رفتن به مطلب

kosarr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    352
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد kosarr در 20 دی

kosarr یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

359 Excellent😃😃😃😃

5 دنبال کننده

درباره kosarr

  • درجه
    ❤❤

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. kosarr

    سلام فداتشم ممنون که گفتی 😍💚
  2. kosarr

    سلام زینب جان خسته نباشی عزیزم ببخشید چقدر از رمانم مونده که تموم شه ویراستاریش؟🙈💚 @zeynab29
  3. kosarr

    سلام عزیزدلم. باشه جانم ممنون💚
  4. kosarr

    سلام عزیزم. رمانت شروعش خیلی خوب بود مخصوصا مقدمش😊 همین پارتهای اولیه آدمو جذب میکنه. ب امید موفقیت های زیادت. قلمت ماناعزیز💚
  5. یکی مثل تو نویسنده کوثر جباری. https://forum.98iia.com/topic/2437-یکی-مثل-توkosarr/
  6. kosarr

    سلام . خسته نباشین رمان یکی مثل تو تموم شده و جلدش هم آمادست. @samanehaminian69 @hopewriter313
  7. kosarr

    .
  8. kosarr

    ***** (مهتا) ماهور اشکهاش روپاک کرد و رو کرد به من. _ دستت درد نکنه مهتا جان. لبخندی زدم و گفتم: _ ماهور چه حسی داری؟ _ حس قشنگیه، خوشحالم همه چی رو بدون کم و کاستی نوشتی و باعث شدی تا همه خاطراتمون ثبت شه. _ اسمش و چی میخوای بزاری؟ به شکمس دست کشید، هشت ماهی بود که ثمره ی عشق خودش و بامداد رو داشت حمل میکرد. خندید و گفت: _ عین باباش شطیونه. هر دو خندیدیم. کمی فکر کرد و گفت: _ نمیدونم مهتا جان. _ ماهور؟ _ جانم؟ _ از زندگیت راضیی؟ ماهور لبخند زد، لبخندی که هر کسی رضایت و خوشبختی را در آن میتوانست ببیند. _ خیلی. میدونی مهتا حس خوبیه آدم با عشقش زندگی کنه. عشق اگه عشق باشه باعث میشه همیشه خوش باشی. بامداد واقعا عاشقم بود و هست و همینطور من و همین باعث شده پای همه چی هم بمونیم. و بعد خنده ی شیطونی زد و گفت: _ و البته اینم بگم ماهک و سام تو زندگی ما خیلی نقششون پررنگه. هیچ وقت هیچ کدوممون اونارو فراموش نکردیم. یه جورایی عشق رو از اونا یاد گرفتیم. لبخند تلخی زدم و گفتم: _ اما اگه اونا بودن شاید هیچ وقت تو و بامداد قسمت هم نمیشدین! شونه هاش رو بالا انداخت هر چقدر خواست چیزی بگه اما انگار نمیتونست، حرفم واقعا سخت بود، اونقدر سخت که وقتی خودم رو جای ماهور گذاشتم حرفی در جوابش پیدا نکردم. برای عوض کردن بحث گفتم: _ حالا اسم دخترتونو چی میزارین؟ ماهور خندید و دستش را روی شکمش گذاشت. _ بگم؟ _ خیلی مشتاقم که بدونم. _ گندم. با ذوق جواب دادم. _ خیلی قشنگه. _ مهتا؟ _ جونم؟ _ مرسی که بودی! مرسی که حرفای من و بامداد و شنیدی و این لطف بزرگ رو در حق ما کردی. دستش رو گرفتم. _ این حرفو نزن ماهوری، تو عین خواهرمی عزیزم. راستش و بخوای منم با داستان زندگیتون زندگی کردم. ان شاء الله همیشه بمونین برای هم. _ فدای دلت بشم جانم. /پایان/ سخن نویسنده: ان شاء الله عشق همه عشق باشه، تا طعم واقعی زندگی رو بچشن و بدونن زندگی چقدر با وجود عشق واقعی قشنگه. خیلی ممنون از این که نگاه مهربونتون رو به قلم بنده دادین. با همه ی تلخی و شیرینی یکی مثل تو همراه بودنین و همیشه بهم امید دادین و همیشه کنارم بودین. بودنتون برام یک دنیاست. قربون چشماتون بشم. کوثر جباری. شروع یکی مثل تو: 1397/04/09 پایان یکی مثل تو: 1397/12/03
  9. kosarr

    _ حرف نزن سام. _بزار حرف بزنم ماهور، بزار بگم تا آرام بشه این دلم، بزار بگم و باخیال راحت بمیرم. دستان ماهور را گرفت و گفت: _ خوشبخت شو ماهور، عوض من زندگی کن، عاشقی کن، هیچ وقت گریه نکن چون اون وقت منم ناراحت میشم. دوستت داشتم، دوستت دارم، زیر خروار ها خاکم دست از این دوست داشتن برنمیدارم.حلالم کن. ماهور که به هق هق افتاده بود انگشتش را روی بینی سام گذاشت و گفت: _ سوس هیچی نگو. تو خوب میشی، من کنارتم، بامداد کنارته. خوب میشی. سام خنده ی کم جانی کرد. _ بمیرم راحت میشم، دیگه دلم بهونتو نمیگیره. آخ ماهور دلم میخواست زندگی کنم، دلم میخواست با تو عاشقی کنم. کاش با تو زود تر آشنا میشدم.... دوباره سرفه به سراغش آمد. نفس های سام به شماره افتاده بود. سرفه مجال صحبت به او را نمیداد. ماهور دستپاچه شده بود بلند بلند شروع کرد به صدا زدن راحله... در اتاق توسط راحله و بامداد باز شد. ماهور با دیدن بامداد با صدای بلند به هق هق افتاد. به سمت سام برگشت. چشمانش بسته بود.راحله با صدای گرفته گفت: _ رفت. بامداد شوکه بود، همانند مجسمه ها در جایش ایستاده بود و به جسم بی جان سام نگاه میکرد. ماهور یا صدای بلند هق میزد. به سمت بامداد رفت و خودش را در آغوش او انداخت. _ بامداد... بامداد ناگهان شکست؛ با صدای بلند شروع کرد به فریاد کشیدن. _ نههههه.
  10. kosarr

    مطمئن بود پسری که رو به پنجره ی اتاق ایستاده و پشتش به او است کسی جز سام نیست. وارد اتاق شد با ورودش به اتاق در راحله در اتاق را بست. ماهور بود و سام. _سام؟ _اومدی بالاخره؟ ماهور با تعجب پرسید. _ بالاخره؟ سام به سمت ماهور برگشت، ماهور با دیدن سام دهانش از تعجب باز ماند. _سام! سام لبخندی زد. چال هایش همچنان با وجود لاغری و بی حالی صورتش خودنمایی می کردند. _انتطارت رو چند ماه پیش میکشیدم. ماهور نزدیک شد. با دیدن صورت بی مو و لاغر سام تعجب کرده بود، نمی دانست چه بگویید، اصلا نمی دانست چه بلایی کرد سام خوش قیافه ی یک سال پیش آمده. _ تو ! سام کلاهی که بر سرش گذاشته بود را از روی سرش برداشت و خندید. _ زشت شدم نه؟ چشمان ماهور پر از اشک شده بود. _ دلم برات تنگ شده بود، شنیدم با آقا دیوه بالاخره ازدواج کردی، دروغ چرا حسودیم شد. اگه این سرطان.. ماهور با صدای دورگه شده از اشک گفت: _ سام چیکار کردی تو؟ سام سرفه ی طولانی کرد و گفت: _ من کاری نکردم، من فقط نمیخواستم تو یه تو جوونیت بیوه شی.نمیخواستم هم پای من بسوزی بااین مریضی لعنتی، خیلی سخت بود ماهور، دل بریدن از تو از اون چشمات برام خیلی سخت بود. اما باید میکردم. ماهور بیشتر نزدیک سام شد. _ تو خوب میشی سام یک عالمه آدم سرطان داشتن و خوب شدن. سام خندید و باز سرفه مجالش نداد. _ میبینی؟ حتی خنده رو هم برام حرام کرده. اشک مجال ماهور را بریده بود، شرمنده بود از قضاوتی که راجب سام کرده بود از آنکه نمانده بود و دلیل رفتار های سام را نفهمیده بود. _ سام چرا نخواستی پیشت باشم؟ سام به سمت تختش رفت و نشست. _عوضش الان پیش عشق قدیمیتی. ماهور با بغضی که حتی با گریه هم تمامی نداشت روی زمین زانو زد. _ سام... سام سریع از تخت پایین آمد و بازوان ماهور را گرفت و او را بلند کرد. _ جان سام؟ خیلی خواستم فراموشت کنم ماهور، به خودم قول داده بودم تا زمانی که بمیرم سراغت نیام. اما این دل لامصب ول کنم نبود. تک سرفه ای کرد و گفت: _ یه حسی بهم میگه آخرین لحظه هامه. دوباره سرفه کرد این بار طولانی، آنقدر طولانی که ماهور سریع از پارچ کنار تخت برای او آب ریخت و داد به دستش، سام جرعه ای نوشید و لیوان را به دست ماهور داد. _ برای درمان رفتم خارج اما گفتن اونقدر ریشه تو وجودم کرده که فقط یه مدت مزاحم این دنیام و بعدش... و دوباره به سرفه افتاد. ماهور سام را به سمت تختش برد و مجبور کرد دراز بکشد.
  11. kosarr

    از عمارت خارج شدند و به سمت ماشین مادر سام رفتند. هر دو سوار شدند. مادر سام که زنی بسیار مهربان و شوخ طبعی بود اما در آن لحظه از آن زن خبری نبود، اخمی در میان ابروهایش نشسته بود و او را آرام تر از قبل نشان میداد. مهربان بود اما مشخص بود که مهربانیش از سر اجبار است. ماهور ساکت بود؛ حرفی نمیزد که مادر سام به سخن آمد. _ چرا برای جدایی دنبال دلیل نگشتی؟ ماهور نفس عمیقی کشید. _ راحله خانوم سام از خداش بود که از من جداشه. _ و تو نخواستی که دلیل این از خدا خواستگی و بفهمی؟ _ او از وجود من تو زندگیش خجالت میکشد؛ ترجیح میداد با دوست های قدیمیش بگرده. _کدوم دوستها؟ _ اونایی که قبل من باهاشون بوده. _ تو میگی دختری غیر تو تو زندگی سام من بوده؟ ماهور سکوت کرد و سرش را پایین انداخت؛ به هیچ عنوان دلش نمیخواست راجب آن چیز صحبت کند، دلش خراب کردن وجه سام را نمیخواست. راحله که سعی میکرد عصبی نشود. مقابل یک خانه ماشین را متوقف کرد و گفت: _ پیاده شو. _ ماهور با دقت به خانه نگاه کرد، خانه خانه ی پدری سام نبود. شانه بالا انداخت و از ماشین پیاده شد و پشت سر راحله وارد حیاط شد. حیاطی کاملا بی روح . انگار نه انگار آنجا کسی زندگی میکند. با شناختی که ماهور از مادر سام داشت می دانست که زنی خوش سلقیه و کمی وسواس است، پس چطور گذاشته بود آنجا آن شکلی باشد؟ _بیا تو. ماهور نگاهش را به داخل خانه کشید و وارد شد. خانه ای هفتاد یا هشتاد متری که همه جای آن تاریک بود، دل ماهور گرفت از فضای مرده ی خانه. _اینجا چرا این همه بی روحه؟ راحله به سمت اتاقی رفت و گفت: _ بیا اینجا. ماهور به در اتاق نگاه کرد؛ آرام آرام به سمت اتاق گام برداشت؛ راحله دستگیره ی در را پایین داد و در را باز کرد.
  12. kosarr

    ماهور ابرو بالا انداخت. _اومده ایران؟ _ خیلی وقته و الان میخواد تو رو ببینه. _خودش چرا نیومد؟ _ روش نشد منو فرستاد. _چیکارم داره؟ مادر سام نفس عمیقی کشید. _گفت حرف های نگفته ی زیادی داره که بهت بزنه. ماهور اخمی کرد و جواب داد. _ پس منتظر باشین تا حاضر شم. مادر سام سرش را تکان داد. _ منتظرم. _ بفرمایین شما بشینین... مریم یه قهوه برای خانوم بیارین. و سریع به سمت اتاقشان رفت، نمیدانست تصمیم درستی برای رفتن با مادر سام و دیدن او گرفته است یا نه. اما خیلی دلش میخواست حرف های سام را بشنود. دلش میخواست دلیل کارهای او را بداند. شماره ی بامداد را گرفت، بعد از چند بوق صدای سر حال همسرش را شنید. _جوون دلم دارو ندارم؟ _ سلام عزیزم خسته نباشی. _مرسی خانومم. خوبی؟ _ خوبم، بامداد؟ _جان دل؟ _ مادر سام اومده. مکث طولانی پشت تلفن خبر از تعجب بامداد میداد. _ برای چی؟ _اومده منو ببره پیش سام. صدای متعجبش پشت گوشی امد. _ مگه سام ایرانه؟ _فکر میکردم خبر داشته باشی! _ نداشتم که این همه تعجب کردم. _ خیلی خب، زنگ زدم بهت بگم که میخوام باهاش برم. _ برای چی؟ _برای شنیدن حرفایی که یک سال پیش باید میفهمیدم . نفس های تند و کلافه ی بامداد از پشت گوشی به گوش رسید. _وقتی رفتی ادرسو برام بفرست...گوشیش خاموشه فکر کنم خطشو عوض کرده. _باشه. کاری نداری؟ _نه مراقب خودت باش عزیزم. _حتما. فعلا. بعد از قطع کردن تلفن مشغول پوشیدن لباس هایش بود که صدای لپ تاپش درامد در آن چند ماه کلا لپ تاپش را که در گوشه ترین قسمت اتاق قرار داشت را فراموش کرده بود. به سمتش رفت، روی لپ تاپش حاله ی کمی خاک نشسته بود، با دستش خاکش را پاک کرد و آن را باز کرد. در این چند ماه حتی یک دانه ایمیل هم نداشته. یکهو یاد ایمیلی که قبل آن اتفاق آمده بود افتاد. و به سمت ایمیل جدید رفت؛ باز هم از آن ادرس بود. بازش کرد. " سلام. فکر میکردم میای به ادرسی که دادم، اما انتظارم بی خود بود. بعد از چند ماه ازت خواهش میکنم بیایی به آدرسی که فرستادم. ممنون." ماهور کلافه شد، نمی دانست چکار کند، تصمیم گرفت ابتدا با مادر سام برود و بعد از برگشت از آنجا به این آدرس برود. از جایش بلند شد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق خارج شد و به سمت مادر سام رفت. مادر سام با دیدن ماهور از جایش بلند شد. _ بریم؟ ماهور به فنجان قهوه اشاره کرد. _ شما که هنوز قهوتونو میل نکردین. _ نه میل ندارم. بریم؟ ماهور سرش را تکان داد. _ بله بریم.
  13. kosarr

    ****** مدتی بود از ازدواج ماهور و بامداد میگذشت، اما ماهور هنوز در عمق وجودش یک حسی میکرد، حس اضافی بودن، قاب عکس ماهک را در دستانش گرفت و به چهره ی ارام و زیبایش نگاه کرد. _ نمیدونم راضی از این که شدم زن عشقت یا نه، بامداد میگفت راضیی اما چرا هیچ وقت بهم نشون ندادی رضایتتو؟ دستی به قاب کشید و ادامه داد. _حس اضافی بودن دارم، حس بدی که از وقتی بله رو به بامداد دادم گریبان گیرم شده، اوایل بهت حسودیم میشد چون صاحب شش دانگ قلب کسی بودی که من دیوانه وار دوستش داشتم. ولی حالا که همه چی برعکس شده حس خوبی ندارم. کاش بهم میگفتی که راضیی یا ناراضی. نمیدونم اگه بفهمم ناراضیی چیکار باید کنم... اما... _یکی اومده پایین کارتون داره. صدای مریم باعث ماهور دست از ادامه ی حرف هایش بکشد. _ کیه؟ مریم شانه بالا انداخت. _ نمیدونم. _ با من کار داره؟ مریم فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد. ماهور قاب عکس ماهک را سر جایش گذاشت و گفت: _ الان میام. و از جایش بلند شد، همراه با مریم از اتاق خارج شد و پله ها را یکی پس دیگری پایین رفت. با دیدن مادر سام یک آن کل پاهایش سست شد، آنجا چه میخواست؟ نزدیک تر رفت، مادر سام سرش پایین بود وبه نقطه ی نامعلومی زل زده بود. ماهور تک سرفه ای کرد. _ سلام. مادر سام سرش را بلند کرد و از جایش بلند شد با همان لهجه ی شیرینش گفت: _ سلام دخترم. ماهور به مبل اشاره کرد. _بفرمایین بشینین توروخدا. _ برای نشستن نیومدم. شنیدم ازدواج کردی درسته؟ ماهور سرش را تکان داد. _بله. _ خوشبخت بشی عزیزم. _خیلی ممنون. _اومدم ببرمت. ماهور با تعجب پرسید. _کجا؟ _پیش پسرم، سام.
  14. kosarr

    ***** (یک ماه بعد) ماهور خودش را در آیینه ی آرایشگاه نگاه کرد؛ فرق کرده بود. ابروهای اصلاح شده اش که همراه با موهایش نسکافه ای رنگ شده بود بود بیش تر از بیش چهره اش را زیبا تر کرده بود. آرایشش کاملا ملیح و دخترانه بود، طبق دستور بامداد، زیرا از آرایش تند بیزار بود. به ماکسی کرپ سفید رنگی که در تنش بود دست کشید، آرایشگر تاج گلش را که پر بود از گلهای رنگارنگ روی سرش گذاشت و گفت: _ تموم شدی خوشگل خانوم. ماهور لبخندی زد. _ دستتون درد نکنه. صدای دخترک جوان که شاگرد آرایشگر بود آمد. _آقا داماد اومدن. ماهور دستپاچه شال حریر سفیدش را روی موهایش انداخت و گفت: _ برم؟ ارایشگر چشمانش را روی هم گذاشت و گفت: _ الهی خوشبخت بشین. ماهور لبخند زد و از آرایشگاه بیرون آمد. به سمت بامداد که پشتش را به در کرده بود رفت، میدانست که در آن کت شلوار سرمه ای چقدر هیکل و قیافه ی مردانه اش نفس گیر شده است. دستش را روی شانه ی بامداد گذاشت، به آنی بامداد به سمت عروسش چرخید، با دیدن چهره ی ماهور خشکش زد، چشان درشت ماهور اولین چیزی بود که در آن آرایش به چشم بامداد آمده بودند. دسته گل را به طرف ماهور گرفت و گفت: _تویی تویی به خدا عشق و آرزوی منی به سینه تا نفسی هست بی‌قرار توام! ماهور شعر را با تمامی عشقش ادامه داد. _تویی تویی به خدا جان و عمر و هستی من بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام. بامداد دست های ظریف ماهور را گرفت: _بریم؟ ماهور خندید. _ بریم.
  15. kosarr

    جاوید با یک جعبه شیرینی به سمت تخت ماهور آمد و ادامه داد. _ درسته که من فقط وظیفمو عمل کردم اما یه معذرت خواهی به جفتتون بدهکارم. ماهور با نفرتی که هنوز در دلش بود گفت: _ چطور دلت اومد این بلا رو سر بامداد بیاری؟ چطور میخواستی منو بفرستی دبی؟ جاوید لبخند تلخی زد و گفت: _بامداد داشت زحمت 29 ساله ی مامور های امنیتی و هدر میداد، اون میخواست صد ساله رو یه شبه بره که این امکان پذیر نبود. بامداد دست ماهور را فشورد و گفت: _ من قبل اینکه برم سر وقت کیخسرو با جاوید هماهنگ کردم و اینم گفت برو پشتتم. بامداد خندید و ادامه داد. _ نگو آقا میخواد از پشت خنجر بزنه و اینا همش نقشت تا تو رو بکشونه تو عمارت کیخسرو و آخر سر برسه به سالار خان. ماهور با بهت به حرف های جاوید و بامداد گوش میداد. جاوید ادامه داد. _این باند سر دسته های زیادی داره که اصلی کاری ها ایران نیستند و برای همین نمیشه کاری کرد. اما برای رسیدن به سالار خان .... ماهور ما بین حرف جاوید پرید و گفت: _ اینا چی میشن؟ _ معلوم نیست. ماهور پوزخند زد. _ خب آزاد میشن چون کله گندن. _ اتفاقا اینا آزاد هم بشن توسط عوامل خودشون کشته میشن چون مهره ی سوخته محسوب میشن. مطمئن باشین به اشد مجازات میرسن. ماهور نفس عمیقی کشید و گفت: _ ولی بازیگر خوبی میشی. جاوید خندید. _ کارم اینه. مامور مخفی باید بازیگر خوبی باشه. اما یه چیزی تا یادم نرفته بهت بگم سعی کن وقتی بغض گلوتو گرفته داد بزنی و خودتو خالی کنی. ماهور ناراحت گفت: _چرا گفتی بامداد مرده؟ _ خواست کیخسرو بود . برای اینکه فکر بامداد و از سرت بیرون کنه. بامداد با ماهور نگاه کرد و گفت: _ مهم اینه همه چی تموم شد. _ جون گرفت تا تموم شه.
×