رفتن به مطلب

kosarr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    374
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد kosarr در 20 دی 1397

kosarr یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

392 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره kosarr

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 18 بهمن 1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. kosarr

    عکس را از روی میز برداشت و داخل کیف پولش گذاشت، فنجان چایش را برداشت و نزدیک لبش برد، سرد شده بود، عادت به خوردن چای سرد نداشت. دوست داشت وقتی داغ داغ است و هنوز بخار دارد، بنوشد! صدای زنگ موبایلش باعث شد فنجان بی بخار چای سرد شده اش را سر جایش بگذارد...شماره ناشناس بود. بی میل تماس را برقرار کرد. _بله؟ صدای زن جوانی از پشت تلفن همراهش به گوشش رسید. _ آقای سیاوش راغب؟ سیاوش اخم هایش را در هم کشید برای گفتن نام و نام خانوادگیش توسط زن ناشناسی که پشت خط بود. _ خودم هستم... به جا نیاوردم؟! زن خیلی خونسرد و بی تفاوت گفت: _ به زودی میشناسین، میخوام شمارو از نزدیک ببینم. حرف دارم باهاتون. سیاوش با همان اخم جواب داد. _ برای چی؟ منو از کجا میشناسین؟ _ اونقدر میشناسمتون که میدونم الان ممکنه تو پاتوق همیشگیتون کافه نادری باشین... سیاوش ابرو بالا انداخت؛ به مغزش فشار آورد تا شاید به خاطر بیاورد که با چه کسی از کافه نادری صحبت کرده است، اما چیزی که دستش را بگیرد پیدا نکرد... اصلا یادش نمی آمد با دوستانش در این باره صحبت کرده باشد چه برسد با یک زن! با تردید پرسید. _تو کیی؟ _ عجله نکن آقای راغب میشناسی به زودی... فقط اگه امکانش هست یه قراره ملاقات بزاریم. سیاوش مطمئن گفت: _ امروز چطوره؟ زن مکثی کرد و گفت: _ نه امروز نمیشه، فردا ساعت 11 همون کافه نادری! چطوره؟ سیاوش بعد از تایید تلفن را قطع کرد، برای رسیدن فردا ثانیه شماری میکرد؛ به ساعتش نگاه کرد، ده دقیقه از پنج بعد از ظهر میگذشت، چای را نخورد اما حسابش را روی میز گذاشت و از کافه خارج شد.
  2. kosarr

    ای جانم عزیزم خداروشکر مورد پسند بوده🙏
  3. kosarr

    دیگر تصمیم بود پا به آن خانه نگذارد، خانه ای که پر بود از ریا و دروغ و درآخر فرمان لال باش و کور باش میدادند به کسانی که مخالف آنهاست. پیچید سمت دریا، و نگهداشت، از ماشین پیاده شد و به سمت ساحل قدم برداشت، قدم به قدم که نزدیک میشد به دریانفرتش از پدر و برادرش بیشتر میشد، آنجا بود که تصمیم گرفت برای اولین و آخرین بار برای خودش خانه بگیرد و دور شود از آنها. میخواست برای خودش زندگی کند تا حرفی نباشد، تا نبیند تا حرص نخورد، از آنجا به بعد بود که برای انجام کارش مصمم تر شد و قول داد بگیرد از هر چه پولدار و بدهد به فقرا. تا کمی آرام کند حرصش را. برای حساب های پدر و برادرش نقشه ها داشت که سر وقت میخواست عملی کند تا بفهمند با چه کسی در افتاده اند. یک مشت سنگ برداشت و به دریا دانه دانه پرت کرد. بوم نقاشیی توجهش را جلب کرد، ایستاد و نگاه کرد، کسی اطراف بوم نبود، اما یک کیف کاری آنجا بود، اطرافش را نگاه کرد و به سمت کیف رفت، انگار آن کیف و بوم بی کس بودند. کیف را از کنار بوم نقاشی برداشت و سریع به سمت ماشینش راهی شد. سوار بر ماشینش از آنجا دور شد. دور شد تا با خیال راحت کیف را باز کند. کمی که از ساحل دور شد ماشین را کنار خیابان نگهداشت و کیف را باز کرد. چیزی جز تعدادی رنگ و قلمو نبود! با دیدن لوازم آرایشی در کیف فهمید که کیف مطعلق به یک زن است! به خودش لعنت فرستاد که ندانسته پا روی قانون دومش گذاشته بود! سرقت از زنان جزو خط قرمز هایش بود. لوازم را داخل کیف ریخت، خواست زیپ کیف را ببندد که کیف پول صورتی رنگی توجهش را جلب کرد. کیف را برداشت و ابتدا نگاهش کرد، کیف پولی به رنگ صورتی که رویش یک پاپیون کوچک سفید داشت، لبخند نشست روی لب هایش، به هر حال کیف پول یک دختر بود غیر آن نمیشد باشد که.. کیف را باز کرد و در همان ابتدا عکسی پرسنلی توجهش را جلب کرد، دخترکی با یک مقنعه مشکی و چشمانی که حیران کرد سیاوش را! نفهمید چقدر اما زمان زیادی را فقط خیره مانده بود به آن عکس ... عکس را برداشت و کیف پول را داخل کیف انداخت، دور زد تا به ساحل برود و صاحب عکس را از نزدیک ببیند. اما زهی خیال باطل که دیر کرده بود! مطمئن بود دخترک بعد از دیدن جای خالی کیفش از آنجا رفته بود! فکر کرد شاید هم برای شکایت نزد یک پلیس آگاهی برود، اما هر چه که بود اثری از او نبود که نبود... کل شب در ساحل نشست تا به امید آنکه صاحب کیف به آنجا بازگردد.
  4. kosarr

    ناخودآگاه باز هم آن دو چشم مشکی جلوی چشمانش ظاهر شد، چشمانی که بعد از گذشت سه سال همچنان فراموش نکرده بود، از داخل کیف پولش عکس را بیرون آورد و نگاهش کرد، عکسی سه در چهار پرسنلی که درونش دخترکی با چشمان درشت به رنگ شب، صورتی کمی پر و دماغی متناسب قرار داشت. دخترکی که نامش را نمیدانست، سنش را نمیدانست. فقط میدانست دخترکی نقاش است که آن روز کنار دریا مشغول کشیدن چیزی بود، فارق از دنیا. اما دیگر ندیدش! دنبالش گشت اما نبود! و آن دختر تنها کسی بود که لرزاند قلب پسرک دزدی را که به هوای دزدی کیفش را برداشته بود اما قافل از آنکه دل و ایمانش را میبازد به دو چشم مشکی در عکس که داخل کیف پول دخترک بود! بعد از آن سه سال متوالی همان سال همان روز به همان جا میرفت اما خبری از دخترک نبود و او ناامیدانه به عشقی که اصلا نمیدانست متاهل است یا مجرد، اسمش چیست، رسمش چیست، چه کسی است ادامه داد. دست خودش نبود که دل باخت، در جز به جز آدم های شهر دنبال او میگشت اما انگار رویا بود بودنش، گاهی حتی فکر میکرد عکس هم خیالاتش است. به چایی که گارسون روبرویش گذاشت نگاه کرد، اما فارق بود از دنیا که یادش باشد تشکر کند، عکس را کنار فنجان چای گذاشت و به هر دو چشم دوخت... چه عشقی بود که گریبانش را گرفته و رها نمیکرد!؟ کشیده شد به گذشته ای که همیشه یادآوریش قلبش را به درد می آورد، برای سهل انگاری و حواس پرتی اش. درست زمانی بود که با حاج ابراهیم بحثش شد و با حرص سویچ ماشین را برداشت و خیابان ها را با تمامی اعصبانیتش بالا و پایین میکرد و فکر میکرد و غر میزد، تا به خودش آمد دید تابلوی چالوش را رد کرده است، با خونسردی به راهش ادامه داد و رفت، فکر کرد شاید دریا و اب و هوای شمال کمی حال ملتهبش را تسکین دهد، زنگ های متوالی مادرش اعصابش را بیشتر خورد میکرد، او که آن وقت ساکت در یک جا ایستاده و فقط نظاره گر حرف هایی بود که میدانست همه از روی فرق پدر به فرزندانش است! آنوقت بعد از بیرون شدن او از خانه شروع کرد به زنگ زدن. با حرص موبایلش را خاموش کرد و داخل داشبرد انداخت، آن روز دل کنده بود از بنیاد محکمی به نام خانواده، خانواده ای که از همان اول با او ساز مخالف زده بودند
  5. kosarr

    سلام. خیلی ممنون از نگاه قشنگت و توصیه هات جانم 😍😙💚
  6. kosarr

    خون خون سیاوش را میخورد، با تمام حرصی که از برادر به ظاهر مهربان شده اش داشت سوار موتورش شد و از کارخانه خارج شد، اعصابش آنقدر بهم ریخته بود که نفهمید چگونه راه را طی کرده است، همیشه فرق بزرگی میان او و برادر بزرگترش بود، و این فرق باعث شد تا سینا شود بزرگترین کارخانه دار تهران و او دزدی که با قوانین و چهار چوب عمل میکند، دزد بود اما قانون داشت، یادش نمی آمد قوانینش را زیر پا گذاشته باشد، قوانینی که حتی از اعتقادات پدر و برادرش محکم تر بود، دزد نبود اما شد! شد چون پدرش را دید! برادرش را دید، دید و فهمید چگونه انسانهایی هستند، کارهایشان با عقل و منطقش درست در نمی آمد، مگر میشد شب تا صبح سر به مهر گذاشت و مسجد رفت اما حق مظلوم را خورد؟ دل شکست؟ تظار کند؟ مگر میشد پیشانی سیاه شود از عبادت و راه راست را فراموش کرد؟ مگر میشد در جلسات خیره شرکت کرد و ناهار بره خورد و میلیون میلیون خرج کرد برای شکمشان و در آخر نتیجه جلوس در آن جلسه خیره شود سر زدن به ایتام و فقرا؟ آن هم فقط برای در جلوی دوربین بودن و گدایی به به و چه چه کردن مردم! که چه انسانهای شریفی هستند، چه خدا شناس و مردم دوستند آنها! همین این اختلاف عقیده ها بود که جدا کرد سیاوش را از برادر و پدرش... پدرش شد حاج ابراهیم راغب.. برادرش شد سینا راغب.. همین و بس، موتورش را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد... کافه ای در شرق حافظیه به نام کافه نادری... پاتوق همیشگی سیاوش که فضایی نوستالژی و قدیمی داشت، همیشه فضای آنجا آرامش میکرد. تنها کافه ای بود که معتادش شده و هر وقت عصبی و خلقش تنگ میشد به آنجا میرفت. به مرد مسن پشت پیش خان که سیاوش را به خوبی میشناخت با سر سلامی مختصر داد و به سمت صندلی و میز همیشگی اش رفت. میزی در انتهایی ترین قسمت سالن که رفت و آمد اصولا کم بود، صندلی را عقب کشید و نشست، دستانش را به هم مشت کرد و به بیرون خیره شد.
  7. kosarr

    تکیه اش را از مبل گرفت و به دود حاصل از داغی چای که از ماگ ها خارج میشد نگاه کرد و ادامه داد. _ صدات زدم تا بهت یه پیشنهادی بدم که دست از دله دزدی برداری. سیاوش ابرو بالا انداخت و دست هایش را روی سینه اش گره زد. _ جالب شد، تا دیروز بوق و کرنا دستت گرفته بودی و از یه طرفم به طبل دزد بودن و رسوایی من میکوبیدی تا از چشم حاج ابراهیم و خلق خدا بیوفتم الان میخوای پیشنهاد بدی تا منو از منجلاب گناه بیرون بکشی؟ سینا ریلکس و آرام چشمان مشکی اش را به چشمان سبز همچون کاج سیاوش کشید، یکی دیگر از تفاوت هایشان قیافه هایشان بود. _ اگه عاقل باشی این پیشنهاد و رد نمیکنی! سیاوش دست روی زانوش زد و گفت: _ نه من اهل قبولی پیشنهاد هستم نه به تو میاد دوستی بیش از حد. از جایش بلند شد و به سمت در رفت که صدای سینا در جایش متوقفش کرد. _ این کارخونه رو بزنم به نامت بازم میگی اهل قبولی پیشنهاد نیستی؟ شک کرد به حرف بیرون آمده از دهان سینا، کسی که خودش را دشمن خونی او میدانست. با تردید به سمت سینا که کاملا خونسرد دست به سینه تکیه اش را به صندلی داده بود برگشت و گفت: _ هنوزم پای حرفم هستم، تو آدمی نیستی که باور کنم به این دوستی بیش از حدت، برای رسیدن به این مقام و شوکت کم دستمال نکشیدی برای حاج ابراهیم، کم تلاش نکردی برای رسوا کردن و اثبات دزد بودنم. نخوا باور کنم بخاطر نیتخیر خواهانته که میخوای این دم و دستگاه و کارخونه رو بزنی به نامم، بچه دو ساله هم نیستم که با دو تا حرف خام شم، راستش و بگو که چی تو سرته؟ سینا از جایش بلند شد، کمی گره کراوات زرشکی رنگش را شل کرد؛ لب برچید و شانه بالا انداخت. _ راستش میخوام برم از اینجا، تو این مملکت جای پیش رفت نیست، اگه پس رفت نکنی ثابت میمونی اما پیشرفت نه! سیاوش دست هایش را داخل جیب شلوارش برد و همچنان با تردید گفت: _ بخاطر این لطفی که میخوای برام بکنی چی میخوای؟ سینا نگاه بی تفاوتش را به بردار کوچکترش دوخت. _ هیچ. سیاوش خندید، صدای قهقه مردانه اش کل اتاق را پر کرده بود، خنده ای از سر عصبانیت که چگونه سینا او را خر فرض کرده بود که انتظار داشت چرت و پرت هایش را باور کند؟! _ چرا انتظار داری باور کنم این خزبلاتو؟ _ چون برادرتم. چون جز خوبیت چیزی نخواستم و نمیخوام. این حرف سینا کافی بود تا سیاوش را به مرز جنون برساند و لبریز کند صبرش را با صدای بلند و عصبی گفت: _ زمانی که فهمیدی چیکار میکنم و انتظار داشتم عین مرد سر بدی اما سر منو فاش نکنی، واژه برداری برام مرد، مرد چون تو شر خواستی و خیر نخواستی چون مرد نبودی و ته همه نامردا بودی که از پشت بهم خنجر زدی تا بندازی منو از چشم همه تا بشی دردانه حاج ابراهیم و صاحب این کارخونه. نخوا باور کنم این چرت و پرتاتو که میدونم پشتش باز یک دنیا نقشه خوابیده پسر حاج ابراهیم راغب. با پشت دست روی تخت سینه سینا ضربه کوچکی زد و به آرامی گفت: _ اگه تو کف بازار بزرگ شدی اگه تو دست پرورده حاج ابراهیمی اینم بدون تو این چند سال اونقدر کف این خیابون و اون خیابون با آدمایی که تو و امسال پدرت بهشون میگین دله دزد و جانی و گناهکار نشستم و بلند شدم که یاد گرفتم رکب نخورم از آدمایی که کلاه شرعی میبافن و سر خلق الله میکنن تا اموراتشون بگذره. اونی که باید دست برداره از دله دزدی من نیستم، برو جلو آیینه میبینیش، عزت زیاد پسر حاج ابراهیم. سیاوش از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید، سینا میخ از حرف های بی پرده سیاوش در جایس مانده بود و نمیدانست چگونه او که آتشش اینچنین تند بود را راضی کند به قبول پیشنهادش.
  8. kosarr

    در راه به تفاوت هایش با سینا فکر کرد، سینا برادر بزرگترش که همیشه مطیع پدر بود و از حرف و کنار نمیرفت ، همیشه پشتش بود همیشه همانند او بود همیشه اسم و رسم حاج ابراهیم راغب را به خوبی یدک میکشید... از همان کودکی زیر آب زن بود و کار های سیاوش که بچه ای خورد سال بود را به پدر گزارش میکرد... از همان بچگی پدر بذر کینه را در دل هر دو برادر کاشت و پروراند آنقدر که آخرش درخت شد وثمر داد، ثمرش کینه و دورویی برادر بزرگتر نسبت به سیاوشی شد که هیچ وقت دلیل آن همه بدی را نفهمیده بود، تلاش زیادی برای خوب کردن رابطه اش با سینا کرده بود اما نتیجه نداشت و هر روز بدتر از دیروز میشد. وارد کارخانه شد و موتورش را کنار ماشین آخرین سیستم پسر بزرگ حاج ابراهیم راغب نگه داشت، خیلی وقت بود نسبت بردار و پدر را از گفتار و ذهنش پاک کرده بود، پدر برایش شده بود حاج ابراهیم و سینا هم پسر حاج ابراهیم. کلاه را از سرش در آورد و روی فرمان موتور گذاشت، با استایل جذابی از موتور پیاده شد و اول از همه موهایش را چنگ زد و به عقب هل داد. حینی که وارد کارخانه خلوت به دلیل روز تعطیلی میشد طبق عادت استین پیراهنش را تا زد تا روی آرنج. روبروی در قهوه ای رنگ بزرگ ایستاد و به سر درش نگاه کرد. " دفتر مدیر عامل" پوزخندی مهمان لب های خوش فرم مردانه اش شد و سرش را به نشانه تاسف جنباند. تقه ای به در زد و بازش کرد، سینا پشت آن صندلی مشکی رنگش، سیگار به دست نشسته بود... روز جمعه ای هم دست از رسمی پوشیدن برنداشته بود حتی کراوات! با دیدن سیاوش لبخندی تصنعی زد و گفت: _ هنوزم مثل بچگیات آن تایم و سر وقت و قانون مندی. سیاوش به سمت مبل راحتی روبروی میز سینا رفت و حینی که مینشست گفت: _ درست برعکس تو که هیچ وقت تابع قانون و قواعد خاصی نبودی. سینا از جایش بلند شد و به سمت چای ساز گوشه دفترش رفت، ماگ های مخصوص مهمانش را در سینی گذاشت و شروع کرد به ریختن چای و گفت: _ بسته بودن به چهار چوب قواعد خاص و قانونی بودن عصابمو بهم میریزه... هنوزم فقط چای میخوری؟ سیاوش سرش را به نشانه مثبت تکان داد. _ خب برای چی خواستی که بیام؟ سینا سینی حاوی چای را روبروی سیاوش روی میز گذاشت و تکیه اش را به مبل روبرویی او داد. _ بده خواستم روز جمعه ای یه اختلات کوچیک با داداشم بعد سه سال داشته باشم؟ لب سیاوش برای پوزخند بالا کشیده شد و با طعنه جواب داد. _ از من نخوا که باور کنم این دوستی به ظاهر خوب و خوشو، چون دوستی با روباه آخرش تباهیه. سینا خندید، همیشه در مقابل کنایه های برادر کوچک ترش میخندید و همین باعث میشد سیاوش از او بیشتر از بیش متنفر شود. _ برادر روباه که شیر نمیشه، میشه روباه.
  9. kosarr

    ابتدا رو کرد به محبوبه. _ شما به کارتون برسین. و بعد تماس را برقرار کرد و با بی میلی جواب داد. _ بله؟ صدای صاف و مردانه سینا در گوشش پیچید. _ سلام خوبی؟ _ علیک. کارت؟ سینا کلافه هوفی کشید و گفت: _ میخوام ببینمت! سیاوش با کنایه گفت: _ جالبه خوبه این حاج منصور مهمونی گرفت تا من بشم عزیز و همتون بخوایین منو ببینین. _بچه بازی در نیار پاشو بیا کارخونه کارت دارم. _ د نه دیگه، تو کار داری خودتم پاشو بیا. با کارگرات حرف نمیزنی که داری امرو نهی میکنی. کمی مکث کرد، دلش نمیخواست سینا خانه او را یاد بگیرد، از طرفی جایی را هم سراغ نداشت که سینا را به آنجا دعوت کند، آدمی نبود که هر شب این رستوران و آن کافی شاپ باشد. با اکراه ادامه داد. _ باشه میام، ساعت؟ _ تا دو ساعت دیگه... سیاوش بدون ادامه دادن و گفتن حرفی تلفن را قطع کرد و به سمت اتاقش رفت؛ صدای محبوبه از آشپزخانه آمد که میگفت: _ آقا سیاوش آب جوش اومد چایی دم کنم؟ سیاوش حینی که پیراهن راه راه آبی نفتی مشکی اش را به تن میکرد با صدای بلند جواب داد. _ نه میرم بیرون ممنون. دکمه های پیراهنش را بست، جلوی آیینه رفت و دستی به موهای قهوه ایش کشید، جلوی موهایش آنقدر بلند شده بود که روی پیشانیش میریختند، خودش خوشش می آمد از ریختن آنها روی یک طرف پیشانیش. سویچ و کیف پولش را برداشت و از اتاق خارج شد. با دیدن پول های روی میز مکثی کرد، از آنجا برداشت، دوباره وارد اتاقش شد و آنها را داخل گاوصندقش برای مدت کمی که فرصت پیدا کند برای پخش کردناش، مهمان کرد. با محبوبه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد، به محبوبه اعتماد داشت، یعنی چیزی در خانه اش نداشت که باعث شود او نگرانش شود. سوار موتورش شد و بعد از گذاشتن کلاه کاسکت به سمت کارخانه برادرش که همه آن صدقه سری کبوتر دور حرم بودن سینا به حاج ابراهیم بود رفت.
  10. kosarr

    **** گردنش خشک شده بود، سرش را با درد شدید گردن از روی کاناپه بلند کرد، اولین چیزی که جلوی چشمانش خود نمایی میکرد پولهایی بود که دیروز از آن مرده شاسی بلند سوار زده بود. باید هر چه زود تر از جلوی چشمانش دورشان میکرد. از جایش بلند شد و به سمت آشپرخانه رفت، تمام ظروف یک هفته جمع شده بودند، بهم ریختگی آنجا کلافه اش کرد، کمی فکر کرد سرش را با خوشحالی تکان داد و گفت: _ خوبه امروز جمعست، پس محبوبه خانوم میاد. محبوبه زنی مسن بود که آخر هفته ها برای تمیز کردن خانه سیاوش می آمد. سیاوش کتری را پر از اب کرد و روی گاز گذاشت؛ یخچال را باز کرد، دو تکه کیک از دو روز پیش هنوز در یخچال بود، یکی از آنها را برداشت و گاز بزرگی زد، زنگ در به صدا در امد، به سمتش رفت و از چشمی نگاه کرد، محبوبه بود... ابتدا چشمی به سر و رویش چرخاند و سپس در را باز کرد. _ سلام محبوبه خانوم بفرمایین. محبوبه با آن هیکل کمی چاق و صورت تو پرش لبخندی زد و گفت: _ سلام پسرم، بد موقع اومدم؟ سیاوش از جلوی در کنار رفت و گفت: _ نه اتفاقا حلال زاده ایین، الان داشتم بهتون فکر میکردم، بفرمایین داخل. محبوبه وارد خانه شد و با دیدن وضع جلوی چشمش خندید. سیاوش سرش را خاراند و گفت: _ دیگه ببخشید دیگه... چیزی خوردین؟ محبوبه کیفش را روی مبل کنار تلوزیون گذاشت و حینی که به پول های زیاد روی میز نگاه میکرد گفت: _ آره پسرم. سیاوش به سمت پول ها رفت، مقداری بیشتر از دستمزد محبوبه را برداشت و به سمتش گرفت. _ محبوبه خانوم این مال شماست. محبوبه سرش را به زیر انداخت. _ اما این زیاده. _ بگیر، حقته ولا تمیز کردن این خونه کار یه نفر نیست، ولی شما تنهایی همه کارشو میکنین پس حقتونه، بگیرین لطفا. محبوبه با همان سر به زیری پول ها را گرفت. _ خدا از بزرگی کمتون نکنه، ممنونم. سیاوش خواست جواب بدهد که تلفنش به صدا در آمد. از روی میز برداشت و به صفحه ای که نام سینا رویش نمایان شده بود نگاه کرد.
  11. kosarr

    روی موتورش نشست و سویچ را چرخاند، سینا نزدیکش شد، کلاه کاسکتش را روی سرش گذاشت رو رو کرد به سینا. _ چیه؟ اخم های سینا در هم بود. _ کی میخوای از خر شیطون بیای پایین؟ مهمونی فردا یه مهمونی عادی نیس، حاج منصور میخواد .... دستش را مقابل صورت سینا گرفت و خونسرد گفت: _ برام اهمیتی نداره حاج منصور چه غلطی میخواد بکنه، ارزش من اونقدره که بعد سه سال که نه پیگیری کرده ببینه مردم زندم، نه دنبالم اومده ببینه بچش پول لازم داره یا نه! اومده میگه بیا ممهمونی حاج منصور... وقتی من براش مهم نبودم چه انتظاری دارین پدرمم برام مهم باشه؟ اون وقتی که چشماشو بسته بود و صداشو انداخت رو سرش من و از خونه و زندگی و ارث محرومم کرد باید فکر آبروی بعدشم میکرد. حالا بره بگه پسرمو طرد کردم... چشکمی زد و گفت: _ دلیل طرد شدنمم پرسیدن بگین، یکی بود عین ما اما چون زیر زیرکی کاری نمیکرد و همه چیش رو بود تصمیم گرفتیم طردش کنیم... روز بخیر داداش بزرگه. گاز داد و سریع از جلوی چشمان حیران و دهان باز سینا از حرف آخرش دور شد. دور شد تا داغ تازه شده در دلش را تسکین دهد، تا نفهمد با وجود داشتن پدر هیچ وقت طعم مهرش را نچشیده، دور شد تا خودش را از آن همه بی مهری گول بزند... سه سال بود از آن شبی که سینا طبل رسوایی برادرش کوچکترش را زده بود میگذشت و از آن شب تا به حالا او تنها زندگی میکرد در گوشه ای از شهر. سینا به طبل رسوایی او زده بود و گفته بود دزدی میکند، گفته بود از ثروتمندان میزند و میدهد به فقرا، پدر به او گفته بود رابین هود، رابین هود شده بود در خانه ای که همه آنها سلطانی بودند که به اسم دین پول جمع میکردند و به ظاهر همدم مردم بودند.
  12. kosarr

    از راهروی طول دراز ورودی که گذشتند وارد سالن پذیرایی شدند، پدرش را دیر که طبق عادت روی مبل تک نفره چرمش نشسته بود و داشت کتاب مطالعه میکرد. سینا تک سرفه ای کرد و گفت: _ سلام به حاج ابراهیم راغب! حاج ابراهیم عینکش را از چشمش درآورد و کتابش را بست، با دیدن سیاوش از جایش بلند شد و به سمت آمد. _ به به آقا سیاوش. سیاوش اما فقط نگاهش کرد. همان بود، همان حاج ابراهیم با ریش های جوگندمی و موهای سفید. و سیاهی دایره شکل روی پیشانیش که حاصل سر به مهر گذاشتن بود. _ خب چه خبرا؟ سیاوش با قیاقه حق به جانبی گفت: _ مطمئنن صدام نزدین بیام اینجا که فقط بپرسین چه خبرا... حاج ابراهیم سرش را تکان داد و گفت: _ هنوز همونی حاضر جواب و بی پروا... خب منم مثل خودت میشم. مادر به سخن آمد و با لحنی که استرس درش موج میزد گفت: _ چرا وایسادین، بشینین براتون چای بیارم. به سمت مادرش چرخید و خیره در چشم های سبزش شد.. چشم هایش هم همرنگ چشمهای مادرش بود! _ نه زود زحمتو کم میکنم.... خب حاجی میشنوم. پدرش کتاب را روی میز گذاشت و خودش نشست. _ فردا شب یه مهمونی کوچیکی خونه حاج منصور هست؛ از من خواسته با پسرام یعنی شماها برم. دیگر نتوانست خودش را نگهدارد پوزخند صدا داری زد و با کنایه گفت: _ خب دارین میگین پسراتون. من خیلی وقته جزو پسرات نیستم. خودت گفتی یادت رفته؟ گفتی برم و پشت سرم و نگاه نکنم گفتی برم و یادم بره پدری به اسم حاج ابراهیم داشتم گفتی برم که رفته باشم؛ چی شده؟ الان از ترس آبروت که نگن حاج ابراهیم راغب بزرگ راسته فرش فروشا پسرش و طرد کرده اومدی میگی باهات بیام؟ حاج ابراهیم عصبی جواب داد: _ اگه بی عقلی و سر به هواییت نبود هیچ کدوم از اونا نمیشد. _ حالا که میبینی شده و من خودمو از ارثتونم محروم کردم، البته شما اول محروم کردین؛ یادت نره حاج ابراهیم که پسری به اسم سیاوش نداری. من تومنی سنار با شما و خاندانتون توفیر دارم یادت که نرفته حرفات؟ به سمت در رفت، با لحنی که حسرت درآن موج میزد کلمات را در دهانش چرخاند. _ کاش قد آبروت بچت هم برات مهم بود. عزت زیاد. از خانه خارج شد، صدای مادرش را شنید که صدایش میزد، روی پله ها ایستاد و نگاهش کرد؛ با حرص فریاد کشید. _ برو پیش پسر و شوهرت، شوهری که اولش منو از خونه میندازه بیرون بعد، بعد از سه سال میکشونه دوباره تا بهم بفهمونه اندازه ارزن هم ارزش ندارم براش... البت این و خودم ملتفت شده بودم اما خب براشما و حاجیتون دوباره کاری شد... برو داخل مادر من اشک چشاتم پاک کن که هنوز زندم، نگهشون دار برا سر قبرم، البت اگه... حرف را خورد و با شتاب از حیاط بیرون رفت.... صدای قدم های تند سینا را پشت سرش شنید. اما اهمیت نداد و تند از آن خانه منحوس خارج شد.
×