رفتن به مطلب

A.Z.M

کاربر منتخب
  • تعداد ارسال ها

    3,247
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

آخرین بار برد A.Z.M در 15 فروردین

A.Z.M یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,820 Excellent😃😃😃😃

درباره A.Z.M

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 24 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    azam

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,656 بازدید کننده نمایه
  1. A.Z.M

    @M@hta سلام اعضای محترم گروه من یه فرصت دیگه به کسایی که رمان قبلی رو نخوندن می دم چون اصلا دوست ندارم که اخراج بشید و دلم می خواد که رمان تک تکتون معرفی،خونده و نقد بشه پس خواهشا همکاری کنید. ممنون از همگی تا تاریخ:98/2/31 وقت دارید که رمان هفته پنج و ششم رو اون هایی که نخوندن و نقد نکدن بخونند و نقد کنند در غیر این صورت من مجبورم که اخراجش کنم چون ما توی گروه به دوستای فعال نیاز داریم. هرکس رمان هفته پنجم و ششم رو خونده و نقد گرده فقط این پست رو لایک کنه @ihawni @maew._.tz @nmasoomeh @Kosarbayat398 @zeynab29 @F.kamyab @Giiilass @N.a25 @Fateme00 @zahra.s @زهراتیموری @Helen @Mah @PEGAH @monemisgc @anid.jon @s.moarfavy @Yasi.. @Aminian69 @Aylelen @Master @محنا @marzi @meli.km @lavin1400 @nina uk @Mahiyaa @Mahla_sltn @Hooriye.kc @_Fatemeh_ @payiiz @Kral5193 @s.shahbazi @Roody @ZXA2 @toosi.z.13 @paryanovel @شوخیه مگه @elika @nry_bawno @Mohanna709 @Saeghe @setayesh83 @Niloofar.g @Elham @mobina..a @avin._.ar @negarrhn @oghiyanoos @Roghaye.m @verdant @Alireza So @Dukhtar_paeez @maryam.p
  2. A.Z.M

    باید رمانی که توی پست اول گفته شده رو بخونید و نقد کنید و این جا بگید که نقد کردید
  3. A.Z.M

    اوه ببخشید حواسم نبود همه رو تگ کردم
  4. A.Z.M

    به هیچ عنوان نمیشه زمان رو بیشتر کنید؟ @nmasoomeh
  5. A.Z.M

    لینک که توی پست اول هست
  6. A.Z.M

    @ihawni @maew._.tz @nmasoomeh @Kosarbayat398 @zeynab29 @F.kamyab @Giiilass @N.a25 @N.a25 @Fateme00 @zahra.s @زهراتیموری @Helen @Mah @PEGAH @monemisgc @anid.jon @s.moarfavy @Yasi.. @Aminian69 @Aylelen @Master @محنا @marzi @meli.km @lavin1400 @nina uk @Mahiyaa @Mahla_sltn @NERSIA @Hooriye.kc @_Fatemeh_ @payiiz @Kral5193 @s.shahbazi @Roody @ZXA2 @toosi.z.13 @paryanovel @شوخیه مگه @Arefeh79 @elika @nry_bawno @Mohanna709 @Saeghe @setayesh83 @Niloofar.g @Elham @mobinaa84 @avin._.ar @negarrhn @oghiyanoos @Roghaye.m @verdant @Alireza So
  7. ای کسانی که به راه کج رفته اید رمان مرا بخوانید تا مورد رحمت قرار گیرید خخخخخخخخخخخخ

  8. A.Z.M

    پارت 28 با صدای جیغش چشم هایم را باز کردم.نور عظیم سفید رنگی دور شاخ هایش را احاطه کرد و بعد ناپدید شد.نگاهم به آرتمیس افتاد که شاخ هایش ترمیم شده بودند.چشمانش را باز کرد و با سردرگمی گفت: _حالم کاملا خوب است! و خندید و شگفت زده حرفش را تکرار کرد.محکم او را در آغوش کشیدم و با بغض گفتم: _واقعا خوشحالم! از خوشحالی هر دو بلند خندیدیم. ***دیانا*** چشم هایم را باز کردم ، به آدریان که سرش را بر روی پا هایم گذاشته و به خواب رفته بود خیره شدم.زمانی که به درخت تکیه داده بودم وقتی از جایم بلند شدم بالم به بریدگی روی درخت بود کشده و پاره شده بود.آرام بال پاره ام را بالا آوردم و خوب نگاهش کردم.با صدای پر غم آدریان به خودم آمدم: _دیانا من متاسفم!ای کاش بیشتر از از تو مراقبت می کردم. اشک هایم را پاک کردم و با اخم گفتم: _تقصیر تو نبود.......یادم است وقتی بچه بودم و برنامه کودک باربی می دیدم.یک بار در یک برنامه کودک دیدم که یک دختر که بال داشت بالش پاره شد ، خواهرش بال هایش را به او چسباند و پارگی بال او ترمیم شد. با لبخند پر بغض گفت: _امتحانش خوب است! هر دو از جایمان بلند شدیم،پشتمان را به هم کردیم و بال هایمان را نزدیک یک دیگر بردیم.ناگهان نور بزرگی از بال هایمان بلند شد و درد بدی در تمام بدنم به وجود آمد که باعث شد جیغ بلندی بکشم و فریاد آدریان حاکی از این بود که او نیز آن درد را تجربه کرده است؛ولی در کمال تعجب کمی از پارگی بالم ترمیم شد و شکاف روی بالم کم تر شد.نفسی عمیق کشیدیم و دوباره بال هایمان را به یک دیگر چسباندیم.چشم هایمان را بستیم و دستانمان را در هم قلاب کردیم.دوباره آن نور عظیم به وجود آمد و آن نور بزرگ تر شد. حس می کردم دردی در بالم به وجود آم؛ولی در کمال تعجبم آن درد را دوست داشتم.به سمتم برگشت ، با اضطراب و نگرانی به بالم نگاه کرد و وقتی بال ترمیم شده ام را دید با خوشحالی من را در آغوش کشید.با صدای پر ذوق و هیجان گفت: _دیانا عاشقتم! خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با لبخند کوچکی گفتم: _من هم همینطور! ***ایلیارد*** جدایی از آرتمیس برایم کمی سخت بود؛ولی باید به خانه باز می گشتم.وارد قصر که شدم چشمم سربازانی که با نگرانی از سویی به سوی دیگر می دویدند افتاد.همان موقع یکی از سربازان متوجه من شد و با نگرانی به سمتم آمد.احترام گذاشت و گفت: _شاهزاده پادشاه بدحال هستند و می خواهند که شما را ببینند. با عجله به سمت اتاق پدر دویدم و بدون در زدند در را باز کردم.پدرم با رنگی پریده و درحالی که بلند سرفه می کرد بر روی تختش خوابیده بود.با قدم های بلند به سمتش رفتم و با ترس گفتم: _اوه پدر چه اتفاقی افتاده است؟! درحالی که به کمد کنار تخت اشاره می کرد با صدای مقطع و آرامی گفت: _پ..سرم دا..خل...این...کمد یک کلید....هست.ب..با آن...در کشوی پنجم..را..باز کن .و دفتر بنفشی...که داخلش ..هست را بر..بردار..و بخوان! سریع به سمت کمد رفتم ، کلید را برداشتم و در کشو پنجم را باز کردم.دفتر بنفش رنگی که داخلش بود را برداشتم ، آن را برداشتم و با صدای بلند و رسا خواندمش: _پسرم حال که تو این کتاب را می خوانی من مرده ام و یا درحال مرگ هستم.من و پدرم در زندگی مان اشتباهات زیادی کرده ایم که سخت از آن ها پشیمان هستیم.پدر آدریانوس روزی پادشاه این سرزمین بود؛ولی پدر من نتوانست قدرت و بزرگی او و خوانده اش را ببینند.او با بی رحمی سرزمین را از پدر آدریانوس گرفت.آدریانوس سعی داشت که سرزمینش را از من پس بگیرد؛ولی من نیز مرتکب اشتباه پدرم شدم.پسرم آدریانوس مادرت را نکشته است.نشانه ای که بر روی شاخ و بال خانواده ی آدریانوس هست مهر این نیست که آن ها نفرین شده هستند؛بلکه نشانه ی مقام و ارزش آن ها هست.آن نشان تفاوت آن خانواده را با سایر مردم نشان می دهد.پسرم من معذرت می خواهم و از اعماق قلبم دوست دارم که از آدریانوس و خوانواده اش از طرف من طلب بخشش بکنی! سرم را بالا آوردم و با چشمان اشکی به پیکر بی جان پدرم خیره شدم.اول از هر چیزی دلم می خواست که پیکرش را بسوزانم؛ولی کمی بعد از فکر پشیمان شدم.به سمتش رفتم و دستان بی جانش را در دست گرفتم.بغض بدی به قفسه ی سینه ام چنگ می زد و انگار آماده ی فروپاشی بود.دستان سردش را به لبانم نزدیک کردم و بوسه ای به آن زدم.در باز شد و سربازی وارد اتاق شد.پس از احترام با صدای گرفته ای گفت: _سرورم باید پادشاه را به خاک بسپاریم. با شنیدن کلمه "خاک" بغضم شکست و صدای هق هق گریه ام در اتاق پیچید.درست است که همیشه با او و رفتارش مخالفت می کردم؛ولی هیچ گاه رازی به مرگش نبودم.از جایم بلند شدم و اشک هایم را پاک کردم.صدایم را صاف کردم و جدی گفتم: _می توانی آن را ببری! چند سرباز دیگر وارد اتاق شدند و پیکر بی جان پدرم را با احترام از اتاق خارج کردند.دستانم به شدت می لرزیدند و حس می کردم دنیا دور سرم می چرخد.چند بار پلک زدم و بعد از اتاق خارج شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم. @N.a25
  9. A.Z.M

    پارت 27 ***2 ماه بعد*** ***راوی*** آرامیس با قدم های کوتاه و آرام به سمت تخت پدرش رفت و درحالی که سعی می کرد از آن بالا برود با خنده گفت: _پدر جان امروز من و آرمیس را به خانه ی دریایی می بری؟ خانه ی دریایی مکانی زیبا در عمق آب ها بود.آدریانوس گونه ی دخترکش را به آرامی کشید و مهربان پاسخ داد: _حتما!زود برو و آماده شو. آرامیس سری تکان داد ، با چاپلوسی پیشانی پدرش را بوسید و سریع به سمت اتاقش دوید.با ذوقی کودکانه رو به برادرش گفت: _پدر قبول کرد که ما را به خانه ی دریایی ببرد! پسرک از جایش پرید و با خوشحالی گفت: _چقدر خوب! هر دو مشغول عوض کردن لباس هایشان شدند. ***(کنار آب)*** آدریان با لبخند به چشمان پر اشک دیانا خیره شد و با نگرانی پرسید: _چرا ناراحت هستی؟اتفاق بدی افتاده است؟! دیانا بغضش را قورت داد و درحالی که چشم هایش لبریز از اشک بود به او خیره شد.لبش را تر کرد،پشتش را به او کرد و شنلش را از روی کمرش برداشت.پارگی بزرگی بر روی بال سمت چپش وجود داشت.آدریان برای چند ثانیه نفسش بند آمد و رنگ از رخش پرید.انگار که دنیا دور سرش می چرخد.لبش را تر کرد و با صدای لرزان گفت: _مطمئنم که برای این درد درمانی وجود دارد. دختر آب دهانش را برای هزارمین بار قورت داد و با دست های لرزانش اشک هایش را پاک کرد.لبخند پر دردی زد و گفت: _من به کلبه ی جادوگری که آن معجون را داده بود رفتم و او گفت که هیچ درمانی برای این درد وجود ندارد. دست ها لرزان و سرد دختر را در دست هایش گرفت و با درد و عجز گفت: _این امکان ندارد! محکم او را در آغوش کشید و بلند در آغوش یک دیگر گریه کردند. ***ایلیارد*** در را محکم پشت سرم بستم و زیر لب غریدم: _آخر چرا اینقدر بدجنس و زور گو است؟! پدرم به هیچ عنوان قبول نمی کرد که به آرتمیس کمک کند.آهی کشیدم ، سوار اسب سفید و زیبایم شدم و او را به سمت محل رویایی ام هدایت کردم.حدود نیم ساعت بعد به آن جا رسیدم،چشمم به آرتمیس که بر روی زمین خوابیده و از درد به خود می پی چید افتاد.ترسان و با استرس به سمتش دویدم و سعی کردم که او را آرام بکنم؛ولی حالش بد تر از آن بود که بتوانم با حرف هایم حالش را خوب کنم.طاقت نیاوردم و محکم او را در آغوش کشیدم.بعد از دو دقیقه بالاخره آرام گرفت و دیگر تکان نخورد.سرش را از بدنم جدا کردم و با تعجب پرسیدم: _حالت خوب است؟چه اتفاقی برایت افتاده است؟! نشست و با چشمانی که از گریه ی زیاد قرمز و متورم شده بودند به من خیره شد.آهی کشید و با درد و عجز گفت: _ایلیارد حالم اصلا خوب نیست.هر روز درد شاخ و سرم بیشتر و بیشتر می شود. ناگهان جیغی کشید و از حال رفت!با ترس به او که بی جان بر روی پا هایم خوابیده بود خیره شدم.انگار که بر جایم خشک شده باشم؛زیرا نمی توانستم حتی کوچک ترین تکانی هم بخورم.دست ها و صورتش یخ کرده بودند.بعد از چند دقیقه به خودم آمدم و سرش را در آغوش کشیدم.ناگهان آهنگی زیبا را به یاد آوردم و حس کردم که خواندن آن حالش را بهتر می کند: _بی تو جای خالیت انکار می خواد فقط زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند سر اگر عاشق شود دیوار می خواهد فقط.. بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است بغض وقتی دیده شد خودکار می خواهد فقط چشم های خیسم امشب آبروداری کنید مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است بغض وقتی دیده شد خودکار می خواهد فقط چشم های خیسم امشب آبروداری کنید مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط سیگار می خواهد فقط.. @N.a25
  10. A.Z.M

    پارت 26 ***دیانا*** دستم را داخل آب فرو کردم و با لبخند به آدریان خیره شدم.هر دو داخل قایق بر روی آب بودیم و از منظره ی دلپذیر اطرافمان لذت می بردیم.با لبخند و مهربان گفتم: _من صدای خوبی دارم.دوست داری که برایت آهنگ بخوانم؟! به چشمانم خیره شد و با پلک زدن موافقتش را نشان داد.بعد از کمی فکر کردن تمام حسم را در صدایم ریختم و شروع به خواند کردم: _به تو دل سپردم که تنها نمونم تو رو گریه کردم که عاشق بمونم یه عمره شب و روز پر از انتظارم چقدر خالیه جات چقدر بی قرارم بگو با کدوم عشق تو رو از خدا خواست چطور آرزو کرد دلی رو که دریاست ..... با لبخند به لبانم خیره شد و زمزمه کرد: _چقدر زیبا می خوانی! لبخند پر شرمی زدم و سرم را به زیر انداختم.همان موقع صدای دختری را شنیدم،سرم را سریع بالا آوردم و به دخترکی که سرش را از آب بیرون آورده بود خیره شدم.با دیدن دختری با گیسوان و چشمان آبی آسمانی ، شاخ ها و دم آبی تیره ، پوستی سفید دهانم از تعجب نیمه باز ماند و چشمانم گرد شد.دخترک خندید و با شیطنت گفت: _مگر تا به حال پری دریایی ندیده ای؟! سری به علامت منفی تکان دادم و هیجان زده گفتم: _در این چند روزی که به این جا آمده ام چیز های عجیب زیادی دیده ام! با کنجکاوی دستش را زیر چانه اش گذاشت و زمزمه کرد: _مگر از کجا آمده ای؟! لبخند عمیقی زدم و گفتم: _این یک راز هست. سری تکان داد و بی هیچ حرفی وارد آب شد.با تعجب به آدریان خیره شدم و گفتم: _حتی کنجکاو نشد که بداند من از کجا آمده ام! با لبخند گفت: _پری دریایی ها معمولا این اخلاق را دارند که در زندگی دیگران دخالت نکنند. با کنجکاوی گفتم: _درباره ی پری دریایی ها برایم می گویی؟ سری به علامت مثبت تکان داد و گفت: _پری دریایی ها هنگامی که از آب بیرون می آیند مانند ما می شوند؛ولی به خاطر ترسی که به پادشاه دارند از آب بیرون نمی آیند! سری به علامت فهمیدن تکان دادم و پرسیدم: _چرا از پادشاه می ترسند؟ آهی کشید و گفت: _زیرا پادشاه خیلی ظالم و زورگو هست؛ولی پری دیایی ها روحیه ی لطیفی دارند و طاقت و ظلم را ندارند! بعد از مکثی کوتاه صدایش را صاف کرد و پرسید: _دوست داری که تیر اندازی را به تو یاد بدهم؟!من در تیر اندازی مهارت خاصی دارم. سرم را به علامت مثبت تکان دادم و با هیجان گفتم: _اوه،بله!خیلی دوست دارم! لبخند کوچکی زد و از جایش بلند شد و گفت: _این جا منتظر بمان تا برگردم. قایق را به سمت خشکی هدایت کرد،از آن خارج شد و با عجله به سمت خانه دوید. ***آدریان*** وارد خانه شدم و با دیدن مادرم با چشمان گریان دلشوره ی بدی به جانم افتاد.نگاهم به پدرم که با پیکری خونی بر روی زمین افتاده و خواهرم که در کنارش نشسته بود افتاد.ترسان و با عجله کنارشان نشستم.پدرم با دیدنم لبخند عمیقی زد و زمزمه کرد: _پسرم نگران من نباش.حال من کاملا خوب است. مادرم ما را به کنار پس زد و با اخم گفت: _بهتر است که شما از این جا بروید.من از پدرتان نگهداری می کنم. با تردید گفتم: _اما مادر... بین حرفم پرید و خشن گفت: _همان که گفتم! من و آرتمیس از جا بلند شدیم و به سمت اتاق حرکت کردیم.آرتمیس بر روی تختش خوابید و با اخم گفت: _ای کاش مادر می گذاشت که بیشتر پیش پدر بمانیم. لبان خشکم را تر کردم و گفتم: _او بهتر می داند که چه کند؟ما با نگرانی حال او را بد تر می کنیم. به سمت کمدم رفتم ، کمانم را برداشتم و از خانه خارج شدم . به سمت آب که فاصله ی کمی تا خانه ی ما داشت رفتم.دیانا سرش را بر روی دستانش گذاشته و در فکر فرو رفته بود.به سمتش حرکت کردم و دستم را بر روی شانه ی چپش گذاشتم که باعث شد کمی از جایش بپرد.با ترس نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: _اوه خدای من! خندیدم و گفتم: _ببخشید که ترساندمت! سری تکان داد و کنجکاو به کمانم خیره شد. @N.a25
  11. A.Z.M

    خوندم و نقد کردم
  12. A.Z.M

    هم اسم قشنگیه و هم ایده ی زیبایی از خوندنش لذت بردم فقط یکم بیشتر دقت کنم موفق باشی
  13. کسایی که رمان باطل شده من رو خوندند بگند

    از 1 تا 20 بهش چند میدید؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. A.Z.M

      A.Z.M

      کلا نظر شخصیتون رو درباره رمانم میخواستم بدونم

      @P.A

    3. NERSIA

      NERSIA

      آخه برای فراخوان رمان باید 5 فروریدن به بعد می بود، چطوریه؟

    4. P.A

      P.A

      @A.Z.M اگه نظره شخصیمو میخوای من تا اینجا دوست داشتم رمانو بهش نمره بالا میدم از 17به بالا ولی باید کامل تموم بشه نمره اصلی رو بدم چون برایه من به شخصه  پایان داستان خیلی مهمه

  14. A.Z.M

    پارت 25 با لبخندی مهربان و زیبا گفت: _نه،اصلا! نفسی عمیق کشیدم و هر دو بر روی زمین نشستیم.همان موقع چشمش به شاخم افتاد و با لبخندی شرمگین گفت: _بخاطر شاخت من را می بخشی؟! سری به علامت مثبت تکان دادم و با مهربانی گفتم: _حتما! آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان و پر استرس گفت: _باید چیزی به تو بگویم! با کنجکاوی و منتظر به لبانش خیره شدم.از جایش بلند شد و رو به رویم زانو زد.گلی سرخ و زیبا که درست کنار پایش بود را از شاخه اش جدا کرد و به سمتم گرفت.با صدای آرام و لرزان زمزمه کرد: _من...من..دوستت...دارم! آری! من نیز در هر ثانی در فکر او غرق بودم ولی منطق حکم می کرد که عشق یک دختد باطل شده به یک شاهزاده اشتباه محض است.عقلم می گفت که باید از آن مکان بروم؛ولی من آدمی نبودم که به حرف عقلم گوش بدهم و به حرف قلبم گوش می سپردم.قلبم می گفت که با یک لبخند زیبا گل را بگیرم و بگویم که چقدر دوستش دارم و همین کار را انجام دادم.وقتی حرفم تمام شد سرم را بالا آوردم و به چشمان براق زیبایش خیره شدم.دستان سردم را در دستان گرم و مردانه اش گرفت و فشرد.با ناراحتی گفت: _به تو قول می دهم که پدرم را راضی بکنم تا مایعی که در شاخش هست را به تو بدهد! با لبخندی اطمینان بخش گفتم: _من به تو اطمینان دارم.تو نمی گذاری که اتفاق بدی برای من بیفتد. سری به علامت مثبت تکان دادم و به او لبخند زدم.با صدای خشن و عصبی پادشاه از جا پریدیم و به او که کمی آن طرف تر ایستاده بود و به ما نگاه می کرد چشم دوختیم.پوزخند صدا داری زد و با طعنه گفت: -پسرک احمق!آن جا چه می کنی؟ دستم را محکم در دستانش فشرد و با مهربانی زمزمه کرد: _نگران نباش،همه چیز را درست می کنم. دستم را رها کرد و با قدم های محکم و عصبی به سمت پادشاه رفت.پادشاه با اخم چیزی به او گفت و بعد با قدم های بلند و استوار به سمت من آمد.ترس بدی به جانم افتاد و رنگم به وضوح پرید.با صدایی محکم و پر غرور گفت: _مجازات کار امروزت در خانه منتظرت هست.آن را ببین و درس عبرت بگیر! و بدون توجه به دهان باز مانده از تعجبم پشتش را به من کرد و رفت.با چشمانی پر ترس به ایلیارد که با اطمینان به من خیره شده بود نگاه کردم.با قدم های آرام و سست به سمت خانه حرکت کردم.سرم به شدت درد می کرد و دلشوره بدی داشتم.بعد از چند دقیقه به خانه رسیدم و چند تقه به در زدم.مادرم با چشمان اشکی در را باز کرد.رنگش پریده بود و بدحال به نظر می رسید.با ترس و نگرانی پرسیدم: _چه شده؟ از جلوی در کنار رفت و به داخل اشاره کرد.پدرم با پیکری خونی بر روی زمین افتاده بود و نفس های کش دار و بلند می کشید.با سرعت به سمتش دویدم با صدای پر بغض و لرزانی گفتم: _پدر چه اتفاقی برایت افتاده است؟به خاطر م..... بین حرفم پرید ، با صدای مقطع و آرام به همراه یک لبخند مهربان گفت: _دخ..دختر..ک م..من عا...شق ش..شده؟! قطره هایی که روی گونه ام جاری شده بودند را پاک کردم و با درد و پشیمانی گفتم: _پدرم من متاسف..... دستم را در دستانش فشرد و با لبخند پر دردی گفت: _تمام مشکلات را به خاطر دخترکم به جان می خرم! @N.a25
  15. A.Z.M

    بعد این رمان دو رمان دیگه گذاشته میشه و بعد نوبت رمان تو میشه
×