنیمت بود.. هنوز زمانی نگذشته بود که با ضربه ای که به در می خوره صدای آزاده رو می شنوم: -ساره..بیا بیرون بابات باهات کار داره.. باشه ی بی جون می گم دستی به سر رو وضعم می کشم؛از همین الانش هم دیدن قیافه ی ساعد ماتم گرفته بودم با کمی وقت تلف کردن بالاخره عزم رو جزم می کنم و از اتاقم بیرون میام. به جمعی که توی پذیرایی نشسته بودن نگاه می کنم هوفی زیر لب می گم؛انگار قرار بود همه زورشون رو برای منصرف کردنم یه جا بزنن! با سلامی اروم روی مبل می شینم، ساعد با تمسخر چیزی زیر لب زمزمه می کنه که از گوش های من دور می مونه، اخمی می کنم و نگاهم روی بابا که درست روبه روی من نشسته بود و چندتا برگه توی دستش بود متمرکز می کنم. بابا نگاهش روی جمع می چرخونه و آخرسر به من می رسه و شروع به صحبت می کنه: -من خودم از ساعد و آزاده و مادرت خواستم که این جا باشن، به هرحال همه جزو یه خانواده ایم باید از تصمیم های اساسی همه دیگه خبر داشته باشیم.. اب دهنم رو قورت می دم و مضطرب چنگی به پیراهنم می زنم،از همین حالا این حرف ها حس بدی رو داشت بهم منتقل می کرد..انگار قرار بود اتفاق های بدی بی افته..! بابا با خونسردی ادامه می ده-من به عنوان پدر ازت درخواست کردم که قید اون مردی رو که بنا بر اشتباه و احساس های بچگونت انتخاب کردی رو بزنی.. ولی نه تنها به درخواستم جواب رد دادی و به این اشتباه خاتمه ندادی بلکه هر روز داری تشدیدش می کنی، حالا باید این رو خوب بدونی این خونه جای انتخاب اشتباه نیست.. خفگی و بغض همزمان به گلوم چنگ می زنه..نفسی با ناچاری بیرون می فرستم تا دووم بیارم و بقیه حرف هاش رو بشنوم.. بابا:وقتی داری پای احساست می ری باید فکر همه جا رو بکنی..برای من فرقی نداره تو باشی یا ساعد..وقتی می خوای توی یه بی راهه پا بذاری تموم هشدار های لازم رو بهت می دم و سعی خودم رو می کنم که منصرفت کنم؛ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم با خشونت و سرکوب جلوی راهت رو بگیرم..تو بیست و یک سالته یه دختر جوون و بالغی که می خوای راهت رو خودت انتخاب کنی؛باشه مشکلی نیست باید شرایط من رو هم خوب بشنوی شاید تو روند تصمیم گیریت تاثیر داشته باشه! عرق سرد روی پیشونیم رو پاک می کنم.. تا به حال این طرز صحبت و این خشم غیر مستقیم از پدرم ندیده بودم؛درست شبیه قاضی رفتار می کرد که متهم ردیف اول بچه ی خودش بود و داشت براش حکم صادر می کرد! بابا برگه رو به سمتم می گیره-این رضایت نامه کتبی محضری من از همین حالا باهرکسی دوست داری می تونی ازدواج کنی.. صدای اعتراض مامان و ساعد بالا می ره با استرس به اقرار نامه نگاه می کنم... بابا محکم ادامه می ده-حالا آزادی برای تشکیل زندگی بدون حضور ما..اما...وقتی که با این برگه از خونه خارج بشی هیچ راه برگشت دوباره ای به این خونه برات آماده نیست، حتی اگه تو بدترین شرایط توی عمرت هم بوده باشی،هیچ حمایتی از ادم های این خونه دریافت نمی کنی، کوچیک ترین ارتباطی با اعضای این خانواده نمی تونی برقرار کنی..به طور کل از دور خارج می شی.. راحت تر بگم برای هممون می میری!
  11. Sahebe

    بابا- بچه که بودی یه دختر کوچولوی تپل دوست داشتنی بودی؛ درست شبیه فرشته ها هر روز به امید این که با دیدنم دست از عروسک بازیت می کشی تو بغلم می پری ازسرکار برمی گشتم..اون وقت بود که همه خستگی های عالم از تنم در می رفت،تا وقتی که بخوابی از بغلم جدا نمی شدی و تا اخرین لحظه باهات بازی می کردم.. همیشه با افتخار به بقیه می گفتم وقتی کسی یه دختر توی خونه داره که منتظرشه خستگی اصلا مفهومی نداره.. ولی این روزها نمی دونم چرا این قدر خستم. خودم می دونم باعث بانی تموم خستگی های این روزهاش من بودم.. سرم رو پایین می اندازم و با شرمندگی می گم:ببخشید..همش تقصیر من.. -فکر می کردم انتخابت بهتر ازاین باشه ساره..نا امیدم کردی..بهم بگو چی توی اون آدم دیدی؟ باچه رویی پیش پدری که کوهی از خوبی و عشق بود از خوبی های حمیدرضا می گفتم؛نه باید خفه می شدم و دم نمی زدم. بابا -منتظر جوابتم..بهم بگو چی توی اون مرد تورو این قدر به خودش جلب کرده؟ -نمی دونم.. -نمی دونی یا نمی خوای به من بگی؟باهام راحت باش ساره مطمئن هیچ حرفی از این در بیرون نمی ره بهم اعتمادکن. با درموندگی دوباره حرفم رو تکرار می کنم-نمی دونم.. کلافه دستش رو تکون می ده-پس نمی خوای بهم بگی..پس از من بپرس که نظرم چیه؟ با کنجکاوی بهش خیره می شم و ادامه می ده: -فقط می تونم بگم که خیلی جسارت داره که تونسته هواییت کنه..شاید عاشقت باشه ولی این برای تویی که توی عشق و محبت بزرگ شدی کافی نیست زود از پا درت میاره.. برای منی که هزارتا دلیل پیش خودم دارم مخالف صد درصد این قضیه ام..هیچ وقت هم نظرم عوض نمی شه،حالا به عنوان یه پدری که هیچ وقت درخواستی ازت نداشتم ازت عاجزانه می خوام که ادامه ندی..تمومش کنی بهت وقت می دم که خودت رو نجات بدی.. ناچار به بابا نگاه می کنم چه درخواست سختی کرده بود وقتی می دونست دل دادم و طاقت دل کندن ندارم اصلا خودم رو چطور نجات می دادم وقتی ناجی زندگی خودم رو حمیدرضا می دونستم؛باید ازهمین حالا اعتراف می کردم تا جوابم به روزهای بعد موکول نشه.. هنوز به دستش به دستگیره ی در نرسیده که صدای پر از شرم و رودربایستی بلند می کنم: -من نمی تونم..بابا..به خدا نمی تونم.. چه خوب شد که برنگشت و جوابی نداد..و بدون این که تاسفش رو نثارم بکنه راهش رو کشید و رفت... بازهم خودخواه شده بودم و بدون این که به درخواستش لحظه ای فکر کنم از همین حالا رد کرده بودم؛اصلامگه کار راحتی بود برای من... منی که نه تجربه ای از شکست دارم نه طاقت رها کردن کسی رو که از همین حالا آیندم رو با اون می دیدم چطور ممکن بود ول کنم..؟ ****** مامان سینی غذارو روبه رومی ذاره ملتسانه بهش نگاه می کنم -مامان توروخدا حداقل تو با بابا حرف بزن راضیش کن... مامان:کی اون وقت من رو راضی می کنه؟ -من خودم راضیت می کنم،هزار تا مدرک میارم که خوب بودن حمیدرضا رو برات ثابت بکنم،باور کن اگه یه بار فقط یه بار اجازه بدی بیاد خونه باهاش حرف بزنید و بیشتر باهاش اشنا شید می فهمید آدم بدی نیست.. مامان-تو که باز حرف خودت رو می زنی ساره چرا این قدر پررویی..؟همایون به اون خوبی رو ول کردی چسبیدی به این یارو رسما می خوای زندگی خودت رو تباه کنی..انتظار داری ما هم کمکت کنیم؟ -مامان توفقط بابا رو راضی کن چی می شه اخه؟چرا هرچی می گم وصل می کنی به همایون..؟ مامان کلافه از روی صندلی بلند می شه-از رضایت حرفی نزن که هیچ کدوممون راضی به این وصلت نیستیم..چرا این قدر شان خودت رو میاری پایین واقعا لیاقتت اون اوباش بی سرپاست؟ اخمی می کنم و باعجله جواب می دم-شما از کجا می دونی اوباشه؟فقط بلدید از روی ظاهر آدم ها قضاوت کنید..اه! مامان:ظاهر چیه؟ساعد خودش رفته آمارش رو گرفته..می دونی چندتا جوون بدبخت رو معتاد کرده؟چقدر دعوای خیابونی داشته؟اون وقت یه ادم سابقه دار داماد این خونه بشه نه واقعا ظلم نیست..؟به خدا خودم هنوز موندم تو چطوری این یارو رو پیدا کردی! -مامان...خب طرف تو گذشتش یه اشتباهی کرده الان توبه کرده،چه می دونم تغییر کرده و عوض شده.. همه که گذشته ی خوبی ندارن و پاک نیستن! مامان:اوف از دست تو ساره..همه چیز رو داری خراب می کنی رابطه ی داداشت و بابات رو به هم زدی الان هم افتادی به جون من که واست پادر میونی کنم چرا حرف تو کلت نمی ره این آدم از نظر ما غیرقابل قبوله..بفهم.. عصبی زیر لب می غرم-ساعد که حقش بود،اخه چرا توکاری که بهش مربوط نیست دخالت می کنه..؟! مامان-من این حرف ها حالیم نیست ساره، بابات بهم گفت ازت بپرسم روی حرف هاش فکر کردی یانه جوابش چیه؟ با بی تفاوتی جواب می دم-من که اون روز به بابا گفتم نمی تونم..انتخاب من یکیه..همون روز هم گفتم نمی تونم از حمیدرضا دست بکشم..!
  12. Sahebe

    اولین بار بود که داشتم موبه موی حرف های کسی رو توی ذهنم ثبت می کردم تا فراموش نکنم قراره دارم روی کی حساب می کنم. حمیدرضا-یه چیز ازت می خوام فقط باهام بساز..می سازی؟ با می گم-می سازم... دستش رو به سمتم می گیره و با تردید دستم رو توی دست هاش می ذارم و فشار می دم شبیه به هرچیزی بود جز معامله... با کنجکاوی می پرسم-یعنی بازم رفیق می مونیم مثله گذشته یا قراره یه چیزی هایی این وسط عوض بشه؟ -هر چیزی که عوض بشه بازهم ما باهم رفیقیم.. ****** کمی دورتر از جای همیشگی از حمیدرضا جدا می شم به سمته خونه قدم برمی دارم حالا بایدخودم رو برای اتفاق هایی بدی که توی خونه بود اماده می کردم... کلید رو توی قفل می چرخونم و اروم وارد خونه می شم آزاده با دیدنم تلفن رو سرجاش می ذاره از صورت رنگ پریدش معلوم بود که حسابی ساعد تو نبودم قشرق به پا کرده مامان با نگرانی به سمتم میاد-کجا بودی ساره..؟ رنگ روی مامان هم دسته کمی از ساره نداشت.. کتونیم رو از پاهام بیرون می کشم و جوابی برای این سوال نداشتم.. مامان روبه ازاده می کنه-به باباو ساعد خبر بده که اومدش... به سمت اتاقم می رم هنوز طوفان شروع نشده بود... به پیامی که از حمیدرضا دریافت کردم نگاه می کنم-مشکلی که پیش نیومد؟ با عجله تایپ می کنم-فعلا نه.. صدای دادو بیداد ساعد لرزش تنم روچند برابر می کنه دوست نداشتم توی اتاقم منتظر می موندم تا سروقتم می رسید وحسابم رو کف دستم می ذاشت؟. بهتر بود چه زودتر خودم رو تحویل می دادم تا زود این قائله رو ختم می کردم با اعتماد به نفس ساختگی از اتاقم بیرون میام به محض خروجم با چهره ی عبوس ساعد مواجه می شم -کدوم گوری رفته بودی. . به بابا که خونسردتر از ساعد به نظر می رسید نگاه و می کنم و اروم زیر لب می گم-رفتم بیرون یکم قدم بزنم. ساعد پوزخند سمی همیشگیش روی لبش میاره-چرا دروغ می گی ساره..؟ دست هام توی هم قفل می کنم-دروغ نمی گم..گفتم که رفتم بیرون قدم بزنم.. قدم های هجومیش رو به سمتم می کشونه-رفته بودی پیشش؟مگه نگفتم حق نداری پاتو از این خونه بیرون بذاری؟ چونم می لرزه-مگه من تو این توخونه زندونی ام اصلا من برای چی باید به تو جواب پس بدم..؟ صدای دادو هوارش گوشم رو کر می کنه-معلومه که باید به من جواب پس بدی..فکر کردی هر غلطی که دلت خواست می تونی بکنی؟ بازهم باید می جنگیدم..؟البته که سکوت فایده ای نداشت. اخرین جرات های باقی مونده توی وجودم رو خرج می کنم-به تو ربطی نداره... سایه دست های سنگینش رو سرم حس می کنم چشم هام رو می بندم تا دردسیلی که هرلحظه قرار بود صورتم رو سرخ کنه رو حس نکنم.. هنوز منتظر بودم انگار این تصویر آهسته طولانی تر از چیزی بود که فکرش رو می کردم صدای پر ازتحکیم بابا باعث می شه، چشم هام رو باز کنم بابا-کی بهت اجازه داده که می تونی روی دختر من دست بلند کنی؟ به دست های ساعد که توی دست های بابا گره خورده بود نگاه می کنم.. بابا دوباره با خشم داد می زنه: -گفتم کی بهت اجازه داده می تونی روی بچه ی من دست بلند کنی؟ ساعد در حالی که شوکه شده خودش رو عقب می کشه و با ناباوری به بابا خیره می شه: -نباید جلوش رو بگیرم؟بذارمش به امون خدا هر گوهی که دلش می خواد بخوره و سرکشی کنه؟ این بار بابا قدم های هجومیش رو به سمت ساعد برنی داره و باصدای بلند داد می زنه: -مگه من مردم که تو بخوای برای خواهرت بزرگ تری کنی؟ انگشت اشارش روی سینش می کوبه و تهدیدوار ادامه می ده: -من هنوز زندم و دارم نفس می کشم..حد خودت رو بدون تو مسئله ای که به تو مربوط نیست دخالت نکن این خونه صاحاب داره پس تو خونه ی من صدات رو بلند نکن.. ساعد نگاه خصمانه ای به من می کنه جوابش رو خوبی از جانب بابا دریافت کرده بود با خشم به سمت در خروجی می ره -ازاده بیا توماشین منتظرتم.. ازاده با دست پاچگی اماده می شه پشت سر ساعد راه می افته.. درسته ساعد بدجور ضایع شده بود الان باید دلم خنک می شد ولی تنها حسی که توی دلم بود چیزی جز شرمندگی نبود...کاش می ایستاد و حرفی نمی زد و کتک خوردنم رو می دید..واقعا من ارزش این حمایت رو نداشتم... ***** گازی از سیب نیمه خورده ای که ازدیشب باقی موند بود می زنم و پاهام روی تاج تخت می ذارم و حالا با رفتن ساعد خیالم راحت شده بود که هرلحظه کسی به حریمم تجاوز نمی کنه و می تونم کمی از ارامشی که بابا برام ساخته بود استفاده کن.م به پیامی که حمیدرضا برام فرستاده بود نگاه می کنم ک لبخندی می زنم توی ذهنم دنبال جواب می گردم که باضربه ای که در می خوره باعجله روی تخت می شینم.. ازدیدن بابا جا می خورم دستم روی پتو فشار می دم تا از مخفی بودن موبایلم مطمئن بشم با خجالت بهش نگاه می کنم بدون هیچ حرفی کنارم می شینه درست مثله گذشته ای که حرمت ها از بین نرفته بود! شکستگی و ضعف رو می تونم از حالت نگاهش حس کنم..بی شک این گناهی که درحقش کرده بودم نا بخشودنی بود..
  13. Sahebe

    اشک بی اراده از چشم هام سرازیر می شه... تازه به عمق فاجعه می رسم..من فرار کرده بودم بدون این که به برگشتم و نبودم توی اون خونه فکر کنم؛حتما تا الان مامان به بابا یا ساعد گفته...وای خفیفی زیر لب می گم و عذاب وجدان به سراغم میاد بازهم عامل نگرانی و دردسر من بودم دلم برای مامان و بابام می سوزه.. همیشه با کارهام مایه عذاب و ناراحتی بودم؛ همین چند لحظه تنهایی باعث می شه تا سر حد مرگ از کارم پشیمون بشم.. اما باز اعماق قلبم رجوع می کنم همه این کارها فقط برای دیدن مردی که برای دیدنش بی قرار بودم.. به خودم بی وقفه امیدواری می دم، باید از سرزنش کردن خودم دست می کشیدم حمیدرضا ارزشش رو داره. هوا تاریک شده بود..به اندازه ی کافی دیر کرده بود نمی خواستم دست ازپا دراز تر بدون دیدنش به خونه برگردم به خاطر هیچ و پوچ مورد حمله قرار بگیرم.. قدم های بی هدفم رو برمی دارم نگاهم رو از روی کتونی هام برمی دارم بالاخره رسید.. اخم همیشگی روی صورتم نقش می بنده ودرحالی که باعجله به سمتش می رم تن صدام رو بالا می برم: -چرا این قدر دیر کردی..؟ها؟مگه شرایط من رو نمی دونی که با چه بدبختی بخاطرت بیرون اومدم؟؟ بهم نزدیک می شه هنوز هم مثله همیشه خونسرده دستش روی دهنم می ذاره: -هیس..چه خبرته..؟بیرون شهر بودم زنگ زدی..راه بی افت بریم تو ماشین.. عصبی قدم هام رو برمی دارم-من زیاد وقت ندارم حمیدرضا...بی خبر زدم بیرون..می فهمی؟ در ماشین رو واسم باز می کنه و سوار می شم با ناراحتی بهش نگاه می کنم: -خیلی منتظرت موندم.. نگاه عصبیش رو حوالم می کنه-چرا از قبل بهم نگفتی که انقدر تو کوچه اسیر سرگردون نشی..واسه خودت؛ سر خود حرکت می زنی فقط بلدی رو مخم راه بری.. شاکیانه بهش خیره می شم و باصدای بلند می گم: -من سر خود حرکت زدم؟مگه تو بهم نگفتی بیا ببینمت؟! وقتی که من بهت اوکی دادم بیخود کردی واسه خودت پاشدی رفتی بیرون شهر..مگه من مسخره ی توام..؟ دستش رو زیر چونم می ذاره-گفتم کار پیش اومد چته تو..؟ سرم رو عقب می کشم زیر لب می غرم-از این جابریم.. -باشه می ریم.. به نیم رخش نگاه می کنم..بازهم از سر دلتنگی عصبی و ناراحت بودم انگار این قانون این رابطه بود ... خسته به چراغ های کوچیکی که چهره ی شهر رو نورانی کرده بود نگاه می کنم حمیدرضا-چه جوری اومدی بیرون؟ قطعا سوال خوبی نبود برای من متواری نبود شونه ای تکون می دم: -پیچوندم...یعنی فکر کنم فرار کردم! صدای خندش گوشم رو پر می کنه با حرص بهش نگاه می کنم -چرا می خندی کجاش خنده داره الان؟! در حالی که دستش روی صورتش می ذاره سعی می کنه خندش رو کنترل کنه -تو کی این قدر چموش شدی؟! هوفی زیرلب می گم-از وقتی که با تو گشتم...نخند اعصابم خورده...خیر سرم اومدم پیشت یکم ارامش داشته باشم من رو یاده غلطی که کردم ننداز.. خندش قطع می شه و سکوت می کنه با دودلی سوالم رو به زبون میارم: -کی این اتفاق افتاد...؟ با گیجی می پرسه-چه اتفاقی؟ نفسم رو کلافه بیرون می فرستم-خودت رو به اون راه نزن..چرا بعد اون روزی که باهات تموم کردم دوباره برگشتی؟حمیدرضا چرا باهمه ی اتفاق هایی که افتاده اعتراف نمی کنی چی تو دلته..؟ دستش رو زیر چونش می ذاره-خب لوس بازیه..من تو حرف زدن خوب نیستم ولی در عوض عمل نشون می دم که دلم چی می خواد..مدلم این سخت نگیر. ضربه ای به کتفش می زنم-اه یعنی چی لوس بازیه؟ میمیری کلامی ابراز علاقه کنی..ها؟ کلافه بهم نگاه می کنه-الان وقت حرف نیست..وقت حرکته بگیر چی می گم ساره. لبخند مرموذی می زنم و با سماجت می پرسم: -حداقل بگو از کی؟!این رو که می تونی جواب بدی؟! کمی فکر می کنه و سرش پایین می اندازه: -فکر کنم از همون اولش... می خندم و دستم روی صورت گر گرفتم می ذارم با ذوق می پرسم: -یعنی عشق تو نگاه اول؟!اره؟ شونه ای با بی تفاوتی تکون می ده-یه چیز تو همین مایه ها.. بلند می خندم-پس چرا هیچ وقت بهم نگفتی تو دیگه خیلی ناجوری؟! خمی به ابروهاش می ده-اگه می گفتم می رفتی چی؟ -نمی رفتم.. -می رفتی خودت هم خوب می دونی که می رفتی..اصلا خودت بگو کی؟ کمی فکر می کنم و با تردید چرخی توی گذشته می زنم -فکر کنم اولین بار که قهر کردیم چند روز به امون خدا ولم کردی و اخرش خودم اومدم دنبالت! سکوت بینمون برقرار می شه چه عجیب دستمون برای هم رو شده بود... حمیدرضا-ساره واقعا تصمیمت رو گرفتی؟یه وقت جا نزنی..؟ مطمئن به چشم هاش خیره می شم ومی گم: -جا نمی زنم. - این راهی که باهم شروع کردیم آخر نداره..به همه چیز فکر کن،بچه بازی نیست که وسطش وا بدی خسته بشی ول کنی بری..قانون این راهی که داری باهام میای بی نهایته یعنی خط پایانی وجود نداره می فهمی چی می گم؟ چشم هام رو به معنی تایید روی فشار می دم و ادامه می ده: -ولی باید چند چیز ازمن بدونی..من آدم خوبی نیستم و گذشته ی خوبی ندارم ولی به خاطر تو می خوام یه زندگی نرمال داشته باشم و دوره اون چیزی که بودم رو خط بکشم..پس اگه تو راه چیزی از گذشتم فهمیدی که به مزاقت خوش نیومد ناسازگاری نکن چون همین الان دارم بهت می گم تو نصف بیشتر زندگیم یه خطاکارم ولی مابقیش می خوام خوب باشم.
  14. Sahebe

    با کنجکاوی توی صورتم ذل می زنه-می خوای به چی برسی ساره؟خوشبختی یا بدبختی من چه نفعی به حال تو داره؟به خودت بیا داری باهمه ی دنیا می جنگی و توی روی خانوادت می ایستی برای یه غریبه؟ واقعا ارز‌شش رو داره به نظرت؟ ! کلافه دستم رو روی هم می ذارم -چرا فکر می کنی خطاکارم...؟اصلا رفتار خودتون رو دیدین..چرا من تو این سن باید کتک بخورم مگه بچم؟! باآرامش بهم نگاه می کنه-مقصری ساره..خودت بهتر می دونی که اون یارو حتی درحدی نیست که فکرتو در گیر کنه..می دونم داری لج بازی می کنی و این اداهات واقعی نیست من که باورم نمی شه..بهتر از خر شیطون بیای پایین..به خودت بیا عشق و عاشقی که الکی نیست..!! از حرف هاش عصبی می شم، اما نمی تونم توی چشمش نگاه کنم دوباره بگم از این دوستش داشتن ممنوعه بگم؛ سکوت بینمون طولانی می شه.. ساعد-این قدرخودخواه نباش فقط به فکر خودتی.. مگه حال و روز بابا رو نمی بینی که چقدر داغون شده،چطور دلت میاد این کار رو باهاش کنی؟! -من مثله تو نیستم..نمی تونم..نمی تونم..بگذرم و رد بشم و وانمود کنم چیزی نبوده..! با خونسردی از روی صندلی بلند می شه با نگاهی پر از تهدید انگشت اشارش رو به سمتم می گیره: -به نفع خودت که ازش بگذری و رد بشی یه جوری که همچین آدمی اصلا وجود نداشته..بهت وقت می دم که گند کاری تو جمع کنی و با این قضیه کنار بیای،ولی وای به حالت ساره اگه بخوای خون به دل آدم های این خونه بکاری...اون موقعست که خدا باید معجزه بکنه و از دست من نجاتت بده! دلم پر از خشم و کینه شده بود..بازهم سکوت دردناکی برای سرکوب کردن احساساتم برای سرپوش گذاشتن روی حرف هام.. دست هام می لرزه و عصبی به ساعد چشم می دوزم. ساعد-نظرت چیه؟ مشت هام رو می بندم اروم زیر لب زمزمه می کنم-نمی تونم... بهم نزدیک می شه با ترس خوردم عقب می کشم با تحکیم زیر گوشم زمزمه می کنه: -می تونی..باید بتونی.. چشم هام می بندم.. صدای کوبیده شدن توگوشم می پیچه دوباره به سمته گوشیم می رم پیامی که از حمیدرضا دریافت کرده بودم رو می خونم:(بابات یه چک نوشت تا کنار بکشم..) به خودم می لرزم.. یعنی حمیدرضا با پول کنار کشیده بود و می خواست ولم کنه..؟ با عجله شمارش رو می گیرم توی دلم خدا خدا می کنه که این فکر حقیقت نداشته باشه.. صداش توی گوشم می پیچه وبا تردید می پرسم -چک رو ازش گرفتی؟ از عصبانیت منفجر می شه-چی؟چک رو گرفتم؟این همه به خاطرت گرفتاری کشیدم که اخرش بگی تورو با پول معامله کردم؟ قلبم آروم می گیره ولی به خاطر گندی که زدم به تته پته می افتم: -من..من..من منظوری نداشتم..بهم حق بده..دلم آشوبه..به خدا هزارتا فکر تو سرم می گذره.. -خیلی احمقی ساره..چی تو سرت می گذره که با خودت این فکر رو کردی..؟؟من به خاطر پول کنار بکشم لعنت به من که.. ببخشیدی ناشی از پشیمونی جاری می کنم.. لحن صداش تغییر می کنه و اروم تر می پرسه-اذیتت که نکردن..؟ چشم هام رو می بندم و به گفتن نه بسنده می کنم.. حمیدرضا-راضیش می کنم به چیزی فکر نکن.. با ناراحتی می گم-تو..تو تنهایی چه جوری می خوای این کار رو کنی حمیدرضا..؟!کاش حداقل از خانوادت کسی رو می فرستادی شاید یکم نرم بشن.. -تو که می دونی کسی رو ندارم..درضمن عادت به کمک گرفتن از کسی ندارم خودم تنهایی از پسش برمیام. نفسم بیرون می فرستم با نا امیدی زیر لب زمزمه می کنم -امیدوارم.. با تحیکم می گه-می خوام ببینمت.. کمی فکر می کنم وباناراحتی می گم: -چجوری..؟وقتی حق ندارم پام رو ازخونه بیرون بذارم؛داداشم یه بند این جاست بپای من شده.. -یعنی..نمی خوای من رو ببینی..؟ با درموندگی می گم:چرا نمی خوام؟! این چه سوالیه اما..من.. -اما چی؟تواگه بخوای می تونی.. به همین سادگی تحریک می شم؛باز قدرت توی حرف هاش رو به من تحمیل می کنه و این یعنی انجام دادن کارهای غیر ممکن! ***** پاورچین از اتاقم بیرون میام..توی پذیرایی کسی نبود.. هنوز قدمم رو کامل برنداشتم که صدای آزاده و مامان از توی اشپزخونه می شنوم.. بی خیال بستن در اتاقم می شم..مثله موش از کناره ی دیوار می دوم، خودم رو به در خروجی می رسونم نفسم رو توی سینه حبس می کنم می دونستم با بازو بسته شدن صدای در کارم ساختست.. دستم روی دستگیره می ذارم و به بدترین حالت ممکن فکر می کنم توی دلم می گم:نهایتش مرگه..نترس ادامه بده.. توی یک لحظه درو باز می کنم خودم رو خلاص می کنم..با عجله از پله ها دوتا دوتا پایین می پرم..صدای مامان رو توی راه پله می پیچه که داره اسمم رو صدا می کنه.. با سرعت باد می دوم،بدون این که به پشت سرم نگاه کنم درست مثله یه پرنده از قفس رها شده بودم.. با عجله از خیابون اصلی توی کوچه های فرعی می دوم دستم روی پهلوم فشار می دم و تند تند نفسم رو بیرون می فرستم..چرخی دور خودم می زنم تا از مطمئن بشم جام امنه؛پشت ماشینی پناه می گیرم و به حمیدرضا زنگ می زنم.. بریده بریده کلمات رو به زبون میارم: -من..بیرونم..یعنی..نمی دونم..دقیقا کجام.. حمیدرضا که انگار خیلی وقته اماده باش این تماس بود جواب می ده: -اروم باش..همون جا که هستی بمون؛کروکی روشن کن..از جات تکون نخور تا خودم رو برسونم.
  15. Sahebe

    نه گلم می دونم منظورت چیه یکاری براش می کنم مشکل حل بشه مرسی که زحمت کشیدی یاداوری کردی😘😘😘
×