رفتن به مطلب

kosarr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    159
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

172 Excellent

3 دنبال کننده

درباره kosarr

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. kosarr

    از جام بلد شدم و به سمت خانه رفتم ودر را کمی باز کردم، شروع به صدا زدن ماهک کردم که بالاخره جوابم رو داد. _بله؟ _ ماهکم بیا یه لقمه غذا بخور. _ اومدم. لبخندی روی لبام اومد به سمت تخت رفتم و سفره رو باز کردم. لب به غذا نزدم، منتظر ماهک بودم که بالاخره اومد، داشت موهای کوتاه پسرونش رو با حوله خشک می کرد، ماتم برده بود، اولین بار بود که با موی باز میدیدمش، متوجه نگاه خیرم شد، نشست رو بروم، حوله ی قرمز رنگش رو کنار گذاشت و گفت: _ به چی داری بِر و بِر نگاه میکنی؟ به خودم اومدم. _ موهات! لقمه ای که گرفته بود رو داخل دهانش گذاشت و در حالی خودش رو به نشنیدن زده بود گفت: _ یه پیازی چیزی هم پوست میکندی خب. اگه بگم با گفتن اون حرف عاشقترش شدم؛ دروغ نگفتم، دختر خاکی بود و از دختران افاده ای دور و برم که به رستوران های آنچنانی هم کم مونده بود رضایت ندن نفرت داشتم، دلم همچین کسی رو میخواست که از خوردن پیاز با غذا خجالت نکشه، راحت باشه، لقمه هاش رو دو لپی بخوره. خوشبخت از حضورش. بو کشیدم... بوی شامپوی موهاش مستپ کرده بود، شامپوش خوب نبود نه! چون ماهک زده بود خوب بود. رنگ طبیعی و مشکی موهاش بیشتر از قبل من رو از خود بی خود کرده بود. دستش رو جلوم تکون داد و گفت: _ کجایی؟ سرد شد... بیا بگیر بخور. لقمه ای که گرفته بود رو به طرب گرفت، از دستش گرفتم و خورم، با عشق خوردم، خوشمزه ترین چیزی بود که تو طول بیست و سه سال عمرم خورده بودم... اخر سر نگاهم کار دستش داد و غذا پرید گلوش، شروع کرد به سرفه کردن، دست و پام رو گم کرده بودم. آب رو فراموش کرده بودم که بیارم. سریع دویدم ک از خونه اب اوردم و گرفتم سمتش، اونقدر هول کرده بودم که یادم رفت لیوان هم بیارم. شیشه رو از دستم گرفت و سر کشید. و بعد شیشه را پایین اورد و یه نفس عمیق کشید. _ د بی انصاف نزاشتی یه لقمه خوش از گلوم پایین بره. شرمنده سرم رو انداختم پایین. _ معذرت میخوام. خندید. _ تو صورتم چی دیدی که ول نمیکنی؟ سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم. خوشگل بود، خوشگلترین و بانمک ترین دختری که تو کل دنیا وجود داشت. _ مثل اسمتی ... عین ماه. پوزخند زد: _ والا ما نمیدونیم ننه مون چی تو صورتمون دید که اسممون و گذاشت ماهک. وقتی خودش رو جمع میبست میخواستم همونجا براش بمیرم. عاشق بودم، شدید!!!
  2. kosarr

    با بسته شدن در ها به صورت اتوماتیک ... پنجره را بست و پرده را درست کرد، یکراست سمت در رفت و مثل آن شب قفلش کرد. گرسنه اش بود اما میترسید ان شخص در کمین باشد و با خارج شدن آنها داخل بیاید، دست خودش نبود ترس در شب به تمام جانش نفوذ کرده بود. یاد سودابه به یکباره به ذهنش خطور کرد، هنوز هم به مرگش مشکوک بود، میدانست کاسه ای زیر نیم کاسه است، اصلا چرا وقتی حرف از آن غریبه که شد بامداد سریع نام کیخسرو را اورد؟ همه ی این چیز ها مشکوک بود. فردا باید مش رحمت و مریم باز میگشتند و از این لحاظ ماهور بسیار خوشنود بود، لااقل دیگر در نبود بامداد تنها نمی ماند. دفتر را برداشت و روی میز تحریر کوچک کنار تختش گذاشت و صندلی را عقب کشید و نشست. دفتر را باز کرد تا از آن افکار مجهول و نامعلوم دور شود. " وارد اتاق شدم و بعدداز عوض کردن لباسام، صدای شکمم در اومد، گرسنم بود، آفتا وسط اسمون بود و من هنوز از صبح چیزی نخورده بودم، ذوق دیدار یار اشتهایی برام نزاشته بود اما حالا بعد از دیدنش و اومدنش گرسنگی به سراغم اومد. یخچالم رو باز کردم. خندم گرفت. پر بود از خالی. نه یخچال اون عمارت که داخلش همه چی پیدا میشه نه به این که جز چند تا تخم مرغ و یکی دوتا سوسیس و یه ماست که فکر کنم ترشیده بود و در اخریه شیشه آب چیز دیگه ای داخلش نبود. سوسیس ها و تخم مرغ ها رو برداشتم، بهتر از هیچ چیز بود، همه ی سوسیس ها رو خرد کردم، اندازه ی دونفر ... من و ماهک. بعد از سرخ شدن انها تخم مرغ ها رو شکوندم و کمی با قاشق این ور و انور کردم و نمک و فلفل رو که ضافه کردم بعد از چند ثانیه زیر گاز رو خاموش کردم، دیس رو از روی جا ظرفی برداشتم و همه ی محتوای ماهی تابه را داخلش دیختم. سفره را برداشتم و میخواستم برم به سمت ساختمان خانه ی ماهک، اما فکر اینکه ممکنه ناراحت بشه باعث شد همونجا روی تخت کنار حیاط بشینم و سفره و دیس رو کنارم بزارم.
  3. kosarr

    به سمت بامداد رفت؛ پوزخند روی لب های بامداد پر رنگ تر شده بود. ماهور سرش را پایین انداخته بود. سام گوشی را گرفت: _ عادت کردی اره؟ ماهور نفهمید، بامداد اما متوجه منظور سام شد. _ خفه بابا. امروز هم از همان روز هایی بود که بامداد اعصاب نداشت و ماهور میدانست. حرفی نزد و از کنار جفتشان گذشت و یک راست وارد اتاقش شد. هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و ماهور اصلا قصد همراهی با سام را نداشت. روی تختش نشست، بیکار بود... قرار نبود شام بگذارد و چقدر خوشحال بود از این. تقه ای به در زده شد ، میدانست سام بود، بامداد که به این سمت نمی آمد در ان چندین ماهی که ماهور انجا بود یک بار هم نشده بود بامداد به سمت اتاقش برود. _ بیا تو. سام با اخم و جدیت وارد اتاق شد. _ چرا نشستی پاشو! ماهور بی تفاوت در از قبل گفت: _ خیلی مممنون گفتم که نمیام. سام دو دستش را به صورتش کشید؛ کلافه جواب داد: _ چرا لج میکنی؟ ماهور از جایش بلند شد. _ لج نمیکنم بخدا. من راحت نیستم شما برین ...خوش بگذره. سام که به حد کافی عصبی شده بود آرام الله و اکبر گفت و بدون زدن حرف دیگری اتاق را ترک کرد و در را کوبید. ماهور ناراحت از آنکه سام را عصبی کرده به سمت پنجره رفت، پرده را کنار زد، لبخند زد از دیدن نم نم باران. عاشق باران بهار بود، بوی دلنشین نم خاک باران خورده با باز کردن پنجره به مشامش رسید. منتظر بود رفتن سام و بامداد را ببیند. هر دو سوار ماشین شدند. و به چشم بر هم زدنی از عمارت خارج شدند. اضطراب و دلهره به دلش باز هم حجوم آورد. میترسید باز هم بامداد دیر کند و او کل شب را تنها بماند و باز هم سر و کله ی آن شخص پیدا شود.
  4. kosarr

    _ تو فکری؟ ریشه ی افکارش از هم پاشید، سام را دید. خندان بود. _ میری؟ _ نوچ... میریم. با تعجب نگا کرد. _ کجا؟ خندید جوری که چال هایش را دوباره به رخ کشید. _ مهمونی. _ بامداد... پرید وسط حرف ماهور. _ مگه میشه راضی نشه. چشمکی زد و ادامه داد. _ راضیش کردم. ماهور اما دل چرکین از حرف های بامداد گفت: _ ممنون که بفکرمی ولی من نمیتونم بیام. سام اخم کرد و مقابل ماهور ایستاد. _ چرا؟ _ من خدمتکار این خونه ام و باید ... باز هم سام حرف ماهور را نصف کرد. _ سوس... خجالت بکش. ماهور بی تفاوت نگاه کرد. _ نمیام. _ ای بابا مگه دست توئه که نیای؟ من چی جواب بدم به بقیه؟ ماهور شانه بالا انداخت. _ بیخیال ... برو خوش بگذرون اقای چال. سام از خود بی خود شد، مست شد از لقبی که ماهور به او داده بود. خوشحال لپ ماهور را کشید. _ دلم میخواد فقط قربون صدقت برم، دلم میخواد همش بگم میخوامت ولی. نمیشه نمیدونم چرا نگاهت نمیزاره. ماهور هول شد، نشنیده بود تاحالا... صداقت را در تک تک کلاماتی که از دهان سام خارج میشد، درک میکرد. _ من... من ... دیگه برم. _ کجا؟ _ اوم... یکم کار دارم. شیطنت سام گل کرد. _ کار داری یا میخوای مثل همیشه فرار کنی از اینکه بهت ابراز علاقه دارم میکنم؟ نگاهش کرد، حرفی برای گفتن نداشت. سام جدی شد. _ از چی فرار می کنی ماهور؟ چرا نمیزاری که از عشقم بهت بگم؟ ماهور نگاه مشکیش را به تیله های قهوه ای سام دوخت. _ هیچی نگو سام. _ چرا؟ چرا ماهور؟ _ نمیتونم. حال زارش در کلامش مشخص بود، سام تعجب کرد. _ نمیتونی حتی ابراز عشقمو بشنوی! اره ماهور؟ ماهور خیلی خوب میدانست که با چه کسی طرف است، پسر پولدار و مرفهی که دختران زیادی دور و اطرافش بودند اما عاشق یک دختر روستایی که حال خدمتکار است شده وحالا همان دختر برایش ناز میکند در حالی که خود به چشم دیده بود دختران زیادی برای یک دقیقه حرف زدن با سام چه ناز و کرشمه ای می آیند و چقدر مشتاق یک لحظه نگاهش هستند. اما چه کند چه کند که دلش گرفتار دیو آن عمارت است شاید اگر وقت دیگری بود شاید اگر در گذشته سام مقابلش قرار می گرفت، عاشقش میشد. اما حالا... _ جواب میخوام ماهور! سکوت طولانی ماهور، صدای سام را در اورد. واقعیت را به زبان آورد. _ نمیتونم عشقتو قبول کنم. سام عصبی شد، شاید برای آنکه این دخترک نیم وجبی همانند سایر دختران نیست و نمیداند چکاری کند تا عشقش را قبول کند. _ خب چرا لعنتی؟ ماهور چشمانش را بست و گفت: _ چون... چون... _ سام گوشیت زنگ میخوره. صدای بامداد که گوشی به دست به سمت آشپزخانه امده بود باعث شد ماهور حرفش را نزد. ماهور از حضور به موقع بامداد خوشحال و سام باز هم ناراحت.
  5. kosarr

    مکث طولانی ما بین صحبتهاشون ایجاد شد که دوباره سام گفت: _ بامداد قرار نیست همه ی دق و دلیتو سر این بیچاره خالی کنی! _ حس خوبی ندارم بهش. ماهور چشمانش را بست. _ گاهی از حدش فراتر میره و جایگاهش رو فراموش میکنه. اخم مهمان ابروهای ماهور شد. _ اون فقط یه خدمتکاره و بس. اینکه تو همه کارا دخالت میکنه متنفرم. دلش شکست، نفس کشیدن برایش سخت شد. دیگر تحمل شنیدن هیچ حرفی را نداشت پا تند کرد و پله ها را به پایین دوید. اشک هایش سرازیر شدند. محال بود! محال بود که بامداد عشق ماهور را قبول کند. برای بار هزارم به حال ماهک غبطه خورد، عشق بامداد ماهور را حسود کرده بود و زود رنج، اما هنوز شهامت اعتراف به عشقش را نداشت، ترسو بود میترسید از رد شدن. میترسید از آنکه از عمارت بیرونش کند، آن وقت جایی را نداشت که برود. آواره میشد. باز هم عشق را کشت در خودش، به خودش باید بقبولاند که او فقط خدمتکار است و بس. او نمی تواند بشود یار ارباب این عمارت، نفس عمیقی کشید. بلاتکلیف بود، حالش را نمی فهمید. نمیدانست چکاری کند و همین حالش را بدتر می کرد. سینی را روی سینک گذاشت و به آن تکیه داد. دستانش را روی سینه اش قفل کرد و به فکر فرو رفت... دلش می خواست برود ماهک را پیدا کند و دستش را بگیرد بیاورد بگذارد در دستان بامداد تا حالش خوب شود، تا عین همان دفتر خنده هایش را ببیند. فکر کرد... در دلش گفت که حاضر است بامداد را در کنار ماهک ببیند ولی فقط همانند بامداد قبل شود، بخندد و شیطنت کند، بخندد و قربان صدقه ی ماهکش برود. مکث کرد، اندیشید، به غلط کردن افتاد تاب دیدن آنها را کنار هم نداشت، اما چقدر دوست داشت بامداد گذشته دوباره تکرار شود
  6. kosarr

    سلام جانم خیلی ممنون از نظرتون. ماه من، بنده این رمانو کم مونده تموم کنم و الان دارم تند تند پارت ها رو بار گزاری میکنم تا بعد از اعلام پایان. رمان فایل شه. و بتونم با ارامش ذهنی رمان بعدیمو شروع کنم.💚💚
  7. kosarr

    نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت، یک راست به سمت آشپزخانه گام برداشت، شروع به دم کردن قهوه کرد و بعد از آماده شدن آن ... از یخچال کیکی را که درست کرده بود را برداشت، دو برش بهش داد و داخل دو پیش دستی جدا گانه قرار داد، فنجان های قهوه را پر کرد و داخل سینی کنار کیک ها گذاشت، جا شکری را هم پیش فنجان ها گذاشت و اشپزخانه را به مقصد اتاق بامداد ترک کرد. پله ها را آرام آرام بالا رفت و پشت در ایستاد و تقه ی کوچکی به در زد. و بعد از شنیدن اجازه ورود از جانب بامداد وارد اتاق شد. سام و بامداد هر دو ساکت به ماهور نگاه می کردند. سینی را روی میز گذاشت، سام گفت: _ دستت درد نکنه. ماهور لبخند کم رنگی زد. _ نوش جان. رو به بامداد که داشت سیگار میکشید کرد. _ با من کاری ندارین؟ بامداد دستش را بالا اورد و تکان داد، ماهور نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد، در را بست و همزمان با بستن در صدای هر دو را شنید، نرفت! ماند و به حرف هایشان گوش داد. ابتدا صدای بامداد را شنید. _ والا من نمیدونم چه اجباریه کشوندن این دختر به مهمونیا! سام جواب داد: _ به تو چه اقا. _ به من چه؟ مثل اینکه خدمتکار خونه ی منه ها. آخ که دوباره ضربه خورد به قلب ماهور، صدای کلافه ی سام را شنید. _ چته مرد ناحسابی؟ جو گرفتت و خدمتکار خدمتکار راه انداختی! اون حق زندگی نداره؟ _ حق داره! ولی نه اینکه پشت سر خودم راه بندازمش ببرمش مهمونیا... ببرمش بگم این کیه؟ _ قرار نیست تو بگی این کیه... تو رو سنه نه؟ با من دعوتش کردن.
  8. kosarr

    سام که انگار ذهن ماهور را خوانده باشد گفت: _ من با بامداد صحبت میکنم. ماهور سرش را به زیر انداخت. خجالت کشید! سام نوک انگشتانش را زیر چانه ی ماهور قرار داد و سرش را بالا گرفت. _ هیچ وقت سرت و پایین ننداز، تو گناهی نکردی که عزیزم. بامداد بی خود میکنه نزاره تو بیای. اصلا میرم میگم که تو رو میخوام و خودمو خلاص میکنم. سام داشت میرفت که ماهور سریع از بازویش گرفت و گفت: _ نه. سام ابرو در هم کشید. _ چرا؟... چرا نمی خوای بامداد بفهمه که عاشقتم؟ مگه جرم کردم؟...من میگم. بازم خواست برود که ماهور محکم تر بازویش را گرفت و باز هم گفت: _ نه. _ چرا؟ _ الان وقتش نیست سام. _ پس کی وقتشه؟ اصلا بزار ببینم تو منو دوست داری یا نه؟ ماهور ماند! توقع همچون سوالی را نداشت، اما جوابش را میدانست، میدانست که در دلش عشق بامداد شعله ور است و حاضر نیست با عشق احدی آن را خاموش کند. بامداد را دوست داشت اما جرئت به زبان آوردنش را نداشت. به سام چه میگفت، میگفت دوستت ندارم چون دیوانه وار عاشق دوستت شده ام؟ چون بالاخره کار داد به دستم این دل بی صاحب؟ نه... نمیتوانست بگوید، هنوز وقت آن هم نرسیده بود. _گرفتم جوابمو. اما ماهور من میخوامت و من از گفتن هزار باره ی این عشق خسته نمیشم حتی اگه تو منو نخوای. _چرا؟ پوزخندی زد و گفت: _ پس عاشق نشدی که میپرسی چرا ! عاشق از رسوا شدن هیچ ابائی نداره. داد میزنه و به عالم و ادم میگه که عاشقه. به ماهور اشاره کرد و ادامه داد: _ به معشوقش میگه که چقدر میخوادش، درسته اگه عشقی از طرف معشوق نباشه میشکنه اما... اما... روی قلبش چند ضربه زد و گفت: _ این دل لاکردار آروم میگیره، سبک میشه که لااقل حرفش گفته شده... میرم با بامداد حرف بزنم. از کنار ماهور رفت و ماهور همانطور مات وسط اتاق مانده بود. حرف های سام واقعیت داشت، شک کرد به خودش... شاید واقعا عاشق بامداد نبود که تا به حالا چیزی نگفته بود، اصلا نمی دانست از کی مهر بامداد همچون پیچیک به دور قلبش پیچیده بود. پس عاشق واقعی ابائی از گفتن راز دلش ندارد. میگوید ... میگوید و آرام میگیرد دلش.
  9. kosarr

    **** _ چی میخونی؟ از جایش پرید، نگاهش را کشید سمت سام که به درگاه تکیه داده بود، پاک فراموش کرده بود که در را ببندد. سریع دفتر را بست و گفت: _ سلام... کی اومدی؟ چیز خاصی نیست. سام مهربان نگاهش کرد. _ سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت... چند دقیقه ای هست. ماهور آرام دفتر را زیر بالشتش گذاشت که ان از چشمان تیز سام پنهان نماند. ماهور از جایش بلند شد و گفت: _ چخبرا؟ سام شانه ای بالا انداخت. _ کاری داده ای به دستم ماهور بانو که مگو و مپرس. ماهور به لحن شوخ بامداد خندید. _ چی شده باز؟ سام چشمکی زد و گفت: _ مهمونی دعوتیم. ماهور با تعجب گفت: _ تیم؟؟ سام سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. _ بله درست شنیدی. دعوتینم. _ من چرا؟ _ خب همه فکر کردن جناب عالی دوست دختر بنده ای، عشق بنده ای، حالا مهمونی دعوت شدم و تو رو هم دعوت کردن. ماهور با اخم گفت: _ حوصله ی شوخی ندارم سام. _ شوخی نمیکم عه، از بس مسخره بازی در اوردم هیچ کسی وقتی جدیم حرفمو باور نمیکنه ها. ماهور اما، به یاد حرف های آن شب بامداد افتاد و سریع گفت: _ گیریم که حرفت جدیه، اما من نمیام. _ چرا؟ _ بامدادم هست؟ سام سرش را خاراند و گفت: _ من و بامداد یک بدنیم در دو روح، چیزه ...نه... یه روحیم در دو بدن. ماهور خندید و سام باز هم گفت: _ از بچگی با ضرب المثل ها مشکل داشتم. ماهور خندید، اما در دلس آتشی به پا بود که هیچ کسی از آن خبر نداشت؛ مگر میشد تیکه های بامداد را از خاطر ببرد؟ مگر میشد تکرار کلمه ی خدمتکار که با تاکید گفته شد بود از ذهنش پاک شود. بامداد را دوست داشت، قبول! اما طاقت تیکه های دیگر را نداشت، دلش نمی خواست توسط عشقش تخریب شود و باز هم کلمه ی خدمتکار را بشنود.
  10. kosarr

    در و باز کردم و هر دو وارد حیاط شدیم. چشم هاش رو بست، نفهمیدم به چی فکر کرد، اما نمی دونم چرا همون لحظه تو ذهنم اومد که ای کاش هیچ وقت چشم هاش رو نبنده، نبنده تا من نگاه کنم به اون شب سیاهش و ذوق کنم از بودنش، از وجودش تو زندگیم. _ جاوید کو؟ ذوقم کور شد، نمی دونستم چی بگم. _ خودت گفتی که تو خونه منتظر منه! تک سرفه ای کردم و حینی که به سمت شمعدونی های دور حوض می رفتم گفتم: _ جاوید و مگه نمیشناسی حتما کار پیش اومده و رفته دیگه. اومد پیشم... به شمعدونی هاش نگاه کرد. _ فکر می کردم برای دیدنم بی تابی میکنه الان... نگو براش قد یه ارزنم اهمیت ندارم. هه ، این منه بخت برگشته ام که برای همه دل میسوزونم... به اینا آب ندادی؟ به برگ های شمعدونی دست کشیدم. _ یادم نبود. خم شد و کاسه ی ملامینی کع کنار حوض افتاده بود رو برداشت و فرو کرد داخل حوض، به شمعدونی ها شروع کرد به اب دادن. گرفته بود، از نبود جاوید؛ تنها کسش. با دستش کمی آب هم به گل های روی دستش پاشد و گفت: _ بیخی... میرم یکم حموم کنم تا بوی گند اون خرابشده از جونم بره. بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت ساختمونشون حرکت کرد. کاری به کاریش نداشتم، میخواستم تنها باشه. اما... بالاخره که چی! خب متوجه نبود برادرش که میشد، تصمیم گرفتم کم کم غروب بهش بگم که یه روز جاوید رفت و دیگه برنگشت، بهش بگم که همش تو رو بهم سفارش می کرد. دلم سوخت؛ به غربتش؛ به تنها موندنش، کسی و نداشت ... تصمیم گرفته بودم همه کسش بشم و روی حرفم بودم، مراقبش بودم از جونم بیشتر.
  11. kosarr

    از پشت بغلم کرده بود و چقدر خوب بود گرمای تنش تو اون سوز بهار ... _ ماهکی؟ صداش رو بلند کرد، فکر می کرد تو اون صدا نمیشنوم. _ بله؟ _ چه حسی داری؟ _نسبت؟ _ نسبت به ماهک جدید! عمیق نفس کشید، حس کردم. _ هنوز باهاش زندگی نکردم! نمی دونم! _ دوسش داری؟ فشار دستاش به پهلو هام بیشتر شد. _دوستش دارم. شیطنتم گل کرد. _ چرا؟ _ چی چرا؟ _ چرا دوستش داری؟ _ خب ... خب... تازست. _ فقط همین؟ مشتش رو به پهلوم زد. _ بامداد. بلند خندیدم. _ جــــانِ بامداد؟ سرش رو گذاشت رو شونم و خندید، خوشبخت بودم؟ اره خوشبخت ترین مرد بودم. عشقم، عشقِ پاکم کنارم بود. عاشقش بودم و عاشقم بود. چی میخواستم از خدا؟! هیچی جز اینکه برای همیشه کنارم باشه و کنارش باشم. همین و بس. رسیدیم جلوی در و بعد از نگه داشتن موتور، هر دو پیاده شدیم. برگشتم سمت ماهک، با ناراحتی زل زده بود به دسته گلش که چون روی موتور بودیم یکم پژمرده شده بودن. _ چی شده عزیزم؟ به گلش اشاره کرد. _ چرا این همه بی جون شدن؟ نزدیکش شدم و گفتم: _ همه ی گلای دنیا رو میریزم بپات عزیزم. سرش رو انداخت پایین، خجالت کشید، ماهک من خجالت کشید و من چقدر ذوق کردم از خجالتش.
  12. kosarr

    قرار بود مرخص بشه و من بی تاب دیدنش بودم، میدونستم که تپل شده، خوشگل تر شده؛ دل تو دلم نبود، از گلفروشی که بیرون اومدم، به دسته گل نگاهی کردم 22 شاخه گل رز هلندی. درست اندازه ی سنش، عاشق گل رز بود و من این رو خیلی خوب فهمیده بودم، وارد کمپ شدم، بعد از سلام و علیک با دکتر ها و پرستار ها که حالا اشنا شده بودیم باهم به سمت اتاق عزیز دردانم قدم برداشتم؛ در بسته بود، در زدم و بعد گرفتن اجازه وارد اتاق شدم. پشتش به من بود. با عشق و صدای بلند گفتم: _ سلام بر بانوی خودم. خم شدم و دسته گل رو روبروم گرفتم. گل هارو از دستم گرفت؛ سر بلند کردم و نگاهش کردم. فرق کرده بود، همونطوری که فکر می کردم شده بود، تیله ی مشکی چشم هاش بیشتر از بیش به چشم می اومد. _ ماهک؟ با همون لحن شیرین لات گونش، با همون صدای نازک دخترونش که سعی می کرد عین پسر ها کلفت کنه. _ بله؟ اخم کردم. _ دختر تو نمیتونی جانم بگی؟ خندیدم، خندید. _ ای من به فدای خنده های قشنگت. خندش رو خورد و سرش و انداخت پایین. _ ای جانم. بریم فسقل خانوم؟ تو اون پالتو و شال قهوه ای اونقدر خوشگل شده بود که حد نداشت، خوشحال بودم که ترک کرده خوشحال بودم که پاک شده. دلم نمیخواست چشم ازش بردارم. _ بریم که کلی کار داریم. با هم دیگه از کمپ خارج شدیم؛ قبلا تصویه کرده بودم. بعد از خارج شدن از در با چشم هایش اطراف را نگاه کرد. _ چی شده عزیزم؟ کلافه رو کرد بهم. _ جاوید کو پس؟ کجاست؟ چشم هام رو بستم، نمی دونستم چی بگم بهش، بگم که داداشت یه ماهه غیبش زده و من نتونستم پیداش کنم؟ بگم معلوم نیست بی خبر یک شبه کجا رفته؟ نفس عمیقی کشیدم. _ بیا بریم تو خونست. لبخندی زد: _ حتما کار داره! سری تکون دادم و هر دو سوار موتورم شدیم.
  13. kosarr

    دستانش را مشت کرد، اما برنگشت، همانجا ایستاد و گوش به گریه بلند ماهور داد، شرمنده بود از حرفی که زده؟ نبود! خیلی وقت بود که از هیچ کارش شرمگین و ناراحت نمیشد، خیلی وقت بود که خودخواهی و غرور شده بود سرلوحه اش، شده بود روش و رویه اش، شده بود زندگانیش. گوش هایش را کرد کرد. چشمانش را کو کرد. زبانش را لال کرد. که باز هم نشنود، نبیند و حرفی نزند. قدم تند کرد و بی اعتنا به دخترک پشت سرش به سمت ماشینش رفت، ماهور اشک میریخت، دلش گرفته بود و حالا دق و دلی تمامی دلگیری هایش را سر چشمان زبان بسته اش در می آورد. **** " *** دوماهی بود که ماهک تو کمپ بود، دو هفته یک بار بهش سر میزدم، دلم نمیخواست منو ببینه، میخواستم بعد ترکش، پاک همو ببینیم... کمپ خوبی بود و به نحو احسنت بهش رسیدگی می کردن، همیشه از من میپرسید که پولش و از کجا اوردم و چطوری میدم، حتی اون لحظه هم به فکر من بود. وقتی به جاوید گفتم که ماهک رو تو کمپ خوابوندم استقبال کرد و برای اطمینان حتی یک روز بهش سر زد، اما برام جای تعجب داشت که چرا جاوید از این که ماهک رو تو همچون جایی برای ترک بستری کردم تعحب نکرد و مثل ماهک پیگیر نشد که پولش رو از کجا اوردم. اما بهم می گفت که حتما تمام پول رو بعد از ترخیص ماهک بهم بر می گردونه. نسبت به جاوید همچنان دلم صاف نشده بود و باهاش سرسنگین بودم. اما درست بعد از ماه دوم خبری ازش نشد، نمیدونستم کجاست، همه جا رو به دنبالش گشتم، زیر و رو کردم کل شهر رو اما... یک روز پا شدم و دیدم نیست و من فکر کردم مثل همیشه شب به خونه برمیگرده اما نیومد... ولی شب قبل ناپدید شدنش انگار که فهمیده بود رابطه ی بین ماهک رو، یک حرف بهم زد و وارد اتاقش شد. " قول بده همیشه مراقب ماهک باشی ."
  14. kosarr

    سرش را پایین انداخت. _ داستانش درازه. _ خلاصش کن. _ ایست قلبی کرد و مرد. خلاصه گفت، خیلی خلاصه تر از آن چیزی که بامداد فکرش را می کرد. دوباره پرسید. _ چرا؟ راستش را گفت؛ خجالت نکشید. _ بی ابرویی فشار اورد بهش؛ تو روش وایسادم، بهش گفتم که همه چیو میدونم بهش گفتم که کاش میمردم و نمیدیدم اون کارارو کرده. بامداد با بی رحمی پوزخندی زد. _ پس خودت کشتیش، بااین زبونت که هیچ وقت نمیتونی جلوش رو بگیری. آتش به دل ماهور کشید، خودش هم فهمید، دید حال منقلب ماهور را، دید چشمان به اشک نشسته اش را، اما گفت، با بی رحمی تمام گفت و رفت. ماهور ماند و باز هم عذاب وجدانی که ول کنش نبود. در جایش میخکوب شده بود، حرکتی نمی کرد. بامداد هنوز دور نشده بود که ماهور داد زد. _ آره من کشتمش، چون فرق کرده بود، چون خسته شده بودم از این که قمار بازی می کرد، اینکه هر شب هرشب مست پاشو میزاشت خونه، از اینکه وقتی فهمید اون آشغال اومده تو خونه و نزدیکم شده کاری نکرد و خندید، چون غیرتش شرافتش همه و همه چیشو داشت از دست میداد سر اون زهرماری و قمار. حق داشتم بگم بهش، حق داشتم بگم تا بفهمه که دارم زجر میکشم که دلم تنگه اون کبلایی غلامه قبل شده که نمازش قضا نمیشد و ذکر زیر لبش فراموش. میان هق هق گریه اش نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: _اونو عذاب وجدانش کشت. بامداد ایستاد و گوش داد، گوش داد چون یاد ماهک افتاد و حرفایش،یاد پدر ماهک و نفرتش، گوش داد و در دلش اعتراف کرد که چقدر این دختر شبیه به ماهک است، چشمان مشکیش، گذشته اش، حاضر جواب بودنش....
  15. kosarr

    نمی دانست چقدر گذشته بود، یک ساعت، دو ساعت، که صدای زدن ضربه به در اتاقش را شنید، از روبی تخش بلد شد، نزدیک در رفت اما در را باز نکرد، صدای غمگین پدر بزرگش را شنید. _ ماهور دخترم؟ ماهور جوابی نداد، دلچرکین بود. پیر مرد باز هم با حالت نادم به حرف امد. _ ماهوری؟ بابایی؟ میدونم اشتباه کردم، میدونم خطا رفتم، آبروی خودت و خودم و بردم. ماهور ساکت اشک میریخت و گوش میداد. _ جواب بده باباجان! قول میدم توبه کنم..قول میدم سر بلندت کنم دخترم. اما ماهور بی توجه به پدر بزرگش در را باز نکرد و جوابی نداد. به سمت تختش رفت و دوباره دراز کشید. چشمانش را بست و بی اهمیت به مردی که پشت در التماسش را می کرد خوابید. نمی دانست شاید این خواب اخرین خوابش است که پدربزرگش کنارش است، نمی دانست بعد از باز کردن چشم هایش با جسد بی جان پدر بزرگش روبرو خواهد شد، نمی دانست پشت همان در بسته قلبش دیگر نتپید و از شرم نوه اش برای همیشه می ایستد. **** با چشمان به اشک نشسته چشمانش را باز کرد. با دیدن بامداد در مقابلش از جا پرید، هول کرده بود. _ س...س..سلام. بامداد سری تکان داد. _ چی شده؟ بامداد صاف ایستاد و گفت: _ اومـــم...هی..هیچی. بامداد بی هوا پرسید: _ چرا از روستا اومدی اینجا؟ ماهور نگاهش کرد، عمیق، اولین بار بود که بامداد از او همچین سوالی را میپرسید.
×