رفتن به مطلب

آرا

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    526
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,673 Excellent😃😃😃😃

درباره آرا

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 31 مرداد 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    شاید یک نویسنده✏️

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,552 بازدید کننده نمایه
  1. آرا

    سلام مهربونم با اشتیاق هر سه پارتت رو خوندم و واقعا لذت بردم😍 یک مشکل اجتماعی رو بیان کردی که مطمئنا این مشکل بیشتر از حد تصورمون وجود داره . فقط یک نکته ی ریز به چشمم خورد بعضی فعل هارو به صورت محاوره ای نوشته بودی: مثلا "قطع کردن" چون به سبک ادبی می نویسی،"قطع کردند" بهتره. در کل خیلی خیلی خوشم اومد از رمان زیبا و قلم روونت مشتاقانه منتظر پارت های بعدیت هستم عزیزدلم😘 موفقیتت روز افزون و قلمت پایدار❤🌼
  2.  

    هزارتایی شدنمون مبارک😍🎊🎉🌼

    @narjes

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. NERSIA

      NERSIA

      آهان، خخخخخ...من فکر کردم 1000تا پارت فرستادید!

      خوش به حالتون، من رمانم با این که 10 پارت ازش فرستادم 600 تا بازدید خورده!خخخخ

      آخه دور به دور که  پارت میزارم کسی زیاد بازدید نمیکنه،

      آفرین به شما، موفق باشید.

       

    3. آرا

      آرا

      مررسییی😂

      لینک رمانت رو بده بخونم خانوم گل

      @NERSIA

    4. NERSIA

      NERSIA

      بفرمایید گلم خوشحال میشم، رمان شما هم خیلی عالیه.❤️

      -رمان-نینجا-به-توان-4/

       

  3. آرزو به جای بهار،گفت: _بهار فکر می کنه عمل جراحی یعنی سوراخ کردن! آرمان یک تای ابرویش را بالا انداخت و خندید: _نه عزیزم؛قرار نیست سوراخت کنم.فقط کاری می کنم که خوب شی و دیگه درد نکشی‌. بهار با خوش حالی خندید: _دیگه گردنم درد نمی گیره؟! آرمان خم شد و پیشانیِ بهار را بوسید: _نه؛دیگه نمی ذارم درد بکشی. بهار خندید و دست هایش را به هم کوبید. با صدای تقه ی در،نگاهمان به سمت در برگشت. بهار بلند گفت: _بفرمایید. خندیدیم. پدر و مادرم،به همراه آقا بهرام و سیما خانم وارد اتاق شدند.آرزو و آرمان به احترامشان صاف ایستادند و سلام دادند.اما من،خنثی و بی حرکت ،فقط نگاهشان کردم. بودنشان فرقی به حال من نداشت! بهار با لبخند گفت: _چقدر زیاد شدیم! دوباره خندیدیم؛اما این بار خنده های من،آرمان و آرزو اندکی مصنوعی بود! آقا بهرام که آخرین نفر وارد اتاق شد،در را بست. لبخند بهار محو شد و رو به آقا بهرام گفت: _بابام نیومد؟ کمی تکان خوردم؛انگار که از بلندی پرتم کرده باشند! بعد از ماه ها،اولین بار بود که بهار سراغ بهنام را می گرفت.و من چقدر خوش حال بودم که دخترکم، بهنام را فراموش می کرد! اما این روزها،نبود بهنام برای دخترکم کمی ناراحت کننده بود؛هرچند من خوش حال بودم که حضور نحسش در زندگی ام پایان یافته بود! آقا بهرام برخلاف تصورم،گفت: _ماشین رو پارک می کنه بیاد. اخم هایم درهم شد و نفس هایم به شمارش افتاد. دلم نمی خواست حداقل امروز که به انرژیِ مضاعفی نیاز داشتم،حضورِ بهنام اذیتم کند.ولی بهار خوش حال شد و گفت: _بابام میاد!هورا! نگاهم روی آرمان سر خورد که نگاهش را به نقطه ی نامعلومی دوخته بود و دستانش مشت شده بودند.آرزو هم اخم کرده بود. هیچ کداممان چشم دیدنِ بهنام را نداشتیم! آرمان دندان هایش را روی هم سایید و خش دار گفت: _من می رم آماده بشم.تا چند دقیقه ی دیگه پرستار ها میان بهارو ببرن.زیاد بهش استرس وارد نکنید. به سمت در رفت که بهار گفت: _پاستیل رو ندادی عمو آرمان! آرمان به سمتش برگشت و گفت: _بعدِ عمل می دم. سپس در را باز کرد و بی هیچ حرفِ دیگری از اتاق خارج شد.
  4. لبخندی زدم و چشمانم را باز و بسته کردم‌. آرزو همان خواهر نداشته ام بود که بودنش می توانست مرهمی باشد روی زخم های خسته ام. بهار با ترس زمزمه کرد: _مامانی! می خوان من رو سوراخ کنن،نه؟ آرزو بی هوا و بلند خندید که باعث شد لبخندی روی لب های بهارکم بنشیند. خنده های آرزو که ته کشید،با لبخند گفت: _سوراخ چرا خاله؟ بهار چشم های زیبایش را گرد کرد و متعجب گفت: _مگه عمل، سوراخ کردن نیست؟ لبخند آرزو عمیق تر شد: _نه عزیزِ خاله! بهار لب برچید و لجوجانه گفت: _نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن... نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت: _مگه نه مامانی؟ سرم را به نشانه ی "نه" تکان دادم و گفتم: _نه گلم.اصلا مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟ بهار متعجب گفت: _مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟ لبخندی زدم: _بله عزیزم.عمو آرمان... با صدای تقه ای که به در خورد ،حرفم نصفه ماند.به عقب برگشتم؛با دیدن آرمان ،لبخندم را تکرار کردم و دوباره به بهارکم نگاه کردم: _از خودش بپرس. آرمان جلو تر آمد و کنار آرزو،ایستاد و گفت: _حال خانم کوچولوی ما چطوره؟ بهار با خوش حالی نیم خیز شد و گفت: _سلام عمو آرمان! کجا بودی؟برام پاستیل خریدی؟ صدای قهقهه هایمان به هوا رفت. بهارکم هیچ چیزی را به اندازه ی پاستیل،دوست نداشت! آرمان با خنده دستش را در جیبش فرو برد و بسته ی کوچک پاستیلی را در آورد.بسته را در هوا تکان داد و گفت: _بله خانم کوچولو.مگه می شه نخرم؟ بهار همان طور که با چشم هایش حرکت دست های آرمان را دنبال می کرد گفت: _مرسی عمو آرمان... وقتی دید آرمان قصد ندارد پاستیل را بدهد، با حرص ادامه داد: _بده دیگه عمو! آرمان لبخند زنان گفت: _به یه شرطی می دم. بهار چشم هایش را ریز کرد و طلبکارانه گفت: _چه شرطی؟ آرمان نیم نگاهی به چشمان مشتاقم انداخت و دوباره نگاهش را به بهار داد: _شنیدم یه خانم زیبا از عمل می ترسه! بهار لب برچید و به بالشت تکیه داد: _نه خیرم...فقط نمی خوام سوراخ بشم! آرمان خندید و گفت: _کی گفته می خوام سوراخت کنم؟
  5. نگاهی به دستمال انداختم و سپس خیره ی چشمان منتظرش شدم. در همان حالت،کف دست هایم را روی گونه هایم کشیدم و اشک هایم را پاک کردم. مطمئنا اگر دستمال را می گرفتم،به جای این که با آن اشک هایم را پاک کنم، لای دفترم جا خوش می کرد؛درست مثل عاشق های دبیرستانی! آرمان بهت زده دستش را پایین آورد. برایش عجیب بود که دستمال را نگرفتم! اهمیتی ندادم و بی ربط گفتم: _من میرم پیش بهار.توهم بیا بهش بگو که تو عملش می کنی...شاید این جوری ترسش بریزه! با همان چشمان متعجبش،فقط نگاهم کرد. تعجب که می کرد،دلم ضعف می رفت برای حالتِ چشمانِ زیبایش! خنده ی بالا آمده تا پشت لب هایم را قورت دادم و به راه افتادم. به اتاق بهار که رسیدم،نفس عمیقی کشیدم و لبخندی روی لب هایم نشاندم. در را باز کردم و وارد اتاق شدم. بهارکم آماده روی تخت دراز کشیده بود و آرزو برایش خاطره تعریف می کرد. لبخندم عمیق تر شد. دخترکم به قدری غرق حرف های آرزو بود که حتی متوجه آمدنم نشد! سرفه ای کردم و گفتم: _به به!جای من خالی خانما! آرزو سرزنش کننده نگاهم کرد. بهار هم ناراحت بود؛گله مند گفت: _چرا تنهام گذاشتی مامانی؟ به سمتش رفتم و آرام بوسه ای روی پیشانی اش نشاندم؛دلجویانه گفتم: _کار داشتم نفسِ مامانی...ببخشید! لب برچید و گفت: _وقتی بیدار شدم نبودی! پلک هایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.دخترکم لج کرده بود! حق هم داشت...امروز زیاد کنارش نمانده بودم. چشم هایم را باز کردم و با احتیاط روی تخت نشستم.دست سردش را گرفتم و بوسه ای رویش زدم: _ببخشید دیگه!تکرار نمی شه. لبخندی زد و گفت: _برام پاستیل می خری؟ خنده ام گرفته بود.دخترکم عجیب باج گیر شده بود؛ از همه باج می گرفت! با خنده سر تکان دادم و گفتم: _شما ببخش،پاستیل هم می گیرم برات. ریز خندید و گفت: _باشه پس،بخشیدم مامانی. آرزو بالاخره سکوتش را شکست و گفت: _خوب باج می گیری ها بهار خانم! حالا به منم پاستیل می دی یا نه؟ بهار چشمکی زد و گفت: _نصفش می کنیم خاله آرزو. آرزو هم شد و گونه ی بهار را بوسید: _ای من به فدای خاله گفتنت! آرزو به قدری خسته شده بود که حتی صدایش هم بی حال بود! شرم زده نگاهش کردم و گفتم: _شرمنده آرزو؛خیلی اذیت شدی امروز! برو خونه دیگه. آرزو لبخندی زد و دست بهار را میان دستش گرفت: _عمل بهار که تموم شد،می رم.
  6. پر بغض لب گزیدم.استرس نداشته باشم؟ دخترکم،تمام امید و زندگی ام در ۷ سالگی زیر تیغ جراحی می رفت؛ اگر خون هم گریه می کردم،باز هم کم بود! آرمان به سمتم برگشت و خیره نگاهم کرد. نگاه خیره اش خیلی حرف ها داشت! گله هایی که در نگاهش ولوله به پا کرده بودند،قابل لمس بود! با خجالت سر به زیر انداختم. چند لحظه بعد،با لحن آرامی گفت: _نگام کن رها! آهسته سرم را بالا آوردم و به یقه ی پیراهن سفیدش چشم دوختم. صدایش کمی خش برداشت: _از چی می ترسی؟اعتماد نداری بهم؟ دانه ای از اشک های جمع شده در چشم هایم، راه خود را باز کرد و روی گونه ی رنگ پریده ام سر خورد.من اعتماد داشتم؛به این مردی که تمام رویاهای عاشقانه اش را به باد داده بودم،اعتماد داشتم! اصلا بحث اعتماد نبود؛ترسم از طول عمر تحمل دخترکم بود. بهارکم هنوز بچه بود و آستانه ی تحملش برای این همه درد،ناکافی! دوباره بدون حرف،سر به زیر انداختم و به اشک هایم حکم آزادی دادم. خستگی هایم فراوان بود و دلهره هایم به مقدار زیاد! آرمان با صدایی خسته و دلخور زمزمه کرد: _۹ سال تموم نگاهتو ازم گرفتی؛بس نبود؟ اشک هایم شدت گرفتند.با چه رویی نگاه می کردم به چشمان عاشقش؟من دنیای مرد رویاهایم را روی قلب عاشقش آوار کرده بودم!من با ازدواجم با بهنام،تمام عاشقانه هایمان را له کرده بودم؛هرچند به اجبار! صدای هق هقم که بلند شد،آرمان عصبی و پر حرص گفت: _گریه نکن ! چی گفتم که گریه می کنی؟ دستم را روی دهانم گذاشتم که صدای هق هقم را خفه کنم؛ولی زور درد هایم ،از من بیشتر بود! آرمان کلافه و عصبی،دم عمیقی گرفت. نگاهم را به آرامی بالاتر بردم و نگاهش کردم.آشفته و پریشان بود! درکش می کردم...چند دقیقه ی دیگر باید بهار را عمل می کرد؛یادآوریِ خاطره های چندین ساله هم قوز بالا قوز شده بودند! بی توجه به نگاه خیره ی من ایستاد و عصبی گفت: _چند دقیقه ی دیگه عمل بهاره...برو پیشش که نترسه. راست می گفت.باید قبل عمل کنارش می بودم تا آرامش کنم.دخترکم از عمل می ترسید.تنها تصویر و درکی که از عمل جراحی داشت،"سوراخ کردن" بود! باید آرامش می کردم تا عملش به خوبی پیش برود. سری تکان دادم و ایستادم.بدون حرف عقب گرد کردم تا پیش دخترکم بروم...با صدای آرمان از حرکت ایستادم و سوالی نگاهش کردم. سرفه ای کرد و دستمالی به سمتم گرفت: _اشک هات رو پاک کن!
  7. آرا

    ‌میگم بسلامت
  8. آرا

    اینم تحقیق بنده
  9. بسمه تعالی موضوع:تحقیق درمورد بیماری MS اِم‌اِس یا تصلب بافت چندگانه (به انگلیسی:Encephalomyelitis disseminata یا Multiple sclerosis) که با نام اختصاریِ اِم‌اِس یا MS شناخته می‌شود، یک بیماری التهابی است که در آن غلاف‌های میلینسلول‌های عصبی در مغز و نخاع آسیب می‌بینند. این آسیب‌دیدگی می‌تواند در توانایی بخش‌هایی از سیستم عصبی که مسئول ارتباط هستند اختلال ایجاد کند و باعث به وجود آمدنِ علائم و نشانه‌های زیادِ جسمی شود. ام‌اس به چند شکل ظاهر می‌شود و علائم جدید آن یا به صورت عودِ مرحله‌ای (به شکل برگشتی) یا در طولِ زمان (به شکل متناوب) اتفاق می‌افتد.ممکن است در بین عود، نشانهٔ بیماری به کلی از بین برود؛ با این وجود مشکلاتِ عصبیِ دائمی به ویژه با پیشرفتِ بیماری در مراحلِ بعدی به‌طورِ مداوم اتفاق می‌افتد.اگرچه علت بیماری مشخص نیست اما مکانیزمِ اصلیِ آن آسیب زدن توسط سیستم ایمنی بدن یا اختلال در سلول‌های تولیدکنندهٔ غلافِ میلین است. دلایل ارائه شده در مورد این مکانیزم‌ها شامل عوامل ژنتیکی و عوامل محیطی مانند عفونت است. معمولاً ام‌اس بر اساس نشانه‌ها و علائم و نتایج آزمایش‌های پزشکی تشخیص داده می‌شود. پیشترها درمانِ مشخصی برای ام‌اس وجود نداشت تا اینکه محققانِ کانادایی موفق به درمانِ آن شدند. درمان‌های موجود به منظور بهبود عملکرد بدن پس از هر حمله و جلوگیری از حملات جدید صورت می‌گیرد. اگرچه داروهایی که برای درمان ام‌اس تجویز می‌شود اندکی مؤثرند اما دارای اثرات جانبی هستند و تحمل آن دشوار است. با وجود اینکه شواهدی در مورد اثربخشی درمان‌های جایگزین ام‌اس وجود ندارد، بسیاری از مردم به دنبال آن درمان‌ها هستند. پیش‌بینی نتیجه دراز مدت درمان بسیار دشوار است، اما نتیجه قابل قبول بیشتر در زنان، افرادی که در سنین پایین‌تر به این بیماری مبتلا شده‌اند، افرادی که در آن‌ها دوره‌های عود مشاهده می‌شود و افرادی که آن‌ها در مراحل اولیه حمله‌های کمی را تجربه کرده‌اند مشاهده می‌شود. امید به زندگی افراد دارای ام‌اس ۵ تا ۱۰ سال کمتر از دیگران است. از سال ۲۰۰۸، بین ۲ تا ۲٫۵ میلیون نفر در سراسر جهان به این بیماری مبتلا شده‌اند، این در حالی است که نرخ ابتلاء در بخش‌های مختلف جهان و در بین جوامع مختلف تفاوت آشکاری دارد. این بیماری به‌طور معمول در سنین ۲۰ تا ۵۰ سالگی و در زنان دو برابر مردان اتفاق می‌افتد.نام «اسکلروز چندگانه» به زخم‌ها (سختینه یا به عبارت دیگری پلاک یا زخم) که در ماده سفید مغز یا ستون فقرات قرار دارد گفته می‌شود. ام‌اس در سال ۱۸۶۸ توسط ژان-مارتن شارکو توصیف شد. محققان در حال توسعه درمان‌ها و روش‌های تشخیص جدید هستند.
  10. حرفه ای شدنت مبارک عزیزدل😍

    1. Yasi..

      Yasi..

      مـــن فدااااای تووووو 

      مرررررسی❤

  11. آرا

    http://s9.picofile.com/file/8357489518/ta_abad_va_yek_ruz_98iia.wmv.html نام رمان:تا ابد و یک روز نویسنده: زهرا یزدانی(آرا) کابر انجمن نودوهشتیا ژانر: معمایی_عاشقانه هدف:قلب هایی رو دیدم که گاهی تلخ شدن،گاهی بی حس،گاهی هم سخت و یخی! می نویسم درباره ی یکی از اون قلب هایی که حس رو ازش گرفتن...تلخ نبود و تلخش کردن... می نویسم که شاید دلی رو آروم کنم...که شاید دلی حس بگیره... خلاصه:دختری که سال هاست پدر و مادرش رو از دست داده و با مادربزرگ پیرش زندگی می کرده...ولی شانس با اون یار نبوده مادربزرگش دار فانی رو ودا میگه و تنهاش می زاره...دختر قصه ما نا امید و خسته به زندگی یکنواخت و تلخش ادامه میده..اما بین غم از دست دادن عزیزانش،غمی سنگین خودنمایی می کنه...غم انتظار!انتظار برای وصال یار...انتظاری به اندازه ی یک عمر...تا ابد و یک روز! امیدوارم خسته نشین از خوندن خاطره های دلی خسته...
  12. آرا

    ممنون عزیزدلم کلیپ رمان تا ابد و یک روزم چطور؟
  13. آرا

    سلام عزیزدل مشتاقانه منتظر ادامه ی قلم زیبا و دلنشینت هستم😍 موفق باشی❤
  14. آرا

    نام رمان:رها شده نویسنده ها:زهرایزدانی،نرجس رجبی هدف:نشان دادن قدرت عشق واقعی،مسائل اجتماعی که در جامعه مشابه آن را داریم و شرکت در فراخوان. ساعت پارت گذاری:نامعلوم ژانر:عاشقانه خلاصه: جدا شدیم از هم بی آنکه بدانیم یک لحظه جدایی چه به سرمان می آورد! پریشان شدیم... دیوانه حال شدیم... من مجنون شدم و تو لیلی منِ دلداده! حال دوست دارم بعد از سال ها لیلی شوی و من باز مجنون و دیوانه یِ تو... عاشقم باشی و عاشقت باشم! فقط یک ساعت را برایِ من باش... می شود؟  مقدمه: آیدا،شاملو را داشت... شاملویی پر از عشق و حس خوبِ دوست داشتن. آیدا زنی بود که عاشقانه پرستیده می شد...زنی پر از حس خوب دوست داشته شدن. وقتی شاملو دلداده ی آیدا شد،تاریخ اینگونه تکرار شد: آیدا شد لیلی،دلبرِ مجنون...شیرین،دلبرِ فرهاد. شاملو مردی که مجنون وار ،جان می داد برای خنده های لیلی...مردی که فرهاد وار کوه میکند برای داشتنِ شیرین! ولی اگر آیدا شاملو را نداشت چه؟ اگر شاملو نبود،آیدا خونِ در رگ های چه کسی می شد؟ چه کسی او را یگانه ی بی همتا می خواند؟ اگر شاملو نبود،آیدای دلبر،بهانه ی زندگی چه کسی می شد؟ هر زنی نیاز دارد به اینکه آیدای مردی باشد که عاشقانه هایش را به رگ هایش تزریق کند. ولی گاهی زنی آیدایی می شود که شاملویش را کنارش ندارد... یا که کنارش است ولی فرسنگ ها فاصله افتاده است میان دل هایشان... . @fariba.m7 @Kosarbayat398
×