رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Smoker

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    7,429
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    11

آخرین بار برد Smoker در 15 تیر

Smoker یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

12,672 Excellent😃😃😃😃

درباره Smoker

  • Other groups کاربر حرفه ای
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 اردیبهشت 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

18,660 بازدید کننده نمایه
  1. کاش فردا تعطیل می شد! -_-

  2. پارت 11 کلید رو تو در چرخوندم و بعد از باز کردن در وارد خونه شدم. مامانم به خونه ی یکی از اقوام رفته و قرار بود که برای ناهار برگرده. سریع کفشم هام رو از پام در آوردم و اون ها رو داخل جا کفشی گذاشتم. وارد خونه شدم و کیفم رو روی مبل انداختم. مقنعه و مانتوم رو با سرعت از تنم درآردم و وارد آشپزخونه شدم. از داخل کشوی اول کمدی که کنار اجاق گاز بود، یک فندک برداشتم و با قدم های بلند به سمت حیاط دویدم و در رو باز کردم؛ چون می خواستم دود سیگار بره تو حیاط و خونه بوی دود نگیره. سیگار رو با فندک روشن کردم، بعد خیلی سریع اون رو روی لبم گذاشتم و پک محکمی بهش زدم. از سوختن سیگار موقع پک زدن خوشم می اومد؛ ولی این حال خوشم با احساس طعم مزخرفی که توی حلقم به وجود اومد و باعث سوزشش شد، از بین رفت. روی زمین افتادم و با تموم وجود سرفه کردم؛ انگار داشتم آتیش می خوردم. بی توجه به طعم مزخرفش، چندین پک محکم دیگه زدم تا تموم شد. بین پک های محکمم بلند سرفه می کردم، ولی توجهی به اون ها نداشتم. وقتی تموم شد فیلترش رو توی جیبم انداختم، تا وقتی رفتم بیرون دور بندازمش. دلم نمی خواست اون یکی سیگار رو هم بکشم، ولی بابت اون پول داده بودم و نمی تونستم بدون استفاده دور بندازمش. چند بار پلک زدم تا از فکر بیرون بیام. سپهر در حالی که روی چمن ها نشسته و به درخت تکیه کرده بود، یک سیگار نیم سوز توی دست چپش وجود داشت. وقتی فهمید که از فکر بیرون اومدم لبخندی زد و بعد از پک محکمی که به سیگارش زد درحالی که دود از دهن و دماغش بیرون می اومد، با آرامش گفت: _ بالاخره از فکر بیرون اومدی؟! دلم می خواست که حاضر جوابی کنم و در جوابش یک پ ن پ بگم؛ ولی حاضر جوابی به دختر آرومی مثل من اصلا نمی اومد. سرم رو پایین انداختم و خیلی آروم و با صدای لرزون گفتم: _ چیزی گفتید؟ روابط عمومیم با اطرافیانم خیلی ضعیف بود و موقع حرف زدن با آدمای غریه دچار استرس می شدم. سپهر که لرزوش صدای من براش عجیب بود، با صدای متعجب پرسید: _ از من می ترسی...می ترسید؟ انگار می خواست با من راحت باشه؛ ولی چون من اون رو جمعه بسته بودم، اون هم مجبور بود که مثل من باشه. از سوالی که پرسید جا خوردم، ولی سریع خودم رو جمع کردم و آروم گفتم: _ من همیشه با غریبه ها اینجوری حرف می زنم. از جاش بلند شد، به سمت سطل زباله رفت و فیلتر سیگارش رو اونجا انداخت. در حالی که پشتش به من بود و فیلتر سیگار رو مینداخت، با تعجب و سردرگی زمزمه کرد: _ غریبه! حرفی نزدم و ادعا کردم که صداش رو نشنیدم. برگشت و سر جاش نشست؛ بعد از کمی مکث، به سمتش رفتم و با رعایت فاصله ی زیاد رو به روش نشستم. سیگار دیگه روشن کرد و مشغول شد، در همون حال هم آروم به سوالی که کمی قبل پرسیده بودم، جواب داد: _ سعید و سجاد داداش های من هستن. اون ها متاسفانه هر دو سر یه لج و لجبازی مسخره، می خوان به داداشت ثابت کنن که تو اونجوری که اون فکر می کنه نیستی. وقتی متوجه نگاه گنگ و متعجب من به خودش شد، آروم پلک زد و گفت: _ داداشت همیشه جلوی همه میگه که ت...شما خیلی دختر پاک، معصوم و ساده ای هستید. سجاد و سعید هم میخوان کاری کنن که نشون بدن حرف داداشت اشتباهه، واسه همین می خوان خودشون رو به تو نزدیک کنن. @M&A @مرضیه علیش @Z.t @Hilda
  3. Smoker

    میترسه زن عمو نفرینش کنه!=می ترسه

  4. http://s6.picofile.com/file/8377925534/شریک_آرزویم_باش_1_do.docx.html http://s7.picofile.com/file/8377925550/شریک_آرزویم_باش_2.docx.html
  5. Smoker

    #رمان_هفته_بیست و سوم

    دوست عزیز بنا به دلایلی رمانم پاک شد خوشحال میشم رمان ضیغم کربلا رو بخونین https://forum.98iia.com/topic/8811-رمان-ضَیغَم-کربلا-اعظم-شاهپوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  6. Smoker

    رمان تابوی ماه

    پارت 44: این همون شال و کلاهیه که پرسال بافتی؟=پارسال

    احساس می کردم چهره ی آن من برایم آشناست=مرد برایم

    پارت 51: ادریس را روی برانگارد گذاشتند=برانکارد

    @MaR.Kh

    1. M&A

      M&A

      ممنونم ازت اعظم جان همش رو درست میکنم دستت درد نکنه @Smoker

  7. Smoker

    رمان تابوی ماه

    پارت 40:مرد با چشمان درشتش به اشاره کرد=اینجا باید بگی به کی یا چی اشاره کرد

    پارت 41:بی آن که فرصتی حرفی به من بدهد، =فرصت حرفی

    تا 43 خوندم میرم باشگاه برگشتم بقیه هم میخونم

     

  8. سلام من تو تاپیک فراخوان ورد زن شرکت کردم اول مهتا گفت چون از مقام قبلم استعفا دادم نمیتونم بعد هم باهاش حرف زدم گفت یک ماه ورد بزنم بعد مقام بگیرم 

    حالا گفتم واسه رمانا اگه میشه من رو هم تگ کنی

    @z.farhani.

    1. z.farhani.

      z.farhani.

      چشم گلم حتما.. متشکرم از همکاریتون🌹

      @Smoker

  9. رمان باطل شدگان/ اعظم شاهپوری.مهسا اسلامی ******** پارت هفدهم دستم را از زیر پاهایش بالا آوردم و چند تقه به در زدم.پدرم در را باز کرد ، با دیدن چشم های بسته مارگان نگران شد و سریع از جلوی در کنار رفت تا وارد خانه بشوم.آرام وارد خانه شدم،مادرم که بر روی مبل نشسته بود با دیدن مارگان با چشم های بسته از جایش بلند شد.مارگان را بر روی مبل گذاشتم که پدرم گفت: - چه اتفاقی برایش افتاده است؟ آهی کشیدم و با صدای لرزان تمام اتفاقاتی که افتاده بود را برایشان تعریف کردم.همان موقع در اتاقم باز شد و آتوسا با تعجب به سمتمان آمد. با نگرانی به سمتمان آمد و درحالی که به چشمان بسته مارگان خیره شده بود، با استرس پرسید: - اتفاقی برایش افتاده است؟! آهی کشیدم و با غم باری دیگر تمام اتفاقات را به زبان آوردم.گویی با به زبان آوردن اتفاقات دردی به درد هایم اضافه می شد.پدرم با عصبانیت رو به من و آتوسا ، با صدای نسبتا بلندی گفت: - مگر من به شما نگفتم که به خانه ی آن جادوگر پیر نروید؟! پوزخند صداداری زد و با طعنه ادامه داد: - هه...اکنون ببینید که وقتی به سخن بزرگترتان گوش نمی دهید چه بر سرتان می آید. با بغض و چشمان لبریز از اشک به پا هایم خیره شدم و آرام و با پشیمانی پرسیدم: - پدر ما نگران مارگان بودیم و فکر می کردیم که با این کار امنیت او را تضمین خواهیم کرد. پس از کمی فکر کردن با کلافگی دستی میان گیسوان پرپشت و لختش کشید و با غم گفت: - شما کاری کردید که گویی نعمت های خداوند را پوچ و بی ارزش شمردید و کار های خداوند را زیر سوال بردید.مگر خداوند کاری می کند که به صلاح بنده هایش نباشد؟!خداوند حتما صلاح می دید که مارگان یک آدمی زاد باشد،نه یکی از ما! با دیدن نگاه پر غم و پشیمانی من و آتوسا لبش را با زبان خیس کرد و آرام گفت: - همین که متوجه اشتباهتان شدید به گمانم کافیست. نگاهی عاری از حس به من کرد و با صدای محکم و مردانه اش گفت: - حال مارگان را به اتاقش ببر و اجازه بده تا کمی استراحت کند. دست مادر را گرفت و هر دو به اتاقشان رفتند.بدون توجه به آتوسا که با بغض به زمین خیره شده و در فکر فرو رفته بود، پیکر بی جان مارگانم را از زمین جدا کردم و به سمت اتاقش حرکت کردم.وقتی متوجه شد که با دستان پر قادر به باز کردن در اتاق نیستم با عجله در را برایم باز کرد و با پشیمانی گفت: - من می دانم که همه ی این اتفاقات به خاطر... . میان کلامش پریدم و با اخم گفتم: _فقط به خاطر تو نه؛ به خاطر من هم هست.من اشتباهم را به گردن تو نمی اندازم. مکثی کردم و با صدای لرزان ادامه دادم: - اکنون هم برو و بگذار کمی با مارگان خلوت کنم. سری تکان داد و از اتاق خارج شد.پیکر بی جان مارگان را بر روی تختش قرار دادم و بر روی صندلی کنار تختش نشستم.آهی پر سوز و درد کشیدم ، دستان لطیف و بی جانش را در دستانم گرفتم و به لبان خشکم نزدیکشان کردم.بوسه ای نرم و کوتاه به آن ها زدم و به چشمان بسته اش خیره شدم.صورتش در خواب مانند کودکی معصوم بود.معصومیت صورتش من را به یاد خاطرات زیبایمان انداخت و لبخند کوچکی به لبان بی رنگم آورد؛ولی با به یاد آوردن حال کنونش لبخند از لبانم رخت بر بست و جای خود را به حلقه اشک درون چشمانم داد.به گونه ای درد می کشیدم که گویی درد و غم دنیا بر روی دوش من است و تلاش بر این دارم که آن را تحمل کنم.با صدای لرزان و مقطع گفتم: - دیانا صدای من را می شنوی؟!حال من را ببین.باورت می شود که به خاطرت این گونه در هم شکسته ام؟! من را می بخشی؟به خاطر خدا چشمانت را باز کن! گمان می کنم به اندازه ی کافی تنبیه شده ام.
  10. رمان باطل شدگان/اعظم شاهپوری.مهسا اسلامی ******* پارت شانزدهم ***آدریانوس*** با لبخند به الماس و دنیس که با هیجان اتفاقاتی که در خانه ی دریایی افتاده بود را برای آرتمیس تعریف می کردند نگاه کردم.الماس از روی پا های آرتمیس پایین پرید و با هیجان به سمتم دوید: - پدر برایم از آن خوراکی های خوشمزه که دوستم در خانه ی دریایی می خورد می خری؟ سری به نشانه ی مثبت تکان دادم و پیشانی اش را بوسیدم.چند شینگل(واحد پول سرزمین آدریانوس)به سمتش گرفتم و با مهربانی گفتم: - من نمی توانم به آن جا بروم.به همراه برادرت به آن جا برو و هر چه می خواهی بخر. با کنجکاوی شانه های کوچک و ظریفش را بالا انداخت و گفت: - چرا نمی توانی؟ نفسی آه مانند کشیدم و با شرمندگی گفتم: - چون آن ها از ما بیزارند؛ولی شاید دلشان برای تو و برادرت بسوزد. لبان کوچک و سرخش را خیس کرد و با تردید پرسید: - بخاطر این که ما نفرین شده هستیم از ما متنفرند؟ زبانم از سخن گفتن قاصر شد.با لبخند کوچک و پر بغضی بهم خیره شد و دست های کوچکش را به نشانه ی "نزدیک صورتم بیا" تکان داد.سرم را به صورت نزدیک کردم که محکم گونه ام را بوسید و با شیطنت دوست داشتنی اش گفت: - نیازی نیست که کسی ما را دوست داشته باشد.همین که من بهترین پدر و مادر را دارم کافی است! با شنیدن حرفش اشک در چشم هایم حلقه زد و قلبم سرشار از عشق و هیجان شد.آرتمیس با صدای لرزان و پر غم به سمتمان آمد و با لبخند پر مهری گفت: - ما هم بهترین فرزندها را داریم و به آن ها افتخار می کنیم! هر سه خندیدیم و من با عشق و محکم پسرم،دخترم و همسرم را در آغوش کشیدم.با تمام وجودم خدا را بخاطر داشتن چنین خانواده ی دوست داشتنی ای شکر کردم.دنیس و الماس محکم گونه ام را بوسیدند و پس از گرفتن پول با سرعت از خانه خارج شدند.قلبم پر از انرژی بود و حس می کردم که قرار است اتفاق خوبی بیفتد؛حتی برای حال خوبش یک اتفاق خوب کم بود و انگار چندین اتفاق خوب در راه است.آرتیمیس با لبخند زیبای همیشگی اش گفت: - اتفاقی افتاده است؟به نظرم از همیشه خوشحال تر به نظر می رسی! لبخند کوچکی زدم و با سردرگمی درحالی که بر روی مبل می نشستم جواب دادم: - نمی دانم؛ولی حس می کنم که قرار است اتفاق خوبی بیفتد! همان موقع کسی چند تقه به در زد و آرتمیس رفت تا در را با ز کند.هر چه به در نزدیک تر می شد ضربان قلب من نیز بالا و بالاتر می رفت.با باز شدن در آتوسا با چشم های براق و شاخ های ترمیم شده وارد شد.آرتمیس با ذوق و هیجانی وصف ناپذیر به سمت او دویید.خنده ای نصفه و با حیرت کرد و محکم او را در آغوش کشید.با صدای مقطع و پر شک پرسید: - چطور شاخت ترمیم شد؟ لبخند زیبا و مرموزی زد و تنها با گفتن جمله ای هرگونه توضیحی را از خود بازداشت: - توضیح دادنش برایم کمی سخت است. به سمتش رفتم ، به آرامی دستم را به شانه اش زدم و با لبخندی مهربان گفتم: - مهم این است که تو اکنون حالت کاملا خوب است؛باقی آن مهم نیست! دست چپش را بر روی دستم گذاشت و با قدر دانی گفت: - ممنون پدر! کمی خسته هستم.به اتاقم می روم تا کمی استراحت کنم. آرام سری به علامت موافقت تکان دادم و با چشم هایم او را تا اتاقش بدرقه کردم. ***هامان*** دست های نرم و سفیدش را در دست هایم گرفتم و با محبت و عشق به چشم های براقش خیره شدم.ناگهان اخم هایش را در هم کشید و دست هایم را رها کرد.جیغ بلندی کشید و بی جان بر روی زمین افتاد.با چشم های گرد شد و دهانی نیمه باز از تعجب به او خیره شدم.بعد از چند ثانیه به خودم آمدم ، به سمتش دویدم و با دست های لرزان به آرامی تکانش دادم: _مارگان؟! همان موقع بدنش از زمین کمی فاصله گرفت و از بدنش نور ضعیفی به اطراف تشعشو کرد.با سردرگمی تنها به او که در هوا معلق بود خیره شدم.بعد از چند دقیقه که برای من به اندازه ی چند قرن گذشت بدنش بر روی زمین افتاد.آب دهانم را قورت دادم و کنارش نشستم.با صدای لرزان و پر شک گفتم: - مارگانم؟ چشم هایش لرزیدند؛ولی باز نشدند.با نگرانی بدنش را از زمین جدا کردم و با قدم های سریع به سمت خانه حرکت کردم.
  11. نسترن تو نمیتونی کاری کنی من از بن دربیام 😔😔خسته شدم @N.a25

  12. Smoker

    رمان آسمان مه آلود

    با کف دست اشک هان رو پس زدم=هام

    1. M&A

      M&A

      دمت جیز

×
×
  • جدید...