رفتن به مطلب

12345678

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    44
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

14 Good

2 دنبال کننده

درباره 12345678

  • درجه
    🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. می شه نام کاربری منو اسمم ملیکا ملازاده بزارید
  2. 12345678

    الینا اوففففف پسره ی پرو رو < ولی ایول داری خوب حالشو گرفتی باریکلا> ممنون ممنون عشقم نیازی به این هم تشویق نیست<واه باز بهت رو دادم پرو شدی ها> برو بابا بریم ببینیم چه دفتری بهمون دادن به به چه خوشگل چادرم رو در اوردم و اویزون رو چوب لباسی دیواری اویزون کردم و در اینه ی قدی روبه روی ان با خودم رو برازنده کردم پشت میزم نشستم سرمو به صندلی تکیه دادم یادم باشه یک معاون خوب برای خودم پیدا کنم ولی تا ان زمان باید از معاون همین پسر استفاده کنم کسی اونجا هست؟- یک نفر درو باز کرد و امد تو نگاش کردم ستوان شباهنگ بود احترام گذاشت بله سرگرد؟- سروان تیامی صدا کن- بله قربان- احترام گذاشت و رفت بیرون چند دقیقه بعد سروان امد احترام گذاشت بله قربان؟- سروان تیامی می خوام تمام اسناد اداره رو و اطلاعات همکارا رو برام بیارین لطفا سریع- با تعجب گفت خوب سریع یعنی تا کی؟- -اوممم 4 ساعت دیگه خوبه؟ -ولی سرگرد این پرونده ها حد اقل دو روز... ولی من برای 4ساعت دیگه این پرونده هارو میخوام- ولی...- -نکنه فکر کردین منم مثل دوست پسرتون بهتون ازادی می دم نخیر من کاری که می خوامو سریع باید برام انجام بشه اول از لفظ دوست پسر جا خورد ولی هیچ تلاشی برای پاک کردن این حرف نکرد بجاش گفت -نه اتفاقا دانیال مثل چی ازم کار می کشه لبخند محوی زدم -پس عادتم دارین خوب بهتر نیست زودتر شروع کنید؟ -چشم احترام گذاشت و رفت وایی که چه سرگردی با حاله دستامو با ذوق بهم زدم پشت میزم نشستم همون موقه یکی در زد ستوان نمی دونم چی چی امد تو ابراهیمی بود فکر کنم خوب چیکار کنم تو حفظ کردن اسم خنگم نگاهی به چشمای کشید و مرموزش کردم احترام گذاشت -بفرمایید لبخندی زد قربان همکارای جدید امدن راستی..- ابرویی بالا انداختم که اروم و با شیطنت گفت - خوب حال این پسره رو گرفتین داشتم پشتتون می یومدم نیشخندی زدم و گفتم هنوز داره تا حالشو بگیرم دارم براش- نگران گفت -ولی زیاد باش در نیوفتید سرگرد این پسره خطرناکه -نه بابا مگه لولو خور خورست -نه از اون هم بدتر شما نمی شناسیدش -شما... همون موقه چشمم به در افتاد از جا پریدم با بهت به سرگرد نگاه کردم < این از کی اینجای؟ نکنه؟ نکنه حرفای اینو رو شنید؟>ممکنه ولی خدا نکنه صدای ابراهیمی ا اجازه بیشتر تفکر بهم نداد -خیلی وقته امدین تو؟ -نه همین حالا همکارای جدید امدن بعد بیرون رفت با نفس نفس گفتم واه..این..دیگه..کیه؟- خندید - حواستونو جمع کنید بعضی موقه ها انقدر بی سر و صدا میاد که فکرشم نمی کنی یک دفعه می بینی از پشت سرت در امد و گفت پخخخ خندمو خوردم نگاه دیگه تو اینه انداختم رفتم بیرون متسفانه باید کنار این ببو گلابی راه می رفتم اه قرار بود تو سالن مخصوص همکارارو ببینیم رفتیم پایین همه به احتراممون پاشدن گروه اول سروانا سپس ستوانا نشسته بودن وسربازا واستاد بودن احترام نظامی گذاشتن که حسابی خر کیف شدم همیشه ارزوی این روزو داشتم اگر در مواقه ی معمولی بود متمعا نیشمو باز می کردم ولی بودن در کنار این پسره ناخداگاه باعث می شد که مغرور باشم شاید بانی غرور شدیدش بود هردو حرکت کردیم رو میز میوه و لوازم پذیرایی گذاشته بودن امروز روزی بود که مارو تمامی ستادا به رسمیت می شناختن با هیجان که سعی داشتم بروزش ندم هم قدم این اممممم صبر کن یک اسم خوب لولو خور خوره نه یک اسم بهتر اممم گودزیلا نه تکراری اممم چنگیز خان مغول اره خوب پس هم قدم این چنگیز خان مغول ولی با فاصله راه می رفتم به میز که رسیدیم هردومون نگاهی به همکارا انداختیم و سر تکون دادیم اونام نشستن ولی چیزی نمی گفتن نگام به بالای سالن افتاد قسمتی مثل سالنای پذیرایی بالا تر بود و با چند پله ی کوچیک از بقیه ی سالن جدا می شد دو تا صندلی دو طرف میز عسلی ولی روبه همکارا گذاشته شده بود و طرف چپ هر کدوم یک صندلی دیگه که مثلا مال من و این چنگیز خان ایندفعه واقعه نیشم باز شد و راهی برای بسته شدنش وجود نداشت -الان دهنتون کش می خوره یکم مسخرترمی شین با خونسردی گفتم -نگران نباشین دهنم کش بخوره بهتر از اینه که ابروهام تو هم قاتی باشن درضم یکم مسخره تر شدن خیلی بهتر از کلا مسخر بودن نه؟ -خوب شما هر دو هستین - جدا؟ منم همین نظرو درباره ی شما دارن قبل از اینکه حرف بزنه صدایی گفت -نمی خوان بشینید؟ تازه فهمیدیم که دوساعت عین منقلا به صندلی ها زل زدیم وای سوتی از این بدتر؟ البته من که تو سوتی دادن استادم به سمت جایگاه رفتم و نشستیم با لذت نگاهی به دوربر کردم روبه روی جایگاه میز بزرگ شیشه ای حدود 30 نفر با صندلی های چرم قرار گرفته بود انتهای سالن عکس بزرگی از امام خمینی رهبر و رئیس جنهور بود -انقدر ندید پدید گونه رفتار نکنید سرگرد با اخم نگاش کردم -شما نگران رفتار من نباشید سرگرد -اگه قرار باشه همکار باشیم باید نگران رفتار شما بود نه؟ منم دارم سعی می کنم که رفتاری داشته باشه که به شما بخوره- امد جوابی بده که در باز شد سرهنگ امد تو با دیدنش بلند شدیم رو صندلی نشست -خوب سرگردای عزیز روز اول اشناییتون خوب بود؟ اخمای چنگیز خان در هم رفت -خیر افتضاح بود اینارمن گفتم -دقیقا سرهنگ اروم خندید بعد به چشمای چنگیز خان زل زد - راستی از برادرت بابک چه خبر پسر خوبی چندبار دیدمش خیلی خوشم امد ازش الان کجاست -خونست اروم زمزمه کردم -راهپیمایی نیستن سیخ نشست ریز خندیدم -شما موضوع خنده داری دیدید؟ لبخند مرموزی زدم -اقا بابک پسری خیلی خوبیه -می دونم -شنیدم خیلی به برادرش علاقه داره اخماشو بیشتر تو هم کشید -خیلی هم زرنگ -دارین خصوصیت های داداشمو بهم می گین خندیدم رومو گرفتم بدجور خسته بودم این تیامی هم پرونده هایو نیاورد برم ازش بگیرم در زدم -بفرمایید وارد شدم سرش رو پرونده بود -کاری داشتید؟ وظیفه ای که بهتون محول شده بود انجام دادین انشاا...- سرش بلند کرد و از جاش پاشد ااا شمایید؟- پ ن پ -بله پروندها امادست؟ بله بفرمایید- یک دسته از پروندها را برداشت وسمتم گرفت گرفتمو نگاهی به پروندها انداختم -اینا که فقط پروندهای همکارای دستی تو موهاش کشید اممم چیز می دونید؟- نمی دونم برای همین دارم از شما می پرسم- با تردید نگام کرد که با جدیت گفتم -سروان تیامی اگه نمی تونید وظیفتونو درست انجام بدید لطفا بگین تا به فکر جانشینی برای شما باشیم -نه سرگرد اخه.. ادامه نداد ابرویی بالا انداختم اخه چی؟- هیچی نگفت با لحنی که سعی می زیاد بلند نباشه گفتم پرسیدم اخه چی؟- -اخه سرگرد شباهنگ گفت اون پروندها رو بهتون ندم چییییییییییییییییییی؟- نه از این بدتر نمی شه نباید بزارم که جلوی نفوذمو بگیره دویدم سمت در مستقیم به سمت دفتر اون چنگیز خان مغول رفتم در زدم و بدون منتظر اجازه باشم پریدم تو داشت با تلفن صبحت می کرد با دیدین من اخمی کرد از نفر پشت خطی خدافظی کرد با جدیت گفت -یادم نمیاد بهتون اجازه ی داخل امدن داده باشم خونسرد باش الینا خونسرد باش دختر خوب اگه الان کنترلتو از دست بدی اتو دستش می دید لبخند زوری زدم که از بالا انداختن ابروش فهمیدم همونم نزنم سنگین ترم با حرصی که سعی در پنان کردنش داشتم گفتم اخه دیدم خودتون بدون اجازه وارد می شین گفتم شاید از اداب دار بودن خوشتون نمیاد- با اخم گفت امرتونو بفرمایید؟ که کلی کار دارم- <فهمیدی منظورش این بود که زرتو بزن بعد گمشو که حوصلتو ندارم> پ ن پ فقط تو فهمیدی -شما به سرگرد تیامی گفتین که پروندهای اداره رو دراختیار من نگذارند؟ با خونسردی گفت بله- با اخم گفتم -چرا؟ نیازی نمی بینم همه اطلاعات رو به یک تازه وارد بدم- ای حرصم گرفت ای حرصم گرفت با عصبانیت ولی اروم گفتم -تو داری منو محدود می کنی؟ مثل خودم چشماشو ریز کرد دیگه نیازی به تظاهر دوست بودن نبود ما دشمن بودیم و خواهیم مانند پاتو تو کفش بد گرگی گذاشتی بچه نه نه - <چه باحال اینم واسه تو لقب پیدا کرده>بعد دستاشو رو میز گذاشت -من ادم خطرناکی هستم بانو یکجور گفت که متنعا دوبین ظبط نمی کنه مثل خودش خم شدم رو میز اروم تر زمزمه کردم ریز می بینمت- این جمله ناخداگاه به یاد رمان تقاص تو دهنم امد پوزخندی زد اروم تر گفت -اگه تو منو با این قدرت و مقام ریز می بینی خودت چه اندازه دیده می شی؟ تو اصلا برای من عددی نیستی جوجه خونگی اخمم به لبخند مرموزی تبدیل شد که یک لحظه جا خورد یک خورده بیشتر خم شدم -بابک خان دیشب تو پارک <> بودن؟ مشتاشو بهم فشار داد -اخخخ طفلک الان فکر می کنه داداشش یک پلیس خوب و وضیفه شناسه که انقدر فداکار حاظر برای برادراش تو خونه ارمین زندگی کنه خودشم خیلی ناراحت همش سعی می کنه از اون دوری کنه لب پایینیمو تو دهنم بردم و با هیجان بچگانه گفتم -البته نه همینطور که گفتم پسر زرنگی لبخندمو خوردم و با تحدید گفتم -و اگرم نباشه ما زرنگش می کنیم یک خورده سرمو کج کردم -نه؟ از جاش پرید بخاطر حرکت ناگهانیش به عقب پریدم پوزخند زد و با تن صدای بلندش قاتعانه گفت سروان تیامی- تق تقی به در خورد بفرمایید- امد تو و احترام گذاشت بله سرگرد؟- چنگیزمحکم چشماشو رو هم فشورد نگاهی به دستش که مشت می شد کردم تمام پرونده ها رودراختیار خانم بذار- تیامی با تعجب یک نگاهی به اون بعد به من کرد که نیشمو براش وا کردم چی فکر کردی چ/خ/م داد زد کجایی؟ زود- تیامی به خودش امد و هول گفت بله بله چشم- و بیرون رفت منم بد از زدن که لبخند حرص در اوره دیگه زدم بیرون می دونستم بد جبران می کنه ولی مشکلی نبود بهتر پرونده رو توخونه برسی کنم فعلا برم به همکارای جدید برسم دانیال لعنتی لعنتی لعنتی- تق تق با اعصاب منتشع داد زدم -کیه؟ احسان امد تو متعجب نگام می کرد دانیال چیزی شده؟- نمی خواستم بگم نمی خواستم بگم که چطور تحقیرم کرد -این دختره رو اعصابه خندید - به چی می خندید؟ لبخند زد -هیچی بات شرط می بندم عاشق هم میشین با اخم داد زدم عمرا- دوباره خندید شرط ببندیم؟- رو میز خم شدم -سر چی؟ هرچی نفر مقابل گفت- نچی کردم -اینطوری نمی شه پس چی؟- اگه من برنده شدم باید خواهر ترشیده ی ابانو بگیری- صورتش جمع شد -خوب؟ یکم فکر کرد -باشه واگه من بردم؟ ابرویی بالا انداختم لبخند بدجنسی زد -باید جلوی همکارا از این دختره خواستگاری کنی بی تردید گفتم باشه محلت شرط تا کی؟- امد حرفی بزنه که زودتر گفتم تا زمانی که هردومون سرگردیم اکی؟- اکی حالا پاشو بریم پیش همکارا- سری تکون دادم بلند شدیم از دفتر که بیرون رفتم سرکار بچه نه نه هم بیرون بود با دیدن ما اخم کمرنگی کرد -چه عجب اقایون تشریف اوردن امدم جوابشو بدم که احسان همینطور که موهاشو صاف می کرد گفت -حالا وقت این حرفا نیست بریم بچه نه نه حرکت کرد خودمو سریع بهش رسوندم قدماشو تند تر کرد که قدمامو تند تر کردم بازم تند کرد دیگه تقریبا بدون توجه به سرهنگو همکارا که با تعجب نگامون می کردن داشتیم تو سالن می دویدیم یک لحظه هردومون خجالت زده ایست کردیم اه بگم خدا چیکارت کنه دختر نگاهی به همکارای جدید کردم تازه متوجه ی احسان شدیم که تازه رسیده بودن و داشت به ما چشم غره می رفت سپس گفت -خوب سرگردا ما باید بریم این شما و همکاراتون همه بلند شدن احترام گذاشتیم بعد از رفتنشون به طرف میز برگشتیم نگام رو صندلی بالا خشک شد باخره سرگرد تمامی گفتن سرگرد دومی گفتن رو صندلی بالا نشستم و پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم رو صندلی کناریم نشست نگین روبه روش نشست صدامو صاف کردم -اول از همه به همکارای جدید خوشامد می گم بهتر قبل از شروع کار با چندتا از قوانین من اشنا بشین تا بعد دلخوری پیش نیاد اول اینکه من هیچ گونه تاخیرو نمی تونم تحمل کنم و شخصی که موجب این خطا بشه و دلیل غیر کاری داشته باشه باید اون روزو اضافه خدمت کار کنه دوما اینکه من از اینکه کسی کاری که بهش محول شده رو درست انجام نده یا کامل نکنه به هیچ عنوان نمی گذرم و این شخص تا سه روز باید تمام مسئولیت های همکارای دیگه رو انجام بده سوما اگه بفهمم حرفی از این اداره به بیرون رفته مصبب این کار باید تا یک هفته سرویس بهداشتی هارو تمیز کنه حالا در هر درجه ای که می خواد باشه هرگونه سر صدا یا جلف بازی به اندازه ی خودش مجازاد داره ابرویی بالا انداختم سوالی هست؟- همه بهم نگاه کردن بعد با ترس خفته ای من برگشتم سمت بچه نه نه خونسردانه پاشو رو هم انداخته بود و داشت چای می نوشید وقتی نگامو دید فنجونو رو میز گذاشت دستاشو قلاب کرد -من هیچ کدوم از این قوانین سرگردو ندارم فقط دوست دارم بین همکارا دورویی ودشمنی نباشه دوست دارم هرکس به مسئولیتش علاقه داشته باشه و همکاری کنیم لبخند محو رو لب همکارا امد اخم رو بیشتر کرد احساس خوبی نصبت بهش نداشتم نگاه ستیزجویی به سمت هم انداختیم سعی داشتم با چشمام بترسونمش الینا با خستگی سوار ماشین شدم حرکت کردم پشت چراغ قرمز واستاده بودم به پسره ای که تو این سرما یک تیشرت تنگ پوشیده بود نگاه کردم<داداش یک لباس گرم بپوش پشتش بنویس من باشگاه رفتم والا انقدر عذاب لازم نیست بلا لازم نیست>گل گفتی ناخداگه یاد چنگیزخان مغول افتادم کثافط چه هیکلی داشت خوب یاد چنگیز خان مستقیم منو می بره گذشته اقابزرگ چرا دست از سر من برنمی دارید دیگه از تحدید های ارمین که می گفت دانشگاه افسری نرم خسته شده بودم بیشتر از اون از زورگویی اقا بزرگ ایندفعه رو اون خاستگار قبلی یکی دیگه برام جور کرده بود که از اون صدبرابر بدتر بود -بشین با ناراحتی نشستم گوشیمو یواشکی در اوردم که به بابا اس بدم که از دستم کشش رفت -فقط گوش کن -بله گوش می کنم ماشینو به حرکت در اورد -می دونی که من خیلی اموال دارم میدونی نه -خوب -و می دونی که تنها وارث من برادر توی -ببینیند اگه امدین منو به این تحدید کنید باید بگم که من و خانواده ی من نه اموال شما رو می خوام نه زن پسری که شما بگین می شم -مطمئنی که نمی خوای قبول کنی -مطمئنم -یعنی خواسته ی ارمینم که می گه دانشگاه افسری نرو رو قبول نمی کنی -اون کی باشه به من دستور بده اونم قبول نمی کنم شونه ای بالا انداخت واستاد -خوب میل خودته ولی بدون خودت خواستی -باشه می دونم خدافظ چند دقیقه بعد روبه روی خونه نگهداشتم نگام به مامان افتاد که رو بالکن واستاده بود و داشت نگام می کرد لبخندی بهم زد که با همون لبخند جوابشو دادم رفتم داخل بوی قرمه سبزیش باعث شد خستگی ها از یادم بره رفتم سر غذا همون موقه امد تو اشپزخونه سلام- -سلام عزیزم خوبی؟ ممنون- چطور بود امروز؟- از یخچال یک تیکه کیک برداشتم چی بگم؟ بعدا تعریف می کنم- باشه برو لباستو عوض کن- لبخندی زدم و رفتم تو اتاقم که به وسیله ی چند پله از دید در حال محو می شد لباسامو با نیم استین و شلوارک لیمویی عوض کردم و رفتم پایین مامان سفره رو چیده بود -اخ ببخشید نیومدم کمکت اشکال نداره عزیزم بیا بشین- نشستم بابا و ملینا نیومده بودن قرار بود تا چهلم بمونن مهرانم دنبال کارای سهمش بود در هین غذا خوردن ماجرا رو برای مامان تعریف کردم وقتی خوب خندید گفت الینا برات دردسر درست نکنه دخترم؟- بی خیال شونه ای بالا انداخاتم نه بابا چه دردسری خودتو نگران نکن بخور تا از دهن نیوفتاده دانیال طرح این قسمت از رمان انی شرلی با اعصاب منتشر وارد خونه شدم متوجه جو استرسی شدم همه اینور اونو می دویدن تا منو دیدن بیشتر هول شدن و سرعت در رفتنشونو بیشتر کردن حدود بیست ثانیه هیچ کدوم تو سالن پایین نبودن<می گی چی شده؟> حرفاتو یاداشت کن وقتی بیدار شدم بپرس رفتم بالا دنی از اتاق بابک امد بیرون با دیدن من انقدر هول شد که خورد به در -سلام -چی شده؟ -هی هیچی -پرسیدم چی شده؟ -می دونی بابک.. نگران شدم -بابک چی؟؟ -ن نیستش خشک شدم بزور پرسیدم -یعنی چی نیستش؟ -فکر می کنم رفته راهپیمایی -امکان نداره اون زیر قولش نمی زنه چیزی نگفت -بهش زنگ زدی؟ -اره جواب نمی دن -خونه رو گشتید؟ -کل خونه رو -پس تو اینجا چه غلطی می کنی؟ برو دانشگاش منم می رم خوابگاه چندتا از دوستاش برگشتم که برم ولی دوباره برگشتم سمتش -الان کاریت ندارم ولی بعدا حسابتو می رسم وانستادم که حرفی بزنه سریع رفتم بیرون نگاهی به نگهبان خوابگاه انداختم -ماهان و ماکان انتظامی کدوم اتاق هستن؟ -شما؟ -از اقوامشون هستم -اتاق 126 سریع دویدم بالا تق تق -امدم بابا مگه سر اوردی؟ درو باز کرد -اا سلام دا.. کنارش زدم یک سوییت نقلی برادرش با دیدن من بلند شد -شما اینجا چیکار می کنید؟ -بابک امده اینجا؟ شروع کردم اتاق هارو گشتن -نه چطور؟ -راستشو بگین -نه دستی تو موهام کشیدم -چی شده شما دیشب برخورد بدی باهاش داشتید؟ تکیمو از دیوار گرفتم جوری که اون عقب کشید -ممکن رفته باشه همون پارک دیشب؟ -شاید سریع دویدم بیرون -ما رو بی خبر نزارید استرس داشتم نکنه رفته باشه نه کاش اینجوری باش رفتار نمی کردم تو پارک نبود به مامان اس زدم نباید بی گدار به اب می زدم ممکن بود اونم ازش خبر نداشته باشه -سلام مامان عزیزم خوبی؟ -خوبم خیلی معمولی خیلی ساده -خوبه که خوبی به بابکم بگو فردا می تونه برای دانشگاه خودم می رسونمش -بابک اینجا نیست دستامو مشت کردم اصلا نپرسید مگه اونجا نیست اصلا نگران نشد -ااا پس حتما خونست فکر کردم تا چندروز قهر کنه ولی مثل اینکه انقدر رام لوس نیست اخه می دونی بحثمون شد نه نصیحتی نه خواهشی نه سرزنشی -کاری نداری -خدافظ خودم قعط کردم رفتم خونه ماشینو پارک کردمو کنارش نشستم صدای دنی امد -پیداش نکردی؟ سری تکون داد مثل خودم کنار ماشین نشست -اقا؟اقا؟ -هوووم؟ -بابک خان تو گلخونند با سرعت پاشدم -گل خونه<طرح این کار از رمان انی شرلی> به اون سمت دویدم دنی هم پشت سرم توپم پر بود ولی وقتی رسیدم با دیدن بابک چشمام عینهو توپ بسکتبال شد خدمت کارام داشتن با چشماشو قورتش می دادن رو نیمکت دراز کشیده بود موهاتش ریخته بودت وصورتش یک دستش اویزون بود چشماش بسته بود یک تیشرت بنفش با شلوار مشکی انقدر ناز شده بود که همه ی عصبانیتم خوابید یک = کباب ضرف میوه تخمه با سیلقه رو میز وسط پیده بود -برید به کارتون برسید -اره اره برید که داداشمو تموم کردین دخترای خوبی باشین میان براش به خواستگاریتون -د برین دیگه همشون با لبخند پخش شدن به سمت بابک رفتم و دستی رو صورتش کشیدم و گونشو بوسیدم چشماشو باز کرد با دیدن من نیم خیز شد -سلام چه عجب برگشتید چقدر دیر امدین با ارامش گفتم -علیک سلام خوبی؟ تو که دیونمون کردی -من؟ چرا؟ اینو که گفت صدای خنده ی هیترستی دنی امد -می گه چرا خنده -واقعا که خنده -دوست دارم الان خنده -یعنی خنده خوب چرا اینجوری نگاه می کنید؟ ما خانوادگی یک رگ دیونه داریم بابک برگشت سمتم -چشه؟ -دیونه تر از همیشه شده یکدفعه خنده ی دنی قعط شد با حرص گفت -من دیونه تر شدم؟ بعد بر می گرده سمت بابک -اصلا توی یابو اینجا چه غلطی می کنی؟ بی توجه برگشت سمتم -تو راست می گفتی خیلی بد حرف زدم کباب درست کردم یک مهمونی کوچیک برادرانه داشته باشیم چشمکی زد -به جبران اون مهمونی قبلی خدایا چقدر این پسر اقا منش بود منو شرمنده ی خودش می کرد -توری صبحت نکن که فکر کنم بزرگتری -بک من غلط می کنم ولی خدایی اگه بزرگتر بودم خیلی خوب می شد اخه بدجور دوست داشتم اون موقه همچین می زدمت یک قدم جلو رفتم که حرفشو خورد با چشمای شیطون نگام کرد لبخند دندون نمایی زدم دستی رو موهاش کشیدم -که دوست داشتی نه از جاش پاشد و یک قدم ازم فاصله گرفت یک قدم اروم جلو رفتم بعد شروع کردم به دویدن الینا یک هفته بعد - بریم دیگه مامان لبخندی زد بریم- سوار شدیم مامانو رسوندم به مدرسه ای که به عنوان مدیر انتخاب شده بود رسوندمش و خودم گازشو گزفتم اداره رفتم داخل همه پاشدن و برام احترام گذاشتم سری تکون دادم و داخل دفترم شدم نرسیده رو صندلی ولو شدم همون موقه در زدن خوب بزار یک نفس بکشم هووووم اها کشیدم می تونی بیای تو- نگین پرید تو و احترام گذاشت -سلام -سلام خوبی؟چیکارداری؟ چیکار دارم؟ اها- خوب؟- سرگرد گفت که می خوام بریم ماموریت- باشه باشه امدم- چادرمو درست کردمو رفتم بیرون سرگرد با ابان تو راهرو واستاده بودن گفتین می خوام بریم ماموریت؟- برگشتم سمتم انگار منتظر بود احترام بذارم ولی من نذاشتم خودش گفت بله- پروند سر چیه؟- ایندفعه ابان گفت قتل- سر تکون دادم رفتیم پایین یک ماشین اداره بود من و چنگیز خان دوتایی به سمت صندلی جلو رویش بردیم با تعجب نگام کرد درسته زیاد باهام فاصله نداشت ولی به هر حال یک درجه از من بالاتر بود ولی من پروتر بودم چند ثانیه همینجوری هم دیگه رو نگاه کردیم که ابان گفت سردار دستور دادن خودتون دوتا تنها برین- تا اینو گفت اخمای مادوتا تو هم رفت ولی باخره اقا رضایت داد پشت فرمون بشینه منم رفتم عقب نشستم با اخم برگشت سمتم رانندتون که نیستم خانم بفرمایید جلو- لبخند حرص در اوری زدم یک خانم محترم نباید کنار یک پسر نامحرم بشینه- پوزخندی زد خودتون دارین می گین یک خانم محترم اولا دوما یعنی ابان نامحرم نیست- اخم کردم -اولا اینکه تا الان که نمی خواستید من جلو بشینم حالا چی شد؟دوما اقا ابان مثل بعضی ها هیز نیستن دندون قرچی کرد -خانم اگه نمی خوان جلو بشینید لطفا پیاده شین اروم پیاده شدم امدم سمت صندلی راننده ابرویی بالا انداخت که پوزخندی زدم و رفتم سمت ماشین خودم سوار شدم و نگاهی به چشمای سرخش انداختم ایندفعه من بودم که بهش پوزخند می زدم ماشینارو به حرکت در اوردیم ادرسو از اداره برداشته بودم برای همین به اون چنگیز خان مغول وابسته نبودم چند دقیقه بعد جایی که باید رسیدیم یک باغ بزرگ ناخداگاه سوتی زدم عجب خونه ای پیاده شدم رفتیم داخل رو مبل نشستیم -خوب گزارش یکی از ستوانا گفت -جنازه ی این خانمو تو اشپزخونه ی خونه پیدا کردیم شوهرشون به ما خبر داد -شوهرشون کجان؟ سرشو انداخت پایین -شوهر این خانمو تو حیاط پیدا کردیم خودکشی کرده بود از بالای بالکن خودشونو انداخته بودن پایین سریع پاشدیم و رفتیم بیرون دست بهش نزده بودن دانیال رفت سمتش کاربد شکافی که کنارش بود گفت -خود کشی نیست -هان؟ -گردن این اقا شکسته با چشمای گرد شده نگاش کردیم دوباره رفتم بالا به کاربد شکافی که داشت جنازه ی زنه رو برسی می کرد پرسیدم -کجا چاقو خورده؟ -دقیقا زیر قلب ولی به قلب نخورده لبامو جمع کردم -یعنی کسی بنظرتون می دونسته به قلب نمی خورده -نمی دونم همون ستوانه گفت -سرگرد شباهنگ کاربد شکافی بلدن بگم بیان؟ -بگو رفت دانیال امد با دیدن زن سرشو اونور کرد -ستوان ساری همین حالا بگو یک ملافه روی بدن این خانم جز محل چاقو خورده بندازن نه بابا به زنه نگاه کردم یک تاپ و دامن کوتاه قرمز با ارایش غلیظ برگشتم دوربر خونه رو نگاه کردم گلبرگ های رز زیر دست و پا له شده بود و شعمای زیاد اب شده بود -ستوان ساری همین حالا تاریخ تولد همسر مقطوع عروسی نامزدی در بیار با تعجب نگام کرد ولی سریع رفت به چنگیز خان نگاه کردم -چی شد سرگرد؟ -نه عمدیم نیست لرزش دسته حدودا تا شب اعلاف بودیم معلوم شد که هیچ مراسم خواصی نبوده ولی مثل اینکه شوهر مقطوع برگه ی حامله بودن شخصو گرفته از طرفی همسایه ها گواهی دادن یک مرد نیمه شب سه شنبه ها و چهارشنبه ها میاد این خونه دقیقا در شبایی که مرد این خونه کیشیک البته مشخص شد که این اقا کیشیک نداشته و می رفته جای زن دیگش با همه ی اینا من و چنگیز خان هر دو فرمودیم بدرک که مردن و اینکه معلوم شد اون اقایی که می امد برادر این اقایی بود و اینگونه شد که پرونده از ما گرفته و به داره ی مخصوص داده شد رفتیم بیرون هوا تاریک و بی نهایت زیبا بود -ممکن یعنی برادری با برادرش همچین کاری کنه؟ صدای پوزخندشو شنیدم محل ندادم معنی شو می دونستم ولی دلیلشو نه نگامو به دختر پسرایی که تو پارک قدم می زاشتن انداختم چه الکی الکی واسه خودشون دردسر درست می کنند ولی من هیچ وقت نتونستم ارامشی که تو چهره ی اونای پیدا کنم کنار مردی قدم می زدم که از لهاظ عقلی بدرد ازدواج می خورد ولی اگه اون اطفاق نمی افتاد خدایی تا اخر عمر با مازیار خوشبخت بودم اون جوون خیلی خوبی بود می تونست خوشبخت نگهم داره می تونست ولی خوب قسمت نبود -بریم سرگرد باید گزایش بدیم منم بدجور گشنم -بریم سوار ماشینامون شدیم و هر دو رفتیم اداره واییی چقدر اداره شبا خوشگل تر بود چه شلوغم بود رفتیم تو اتاق سرهنگ و احترام گذاشتیم با دیدن ما لبخند زد -باخره برگشتید؟ دیر کردید؟ چنگیز خان گفت -پرونده ی طولانی بود -اها خوب گزایشتون -من تو راه نوشتم چه تند دست -بدید می تونید برین گزایشو داد و رفتیم بیرون -خانوادتتون نگران نشدن؟ -چرا13 بار زنگ زدن تازه وقت کردم جوابشونو بدم من می رم رستوران چون بدجور گرسنمه- بی حال پرسیدم مگه ساعت چنده- ساعت پسرونه ی مشکی رنگشو با صفحه ی طلایی رو نشون می دم 11 -اوه چقدر طول کشید خوب با اجازتون من برم سری تکون داد امدم برم بخاطر تاریکی هوا پام به یک چیزی گیر کرد پیچ خورد -اخه اخخخخ هیچی عکس العملی نشون نداد یکی دوید سمتم سروان ابان بود -خوبین سرگرد؟ - ایی بله -ولی مثل اینکه خیلی درد دارین می خوان من برسونمتون؟ تو چشماش زل زدم چشمای درشت مشکی رنگش تنها چیزی بود که چهره شو خوشگل می کرد -نه ممنون -ولی شما نمی تونید برونید -من می رسونمشون شما برید برگشتم سمت صدا چنگیز خان بود ابان سری تکون داد و با حرص رفت -ممنون -خودم ماشین ندارم یادم شد که به تیامی گفتم ماشینو ببره خونم -پس شما بگین ممنون -نه خانم خوب زنگ می زدم فوقش به اژانس -به رانندتونم می تونستین بگین بیاد -اه ترجیه می دم با اژانس برم تا مثل چلاغا با راننده امدم پاشم که پام درد گرفت دوباره نشستم دستشو دراز کرد سمتم با تعجب نگاش کردم که لبخند محوی زد -فکر کردم از دخترای خانواده ی خودمونین بعد دستشو جمع کرد اروم پاشدم سویچو دادم دستش خودم صندلی کناری نشستم اونم نشستو ماشینو حرکت داد ظبتو روشن کردم همون موقه گوشیم اس داد نگاه کردم مازیار بود =عزیزم میام دنبالت بریم بیرون= دروغات همه با من ، من دیوونه دیوونم واقعا که پای توئه نامرد میشینم و میبارم بعد تو دیگه شاید کسی نتونه جاتو بگیره ولی اون موقعی که باید نبودی که کنارم این اهنگ حرف دل من به مازیار بود کاش می شنید به چنگیز خان نگاه کردم بهتر دیدم خودمو طبرئه کنم مهم نیست بعدش اصلا نه نباشی بازم هستم ولی من دیوونه هنوز واسه تو دلواپسم -سرگرد اگه من اون موقه عقب نشستم قصدم توهین نبود فقط عقاید من جوری که خوب نمی دونم که یک دختر کنار یک پسر نامحرم بشینه منم تابعه اون مقراتم اون موقه که متوجه شدم سوع برداشت شده می خواستم بیام جلو بشینم ولی طرز بیان شما جوری بود که منو وادار به ادامه ی مبارزه می کرد یه دونه خدا دارم یه دل که موندم کوش یه دونه تو که این موقع ها حساب نمیکنم روش یه دونه دلِ تنها یه سایه که دیگه ندارم خودم درستش میکنم میرم پی کارم میرم پی کارم … اره اون موقه همینو گفتم می رم پی کارم زیر چشمی سرگردو نگاه کردم داشت به روبه رو نگاه می کرد صورتش سرد بود ولی چشماش کمی رنگ تحصین گرفت بی حرف به راهمون ادامه دادیم میرم پی اون حسی که تو تو گیر نیاوردم تا تو بهم برسی ندیدم اون روزُ مُردم دردم اینه از خودی خورم از خودی خورم … روبه روی یک رستوران البته از اون جاهایی که هم رستوران داشت هم کافیشابو بیلیاردو شطرنجو استخر کلهوم تکمیل بود نگهداشت با اخم برگشتم سمتش از من بهتر زیاده تو که نمیدیشون از دست ولی اون که هواتو داره مراقب دل منم هست اون که درای قلبتو رو من بست مراقب منم هست مراقب منم هست -من از شما خواستم بیارینم رستوران؟ یه دونه خدا دارم یه دل که موندم کوش یه دونه تو که این موقع ها حساب نمیکنم روش یه دونه دل تنها یه سایه که دیگه ندارم خودم درستش میکنم میرم پی کارم میرم پی کارم …<علیرضا طلیسچی> ماشینو خاموش کرد برگشت سمتم یک دستشو به صورت قائمه رو پشتی صندلی گذاشت نیروی شب با اون تاریکی هر کیو جادو می کرد با لبخند شیطونی می گه سرگرد دختر ساله14روکه نیاوردم ها- بعد پیراهنشو بی خجالت در میاره ناخداگاه رومو می گیرم از تو شیشه می بینم که دکمه های تیشرت سورمه ای شو که زیر پیراهنش بودو می بنده انقدر هیکلی بود که از زیر این لباسام بازم بر جستگی های بدنش بیرون می زد برای اینکه حواس خودمو پرت کنم می پرسم -واه شما مردا چه گیری دادید به دخترای 14 ساله همینطور که پیاده می شه می گه -بخواطر اینکه دخترای 14 ساله اول سن بلوغشون راحت گول می خورن لبخندی زدم گوشیمو در میارم به مامان موقعیتو اطلاع می دم البته از طریق اس در کناریم باز می شه با تعجب بر می گردم سمت چنگیز خان یکخورده خم می شه تو ماشین -پاتو هنوز درد می کنه؟ هل می شم -اره نه یعنی نه ولی نه با حرص پامو می کوبم زمین اروم پیاده می شم با ترس می گم -سرگرد من نمیام -دیدید دختر 14 ساله اید بعد با لحن اعتماد دهنده ای می گه -سرگرد من قصد بدی ندارم ولی اگه دوست ندارید بیان هر جور راحتین بعد رفت داشتم نگاش می کردم که چندتا پسر از این سوسولا -ببببههه چه گلی چه منگی کلاغ سیاه گنجشک ما می شی؟ از پسشون بر میام البته نه با این پا صداش میاد -برید گمشید یکی از اونا ایشی می گه -اصلا مال خودت بهترشو دارم بعد می ره منم ناخداگاه همراه چنگیز خان حرکت می کنم -با این ماشینی که امدین کسی محلتون نمی ده بدون اینکه برگرده سمتم می گه -اینجا زیاد امدن می شناسنم دم در چندتا از مردا درو باز می کنند -خوش امدین اقای شباهنگ سری تکون می ده می ریم تو اوففف شوی لباسه اینجا ولی چه اروم اهنگ ملایمی بخش می شد زنا مانتو شلوارای شیک و مردا با تیپ رسمی یا اسپرت فوقلاده همه یکجور خاصی به ما نگاه می کنند سرمو بالا می گیرم ولی اروم می گم -من با اینا یکی نیستم چیزی نمی گه حرکت می کنه هر کدوم از پرسنل می بینش سریع سلام می ده یکی امد سمتمون در حالی که با تعجب به من نگاه می کرد گفت -خوش امدین قربان میز همیشگی تون حاظر باهم از پله های مارپیچ بالا رفتیم وای باورم نمی شد رو پشتبوم اندازه ی یک گردی حدودا از رو پشت بوم 10 متر بالا تر هر کدوم بود که باز از رو پله کانی باید بالا می رفتیم دو طرف میز فانوس گذاشته بودن از اونایی که به یک چیزی وصل می شه نفسم از این همه زیبایی بند میاد -بفرمایید بالا -سرگرد به حساب شما دیگه؟ دور میز یک گردی بود که روش پشتی های مبلو گذاشته بودن نشست اشاره کرد بشینم -اگه بگم به حساب شما چی؟ -همین حالا در میرم خندش می گیره رو میز یک چیزی مصل تبلت برش می گردونه سمت من -هرچی می خواین علامت بزنید تا براتون بیارن بر می گردونم سمت خودش -منم تاحالا همچین رستورانی نیومد یک چیز خوب ولی تند نباش سفارش بدین با ماست معمولی و دوغ از صراحتم جا می خوره با لحن خاصتی می گم -مطمئنا از قبل غذای ما رو کنار گذاشتن بدون اینکه نگاشو از منو بگیره یک ابروهو بالا می ندازه به معنی اینکه تو چقدر باهوشی نکنه فکر کردین نمی دونم چی فکر کردین ولی اینطور که من فکر می کنم فکر کنید درست چند دقیقه ای تو سکوت گذشت غذاها رو اوردن تازه ترس به دلم انداخت استیک شروع کرد من با استرس نهفته نگاش کردم لیوان خوشگل دوغو هل داد سمتم باشه چشم نگامو به غذا دوختم یکی به چشمای منتظرش بسم ا... گفتمو یک تیکه خوردم یک لحظه بدنم بی حس شد حتی چشمام بسته نمی شد لیوانی به سمتم دهنم امد با تمام قدرتم یک هورت کشیدم حالم بهتر شد ولی دلم ضعف رفت تیکه مو به صندلی دادم به چشماش که خونسرد بهم زل زده بود نگاه کردم دستاشو زیر چونش گذاشته بود ونگام می کرد وقتی نگامو دید خودش شروع کرد -تو اون نوشابه دارو تحریک کنندست تحریک کننده ی بالا با بهت به این همه پستی نگاه کردم که گفت -نه اشتباه نشه شما اول غذا رو می خوردین و این باعث می شد برین تو کما بعد من این دوغو تو حلق شما می ریختم به پلیس می گفتم شما خودتون این دارو رو که فقط با دوغ واکنش می ده رو خوردید و به منم دادید بعد دوغ کنارشو سر کشید با ترس نگاش کردم یکخورده تلو تلو خورد بعد با لحن مستی گفت -مال من فقط الکل داره که اونم رو من تاثیر نمی کنه نمی دونم چرا ولی تاثیر نمی کنه ولی می تونستم بگم تاثیر کرد بعد لیوان ابشو سر کشید حالش بهتر شد -بعدم وقتی به خودتون امدین و فهمیدی چه اطفاقی افتاده با خوردن سم سوسک خودکشی می کنیم بعد به ماستم اشاره کرد -سم سوسک بعد بشکنی زد که یکی سریع بالا امد و غذای دیگه ای جلو روم گذاشت غذامو برداشت -بفرمایید چنگال و چاقو رو برداشتم شروع کردم -می دونم باهوشی فهمیدی که حتما کارت دارم اوردمت اینجا -چرا نکشتیدم؟ -اگه با من باشی کمک حالم باشی برات خیلی خوبه هرکی ما رو می دید فکر می کرد الان داریم خیلی حرفای عاشقونه ی خوشگل مشکل می زنیم چه می دونه که داره منو تحدید می کنه جوابشو نمی دم دوغ جدیدی که برام اورده رو می خورم ذهنم رفت به گذشته -بابا بابا اه کسی اینجا نیست به دری که 10 متری بهم فاصله داشت نگاه کردم لای در باز بود کنجکاویم تحریک شد رفتم جلو تر درو اورم باز کردم تو رو نگاه کردم چشمام از تعجب گرد شد -اوه پوست اصل پلنگ اصل به به عالی -بله عالی خیلی هم عالی -خوب چند با ما کنار میای پسر جون 100 دلار- -اوممم نه انقدر ارزش نداره نه -الان خودتون گفتین عالی -خوب انقدرم عالی نیست ببین دستشو رو پوست کشید -می بینی من که دستمو برداشتم پوست باید به حالت عادی برمی گشت ولی این نچ نچ من 50 دلار بیشتر نمی دم -اه باشه مردی که تمام مدت رو صندلی اشرافی لم دادم بود بلند شد چاقویی دست پسره داد -دستشونو از مچ ببر -اخ اخ چرا -احمق فکر کردی ندیدم دستای خیستو رو پوست کشیدی تا به حالت اولش بر نگرده خوب دانیال کاری که بهت گفتمو انجام بده زود باش به نفس نفس افتادم جلوی چشمام دست مرد رو زمین افتاد کار دانیال تموم شد یک لحظه نگاش برگشت سمت در با وحشت یک قدم عقب رفتم نگاه -تو کی هستی صدای یک خانم از پشت سرم بود برگشتم و با تمام سرعت شروع کردم به دویدن -برو ببین کی بود دانیال صدای قدمهای تندی رو پشت سرم شنیدم سرعتم بالا نبود بازوم تو دست یک نفر اسیر شد قبل از اینکه بفهمم چی بود تو یکی از اتاقا رفتم با چشمای گرد شده به دانیال نگاه کردم هنوز وحشت داشتم یک قدم امد سمتم که با صدای خفه ای گفتم -به من نزدیک نشو بعد با بعضی که از وحشت تو گلوم جا خشک کرده بود گفتم -دستشو بریدی خودت برید سرشو انداخت پایین یک لحضه وحشتناک بالا اورد -بهتر خفه خون بگیری به نفعته پلیس چیزی نفهمه کسی هم نفهمه امدی حالام از پنجره برو بیرون می خوره به کوچه برو بعد برگشت رفت بیرون دانیال این دختر گاگول نیست معلومه کارشو خوب بلد برامون دردسر می شه البته اگه قبول کنه کمکمون کنه عالیه صدای دنی که داشت با تلفنش حرف می زد می امد -عزیزم من تو رو با دنیا هم عوض نمی کنم -اره بابا صادقانه البته راستش شاید حاظر شدم با تینا عوضت کنم صدای قهقه ش بلند شد و گوشی رو خاموش کرد برگشت سمت من با دیدنم ابرویی بالا انداخت ااا امدی؟- نه هنوز تو راهم- -هروقت رسیدی خبر بده برگشتم سمتش سلامت کجا رفت جیگول؟- با خنده گفت -ببخشید قربان سلام علیک سلام -سلام برکشتم سمت صدا نگین بود -سلام خوبی -خوبم ممنون -اینجا چیکار می کنی -امده بودم شامو باهم بخوریم که اینطوری گفتم بعد رفتم تو اتاق لباسمو با یک تیشرت عوض کردم ولی شلوارم نه عادت داشتم با شلوار بیرون تو خونه باشم رفتم بیرون پشت میز نشستم نگینم کنارم نشست نگام به دستش خورد اروم گفت -فرقی نمی کنه اب دوغ خیال درست کنم یا قرمه سبزی به هر حال دستمو می سوزم اخم کردم -وضیفه ی تو نیست که غذا برای ما درست کنی وضعیفه خدمت کاراست پس با این کار شعن خودتو پایین نیای احساس کردم نگاش رنگ دلخوری گرفت محل ندادم شروع به خوردن کردم یک هفته بعد نگاهی به گروه کردم من نگین احسان دنیل شاهو گذاشتم وسط -مات بعد به احسان اشاره کردم پولا رو برداشت مرده که خمار بود چاقو شو برداشت زد رو میز خیلی معمولی نگاش کردم -واییی واییی ترسیدم دوباره از رو میز کند به سمتم پرت کرد با یک دست مچ دستشو گرفتم پرتش کردم عقب تلو تلو خورد با مشت دنی تو صورتش افتاد از جام بلند شدم -بری... حرفم تموم نشده بود که در با شدت باز شد و پلیسا پریدن تو -بچه ها فرار کنید سریع از دیوارا بالا می رفتیم کاوانسرا خیلی بزرگ بود همون موقه یک تیر به پای احسان خورد و از رو دیوار ول شد قلابی که ازش پایین می رفتیم به گردنش گیر کرد و وسط دیوار گیر کرد همه با بهت وحشت به صحنه ی مقابل نگاه می کردیم با صدای تحلیل رفته ای گفتم -احسان دوست دوران بچگی هام نگین جیغی کشید برگشتم سمت شخص تیر زننده بچه نه نه بود خودشم هل شد ولی سریع تیر بعدی رو رها کرد جاخالی دادم -بریم پایین شما نگین جیغ زد -نه من نمی رم کنارت می مونم -نگین برو -نه پرتش کردم تو بغل دنی -ببرش سریع نگینو گرفت و بزور کشید پایین منم سرعتمو ببیشتر کردم حرکتاش سریع بود و قدرت داشت ولی خوب من قوی تر بودم بلندش کردم مشتم عقب رفت و تو صورتش فرو امد - فقط برای احسان پرت شد عقب افتاد رو زمین نگاش کردم تا ببینم چی می شه دستشو تکیه گاه بدنش کرد و اروم بلند شد با دیدن صورتش حالم بهم خورد نصف صورتش پر خون شد یک لحظه دست انداخت نقابمو کند قبل از هر اعکس عملی دوباره افتاد و این بار بیهوش شد سریع در رفتم الینا با صدای گریه های کسی چشمامو باز کردم -مامان از جا پرید -جون مامان؟ مامان برات بمیره تو رو اینجوری نبینه -خدا نکنه -الهی بمیر م این چه وضعش کی این بلا رو سرت اورد؟ -طبیعی -نیست الینا من اخه یعنی چی این وضع؟ خودتو نگاه کن اینه رو نشون داد صاف نشستم کنار لبم تا رو چونم جر خورده بود رد کبودی شدیدی رو گونم و دور چشمم بود سرم گیج می رفت و بینیم می سوخت چشمامو با درد بستم -نابودت می کنم -الینا جان مازیار پسر خوبی برای در رفتن از دست اون خاستگاری مضخرفی که اقابزرگت معرفی کرد ازدواج با مازیار بهترین راه درست اونم انتخاب پدر بزرگته ولی خیلی فرق بین این دو -حق با توی نیوشا فقط خانوادش اگه مامان و بابام بفهم که چه خانواده ای داشته نمی زارن که باش ازدواج کنم -بسپرش به ما هرکی رو فرستادن برای تحقیق خودمون دهنشو می بندیم انقدرم به مامان بابات اصرار کن که اجازه بدن اینبار ایدا بود دختر عمو احمد چقدر لوس بازی در اوردم اصرار کردم فقط بخاطر اینکه از شر اصرار های اقابزرگ راحت شم مامان وبابا بهم گفته بودن هوامو دارن و نمیزارن که اقابزرگ اذیتم کنه یا مجبورم کنه ولی من نمی خواستم اونو از حق واموال و خانوادشون بگذرند اشتباه کردم خطا کردم هرطور بود عقدو انداختم یک هفته بعد از خاستگاری هنوز صحنه های عقد تو ذهنمه داهاتی بازی خانواده ی داماد لباس کهنه و یاسی رنگ مادر ناتنیش دیر رسیدن پدرش دعوا کردن خانوادش تو حیاط رفتار سردشون با من همه رو یادم دانیال -دنی یک چوبی استخونی چیزی نداری واسه این بندازی تا گمشه اونور چشمای باربد و دنی رنگ بهت گرفت بی توجه برگشتم سمت جمعیت پشت درخت واستادم و سرمو با غم انداختم پایین صدای ناله های پدرش قلب هر سنگیو اتیش می زد -پسرم پسر عزیزم نابود شدم داغون شدم پسرمو تو قمارخونه پیدا می کنند الهی بمیرم برات بابا تو کی قمار باز شدی اینا چی می گن اون پرونده ی گنده چی بود بلند شو احسانم اشکال نداره بابا اشکال نداره قول می دم هیچی بهت نگم بابا پاشو خودم می رم باشون حرف می زنم می گم ببخشنت پاشو پسرم پاشو بابا جون دستی تو موهام کشیده شد رومو برگردوندم -دانیال؟ برگشتم سمت دنی بی حرف بهش خیره شدم -رنگ پریده پسر برو استراحت کن -تقصیر من بود دستمو فشورد -اینو نگو داداش نگو اون خودش خواست -کاش تو این کار نمیرفتم -ارمین مجبورت کرد -چند نفر دیگه دیگه کی دیگه کی قربونی می شه دنی سرموکشید تو بغلش بغضم داشت گلومو خون می کرد اصلا حال خوبی نداشتم چرا باید دلیل از دست دادن همه ی عزیزانم می بودم طفلکی نگین تو سن 23 سالگی بیوه شد همون موقه زنگ گوشی بلند شد چشام بخاطر اشک تار می دید کمی باز و بستش کردم تا تونستم عکس بابکو ببینم -جانم؟ -ببین داداش می تونم امشب چندتا از بچه ها رو دعوت کنم خونه قل هو و ا.. به من افتاده سور باید بدم -اولا سلامت کو؟ مگه میگ میگ دنبالت کرده انقدر تند حرف می زنی؟ دوما برای اینکه یک سوره ی کوچولو بهت افتاده باید سور بدی؟ -سلام دعوت کنم حالا؟ -علیک سلام نگو که دعوت نکردی صداش رگای خنده گرفت -ببخشید دیگه -چی بگم بهت حالیت نمی شه به حنانه بگو تدارکشو ببینه حاظر کنه -نمی خواد خانما هستند کاری نداری داداش؟ -نه قربانت -خدافظ نگاهی به خونه کردم مهمونا کم کم امده بودن من از بالای راه پله نگه می کردم باحال بود برعکس مهمونای به سبک خودمون که نگاه می کردی دخترای لخت بخت می دید الان بیشتر دخترا یا چادری بودن یا سنگین رنگین یک عدشون تو اشپزخونه کار می کردن یک عدم وسایل سفره رو درست می کردن همون موقه بابک از پایین چشمش خورد به من امد بالا -نمیای -بیام -اره خوب بیا دنی که گفت نمیاد تو بیا حداقل نگامو از پایین گرفتمو به تیپش انداختم یک گرم کن بدون دکمه ی نقره ای که روش نوشته بود یا امام یازدهم با شلوار سپید رومو دوباره برگردوندم اخه من با این تیپ چطور بیام؟ یک چیزی رو گرفت سمتم -می شه اینو بپوشی یک نگاه به لباس یشمی رنگ تو دستش کردم یکی به خودش فهمید که بهم برخورد امد دستشو پس بکشه که از دستش گرفتم -برو پایین منم میام لبخندی زدو سرشو تکون داد رفتم تو اتاق یک پیراهن ساده بود طرحش مثل پیراهنای خودم بود ولی نه به اون نازکی و تنگی یک شلوار بلوطی هم از کمد برداشتم لباسارو پوشیدمو رفتم پایین با بعضی ها سلام احوال پرسی کردم برگشتم سمت اشپزخونه که چشمام از دیدنش گرد شد این اینجا چیکار می کنه؟کنار لبش پاره بود یکخورده کبودی که معلوم بود حسابی دوا درمون کرده تا خوب شه رو صورتش دیده می شد صاف تو چشمام زل زد نگامو از چشماش گرفتمو به تیپش دوختم یک چادر دانشجویی که معلوم بود خودش براش زیپ گذاشته یک مغنه کرواتی ابی تیرهم پوشیده بود خیلی سنگین رومو برگردوندم به ماهان که نزدیکم بود گفتم -به بابک بگو بیاد رو بالکن خودم رفتم واستادم تا بیاد به محظ اینکه احساس کردم امد ه برگشتم سمتش -مگه نگفتم این دختره رو نبینم یکخورده فکر کرد تا ببینه کیو می گم بعد که فهمید سرشو انداخت پایین معلوم بود خیلی رو امشب حساس که لجبازی نمی کنه -نمی شد بچه ها قبولش دارند اگه نمی گفتمش بی احترامی بود همینطور با اخم نگاش می کردم امد جلو گونمو بوسید -ببخشید دیگه اخمامو بیشتر توهم کردم با غلیظت گفتم -زهرمار نه اینکه بدم بیاد ها نه فقط از اینکه کسی بخواد خرم کنه متنفرم دو سه قدم رفت عقب چند لحظه همینطور نگاش کردم بعد با چشم به بیرون اشاره کردم -برو انگار بهش دنیای رو داده باشن اول تعجب کرد ولی بعد یک خداروشکر زیر لب زمزمه کردو رفت بیرون نگاه اون دختره رو از راه دور دیدم خیلی معمولی نگام می کرد برعکس بیشتر وقتایی که دیده بودمش لبخند نمی زد رفتم بیرون کنار اشپزخونه واستاده بودم که یکی گفت -اینو می برین سمت مردا برگشتم سمتش خود بچه نه نه ش بود به سینی چای نگاه کردم -می برین؟ چشمام گرد شد -چیه خوب؟من که خوبیت نداره ببرم هنوز با تعجب نگاش می کردم این دختر به خودش اجازه داد که بگه من چای ببرم تعارف کنم یعنی چی؟ چه پرو اصلا به چه جراتی همچین در خواستی کرد؟ همون موقه یکی سینی چارو از دستش گرفت بعد صدای پر خنده ی بابک بلند شد -من می برم خانم ملوانی بعد رفت اونم که انگار فهمیده بود چی به چیه یک لبخند کوچیک زد رفت تو از جمع خسته شدم رفتم تو حیاط پشتی حیاط پشتی شامل گلخونه استخر تاب یک الاچیق منقل سیمانی و وسایل تمرین من یک چوب برداشتمو شروع کردم یکخورده که تمرین کردم صدایی رو شنیدم -دوستتون خوب شد؟ برگشتم سمتش رو نرده ی بالکن نشسته بود نگامو گرفتم -امروز تشدید جنازش بود چند لحظه سکوت کرد بعد گفت -زن وبچه داشت؟ بازم نگاش نکردم -زن داشت بچه نه بعد چند لحظه صدای قدماش که دور می شدو شنیدم الینا راستش از تعریفای زیاد اقا ماکان بود که من کنجکاو شدم دوباره ببیمتون ماکان جان همیشه به من لطف داره بحرحال منو شما یک قوم خویشی هم باهم داریم نه بله ولی خیلی تعقیر کردین اگه می دیدمتون عمرا می شناختمتون خندید اون موقه حسابی چاق و چله بودن حسابی هردو زدیم زیر خنده یکم تو سکوت گذاشت بعد درحالی که دستمو رو قرآن رو تاقچه ی کناریم می کشیدم شروع کردم به خوندن به نام خداوند بخشنده ی مهربان هنگامی که زمین به سخت ترین زلزلهء خود به لرزه در اید و اسرار درون خویش همه را از دل خاک بیرون افکند برگشتم و لبخندی به نگاه متعجبش زدم من عاشق سوره ای الزلزال م لبخندی از روی احترام زد ادامه دادم روز محشر ادمی گوید زمین را چه پیش امده ان هنگام زمین مردم را به حوادث بزرگ اگاه سازد که خدا به او چنین الهام کند سکوت کردم با کنجکاوی نگام کرد اخخخ دیگه یادم نمیاد ادامه داد در ان روز قیامت مردم از قبر های پراکنده بیرون ایند تا اعمال خود را ببینند پس هرکس به قدر ذره ای کار نیک کرده باشد ان را خواهد دید و هرکس به قدر ذره ای کار زشتی مرتکب شده به کیفرش خواهد رسید چشمامو بسته بودم و با لذت گوش می دادم صدای زمزمه وارشو شنیدم هروقت به این ایه ها رو می خونم ناخداگاه می لرزم چشمامو باز کردم این خوبه که معنی رو می خونی رسم قرآن خوندن اینه باید معنی را یاد داشته باشی بعد بلند شدم لبخندی زدم من و شما خیلی باهم همکاری می تونیم بکنیم رسیدم ادره همه احترام می ذاشتم کبودی های صورتمو با دارو پوشونده بودم+چیه فکر کردین با ارایش+می خواستم در اتاقم باز کنم که در دفتر اونم باز شد امد بیرون چشم در چشم من افتاد پوزخندی زدم و داخل شدم پرونده هارو وارسی کردم به خودم امدم بیشتر از ساعت اداری واستاده بودم رفتم بیرون همه ی همکارا رفته بودن بدجور هوسه چای کرده بودم رفتم ابدار خونه نه همه نرفتن چنگیز خان مغول با اون برادرمیمونش وقتی می گم میمون فکر نکنید لقب می زارم تیشرت قهوه ای با شلوار ستش صندل های لای انگشتی قهوه ای سوخته موهای بورش رنگ قهوه ای گرفته بود و دقیقا عین موهای میمون شده بود چشمای مشکیش لنز قهوه ای گرفته بود رژ لب و گونه ی ست میمونیش البته جز میمون یک لقب دیگم می تونست بهش داد این اینجا چیکار می کنه یک قدم که به داخل برداشتم متوجه ی من شدن بدون اینکه نگاشون کنم خطاب به چنگیز خان که تیشرت تنگ و یقه باز مشکی پوشیده بود -سرگرد اینجا رو با خونتون اشتباه گرفتید؟ لطفا لباستونو بپوشید -چرا؟ مشکلی هست؟ اذیت می شین؟ برگشتم سمتش تکیمو به سنگ اپن دادم نه شما کی باشید که منو اذیت کنید- دو تا قند برداشتم ولی چندان خوبیت نداره که سرگرد این جامعه انقدر سبک باشه- اخماش بیشتر تو هم رفت چشای دنیل به طرز بامزه ای گرد شد -هنوز اونقدر رشت نکردین که تو کارام با شما مشورت کنم بدون اینکه خونسردیمو از دست بدم یک قلوپ از چایمو نوشیدم بله معلومه شما درست حسابی با وجود کودای خوب رشت کردین چقدر لایق مشورت کردنین- مثل خودم خونسرد گفت -می دونید چرا مادر بزرگم هیچ وقت با کسی مشکلی نداشت؟ ابروهامو با لا انداختم -چرا؟ چون هیچ وقت تو کارای دیگران دخالت نمی کرد- نیش دنیل باز شد پس مادر بزرگتونم مثل شما با بقیه مشکل نداشت با خودشون مشکل داشتن- اخماش رفت تو هم میمون با ترس نگاش کرد اخ جون داغ کرد حالشو گرفتم صورتش عین لبو شده دستاشو مشت کرده بود جوری که رگای دستش دلبری می کرد قفسه ی سینش زیر اون لباس تنگ بالا و پایین رفتنش مشخص بودصدای خر خر خفیفی از گلوش شنیده می شدذ از جاش پاشد همزمان میمون هم پاشد و بازوشو گرفت من و اون دقیقا یک قدم فاصله داشتیم تا پایین شونه هاش بودم احساس کردم نصفشم عرضشو که نگو از هر طرف یک متر ادامه داشت خوب قطرش <ای الینای دیونه واستادی مساحت پسر مردمو اندازه گیری می کنی؟حیا کن> سریع نگامو به تابلوی پشت سرش دوختم انگار شما خیلی بیشتر از قدتون زبون دارید- اخم کردم و شما بیشتر از عقلتون- پوزخندی زد امد ادامه بده که میمونه گفت می گم بیان تمومش کنید- هردومون همزمان گفتیم -شما دخالت نکن با مظلومیت دستاشو تو هم قلاب کرد و شروع کرد تلو تلو خوردن -چشم خندمو خوردم - خب اقایون مصاحبه ی مسخره ای بود با اجازتون من برم امدم بیرون می خواستم برم سمت ماشین خودم که یک نفر صدام کرد با تعجب برگشتم با دیدن مازیار هنگ کردم سریع امد جلو با اخم گفت -تا الان تو اداره بودی؟ -معلوم نیست؟ -چرا معلوم که هست خوش گذشت -همین که روی نحسه تو رو ندیدم بله خوش گذشت با اخم جلو امد یقه ی لباسمو گرفت -بله با دوتا پسر پولدار توقعه داری بت خوش نگذره زهرخندی زدم -خاک تو سرت کنند که هنوز همونی -شاید ولی تو همون نیستی تو اون النینای پاک... -زر نزن مازیار زر نزن عوضی زهرخند دیگه ای تحویلم داد -باشه چشمم ولی تو زر بزن با اونا داشتی اون تو چه غلطی می کردی؟ دستمو بردم بالا بزنم تو دهنش که گرفت -چیه خانم دوتا حرکت تکواندو یاد گرفتن می خوان ما رو بزنند دستمو از دستش کشیدم بیرون -بمیری الهی من راحت شم در ماشینو باز کرد -بشین تو -برای سوار شدن به ماشین خودمم بهم دستور می دی -گفتم بشین تو تا داد و هوار راه ننداختم همه رو ننداختم روی سرت -ااا چه غلطا -اطفاقی افتاده برگشتیم سمت صدا چنگیز خان مازیار لبخندی زد -به به اقا دانیال باهم دست دادن -اینجا چیکار می کنی؟ اشنایی؟ تا امد جواب بده پریدم تو ماشین از رو این صندلی خودمو کشوندم رو اون صندلی درا رو قلف کردم پامو گذاشتم رو گاز گریم گرفت الهی سقف ارزوت خراب بشه روی سرت بیای ببینی که همه حلقه زدن دوربرت -وای این پیراهن مشکی و ابی چقدر قشنگ -قشنگ برش دارم -اگه دوست داری -ورش می دارم چون تو دوست داری الهی که روز وسال طوفان شه از سمت شمال هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پره قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا -بزار دکمه هاشو برات ببندم دستش کنار رفت شروع کردم به بستن همینطور گفتم -مازیار یک قولی بهم می دی -چی خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی بیاد الهی خبرت بیاد الهی خبرت -قول بده هیچ وقت ترکم نکنی هیچ وقت بهم شک نکنی حتی اگه دوستمم نداشتی کنارم بمونی قول می دی دستاشو گذاشت رو دوتا دستام -قول می دم عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه بشه زجرایی که به من دادی بکشی تا اخرش الهی که یک روز خوش از تو گلوت پایین نره رسوای عالمت کنند اون چشای دربه درت <نفرین. محسن چاوشی> دستاشو گرفتم کنارش راه می رفتن همینطور دوربرو نگاه می کردم که با عصبانیت سرم داد زد چرا بهش نخ دادی با تعجب برگشتم سمتش به کی نخ می دادم خودتو به اون راه نزن الینا پرسیدم چرا به اون پسره نخ دادی ماشینو کنار پارک کردم دستامو گذاشتم رو صورتم زدم زیر گریه براش دست تکون دادم با دیدن من به سمتم دوید و بغلم کرد چطوری خواهری- با همون لبخند گفتم خوبممم با امدن من بهترم می شی- -وای نگو الان که بالا میارم کوفت- همینطور که ازش جدا می شدم گفتم -بجونت سوار شد رفتیم سمت خونه مامان ای مامان پسرتو اوردم- ملینا و مامان از اشپزخونه بیرون دوید مامان مهرانو و محکم بغل کرد اونم همینطور -اا بسته دیگه اصلا من قهر ایی مامان ولش کن لب ورچیندم اون دوتا نگاهی بهم کردن و خندیدن با حرص گفتم - نخندید مگه شما مهرانی نبودی هروقت من مامان و بغل می کردم عینهو لالغوز خودتو می نداختی وسط مامان امد سمتم و سرمو بوسید قربون خانم گلم برم- با ناز گفتم -خدا نکنه خندید رفتیم شام بخوریم من تو فکر کارم بودم بابا داشت حرف می زد با تکون شدیدی به خودم امدن چیه؟- -چی می گی؟ -من که چیزی نگفتم گفتم یعنی بیاد یا نه؟- کی وجدان تو نشنیدی؟< ما که داشتیم برنامه ریزی می کردیم> راست می گی ها -اره بیاد بابا لبخندی زد هیچی نگفت بعد از شام دست مهرانو رو کشیدم اتاق بالا وای منو کجا می بری دختر؟ شرم کن وای عزیزم حد اقل بزار خستگی در کنم بعد چشم- کوفت ببند بیا تو- رفتیم تو اتاق بالا من و ملینا قرار بود باهم بخوابیم و اون اتاق خالی بود که از حالا مهران می خوابه تصمیم بگیره برمی گرده ارثشو برداره یا نه؟ وسایل اتاقو با وسایل جاهازم پر کره بودم قالی شش متری دستبافه بلوطی و لیمویی که مال اتاق پذیرایی بود رو زمین پهن بود رو به روی در تخت دونفره ی زیتونی و طلایی با رو تختی بادنجونی و استخونی میز ارایش و کمد و پاتختی طلایی و خرمایی پنجره پرده ی نارنجی رنگ خورده بود که وقتی نور ازش رد می شد خیلی خوشگل می شد میز کامپوتر و کار اضاف خرمایی هم اورده بودیم بالای میز کامپوتر تابلوی یک گل رز ابی رنگ تو اب بود روشم نوشته بود هرکجا لرزیدی از سفر ترسیدی فقط اهسته بگو من خدا را دارم -چی می خوای؟ به خودم امدم مهران می تونی از تریق کامپوتر وارد خونه ی کسی بشی؟- چند ثانیه نگام کرد الینا این کار خطرناکه- سریع برگه رو گرفتم سمتش ببین من مجوز قضایی دارم- خیلی ها می دونستن دانیال خراب کار خیلی هایم می خواستن کمکم کنند برای همین بم مجوز داده بودن شاید بلد باشم- می خوای چیکار کنی الینا؟- دستی رو زخم کنار لبم کشیدم انتقام بگیرم- از کی؟- از همین که این بلارو سرم اورده- سری تکون داد -خرج داره برادر مارو دست چکو در اوردم براش 500 تومون نوشتم رفتیم سر کامپوتر ادرسو دادیم و با بدبختی شروع کردیم باید سیستمشو هک می کردیم خدایا به امید خودت رمزش خیلی قوی- -به خدا توکل کن حدود یک ساعت سرگرم بودیم کارش قویی بود از چندتا هک کاکم کمی پرسیدیم مهران داد زد -وارد شدم جیغی از خوشحالی زدم -پوشه ها رو بگرد قلف پوشه ی اولی رو شکست اهنگ -بگردشون مهران سیاسی هاشو می خوام عالی بود 7 تا اهنگ سیاسی داشتی قلف بعدی کلیپ 4 کلیپ سیاسی کلیپ بد نداشت برو تو عکسا - -عکسای خانوادگی بادیدن عکسا لبخندی زدم دخترا با ذوق دستشونو بهم کوبیدن عکسا خیلی بدرد می خورد کنار یک دختر قد بلند واستاده بود تو دست هردو جام شراب بود عالیییی دومی کنار استخر نشسته بود و گیتارش تو دستش خوبیش این بود که چندتا دختر سر لخت تو عکس دیده می شدن و خودشم نیم تنه لخت بود بعدی یقه ی لباسش تا روی شکم باز یک زنجیر تو گردنش بود و نی قلیون تو دستش شروع کردیم بقیه پوشه ها رو گشتن اولا پیدا کردیم پوشه کارا بیشتر اصلاعات رو تو کامپوترش نگه می داشت -عالیه شروع کردن به هک کردن که همون موقه جلومونو گرفتن مبینا جیغ زد مهران فلشو بکش- به محظ اینکه فلشو کشیدیم کامپوتر سوخت دانیال امشب یک سینمای برادرانه رفتیم بعدشم قرار شد من و بابک بریم دیدن مامان دنی هم بره خونه تا پامونو تو حیاط گذاشتیم صدای داد بی داد بلند شد نگامو به شایان برادر ناتمیم که گوشه ی باغچه نشسته بود افتاد با دیدن ما بلند شد به سمتمون امد قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم -چشه این با مامان داره دعوا می کنه -نه با مازیار -چرا؟ -بابا می گه نداره پول خوابگاه ماهان وماکانو بده بعدم به مازیار گفت که تو اینجایی به خانم من چشم داری -بوک -چرت می گه بخدا مازیار اصلا اهل چشم چرونی نیست اونم به مامان -چرا اینجا نشستی؟ یخ می زنی -با این حال دربه داغون بابا برم تو کشتتم -نه برو تو اتاقت مستقیم تا منم ببی.. حرفم تموم نشده بود که اول رخسار یک پسر عصبی نمایان شد بعد یک لنگ کفش پرت شد بیرون با دیدن ما به سمتمون امد -بهتر برگردین الان حال مهمون نوازی نداره -نیست که بقیه ی وقتا حال مهمون نوازی از ما رو داره کلافه دستی تو موهاش فرو کرد بعد رفت بیرون ماهم بهتر دیدیم برگردیم حدودا یک ساعت بعدشم من رفتم خونه در رو باز نکرده بودم که ده اینجام که صدای داد و بیداد میاد به سمت پله ها دویدم به من چه ؟مگه من تقصیر کارم؟- -حالامی خوای چیکار کنی؟ اگه ببینه چی؟- خدا کنه براش درد سر نشه- یک کاری کن- کامپوترشونو سوزوندم دیگه- -مطمئنی که سوژه نگرفتن؟ من از کجا بدونم؟- اینجا چه خبر؟- هردو به سمتم برگشتن رنگشون پرید اخمامو تو هم کردم گفتم اینجا چه خبر- دنیل با تردید به کامپوتر اشاره کرد به سمت کامپوتر رفتم روشنش کردم خوب؟- نگاهی بهم انداختن دنی با صدایی که از زور ترس تحیلی رفته بود گفت ه هکش کردن- از جا پریدم چیییییی؟؟- هر دو یک قدم عقب رفتن پس شما اینجا چه غلطی می کنید؟- وقتی مهمونی بودیم این اطفاق افتاد ما دیر خبر دار شدیم تو مهمونی هم نمی شد با خودمون گوشی ببریم- اهه لعنتی اگه دست کس بیجایی بیوفته...وای خدا- وسایل رو میز کامپوتر رو بهم ریختم دنیل امد بیاد جلو که نگین دستشو گرفت و کشید بریم- اونا که رفتن بیرون دوباره برگشتم سمت کامپوتر خاموشش کردم دستامو رو سرم گذاشتم حرصم گرفته بود یک کتاب ورداشتم و نشستم رو مبل وارد شدم همه داشتن پچ پچ می کردن با دیدن من بلند شدن و احترام گذاشتن متوجه شدم که معاون اون دختر نیست بعضی ها نگران بودن و بقیه پوزخند بهم می زدن اخمی کردم و به راهم ادامه دادم نریمان بهم پیوست ولی ناراحت بود و چیزی نمی گفت رفتیم تو دفتر کامپوتر رو روشن کردم یک عکس روش بود عکس یک دختر بچه که به حالت مسخره انگار داره به من می خنده کنارش یک دختر لوس که انگشتشو مثل تفنگ گرفته بود کنارش با خط مسخره ای نوشته بود بنگ کی امده تو اتاق من؟- سرگرد- برای چی اجازه دادی؟ اصلا اینجا چه خبر؟- امد حرفی بزنه که در زدن بفرمایید- یک سرباز همراه با سروان امد -سرگرد شباهنگ؟ بله؟- شما باید با ما بیان قربان- -کجا؟ -مشخص می شه برگشتم سمت نگین -چرا باید باهاش برم؟ دوباره غمگین نگام کرد نمی دونم منم کامل نمی دونم- گیج از جام پاشدم دستبندو در اورد که با اخم نگاش کردم دوباره گذاشت تو جیبش حرکت کردیم ناخداگاه یاد اطلاعات افتادم واییییی خاله ریزه می کشمت رفتیم داخل اداره در اتاقو زد سرهنگ داخل بود هر دو احترام گذاشتیم چشمم به اون بچه نه نه افتاد با پوزخند نگام کرد و ابرویی بالا انداخت بله قربان؟با من کاری داشتید؟- بشین سرگرد- راحتم- بشین- اروم رفتم نشستم بچه نه نه پوزخندی زد و سری از تاسف تکون داد با سر و ابرو اشاره کردم بشین بینم بابا ابروهاشو با تعجب بالا انداخت و لباش برای اینکه نخنده به هم فشورد نمی خوان بگین چی شده؟- اینا چیه؟- بعد عکسایی که از کامپوترم برداشته بود رو نشون داد چشمامو روی هم گذاشتم -اینا از کجا؟ -چندتا عکس از شما مثل اینکه تو پارتی گرفته شده ممهونی خانوادگی پوزخندی زد خدا از همه بگیره این مهمونی های خانوادگی رو از کجا مطمعانین که فتوچاپ نیست؟- پوزخندی زد -فکر می کنی انقدر خنگم که عکسارو برسی نکنم؟ این چه حرفی؟- چه توضیه ی داری؟- راست تو چشماش زل زدم -هیچی صدای پوزخند بچه نه نه پارسایی- امد تو و احترام گذاشت -بله قربان؟ -سرگرد و ببر بازداشتگاه با چشمای گرد شد نگاش کردم که گفت نه بازداشتگاه نه ببرش تو اتاق بازجویی و چند نفرو بزار که مراقبش باشن- -بله قربان برگشت سمت من که خودم با عصاب داغون حرکت کردم رو صندلی نشستم دستمو گذاشتم رو سرم حدودا یک ساعت به همین شکل بودم که در باز شد سرمو بالا نیاوردم که صدای نکرش رو شنیدم برای سرگرد ناهار بیارید ناهار منم بیارید اینجا- اخمی کردم رو صندلی جلوی من نشست چند دقیقه بعد غذا رو اوردن چلو جوجه بود با نوشابه سرمو بالا اوردم لبخندی زد و گفت این غذا جبران اون استیک- اخمی کردم که زد زیر خنده نگاهی به غذا کردم و خیلی خونسرد شروع کردم به خوردن اونم شروع کرد تا اخر ناهار هیچ کدوم حرف نزدیم ظرفایو که بردن اونم پاشد بره که صداش زدم -سرگرد ملوانی ببرگشت سمتم -بله؟ من تا دو ساعت دیگه اینجا نیستم- پوزخندی زد -فکر نکنم می بیبنید- هیچی نگفت و بیرون رفت الینا یعنی چی؟چرا؟- اینش به شما مربوط نمی شه سرگرد- قربان؟- چند ثانیه نگام کرد به من اعتماد کن- اون وایییییی- نترس می تونیم ضعیفش کنیم- -کمه دختر خیلی عجولی- چطور؟- تا اینجام خیلی خوب و خطرناک جلو امدی- -ولی هیچ کاری نتونستیم انجام بدیم برعکس- چییی؟- خیلی هم پیشرفت کردیم- چه پیشرفتی؟- -همه ابروروش رفت هم قدرتش کمتر شد همینطور نگاش کردم که ادامه داد فعلا تو دست و پامون نیست منم ازش می خوام چند وقتی مرخصی بگیره تا ما کاراو بهتر انجام بدیم- لبخندی زدم باید به مبارزه بهش ادامه بدی- ولی من هرچی باشه درجم پایین تره و نمی تونم اونطور باید- نگران نباش درجتو مساوی می کنیم- لبخندی زدم پیروزی خوبی بود- از جام پاشدم و دوباره تو چشماش زل زدم -بیرونش می کنیم سرهنگ هدفم از پلیس شدن این بود احترام گذاشتم و رفتم بیرون نگام بهش افتاد پوزخندی زدم که با همون پوزخند جواب گرفت رفتم دنبال مامان تا باهم برگردیم -الینا با چشم باز خوابت برد سعی کردم خاطراتو دور بندازم مامان؟- با نگرانی نگام کرد -چیه؟ -یک خبر خوف ای کوفت زهرم ترکید- با همون هیجان اولیه گفتم ماماننننن؟- -هاااااننن؟ متوجه شدی؟ ببین یک خبر خوففف کوففف مامانننن هاننننن قافیه داره- زد زیر خنده - حالا خبرت چیه؟ ماجرا رو تعریف کردم برعکس من که کلی ذوق داشتم تو چشماش ترس بیداد می کرد الینا؟- -ااا واز که ترسیدی خیلی خطرناکه- -بیخیال من عاشق ریکسم -ولی زجر ریکس هاتو من می کشم ااا پس بگو چرا به من نمی رسه ای دزد زود باش زجرامو پس بده زود- دیونه دیونه دیونه- خندیدمو اهنگو روشن کردم پامو گذاشتم رو گاز الینا؟- -جاننننمممم؟ شب سرعتو کم کن- نوچ- -الینا -به فدات ولی نه -الینااااااا قهقه ای زدم سرعتمو کم کردم سر راه پیتزا گرفتیمو رفتم خونه دانیال مشتامو با تمام قدرت به کیسه بکس فرود می امد لعنتی لعنتی لعنتی می کشمت من از یک دختر بخورم دانیال نیستم- در باز شد دنی امد تو چی شده؟- -گمشو بیرون با ترس یک قدم عقب رفت -مگه کری؟ برو بیرون برو فقط نگام کرد نشستم رو تخت انرژیم تحلیل شده بود باید جبران کنم هرجوری شده حالم بد بود ناخداگاه دلم هوای مامانو کرد که بیاد نازم کنه ارومم کنه -ببخشید دانیال همش تقصیر من بود سرمو اوردم بالا و نگاش کردم دوست داشتم سرش داد بزنم ولی این راهش نبود -این چه حرفی دیگه بیرون رفتن دست تو نبود از طرفی هم تو کاروانسرا تقصیر خودم بود که صورتمو دید باید بیشتر حواسمو جمع می کردمو هر چیزی رو تو کامپوتر نمی زاشتم لبخندی زد که با لبخند محوی جوابشو دادم -نگفتی کار کی بود؟ همون یک قلپ لبخندم حضو شد - اون دختره عوضی دیگه کنارم نشست -بمونم امشب اینجا چشمکی زدم -معلومه یک ماه بعد -اه چه هوایی سردی ادم یخ می زنه -خوب ادم یخ می زنه تو چرا جوش می زنی دنی با چشمای گرد شده نگام کرد بابک با صدای بلند زد زیر خنده -می گم امشب میان بریم بیرون -چرا؟ -22 بهمن من دنی که نگاه بهم انداختیم و پوفی کشیدیم فهمیدو گفت -نه تفریحی می خوان جشن بگیرن -باشه -ایول وایییی چه حالی می کنند اینا با اینکه تازه امدم از تو جمعشون بیرون بازم هوس کردم نگاهی به تظاهرات انداختم -مسخرست یک خورده دیگه حرکت کردیم چند نفر ریختن وسط مردم شروع کردن بزن بزن جا خوردم یعنی جا خوردیم من با همه پستیم روز شادی ملتمونو خراب نمی کنم بی توجه به اصرار های بابک به راهمون ادامه دادیمو گفتم که زود پلیس جمعشون می کنه واقعام همینطوری بود مگه الکی وسط تظاهرات بیست دو بهمن بیان سر صدا کنند پدرشونو در میاوردن وقتی دید پلیسا دویدن اون سمت اروم شد ولی یکخورده رفتیم یکخورده داد زد -یا خدا ماهان ماکان دانیال تو روخدا یک پسر رو زمین افتاده بود با لقد می زدنش یکی هم یک دخترو تو بغلش گرفته بود با سنگ می زدنش شونه ای بالا انداختم -بزرگترشون نباید می زاشت بیان اینجا -کی اون مرتیکه ی قالتاق؟ -نه اون داداش گنده بکش -دانیال؟ دانیال؟ سعی کرد درو باز کنه -گفتم که به ما ربطی نداره -اگه من بجای اونا بودم همین حرفو می زدی؟ یک لحظه خشک شدم برگشتم سمتش -خفه شو -درو باز کن یک جوری نگام می کرد یکجور که انگار داره به یک ظالم نگاه می کنه الان باید می شدم داداش مهربون -تنها نرو بزار من هم بیام کمکت درو باز کردم سریع پیاده شد منم پیاده شدمو جلو رفتم با دست به دنی گفتم نیاد دونفر با چوب پسره رو می زدن با مشت زدم به گردنش افتاد رو زمین اون یکی برگشت سمتم یک دختر بود با مشت زدم تو صورتش بیهوش رو زمین افتاد یاد اون روز افتادم -لعنتی برگشتم سمت صدا با دیدن پسری که رو بابک بود لقد محکمی پرت کردم که خود تو سرش سرشو چسبید شروع کرد داد و بیداد خم شدم روش -مادرشو به عزا می شونم اونکه دست رو داداش من بلند کنه -نه دان... گردنشو شکوندم -ک کشتیش؟ -نه فقط بیهوشش کردم <اره جون خودت اونم باور کرد>نفس عمیقی کشید<واقعا باور کرد؟ چه خنگیه> هوو با داداش من درست حرف بزن سریع به ماکان کمک کردیم بردیشمش تو ماشین -باید برسونیمش بیمارستان صدای گریه ی دختره می یومد ماشینو روشن کردم حرکت زیاد برام مهم نبود یک ادم کمتر اکسیژن بیشتر -تو رو خدا داداشم داداشم از تو اینه نگاش کردم چشمای خاکستری نقره ای با دور گیری مشکی موهای کمی از زیر چادرش بیرون زده بود قهوه ای خوش رنگی لبای صورتی پرنگ پوست سفید بینی سر بالا و ناز عجب کیثی بود چادر مشکی پوشیده بود بجای شال چفیه انداخته بود -وقتی این ادا اطفارارو در میارید بایدم به فکر عواقبش باشید -اینا ادا اطفار نیست غریت ماست -ااا غیرت تونو بزارید سر کوزه ابشو بخوره <خودتو یادت رفت چقدر این مراسما رو دوست داشتی>منو یاد گذشته ننداز -اره رسیدم به این رسیدم که کارمون درسته امروز اینجا امدیم که یاد اور بشیم که امریکا دشمن ماست سدبار دیگه هم می گم از امریکا متنفرم می گیم مرگ بر امریکا نمی زاریم فراموش بشه این دشمنی امریکا نمی زاریم چهارسال دیگه امریکا بیاد بگه مگه ما باشما چیکار کردیم ما دوست شماییم نمی زاریم وقتی 22 بهمن اونا تلوزیون ما رو ببینند خیابونا خالی باشه می فهمید می تونید درک کنید جلوی خونه نگهداشتم ماهان با داد گفت -چرا امدین اینجا؟ حالش بده ببرینش بیمارستان - ببند دهنتو داد نزن بیمارستان دوره زنگ می زنم دکتر بیاد خونه برگشت سمت خونه -خوننننه؟ با سقلمه ی دختره به خودش امد -بابک سریع برو چند نفرو بیار برای کمک دنیل زنگ بزن به دکتر خودم پیاده شدم و خونسرد رفتم سر یخچال رفتم تو اتاق بابک -چطور دوستت؟ ماکان نیم خیز شد -سلام چه بد بود که باید جلوی بابک نقش بازی می کردم -سلام بهتری؟ -بله ممنون که کمکم کردین دکتر ادامه داد -چیزی نشده بود فقط چوب خورده بود به سرش بیهوش شده بود الکی شلوغش کردین شونه ای بالا انداختم رو به بابک گفتم -نمی خوای حاظر شی؟ -براچی؟ -گفتی امشب بریم بیرون -واقعا می ریم؟ -تعجب داره؟ -نه یعنی خوب اره اه اصلا ولش کن بچه ها برین حاضرشیم -ما که لباس نداریم -خوب از لباسای من بردارید -اخه لباسای تو که اندازه ی ما نمی شه نگاهی به اندام چهارشونه ی داداشم انداختم الهی قربونش بشم دختره گفت -ما بریم خونه حاظر می شیم بعد میام یک جا هم دیگه رو می بینیم بابک امد حرفی بزنه که گفتم -بابک جان اصرار نکن دیگه اینطوری بهتر بهر حال لباسای تو مناسب اینا نیست هم اشاره به هیکل ریزه میزشون کردم هم به قیمت لباسا اونام گرفتنو معذب شدن بابک با دلخوری نگام کرد امدم برم بیرون که صدای اروم ماهانو شنیدم -داداشت همیشه همینطور با تحدید می گه بابک جان؟ ماکان بهش تشر زد بابک با نگرانی به من که به اون سمت برگشته بودم نگاه کرد حیف که پای ابروی بابک وسط بود وگرنه حالشو می گرفتم برگشتم یک نگاه تحقیرامیز به سر و پاش انداختم بعد رفتم تو اتاقم چون جلوی دوستای بابک بود ترجیه دادم یکخورده رسمی تر لباس بپوشم البته یکخورده پیراهن سورمه ای نازک پوشیدم با جیقه ی مشکی اینطوری برجستگی بدنمو کمتر نشون می داد شلوار مخمل مشکی دستبند چرم مشکی با کفشای ستش موهامو فشن کردم امدم بیرون نگام رو بابک ثابت موند -چه داداش خوشتیپی داشتم نمی دونستم ها همینطور که بر می گشت سمتم گفت -دانیال میشه تیپت جلوی... با دیدن لباس پوشیدنم لبخندی زد و گفت -ممنون سری تکون دادمو کنارش نشستم یک پیراهن سوسنی با شلوار مشکی پوشیده بود یک چفیه ام انداخته بود دور گردنش -دنیل حاظر شدی؟ -نه من نمیام -یعنی چی؟ -گیر نده دانیال حوصله ندارم پاشدمو به سمت اتاقش رفتم درو باز کردم -یعنی چی نمیای؟ -خوب به چیکار بیام؟ - اولا سوال منو با سوال جواب نده دوما حاظرشو دنی خیلی وقته بیرون نرفتیم امد دوباره مخالفت کنه که گفتم -رو حرف من حرف نزن کلافه دستی تو موهاش فرو کرد بی توجه به سمت کمدش رفتم براش یک تیشرت کرم یقه هفتی با شلوار مشکی در اوردم بخاطر یقه ی باز تیشرت یک شال گردن کاکایویی هم انداختم رو تخت زنجیری که اسمش روش هک شده بودو برداشتم با غم نگاش کردم -الان اینارو می گیریم که چی؟ گم نشیم؟ -اگه من منم پس کو کدوی گردنم اگه تو منی پس من کیم -لوسسس -اه چقد شما زر می زنید یک زنجیر دیگه زنجیرو تو دستم فشوردم برگشتم سمت دنی داشت شلوارشو عوض می کرد -کی لباساتو عوض کردی؟ -در هنگامی که شما زلیده بودی به اون زنجیر بعد از دستم کشیدش انداخت گردنش -می گم دانیال بنظرت موهامو مشکی کنم -اه نه دست نزنی بهشون -چرا؟ -دو رنگه می شه -نه بابا خوب می شه بعد تو اینه خودشو درست کرد -خدا کنن تا تولد بابک از این دو دلی دریام عطرو رو خودش خالی کرد -ای تو روحت خفم کردی -همچین می گی انگار باکتری زدم بالشت برداشتم و به سمتش پرت کردم جاخالی داد -راستی یادت نره برای هنرای رزمی نگین یاد می ده مسایل امنیت با خودت پلیسا نفهمند دنی مخصوصا این دختره ی فضول -خاک پاتم داش دانیال تا اخر عمرم مخلصتم -از این حرفا زیاد شنید برگشت سمت و با جدیت کم نظیرش گفت -خودت بهتر می دونی که هستم و می مونم کشیدمش تو بغلم -اقایون نمیان بیرون؟ صدای پر از حرص دنی رو شنیدم -ای تو روحت لبخندی زدم
  3. 12345678

  4. 12345678

    لینک نقد
  5. 12345678

    نمی دونم لینک نقد چیه ساعت 9 و نیم شب هدف تایپ رمان و جذب خواننده برای رمان
  6. 12345678

    دانیال این دومین ضرف تف داده ای بود که می خوردم دنی امد انور کاناپه نشست و تلوزیونو روشن کرد -بزار وسط باهم بخوریم یکی گرفتم سمتش -اینو بخور بقیه م همین مزه رو می دن با دهن باز نگام کرد بدون اینکه نگاش کنم نیشمو باز کردم یکی دیگه گذاشتم تو دهنم با سر و صدایی از تو حیاط بلند شدم رفتم تو بالکن یک پسره داشت عرعر می کرد دو نفر گرفته بودنش -اینجا چه خبر؟ برگشتن سمت من اون پسرم گفت -تو تو تو برادرمو کشتی توی نامرد -این کیه؟ حنانه گفت -اقا بهرامم برادر بهیار خانه -بندازینش بیرون - عوضی قاتل به احسان اشاره کردم محکم خوابوند تو دهنش -اگه کم کسری دارید بگو و گرنه گمشو بیرون -اره کم کسر دارم من برادرمو کم دارم اشاره کردم ببرش برگشتم که صداشو شنیدم -می گن اه بچه یتیم زود می گیره انشا ا... درد از دست دادن برادرو بکشی چشمامو با درد بستم چه خبر داشت از دل بیمار من -احسان انقدر بزنش که نتونه راه بره - بگو ولش کنند دانیال برگشتم سمت صدا بابک بود هل شدم ولی به روم نیاوردم -بابک؟؟ -بگو ولش کنند -ولش کن برگشتم سمت بابک خودش پیش قدم شد -این چی می گه؟ -بیا بشین دستمو پس زد -این چی می گه دانیال؟ چند ثانیه تو چشماش زل زدم بعد اهی کشیدم و شروع کردم -ببین بابک گناه الوده دامنم چاره ای نیست از همه بیچاره ترم رفتم سمت لباسام من که این همه دروغ گفتم اینم روش مایوس از عنایتو لطف او هستم با این همه گناه که باشد به گردنم کارت اداره رو در اوردم شیطان همواره دشمن و خدا دوست من من دوست رو ول کرده دنبال دشمنم گرفتم سمت بابک یک نگاه به کارت کرد یکی به چشمای من با چشم اشاره کردم بگیر می گذرد عمر من برزخ می شه شروع از لحظه ای که جدا شد روح از تنم از دستم گرفت نگاهی به کارت کرد برق چشمانش را دیدم خدا منو نبخشه دریا حیف است که پاکم کنند دگر باید شود با خون جگر پاک دامنم<بهمن مختاری> -بابک من پلیسم برای همین مجبورم گاهی وقتا به کسی صدمه بزنم سرشو بالا اورد خندید -دانیال باورم نمی شه چشمکی زدم -دیگه بریم دیر می شه راستی امروز مهمونی نیای خونه لبخندش جمع شد -چرا؟ -که از این تریپ مهمونی ها -باشه بابا فهمیدم اطفاقا با یکی قرار دارم -نه بابا زد زیر خنده -هییی مدیونی اگه فکر بد کنی بی صدا خندیم -راستی این چند وقت با باربد که.. -نه داداش این چه حرفی به چشماش زل زدم این چشما دروغ نمی گفت لبخندی زدم که لبخندی تحویلم داد ضربه ای به شونش زدم و از اتاق امدم بیرون رفتم تو بالکن سرگرد کوچولو داره میاد -نه دیگه بابا دیگه بر نمی گردم مامانم گفته چند روز دیگه میاد -مگه مشهد دانشگاه افسری نداره -چرا مشهدم داره ولی من تو تهران راحت ترم -الینا تو رو خدا دختر برگرد مشهد -ااا چرا من اینجا راحتم بابا دستاشو رو سرش گرفت -وای وای وای پس چند روزی واستا یک خونه براتون بگیرم -اینا این همسایتون -نه اینجا نه نزدیک این خونه نه -چرا برای چی انقدر نگرانی -الینا خواهش می کنم به حرف من گوش کن دیگه اینجا نیا باشه نیا الینا اها این پسرم دانیال اگه دیدیش راهتو برگردوند قایم شو اصلا یک قبر بکن برو تو زمین ولی سر راه این پسر نباش نبینش عزیزم چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت -تو این پسره رو بزرگ کردی از بچگی باش بودی حالا می گی -اره الینا باید ازش دور باشی مشتی به در زدم هردو برگشتن سمتم و با بهت نگام کردن لبامو رو هم فشوردم ازشون فاصله گرفتم به سمت مخالف اونا دویدم الینا چی؟؟ که گفته ما دخترمونو حتما به شما می دیم اصلا اون کی باشه که بخواد از طرف من صحبت کنه ده چه گیری افتادیم اصلا کدوم خر میاد خاستگاری این خانواده ی بی حجاب بدنام خندید -الان به ما توهین کردیدیگه نه اولا دوما حقت می خواستی با اون قیافه ی مکش مرگ ما اون چادر نری وست زنای محل دلبری که خاطرخواهت بشن -زر نزن احمق کاری نداری -نه بای -زهرمار بای خداحافظ قعط کردم شروع کردم تو خیابون به حرکت همون موقه دیدم یک ماشین با سرعت جت امد محکم خوابوند تو بغل اون ماشین دیگه اونم انگار من اهنگ ربا دارم پرت شد سمتم داشتم با تعجب نگاش می کردم که یک لحظه احساس کردم تو هوام با چشمای گرد شده به پسری که تو بغلش بودم نگاه کردم که هردو افتادیم تو پیاده رو زود خودمو کنار کشیدم از جا پریدما از جاش اروم بلند شد و به چشمای وحشت زده ی من زل زد -شما که انقدر زود می تونید عکس العمل انجام بدیدن چرا اونطور وحشت زده خشکتون زده بود می دونستید اگه من نبودم چی می شد سرمو انداختم پایین -ممنون از کمکتون بعد برگشتم سمت خیابون و جلوی یک تاکسی رو گرفتم پسره امد جلو -ببخشید شما خانم ملوانی هستید با تعجب برگشتم سمتش -بله شما منو می شناسید در تاکسی رو برام باز کرد -بشینید لطفا اروم نشستم اونم سوار شد با تعجب نگاش کردم با فاصله نشست راننده پرسید -کجا ببرمتون نخواستم ادرس خونه رو بدم این پسره بفهمم ولی باید ادرس یکجایی رو می دادم نمی دونم چرا اولین جایی که به فکرم رسید خونه ارمین بود ارمین عموی بابای و باباهم وکیلشه یک اتاقم همونجا داره -لطفا برین الهاییه سرش تکون داد برگشتم سمت پسره که چشماش گرد شده بود -الهاییه زندگی می کنید من باید به شما توضیح بدم؟ اصلا شما کی هستید؟ منو از کجا می شناسید؟ -راستش من ساکت شد مکثش که طولانی شد کلافه و عصبی گفتم -لطفا زود تر شما که نمی خوان الان از ایشون بخوام مستقیم برن کلانتری دستاشو تو هوا تکون داد -ااا خانم کلانتری برای چی الان می گم من خاستگار شما هستم -خاستگار؟ -بله من چند وقت پیش شما رو از پدرتون خاستگاری کردم ایشون گفتن با خودتون صحبت می کنند -عصبی الینا یک تکونی خوردم با صدای سردی گفتم -اقابزرگ وبابا خوبن یک نگاه ناراحت بهم انداخت -هییی با ترس برگشتم سمتش -هی یعنی چی؟ حالشون بده ؟ از ترس من دستپاچه شد - ببین عزیزم یعنی چیز یک چند وقتی اقابزرگت ناخوش احوال -چقدر ناخوش احوال ماشینو نگهداشت دم در خونه بودیم -خیلی بعد سریع پیاده شد ولو شدم رو صندلی چند ضربه به شیشه زد -پیاده نمی شی با ناراحتی پیاده شدم به در خونه ی قدیمی نگاه کردم چند ضربه به در زد در باز شد به خواهرم نگاه کردم به چشمای پر از اشک خواهرم دستامو باز کردم تو اغوش کشیدمش فقط صدای هق هقش شنیده می شد به پسر قد بلندی که پشت سرش بود نگاه کردم مثل قبلنا سرد سرشو خم کرد برادرم برادر دوقلوم دوقلوی ناهمسان دست انداخت بازوی ملینا رو گرفت و ازم فاصلش داد ملینا هنوز از شدت گریه نمی تونست حرف بزنه من گریه نمی کردم ولی از درون داشتم اتیش می گرفتم اروم رفتم تو پاهام می لرزید کل وجودم می لرزید همه تو حیاط منتظرم بودن با اخم بهشون نگاه کردم رومو برگردوندم رفتم سمت اتاق اقابزرگ چند ضربه به در زدم اروم پرسیدم -اجازه هست صدای بهت زده ای امد -الینا درو باز کردم رفتم تو اقابزرگ رو زمین افتاده بود طناز زنش بالای سرش نشسته بود با دیدن من از جا پرید -الینا جان -می شه ما رو تنها بزارین سرشو با غم تکون داد رفت بیرون رفتم بالای سر اقابزرگ -الینا -چی شده اقا شما که انقدر پول داری باید کنار خونت بیوفتی یک دکتری یک معجزه ای چیزی -هیچی فایده نداره -چرا داره یکم بیشتر خرج کن خوب مگه می شه ادم پول داشته باشه وبدبخت بشه خودت می گفتی -ب..د ک..رد..م -ببخشمت؟ -می ب..خ.شی؟ -چرا از بدنت کرم میاد بیرون -می ب..خش..ی - بدنت کرم انداخته چرا اینطوریه؟ ها می دونی؟ -کل اموا..لم مال ..تو ف ف فقطط بب ببخش -کرم داره می رم تو دماغت -الی..نا -کرم ورداشتی خیلی داری اذیت می شی می خوای بری جهنم اره باید بری دستشو اورد سمتم -نه دستو نیار نه نیار تو کافری نماز نمی خونی نجسی حنانه جونو برای همین طلاق دادی هیییی یادته به طفلک گفتی نماز نمی خونه من که می دونم می خوند تو که می دونی می خوند هااا طناز خوشگل تر بود جوون تر بود هانننن؟ از من حلالیت می خوای اونا چی اوناهم می تونی حلالت بگیری؟ اونا که می فهمی یعنی چی یعنی هر کی تو رو می شناسه انقدر بد بودی که هرکی نزدیکت بود اسیب می دید مثل داداشت ارمین گریه ش گرفت -غلط ...کردم غ..لط کردم خدا -نه نگو الان نگو باید زجر بکشی باید زجر بکشی ههیییی وایییی اگه ببخشیمت اگه خدا ببخشه خیلی خوشبحالت می شه ولی... دستشو رو گلوش گذاشت سعی کرد چندتا نفس عمیق بکشه ولی نتونست و چشماش رو هم رفت لبخند تلخی زدم -می بخشمت دانیال پوزخندی تو اینه زدم صدای اهنگ ملایمی از پایین می یومد بهترین کار این مهمونی بود برای اینکه چندتا پولدار دورم جمع کنم که اون دختر بفهمه همچین بی گدار به اب نزنه با قدمای اروم و مطمئن به سمت پله ها رفتم -چی شده که اقا دانیال مهمونی دادن ایشون که از اینکه دوربرشون شلوغ باشه بدشون می امد -شاید ازدواج کردن سورشو می دن -اره والا ما که قوم نزدیکیم زیاد ایشونو نمی بینیم -به به اقوام عزیزتر از جانم -اوفففف مگه نگفتم زیاد شلوغ نکنید -وا خوب داداش مهمونی ها هستی همسر ارمین امد سمتم لبخندی زد دستشو گذاشت روشونم با نگرانی که تو چشمای سبز پرنگش موج می زد گفت -اشتباه کردی دانیال اگه ارمین بفهمه.. -بفمه مگه برای مجلس گرفتنم باید اجازه می گرفتم -اگه کسی بش بگه -اون کارخونه مال منه خیلی راحت می تونم اخراجش کنم پس نگران نباش کسی نمی گه بعد اوا کوچولو 2 ساله رو از دستش گرفتم -خواهر کوچولوی ناز نازی من چطور؟ اروم برام خندید گونشو محکم بوسیدم -واییی نکن صورت بچم قرمز شد -دوست دارم خواهر خودمه لبخندی زد -برقصیم سری بهش تکون دادم بچه رو دادم دست دنی دست هستی رو گرفتم بردم وسط یک دستش تو دستم بود دست دیگه رو شونم سرش پایین بود اروم اروم تکون می خوردیم -دانیال -بله -بزار یک اعترافی بهت بکنم اعترافی که دو سه ساله رو دلم مونده - بگو -من خلیی دوست داشتم که.. سرشو یک لحظه بالا اورد و تو چشماش نگاه کرد بعد دوباره پایین انداخت -خیلی دوست داشتم تو ازم خاستگاری می کرد خندیدم با تعجب نگام کرد -می دونستی پلکامو به معنی تایید روهم فشار دادم تو چشمام زل زد -خیلی عجیبی -چی - هر دختری که نزدیکته عاشق می شه ولی تو عاشق هیچکی نمی شی واقعا تاحالا عاشق نشدی؟ سرمو به دوطرف تکون دادم -داری الوغ می کنی -چی درباره اینکه همه ی دخترا عاشقت می شن سرمو تکون دادم خندید رو انگشتای پاش بلند شد سرشو اورد دم گوشم -شایدم تو داری الوغ می کین که عاشق نشدی تا اینو گفت ذهنم پر کشید به خاطرات با دهن باز به در نگاه کردم اون دختر اینجا چیکار می کرد مگه باباش بهش نگفته بود که دیگه اینجا نیاد د اون کیه که نمی زاره درو ببنده نگاه هنوز داره دنبالش میاد -هیییی دانیال کجایی؟نوبت توی اهانی گفتم اسلحه رو ازش گرفتم به سمت سبیل اشاره گرفتم همینطور که ماشه رو فشار می دادم برگشتم تا ببینم اون دختره رو می بینم یانه که داد حواست کجاست باربد با صدای جیغی قاتی شد با وحشت برگشتم به دختره که دستش رو شونش بود نگاه کردم پسری که پشت سرش بود حدودا 24 سالو داشت با بهت گفت -یا خدا چی شد ما دوتام به سمتش دویدم -چی شد دستش -نترسید یکم بریده -من واقعا متاسفم لبخندی زد -مهم نیست با چشم به پسره اشاره کردم اخمی کرد سرشو زیر انداخت -ایشون الان دیگه داشت می رفتن برگشتم سمت پسره اونم داشت یواشکی با چشم ابرو به من اشاره می کرد دختره گفت -ایشون نامزدم هستن باربد و هستی و پسره جا خوردن ولی من که حدودا فهمیدم می خواد پسره رو دک کنه گفتم -بله همینطوره ایشون کی باشن یک نگاه بی تفاوت بهش انداخت -گفتم که داشتن تشریف می بردن نههههه؟؟ پسر نگاش ازش گرفت سرشو زیر انداخت -بله داشتم می رفتم ولی من هیچ وقت علاقه ای به اون دختر پیدا نکردم که بشه گفت عشق اول نه هیچ وقت نگام خورد به در با دیدن بابک جا خوردم به دیوار تکیه داده بود داشت نگام می کرد هستی رو کنار زدم و به سمتش رفتم بازوشو گرفتمو کشیدمش تو حیاط -اینجا چه غلطی می کنی؟ امد حرف بزنه که رفتم سمت خرداد بادیگاردش محکم خوابوندم تو گوشش -چیکار می کنی دانیال؟ دستمو به صورت سکوت سمتش گرفتم -این اینجا چه غلطی می کنه؟ -ببخشید قربان -اخر هفته بیا برای تصویه حساب بعد دوباره برگشتم سمت بابک - دنبالم بیا -نه من می رم -می گم بیا دستشو کشیدم رفتیم بالا هلش دادم رو کاناپه کت مشکی مو در اوردم و کنارش نشستم -اینجا چیکار می کردی؟ -مهمونی بود یا پارتی؟ با اخم گفتم -منظور؟؟؟؟ پوزخندی زد سرشو زیر انداخت -نداشتم -خیلی پرو شدی به تو ربطی نداره از جاش بلند شد مچشو گرفتم -کجا؟ براچی امدی؟ -به تو ربطی نداره از جام بلند شدمو جلوش واستادم -خوشم باشه سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت اروم زمزمه کرد ببخشید -چه مرگته تو؟ -داری چیکار می کنی دانیال؟ بقیه راست می گن؟ -چیو راست می گن -اینکه تو زد انقلابی اینکه با امریکا در ارتباطی دستامو مشت کردم -می خوام ببینم واقعا داداشم یک کافر نج.. دستمو بردم بالا چشماشو بست ولی از جاش تکون نخورد دستمو انداختم پایین خدایا بدم خیلی ولی به بزرگیت ازم نگیرش منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان -بابک؟ -جانم داداش؟ با کلمه ی داداش بیشتر لرزیدم رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ -من شاید زیاد به دینم پایبند نباشم شاید زیاد به قوانین کشورم دقت نکنم ولی من خدا رو می پرستم ایرانیم و عاشق ایرانم دروغ نگفتم نه نگفتم تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت -اگه می بینی زیاد با عقایدت موافق نیستم چون نمی خوام اینا دلیلی شه برای اینکه از ما دور شی سرشو بالا اورد -باور کن بابک -باور می کنم باورت دارم داداشم می گه بد نیست یعنی نیست که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم زهرخندی زدم بد نیستم از بدم بدترم -خیلی مخلیصیم داش دانیال -ما بیشتر بغلش کردم صدای اذون صبح بلند شد چه دردی داره این معذن -میای نماز بخونیم؟ چند لحظه سکوت کردم و سرمو زیر انداختم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت خالقت اینک صدایم کن مرا. با صدایی که انگار از ته چاه می امد گفتم باشه چهارسال بود نماز نخونده بودم چهارسال خیلی بود با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد به نجوایی صدایم کن. جانماز مخمل حنایی که خود بابک برام از مشهد اورده بود برای همه اورده بود خودشم جیگری داشت رو برداشتم سرمو بالا بردم بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان -اره خدا می دونم پستم ولی می دونم کنارمی رفتم سمت دستشویی همون موقه بابک امد بیرون لبخندی بهم زد و فرق سرشو کشید تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد ناخداگاه با خودم گفتم -چه چشمای پاکی برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ابو باز کردم نیت کردم برگشتم بیرون تیشرت یشمی مو پوشیدم رفتم بیرون کوش بیا اینجا داداش به پنجره نگاه کردم رو بالکن همسایه اونجا اره بیا اجازه می دن از رو درخت پریدم اونور چرا اینجا همینور که سجاده رو پهن می کرد گفت -خونه ای که ارمین داده چندان اعتباری به حلال بودن پولش نیست بعد سجاده رو پهن کرد مال منو یکم جلو تر دست انداختم سجادمو کشیدم عقب یاد وقتی افتادم که عاشق نماز بودم ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد.<سهراب سپهری> ا.. اکبر رو گفتمو نماز شروع کردم اخه چه دردی داره لذت نبردن از نماز یادمه یک روز مامان گفت یکی از تنبیه های خدا اینه که لذت نماز خوندنو اخه که چقدر دردناکه الینا بلند شدم رفتم بیرون همه که رو سکو ها نشسته بودن با دیدن من بلند شدن مامان جلو امد -چی شد دخترم با اقابزرگت حرف زدی با همون قیافه و صدای سرد گفتم -برین دنبال کارای ارثیه و اموالش همهتون به ارزوتون رسیدین بعد بی توجه به اونا رفتم سمت خونه که چه عرض کنم اتاقی که یک زمانی مال خودمون بود درو باز کردم دیگه طرحش مثل طرحی که وقتی ما بودیم نبود کوچیک بود یک اتاق کوچیک ترم داشت کولمو انداختم کنار برام خنده دار این زندگی می تونست قشنگ و رویایی باشه ولی اقابزرگ هیچ وقت نزاشت دست انداختم لباسای مشکیمو در اوردم الینا با لبخند تلخی برگشتم سمتش بغض گلومو فشورد بابا امد جلو منو کشید تو بغلش دلم برات تنگ شده بود دختر بابا دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه با وحشت رفتم تو حیاط مشت و لقد به در می خورد بابا هم امد بیرون مامان دست منو گرفت -کیه یعنی بابا درو باز کرد اقا بزرگ تو امد بابا رو هل داد که محکم به در برخورد کرد جیغ خفه ای از ترس کشیدم امد جلو با اون هیکل چاق و بدریختش تا رسید سمتم دستشو برد بالا مامان منو کشید پشت سرشو دست محکم به سرش خورد جیغی زدم -نامرد دست مامانو گرفتم -مامان مامان خوبی دستمو گرفت بیحیال گفت -برو تو -مامان -گفتمو برو تو الینا -کدوم گوری بره بعد برگشت سمت بابا -چشمم روشن به به از کی تاحالا اقا جرات می کنند دخترشونو نامزد بدن اونم بی اجازه ی من بابا که از اطفاقی که برای مامان افتاد نگران و عصبانی شده بود درو بست امد نزدیک -می شه بفرمایید چی شده -چی شد چی شد دخترت جلو خاستگاری که من براش فرستاده بودم رفته تو بغل نامزدش امده می گه این نامزدمه چشمام گرد شد چی می گفت این با اخم گفتم -یا اون مرتیکه خیلی دروغ گوی یا شما داری چاخان می کنید با چشمای وحشتناک بهم زل زد دستشو برد بالا که بزنه که بابا محکم مچ دستشو گرفت برگشت سمت بابا دستشو در اورد محکم خوابوند تو صورت خودش دستامو مشت کردم بابا دستشو از رو صورتش برداشت -دختر من حق انتخاب داره بابا ما دیگه زیر لطف شما زندگی نمی کنیم که بخوان برای ازدواج دخترم تصمیم بگیرید خودتونم بهتر می دونید که اون هر اطفاقی براش می افته رو برای ما توضیح می ده لطفا خودتونو اذیت نکنید حالام اگه دوست دارین تشریف بیارید داخل چای بخورید اگه هم بر می گردید برسونمتون دانیال<اطلاعات سخرانی بابک از کتاب دختران افتاب> خدایی این ملت با خودشون درگیری دارن اگه اینترنت زنونه مردونه بود همه می خواستن مختلط باشن حالا که ازاده دخترا زدن ورود اقایان ممنوع پسرا زدن مردونه خدایی فازشون چیه؟ -برات دردسر نشه گوشی رو انداختم رو داشپرت -یک خانم کوچولو برام دردسر نمی شه کجا بود این چهار سال -بزور تونستم مکانشو پیدا کنم مثل اینکه داشت اموزش می دید به طور خصوصی گوشم به حرفای ارمین بود ذهنم به گذشته سروان شباهنگ تلفن کارتون داره انگار پدر بزرگتونه سری تکون دادم و تلفونو برداشتم -بله -الو الو دانیال بیچاره شدم -چی شده -تو رو خدا تو رو خدا یک کاری کن -خوب شما بگین چی شده -دخترم عزیز دلم -گم شده -نه پلیس گرفتش الان نمی دونم دقیقا کجاست -چرا -مثل اینکه با یک مرتیکه دعواش شده اونم داشته زنشو می زده اینم که بتمن رفته جلو با سنگ زده تو کله ی مرده اینا رو مهران گفت الان نمی دونم کجاست -نگران نباشید الان می رم دنبالش اداره امروز خسته کنند در عین حال لذت بخش بود تو پارکینگ بودم که صدایی گفت -دانیال؟ دستام شروع به لرزش کرد برنگشتم صدا دوباره بلند شد -دانیال؟ داداش؟ ای کوفت داداش ای مرگ داداش نفرت وجودمو فرا گرفت برگشتم سمتش بدون اینکه دلتنگی رو بروز بدم با لحن سردی جواب دادم -بله؟ با بهت نگام کرد چند قدم به سمتم برداشت قبل از اینکه بغلم کنه دستمو به سمتش دراز کردم اول متوجه نشد ولی بعد با دلخوری دست داد سریع دستمو بیرون کشیدم -کاری داشتی؟ سرشو انداخت پایین -امده بودم بات صحبت کنم -تو فکر کردی من بیکارم بعد بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم سوار شدم و حرکت کردم نه امشب که هرشب که حالم خراب یک جزیرست که دورم یک دریا سراب من عادت نکردم به شبهای سردم به اینکه نباشی نه یادت نکردم قسم خورده بودم اگه از تو جدا شم دیگه حتی یک لحظه تو فکرت نباشم ولی دیدم نمی شه نمی شه نمی شه که فکرت نباشم نه دیروزو نه فردا همیشه چقدر قصه گفتم که دریا بخوابه چقدر گریه کردم نفمهم سراب نفمهم کجامو نفهمه کجایی چقدر با تو بودم تو عین جدایی دیدم تار شد چشمام داشت بسته می شد که... با تعجب سرمو بالا اوردم ولی انقدر بی انرژی بودم که دوباره سرمو رو فرمون گذاشتم چشمامو بستم اقا اقا خوبید؟ - اروم سرمو بالا اوردم به دختری که با تعجب نگام می کرد نگاهی انداختم یک جفت چشم مشکی درشت تو چشمام خیره شده بود زدم به ماشین شما؟- با سر تایید کرد شما خوبین؟- -اره من تو ماشین نبودم اصلا ماشین پارک بود شما شپلق خوردین به لاستیک کامیون رفتین تو ماشین من اروم از ماشین پیاده شدم که تلو تلو خوردم اروم و مشکوک پرسید مستید؟- -به پلیس زنگ زدین؟ نه ولی میخواستم زنگ بزنم- زودتر- با این وضعت که نمی شه- چرا؟- -وا خوب مستی برات دردسر می شه پوزخندی زدم چرا هر وقت اینجوری می شدم همه فکر می کردن مستم در حالی که من هر چقدرم بخورم مست نمی شم -فکر نکنید که خسارت نمی خوام ها زود اگه زمان دیگه ای بود حالشو می گرفتم دوباره تکیمو به ماشین دادم -نکنه از اینایی که ماشینشو می زنند به ماشین مردم تا دختر تور بزنند؟ با اخم برگشتم سمتش خودشو جمع جور کرد نه مثل اینکه نیستین- ببین الان ماشینتونو می برم ترمیرگاه پولش با من- -باجه نه شه یعنی باشه زنگ زدم جرثقیل بیاد می شه شما پشت ماشین من بشینید من نمی تونم- یکخورده دست و پا کرد گفت -من حرفی ندارم ولی اگه به جایی خورد چی؟ سویچو پرت کردم تو دستش خودم صندلی کنار راننده نشستم سوار شد با ذوق حرکت کرد رفتیم ترمیرگاه قرار شد اخر هفته ماشینو تحویل بدن سویچو گرفت سمتم -ممنون مانتو مشکی با مغنه ی و شلوار ابی تیره خیلی سنگین لباس پوشیده بود نه مثل اون بچه نه نه املی نه که زیپو تا ته می بست چادرو تا رو ابروش می کشید معلوم نیست چه غلطی زیر چا.. <اا دانیال> پوفی کردم -هی اقای کجایین؟ سویچی گرفتم ماشین نداری که- خوب که چی؟- می خوای برسونمت؟- پوزخندی زد امد حرفی بزنه که با اخم گفتم -زنگ می زنم براتون تاکسی بیاد خانم پولشم حساب می کنم درضم حرف دهنتونم مزمزه کنید بعد بزنید چون یک کلمه اشتباه ممکن باعث بشه که 32 تا دندونت بریزه تو دهنت بعد برگشتم سوار ماشینم شدم حرکتم کردم خسته بودم که کنار خیابون نگهداشتم و رفتم صندلی عقب خوابیدم با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم اخ ساعت 8 شب بود چقدر خوابیده بودم گوشی رو برداشتم نه به گوشی من که زنگ نمی زدن پس دوباره صدای زنگ گوشی امد چه اهنگی الو الو امداد قرب بله خانم بفرمایید 6 8 دلم می خواد جواب دادم بله؟- ای سلام اقای گوشیم تو ماشین شمای؟- خوب؟- -می شه الان بیارینش بدین؟ -خیر -چرا؟ شما فراموش کاری خانم محترم به من چه؟ - -خواهش می کنم اقا بدینش -خودتون می تونید بیان بگیرنش البته فردا -ولی... قعط کردم دوباره سرمو به پشتی تکیه دادم تو جیک ثانیه خوابم برد -دختر گرامی حضرت رسول باشی دردانه ی زمین و اسمون باشی بعد از مرگ چنان پدری داغدار اون همه مصیبت باشی همه ی حقوقتو ضایع کنند وازم واستی از ولایتت دفاع کنی چقدر صدا اشناست -دوستان مگر نه اینکه خانم شبها حسن و حسین را به دست می گرفتن و به در خانه ی تمام اصحاب پیغمبر می رفتن تا یاد بیعتشون با علی <ع>بندازند؟ همچین از جا پریدم که سرم خورد به سقف ماشین -بابک؟؟؟؟؟؟؟ -کاش کمی از غیرت اسماء و فضه کنیزای حضرت زهرا<س> تو تن مردای مدینه بود اگه بود وقتی صدای اذان بلال به درخواست خانم بلند شد به خودشون می امدن می پرسیدن چی شده چرا دیگه صدای اذان محبوب پیامبر اذان بلال به گوش نمی رسه از ماشین پیاده شدم بله اقا رفته بود بالای منبع رو لبه ی حوض واستاده بود یک نفرم ازش فیلم می گرفت یک نفرم کنار پاش نشسته بود یک عدم دورش جمع شده بودن -حیف حضرت زهرا<س> که پیروانی مثل ما دارن کسانی که هنوز به خودشون زحمت ندادن درباره ی ایشون تحقیق کنند فقط شنیدیم که محبت ایشون باعث جدایی از اتیش جهنم می شه ولی اصلا حواسمون نیست برای پیدا کردن کسی یا چیزی اول باید اونو شناخت رفتم نزدیک تر با دیدن من رنگش پرید و یک لحظه رگ صبحتو از دست داد ولی سریع خودشو جفت و جور کرد و نگاشو گرفت -از روزی که فضه وارد خونه حضرت زهرا<س> به عنوان کنیز شد خانم به ایشون گفتن عزیزم در خانه ی خودت راحت باش مرا خواهر خودت بدان چند روزی رو استراحت کن انگاه یک روز من کارها رو انجام می دم و تو استراحت کن و روزی دیگر تو کارها را بر عهده بگیر و من عبادت کنم کنیزی غیر از فضه این انصافو تجربه کرده بهش اشاره کردم بیا روشو برگردوند چشمام گرد شد یکی گفت -تصور کنید وقتی فضه بارها و بارها با ناله های شبانه ی حضرت زهرا<س> از خواب بلند می شه باخره یک روز وضو می گیره و همپای ایشون عبادت می کنه یا وقتی که سه روز روزه گرفتن و افارشونو به مستحق دادن فضه همراه ایشون بوده وقتی می دیده که خانم وقت اسیاب کردن قرآن زمزمه می کنند اونم با قرآن انس می گیره همین فضه می گن انقدر انس با قرآن داشته که حتی در سخن گفتن روزانش از ایات قران استفاده می کرده بابا مثل حضرت زهرا<س> نمی تونیم بشیم کنیز کنیزانشونم نمی تونیم بشیم؟ پسره که کنار پاش نشسته بود کاغذی که دستش بودو سمتش گرفت و گفت -ببین بابک حالا وقتشه اینو بگو د نگاه کن اینو بخو... با پا زد به پاش و به من اشاره کرد پسره با دیدنم دهنش باز موند می شناختمش ماهان بود پسر اون مرتیکه ولی.. مگه چی می خواست بگه؟ -می گویند حضرت فاطمه<س> فرزندانشونو رو پاشون می زاشتن و براشون شعر می خوندن اونم چه اشعاری حسن جان مانند پدرت علی باش و ریسمان را از گردن حق بردار خدای احسان کننده را پرستش کن و با افراد دشمن و کینه توز دوستی مکن زیر چشمی نگام کرد با لب خونی و حرکات دست گفتم همین الان نیای فردا جنازتو می فرستم اینجا -سنگ قبرم رو دوست دارم چون پاتوق دوستامه میان دیگه فردا شب اول قبرم ماهان که منو و تحدیدمو دیده بود با این حرف بابک از خنده غش کرد بقیه گیج شدن که چه ربطی به مسله داشت منم بزور لبخندمو خوردم پرو نشه -می دونید گاهی حضرت زهرا <س>به امیرالمومنین چی می گفت<علی جان جانم فدای تو و روح من سپر بلاهای جان تو یااباالحسن همواره با تو خواهم بود اگر تو در خیر و نیکی به سر ببری با تو خواهم زیست و یا اگر در سختی وبلاها گرفتار شدی باز هم با تو خواهم بود>د اخه در کدوم رمان در کدوم فیلم عاشقانه عشقی که بین علی <ع>و فاطمه<س> بود رو می تونید پیدا کنید به نفس نفس افتاده بود اشک تو چشماش جمع شده بود بعضی دخترا گریه می کردن دستامو تو جیبم کردم و رفتم جلو - در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست انجا که صفا هست یقیقا نور خدا هست چرا طلاق انقدر زیاد شده چرا باهم نمی سازن چرا نیمه ی گم شدمون اونی نیست که می بینیم چرا می گیم اگه عاشق می شی باید همه چیو کنار بزاری چرا خدا رو کنار می زاریم چرا وقتی می شکنیم از همون خدا طلب کار می شیم همون موقه نگاش افتاد به سمت من -یا ابولفضل سری نگاشو برگردوند همه با تعجب جز ماهان نگاش کردن هم زمان با دستاش صداشم بلند کرد -لعنت به روزگاری که توش یک جوون 20 ساله ارزوی مرگ می کنه از لرزش شونه های ماهان فهمیدم داره می خنده دوباره با کج و کوله کردن لبام لبخندمو جمع کردم با ترس نگام کرد یک قدم جلو رفتم گفت -مادرم همیشه می گفت خوشا انان که در گهواره مردن بوی از غم دنیا نبردنم سر جام خشک شدم -تجربه وحشتناک ترین معلم دنباست چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده دستامو مشت کردم وازم حرف مامان چند تیکه نوشته که قبل از سکته ی مامان ازش جا مونده بود با اون حال خرابش نوشته بود و بابک نمی دونست -به سلامتی لبخندی که کمک می کنه به همه توضیح ندی حال خرابتو نقطه ضعفم را می دونست بدون اینکه بدونه چرا اینا نقطه ضعفم با هر جمله هزارتا خاطره می امد تو ذهنم -اگر برای چیزی که دوست داری نمی جنگی پس برای چیزی که از دست می دهی گریه نکن نفسام سنگین شد همون پسری که فیلم می گرفت با تعجب گفت -اینا چیه که می گی؟ -شاید دل من عروسکی از چوب است یا مثل قصه ی پینوکو محبوب است اما چه دماغی دارد این بیچاره از بست که گفته است حال من خوب است پاهام داشت شل می شد -خدارا به هیچکس انقدر غم نده که ارامش خودشو تو مرگ ببینه از جام پریدم و به سمتش خیز برداشتم -می دونید از کجای زندگیم بیشتر بدم میاد از اونجایی که وسط خندهام بی هوا بعض می کنم با دیدن من که پشت جمعیت واستاده بودم داشتم بهش نزدیک می شدم سریع گفت -امضای خدا پای کارنامتون ببخشید من کار دارم باید برم سرجام واستادم یکی گفت -ااا شما که هر شب بیشتر می گفتین هر شب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -ببخشید دیگه -فردا هم میان -یا خودم میام یا علامه ترحیمم با لب خونی گفتم -علامه ی ترحیمت با کلی غرولند رفتن دستام تو جیبم بود یکی از پسرا بهش نزدیک شد ماکان برادر بزرگتر ماهان 21 ساله سبزه چشمای عسلی موهای زیتونی قیافه ی بدی نداشت ولی خوبم نبود -چرا انقدر زود تمومش کردی پسر؟ اصلا اینا چی بود که می گفتی؟مگه قرار... -سلام دانیال خان ماهان بود اون دوتام برگشتن سمتم چشمای ماکان گرد شد بابکم در حالی که سعی می کرد به چشمام نگاه نکنه گفت -سلام داداش ماکان گفت -سلام دانیال خان سری برایشون تکون دادم زیر چشمی به بابک نگاه کردم رنگش پریده بود حتما نگران برخوردم با دوستاش بود - ماشین دارین؟ ماهان گفت -نه بابک داشت که فروختش با تعجب برگشتم سمت بابک راست می گفت بابک که سانتافه داشت خودم براش خریده بودم کوش؟ با چندتا سرفه ی مصنوعی بهش حالی کرد گند زده -اا یعنی چیز چیز کرد -چرا بابک جان؟ اگه پول نیاز داشتی به من یا دنیل می گفتی با تعجب نگام کرد با دیدن چشمای سردم فهمید نقشه قبل از اینکه چیزی بگه برگشتم سمت دوستاش -حالا بفرمایید می رسونمتون چه دختر چه پسر به هرحال نصف شب خطرناکه -نه ممنون مثل اینکه شما کار خصوصی با بابک جان دارین بابک جانو مثل من گفت تازه فهمیدم لحنم چقدر تحدیدی بوده به چشماش زل زدم ماهان 19 سالش بود پوست سپید چشمای ماشی رنگی که خیلی از این رنگ بدم می امد و موهای مشکی قیافش بد بود ولی بنظر من بابک واقع سر بود پوست ماکان زیادی تیره و مال ماهان زیادی روشن بود و همچنین هردو لاغر بودن -چه کار خصوصی؟ سوارشید -نه ممن... -سوار شید اینو امری گفتم پسره هرچی می گم حالیش نمی شه رفتم سمت ماشین در باز کردمو نشستم چند ثانیه بعد اون ستام امدن بابک صندلی کناری من نشست اونام عقب اهنگو روشن کرد حرکت کردم پسرا با لبخند رو صندلی جابجا می شدن پوزخندی زدم که بابک با سرزنش نگام کرد اونا پوزخندمو شنیده بودن ناراحت شدن بدرک -برسونمتون خونه پدرتون؟ یکجوری بهم نگاه کردن بعد ماکان گفت -نه اونجا نیستیم خوابگاه<> ابروهامو به حالت تمسخر بالا انداختم - ته شهر؟ چه پدری صد رحمت به ارمین ناراحت شدن ولی چیزی نگفتن چی می تونستند؟ بگن دم خوابگاه نگهشون داشتن هردو با نگرانی به بابک نگاه کردن ماهان با لب خونی گفت -نمردی زنگ بزن بابک با لبخند سر تکون داد پامو رو پلان ماشین فشار دادم با تمام سرعت زیر لب زمزمه کرد -شروع شد بعد با صدای بلند تری گفت -می شه بفرمایید کجای کار من اشکال داشت برادر بزرگ تر چپ چپ نگاش کردم -این حرفا چی بود می گفتی چرا معرکه گرفتی بودی -گناه بود؟ حرف بدی زدم؟ -حتما بعدش می خواستی درباره ی حق زنان در اسلام و زندگی زن و شویی به شیوه ی اسلام حرف بزنی -اشکالش؟؟ ضربه ای به فرمون زدم -بابک جان عزیزم چرا حالیت نمی شه ارمین از دین اینجور چیزا خوشش نمیاد مگه من بدم میاد که از بزرگانمون بشنوم بابک تو دقیقا زمانی داشتی از حق زن در اسلام و الگو گرفتن از حضرت زهرا<س> صحبت می کردی که ارمین تو جمعا از زنای غربی و حق زن در غرب می گه -ولی این درست نیست بیا من برات مدرک میارم اونم یکجور حق ضایع کردن ولی طور دیگش با ناراحتی نگاش کردم -فکر می کنی من اینو نمی دونم همین دخترایی که تو براشون سخرانی می کردی اگه عرضه داشتن اگه عاقل بودن می رفتن درباره ی حق و حقوقشون تحقیق می کردن نکه تو بیای براشون.. -اولا خانم فقط مال مونثا نیست که بعدشم من دارم وضیفمو انجام می دم مگه کیه ارمین که بخواد.. -وسط حرف من نپر بابک صورتش درهم شد فکر کنم گوشش تیر کشید صدامو اوردم پایین تر -ما مجبوریم به کام ارمین باشیم چون داریم تو خونش زندگی می کنیم چون داریم نونشو می خوریم با غم تو چشماش زل زدم -چون مامان داره نونشو می خوره چون اون ارش عوضی پول تریاکشو از ارمین می گیره با بهت تو چشمام زل زد رومو گرفتم به جاده دوختم تا خونه حرف نزدیم با ریموت در پارکینگو باز کردم و ماشینو بردم تو قبل از اینکه پیاده شم که صدای ارومشو شنیدم -تو یک ترسویی دانیال با اخم نگاش کردم -وسایلتو جمع کن می فرستمت امریکا اونجا درستو ادامه بده فردا هم برو مرخصی تحصیلی بگیر اول تعجب کرد بعد گفت -دانیال من نمی رم ها پوزخندی زدم -می ری هرطور شده می ری پیاده شدم در بستم حرکت کردم سمت ساختمون قدمای تندشو پشتم احساس کردم -دانیال دانیال جان د یک دقیقه واستا دانیال اصلا کی گفته..اه من نمی رم اگه مضاحم باشم از اینجا می رم ولی امریکا نمی رم بیخیال شو دیگه ببین اگه تو سرتقی من ده برابر تو سرتقم داداش بیخیال شو جون بابک برگشتم سمتش وانگشت اشارمو به صورت تحدید گرفتم سمتش سریع دهنشو بست برگشتم سمت پله ها -داداش د اخه یک دقیقه گوش کن اخه دنیل و احسان با تعجب همینطور که دسته های پینک پونک تو هوا خشک شد نگامون می کنند بی توجه به سمت اتاقم رفتم بابک هنوز داشت زر می زد -حالم از زورگویات بهم می خوره دانیال می خوای مثل شماها سگ ارمین شم شرفمو بفروشم که یک وقت ارمین نونمونو کم نکنه من نوچه ی این و اون نیستم دانیال من هنوز غیرت دارم دیگه بدجور رفت رو عصابم به سمتش خیز برداشتم بازوشو گرفتمو کشیدم یکی از درا به استخر می خورد از پله های بردمش پایین دم استخر که رسیدیم به خودش امد سعی کرد ازم جداشه وقتی دید نمی تونه کاری کنه مستئسل مچ دستمو گرفت -کجا می بری منو ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم بی توجه کشیدمش سمت سونای اب یخ با زیر پایی ارومی اول پاهاشو کردم تو بعد ولش کردم تو اب قدش حدودا 188 بود پس راحت می رسید ته اب خشک شده بود به نفس نفس افتاد می دونستم که بدنش با اب سرد بدجور واکنش می ده سرما نمی خورد ولی تا دو سه ساعت می لرزید اونم بخاطر خونیش بود شروع کرد به لرزیدن رنگش پریده بود یک نفر بازوشو گرفتو کشیدش بیرون احسان بود بابک هنوز قدرت حرکت نداشت کشیدش تو جکوزی کم کم به نفساش منظم شد دستشو دور خودش حلقه کرد چون عصبی بود داغ داشت هوام گرم بود با اب یخ سنکوب نکرد خوبه من که اصلا اهل خجالت شرمندگی نبودم حقش بود بی توجه به چپ چپ های احسان رو به دنیل گفتم -یک دست لباس بده بهش عوض کنه الینا<این فصل کمک گرفته از رمان انی شرلی> هیچکی سر قبرش گریه نمی کرد تو نگاه هیچ کس غم نبود ستا عمه داشتم دوتا عمو هرکدوم به دستور اقا بزرگ باید دوتا بچه می داشتن به عمو اکبر نگاه کردم حتما داره فکر می کنه دیگه حالا که داره از خونه و وجود یک کافر دور می شه روزی کارش که تا حالا روز به روز گندتر می شد سر به فلک می کشه بابا داره فکر می کنه که ایا امین مال اموال اقا بزرگ که مطمئنن مال اونه رو قبول می کنه یا نه عمه ریما داره فکر می کنه که ایا اون زورگوی خسیس چیزی برای دخترای اونم گذاشته یا نه عمه رعنا به فکر اینه چه خوب شد قبل از اینکه دختر اونو مجبور به ازدواج کنه مرد و عمو اصغر خوشحال که می تونه طلاق دخترشو از اون مرتیکه وحشی بگیره عمه ریلا خوشحال که دیگه کسی نیست که اونو اضافی بدونه یا بخواطر بچش نمی شه باهاش بد صحبتی کنه یک ماشین امد واستاد سرمو برگردوندم با دیدن حنانه جون مامان عمو اصغر و عمه ریلا جا خوردم همه جا خوردیم یک کت و دامن مشکی پوشیده بود با پیراهن دودی روسری مشکی ساتن پوشیده بود و چادرش رو سرش بود به سمت ما امد همه داشتیم نگاش می کردیم جلو امد عمه رسوا بزور گفت -مامان لبخندی بهش زد و رو به جمع گفت -می دونم کسایی که منو می شناسن از امدن من به اینجا تعجب کردن خوب میدونم که چیا درباره ی من گفته و به چه چشمی به من نگاه می کردین خوب می دونم که خیلی ها حرفای اونو باور نکردین همتون می شناسیدش مارتین پسر یهودی که مثلا مسلمون شده بود سکوت کرد بعد دوباره ادامه داد -نشده بود نشده بود فقط بخواطر بدست اوردن دل زن مورد علاقش قبول کرد ازدواجم کرد ولی چی شد حقه چون زنش یکم پیر شد حق که دنبال یک زن دیگه بره حقه که منو با پول از پدرم خرید حقه که بعد از دوتا بچه تازه فهمید اشتباه کرده و هیچی زن اول نمی شه حقه چون بقیه نگن چه نامرده به من توهمت کافری زد با اینکه خودش کافر بود دست انداخت دست منو گرفت و کشید بیرون -این دختر ته دردو از این مرد کشیده این دختر مجبور شد بره رشته ای که دوست نداره این دختر بخواطر رفتن به دانشگاه افسری کتک خورد این دختر برای اینکه مجبور با ازدواج با مردی که این مرد گفت نشه بدون تحقیق ازدواج کرد و بدبخت شد این دختر بدترین تحمتارو از زبون همین مرد شنید بعد دست بنفشه دخترعمه رعنا رو گرفت -این دختر به دستور پدر بزرگش تو سن 12 سالگی ترک تحصیل کرد و مجبور به ازدواج با مردی شد که 30 سال از خودش بزرگتر بود دست عمه ریما رو گرفت -این زن روزی برای اینکه ازدواج بزور نکنه از خونه فرار کرد به خونه خالش پناه برد ولی همین مرد چه حرفایی پشت سرش زد چه گناهایی بهش نصبت داد همین مرد گفت که این دختر تو یک خونه فساد اقامت داره همین مرد دیگه حواسم پی صحبتای حنانه نبود رفتم پی گذشته -بلند شو دختر بریم پیش سرهنگ اروم بلند شدم و کنارش شروع به حرکت کردم سالن تقریبا تو سکوت بود که صدای قدمهای تندی تو سالن پیچید بعد سایه ی مردی پیدار شد نگام به سایه ش بود که صدای ا بلندی امد سرمو بالا اوردم با دیدن دانیال لبخندی زدم اونم یک دستشو به کمر زد و لبخند زد -نمی دونی چقدر پول بهش دادم تا خفه شد -مرسی زحمت کشیدین لبخند مهربونی زد -دختره ی .. با تعجب به سمت صدا برگشتیم اقا بزرگ بود تا امدم چیزی بگم مشتی به صورتم زد که رو زمین پرت شدم فوران خون از گوشه ی لبم بیرون ریخت امد بعدی رو بزنه که دانیال دستاشو گرفت و اروم به عقب هلش داد اینبار اون بخش زمین شد زود بلند شد دانیالو هلش داد کنار دست انداخت زیر گلوم و کشیدم بیرون برای این انتر بود که به پسری که من فرستادم خاستگاریت جواب منفی دادی دانیال امد کاری کنه که ماشین بابا کنارمون واستاد سریع پیاده شد نگاهی به صورت من کرد با حالت عصبانتی و گریه گفت -ول کن اقاجون ول کن نامرد چی از زندگی دخترم می خوای چی از جون ما میخ وای تو اخه بعد دستشو از زیر گلوی من برداشت منو کشید تو بغلش -به خدای احد و واحد اگه یکبار دیگه دستت رو بچه های من بلند شد.. -چه غلطی می کنی هان لبخندی تحویلش داد -معلومه که پدرت خیلی گند بوده که حالش تو و ارمینید بعد منو کشید تو ماشینش با گریه به دانیال که چشمای غمگینش به من بود نگاه کردم دانیال -اقا یک سوال ازتون بپرسم جانمازو جمع کردم گذاشتم سرجاش رو به حنانه کردم از صبح که رسیده بود طفلک یه بند کار می کرد با اینکه دوتا خدمت کار دیگم داشتیموازم کارا بدون اون نمی چرخید -جانم؟ -چرا نماز می خونید؟ با تعجب نگاش کردم -هان؟ -خوب هم من و هم شما می دونیم که پسر مذهبی نیستید لبخندی زدمو رومو برگردوندم -چون می گن کسی که نمازو ترک می کنه کافر سرمو تکون دادم -اره بزار با همین نخ خودمونو به خدا بچسبونیم شاید.. زهرخندی زدم و بحث عوض کردم -چرا شما نموندی پیش بچه هات؟ اهی کشید -چی بگم اقا دلم نیومد اونا خودشون انقدر ندارن که به خودشون برسن بعد برم نون خور اونا بشم که چی تازه شم زن و شوهرشون چی نمی گن نه نه تو چرا اوردی با ما زندگی کنه راستی اقا طنازم داره برمی گرده ای خدا این دخترو خیر نده اقا رو دست اقا ارمین زده به خدا نمی دونید چه کلکی نصف اموال مارتینو به نام خودش کرده با همون زبون کوفتیش لبخندی به پر حرفیش زدم رفتم بیرون با دیدن میز صبحانه دلم باز شد تخم مرغ شیر کاکایویی املت چهارنوع مربا سوسیس سیب زمین خلال شده شیر و عسل که من عاشقشم با چای شیرین با ذوق نشستم پشتش دنی با دیدنم سوتی زد -اوه جناب سرگرد می رید دلبری؟ ابرویی بالا اندختم -من همینجوری دل همه رو می برم نیازی به تیپ زدن نیست دیگه -اوه اوه به چه نکته ی ظریفی اشاره کردی اونوقت با اخلاق زیباتون یا حرفای محبت امیزتون زدم تو سرش -ببند بابا مگه همه مثل تو سبکن؟ -بله خوب جنابالی اندازه ی یک فیل وزن داری -به کوری چشم حسود -واه حسودی داره؟ یک روز ورزش نکنی خیکی می شی -من کجا خیکیم؟ -گفتم اگه ورزش نکنی تو هر روز مثل یک خر بار بر ورزش می کنی هووو چه خبر؟ سفره هم خوردی همینطور که بلند می شدم گفتم -به تو چه حنانه جووونم زحمتشو گرفته -ا چه حالی می ده وقتی کسی برات منفعت داره می شه جون -چی دوتا داداش اخطلات می کنند؟ برگشتم احسان بود -تو هنوز اینجایی؟ -پس نه اونجایم دنی با خنده گفت -کجا؟ احسان با چشم اشاره کرد -اونجا دنی شونه ای بالا انداخت -نمی دونم نگاه نکردم شاید باشی؟ بعد دستش رفت به شلوارکش با خنده زد به سرش نشست پشت میز رو به بابک که حاظر اماده داشت می رفت سمت پله ها گفت -بابک بیا بخور ضفعه می کنی -نه باید برم دانشگاه ابرویی بالا انداختم -دانشگاهههه؟ اینو که گفتم سکوت بدی ایجاد شد دنی لقمش که با دستش تا وسط دهنش برده بود همونجا موند احسان چونشو که داشت می خاروند همینطور خشک شد بعد از چند ثانیه بابک با ترس تردید گفت -اره -حرفای دیروزم یادت رفت؟ -انگار شمام حرفای منو یادت رفته خان داداش گفتم نمی رم -بشین صبحانه بخور می ری سرعتشو تند کرد سریع پاشدم و دویدم دنبالش احسانم دنبال من چون سرعت دومون حدودا یک اندازه بود به محظ اینکه بازوی بابکو گرفتم اونم مچ دست منو گرفت -ولش کن دانیال بابکم که بهتر دید بجای سرتق بازی لوس کنه گفت -بیخیال داداش 2 ماه فقط مونده قول می دم دیگه مرکه راه نندازم قول می دم دانیال احسان قبل از من گفت -بابک جان شما امروزو نرو دانشگاه تا فردا خدا بزرگ به من اشاره کرد چیزی نگم بابک کلافه موهاشو بهم ریخت با ناچار قبول کرد -بیا قبلش می خوام بات صبحت کنم احسان با حرص گفت -مریضی -احسان رفتم تو بالکن بابکم امد کنارم نگام به خونه ی کناری افتاد -ااا این دختره -وای بحالت بفهمم بهش نزدیک شدی صدای پوزخندشو شنیدم -چیکار می کنی مثلا؟ دوباره می ندازیم تو اب یخ؟ -بهتر اتفاق دیروزو فراموش کنی؟ -دیشب اگه فراموش نکنم چی؟ -برای خودت می گم میدونی تا وقتی واقعا از کارم شرمنده نباشم معذرت نمی خوام الانم نیستم چیزی نگفت خودم ادامه دادم -چرا ماشینو فروختی؟ -پولش حلال نبود رنگم پرید نفسام سنگین شد -کی گفته؟ -تو که انقدر پول در نمیاری دنی هم کار نمی کنه این پولا هم حتما ارمین داده ارمینم... نفس عمیقی کشیدم <خیالت راحت شد که نفهمید چقدر پستی؟> تو خر کی هستی؟<وجدان توی بی وجدان>از کی اونوقت؟<اونشب که با بابک نماز خوندی>باشه پس ول برگرد -تو کار می کنی بابک؟ -هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -چیکار؟ -من کار نمی کنم -بابک خودت بگو تا بعد واز یک مسله ی دیگه برای عصبی شدن من شروع نشه -مداحی -می خوای کار کنی؟ -چطور؟ -این چند وقت که دانشگاه نمی ری می تونی تو کارخونه کار کنی -دانیال دانشگاه... بدون توجه رفتم سوار زانتای مشکی و بادنجونیم شدم بعد از نیم ساعت جلوی اداره بودم یقه ی لباسمو صاف کردم وبه سمت ساختمون اداره حرکت کردم به محظ اینکه وارد شدم همه از جاشون بلند شدن واحترام گذاشتن بی توجه بهشون به سمت اتاقم رفتم می دونستن تا زمانی که وارد دفترم اجازه ی ازاد شدن ندارند همون موقه نگین بهم پیوسط -گزارش بده -یک ماموریت جدید و خطرناک تا قبل از اتمام تابستون در پیش دارید -چه ماموریتی؟ -خوب می دونی که تو این اداره ماموریت های سختی داری امید وارم بتونید درست انجامش بدین -بدیم؟ =وای بی ادب بدیم چیه = با ترس نگام کرد همون موقه وارد دفترم شدیم پشت میزم نشستم خوب داشتی می گفتی؟- با هول گفت -ها؟ چی؟چی می گفتم؟ با اخم گفتم خودت بهتر می دونی- -چیز یعنی قول می دی عصبانی نشی؟ نه چون همینطوریشم دارم منفجر می شم- پس من نمی گم- -سروان تیامی اگه همین حالا گزارشا و کامل بهم نگی می گم ببرنت انفرادی چون می دونست حرفی که بگم روانجام می دم زود گفت خب خب چیز ببین یک سرگرد دیگه ام برای این اداره فرستادن یعنی همکار برای تو- چند ثانیه خشک شدم این یعنی میخواستن قدرتو از من بگیرند وای نه لعنتی دوتا دستامو تو موهام کردم پوفی کشیدم دستشو گذاشت رو دستم چیزی نشده که عزیزم بعد سرشو خم کرد با عشوه گفت دانیال اه حالمو بد کردی نگین برو بشین رفت رو صندلی نشست درباره ی این پسره بیشتر بگو- پسر که نیست دختر- ابرویی بالا انداختم -دختر؟ اره- خوب اسمش چیه؟- -الینا ملوانی واییی واز این دختر -تمام همکار ها رو تو سالن پایین جمع کنید برای همه هم پیتزا با مخالفات سفارش بده سورت حسابا رو بیار با بهت گفت -چشم ولی الان سرگرد جدید میاد -اصلا خوش نیومد -اها به چه مناسبت -صور امدنم -بله چشمکی زد -می تونی بری؟ =========================== با صدای احترامات به اون سمت نگاه کردم با اخم تحدید امیزی داشت به من نگاه می کرد چند قدم به سمتش برداشتم منتظر احترامش بودم ولی هیچی اروم گفت -از اشناییتون خوشبختم سرگرد اروم تر گفت -مثلا -اخه نشد بهتون خوشامد بگیم مثل خودش زمزمه کردم -مثلا -نه مهم نیست من چندتا از پروندهای مورد نیازمو برداشتم ولی کامل نه نه واییی -نمی خوان همکارا رو معرفی کنید اول نگینو نشون دادم -سروان تیامی معاون بنده نگین احترام گذاشت ورودتونو خوشامد می گم قربان- -سروان نگین تیامی 25 ساله مجرد لیسانس دارین پدرتون ایران و مادرتون تو پاریس زندگی می کنند نگین و همه ی همکارا با تعجب نگاش می کردن برگشت سمت بعدی احسان الینا به من نگاه کرد سروان ابراهیمی- خودش ادامه داد احسان ابراهیمی 31 ساله دارای یک پسر همسرتون فوت کردن- -سروان ابان بهمن ابان 33 ساله مجرد- -ستوان شباهنگ شیما شباهنگ دختر عموی شما 20 ساله مجرد- شما که خودتون همه ی می شناسین- لبخندی زد بی حرف حرکت کردم اونم دنبالم می دونستین من میام؟- من تازه یک ساعت پیش فهمیدم- اها پس با این حساب همکارا زیاد با شما روراست نیستن- وای که داشتم اتیش می گرفتم نگین می کشمت بخاطر این کارشون تنبیه میشه- اها تنیبه درست شنیده بودم- برگشتم سمتش چیو؟- لبخند حرص در اوری زد هیچی- پرسیدم چیو؟- نیشش باز تر شد یاد اون موشه فضایی تو تام و جری افتادم -حرص نخورید سرگرد زیاد تابلو بود< تو کلهوم تابلویی نه بابا تو تلوزیونی>خفه شو وجدان حالتو می گیرم ها< چطور می خوای حالمو بگیری نکنه با اون مشتات می زنی تو دهنم بعد مردم نمی گن مشکل خود زنی داری> اه -سرگرد؟ سرگرد شباهنگ؟ -بله؟ خوبید؟- به شما مربوطه؟- اخه چندبار صداتون زدم دیدم جواب نمی دین گفتم خدایی ناکرده ممکن سرتون مشکل داشته باشه- اااا بیشعور یک قدم جلو رفتم چه مشکلی مثل؟ - بدون اینکه عقب بره با همون لبخند گفت خوب احساس کردم ممکن سر درد داشته باشین- بعد به بهانه ی درست کردن چادرش دستشو کنارسرش به معنی قاتی داری تکون داد وای که دوست داشتم تیکه تیکش کنم پلکامو محکم روی هم فشار دادم -بریم پشتمو بهش کردمو از تو اینه ی روبه رو نگاش کردم برام شکلک در اورد سریع برگشتم سمتش جمعش کرده بود دوست داشتم سرش داد بزنم تا امدم دهن باز کنم<اااا نگی ها اتو دستش نده بازنده می شی هرچند الانم هستی>امکان نداره ولی به هر حال تو راست می گی< معلومه من همیشه راست می گم> خوب وجدان منی<اوه اوه> بله -سرگرد مشکلی پیش امده؟ وای پسر چقدر تو امروز در مقابل این سوتی می دی نه فقط یک لحظه احساس کردم یک گوریل تو اینه دیدم برای همین برگشتم ببینم واقعی بود یا نه- اخش اخش سرخ شد اخش خب مثل اینکه زیادی کار کردین سرگرد- دوباره برگشتم و حرکت کردم اونم دنبالم امد دفترش کنار دفتر من بود همینطور که به سمت اتاقم می رفتم به دفترش اشاره کردم و در محکم پشت سرم بستم نشستم پشت صندلی بچه پرو
  7. 12345678

    چطور اصلاحش کنم
  8. 12345678

    کتاب حوصله خوش رفتاری ثواب احساس ارامش داشتن عزیزانت خوشبختی مدت زمان عشق قدرت
  9. 12345678

    بسم الله الرحمن الرحیم رمان فراری دلباخته نویسنده ملیکا ملازاده خلاصه خ الینا ملوانی دختر 24 ساله ای که بعد از چهار سال دور بودن از خانواده و گذشتش بر می گرده تا دوباره از نو شروع کنه دانیال شباهنگ پسری محکم فداکار خشن گذشته ی این دو یکبار بهم گره خورده ولی زود از هم باز شد ولی متسفانه مثل اینکه این گره ای که سرنوشت برای این دو رقم زده خیلی محکم تر از اینه که بتونند از هم بدرنش لازم به ذکر که هردو دارن عشق اولشونو تجربه می کنند سبک رمان کلکلی . پلیسی . عاشقانه مقدمه آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند، حرفهای عاشقانه نمیزنند، چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند.. اما عاشقشان میشوی! ناخواسته دلت برایشان میرود… این آدمها فقط راست میگویند راست می گویند با چاشنی قشنگ ” مهر” لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند، لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است… لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست در لبخندشان خدا را میبینی…. اینها ساده اند حرف زدنشان… راه رفتنشان… نگاهشان…. ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربان به نام خدا دانیال با تکون شدیدی که خوردم از جا پریدم با چشمای اتشی به دنی که با حرکت من با وحشت عقب رفته بود نگاه کردم -دنی بیشعور خواب بودم دنی که از قیافه ی من ترسیده بود در حالی که من هنوز در حال دعوا کردنش بودم نمی دونست منو اروم کنه که حرفشو بزنه یا ارومم کنه که کتک نخوره با حالت زار گفت -دانیال غلط کردم یک دقیقه ارومم باش ای بابا سریع یک لیوان اب از پارچ رو پاختی ریخت داد دستم ابو سر کشیدمو گذاشتمش رو پاتختی -برو بیرون -خبر مهمی -برو بیرون میام رفت بیرون با غرغر بلند شدم عادت نداشتم هر روز دوش بگیرم پس فقط کرم بدنمو برداشتم به گردن سینم زدم بعدم رفتم سمت اتاق لباس در دو طرفه رو کشیدم برای رسیدن به پیراهنا دو قدم طی کردم دست انداختم و یک پیراهن براق دودی رنگ رفتم سمت شلوارا یک شلوار سپید بهترین گزینه برای این لباس بود در زدن -بله -اقا حنانه یکی از خدمت کارای خونه یا بهتر بگم خدمت کاری اصلی خونه امد تو -یک لحظه واستا شلوارمو پوشیدم لباسمم حالا بیا تو با لبخند امد تو صبح بخیر گفت با سرخوشی جوابشو دادم و با چند قدم به سمت اینه دروال سلطنتی اتاق رفتم رو صندلی نشستم امد پشتم و شروع کرد به شونه کردن موهام همه رو داد بالا و یک تیکه شو رو صورتم ریخت به مرد اخمو داخل اینه خیره شدم با اون چشمایی جدی چشمایی که نمی دونم هرچقدر که گناه خلاف کنم چرا هنوز پاکه گول می زنه اره درباره ی دانیال گول می زنه -دانیاللللللل؟ از جا پریدم با اخم به دنی نگاه کردم -کشتیم منو دو ساعت دم در منتظرم بابا اون دختر برگشته به جان خودم برگشته الینا -الینا؟ برگشتم سمتش -نخوابیدی؟ امد کنارم واستاد -نه هیجان دارم باورم نمی شه داریم بر می گردیم مشهد -برمی گردیم نه بر می گردی -اااا مگه تو نمیای؟ جوابشو ندادم -الینا؟ -جانم؟ -تو که انقدر کینه ای نبودی پوزخندی زدمو دوباره به گرگ و میش صبح چشم دوختم ذهنم رفت به گذشته ها گذشته ای که برای من تلخ بود خیلی تلخ -مراقب خودت باش دخترم -مراقبم مامان جون جون جونیم بعد کولمو برداشتم دویدم سمت اتوبوس سریع پریدم داخل رو اولین صندلی خالی که نزدیکم بود نشستم اتوبوس حرکت کرد صدای زنگ گوشیم بلند شد برداشتمش اروم گرفتم بغل گوشم -بله -وایییی الینا دیونه معلوم هست کجایی ریزخندیدم -دارم می رم پیش بابا -احمق خل و چل اقابزرگ داره منفجر می شه از عصبانیت خاستگارا زنگ زدن تو راهن تو داری می ری پیش بابا اسکل کردی مارو کجایی؟ -ااا ملینا اسکل چیه راست می گم بخدا -الینااااااا همینطور که ریز می خندیدم گوشی رو قعط کردم انداختم تو کولم یک نگاه به دور بر کردم یک گروه از پلیسا نزدیک امدن همه احترام گذاشتن جز سرهنگ که رئسشون بود منم احترام نظامی گذاشتم با لبخند گفتم -گفتن من از این به بعد باید مریدی شما بشم ابرویی بالا انداخت با افتخار نگام کرد -ولی به من گفتن یک استاد تحویلم می دن جز خود سرهنگ که عکس منو دیده بود بقیه تعجب کرده بودن حتما توقعه یک سرگرد قد بلند با مغرور و اخمو با قیافه هلولا داشتن نه یک سرگرد با قد متوسط صورت بچگانه لبخند به لب و مرموز خوشامد گویی عالی بود قربان ممنون قابلی نداشت فردا به ادرسی که برات می فرستم الان می دونم خسته ای نا نداری لبخندی به شعورش زدم به یکی از سربازا گفت برسونم به خونه ای که برای اقامتم در نظر گرفته بودن با دیدن خونه دهنم کف کرد زعفرانیه؟؟؟؟؟؟؟ نگامو از نمای بلوطی و استخونی در خونه گرفتم برگشتم سمت سربازه اینه؟؟ با لبخند سری تکون داد خودمو جمع و جور کردم و بعد از خدافظی رفتم سمت در بسم ا... گفتم و وارد شدم بههههه چه حیاطی 150 رو راحت داره دوتا باغچه پر از گل دو طرفش یک حوض کوچیک لب یک باغچه یک باهار خواب دو متر از زمین فاصله داشت و یک طرفش نرده های سبز یشمی نازی می خورد دویدم تو خونه دوبلکس بود و سه خوابه یک اتاق طبقه ی پایین بود دوتا بالا احتمالا چهارتا قالی می خورد سرامیک زمین خردلی بود نرده های طلایی کاکایویی تا طبقه ی بالا می خورد کاغذ دیواری های هال نباتی با طرح توپای تو پر و خالی خردلی و اجری بود یک لوستر بزرگ از سقف اویزون بود طبقه بالا یک راهروی کوچیک کاغذ دیواری های طلایی با طرح شکلات در اتاقا رو باز کردم هر دو پنجره ی قدی داشت یکی شون بالکنم داشت اونو که بالکن داشت یک اتاق حدودا 20 متری کاغذ دیواری های عسلی با طرح های استخونی لبخندم به بعض تبدیل شد فرقی نداشت هردو برای من تلخ بود من فقط وجودم یک هدف بود یک هدف دانیال -بله اقا -ماشینمو داده بودم بشورند -می خوان بیان تو برش دارین چپ چپ نگاش کردم -نه دیگه زحمت نمی دم بهش بگین تشریف بیاره دم در اخماش رفت توهم با اخم از سر راهم رفت کنار عصابم خورد بود اون دختر برگشته اونم با قدرت من فکر می کردم یا مرده یا الان تو جوب باید باشه اشتباه از من بود باید مطمعن می شدم اه دختره <هیسسسس> با کلافگی سوار زانتای مشکیم شدم حرکت کردم نگاهی به در خونه انداختم برخلاف غرغر اون مرتیکه کلید واسه خودم زده بودم امدم برم تو که همون موقه نور چراغ ماشینی افتاد تو چشمم برگشتم سمت نور پسر اون مرتیکه بود ماشینو پارک کردو سلام کرد سرمو تکون دادم کلیدو کردم تو در صدای ارومشو شنیدم -بخدا هر وقت میام اینجا تن بدنم می لرزه اهی کشیدم حرف دل منو زد در باز کردم بدون تعارف رفتم تو چشمم به مامان افتاد داشت باغچه رو اب می داد با صدای در برگشت سمت ما مثل همیشه بی تفاوت و خونسرد زل زد به ما خیلی چیزا دیگه براش مهم نبود برام عجیب بود چطور ممکنه چطور ممکنه یک نفر هیچی براش اهمیت نداشته باشه چطور ممکنه خودشو بسپره به دست سرنوشت چطور ممکن هیچی براش ترس اور سخت خوب تلخ نباشه سرشو خم کرد خرمن موهای مشکیش افتاد یک طرف صورتش دیگه حتی براش مهم نبود که این پسره با این وضع می بینش -سلام مامان سری تکون داد بعد دوباره سرشو به اب دادن باغچه سرگرم کرد سه ماه بود ندیده بودمش سه ماه بود رفته بود رشت سه ماه بود خونه ی هووش زندگی می کرد برگشتم سمت پسره -براچی امدی؟ -نمی دونم بابا خواست بیام کارم داشت دوباره سرمو تکون دادم دور تا دور حیاطو نگامو چرخوندم چشمم به بساط تریاک افتاد اخمام تو هم رفت ولی چیزی نگفتم همون موقه صدای دعوای ارومی که از تو خونه میومد و ما محل نمی دادیم بالا رفت -من نه نون مفت گیر میارم که تو شکم تو بریزم نه مثل اون داداشت اهل حروم خو... -حواستون به صحبت کردنتون باشه احترام بزرگتری یک کنار ولی اگه بخوان به دانیال توهین کنید -مثلا چه گهی می خوری انقدر طرفدارشی برو پیش خودش چیه شدی موی دماغ ما برو همون خرجتو بده اصلا چرا نمی ری پیش اون پدر همه فندت -چقدرم که شما برام خرج می کنید خوبه من تا الان سربازی بودم ها بگین همون خرج خوراکم چند شده تا بدم بتون نکن پول ابی هم که می خورم باید بدم درضم ارمین هرچی باشه وازم حداقل یادش نرفته که اسم پدر روشه تا شما که حتی سن بچه هاتونم نمی دونید ارمین از شما بیشتر برای پسراش پدری کرده صدای سیلی بلندی امد قدمامو تند کرد رفتم تو با دیدن بابک که دستش رو صورتش بود و به یک ور کج شده بود نفهمیدم دارم چیکار می کنم جلو رفتم و یقه ی شوهر مادرمو سفت گرفتم چسبوندمش به دیوار با ترس نگام می کرد بابک مچ دستمو گرفت -تو رو خدا دانیال بی توجه فشارمو رو یقش بیشتر کردم صورتش داشت به کبودی می زد که دوتا دست بازوهامو گرفتند و کشیدن عقب یک قدم امدم عقب ولی با دست پیشونی اونو که حدودا20 سانت ازم کوتاه تر بودو به دیوار چسبوندم -حواست به خودت باشه مثل اینکه یادت رفته من دانیالم می شناسیم مگه می شه نون خور ارمین باشی با شنیدن اسم پسرش به لرزه نیوفتی؟ کی جرات اینو داره که دست رو برادر من بلند کنه؟ قبلا بهت گفتم که در اضاء اخم بابک جونتو می گیرم پس خیلی حواست جمع باشه با وحشت نگام می کرد ولی چیزی نمی گفت یقشو ول کردم امدم برم بیرون ولی باز برگشتم سمت بابک -تا کی می خوای این تحقیرو تحمل کنی؟ سایلتو جمع کن برگرد خونه دوباره راهمون گرفتم بیرون الینا -خوش امدی سرگرد -ممنون قربان -بفرمایید نشستم صدای هیی ارومی شنیدم با لبخند به نیوشا نگاه کردم فرق کرده بود خانم تر شده بود چند سال بود ندیده بودمش از 20 سالگی تا 24 سالگی چند ساله به صفحه نگاه کردم -این مردو می شناسی؟ به عکس خیره شدم پوست برنز چشمای مشکی موهای مشکی نشناسم؟ ما باهم خاطره داشتیم با لبخند به پسر بچه هایی که تو باغ بازی می کردن نگاه کردم بابک نرو رو دسته پله الان می افتی تو استخر دسته نه نرده وقتی افتادی تو اب داداشت امد خر ما رو گرفت چنان می زنمت که دست مبل با نرده پله قاتی کنی یک قدم جلو رفتم ببخشید اقایون دوباره با صدای سرهنگ به خودم امدم -دانیال شباهنگ 26 ساله پسر ارمین شباهنگ که فامیلشو 18 سال پیش تعقیر می ده ذهنم سرکشی می کرد دوستاش تو خاطرات بمونه وایییی اااا واییی ااا با وحشت به پسر بچه روی نرده که تعادلشو از دست داده بود نگاه کردم دقیقا در زمانی که داشت پرت می شد سریع خودمو بهش رسوندم دستشو گرفتم تو رو خدا منو ول نکن شنا بلد نیستم عمقش چقدر 6 متر اووو ببین خیلی سنگینی یعنی خیلی خیلی سنگینی نمیت ونم زیاد نگهدارم بعد رو به دوستاش کردم برین کمک بیارید یک نگاه بهم انداختن داداشش بفهم کشتمون جیغ کشیدم میری کمک میاری یا همین حالا اینو ول کنم بیام شمام بندازم تو یک دختر کوچولویی که اونجا بود دستشو بالا برد من شنا بلدم لبمو به دندون گزیدم اینا دیگه کی بودن یک لحظه دیدم دارم کشیده می شم با وحشت رو پسره گفتم چرا خودتو ول کردی سعی کن بیای بالا بیحال گفت نمی تونم نا ندارم سفت منو بگیر دیونه الان هردومون می افتی سعی کن بیای بالا می گم دوباره صدای سرهنگ پارازیت شد -صاحب بزرگترین خونه و مدیرعامل یکی از بزرگترین کارخونه های کشور ناخداگاه خنده ی بیصدایی کردم چند وقت بود که به گذشته ها فکر نکرده بودم دیگه واقعا داشت پاهام از رو زمین جدا می شد که یک دستی دور کمرم قرار گرفت سریع کشیدم عقب قدرت همون یک دونه دست انقدر زیاد بود که اون پسرم با من کشیده شد و افتاد رو پل اروم بلند شدم به سمت ناجی برگشتم یک پسر جوون سرمو انداختم پایین ممنون از کمکتون چند ثانیه سکوت کرد با وحشیانه خم شد و بازوی پسر نوجوونو چنگ زد جوری که ناله ش در امد از این حرکت انقدر جا خوردم که بی اخطیار یک قدم عقب رفتم خیلی راحت پسره رو پرت کرد کنار من رو زمین انگار پسرم مثل من از شدت ترس نمی تونستم حرفی بزنه پسر جوون یک قدم به من نزدیکم شد که ناخداگاه یک قدم عقب رفتم احساس کردم خندش گرفتم ولی زود جدی شد از شما ممنونم که برادرمو نجات دادین با خجالت گوشه سرمو خواروندم نه کاری نکردم راستش تقصیر کار خودم بودم بعد به این اقا پسرا گف با تعجب به روی پل خالی نگاه کردم ااا کوشن رفتن در رفتن چیزی غیر عادی نیست سرهنگ متوجه خنده ی من نشده بود -متسفانه فعلا تو اداره نیرو انتظامی خدمت می کنه نمی شه راحت ازش اتو گرفت بی سر و صدا کاری رو انجام می دن البته چندتا سند از جرمای جزئیش داریم ولی کافی نیست یعنی یک اتوی بزرگ تر می خوام که نتونند هیچ کاری کنند من نمی خواستم بشنوم می خواستم تو گذشته بمونم برگشتم سمتش ریز خندیدم اونم خنده ی بی صدایی کرد بعد جدی شد با چشم به برادرش که بلا تکلیف کنار ما واستاده بود اشاره کرد که بره دانیال حوله رو دور خودم پیچیدم بیرون امد یک دست لباس برای خودم برداشتم انداختم رو تخت تو اینه به خودم نگاه کردم اوففف هیکلو ولی خوبه با وجود شکم 8 تیکه ایم توپر نبودم تیشرت خاکستری با شلوار جین مشکی پوشیدم یقه ی تیشرت باز بود و سینه ی کم موی برنزمو به نمایش می زاشت موهای مشکی پر کلاغیمو به بالا شونه کردم اه از مدلش خوشم نمی امد دستبند چرم کفشای چرم مشکی مو پوشیدم امده بود نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم تو صورتش زل زدم جوری که معذب شد نگاشو به نرده ی استخر دوخت با صدای ارومی گفت استخرتون باحال روش پل داره بی توجه به حرفش با دقت بیشتری به صورت ریز دخترانش نگاه کردم سپید بود و چشمای عسلی و سبز نازی داشت لبای سرخ خوش حال دختر قشنگی بود بنظر نمی امد 16 رو بیشتر داشته باشه ولی چیزی که باعث شده بود دهن من باز بمون چادر مشکیش با اون ابروهای دست نخوردش بود یکم خم شدم سمتش که خودشو کشید عقب -از خدمت کارایی عینهو زرافه کلمو کشیدم سمتش بیشتر خم شد یکم کلشو کج کرد دقیقا کاری که من کردم -جدید باید باشی تا حالا ندیدمت بعد نگامو به چادرش دوختم -نه این پارچه هم نوع هم گرون کفشاتم همینطور ااا النگو هم که داری سریع النگوشو زیر ساق دست سپیدش قایم کرد -پس خدمتکارم نیستی سرمو دوباره اوردم بالا که صدایی گفت -الینا هردو برگشتیم سمت صدا اقا امین بود دختره به سمتش دوید خودشو انداخت تو بغلش با خنده دورش داد بعد گذاشتش رو زمین با نگرانی نگاش کرد -تو اینجا چیکار می کنی دختر بابا؟ -دلم برات تنگ شده بود خو امدم ببینمت دستی رو سرش کشید با لحن خواستی گفتم -دخترتونه سرشو تکون داد -با اجازت یک قدم جلو رفتم به سر تا پای دختره نگاه کردم -نگفته بودین دختر دارین دستی رو سر دختره کشید -ادم که گنجی داره فریاد نمی زنه -می ترسیدین بخوریمش بعد یک نیم نگاه دیگه ای به دختره انداختم برگشتم سمت ساختمون روندم به سمتش نزدیکش که رسیدم زدم رو ترمز ماشین باید بهش برخورد می کرد که با یک حرکت سریع بدون اینکه به سمتم برگرده پرید عقب ماشین که واستاد اون دقیقا سمت شیشه سمت من قرار گرفت شیشه رو دادم پایین -خدا رحم کرد خانم سرشو اورد پایین با لبخند مرموزی تو چشمام زل زد شمورده شمورده گفت -بله خدا رحم کرد -اا الینا خانم شمایید؟ لبخند دیگه ای زد رفت سمت در دیگه ی ماشین نشست نه بابا زرنگ شده ماشینو به حرکت در اوردم جلوی یک کافیشاپ واستادم پیاده شد پیاده شدم رفتیم تو پشت یک میز نشستیم با همون لبخند مرموز زل زد تو چشمام گارسون امد -چی میل دارید؟ -شیر موز بستی با لحن خاصتی گفت -شیر موز بستنی رفت تا بیاره خیره شدم بهش خدایی مثل معنی اسمش بود درخشان باباش می گفت مثل معنی اسمش نیکویی و نعمت میاره مامانشم قبول داشت که باهوش چه قشنگ با معنی اسمش خو گرفته با قرار گرفتن لیوان شیر موز به خودم امد کشیدم سمت خودم اونم یکی رو برداشت همینطور که با شیرموزم بازی می کردم گفتم -فکر نمی کردم زنده باشید با چشمای شیطون نگام کرد چیزی نگفت -فکر می کردم اگه زنده باشید هر لحظه می رین لوم بدید ولی الان؟... نمی دونم شاید هنوز دنبال فرستید یکم دیگه نیو مکید ریزخندید لبخندی زدم نیو ول کرد -خیلی بیکار بی دردسر بودم؟ بعد یک تیکه دیگه از بستیشنو با قاشق کند -از طرفی شما به من محبت کردین نباید دستتونو گاز می گرفتم دیگه نه؟ بعد کیفشو برداشت -مرسی خوشمزه بود با تعجب به لیوان خالیش نگاه کردم کی خورد ااا کی رفت الینا نیوشا با ذوق بغلم کرد -الینا الینا خیلی نامردی الینا چطور دلت امد اینهمه مدت نباشی بعد یکخورده ازم فاصله گرفت با دلتنگی به چشمای مرموز و شیطون من زل زد -چقدر فرق کردی تو دیگه اصلا یکجوری واییی خدا خیلی حرفا هست که باید بهم بزنیم نمی دونی چقدر بهمون سخت گذشت وقتی فهمیدیم تو این کارو نکردی واییی خدای من دستمو دور کمرش حلقه کردم -دلم برات تنگ شده بود ریزخندید بعد دوباره بعضش ترکید با تعجب به پشت سرش نگاه کردم -این اقا خوشتیپه باربد نیست ازم جدا شد نگاهی به اون انداخت بعد با لبخند به من نگاه کرد ریز خندید -نکنه شما -یک سال بعد از اینکه تو رفتی عقد کردیم از شدت ذوق خندیدم رفتم سمت شوهرش و سلام کردم لبخندی زد -علیک سلام خانم -میرسونیم -چرا که نه بشین نشستم جسمم تو ماشین بود اما ذهنم پر کشید هنوز قانع نشده بود انگار می خواست به اندازه ی تمام این چهار سال به خاطرات سفر کنه تو رو ازخاطرم برده تب تلخ فراموشییییی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی صدا رو دنبال کردم یواشکی به اتاق سرک کشیدم چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سست کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصلت با من خودت گفتی که کوتاه از این جایی که من هستم چقدر تا اسمون راه احساس کردم چونش لرزید من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی تو رو از خاطرم برده با قدمهای اروم و نا مطمئن به سمتش رفتم به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا می رم کجای جاده دلتنگه می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره اولین قطره ی اشکشو که دیدم امدم عقب گرد کنم که برگشت سمتم منم مجبوری واستادم و سلام کردم لبخندی زد -سلام ----===== دستی رو چادرم کشیدم نگاهی به گروها کردم یک نگاه به ویلا -بریم رفتیم تو در باز کردن همه سنکوب کردن منم پوزخندی زدم -برین دستگیرشون کنید رفتن داخل همون موقه صدای شلیکی امد البته از خیلی دور ولی گوشای منم خیلی تیز بود از ویلا بیرون امدم رفتم سمتی که بنظر خودم صدا رو شنیدم پشت سر ویلا یک دریای خروشان بود از اونایی که به دره وصل می شه و ساحل نداره خود ویلا دقیقا رو لبه ی دره ساخته شده بود جوری که فکر می کردی هلش بدی می افته تو به پایین نگاه کردم چیزی ندیدم فکر کردم خیالاتی شدم پس دوباره برگشتم برم ویلا که تازه حواسم جمع شد صدا از پایین نبود از بالا بود تازه دقت کردم چرا این ویلای 8 طبقست اخه کنارشم نردبون داره رفتم بالا تا روی طبقه ی 7 بیشتر نردبون نداشت ولی صداشون می امد -به به دانیال خان عزیز دانیال؟؟؟ -یادگار اشغال داری چیکار می کنی؟ من به تو اعتماد کردم -اخخخ طفلکی اشتباه کردی عزیزم وصیتتو بکن -خوابشو ببینی که بتونی الان منو بکشی -فعلا که دارم تو واقعیت می بینم خودشو پرت کرد پایین من دستشو گرفتم ولی بدون اینکه بتونم لحظه ای خودمونو نگهدارم باهاش پرت شدم به یک درخت گیر کرد من برای اینکه روش نیوفتم پاهامو تو شکمم جمع کردم حالا رو شکم دو زانو نشسته بودم نگاه عاقل اندر سیفی بهم انداخت -چطور فکر کردی می تونی منو بگیری؟ با ترس به بالای سرم نگاه کردم -اوه اوه اینجا رو با یک تیردو نشون نه من نمی میریم الان وقت مرگ من نیست نیست -خودتو ول کن -چی؟؟؟؟ -گفتم خودتو ول کن -دیونه شدی خودمو ول کنم که می میرم -تیر بخوری ناخداگاه ول می شی تو خودتو ول کن بقیش با من -نه ممنون -اه اصلا به من چه خودمو پرت از ته دل داد زدم -یا علی با احساس امد شدید اب تو ریه هام چشمام باز کردمو خودمو بالا کشیدم بخاطر شدت پرت شدن نمی تونستم شنا کنم داشتم می رفتم تو اب که یک چیزی افتاد تو اب سریع فشارش دادمو خودمو کشیدم بالا همون پسره بود که می خواست بکشمون این چرا خونی؟ یک چیزی دیگه افتاد تو اب از شدت موج دوباره تو اب فرو رفتم سریع لباساشو کشیدم بالا ببر بود نگاهی به رنگ قرمز دورم انداختم بعد به مردی که بی جون رو اب ول بود و کتش تو دست من -این این ک کشتیش؟ -ادم مرده ندیدی؟ولش کن الان می ری تو اب -ولش نمی کنم -احمق اون مرده -باید جنازشو بدیم به خانوادش امد بره که محکم تر لباسشو کشیدم -چیکار می کنی؟ -اینو ببر..نا ندارم نمی تونم بکشمش می رم زیر اب -هوم؟ دیوانم مگه به خودم سختی بدم؟خوب برو زیر اب به سمت خشکی حرکت کرد منم خودمو بزور کشیدم سمت ساحل پسره رو انداختم رو زمین خودمم بخش شدم نگاهی به دانیاله کردم رفته بود سمت ونی که چند متری از ما دور بود -کجا اقای محترم؟ شما به جرم قتل بازداشتید -شرمنده کار دارم 11رفتم نزدیک تر -واستا ببینم من تو رو تحویل می دم برگشت سمتم چند ثانیه نگام کرد بعد نگاشو به پام دوخت -یک مار رو پاته خشک شدم با ترس نگاه کردم -ب ب بر برش برشدا برشدار -نوچ -تو تو رو خ خدا -بگو غلط کردم که بهت گفتم پست -عمرا -هرجور راحتی مار دوباره رو پام تکون خورد نگامو بهش انداختم سرش مثلثی بود لامصب سمی بود می دونستم تا وقتی تکون نخورم کاریم نداره یعنی نمی فهمه پس با یک حرکت پرتش کردم سمت پسره به بازوش برخورد کرد سریع پرتش کرد عقب پاشو گذاشت رو گردنش یک چاقو از تو جیبش در اورد گردنشو جدا کرده برگشت سمت من پوزخند زد بی حرف حرکت کرد یک ون چند قدممون بود سوار شد ماشینو روشن کرد تا گاز داد سریع خودمو انداختم تو وایییی ببین با این ماشین با چه سرعتی می ره خوب مرد حسابی نمی خواد که کسی بخورد -اه دختره ی سمج برگشتم سمتش اسلحه به سمتم نشونه گرفت واییی چه خوشجل بود کلتش <دیونه> امد تیرو رها کنه که خوردیم به کناره ها کلتش پرت شد بیرون عین پادشاهی که تاج سرش افتاده باشه تو اب داد زد -کلتم -حقته امد سمتم و گلومو گرفت فشار داد بزور گفتم -نمی خوام بترسونمت ولی کی ونو می رونه؟ با وحشت برگشت سمت فرمون همون موقه خوردیم به یک چیزی -اخخخخخ سریع چادرمو درست کردمو نگاهی به پوسته پوسته شدهای کف دستم انداختم برگشتم سمت ماشین که له شده بود بهش نگاه کردم که بزرو خودشو کشید بیرون بازوش زخمی بود رفتم نزدیکش برام مهم نبود اون یک ادم پست بود -می رم هم کمک بیارم هم.. خودش می دونست هم چی پس بلند شدم برم که صداش امد -برین بگین بی شاهد خودتون محکوم می شید اگه منو بشناسید می فهمید برام نابود کردنتون سخت نیست اوه حالا شدم شما دوباره برگشتم سمتش -پس خودم کمکتون می کنم ماشینتون کجاست؟ دانیال -ماشینتون کجاست؟ سویچو دادم دستش -همین راهو مستقیم برین 50 متر اونور تر سرشو تکون داد و رفت دستمو گذاشتم رو زخم بازوم همون جا دراز کشیدم تا صداشو شنیدم -پاشید لطفا من نمی تونم کمکتون کنم بلند شدمو صندلی کنارش نشستم -ببرمتون بیمارستان -نه ببرینم ادرسی که می گم خستم باید برم خونه بی حرف ماشینو به حرکت در اورد چه براش راحت بود که کنار یک قاتل نشسته بارون شروع به باریدن کرد بارون اردیبهشت ناخداگاه لبخند زدم باران شدید شده بود دویدن تند دختره رو تو باد که به سمت خونه می امد رو دیدم با یک دست کتابارو گرفته بود و دست دیگه شو رو سرش گرفته بود نزدیک خونه پاش تو چادرش گیر کرد افتاد رو زمین ناخداگاه از رو بالکن دویدم سمتش کنارش نشستم -خوبین همینطور که مچ پاشو می مالید گفت -ایییی اره چیزی نشد فقط چادرم حسابی گلی شد بلند شد منم همزمان باش بلند شدم رفتیم زیر الاچیق -حالا چیکار کنم چادرمو ؟ -خوب درش بیار با تعجب گفت -دیگه چی نه اینطور نمی شه -اگه می خوان بشورینش اون کنار شلنگ اب هست به کنار باغچه نگاه کرد -هست؟ می شه کمکم کنید -بیان رفتیم سمت شلنگ اب برداشتمش حالا چیکارش کنم اها بازش کردم و گرفتم سمتش واییی گفت و شروع کرد به خندیدن خودمم خندم گرفته نگاهی به بانپیچی رو بازوم انداختم اگه زیاد دستمو تکون ندم درد نمی کرد حسش نبود رونیفرمو بپوشم پس یک بلوز پوست پیازی با شلوار مشکی دکمه های بلوز ناخداگاه باز می موند ولی چون می خواستم برم اداره به زور بستمشون همون موقه صدای داد و بیداد از تو هال بلند شد کت بلند مشکی مو برداشتم رفتم بیرون با تعجب به بابک و دنی نگاه کردم که داشتن دعوا می کردن -خیلی غلط کردی مضاحم انتر -خوب کاری کردم حقت بود که ولت نمی کردن -می شه بگین اینجا چه خبر؟ هردو برگشتن سمتم دنی دستی تو موهاش فرو کرد و به سمت اشپزخونه رفت بابک لبخند کوچیکی زد -سلام داداش -علیک سلام چه خبره؟ نیومده دارین همو می خورید صدای عصبی دنیل امد -از این اقا بپرس -خوب دارم از این اقا می پرسم دیگه دنی غرغر کرد و بابک خندید چشماش شیطون برق می زد چشمامو ریز کردم -مشکوک می زنی؟ چشمکی زد و سمت تلوزیون می دونستم که می خواد ماهواره رو برداره به چند لحظه نرسید که دنیل روش فرود امد -د ولش کن هردو رو زمین کشتی می گرفتن قبلا تو هر اتاق تلوزیون داشتیم ولی چون نمی خواستم از هم دور شیم فقط همین تو هال مونده بود که سر اینم این نی نی کوچولو ها همش دعوا می کردنو حرص منو در میاوردن -اههه بسته دیگه بست کنید گوش به فرمان بست کردن بابک رفت سمت کوله ی مسافرتی مشکیش دوتا کاغذ کادو در اورد گذاشت رو میز -سوغاتی لبخندی زدمو یکی شو برداشتم دنی هم یکی رو برداشت بازش کردم یک لیوان که روش به صورت برجسته عکس خانوادگی بود مال 4 سال پیش اون موقه ارمین برای اولین و اخرین بار خواست که عکس یادگاری بگیریم با اینکه اون موقه از مامان جدا شده بود ولی بازم ازش خواست بامون عکس بندازه اونم بعد از اینکه از شوهرش اجازه گرفت امده بود ارمین سمت چپ و مامان سمت راست نشسته بود من و باربد بالای سکو دستامونو دور هم انداخته بودیم دنی وبابکم رو زمین نشسته بودن دستاشون رو پای ما بود اخم کردم نگاه نگران بابک و دنی رو حس می کردن داد زدم -حنانه سریع امد -بله اقا؟ لیوانو گرفتم سمتش -ببرش بندازش بیرون دنی هم اونو خودشو گرفت سمت حنانه قیافه ی بابک پکر شد -اینم ببر با تعجب ازمون گرفت رفت برگشتم سمت بابک -دیگه نمی خوام هیچ چیزی حتی از دیروز به من بدی بابک شنیدی؟ حتی از دیروز با چشمای غمگین تو چشمام زل زد برای فرار از نگاهی که تا عمق وجودمو می سوزوند رفتم سر میز صبحانه چند ثانیه بعدم اونا امدن بعد از صبحانه به بابک گفتم که می رسونمش -خوب چه خبرا؟ -خبر خوشی؟ -این مرتیکه کی بود؟ اها آرش خیلی اذیتت می کنه -نه مرد خوبی -یعنی خوب بات تا می کنه؟اینطوری بنظر نمی امد -بیشتر موافقه اون کاری با کار من نداره منم کاری به کار اون -اها یعنی اینکه دعواتون شده کار حتی به کتک کاری رسیده اینکه بهت گفته حق نداری تو خونش بمونی یعنی کاری به کارت نداره؟ چیزی نگفت -چرا بابک؟ مگه من مردم؟ -خدا نکنه -پس چته؟ -اونجا راحترم پوزخندی زدم -می تونی عذاب روحی اونجا رو تحمل کنی؟ جوابی نداد -بچه های اون مرتیکه چی؟ لبخند محوی رو لباش نشست -نه برعکس با اونا خیلی هوامو دارند -خوبه دم دانشگاه نگهداشتم پیاده شد ولی نمی رفت فهمیدم یک چیزی می خواد بگه داره با خودش دو دوتا چهار تا می کنه -جانم بگو؟ خندید -چیو؟ -بگو دیگه می خوام برم لبخندی زد -می تونم بیام خونه؟ با ذوق نگاش کردمو لبخند زدم -معلوم من که از خدامه بعد با تحدید دستمو تکون دادم -فقط وای بحالت اگه دوباره فیلت یاد هندستون کنه بخوای برگردی نمی زارم ها بی صدا خندید سرشو به تاکید تکون داد لبخندی بهش زدم -مراقب خودت باش -خدا پشت پناهت داداش علی یارت رفت با خودم زمزمه کردم -علی یارت خدایی لیاقت یاریشو دارم یاد دیشب افتادم داد دختره -یا علی پوزخندی زدم از دور نگاش کردم واقعا تک بود داداشم نگاهی به ادره ی جدید انداختم رفتم داخل با ورود من همه به سمتم برگشتن قبل از اینکه فرصت چه مثل رمانا منو اشتباه بگیرن یکی گفت -شما سرگرد شباهنگین؟ سری تکون دادم همه بلندن شدن و احترام گذاشتن نگاهی بهشون انداختم چشمم به نگین افتاد سری تکون دادمو به راهم به دفترم ادامه دادم دفتر خوب بزرگی بود با ست پسته ای و یشمی -کسی اونجا هست؟ یک نفر پرید تو -بله قربان -سروان تیامی رو بگو بیاد تو همه ی همکارا رو هم تو اتاق کنفرانش جمع کن دوباره احترام گذاشت رفت بیرون شماره ی دنی رو گرفتم -هووومم؟ -هوم تو کلات -اا تویی؟ چی می گی؟ این شماره ی کجاست؟ -اداره بیکاری؟ -اره بی کار بی عار می چرخیم -نمی خواد بچرخی ادرسه اداره رو می دم بیا اینجا کارات دارم -خوب چیکارم داشتی؟ -اول برای رادوین چند نفرو فرستادی -اره بابا چندنفرو فرستادم راستی ارمین گفت که بگم حتما بهش سر بزنی -خودش بیاد راستی پرسشی نگام کرد -از این به بعد بابک با ما زندگی می کنه -ااا چرا مگه خودت نگفتی بهتر اونجا باشه تا چیزی نفهمه دستی تو موهام فرو کردم -نمی شه دیگه مرتیکه ی ..... بهم گفته که نمی تونه تحملش کنه مثل اینکه دعواشون شده تو هم مراقب باش به باربد نزدیک نشه -خوب اگه بفهم چی خر که نیست بهمون شک می کنه -ببین دنی بهش نزدیک شو نمی خوام از کنترل خارج بشه نمی خوام از دستش بدم دنیل به هیچ وجه درضم یک مهمونی برای فردا شب مهیا کن -باشه -نگفتی صبح سر چی دعوا می کردین؟ دوباره اخم کرد -پسره ی احمق دیشب ویلا بودم که پلیس ریخت توش هممونو گرفتن این زنکم انقدر لجباز بود که تا عین نی نی کوچولو ها مامانمونو نخواست ول نکرد مامانم که ماشاا... دوساعت طول کشید تا بیاد تازه منو چون می خواستم بهش رشوه بدم می خواست نگهداره به بدبختی رازیش کردم -پارتی؟ کجا بود؟ -ویلا کرج دیگه تا اینو عصبی خندیدم با تعجب نگام کرد -چیه؟ شونه ای بالا انداختم -هیچی گفتی سرگرده دختر بود؟ -اره -خوب یک سرگرمی دیگه -یعنی چی؟ -هیچی شرت کم -واه -وا کمه بیرون الینا نگاهی به خونه ی کناری کردم چه باغ بزرگی داشت باید زود این ماموریتو تموم کنم همسایه بودن با ادمایی مثل اون برام ننگه چندبار زنگ درو زدن با تعجب نگاه کردم کی میتونه باشه این موقه ی روز در باز کردم با دیدنش دلم هری ریخت پایین - مازیار؟ کشد منو تو بغلش محکم فشار داد ای داد ای بیداد بابا نمی تونم نفس بکشم -الینا عزیزم خانمم دلم برات لک زده بود خیلی نامردی خیلی چطور تونستی چطور تونستی ای این همه مدت الینا یکخورده ازم فاصله گرفت -خوبی تو؟ سری تکون دادم -اره مازیار باور کن چقدر فرق کردی؟ -تو هم خانم تر شدی لبخندی زدم خشک خونسرد و سرد -بیا تو -برو وسایلتو جمع کن قول دادم همین الان ببرمت -حالا بیا تو دنبالم امد تو -خونه ی قشنگی داری؟ -اهوم -خوب جاییم هست رفتیم داخل نشست منم براش چای اوردم چند ثانیه نگاش کردم پوست جو گندمی چشمای مشکی موهای لخت قهوه ای مدل موهاشو دوست داشتم کت و شلوار یشمی پوشیده بود با پیراهن چهارخونه ی ماشی وسبز چمنی اه عین علف شده بود ساکو بستم صدای قدمهای مازیارو شنیدیم -چیزی می خوای؟ -می خوام خانمم رو بیشتر نگاه کنم برگشتم سمتش -خوب نگاه کن دستشو گذاشت زیر چونشو به چشمام زل زدم -خوب خوب ببین امد جلو دوباره کشیدم تو بغلش -الینا؟ -بله؟ -بخشیدی منو؟ ازش جدا شدم برگشتم سمت چمدون -ببخشیدن؟ بله اسون بود ولی اگه توقعه داری که برگردم دوباره اون زندگی کذاب با تو داشته باشم هه مسخرس الکی خودتو دل خوش نکن بازومو گرفت برم گردوند -الینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -همین که گفتم -زیر سرت بلند شده؟ -نه زیر سرم بلند شده نه هیچی فقط نمی تونه با کسی که بهم تحمت زده زندگی کنم -من پشیمونم جبران می کنم الینا یک فرصت دیگه فقط باید کینه ها رو دور بریزی -نمی تونم نمی شه وقتی نمی شه گذشته ها رو فراموش کرد چرا باید الکی پتروس بازی در اورد؟ عصبی پلکاشو رو هم فشار داد -بیا الان دربارش حرف نزنیم -من که چیزی نگفتم خودت شروع کردی می شه چمدونمو برداری؟ سریع برداشتش -بریم خودش زودتر رفت دنبالش راه افتادم رفتیم تو حیاط -من باماشین خودم میام -ااا یعنی چی؟ -اا خوب اونجا که نمی تونم همش ماشین تورو بگیرم؟ -الینا بس کن ماشین قبلیت تو مشهد پوفی کردم سوار پارس سفیدش شدیم -اهنگ بزار لطفا -هنوزم جونت به جون اهنگ وصله خدا می دونه چی به من گذشته دلم از همه از خودم شکسته هرچی که بوده پاشیده از هم مثل یک بعض درهم شکسته خودم درارو بستمو رفتم تو خواستی اما من برنگشتم نفس کشیدم با نفس تو من سنگ نبودم اخر شکستم سخته دلتنگی سخته قدر یک سال برام یک لحظه تلخ تنهایی تلخ بی کسی بدترین درد بسته خود خوری بسته تا که شب روز تنم بلرزه عشقت در حد حرف بدونت با من یک عادت بده تو بیداری چقدر کایوس دیدم نمی تونی بفهمی چی کشیدم باید بتونم تنها بمونم اصلا مهم نیست روبه جنونم اون همه عمرمو واسه تو مردمو تونفهمیدی شکستی غرورمو بعضمو می کشنم واسه همیشه این رابطه مرده درست نمی شه اون همه عرومو واسه تو مردومو تو نمی فهیدی شکستی غرومو آهنگ بلک کتس Black Cats به نامسخته بعضم دیگه تحمل نداشت زدم زیر گریه زیر لب زمزمه کردم بد کردی مازیار خیلی نامردی کردی به چی تکیه کنم سرمو رو شونه کی بزارم واقعا یک درصد می تونی توقعه داشته باشی برگردم
  10. 12345678

    بازم چیزی نگفتم -سکوتت رو پای رضایت بزارم تیز شدم -نه سکوت منو پای رضایتم ننویس من اگه رازی باشم از ته دل می خندم اینو بدون زل زد به صورتم یکم در همون حال بودیم که چند ضربه ای به در خورد با ذوق برگشتم و درو باز کردم با دیدن شخصی که پشت در بود هنگ کردم -مجید مجید داداشم داداش کوچیکم پریدم بغلش کردم -واییی مجید تو اینجا چیکار می کنی؟ -خدایا تو همون ویدا کوچولویی؟ -کی امدی چطوری امدی؟ -عمو اجازه داد شاهین اجازمو گرفت برگشتم سمت شاهین لبخندی زد -اینم هدیه برگشت ویدا خانم انقدر ذوق داشتم که نتونستم حرفی بزنم یا حتی به سمتش برگردم رفتیم تو اتاق مامان ده برابر من از دیدن مجید خوشحال شده بود همونجا سجده ی شکر بجا اورد بعد با گریه و خنده بغلش کرد پنجره رو باز کردم و با عشق گفتم اهای مردم در این صبح قشنگ در قورے دوستی چاے محبت دم ڪنید با قند مھربانی نوش جان ڪنید و با عـــشق با هم بودن را جشن بگیرید فصل هشتم -ندا برگشت سمتم و دستاشو از هم باز کرد بغلش کردم -خوبی؟ رسیدن بخیر ازش فاصله گرفتم -صورتت؟؟ زیر چشمش کبود شده بود و لبش پاره گونشم سوراخ بود دستی رو صورتش کشید -چیزی نیست -کار کیه؟ -کار کی می تونه باشه؟ کار شوهرمه دیگه تکیه مو دادم به دیوار خنده ای کرد -عادتش بعد دستمو گرفت و فشار داد -هروقت تونستی بیا دیدنم لبخندی زدم -حتما از هم جدا شدیم و امدم تو خونه از جلوی اتاق ارباب که صدای حرف زدن شنیدم گوشمو چسبوندم به در -خطرناکه خطرناکه خطرناکه -از همین حالا همه اموالو برای اون می دونند وای ارباب شما چرا اجازه دادین؟ -من کار خودمو بلدم خودتونو بیخودی جز ندین صدای مرد دومی دایی فرهاد بود ولی اولی که یک زن بود؟ نمی دونم شاید...ضربه ای به شونم خورد برگشتم عقب گلاره بود زن سوم عمو همون موقه در باز شد برگشتم عقب زن عمو بود با دیدن من اخم کرد -تو اینجا چیکار می کنی؟ گلاره زودتر از من گفت -داشتم با ایشون اشنا می شدم با تعجب برگشتم نگاش کردم چرا داشت از من دفاع می کرد زن عمو پشت چشم نازکی کرد برعکس تصور ما کامل از اتاق بیرون امد و رفت سمت اتاقش گلاره هم دست منو گرفت کشید از پله ها پایین تو سالن پایین هیچکی نبود نشست رو مبل منم رو به روش واستاده بودم -خوب؟ -خوب چی؟ -چی می گفتن؟ -بله؟ -ببین من حوصله ی یکی به دو ندارم داشتن چی می گفتن؟ -من مسئول بی حوصلگی شما هستم؟ دستشو بالا برد همزمان دست منم با ارامش به سمت بالا حرکت کرد پوفی کشید دستشو پایین انداخت -می شه بگی؟ -چیزی نبود که در وصف شما باشه داشتن برای برادر من نقشه می کشیدن -برادرت؟ مجید؟ -بله مجید یکم فکر کرد بعد گفت -از اینا می ترسم براش ادم کشتن مثل نقل و نباته اصلا من من فکر می کنم نریمانم اینا کشستن یعنی مطمئنم نگاه مظلومشو به من دوخت ولی من معمولی نگاش می کردم نمی تونستم بهش بگم بهش نمی خورد الو تو دهنش خیس بمونه -پس فردا می خوام برای تشتیع جنازه داداش نریمان بریم شهر ناخداگاه دلم گرفت معذرت می خوای گفتمو برگشتم بیرون نگاهی به ساعت کردم وقت نماز بود رفتم وضو گرفتم و یک کنار برای خودم نماز خوندم دستامو بردم سمت اسمون -خدای من اگه یک روز یک جایی یادم رفت که خدای بزرگی دارم تو یادته نره بنده ی کوچکی داری نگاه نگران شاهین برای چندمین دفعه برگشت رو صورتم با فششوردن پلکام روی هم اشاره زدم خوبم ماشین نگهداشت رنگ من پرید اروم پیاده شدم یک بلوز بلند مشکی پوشیده بودم با روسری مشکی جز من عمو و شاهین و مامان و نهال هم امده بودن رفتیم تو همه بخاطر ما بلند شدن با حواست پرتی باشون سلام و عیلکی کردم رفتیم سمت جایگاه راشا رو نیاورده بودند اتوسا جون دستشو به سمت من دراز کرد منم دستشو فشوردم اروم پرسیدن -ارسن خان؟ اهی کشید -خوبه ان شاءا.. بهوش میاد این یعنی هنوز بهوش نیومده رفتم جلو با دیدن ملیسا چون به یاد اطفاقی که براش افتاده زدم زیر گریه بعض اونم شکست و بغلم کرد منم بغلش کردم اروم زیر گوشش گفتم -دایی به دستور عمو نریمانو کشت اگه اینا منو زنده نزاشتن خودتون هر وقت صلاح می دونید لو بدین دستاش رو لباسم مشت شد ازش فاصله گرفتم چشمای متعجبشو پایین انداخته بود رفتم عقب به یوسف نگاه کردم ناخداگاه برگشتم سمت شاهین با چشم بهش اشاره زدم بیاد جلو امد جلو برگشتم سمت یوسف -یوسف شاهین که دربارش بهت گفته بودم دست یوسف جلو امد برعکس انتظارم هیچی نگفت شاهینم سرد دستشو فشورد قرار شد که اموال تا بزرگ شدن یلدا دست اتوسا جون باشه خدا رو شکر که نمی خواستن بدن دست عمو نگران ارسن خان بودم خیلی -فرهاد فرهاد لعنتی فرهاد نرو التماست می کنم این کارو با ما نکن دستشومحکم کشید جوری که شیما از داخل خونه پرت شد تو درگاه در دایی فرهاد بی توجه به صدای زدنای شیما امد سمت من -بریم ویدا -چیکارش کردی دایی؟ دستمو گرفت کشید -بریم با خشونت دستمو از تو دستش بیرون اوردم -با توم چه بلایی سرش اوردی کثافط؟ با اخم برگشت سمتم و سیلی محکمی به صورتم زد -دفعه اخرت باشه به من می گی کثافط با بهت نگاه کردم با دیدن نگام اول چشماش گرد شد بعد منو کشید تو بغلش -الهی قربونت بشم دایی ببخشید عزیزم بخشید گلم نگاه سردمو از رو شونه هاش به درخت دوختم دوباره داد شاهین بلند شد -من این کارو نکردم هیچکی حرفشو باور نکرد بعضی ها سری به تاسف تکون می دادن روشن فکرای جمع دم گوش هم می گفتن خوب جوون یک گروه می گفتن تو این خانواده عادی یک گروه می گفتن وقتی تو این سن اینطوری باشه چهار روز دیگه از باباش بدتر می شه به صورت شاهین نگاه کردم دیگه داشت گریه ش می گرفت دلم براش سوخت دلم از این اتهام سوخت -چی شده؟ صدای نهال بود دایی با لحن بدی گفت -اقا دیشب مست امد خونه این دختر بدبخت من داشت از دستشویی می امد که.. دیگه ادامه نداد شاهین امد سمت من -تو که باور نمی کنی؟ صدای پر گریه ی هلما امد -راست می گم من من راست می گم برگشتم سمتش جدی تو چشماش زل زدم -می دونم -چی می گی؟ بی توجه به حرف شاهین ادامه دادم -که دروغ می گی صدای جیغ جیغوی شیما امد -منظورت اینه دختر من دروغ می گه این اقا راست؟ بعد برگشت سمت دایی -نمی بینی چه بلایی سر دخترمون اورده؟ -می دونید من چی فکر می کنم؟ نگاها برگشت سمتم -من فکر می کنم چون دایی می خواست شما رو طلاق بده از این روش شما می خواستین با یک تیر دو نشون بزنید هم خودتونو تو این خونه نگهدارید هم دخترتون زن ارباب زاده شه دستش بالا رفت -خفه شو دختره ی نفهم قبل از اینکه رو صورتم فرود بیاد شاهین تو هوا گرفتش -زدی نزدی ها بعد همون دستشو پرت کرد عقب استین لباس منو گرفت دنبال خودش کشید بین انبار و خونه چسبوندم به دیوار دستاشو گذاشت رو شونه هام -ویدا ویدا جان تو که حرفای اینا رو باور نمی کنی؟ همینطور که سعی می کردم دستاشو از رو شونه م کنار بزنم گفتم -نه باور نکردم شاهین باور نکردم من تو رو می شناسم حالا می شه دستاتو برداری دستاشو اروم برداشت رو دو طرف دیوار گذاشت نگاه نگرانش رنگ ارامش گرفت صورتشو اورد نزدیک نمی دونستم می خوای چیکار کنم نمی فهمیدم تا حالا ندیده بودم ولی ناخداگاه واکنش نشون دادم و دستمو اوردم بالا گرفتم رو صورتم این کار جری ترش کرد با یک دست دستمو برد پشتم قایم کرد دست دیگه شو گذاشت رو شونم و با صورتشو اورد جلو شروع کردم به تکون تکون دادن صورتم یک لحظه احساس کردم برق گرفتم با قدرت بیشتر صورتمو تکون تکون می دادم اروم گفت -ویدا کاریت ندارم عزیزم من فقط یک... ترسیده بودم یک لحظه مشتی به صورت شاهین خورد که اونو نیم متری از من دور کرد برگشتم فرار کنم ولی با دیدن مجید هنگ کردم زدم زیر گریه -مجید می کشت -تو برو ابجی برگشتم شاهین داشت می امد جلو با انگشت شستش خون کنار لبشو پاک کرد سریع وسطشون واستادم -برو عقب با یک دست اروم کنارم زد مشت محکمشو تو شکم مجید نشوند جلوی چشمای خودم برادرم زیر دست و پای شاهین داشت جون می داد و من کاری جز التماس از دستم بر نمی امد -شاهینننن با جیغم ولش کرد بعد با داد رو بهش گفت -ویدا یا مال منه یا غلط می کنه مال یکی دیگه باشه حق انتخابم نداره تنها گزینش منم می فهمییی من رو به کسایی که دورمون جمع شده بودن گفت -اینو بندازید تو طویله رفتم جلوش واستادم -خودت بهتر می دونی که هرچی تو اون بابات دارین سهم داداش منه تو که نمی خوای همه اعتراض کنند؟ اخماش توهم رفت ولی باز دوباره داد زد -ببرینش بعد برگشت سمت من و انگشت اشارشو گرفت سمتم -این انصاف نیست که تو منو به خواست خودت نخوای و من مجبور به فراموش کردنت بشم تو مال من می شی هرطوری شده بعد برگشت و رفت بالا -می بینی می بینی چه نامرد از سر این کار گذشت این ویدا خانم گل گلاب شمام بجای اینکه سرزنشش کنه واسه من مجنون بازی در اورد -اروم باش کیارش -نمی خوام اروم باشم می بینی خودشم نوشته اخه نامردی تا چه حد -هیسسس همه دارند نگامو می کنند یک نگاه به دور و بر کرد و ساکت شد وسایلو گذاشتیم تو ماشین بعد حرکت کردیم که گوشی کیارش زنگ زد یک فوشی داد و گوشی رو برداشت -هان؟ نمی دونم چی شنید که دستشو گذاشت رو ساعد دست من با تعجب نگاش کردم اشاره کرد برگرد ماشینو کنار نگهداشتم -چی شده کیارش؟ گوشی رو قعط کرد مهبوت گفت -ریختن تو خونه شاهین خان شبونه کل خونه رو بهم ریختند سندو بردند -سند چیه؟ -سند زمین خونه اربابی همونی که دارم برات می خونم همون خونه که براش مونده بود هینی کشیدم -یعنی چی؟ -فرهاد زیر لب زمزمه کردم -خدایا بعد ماشینو به حرکت در اوردم یکم که رفتیم فرمونو گرفت و چرخوند جیغی کشیدم و کناری پارک کردم -چته دیونه؟ -برگرد شهرستان -چرا؟ می خوای کنارشون باشی؟ -نه می خوام ازشون شکایت کنم -چیییی؟؟؟ -کار خودشه می خوا حق مارو بالا بکشه که همه رو بده به اون پسرش -شاید اینطور نباشه -نباشه هم نباشه باید تاوان بدی هاشو بده بی توجه ماشینو به حرکت در اوردم -تو دیونه و نمک نشناسی من نمی برمت دستمو گرفت -عمرا اگه بزارم همینطور باهم تو جنگ بودیم که خوابوندم تو گوشش جا خورد داد زدم -اونا اگه بد بودند رضایت نمی دادند اونا اگه بد بودند انقدر هواتو نداشتند اونا اگه بد بودند برات خونه و کوفت زهرمار نمی گرفتند تو یک ادم بدبینو نفهمی برگشت سمتم و جواب سیلی مو داد اوخخخ چه دست محکمی هم داره لعنتی دستمالو برداشتم و گوشه ی لبمو پاک کردم با اخم نگاش کردم و انگشت اشاره مو به سمتش نشون گرفتم -ببین هیچ وقت هیچ وقت به من سیلی نزن -بر می گردی نهال -بر نمی گردم -چرا بر می گردی؟ پوزخندی زدم -عمرا شب رسیدیم به تربت رفتم سمت خونه ی کیارش اینا به محظ اینکه وارد شدیم کامران از رو تاب بلند شد و گیتا از تو خونه امد بیرون -نهال -چی شد؟ اشاره به کامران کرد -اقا کامران یخ زد بیرون هرچی هم بهشون می گم بیان تو من بیرون می شینم قبول نمی کنند لبخندمو خوردم -سند چی شد؟ انگار تازه یادش امد باشه گفت -تازه اقا جان برداشتش تا سهم هرکسو بده خونه م بهم ریخته بودند ولی چیزی جز اینو نبرده بودند اهی کشیدم معلوم نیست این کیارش چیکار می خواد بکنه کامران بلند شد و گفت -داداش من به سرهنگ گفتم که تو فرهادو دیدی گفت ممکنه حدثمون درست نباشه ولی دنبال می کنند فقط باید بریم اداره کیارش گفت -مطمئنی بنظر من کار خود شاهین -چی می گی تو؟ -می گم وقتی دید فرهاد داره میاد بهتر دید که مستقیم به گردن اون بندازه کامران به من نگاه کرد سری به معنی تاسف تکون دادم -کیارش شونه ای بالا انداخت -خیلی خوب من حاظرم بعد رو به من کرد -شما برو تو خونه کامران گفت -اگه بیاد اینجا؟ من زودتر گفتم -اقا کامران من 6 سال کاراته 7 سال تکواندو 2 سال کنگ فو 8 سال جودو کار کردم از دفاع شخصی و شمشیر زنی هم بگذریم نگران نباشید لبخندی زد با کیارش رفتند رفتم پیش گیتا -خانوادت کو؟ -مامان بعد سرشو انداخت پایین -مامان چی؟ با لبخند و خجالت گفت -یکم دیره ولی خوب دارم خواهر دار می شم با تعجب گفتم -جدا؟ سرشو تکون داد - 9سال پیش مامان بچه شو از دست داد از اون موقه خیلی می خواد حالا ان شا الله دیگه دو یا سه ماه دیگه بیشتر نمونده دستاشو گرفتم -مبارک باشه عزیزم خیلی خوشحالم کردی لبخندی زد و دستشو رو دستم گذاشت -بابا گفته فعلا خبرا رو بهش ندیم که جوش نخوره بغلش کردم -وایییی چقدر عالی من چقدر خنگ بودم که متوجه نشدم اسمشو چی می خوان بزارید؟ -لیلا وا رفتم تو سرم صدا امد -بزار حرف بزنم حقم بود اشتباه خودم بود ضعیف بودم و بچه بودم جیغی از ته دل زدم و دستامو رو صورتم گذاشتم و جیغ می کشیدم کشیدم تو بغلش -چی شد؟؟ چی شد نهال جون؟ از اسم لیلا خاطره ی بد داری؟ نهال نهال نشستم رو زمین -خواهرم کنارم نشست -خواهرت چی؟ اسمش لیلا بود؟ سرمو تکون دادم -چی شد؟ اخه از دستش دادی؟ هق هق می زدم ولی گریه نمی کردم -ترکم کرد مرد هینی کشید -چرا؟ رو بهارخواب دراز کشیدم -هیچی ولش کن -خیلی خوب اگه اذیت می شی چیزی نگو بیا بریم تو بلند شدمو رفتم تو یک لیوان اب قند برام اورد -بیا -ممنون ببخشید ناراحتت کردم -نه عزیزم این چه حرفی؟ تو ببخشید که باعث ناراحتیت شدم تلفونش زنگ زد جواب که داد برگشت سمتم -بریم خونه اقا جان اینا رفتیم اونجا ویدا خانم قمبرک گرفته بود و شاهین خان م همینطور یک دفتر تو دست ویدا جون بود که انگار براش منبع ارامش بود وقتی نگاه منو دید گرفت سمتم ارش گرفتم و توشو باز کردم پر از گلای خشک شده همه نوع گل خندم گرفت -کتاب گیاه شناسی دیگه با خنده از دستم گرفت -شاید هم عشق شناسی نیشم باز شد بعد کم کم بسته شد بزور گفتم -راستش کیارش فکر می کنه کار شماست؟ شاهین خان اهی کشید -حق داره -می ترسم اشتباهی کنه یا دردسری درست کنه -درست می کنه -ای بابا گوشیم زنگ زد برداشتم و رفتم اونور -بله؟ -الو نهال کجایین شما؟ چیه ترسیدی؟ بیا خونه ویدا خانم و اقا شاهینیم نفس عمیقی کشید -میام دم در توهم بیا بیرون -خیلی خوب باشه کیفمو برداشتم و منتظر صدای بوق بودم که صدای در امد بعد در به طرز وحشتناکی باز شد با ترس به کیارش نگاه کردیم شاهین خان محکم گفت -چی می خوای؟ امد جلو تر -سندو -نمی دونی؟ بردنش دزدیدنش -اره والا منم عر عر -کیارش واقعا فکر می کنی من انقدر بچه یم که کاری که همه ی شکا بر می گرده سمت خودمو انجام بدم؟ ما حتی به پلیس خبر دادیم کیارش پوزخندی تمسخر امیزی -نه تو خیلی زنگ تر از اینی انقدر که می دونی چطور باید مظلوم نمایی کنی چون می دونی با هر نقشه ای شکا بر می گرده سمت خودت گفتی حداقل جوری نقش بازی کنم که فکر نکنند منم -هرجور که می خوای فکر کن من توضیحمو دادم -توضیح خوبه والا تو حق من و برادرمو خوردی مثل همیشه اون پسر.. -هیسسس ساکت شو اگه باور نمی کنی می تونی بری بیرون هر وقت اروم شدی -دارین بد تا می کنید دارین اشتباه می کنید من نمی تونم تحمل کنم -برو بیرون کیارش دست انداخت وسایل رو میزو بهم زد از برعکس اینکه فکر می کردم الان شاهین خان بزنه تو گوشش اروم گفت -متاسفم برات توقعه داشتم یکم درکم کنی حالام مهم نیست فقط برو برو تا ببینم به کجا می خوای برسی کیارش همینطور با اخم نگاش می کرد رفتم جلو و بازوشو گرفتم -بریم کیارش دستمو پس زد اینبار با شدت بیشتر کشیدم و با حرص غریدم -بریم کیارش امد بیرون سوار ماشین شد یکم که رفتیم گفت -نمی خوای چیزی بگی؟ -چی؟ -سرزنشی چیزی -پس سرزنشو حق خودت می دونی؟ خندید -مثل بابام صبحت می کنی لبخند زدم -شاید درست نبود اهی کشید -من بهش اخطار داده بودم در حالی که با اون همه نامردی همین کارم نباید می کردم دست کشیدم و موهاشو بهم ریختم با تعجب و شاد نگام کرد به رو به رو اشاره کردم -برون خنده ای کرد و روشو برگردوند سمت خیابون رسیدیم خونشون رفتم تلفن زنگ زد گوشی رو برداشت دوباره داد و بیدادش رفت بالا اینم خشنی بود ها کامران که انگار از خواب پریده بود رفت سمتش تا ارومش کنه تلفن رو گرفت و یکم صحبت کرد بعد از خدافظی گذاشتش سرجاش کیارش اندفعه به کامران پرید و شروع کرد به چرت و پرت گفتن به اون و اونو متحم کردند کامران بودن اینکه چیزی بگه سعی داشت ارومش کنه من هم تو شک شعور این پسر بودم کیارش دیگه به نفس نفس افتاده بود کامران نشوندش رو مبل و یک لیوان اب قند داد بخوره یکخورده که اروم شد ازش پرسید -بهتری؟ کیارشو سرشو تکون داد -اره ببخشید اگه چیزی گفتم -ولش کن من می رم بخوابم دیگه داد نزن عین گربه به سقف چسبیدم تو اتاق بالشتو گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم فکرم رفت طرف کیارش خیلی الکی خیلی بی موقه خیلی بی دلیل خیلی بی اجازه خیلی غلط کرد بچه پرو بی چاک و دهن ادمش می کنم هنوز با خودم در دعوا بودم که که بالشت به دست امد تو اتاق نهال- -هوم؟ کوفت- ااا؟- خیلی خوب بابا دفتر خاطراتو اوردم می خونی؟- سرمو تکون دادم بالشتشو انداخت پایین و دراز کشید یک لحظه ترسیدم یاد اون روز افتادم نه- -چرا؟ -نه یعنی می خونم ولی بعدش باید بری بیرون اخماش تو هم رفت باشه- یک نگاه به لباسش که روش پر از طرحای کوچولو کوچولو مثل لباس نوزادا بود انداختم -اینو دیگه نپوش -چرا؟ -خیلی زاقارت -به این خوبی؟ -می گم گنده -خیلی خوب بابا نمی پوشم اوه چه نازی دارین شما خانما ایشی گفتم و رومو گرفتم -می گم نظرت راجبه ویدا چیه؟ یعنی چی؟ - یعنی بگو چطور ادمیه؟- مگه من خودم کیه م که بخوام یکی دیگه رو قضاوت کنم؟- وای دیونه م می کنی تو یک روزی نهال بخون دیگه- شروع کردم به خوندن کجا می ری جوجه؟- با گریه نگاش کردم می خوام برم پیش داداشم- روشو برگردوند نمی خواد- بزار برم شاهین حتما چیزی نخورده- برگشت سمتم و نگام کرد با حالت خواصتی یک چیزی بین عشق دلخوری خجالت شرمندگی کلافگی وحشت عصبانیت ناراحتی مونده بودم خیلی کلافه می شدم وقتی که معنی نگاش تو هیچ لغت نامه ای پیدا نمی شد اشاره زد دنبال برم رفتیم سمت طویله درو باز کرد رفتم تو ولی تو طویله خالی خالی بود یک لحظه امدم چیزی بگم ولی بعد به این فکر کردم اگه فرار کرده باشه اطلاع من براش بد می شد پس چند دقیقه ای اون تو معطل کردم بعد ضرف غذا رو یک کنار قایم کردم امدم بیرون بریم- بهش نزدیک نمی شدم هنوز بخواطر کار صبح ازش می ترسیدم جلو جلو رفتم تو اتاق به محظ اینکه داخل شدم دیدم مامان داره تند تند وسایلشو جمع می کنه -مامان برگشت سمتم بدو ویدا بدو وسایل خودتو بچه تو جمع کن- کجا می خوام بریم؟؟ اصلا چرا؟- از رو میز یک کاغذ برداشت و داد دستم بعدم خودش شروع کرد وسایل یلدا رو جمع کرده کاغذا باز کردم امدن اینجا اشتباه بود موندنت اشتباه تر ماجرای پدرت که فهمیدی تو که دوست نداری برای تک تک عزیزانت این اطفاق بیوفته؟ نه معلومه دوست نداری پس همین امشب از اینجا برو فقط همین امشب بهت وقت می دم نامه ی رو اوردم پایین بهت زده گفتم مامان- بدو ویدا - سریع دویدم یک ساک در اوردم در همون حال که وسایلمو جمع می کردم پرسیدم تو مجیدو فرستادی بره؟- اره فرستادمش شهر ماهم می ریم اونجا- بعد یلدا رو داد دستم بریم - احمد اقا تو حیاط منتظرمون بود با کمک اون زدیم بیرون شروع کردیم به دویدن رفتیم تو جنگل برگشتم و به خونه نگاه کردم دلم برای شاهین تنگ می شد زیر لب زمزمه می کرد بر می گردم - از وسط درختا به سختی رد می شدیم و شاخه ها رو کنار می زدیم تا نزدیکای صبح راه می رفتیم دیگه نایی برامون نموند خودمونو کنار یک جویبار رسوندیم وضو گرفتیم و نماز صبحو خوندیم مامان یک ساندویچ به سمتم گرفت بخور - -غذا گرم درست نمی کنی؟ -نه ممکنه پیدامون کنند همینطور که به یلدا شیر می دادم ساندویچمو خوردم بچه م بچه ساکتی بود بحانگیری گریه زیاد نداشت احساس کردم از پشت درخت صدایی امد از جا پریدیم با ترس و لرز گفتم -هیی کی پشت درخته؟ یک پیرزن امد جلو نترس مادر نترس دختر منم- بعد یک نگاه به ما انداخت فراری هستین؟- مامان دست منو گرفت و فشار داد نه مادر این چه حرفیه؟- -زن اربابی؟ که امده بودم دیدن خواهرم از دور دیدمت یکبار خواهرم خدمت کارتونه رنگ مامان پرید تو رو خدا خانم چیزی به کسی نگو- نه نه نه براچی بگم؟ حق داری حالام بیا بیا خانه مو - نه نمی خواد ما باید به راهمون ادامه دهیم- پای دخترک زخم شده مادر بیا تعارف نکن پاشو ببینوم - مامان یک نگاهی به پاهای من انداخت بعد با نگرانی گفت الهی برگردم دختر کی پات زخم شد بمیرم که حواسم نبود- دستشو گرفتم -خدا نکنه مامان چیزی نشده که حالا نمی تونستم رو پام واستم ها رفتیم خونه کوچیک پیرزن باند اورد با اب گرم تا پاهامونو توش بزاریم زخممو بست بعد رفت بیرون چند دقیقه بعد صدای اشنایی امد -اینجان؟ اره اقا داشت فرار می کردن زود به دامادم گفتم بیاد دنبال شما- همون موقه شاهین امد تو با دیدنش دلم ضعف رفت نگاه دلخورمو به پیرزن نامرد دوختم شاهین با دیدن ما لبخندی زد برگشت سمت پیرزن و به قیافه پیروز مندانش خیره شد یک لحظه دست انداخت موهاشو گرفت و از رو زمین بلندش کرد پیرزن از شوک و درد جیغی کشید شاهین صورتشو جلو برد ار اربا ب زاده- بگو من هیچی ندیدم - زن هنوز تو شوک بود تکونش داد بگو - م من هی هیچ هیچی ن ن ندیدم- موهاشو ول کرد -حالا شد بعد برگشت سمت ما با دلتنگی تو چشمای هم خیره شدیم که اروم گفت برین خدا به همراتون- مامان دست منو گرفت و کشید بیرون واستید- واستادیم وبا استرس برگشتیم سمتش دستشو کرد تو جیبش و 7 هزار تومون که اون موقه پول کمی هم نبود در اورد گرفت سمتمون ازش گرفتم لبخندی زدم و پر بعض گفتم ممنونتم شاهین- احساس کردم اشک تو چشماش جمع شد یک قدم رفتم جلو گریه می کنی مرد که گریه نمی کنه- نگام کرد لبخند شیطونی زدم -بست کن ویدا دل به دلم که ندادی پا به پام نیومدی لاقل سر به سرم نزار که قولشو به بیابون دادم بغض تو گلوم نشست صورتشو از من برگردوند یادتم با خودت ببر نمی خوام عمری به امید برگشتنت باشم دوباره- چند ثانیه از غم خشک شدم چند قدم عقبکی رفتم بعد به دنبال مامان دویدم هنوز داشتیم می دویدم که صدای تیر بلند شد و یک تیر با درخت کنار مامان برخورد کرد برگشتیم عقب ارباب بود هردو خشک شده بودیم اسلحه شکاری شو گرفت سمتم من -حالا بدو اهوی خوشگل می خوام یک شکار حسابی بزنم با ترس عقب رفتم امدم بدوم که تیرو زد رو زمین افتادم ولی نه بخواطر تیر بخواطر مادری که بیحیال روم افتاده بود تا چند ثانیه تو شوک بودم بعد از رو خودم کنارش زدم سرشو رو پام گذاشتم مهبوت و اروم گفتم مامان - لبخند کوچیکی بهم زد سرش کج شد جیغ زدم -مامان مامان نری ها من تنهام مگه خودت نگفتی نمی شه اینجا موند؟ مامان اخه چرا این کارو کردی؟ مگه من بی تو می تونم زندگی کنم؟ ماماننننننن دستشو گذاشت رو مچ دستم -خیـــلی کم گذاشتن برام خیـــلی نبودن خیلی بد بودند بی محل بودند مامان و .. بابا مو می گم اما من کم نذاشتم برات کم برداشتم..تا تو کم نیاری هر .. چیز با.. ارزشی داشتم به تو بخشیدم ...عشقم ایندم غرورم سادگی م باورم و... زندگیم دیگه چیزی برام نمونده.. جز تو.. تورو تو رو به خدا می سپارم تو رو به خدا می بخشم بعد چشماش بسته شد و تو اغوشم افتاد ااا دیدی چی شد؟ حالا اشکالی نداره احمد این دخترو بیار این جنازه هم بکشون دنبال خودمون- دوباره شروع کردم به جیغ و داد که دست سنگین عمو تو صورتم فرود امد خیلی نامردی می خواد دختری که به عذای مادرش نشسته رو بزنی خیلی منو از مامان جدا کردن گذاشتنش رو یک پارچه و دنبال خودمون کشیدنش عمو گیسامو گرفته بود و از اسب اویزون نگهم می داشت می بردم همه با دیدن جنازه ی مامان جا خورده بودن زن عمو دستشو رو دهنش گذاشت و محبوت به صحنه نگاه می کرد دستای نهال از ترس می لرزید عمه نبات یک حقش بود و گفت عمه فرزین نچ نچی کرد دایی فرهاد بدو بدو به سمت جنازه ی مامان امد رو دو زانو کنارش نشست اول هرکار می کرد نمی تونست حرف بزنه بعد در مقابل همه نگاهایی که به روش سنگینی می کرد گفت -لابد حقت بوده جا خوردم نگام نکرد اشک تو چشماش جمع شده بود ولی گریه نمی کرد شاهین خودشو به من که رو زمین کنار پای اسب افتاده بودم و گریه می کردم رسوند یک دسته از موهام از زیر روسری بیرون 39زده بود و رو صورتم پهن شده بود دستمو سعی کردم بالا بیارم تا ببرمششون زیر روسری ولی نای کنار زدنشونو نداشتم اروم کنارشون زد و زیر روسری پنهانشون کرد ویدا- جوابشو ندادم صداشو اورد پایین -وقتی شما رفتید برگشتم دیدم پیرزنه نیست هرچی گشتم نبود نامرد لوتون داد بعد دست انداخت که کمکم کنه بلند شدم با یک غلت خودمو کنار کشیدم با صدایی که از زور بعض در نمی امد گفت یکی بیاد کمکش کنه- زیر شونه هامو گرفتن بردنم به وانت تکیه م دادن صدای عمو امد ببرین دفنش کنید سنگ قبرم نمی خواد - ولی ارباب - توقع که ندارین برای زن فراری مجلس کفن و دفن هم بگیرم - یک عده رفتن که مامانو ببرن سردخونه شاهین دوباره نشست کنارم تو هم میای؟- سرمو به دو طرف تکون دادم گلاره امد سمت من بازومو گرفت بیا ببرمت تو اتاقت - بی توجه به حرفش سرمو رو زانوش گذاشتم و چشمامو بستم لالا لالا گل ِ بادوم بخواب آروم بخواب آروم بخواب آروم گلِ پونه دنیا اینجور نمیمونه.. گل ِ عمرت نشه پرپر بترس از چرخ بازیگر که صدتا پیچ و خم داره تورو راحت نمیذاره لالا لالا که شب تاره نخوابیدن خطر داره لولو پشته دره خونه تورو میخواد بترسونه بخواب آروم گلِ پونه دنیا اینجور نمیمونه.. زمونه مثل ِ زندونه دل ِ زندونیا خون ِ نترس از بازی ِ گردون مامان پیش ِ تو میمونه.. لالا لالا که شب تاره نخوابیدن خطر داره لولو پشته دره خونه تورو میخواد بترسونه بخواب آروم گلِ پونه دنیا اینجور نمیمونه پتو رو روش کشیدم کنار گهوارش نشستم یک هفته بود نه از اتاق بیرون می رفتم نه دست دلم به غذا می رفت شاهین خودش یک لقمه می نداخت تو دهنم عمو بدون اینکه در بزنه امد تو این چه وضعی که راه انداختی؟- فقط نگاش کردم یقه مو گرفت و بلندم کرد می خوای با این کارات منو جلوی خدمت کارا خراب کنی؟- مگه خراب تر از اینم می شد؟ رومو گرفتم و به سمت دیگه ای دوختم دستش از یقه م دور گردنم حلقه شد اقا- برگشتیم سمت صدا شاهین بود امد نزدیک و با لحن خر کننده ای گفت ولش کنید تو این اتاق هیچکی بجز نسترن خانم اجازه ی ورود نداره دهن اونم یک جوری می بندیم- عمو چپ چپی به من نگاه کرد بعد ولم کرد و رفت بیرون شاهین امد دستشو بیاره سمت گردنم که عقب رفتم و شالمو از رو تخت برداشتم و سرم کردم همینطور که پشتم بهش بود گفتم لطفا دیگه بدون خبر وارد اتاق من نشید ارباب زاده - نگاه دلخورشو هس کردم کنار تخت نشستم بعد از چند ثانیه امد گوشه دیگه تخت نشست -مجید می خواست برگرده بهش گفتم چه اطفاقی افتاده می خواست هرطور شده تو رو ببره پیش خودش ولی گفتم بیاد اینجا کشته می شه چیزی نگفتم چی می خواست بگم اهی کشید و رفت بیرون من با این دختر ازدواج نمی کنم چرته همه حرفاش چرته - کم کم از رو پله ها نمایان شد با دیدن بغچه ی وسایل من و من تو راه رو با تعجب گفت اینا چیه؟ - عمه بجای من جواب داد -وسایل ویداست خان داداش دستور دادن ببرمش اتاق زیر پله ها اینطور یکم یاد می گیره تو کارهای خونه کمک کنه -ولی ویدا هنوز بنیه نداره -خوب اینطوری بنیه می گیره بعد بازوی منو کشید رفتیم پایین در اتاقو باز کرد و فرستادم تو در اتاق رو به روی اغل مرغا بود و یک پنجره ی کوچیک داشت که به انباری باز می شد به این حساب در بیشتر مواقع باید باز باشه و بوی گند مرغ و اغال مرغ داخل بیاد زمین اتاق خاکی بود و فقط اخر اتاق به اندازه ی یک پله بالا رفته بود رو اون حصیر کهنه ای پهن کرده بودن تمام وسایل اتاق کمد چوبی خرابی گوشه اتاق با میز سه پای کوچیکی بود چادر نمازی رو رو در وصل کردم و رو بالشتی رو به پنجره اتاق اتاق از اونی که بود دلگیر تز شد قرآن و رو تاقچه گذاشتم لباسامو تو کمد دیگه هیچی نداشتم جز همین دفتری که توش می نوشتم -چه اتاق محقر و فقیری برگشتم سمت عمو زیر لب سلام کردم -سلام خانم گل تعجب کردم زیر لب جواب سلامو دادم قبل از اینکه سرمو بالا بیارم بازومو گرفت و منو کشوند سمت خودش با وحشت نگاش کردم سرشو اورد نزدیک بوی خیلی گندی از اینجا میاد خیلی گند هوا هم بدجور سرده کلی هم سوسک و موش داره - بعد بی توجه به مخالفتم منو کشید نزدیک تر کلی مردو پسر بو گندو این دور و بر می پلکند - خودمو تکون دادم که رهام کنه ولی محکم تر گرفتم -تو دیگه بچه نیستی ویدا حالیته اگه دیدی بعد از مرگ شوهرت هنوز نفرستادمت بری فقط برای اینه که انتخاب دست خودته سرشو اورد زیر گوشم یا با من باش تا خودم هواتو داشته باشم یا تا اخر عمرت اینجا بپوس- با وحشت امدم جیغ بکشم که صورتشو اورد همون موقه صدایی امد ارباب ارباب - لعنتی زیر لب پروند و رفت بیرون نشستم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن از شدت ترس تنم می لرزید +++ شاهین کلافه تو اتاق راه می رفتم فرار کردن های ویدا نیومد جواب امتحان ارتش این چرت و پرتای هلما و خانوادش اخر سر هم اصرار های بی وقفه ی ارباب برگشتم سمتش -نمی گیرمش مگه زوره؟ باید بگیریش- اگه نگیرم؟- یک قدم جلو امد و رو به روم ایستاد -تو که نمی خوای ویدا جونت از اینجا بره؟ هان؟ با وحشت نگاش کردم اگه الان این دخترو بگیری شاید بعد بتونی به ویدا جونتم برسی- با چشمای براق نگام کرد هیچ کس اینجا نمی زاره جنابالی زن اولت اون دختر باشه- سرشو به گوشم نزدیک کرد ولی کی به زن دوم تو کار داره؟- سرشو عقب برد و ابرویی بالا انداخت هوممم؟- -تو فکری این بچه شون کو؟ من ندیدمش که- دراز کشید -می بینی حالا داد کشیدم اا چرا دراز کشیدی؟ گمشو بیرون دیگه- اهی گفت و رفت سمت در درو که باز کرد یک سر کلت به سمتش گرفته شد هینی کشید و امد عقب پاش به متکا گیر کرد و افتاد یک مرد میانسال در حالی که یک دستش دور گردن کامران حلقه بود و با دست دیگه ش اسلحه به دست رو به روی ما واستاده بود امد تو اتاق کامران با دیدن من سرشو پایین انداخت داد زدم شما؟- بی توجه برگشت سمت کیارش کیارش عصبی غرید اقا فرهاد هستند - دستامو مشت کردم و با اخم وحشتناکی بهش زل زدم او او چه خانم بد اخلاقی با شما کاری ندارم با کیارش جون کار دارم و این داداشش- گمشو بیرون - چیه مرد؟ چرا جو می گیرد؟ تو باید خوشحال باشی- راسته سندو تو بردی؟- نچی کشید ای شاهین نامرد باخره کخشو ریخته- بردی یا نه؟- بگم نه باور می کنی؟- حتما برای دیدن خانوادت امدی؟- -اره برای دیدن شما دوتا امدم اگه نه اون سند بدرد من نمی خوره چون ازش استفاده کنم پلیس می فهمم -دروغ می گی اونایی که یک عمر بهت دروغ گفتن کسای دیگه ای هستند نه پدر بزرگت- صدای داد کیارش و کامران یکی شد چی؟؟؟؟ - بله اقا پسر پدر بزرگت پدر مادرت فرهاد- کامران تو بغل فرهاد خشک شد کیارشم اینور کیارش گولشو نخور- دستش رفت تو جیبش و شناسنامه شو در اورد گرفت سمت کیارش کیارش بدون اینکه از دستش بگیره گفت راست می گه- -می بینی حتی اقا شاهین لطف نکردن همینو بهت بگن کامران گفت -لابد خیلی گند بودی -نه عزیزم نه نوه ی عزیزم بعد قهقه زد کیارش اروم گفت خیلی خوب بشین حرف بزنیم- قهقه زد به به چه خوش برخورد انقدر که از شما دوتا این ویدا و شاهین برامون بد گفتند فکر کردم بچه های کیان چی هستند- -چی هستند؟ کامران داد زد امکان نداره ویدا خانم بد کسی رو گفته باشه خودت بهتر می دونی کیارش- کیارش سرش پایین بود ابرویی بالا انداختم لابد خودشون خونه رو بهم زد؟ - شاید یک نمایش بود دخترم - لابد اونم ازت خواست که بیای ما رو با اسلحه تحدید کنی؟ - امد جواب بده که کامران خم شد و پاشو از پشت گرفت کله پاش کرد تو همون حال وسط زمین و اسمون اسلحه شو گرفت و سرشو به سمت دیوار اشاره گرفت یک لقد دیگه به پاش زد و رو زمین انداختش دستشو پیچوند و اسلحه رو از دست در اورد کیارش داد زد بست کن کامران- کامران بی توجه خم شد تا ضربه فنی ش کنه که کیارش جلو رفت و هلش داد عقب بسته کامران- کامران که به دیوار برخورد کرده بود با تعجب به کیارش نگاه کرد چی می گی؟ - کیارش دست فرهادو گرفت و کمکش کرد بلند شه -من بچه نیستم که گولم بزنید با اجازه ی جنابالی خرم نیستم سرشو انداخت پایین -میام -چیییی؟؟؟ فرهاد خندید -میای؟ -میام به شرط اینکه هیچ اسیبی به کسی نزنی بعد صداشو اورد پایین میام ولی تو هیچ کاری دخالت نمی کنم شریک جرم نمی شم- دستی سر شونه ش زد -حتما اربابم خیلی دوست داره ببینت نمی خواد دروغ ببافی- رفتم جلو -چی می گی کیارش؟ برگشت و جدی نگام کرد -خسته شدم از بست که باید از دست یک دختر فرار کنم خسته شدم که خرجمو دیگران باید بدند من می رم شما می تونین نیاد بعد رفت بیرون فرهاد با نیش باز به من نگاه کرد چه دافیه- امدم بزنم تو دهنش ولی اون تفنگ داشت الان وقتش نبود کامران رفت سمت در فرهاد با یک حرکت جلوشو گرفت کجا اقا پسر؟ - فکر کردی من می زارم؟- فکر کردی می تونی کاری کنی؟- احمق من و نهال خانم اموزش دیدیم - کیارش برگشت و با یک قدم خودشو به کامران رسوند و با ضربه ای تو گردنش بیهوشش کرد ناخداگاه به سمتش دویدم نباید می زاشتم این کارو می کرد ولی قبل از اینکه بهش برسم با احساس شوک برقی تو گردنم از هوش رفتم فصل نهم دستمو رو سرم گذاشتم چقدر در می کرد ا خدا بکشد کیارش نگاهی به دور و برم کردم با دیدن کامران که مثل من طناب پیچی و کناری افتاده بود و تو دهنش پارچه گذاشته بودند اخمام تو هم رفت انقدر با پارچه ی تو دهنم ور رفتم که بازش کردم بعد پرتش کردم بیرون رو به کامران گفتم چیزی داری که از این وضعیت در بریم؟- اشاره به جیب رو پیراهنش کرد خودمو رسوندم بهش خودش عقب کشید سعی کردم بدون اینکه دستم بخوره بهش جیبشو بگردم یک کلید خوب با این چیکار کنم نه با این چیکار کنم انگار فهمید اشاره کرد به دستاش اخه من اینو چطوری باز کنم چندبار اشاره کرد نگاه کردم بله گره کلا کلید نقش ده تن اسلحه داره چاقو پنجه بکس کلیدو کردم تو گره و انقدر چرخوندم که گره شل شد دستاشو باز کرد و بلند شد بعد از باز کردن پاهاش دستای منم باز کرد منم پاهامو باز کردم نالیدم این کیارش خیلی دیگه گند شده ها- باید به پلیس اطلاع بدیم- سرمو تکون دادم بهترین راه همینه ولی خوب چطوری؟ - اهی کشید و تکیه شو به دیوار کامیون داد ا راستی یادم شد بگم ما عقب یک کامیونیم بعد از یک دو ساعت ماشین واستاد اصلا اینا فکر نمی کنند شاید من طی این مدت دستشویی مون می گرفت در باز شد کیارش با دو نفر دیگه پیدار شدن با یک حرکت شوتشون کردیم عقب و خودمون پریدیم بیرون امدیم در بریم که بله خیال باطل همش بیابون بود امدیم گوشی یکی شونو کش بریم که خیال باطل تر ده نفر اسلحه به دست دورمونو گرفتند دستامو بالا بردم کامرانم به تقلید از من دستاشو بالا برد امدن دستامونو بستند و بردنمون سمت یک خرابه یک مدت اینجا بمونید تا کارا راست و ریست بشه باشه پاهای این دخترم ببندید در می ره- د اخه قزمیت من اگه بخوام برم دستشویی چه غلطی کنم؟- قهقه زد خوب با یک نخ دراز ببندید که تا دستشویی کشیده بشه- -ای بیشعور شونه مو گرفت و نشوندم کنار کامران حواست بهش باشه- کامران یک نگاه به دست و پای بسته خودش کرد بعد یک نگاه عاقل اندر سفهی به کیارش خدایی این کیارش به الاغ گفته بود زکی تا شب رفت و امد حرف بود ما با همه تلاشمون نمی تونستیم بفهمیم چی بود ببین تو رو خدا یک عمر من مردمو می گرفتم و اینطور کت بسته می بردم تحویل خانوادشون می دادم حالا این جقله بچه منو گرفته هییی خدا بازم شکرت بعد از چند دقیقه یکی امد تو غذا برامون اورد دستامونو باز کرد -فکر فرار به سرتون نزنه اینجا هیچکی موبایل نداره تا 40 کیلومتری هم جاده نیست ابم نیست گرگو اینطور چیزا هم زیاد داره گفتم که بدونید کامران با طعنه گفت ممنون انقدر به فکرمونید- ممنون از تو پسر من مثل داداشتم- من به جای کامران جواب دادم مرده شور داداششم ببرند- پسره که خیلی دلقک بود خنده ای کردو زد سر شونه م اره والا حق داری- بعد رفت بیرون یکم که گذشت سر صداها خوابید کامرانم به اندازه ی کشش پاش رفت از اتاق بیرون و نمی دونم جا خوابید خوابم نمی برد رفتم بیرون دیدم کیارش کنار اتیش نشسته رفتم سمتش -تو یک عدد احمقی یکم کج شد سمتم تو هم - کنارش نشستم چرا این کارا رو می کنی؟ - تو چرا؟ - -چی چرا؟ تو چرا این کارا رو می کردی؟- چه کارایی؟ - شر خری- اهی کشیدم تو چه می دونی؟ - خوب بگو که بدونم یعنی کار دیگه ای نبود؟- بود ولی من این کارو می خواستم- یکم درس می خوندی- -من لیسانس دارم با تعجب نگام کرد پس نونت کم بود؟ ابت کم بود؟- حیاتم کم بود- -خونه نداشتی؟ حیات با ت- اها واضح تر توضیح بده لطفا- سرمو انداختم پایین داداشم - -داداشت همون که سوار ماشین ارباب شده بود یا اون یکی چی بود؟ اها بنیامین بغض گرفتم -بنیامین از رابطه ی مامان و بابا نالان بود نوجوون شده بود فکر می کرد خودش تنهایی به خیلی جاها می رسه خیلی فکرا می کرد بیشتر تقصیر دوستاش بود و بابای ما که هیچ وقت نخواست بفهم که با کیا دوست بود -خوب؟ زد بیرون از خونه رفت فرار کرد داشت گریه م می گرفت اون موقه 15 سالم بود کیارش 15 سالم بود که داداش 13 سالم فرار کرد- زدم زیر گریه -تو عالم بچگیم فکر می کردم می رم دنبالش و برش می گردونم برای همینه برای همین به هق هق افتادم سرمو گذاشتم رو زانوهام و زار می زدم -ماجرای سوار ماشین اشکمو پاک کردم -داداش بزرگترم علی اون می خواست دنبال بنیامین بگرده مثل اینکه بهش گفته بودند که ارباب می دونی رفت و دیگه معلوم نشد کجاست دیگه نتونستیم تو اون خونه بمونیم رفتیم یک جای دیگه رو اجاره کردیم یک روز رفتم خونه مامان بیهوش کنار سجاده افتاده بود سر نماز تموم کرده بود منم زدم بیرون و امدم که دنبال علی بگردم بعد رو به اسمون داد زدم زمانه اروم تر ضربه بزن اخه تنهام کسی رو ندارم پشتم باشه- دستی رو شونه م کشید - من اگه درد های تو رو می کشیدم به کلی از زندگی ناامید می شدم -من نیستم خدایی که برای خندیدن گلی اسمون رو به گریه می ندازه مطمئنا برای خندیدن من هم یک روز کاری می کنه چرا دنبال من؟ من که- تو هم یک پسر دیونه و پول دوست بودی نمی تونستی بدون پول زندگی کنی اینا پول داشتند - برم دفترو بیارم بخونی- بخونم تو بخون- -نه لطفا تو بخون خندم گرفت باشه تنبل خان- زد رو شونه م دمت قیژ- با دمت گرم بیشتر حال می کنم- -دمت گرم -خیلی خوب برو بیار دیگه دو ساعت داره برای من لغت نامه میاد خندید پرو- -برو رفت دفتر اورد و نشست داد دستم -این صحنه تو رو یاد کی می ندازه؟ لبخندی زدم اون روز دم پاسگاهو می گفت دیگه نا نداشتم کنار یونجه ها نشستم عرق از سر و روم جاری می شد هی هی دختر پاشو پاشو برو اون اتاقی که قبلا توش بودی رو برای هلما خانم حاظر کن هوو زود باش - برای هلما خانم؟ چرا؟- اخه نمی دونستی؟ هلما خانم زن ارباب زاده قرار بشه- یک دستمو تکیه گاه بدنم کردم نفسم در نمی امد سرمو به یونجه ها تکیه دادم و زدم زیر گریه لقدی به پهلوم زد -پاشو می گم پاشو ببینم با گریه و ناله بلند شدم به دیوار چنگ زدم سرمو بردم بالا -خدایا به خودت قسم دنیات پر از نامردی لباسا رو برداشتم تا به بحانه شستن اونا از تمیز کردن اتاق دور بمونم باورم نمی شم رفت رفت منو به خدا سپرد خودشو به اون دستامو رو سرم گذاشتم تو سرم اون بود تو خاطراتم اون بود تو دنیام اون بود من عکس دست جمعی اونم صدای دایی از پشت سرم امد ویدا- بی توجه به اون رفتم سمت جویباری که از باغ می گذشت و تشت لباسا رو گذاشتم هنوز گنگ بودم هنوز منگ بودم اصلا شاید مرده بودم حواسم نبود
  11. 12345678

    لبیک یا صاحب الزمان عج لبیک یا امام خامنه ای
  12. 12345678

    مهربون قوی که بدون اینکه خسته شه محبت و بزرگی می کنه دلتنگ نمی شه ولی خوب عاشق می شه با ایمان درست کار
  13. 12345678

    من ابومسلم خراسانی و مولوی و شمس شهید بهشتی و اقا و اقای رفسنجانی
  14. 12345678

    کاش یکی بود که توی کوچه ها داد میزد خاطره خشکیه ، خاطره خشکیه اونوقت همه ی خاطراتتو همونایی که ارزش گرفتن دمپاییِ پاره هم ندارن می ریختم تو کیسه و می دادم بهش و می رفت رَدِ کارش
  15. 12345678

    سلام.- -سلام خانم خانما. ویدا خانم معرفی ش کرد سرهنگ ملوانی.- خوشبختم.- دستشو به سمتم دراز کرد الینام.- دستشو فشوردم از مهربونیش ماجرا رو فراموش کردم کشوندم و سمت مبل نشستیم چایشو برداشت و گفت احتمالا می ره دیدن اقا شاهین من کسی رو گذاشتم که وقتی امد اونجا تعقیبش کنه.- چرا اینطوری فکر می کنید؟- -چون اگه اقا شاهین خوب شه نیازی نیست که فراری باشه. سرمو انداختم پایین چرا نیازی هست؟- هر سه نگام کردند چی؟!!- یعنی فقط مسله این نیست؟- الینا جون چند لحظه نگام کرد بعد گفت می شه ما رو تنها بزارید؟- پاشدند و رفتن امد نزدیک تر و دستمو گرفت تو دستاش -بگو. سرم پایین بود نمی دونستم بگم یا نه فشاری به دستم وارد کرد -ببین بهتر بگی من از کمکی دریغ نمی کنم. اهی کشید و سرمو بالا اوردم -ماه پیش امد تو خونه ای که من اونجا زندگی می کردم یعنی راستش براشون یکجور کار راه انداز بودم به قول کیارش شرخر شاهرخ خان برادر شاهین خان همونی که براش کار می کردم سر یک مسله از کیارش سفته گرفت بعد خیلی اصرار داشت که کیارش شوهر دخترش تینا بشه ولی کیارش نمی خواست و فرار کرد شاهرخ می دونست با به اجرا گذاشتن سفته ها اصلا نمی تونه تینا رو بچسبونه به کیارش پس به من دو ماه فرصت داد تا کیارشو برگردونم پول خوبی هم در اضاش بهم می ده یکم فکر کرد بعد گفت چند وقت گذاشت؟- تا 10 روز دیگه دو ماه تموم می شه- -صحیح بلند شد و دستی سر شونم زد غمت نباشه پیداش می کنیم- سرمو بالا اوردم لبخندی تحویلم داد و چشمکی زد خندم گرفت رفت بیرون بدجور به دلم نشسته بود خانم مهرورز اگه تا یک هفته دیگه اقای نمازی برنگردند شما باید جوابگو باشید- سری تکون دادیم و رفتیم بیرون الینا جونم بیرون بود چی شد؟- الینا خانم من تا حالا چندبار تونستم پیداش کنم بازم می تونم- لبخندی بهم زد و اشاره کرد دنبالش بیام تو فعلا نمی خواد کاری کنی تا بگم- باید دنبالش باشم - نمی تونی از شهر بری بیرون - امروز بیستم تا پس فردا نیاد می ندازنم زندان - دستی رو پشتم کشید قول می دم تا اون موقه کارتو راه بندازم حالا برو منتظرتند- رفتم سمت اقا کامران سوار شدیم تا برگردیم خونه -خیلی ناراحتین؟ خیلی - -می خوان ببرمتون بی بی حسنی تا اروم بشید؟ بی بی حسنی؟- بله- نمی شناسم - اگه بخوان می تونید بشناسید- بله ممنون- رسوندم دم یک مسجد پیاده شدمو و رفتم بالا -این کیه؟ یک خانمی که می گن وقتی زنده بود حاجت می داد از شاگرد های امام صادق <ع> م- اها- رفتم سمت ضریح اونم رفت تو قسمت مردانه سرمو به ضریح تکیه دادم زیر لب زمزمه کردم توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟ پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو توو دلم گذاشت سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده آی خدا دلم واست تنگ اهنگ گم شدم (ای خدا دلم واست تنگ شده) از پویا بیاتی رو تقویم خط زدم 22 اهی کشیدم امشب شب اخر اگه امشب پیدا نشه باید من برم زندان خیلی نامردی خیلی پستی کیارش تلفونم زنگ زد الو- سلام نهال جان خوبی؟- سلام ویدا خانم ممنون- بیا اینجا دخترم- راحتم اجازه بدین یکم اینجا بمونم- باشه هرطور راحتی کی میای؟ - یک نیم ساعتی دیگه اگه خدا بخواد راستی حال اقا شاهین چطوره؟- اهی کشید هنوز بهوش نیومده - اهی کشیدم و خدافظی کردم به رو به رو خیره شده بودم صدای ایفوم امد ولی توجه نکردم که دیدم کامران داره بدو بدو می ره سمت در با دیدن شخصی که داشت از در تو می امد از جام بلند شدم کیارش بود کامران گفت کیارش واقعا که می دونی چه بلایی سر این دختر اوردی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟- نگاه خسته ش رو من بود ریشش در امد بود و موهاش بهم ریخته چیزی نگو کامران- باشه داداش چیزی نمی گم ولی سعی کن تا میان ببرنت عمو کیاوش نفهمم اینجایی- رفتم جلو هردو برگشتند سمتم سلام کرد زیر لب جوابشو دادم دستشو به سمتم دراز کرد دستامو تو جیبم کردم اهی کشید و دستشو عقب برد -چیه؟ چرا برگشتی؟ نگو وجدانت ناراحتت کرد که خندم می گیره تو که اون دخترو سر مراسم عقد ول کردی تو که برادرتو اینجا تنها گذاشتی تو که مردی که به سرت حق پدری داره رو هل دادی تو که ویدا رو که برات کمتر از مادر نبوده زنکه صدا می زنی پس وجدانت ناراحتت نکرده با دست اشاره به در کردم برو به پلیسم نمی گیم برو تاوان اعتماد به ادمی مثل تو اینه برو - سرشو بالا اورد و گفت نهال- ناخداگاه خوابوندم تو گوشش صورتش عقب رفت کامران یک نگاه به ما کرد و رفت تو نالید نهال- نهال نه نهال درنده البته باید بهم بگن نهال شکسته- صدامو یکم بردم -من با اینکه ازت متنفرم به حرمت نون و نمکی که تو خونه ت خوردم برات سند گذاشتم تو چقدر پستی که در رفتی چقدر پستی که دستی که بهت غذا داد و گاز گرفتی چند ضربه بدر زدن درو باز کردم با دیدن سرهنگ چشمام گرد شد برگشت سمت کیارش کیارشم یک نگاه بهش کرد و گفت سلام سرهنگ- علیک سلام کیارش خان- بعد یک قدم امد تو -چی با خودت فکر کردی؟ ها؟ واقعا فکر کردی اینکه تو یک خرابه قایم بشی از دست ما در رفتی؟ می دونی کی پیدات کردم؟ یک ساعت بعد از اینکه بهم دستور دادند که پیدات کنم بعد امد تو و درو بست می دونی چندمیم باره که دنبالتم؟- خنده عصبی کردم پس سابقه داری- سرشو انداخت پایین و لبخندی زد سرهنگم لبخندی زد و جلو امد دستتو بیار جلو - دستاشو جلو اورد سرهنگ به پنچره خیره شد لطفا زنگ بزنید اداره- برگشتیم کامران جلوی پنجره بود سرهنگ بعد از دستبند زدن به دستای کیارش نشوندش کنار حوض منم نشستم کیارش بهم گفت می شه بقیه شو بخونی؟- لبخندی زدمو و رفتم دفترو اوردم و شروع کردم اگه بگم خونه برام بهشت شد دروغ نگفتم به اسرار دایی و نریمان عمو اجازه داده بود که مامان بیاد پیش ما اتوسا خانم حسابی قربون صدقم می رفت ملیسا جون مثل پروانه دورم می گشت همه چی خوب بود جز دوری شاهین خاطرات به دنیا امدن بچه مو هیچ وقت یادم نمی ره از صبح کمر درد و دل درد داشتم فکر می کردم یک درد معمولیه تا اینکه دم غروب درد چند برابر شد جیغی کشیدم خدمت کارا پریدن تو اتاق -برین برین ملینا خانمو صدا کنید زوددد دویدن بیرون چند دقیقه بعد ملینا جون امد الهی بگردم ویدا جان چی شدی؟- -اخیییی ملینا جون سرشو برد بیرون گوهرشاد خانم گوهرشاد خانم- چند لحظه نشد که مامان امد تو با دیدن من واییی گفت و به صورتش کبوند من برم بگم ماشینو حاظر کنند- اینا ملینا جون گفت و دوید پایین مامان به سمت من امد و سرمو تو بغلش گرفت سعی کرد ارومم کنه ماشین حاظر بود لباس تنم کردن و سوارم کردند به در حیاط که رسیدیم ماشین نریمان هم امد تو با دیدن ما زد رو ترمز بعد سریع سر ماشینو برگردوند هردو ماشین رفتیم به سمت بیمارستان برانکارد اوردن و سوارم کردن لبامو رو هم فشار می دادم که صدای جیغم بالا نره بردنم تو اتاق چندتا دکتر و پرستار ریختن رو سرم از زور درد داشتم می مردم ولی درد شیرینی بود خیلی شیرین صدای بچه که امد سبک شدم صداش یک حس خیلی خوبی بهم داد امدن این بچه برای منی که خودم هم بچه بودم خیلی ارامش بخش بود بچه مو دوست داشتم خیلی دختر بود دایی خیلی مایوس شد ولی بقیه نه اینجا مثل خونه ی ما نبود که پسر پرست باشن اسم بچمو گذاشتیم یلدا جوگندمی بود و چشم یشمی تک و توک موهای سفیدش زال بودنشو نشون می داد مامان سه ماهی یلدا رفت خیلی سخت بود برای من تازه داشتم دوباره عادت می کردم از خونه بیرون نمی رفتم حتی اجازه نداشتم مدرسه برم یعنی یک دختر تو موقعیت من که تا هشتم خونده بود برای اون موقه خیلی زیاد بود ولی می فهمیدم اوضاء عجیب صدای تضاهرات به گوش می رسید نریمان حتی یکبار جلوی همه به ارسن خان سیلی زده بود بخاطر اینکه از مردی به اسم خمینی می گفت ملیسا جون از خونه بیرون می رفت تو تضاهرات شرکت می کرد یوسفم همراه خودش می برد اتوسا جون بد اخلاق شده بود دیگه اخر هفته ها جشن و پارتی نداشتیم بجاش هر شب چند نفر می امد پیش نریمان تا یک دو ساعت می موندن و صدای داد و بیدادشون ارامش ما رو می گرفت یک روز دایی امد بهم گفت ساکمو جمع کنم اماده باشم اگه اطفاقی افتاد بزنم بیرون خودمو برسونم روستا این ماجرا همزمان شد با درخواست ملیسا جون که شب یواشکی باش برم من می ترسم ملیسا جون- از چی می ترسی؟ دختر دخترهای کوچیک تر از تو نمی ترسن بعد اسپره رو داد دستم خودش رو دیوار نوشت مرگ بر شاه ناخداگاه دستم رفت سمت دیوار نوشتم مرگ بر شاه شروع شد چند نفر دیگه هم امدن یواشکی کار می کردیم یک دختر امد کنارم به صورتش زل زدم با اعتماد به نفس با چشمای پر عمق کار می کرد با احساس نگاه خیره م برگشت سمتم تازه کاری؟ - سرمو تکون دادم شما چی؟ - ... یک سال کارم شده این یک سال ارزوم شده ازادی مل- دارین چیکار می کنید؟- برگشتیم سمت صدا سربازا دختره دستمو گرفت بدو- هردو با تمام سرعت می دویدیم چند نفر دیگه هم از کوچه ها می دویدن به یک کوچه رسیدیم هلم داد تو رو زمین افتادم با تعجب نگاش کردم این چه کاری بود خودش دوید نامرد منو تنها گذاشت سربازی که دنبالمون بود بجای اون امد سمت من با ترس خودمو رو زمین می کشیدم داشت گریم می گرفت یک قدم نزدیک شد که صدایی گفت هوووو اینور نگاه مرتیکه- مرد برگشت سمتش اگه مردی بیا منو بگیر حال می کنی دنبال یک دختر بچه ای؟- خیلی حرف می زنی دختر - خودمو کنار دیوار کشیدم یک شکافت پیدا کردم سعی کردم خودمو توش جا کنم سرباز می خواست برگرده سمتم که دختره دستش رفت یک سنگ برداشت و پرت کرد سمت اون منم صدای تیرو شنیدم فداکاری اون دختر که حتی وقت نشد اسمشو بفهمم تو ذهنم بود نامردی اون سربازم تو ذهنم موند منگ بودم بعد از رفتن سرباز امدم بیرون چند نفر که صدای تیرو شنیده بودن ریختن تو کوچه ملیسا جون با دیدن من بغلم کرد و ازم می خواست چیزی بگم ولی من علاقه ای به حرف زدن نداشتم اون روز رفتیم خونه ملیسا جون خودش یکجوری نریمان رو پیچوند از اون موقه کارم شده بود شرکت تو تضاهرات و شبا رفتن بیرون شعار نوشتن رو دیوارا وقتی هم تو خونه بودیم ملیسا جون برام از خدا و حجاب و انقلاب می گفت تو همین گیر و دار یک روز با صدای ضربه خوردن به شیشه بازش کردم با دیدن شاهین پشتش ناخداگاه گفتم بازم؟- با خنده و دلخوری نگام کرد دوسال ندیدمت - رفتم کنار بیا تو - پرید و تو و بغلم کرد طبق تعلیمات ملیسا جون هلش دادم عقب تو دیونه ای شاهین - رفت رو صندلی نشست ایندفعه هم کت پوشیده بود هم دستکش با فاصله ازش نشستم چرا انقدر پریشونی؟- نگرانم- کسی نمی فهمه – ... نه نه نگرانم چون کارمون - از جا پریدم -بلند شو بلند شو شاهین با تعجب بلند شد چیه؟ - برو بیرون- شوکه شد چیییی؟؟؟- برو بیرون شاهین - چرا؟؟- پنجره رو باز کردم برو بیرون دیگه هم اینجا نیا- رفت و دیگه نیومد یک خاطره یادم از تضاهرات یادمه با یوسف امده بودیم تضاهرات صدای مردم تو گوشمه نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه از دختر بچه 11 ساله تا زن 75 ساله از پسر بچه دبستانی تا پیرمرد عصا بدست همه بودن از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی من هم فریاد می زدم از ته ته وجودم فریاد می زدم کنار خدمت کارا راه می رفتم و فریاد می زدم زن‌ها به ما پیوستند بی‌غیرت‌ها نشستند اون صحنه ها اون عشقی که تو صدای مردم بود مثال نزدنی بود چه امیدی داشتن چه حالی داشتن اونا در ارزوی ازادی بودن این ها به من ارامش می داد منی که تا قبل از این اطفاق ها در ارزوی این بودم که کی پسر بیارم کی پسرم وارث اموال نریمان شه من که عاشق دختر بودم با دیدن دخترم افسوس می خوردم حالا ارزوم این بود می شه سرنوشت مادر من و من برای یلدای من پیش نیاد یکباره دیدم یک لحظه یک جیب جلومون نگهداشت و چندتا سرباز ریختن بیرون و به سمت ما رگبار گرفتن نفس از ترس بند امد شروع کردیم به دویدن کسایی که کنارمون بودن یکی یکی بعد از یک ناله ی بلند می افتادن رو زمین من کنار یوسف بودم هردو سعی می کردیم ملینا جونو تو هجوم جمعیت پیدا کنیم اما نمی شد خودمونو انداختیم تو یک کوچه نفس نفس می زدیم یک لجظه به خودم امدم هردو با یک حرکت پریدیم عقب صورتمون از خجالت سرخ شده بود یکم که گذشت اروم بلند شد -بیا باید خودمونو برسونیم به خونه لرزون پشت سرش راه افتادم نگاش به تو کوچه بود به هر سختی بود از پیاده رو رد می شدیم خون ها و دوستامون که رو زمین افتاده بودن و دیگه نفس نمی کشیدن حالمونو بدتر می کرد پیچیدیم به کوچه خونه که صدای بوق از پشت سرمون امد برگشتیم نریمان یعنی یعنی تقیبمون می کرد؟؟؟ -اخخخ اخخ نزن نامرد اییی بیشعور اییی ایییی دستمو رو گوشام گذاشتم صدای جیغای ملیسا جون با ناله های یوسف رو عصابم بود خودمو بالا کشیدم از پنجره حیاطو نگاه کردم پاهای یوسف به چوب فلک وصل بود بعد هر ضربه فریادی از درد می کشید با استرس فکر کردم نریمان نمی زنش داده خدمت کارا بزننش پس کجاست خودش؟ نکن داره میاد بالا؟ با وحشت به سمت در برگشتم که قلفش داشت باز می شد خدا خدا می کردم نریمان نباشه ولی خودش بود با قیافه ی عصبی و صورت سرخ نگامو از صورتش به کمربند تو دستش دوختم -نریمان امد جلو -دم در اوردی عفریته خانم حالا برای من می ری تضاهرات؟ حالیت می کنم بعد کمربندو بالا برد اولین ضربه به شونم خورد ناله ای کدوم رو زمین افتادم شروع کردم به گریه کردن -نریمان نریمان گوش کن خواهش می کنم نریمان از رو دندون های بهم چسبیده غرید -خفه شو و ضربه ی بعدی رو محکم تر زد -نریمان خواهش می کنم نریمان عزیزم همون موقه صدای در خونه امد بعد صدای بلندی که می گفت -اینجا چه خبره؟ چرا یوسف رو داشتن می زدن؟ نریمان نریمان کجایی؟ یکی یک چیزی بگه؟ نریمان برگشت سمت در و به سرعت رفت بیرون با ترس بلند شدم داد زدم -نریمان چیکار می خوای بکنی؟ ولی دیر شده بود صدای داد و بیداد از تو هال بلند شد و با جیغا و نامرد گفتنای ملیسا جون قاتی شد هنوز نمی دونستم داره چیکار می کنه کم کم از وسط صدا ها موضوع رو فهمیدم مثل اینکه نریمان داشن وسایلشونو پرت می کرد بیرون صدای ها بلند تر شد دستامو رو گوشام گذاشتم و رو زمین نشستم صداها زیاد زیاد تر می شد یک لحظه به طور ناگهانی بعد از یک جیغ بلند ملیسا جون قعط شد دستامو از رو گوشام برداشتم ناخداگه به سمت در دویدم و بازش کردم نگام اول از همه رو نریمان که مهبوت بالای پله ها واستاده بود افتاد بعد به ملیسا جونی که به سمت پایین پله ها دوید اتوسا خانم که دم اتاقش نشسته بود و با بهت به روبه رو خیره شده بود یوسفی که بازوهاش اسیر دستای باغبانا بود و کمکش می کردن تا راه بیاد مثل اونا با وحشت به راه پله زل زده بود ناخداگه با چند قدم بلند به اون سمت رفتم به پایین راه پله خیره موندم با دیدن ارسن خان که رو زمین افتاده بود خون از سرش راه افتاده بود چشمام تار رفت و دیگه چیزی نفهمیدم با پاشیدن اب به صورتم بهوش بودم گیج و منگ به صورت پر از استرس نریمان زل زدم -نریمان دستمو گرفت و بلندم کرد -بلند شو باید بریم باید باید بریم زود باش بعد دستمو کشید جلو پله ها واستاد منم نگامو به اتوسا خانم و ملیسا جون که بالای سر ارسن نشسته بودن دوختم یوسف ندیدم خدمت کارا هم همینطور نریمان امد یلدا رو داد دستم بچم گریه می کرد ولی وقتی به رسیدگی بهش نبود از پله ها پایین دویدیم هنوز گیج بودم صدای جیغای ملیسا جون بلند شد -نبضش می زنه تو رو خدا کمک کنید نبضش می زنه بخدا نبضش می زنه کجا می ری نامرد؟ برگشتم سمتش ولی نریمان وانستاد رسیدیم به ماشین سریع هلم داد عقب ماشین ملیسا جون خودش رسوند جلوی ماشین -تو رو خدا نرو بخدا نبضش می زنه باید برسونمش نریمان از ترس پاشو گذاشت رو گاز و ماشین محکم به ملیسا برخورد کرد و اونو به عقب پرتاب کرد هینی گفتم حامله بود ملیسا حامله بود فصل هفتم ماشین به سرعت حرکت می کرد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و بیحال به چهره نریمان زل زدم -نریمان کجا می ری؟ یک نیم نگاه بهم انداخت بعد همینطور با ترس گفت -با باید بر بریم ما ما رو می کشن -کجا می ری؟ -می می ریم پیش عموت اره می ریم پیش عموت امشب یک جا وا می ستیم به دایی ت می گیم بیاد پیش ما بعد می گیم خبر بده به عموت خوبه؟ حالش بد بود نگامو اروم گرفتم از شیشه به بیرون دوختم و اهی کشیدم نزدیک یک خونه خراب چند کیلومتر به روستا واستاد -اینجا کجاست؟ -اون بار که امدم پیش شما اینجا رو دیدم می دونم خالی بیا رنگش پریده بود منم بیحال یلدا رو تو دستم گرفتم و رفتم پایین در کلبه رو با یک لقد باز کرد رفتیم تو با تعجب نگامو به تخت کنار دیوار پیک نیک صندلی کوچولو انداختم -مطمئنی؟؟ یک نیم نگاه دیگه بهم انداخت -نیاز می شد -نیاز شد سری تکون داد رو تخت نشست -ساکتی -وقتی ساکتم همه ی درد دلامو پیش خدا کردم چیزی نگفت یکم بعد خودم گفتم -نمی خوای بری پیش دایی؟ -می رم نزدیک صبح -اها سرم پایین بود احساس کردم نفساش فرق کرده سرمو بالا اوردم و نگاش کردم داشت گریه می کرد پاشدم و کنارش نشستم -نریمان سرشو گذاشت رو زانوهاش -می دونم داری اذیت می شه ان شاءا.. زندست نشنیدی ملیسا جون گفت نبضش می زنه؟ سرشو بالا اورد و با چشمای اشکی بهم زل زد -من نمی خواستم نمی خواستم اینطوری بشه ویدا انقلابی بود چرت و پرت می گفت کفر منو با کاراش در میاورد ولی داداشم بود دوستش داشتم نمی خواستم بکشمش فکر نمی کردم -هیسسسس نریمان طوری نشده تو که از دستی نمی خواستی اینطوری بشه پس چرا انقدر خودتو اذیت می کنی گریه نکن دیگه بیا به چیزای خوب فکر کنیم حالا ازش متنفر بودم ها ولی نمی دونم چرا دلم سوخت پوزخندی زد سرشو زیر انداخت -همین مونده بود که تو بچه بهم امید بدی ریز خندیدم -هی اقا من دیگه اون بچه یازده ساله که امده بودم پیشت نیستم ها الان 16 سالمه یک بچم دارم از همه مهم تر اقا نریمانم خیلی دوست دارم یک ابروشو بالا انداخت -جدا -اهوم لبخندی زد همینطور که رو به رو رو نگاه می کرد گفت -الان می ریم پیش عموت ازش کمک می خوام که بفرستمون امریکا بعد چقدر پولدار می شیم یک زندگی خوب شروع می کنیم چندتا بچه دیگه ام میاریم بزرگ می کنیم دیگه دیگه دیگه چیکار می کنیم نزدیکای صبح نریمان رفت دنبال دایی وقتی برگشت گفت دو ساعت دیگه خبرش میاد ولی تا ظهر کسی پیشمون نیومده بود گرسنه بودیم هیچی نداشتیم بخوریم ابم فقط جور باری که از کنار کلبه رد می شد که اونم با هزار ترس و لرز براش بیرون می رفتیم بود معدم از شدت گسنگی درد می کرد صدای متور امد بعد یک نفر درو اروم باز کرد با دیدن دایی از جا پریدم با گریه صداش زدم -دایی تو چشماش اشک جمع شد دستاشو از هم باز کرد پریدم و رفتم تو بغلش محکم بغلم کرد -خوبی گل دایی؟ -اگه بدونی چقدر درد دارم هیچ وقت اینو نمی پرسیدی دستاشو رو کمرم کشید -همه چی درست می شه عشق دایی -بله حتما اینطوره صدای نریمان بود از دایی جدا شدم -حالا دایی و عموت هوامونو دارن همه چی درست می شه نه؟ دایی لبخند مرموزی زد -بله همه مشکلات دختر خواهرم درست می شه لبخند رو لبای نریمان به سمت کمرنگی رفت ولی دایی بهش فرصت نداد و کلتو به سمتش گرفت و گلوله ای تو مخش خالی کرد جیغی از وحشت زدم باورم نمی شد کشتش -ویدا -هنوز باورم نمی شه چطور این کارو کردی؟ -دستور بود ویدا دستور عموت بود با اخم برگشتم سمتش جیغ زدم -ولی تو کشتیش -من نمی تونستم دستورو نادیده بگیرم -من از نوکری چیزی نمی دونم دایی تو از انسانیت چیزی می دونی؟ دستمو گرفت سعی کردم از دستش بیرون بکشم ولی نمی زاشت زدم زیر گریه -ولم کن -اروم باش دختر اروم باش بعد گفت -الان که برای تو بد نشد برگشتی پیش خانوادت کوچولوتم مال خودته زدم زیر گریه -من به مرگ کسی رازی نبودم -تو که نکشتیش من کشتمش دستامو دورم حلقه کردم سرمو تو یقه م قایم کردم اروم اشکام رو صورتم سر می خورد -هنوز داری گریه می کنی؟ -من دوستش داشتم شوهرم بود -جدا دوستش داشتی؟ -اره -حتی بیشتر از شاهین؟ سرمو بالا اوردمو نگاش کردم لبخندی بهم زد ودستمو گرفت و فشار داد اروم گفتم -یلدا چی می شه؟اجانا رو چیکار می خوان بکنید؟ -یلدا پیش خودت می مونه خیالت راحت اجانا هم عموت ساکتشون می کنه نزدیک روستا شدیم از بالای تپه روستا دیده می شد و خونه اربابی انتهای روستا حسابی به چشم می خورد درختا تو خونه ها و تو کوچه به چشم می خوردن چوپانا داشتن گوسفنداشونو می بردن چراه نزدیک خونه چندتا از دوستای قدیمو دیدم که کنار کوچه واستادن و دارن برام دست تکون می دن با لبخند براشون دست تکون دادم رسیدم نزدیک خونه بعضی از خدمت کارا به بحانه رسیدگی به حیاط چشم انتضارم بودن مامان دم در واستاده بود و با ذوق منتظر بود چندتا پسرو دختر بچه هم تو حیاط بازی می کردن به محظ اینکه ماشین واستاد پیاده شدم و پایین پریدم مامان جلو امد و بغلم کرد دایی فرهادم بچه مو از ماشین بیرون اورد مامان به سمت بچه رفت و خدمت کارا به سمت من امدن هرچی نگاه کردم شاهینو ندیدم دلم گرفت نگاهی به خونه انداختم دیدم زن عمو داره از بالای بالکن نگام می کنه و یک پسر بچه 6 و 7 ساله که احتمالا شاهرخ بود کنارش واستاده بود لبخند زدمو سری تکون دادم بدون لبخند با همون قیافه غمگین سری برام تکون داد اروم تو گوش مامان گفتم -شاهین کو؟ می دونه من امدم؟ یک نگاه به من کرد و سری تکون داد اروم در گوشم گفت -نمی دونم نزدیک دریاچه ی برگشتم -پس من می رم دنبالش دویدم بیرون از روستا که بیرون رفتم یک لحظه واستادم دلشوره داشتم خیلی سعی می کردم خودمو با طبیعت روستا سرگرم کنم ولی وازم نمی تونستم فکر دیدن شاهین نوع برخوردش نوع برخوردم و و و تنهام نمی زاشت فکرش مثل چرت صبحگاهی بود هی به خودم می گفتم فقط 5 دقیقه دیگه حالا که دیگه تعهد نداشتم راحت تر می تونستم بهش فکر کنم نزدیک رودخانه صدای چند نفر می امد -غلط کردم ارباب زاده غلط کردم باور کنید دستم خورد غلط کردم -غلط کردی با غلط کردن مشکل من حل می شه؟ صدای ناله ای امد از گوشه تخته سنگ نگاهی به اون سمت انداختم پسر شکمشو گرفته بود و رو زمین نشسته بود هیکل چهارشونه شاهین از پشت نمایان بود امدم جلو برم و صداش کنم ولی بهتر دیدم با نگاه کردنش دلتنگی هامو برطرف کنم -نزن نزن ارباب زاده مگه از دستی خوردم به نقاشی شما اقا دستم خورد نزن ارباب زاده از خدا بترس نزن مرد من جای پدر تو رو دارم موهاشو گرفت از جاش بلندش کرد -می زنم تا جونت در بیاد شروع کرد به زدن من که تازه فهمیدم ماجرا چیه رفتم جلو با جیغ گفتم -داری چه غلطی می کنی احمق؟ با بهت برگشت سمتم با دیدن قیافش دلم ضعف رفت ولی سریع رومو به سمت اون مرد برگردوندم -ویدا -برو کنار شاهین ولش کن طفلکو اون که انگار تازه داشت از شوک دیدن من در می امد اخم کرد -این لعنتی نقاشی که من یک هفته روش وقت گذاشته بودم خراب کرد باید بمیره -ااا فتوای جدیده از تو توقه نداشتم؟ -تو دخالت نکن رفتم رو به روش واستادم -بیا بریم چند ثانیه نگام کرد انگار داشت نرم می شد ولی یک لحظه دستاش مشت شد و دوباره به جون مرد افتاد جیغی از ترس زدم خیلی وحشتناک می زدش مونده بودم چیکار کنم دوستاشم کاری نمی تونشتن بکند یک لحظه دست انداختم و لباسشو کشیدم به محظ اینکه برگشت سمتم سیلی تو صورتش زدم صدای هین دوستاشو شنیدم خودمم لرزیدم ولی وقتی که بعد از سکوت ما صدای ناله مرد بلند شد از کار خودم خوشحال شدم چند قدم عقب رفتم برگشتم سمت خونه گریه م گرفت فکر نمی کردم یک روز شاهینو تو این وضع ببینم رفتم تو خونه که صدایی امد -توقعه داشتم اول بیای دیدن من برگشتم سمت صدا -ببخشید عمو فقط نگام کرد بی توجه برگشتم برم که صدای نحسش بلند شد -اون گونی رو از دور سرت باز کن بسم ا... گفتم و برگشتم سمتش -باز نمی کنم چشماش از شدت خشم گرد شد -چییییی؟؟ -باز نمی کنم عمو چند قدم جلو امد سرمو بالا گرفتم چونمو گرفت -نفهمیدم -خیلی هم خوب و دقیق فهمیدین عمو گفتم این روسری رو از سرم در نمیارم اندفعه دستش گریبان گیر گلوم شد و شروع کرد به فشار دادن -اینجا من تعیین می کنم چیکار کنی اگه سر پیچی بکنی از اینجا می ندازمت بیرون همینطور که سعی می کردم گلومو از حصار دستش بیرون بیارم گفتم -شما این کارو نمی کنید عمو شما دوست ندارید ماجرای نریمان رو کسی بفهمه پوزخندی زد -یعنی می خوای به همه بگی که اقا داییت با دستور من شوهرتو کشته؟ نه نه نه اون وقت من هم می گم تو برای اینکه بچه تو بیاری ارث شوهرتو بالا بکشی دایی تو عجیل کردی که همچین کاری کنه -شما ف فقط قدرت داری عمو فقط قدرت قدرتو پول شما حت حتی پیش خودتم اعتبار نداری عمو گلومو محکم تر فشار داد بعد ول کرد رو زمین نشستم و به سرفه افتادم -چه سرنوشت عجیبی -داره جالب می شه -چی زجرهاش؟ -اره -اره زهر.. از سرهنگ خجالت کشیدم و حرفمو ادامه ندادم کامران که از وسطای خوندن امده بود کنار ما نشسته بود لبخندی زد و روشو گرفت سرهنگم خنده ی ریزی کرد بعد گفت -بخون بقیه شو تو کفش موندم خندیدم امدم بخونه که به گوشی سرهنگ زنگ زدند همینطور که جواب می داد رفت اونور بعد از چند دقیقه با قیافه ی شکفته امد -مژده بده کیارش خان -خوش خبر باشید -د ن د نشد دیگه من مژده گونی می خوام خندید -خیلی خوب خسیس خبر خوش اقای نمازی بهوش امدن همون جام رضایت دادند ایندفعه هم جستی مرد خنده ای کرد منم خوشحال شدم کامرانم با خنده تبریک گفت ناخداگاه دستمو گذاشتم رو دست کیارش همه با بهت نگام کردند با لبخند به کیارش گفتم -تبریک می گم خیلی خوشحال شدم کیارش با تکون دادن سرش جواب منو داد بعد رو به سرهنگ گفت -شما خیلی هوای منو داشتید با اینکه چندبار اشتباه کردم باز به من فرصت دادین -حتی یک ساعت خرابم روزی دوبار درست کار می کنه تو که فقط روزی یکبار داغونی همه خندیدیم اخم کردمو گفتم -زیاد خوش نباش اقا پسر حالا گیر خودم افتادی قلج دستامو شکستم سرهنگ لبخند زدو بلند شد -خوب دیگه من می رم نهال جان اگه در رفت بگو بیام کمکت کامران پرسید -در بره؟ برای چی در بره؟ سرهنگ لبشو گاز گرفت منم هل شدم ولی کیارش با حرص ماجرا رو تعریف کرد کامران قهقه ای زد با چشمکی گفت -ایول خوشم امد بعد رو به من گفت -رو منم حساب کنید خندیدم کیارش با حرص زد به پاش سرهنگ خدافظی کرد و در رفت در که بستم برگشتم سمت کیارش -خوببب هینی کشید برگشت در رفت منم دنبالش کامران با خنده منو تشویق می کرد باخره بعد از کلی تقیب گریز کیارش به غلط کردن افتاد بعد رفتیم تو خونه با سرحالی گفتم -من خوابم نمیاد کامران هم گفت -شرمنده ی اخلاق ورزش کاریم ولی منم خوابم نمیاد -منم که کلا این چند روز خواب بودم -خوب یک فیلم بزارین باهم نگاه کنیم با این حرف من اول من و کامران بهم نگاه کردیم بعد هردو برگشتیم سمت کیارش که لم داده بود به مبل -یعنی من بزارم؟ -اهوم -چی بزارم؟ -هر فیلمی که بیشتر از همه دوست داری امد بلند شه که کامران گفت -فقط مجاز باشه کیارش چپ چپی نگاش کرد -ای کامران... یکم فکر کرد بعد گفت -چشم مجازشم داریم رفت یک دی وی دی گذاشت اولی شو گذاشت با دیدن کارتون فوتبالیستا از خنده غش کردم کامرانم خندش گرفت کیارش نیشش باز شد -مجاز فقط اینو داشتم -ای بمیری کیارش انقدر داغونی که مجازت باید این باشه خندش گرفت صاف نشستم -اعتراف میکنم موقعی که بچه بودم ، کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم ، میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خوشگل و شیک میپوشیدم، که وقتی تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن کامران قهقه زد ولی کیارش احساس کردم یکجوری شد ولی سریع به خودش امد و خنده ای که قشنگ تابلو بود الکی کرد -پس بزار منم یک اعترافی بکنم -چی؟ -موقعی که بچه بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعدش که میومدم گریه میکردم به مامانم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد خلاصه اون شب تا اذون صبح گفتیم و خندیدیم -کاش یکم دیگه می موندیم بی توجه ماشینو حرکت دادم -تو مشهد وا می ستی سرمو به دو طرف تکون دادم -چیه باز سگ شدی؟ تو که دیشب خوب بودی. برگشتم و با چشمای وحشی نگاش کردم نفس عمیقی کشید و گفت -دیروز بعد از اذون صبح که خوابیدی. چه خوابی می دیدی؟ دستام لرزید منظورش چیه برگشتم سمتش -منظورت چیه؟ -اخه تو خواب حرف می زدی ماشینو کنار جاده نگهداشتم -حرف می زدم چی می گفتم؟ -هیچی -جواب بده -می گفتی مامان یا می گفتی نامرد چند بارم جیغ زدی گفتی یا حسین یکبارم گفتی توف تو زاتت بیاد اخرشم نالیدی بی انصاف اخمام تو هم رفت -چیه؟ نمی خوای چیزی بگی؟ -نه دیگه هم راجب چیزایی که شنیدی حرف نزن حتی اگه ده بار دیگه هم شنیدی سری تکون داد و اروم گفت -باشه ماشینو به حرکت در اوردم کنجکاویش فروکش نکرد و گفت -مگه برای مامانت چه اطفاقی افتاده -مگه نگفتم نگو -خیلی خوب بابا یکم که گذشت من گفتم -چرا تینا رو دوست نداری؟ بنظر که دختر خوبی میاد -چون یک نفر دیگه رو دوست دارم زیر چشمی نگاش کردم احساس کردم دلم گرفت اهانی پروندم بعد پرسیدم -داداشت می گه خیلی خشنی چیزی هم که ازت شنیدم اه اصلا هیچی خنده ای کرد -خوب همه ی بچه اولا خشنند با خنده نگاش کردم -کی گفته؟ -خودتو نگاه کن خندیدم -من بچه اول نیستم حواس پرت تازه علی خیلی خیلی مهربون بود -اها حواسم نبود فقط شما دوتا بودین دیگه نه سرمو به دو طرف تکون دادم -بچه دومم 2 تا بچه از خودم کوچیک تر داشتیم بغض گرفتم - یک دختر به اسم لیلا یک پسر به اسم بنیامین -چرا گفتی داشتیم؟ نالیدم -هردو مردند -خدایا سرمو پایین گرفتم اشکام اروم رو صورتم می ریخت -نهال؟گریه می کنی؟ اروم اشکامو پاک کردم ولی بازم می امد با گریه گفتم -اینطور به تماشای گریه کردنم نشین چیزی نیست تنها چیزیه که من می تونم به تو بگم بعد لبمو گاز گرفتم که گریه نکنم ولی نشد بی فایده بود -معذرت می خوام نهال تو رو خدا گریه نکن سریع گریه مو نگهداشتم و اشکامو پاک کردم تعجب کرد بدون اینکه نگاش کنم گفتم -دیگه منو به خدا قسم نده دیگه چیزی نگفت گوشی م زنگ زد برداشتم و ماشینو کنار پارک کردم -بله؟ -الو نهال نگاهی به کیارش انداختم -تویی تینا هان؟ -کیارش پیشته؟ -اره قضمیت پیشمم کیارش نیشش باز شد لبخندم خوردم -چه بی ادبی تو دختر -تازه کجاشو دیدی -نهال -جانم؟ نفس عمیقی کشید -خیلی خوب بده بهش گوشی رو گرفتم سمتش -با تو کار داره اشاره کرد ببرش اونور گوشی رو چسبوند به گوشم -نمی خواد بات حرف بزنه -یعنی چی؟ -پیچ پیچ چی خو نمی خواد دیگه یکم مکث کرد بعد خدافظی کرد و گوشی رو قعط کرد برگشتم سمت کیارش -خیلی گندی نمی دونم چی داری این تینا به این خوبی تو رو خواسته شونه ای بالا انداخت دست به فرمون بودم نفس عمیقی کشیدم که تو سینه م گیر کرد نمی تونستم نفس عمیق بکشم داغ خیلی چیزا رو سینه م مونده بود و سنگینش کرده بود فاز غم بود روحم خسته و حس و حالم کم بود ولی با همه ی اینا سرم فقط جلوی خدا خم بود طلب محبت و ارامش از هر بی سر و پایی نمی کردم من نهال بودم نهال درنده گند بودن و کثیف بودن تو وجود من نبود زندگی به من خیلی سخت گرفت برای من خیلی سخت بود ولی نمی دونست که من از اون سخت ترم یک لحظه یک ماشین از کنارمون رد شد کیارش داد زد -یا خدا -چیه؟ کی بود؟ -فرهاد -چییییی؟؟؟ -فرهاد بود خود خودش بود خود نامردش بود -مگه تو دیدیش؟ -جدید ترین عکساشو هم دیدم شاهرخ نشونم داد -شاید اشتباه می کنی -می گم خودش بود شونه ای بالا انداختم -خوب لابد امده دیدن مامان و بابات چیزی نیست که -اون اون خودت نخوندی کی بود؟ -راست می گی ها بعد با خونسردی گفتم -بحرحال به من ربطی نداره -بزار زنگ بزنم کامران بهش اطلاع بدم من که خودم نگران شده بودم گفتم -اره اطلاع بده حداقل خونشونو مرتب کنند چپ چپ نگام کرد -خونه ی اونا از تمیزی برق می زد -نخیرم انقدر تمیز نبود -تو اگه به اون نمی گی تمیز به چی می گی تمیز پشت چشم نازکی کردم و چیزی نگفتم اونم زنگ زد یک ماشین از کنارم هی رد می شد و برام ویراژ می امد محل ندادم حتما بازم از این پسر ژیگولا بود بنز مشکی ش هی از اینور ماشینم می رفت اونور -نگه دار نهال بی حرف زدم کنار کیارش از ماشین پیاده شد و دنبال ماشین ماشینه که از واستادن من فکر بدی کرده بود زد کنار ولی با دیدن کیارش که سمتش می دوه سریع پاشو گذاشت رو گاز و در رفت تا شب روندیم شبو تو گرمسرای -خوب کجا می مونیم؟ -تو یک پارک جنگی چادر می زنیم -چادر؟ چادر؟ اخه چادر؟ -بخشید که به دخترای مجرد اتاق نمی دن می خوای بریم بازداشتگاه بخوابیم؟ اهی کشید و ولو شد تو یک پارک چادرو زدیم -تو بیرون می خوابی من تو -بک -بک کوفت نکنه توقعه داری من بیرون بخوابم تو تو؟ -نه بابا کی همچنین توقعه ای داره برو بکب -بکبو.. مشتمو بردم بالا یکم تو هوا تکون دادم داشت با خنده نگام می کرد دستمو انداختم پایین رفتم خوابم نمی برد بعد از چند دقیقه صداش امد -بیداری؟ -نه خوابم احساس کردم لبخند زد -چیزی تا اذون صبح نمونده ها -باد صبا دارم زیر لب زمزمه کرد -باد صبا بعد بلند گفت -تو خونه ی شاهین اینا سه تا گوشی و یه تبلت هست که رو همه شونم باد صبا نصبه.....موقع اذان که میشه،گروه سرود شروع میکنن به اذان گفتن. خندیدم -چیه چرا انقدر بی دل می خندی؟ یکم ساکت موندم بعد گفتم -هوای این روزا دل ادمو می گیره -این جواب سوال من نبود یا حداقل جواب دروغ بود دوباره خندیدم -یاد گرفتـــه ام انسان مدرنـــی باشــــم هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم بـه جای بغـــــض و اشــــک اینو می گم -منم..بعضی وقتا فکر می کنم خدا از افرینش من چه هدفی داشته بعد از مرگ مامان و بابام هیچ کی نمونده بود که دوستم داشته باشه حتی همین کامران خود به من همه می گن نمک به حروم شاید واقعا راست می گن من حتی برای اون خدای بالای سرم هم نمک به حرومم -خدا خیلی بزرگ تر از اونه که با گناه کردن بشه ازش دور شی -کار ما از این حرفا گذشته فقط به حکم وضیفش یک باری هستم روی دوشش که تو زمینش دارم یک کناری از نعمت هاش استفاده می کنم اونم از مهربونی ش هوامو داره ولی نه از عشق -مطمـئن باش که خدا تو رو عاشقانه دوست داره چون هر بهار برایت گل میفرسته و هر صبح آفتاب رو بهت و هدیه می ده دیگه حرف نزدیم یکم که گذشت گفت -نهال 90 درجه چرخیدم حالا سایه شو می دیدم رو به اسمون بود و دستش زیر سرش -بله؟ اونم برگشت سمتم -داشتم فکر می کردم ادامه نداد -به چی فکر می کردی؟ -به اینکه -به اینکه چی؟ -به اینکه دلم برات تنگ می شه هنگ کردم نمی دونم چرا ولی برای اولین بار اینطور وحشت زده شدم -چی؟؟ -دلم برای این دنبال کردنا این.. -هیسسس -چی شد؟ -خف خفه شو بلند شدم و جیغ زدم -خفه شو خفه شو نامرد چطور به خودت جرات می دی تو تو حق حق نداری الاغ مگه من با تو چه سنمی دارم که چرت و پرت می گی؟ دستشو گذاشت رو چادر -اروم باش اروم باش دختر من فقط به عنوان یک دوست گفتم تو چرا انقدر زود جو زده می شی؟ -یکبار دیگه بخوای... -خیلی خوب خیلی خوب گرفتم تو فقط به عصاب خودت مسلت باش -من مسلتم -بله معلوم بابا اروم به نفس نفس افتاده بودم دراز کشیدم سر جام یکم که گذشت اروم و مظلوم گفتم -کیارش -جانم؟ یکجور گفت که انگار منتظر بگم ببخشید که تند رفتار کردم ولی من برخلاف انتظارش گفتم -می شه بیای من برم دستشویی؟ تازه خوابیده بودم که چند ضربه بدر خورد مامان بفرماییدی گفت یکی از خدمت کارا تو امد -خانم -بله؟ -ارباب زاده ویدا خانمو کار دارند هردو خشک شدیم از یاد ماجرای صبح پاهام شروع به لرزیدن کرد مامان بهت زده گفت -این موقه شب؟ -بله -برو برو بگو ویدا خوابه همون موقه کسی خدمت کارو کنار زد و امد تو هینی گفتم و پریدم شالمو از رو تخت برداشتم رو سرم انداختم مامان هنوز وقت نکرده بود شالشو در بیاره -ویدا بیا بیرون مامان قبل از من گفت -منم می تونم بیام؟ -نه -ولی.. -نه بعد با چشم به من اشاره زد بیا بیرون بلند شدم و دنبالش رفتم رو بهار خواب واستاده بود رفتم پشت سرش صداش امد -چه تنبیهی برایت در نظر بگیرم؟ -هر کار که می خوای بکنی بکن من امادم برگشت سمتم -ای احمق برای یک داهاتی خودتو به دردسر می ندازی؟ پوزخندی بهش زدم -تو نمی فهمی -چی رو خانم می فهمند که من نمی فهمم؟ زهرخندی زدم -هیچی اگه می خوای بزنیم بزن می خوام برم بالا دستاشو بهم فشار داد یکم نگام کرد بعد گفت -کنار امدی؟ سرمو بالا اوردم و با خونسردی زل دزم تو صورتش -با چی؟ -با نبود من؟ لبخند کوچیکی زدم -شما همبازی کودکیم بودین کمی برام سخت بود پوزخندی زد -شما چی؟ -گاهی یک نگاه انقدر مهربونه که چشم هرگز رهاش نمی کنه گاهی یک رفاقت انقدر ماندگار که زمان حریفش نمی شه و گاهی یک نفر انقدر عزیزه که قلب رهاش نمی کنه سرمو پایین بود دوست نداشتم این فضا به وجود بیاد چیزی نگفتم منتظر بودم برم برگشت سمت حیاط - برو بالا امدم برگردم برم که یک لحظه یاد یک چیز افتادم برگشتم سمتش -اون مرد یکم صورتشو برگردوند سمتم -اون مرد 5 تا بچه داشت زنش پا به ماه هر لحظه امکان اینه که حالش بد بشه بچه هاش همه زیر 8 سالند تنها نون بیار خونشونه تنها امید خانوادشه دیوار حیاط خونشون شکسته هیچ قوم و خویشی هم ندارند دورشون باشه طفلک زنه هر روز تا شب که شوهرش برگرده رو سکو تو کوچه می شینه با بچه ها می ترسه بره تو خونه بعد چند قدم عقب رفتم همینطور گفتم -می بینی همین امروز این اطلاعاتو بدست اوردم الان خیلی ها منتظر اون مردی هستن که تو انداختیش بیمارستان -اون تصورو از تو کشیده بودم -اون تصور زنده نبود شاهین تو می تونستی ده بار از روش بکشی بد کردی شاهین خیلی بد و رفتم و دیگه رومو برنگردوندم دستی به موهام کشیدم و روسری رو روش پوشیدم -مامان نفهمیدی چه بلایی سر ملیسا جون امد؟ -چرا فرهاد گفت برگشتم سمتش -خوب؟ سرشو انداخت پایین اهی کشید -ملیسا بچه شو از دست داد ارسنم.. سکوت کرد با ترس و وحشت جلو رفتم -ارسن چی مامان؟ هیچی نگفت نزدیک بود گریه م بگیر -ارسن چی؟ یک لحظه سرشو بالا اورد تو چشماش برق خوشحالی رو دیدم -زنده ی ویدا زنده ی خشک شدم باورم نمی شد -چی؟ -باور کن همون روز می رسوننش بیمارستان زنده دکتر گفته تا چند روز دیگه بهوش میاد با ذوق سجده شکر می رم -خدا..یا شکرت بعد امدم برم بیرون که دوباره گفت -عموت می خواد برای نریمان مجلس ختم بگیره ولی تو خونه تهران می خوان بگن نریمان خودکشی کرد دستام مشت شد -اگه می دونستم فایده ای داشت لوشون می دادم بعد رفتم پایین عمه تو سالن واستاده بود با دیدن من چپ چپی نگام کرد بی توجه بهش برگشتم که رد بشم که از پشت روسری مو کشید پرت شدم عقب در همون حال دستشو کنار زدم و روسری مو چسبیدم -خانم سلام نکنی ها؟ صاف واستادم و مغرورانه تو چشماش زل زدم -لایق سلام نمی بینم با اخم و قلدوری چند قدم جلو امد با همون حال به سمتش رفتم از حرکتم جا خورد الان دیگه قد اون تا زیر گردن من بود پوزخندی بهش زدم عقب گرد کردم ترجیه دادم برم تو حیاط اصلی از دم اتاق شاهین که می گذشتم متوجه پچ پچی شدم گوشمو به در چسبوندم -دکتر چی گفت؟ -خوب شد اقا یک ساعت دیگه هم مرخصه -پولو دادی؟ -بله اقا نگران نباشید -اون کیسه های برنج و گندم که گفتمو فرستادی خونش؟ -بله اقا -کسی رو فرستادی خونشو درست کنه؟ -بله اقا هرچی گفتینو مو به مو انجام دادم چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت -ممنون می تونی بری بجای اون من با سرعت از در فاصله گرفتم و لبخند زدم تو حیاط با دیدن زن عمو که تو الاچیق نشسته بود لبخندی زدم به اون سمت رفتم -سلام زن عمو برگشت سمتم چشماش بازم بیحال بود -سلام دختر رسیدن بخیر -ممنون -بشین بگم چای بیارن بعد به اولین خدمت کار اشاره زد چای بیارین اون رفت من هم نشستم همینطور که چایی شو می خورد زیر چشمی نگام کرد -بزرگ شدی -ممنون -عموت زیاد نمی تونه نگهت داره مجبوره زود شوهرت بده -بله می دونم -تو که فکر نمی کنی می تونی با شاهین ازدواج کنی؟ لیوان چایم وسط راه خشک شد نگاه گذرایی به چشمای جدیش انداختم -زن عمو شاهین داداشه منه و همیشه می مونه -این طرز فکر توی؟ -بله -خوبه پس من یک نفرو برای بعد از سال شوهرت در نظر می گیرم لبخندمو بزرگ تر کردم -بیخیال زن عمو از خواهر نریمان چه تا جایی که من می دونم اسمش گلاره بود نه؟ حیف عمو هیچ وقت نزاشت بیاد شهر تا ببینمش تیرم به هدف خورد صورت زن عمو سرخ شد بعد لیوانشو رو میز گذاشت و گفت -یک دختر از خود رازی شهری همچین رفتار می کرد که انگار باباش خود شاهه ریز خندیدم که گفت -اوه توفه باخره از یلیی و ترلی امد برگشتم اون سمت یک ماشین نگهداشت یک دختر از توش پرید بیرون رو به احمد اقا که نزدیک ترین شخص به ماشین بود گفت -احمد اقا داداشم کو؟ احمد اقا اینا چی می گن؟ د حرف بزن احمد اقا تو شوک رفته بود زن شروع کرد به داد زدن دور خودش چرخیدن -د یک نفر به من بگه چی شده؟ اهای ملت حرف بزنید از فرصت استفاده کردمو شروع کردم به دید زدنش یک دامن مشکی و روش یک کت ست دامن پوشیده بود موهای مشکی شم ساده پشت سرش ول کرده بود -ارباب ارباب داداشم چی شده؟ ارباب کجایی؟ بعد با خشونت بازوی خدمت کارا رو می گرفت و جیغ جیغ می کرد -داداشم برادرم عزیز دلم چی شد؟ دیگه تاقت لوس بازی هاشو نداشتم جلو رفتم و جیغ زدم -چه خبرته؟ برگشت سمتم یک دختر حدودا 17 و 18 ساله چشمای خیلی مشکیش تو صورت سپیدش برق می زد -تو کیی دیگه؟ یکی از خدمت کارا گفت -همسر اقا نریماند خانم زن جلو امد بازوهامو گرفت گونمو بوسید -الهی قربونت برم ویدا جان بگو چی شده؟ تو رو خدا بگو -یعنی خودت نمی دونی؟ -اینا حرف نمی زنند تو بگو -متاسفم نریمان مرده بازوهامو ول کرد چند قدم مهبوت عقب رفت بعد شروع کرد به جیغ جیغ کردن -نهههه دروغ دروغ دروغه نهههههه دستامو رو گوشم گذاشتم چه صدای نکره ای داره اه اه اه رفتم سمت اتاق درو که باز کردمو وارد شدم هینی کشیدم -وایی شاهین تو تو تو اتاق من چیکار می کنی ؟ برگشت سمتم یلدا هم دستش بود -خوشگله -بزارش سر جاش لطفا اروم گذاشتش سر جاش و به سمت من امد -چقدر روسری بهت میاد خانمی سرمو برگردوندم با لحن شیدایی گفت -می دونی وقتی نبودی من چه عذابی کشیدم می دونی چندبار خوابتو دیدم می دونی چه سخت بود با بحران نبودنت کنار امدن ویدا توقع داشتم وقتی میای رفتارت خیلی بهتر از این باشه توقع داشتم جبران کنی سالها نبودنتو نمی دونم چقدر دوستت داشتم ولی اینو خوب می دونم همینطور که بهت گفته بودم اون مثل من دوستت نداره و نمی تونه داشته باشه این عشق اینهمه عشقو فقط قلب من می تونه به تو بده امد نزدیک تر به در چسبیدم خدا خدا می کردم نزدیک تر نیاد یک دستشو به در تکیه داد سرشو یکم کج کرد صورتشو جلو اورد خودمو ناخداگاه دستمو بالا اوردم جلوی صورتم گرفتم -چ چرا ای اینطوری می کنی شاهین؟ -من رو می خوای؟ از شدت فشاری که روم بود نمی تونستم حرف بزنم -با توم ویدا می خوای؟
×