رفتن به مطلب

Sepi

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    29
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

14 Good😌😌😌😌

4 دنبال کننده

درباره Sepi

  • درجه
    💚💚

آخرین بازدید کنندگان نمایه

231 بازدید کننده نمایه
  1. Sepi

    پارت14 صبح که از خواب بیدار شدم حس خوبی داشتم. خاطرات دیشب همه اومد توی ذهنم. حرفاش، زمزمه هاش، فکراش برای آیندمون. از جام بلند شدم و رفتم توی سرویس بهداشتی، آبی به صورتم زدم. توی آیینه خودمو نگاه میکردم ک با یادآوری حرفای امیر لبخند به لبم اومد. ... -آرامم -جونه دلم -آفرینن. یادبگیر آقاتو همیشه همینجوری صدا کنی خب بچه؟ خندم گرفته بود از لحن بامزش. -چشم آقام -آفرین دختر گل -حالا چی میخواستی بگی با لحن طلبکاری و ناراحتی گفت -یادم رفت، یهو اینجور جواب میدی آدم یادش میره. چقد پرو بود اخه خدااااا، منم ریلکس گفتم -اکی دیگه اینطوری نمیگم. یهو گفت -بیخود کردی همیشه همینطوری جواب میدی دیگه. -نه دیگه تو ناراحت میشی -من غلط بکنم ناراحت بشم عروسکم -خیلی پرویی بخدا امیر،خیلیییی ... رفتم تو آشپزخونه، بابا سر میز روی ویلچرش نشسته بود و همزمان که روزنامشو میخوند چایش رو هم مینوشید. -صبخیر پدر عزیزم -سلام دخترم -مامان کجاست؟ -صبح زود با امیر توی دفترش قرار داشت با تعجب ابروهامو رفت بالا، بابا جوری عادی میگفت امیر انگار که پسرشه. بعدم چرا امیر به من نگفت قرار دارن، اصن کی قرار گذاشتن؟ همش که ور دل من بود! بابا که تعجب منو دید لبخندی زد و گفت -به گوشیت زنگ زد بهت بگه خواب بودی نشنیدی اینبار از اینکه با ذهنمو خوند بیشتر تعجب کردم... سرمو انداختم پایین که مثلا خجالت کشیدم، بابا هم خنده ای کرد و ادامه روزنامشو خوند. صبحنمو خوردم و میز رو جمع کردم. بابا هم به بالکن رفت. عادت داشت صبحا بعداز صبحانه بره بالکن و هوای تازه به ریه هاش برسونه. تا دیدم بابا در رو بست دویدم سمت اتاقم تا به امیر زنگ بزنم. راستش جلوی بابا روم نمیشد. جواب نداد. احتمال دادم توی جلسه باشه. امروز دانشگاه نداشتم و حسابی بی حوصله بودم. تصمیم گرفتم یه غذای حسابی درست کنم تا سرگرم شم و از بیکاری خل نشم. رفتم تو آشپزخونه. بعداز ساعتی زرشک پلو با مرغ مجلسیم آماده بود با ته دیگ سیب زمینی و سالاد شیرازی. هنوز تا نهار و اومدن مامان مونده بود. یه کیک نیم ساعته هم درست کردم و بعداز تمیز کردن آشپزخونه پریدم تو حموم. از حموم که اومدم دوباره به گوشی امیر زنگ زدم. جواب نداد و همون لحظه مسیجش اومد که ازم عذرخواهی کرده و سرش شلوغه نمیتونه جواب بده. قیافم حسابی پکر شد. لبام آویزون شده بود. یه لحظه چشمم به خودم تو آیینه اتاق افتاد و از دیدن قیافه ی افتادم خندم گرفت. پیش خودم گفتم اون سرش شلوغه سر من که شلوغ نیست. موهامو خشک کردم و میزان پیلی کردم. غذا و کیک و بسته بندی کردم و به بابا گفتم و به آژانس زنگ زدم. چهل دقیقه بعد جلوی برجی که شرکت امیرتوش بود رسیدم. تیپم شیک و یکم رسمی بود. شلوار مشکی جذب، کفش پاشنه مشکی براق و مانتوی مشکی که یه ذره بالای زانوم بود. روسری فیلی ساتن و کیف همرنگش. آرایشم خیلی ملایم بود و شاید اصلا معلوم نبود ولی من همینجوری دوست داشتم. جلوی در واحدشون بودم. اون طبقه کلا برای شرکت بود و در واحد باز بود. رفتم داخل. اولین نفری که دیدم محمد بود. به شانس خودم لعنت فرستادم و سعی کردم جوری رفتار کنم که فکر کنه ندیدمش و نزدیکم نیاد که از شانس خوبم از همون دور باصدای بلند اومد سمتم. -سلام آرام. خوبی؟ از این ورا. به زور لبخند کمرنگی زدم و آروم سلام کردم. دلم میخواست زودتر بره ولی اون انگار اصلن دلش نمیخواست زودتر بره!!!!! -اومدی امیر رو ببینی؟ جلسه داره و فکر نمیکنم حالا حالا ها کارش تموم بشه. اگه میخوای بیا اتاق من باهم حرف بزنیم تا کارش تموم بشه. -نه ممنون. منتظر میمونم تا جلسش تموم شه. -ممکنه خیلی طول بکشه ها. -عیبی نداره. استرس گرفته بودم امیر یهو بیاد و من و با محمد ببینه. هنوز وقتی یاد دفه قبل میوفتادم تن و بدنم میلرزید. -باشه پس من بهش خبر میدم اومدی. حالا اینم ول کن نبود. -زحمت نک... حرف تو دهنم موند...امیر پشت سر محمد ایستاده بود. نگاهم رو امیر مونده بود.محمد متوجه شد و برگشت سمتش. با لبخند حرص دراری به امیر نگاه کرد. حس کردم برق انتقام تو چشمای محمد پیدا شد. -اینجایی؟ داشتم به آرام میگفتم جلسه داری و اگر میخواد بیاد اتاق من. محمد بهم نزدیک تر شد و امیر اینو دید. یه قدم رفتم عقب. قیافه ی امیر چیزی ازش معلوم نبود. نمیفهمیدی الان چه حسی داره. سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و اشاره کرد دنبالش برم. ترسیده بودم چون نمیفهمیدم الان عصبی شده یا نه. رفت توی یه اتاق و دمه در ایستاد تا منم داخل شم. رفتم تو. در رو بست و برگشت سمتم. -امیر دستشو گذاشت روی دهنش -هیسسس هیچی نگو چون اصلا نمیخوام بشنوم. فقط بگو با اجازه کی الان اینجایی؟ لحنم ناخودآگاه بخاطر تحکم و تن آزار دهنده صداش بغض دار شده بود. تو اون لحظه اصلا شبیه امیری نبود که دوسش داشتم. -امیر بخدا من اصن باهاش کاری نداشتم خودش اومد من گفتم منتظر تو میمونم. -ببین من ازت پرسیدم با اون کار داشتی؟ سوالی که کردم جواب بده. -چرا اینطوری میکنی؟ -منتظرم. با بغض گفتم -اومده بودم ببینمت. -اومده بودی منو ببینی بعد با اون حرف میزدی؟ مگه نگفتم حق نداری جواب سلامشم بدی؟ بعد تو شرکت من داری با این مانتوی کوتاه و سر و شکل و اون لبخند جذابت باهاش دل و قلوه میدی؟ لنتی فقط شانس آوردی تو شرکتیم...آرامش الانمو نبین این جلسه کوفتی تموم شه میام سراغت اونوقت مرغای هوا باید به حالت زار بزنن. وحشت کرده بودم. من هیچ کاری نکرده بودم ولی امیر با اون قیافه ترسناک داشت اینارو بهم میگفت و من بغضم شدید تر میشد. -یه قطره اشک بریزی قید آبرومو میزنم همین جا نشونت میدم. -امیر بخدا من کاری نکردم. اصن نمیخواستم ببینمش . خودش اومد حرف زد. بخدا هیچی نبود. چرا اینطوری میکنی اخه؟ اومد نزدیکم. از ترس چسبیدم به در. دوباره مثل دفه قبل فکمو توی دستش گرفت، صورتشو نزدیک گوشم آورد و با لحنی که وقتی میشنیدم میخواستم بمیرم گفت -این دفه آخره دفه بعدی در کار نیست. اگه باهاش حرف بزنی لبخند بزنی نزدیکش بشی دیگه اینطور ملایم برخورد نمیکنم. بعد چونمو ول و رفت عقب. نفسم حبس شدمو رها کردم. قطره های اشک بیصدا ناخوآگاه پایین اومدن. امیر پشتش بهم بود و نمیدید. اصلا نمیفهمیدم چرا باید روی پسرخالش اینقدر حساس باشه. -دیگه هم اینجا نمیای. هرجایی که اون باشه نمیری.فهمیدی؟ برگشت سمتم و قطره های مزاحم رو دید. رنگ نگاهش به ثانیه ای عوض شد. اومد سمتم و بازوهامو آروم گرفت. -آرام تو نمیدونی. باید از این آدم باید فاصله بگیری. اشکام بند اومدن. سارا اومد توی ذهنم. -چرا مگه پسرخالت نیست؟ مگه مثل دادشت نیست؟ چرا از وقتی باهمیم سارا رابطشو با من بهم زده ولی گزارش کارای منو مو به مو بهت میده؟ تعجب توی صورتش معلوم بود. سرشو تکون داد و به ساعتش نگاه کرد. -برات میگم ولی الان باید برم تو جلسه . احتمالا یه ساعت دیگه تمومه. میمونی همینجا تا بیام؟ با طعنه گفتم -نمیترسی بیاد تو اتاق؟ قیافش عصبی شد -میبرمش تو جلسه و از اتاق رفت بیرون. ***
  2. Sepi

    سلام دوستان عزیزم امیدوارم حال همه خوب باشه خوشحال میشم رمانم رو بخونید و اونایی که در حال حاضر میخونن نظر بدن و اشکالاتم رو بهم بگن مرسیی از همه
  3. Sepi

    پارت13 فصل امتحانات داشت نزدیک میشد، پروژم با اسدی خوب پیش میرفت. همیشه سر کلاس راجع به پروژه حرف میزدیم و غیراز مسائل درسی صحبت دیگه ای باهم نمیکردیم. امیر هم وقتی چندبار دید توی سلف یا حیاط اسدی و من بدون حتی سرتکون دادن از کنار هم رد میشیم بیخیال شد. هرچند که مطمئن بودم خبرچینش همه چیو مو به مو براش میگه. سارا خیلی باهام سرسنگین شده بود و تقریبا هیچ حرفی باهام نمیزد مگر اینکه هم دیگه رو میدیدیم تا مجبور باشه بهم سلام کنیم. بیشتر وقتا هم یه جوری رفتار میکرد که انگار ندیده. منم اصراری نداشتم فقط دلیل رفتارشو نمیدونستم. اونکه آمار منو خوب داره میده به نفعشه باهام صمیمی تر باشه تا بیشتر اطلاعات دراره. نمیفهمیدم چه نفعی میبرد از این قضیه. یه جورایی از امیر دل چرکین بودم برای این موضوع ولی نمیتونستم کاری بکنم. امیر به شدت غیرتی بود و روم حساس . کوچکترین مسئله ای رو نمیتونست تحمل کنه .منم ترجیح دادم چیزی راجع به این قضیه نگم و حساس ترش نکنم چون دیده بودم رفتارش چطور میشه. یه روز از طرف یکی از همکارای مادرم به مهمونی دعوت شدیم. از وقتی مامان توی کارش پیشرفت کرد و اسم ساخت و بین بقیه هم رده هاش معروف شد ما خیلی از این مهمونیا دعوت میشدیم و میرفتیم. بیشتر یه مهمونی کاری دوستانه بود. همه با خانواده هاشون توش شرکت میکردن و کلی معامله توش انجام میدادن. پدرم معمولا دلش نمیخواست توی این جور مهمونیا شرکت کنه ولی ما به زور میبردیمش و نمیذاشتیم تنها بمونه. به امیر گفته بودم که قراره با مامانم و بابام برم مهمونی کاری و اونم با روی خوش گفته بود حسابی خوش بگذرونم و مراقب خودم باشم. اماده شدیم و رفتیم. مامان موهاشو ساده بالای سرش جمع کرده بود و لباس آبی کاربنی حلقه ای پوشیده بود که روی سینه و حلقه ی آستینش با مروارید کار شده بود و نیم ست مرواریدش کاملا با تیپش هماهنگ شده بود. بابا کت و شلوار مشکی با پاپیون مشکی و پیرهن سفیدی تن کرده بود. وسط پاپیونش تک مرواریدی خودنمایی میکرد. مادام موسیو خوب ست میکردن باهم... منم پیرهن سفید ساده و بلندی تنم بود با آستین های بلند که روی آستین و یقه ی بازش که تا روی سینم بود فیروزه های ریز کار شده بود. یقم زیادی باز بود ولی چون با مامان بابا بودم خیلی به خودم سخت نگرفتم. دوتا گوشواره فیروزه و زنجیر نازک وبلندی که تا پایین سینم بود هم جواهراتم رو تشکیل میداد. موهام رو باز گذاشته بودم و آرایش ملیحی داشتم. سر میز یکی از کله گنده های فرش نشسته بودیم و مامان و بابا مشغول صحبت درباره کار با اون آقا که اسمش اصلانی بود، بودن. همه ی آدمایی که توی این سالن بودن مثل مامان، کارگاه و کارخونه بافندگی داشتن و کاراشونو صادر میکردن، ولی اصلانی کارای مختلف میکرد و توی همه چی یه سر رشته ای داشت. خیلی نمیدونستم چه کارایی میکنه و فقط مامان همینو بهم گفته بود. وقتی مامان راجع بهش بهم گفت یاد امیر افتادم. اونم این طور بود. توی همه کارا برای خودش یه بیزینس راه انداخته بود. اصلانی با همسر،دخترو پسرش سر میز ما بودن. منم حوصلم از حرفای کاریشون سر رفته بود و حرف مشترکی باهاشون نداشتم و هر از چند گاهی لبخندی بهشون میزدم . گوشیمو درآوردم از امیر خبر بگیرم. براش نوشتم که "دلم برات خیلی تنگ شده بیبی کجایی الان؟" هنوز چند ثانیه نگذشته که صدایی شبیه صدای زنگ مسیج امیر رو شنیدم. سرمو از گوشی درآوردم ببینم مال کیه که نفسم بند اومد .امیر با فاصله ی یه میز رو به روم ایستاده بود. از صورتش هیچی نمیتونستم بخونم. نگاش اول روی صورتم بود و بعد آروم اومد پایین تا رسید به یقم. ناخواگاه یقمو با دستم پوشوندم که با پوزخندش همراه شدم. اینگار داشت میگفت من ببینم عیب داره ولی بقیه ببینن عیب نداره. از خودم حرصم گرفت. خواستم از جام بلند شم برم سمتش که اصلانی زودتر از جاش بلند شد و رفت به سمت امیر. دستش رو گرفت و آورد سر میز. نمیفهمیدم چرا داره این کارو میکنه تا اینکه صداش اومد -اینم پسرخواهرم. امیر جان. بعد رو به امیر گفت - خانم بهنورد که تعریفشون رو میکردم و همسرشون آقای تجلی. بعد با نگاه مهربونی منو نگاه کرد وگفت -آرام جان هم تنها دخترشون هستن. ایشون هم مثل تو دندان میخونن. امیر با احترام به مامان و بابا سلام کرد و برای من فقط سر تکون داد و بعد سر میز نشست و مشغول صحبت با دختر داییش شد. اصلا توجهی به من نداشت. حتی نیم نگاهم بهم نکرد. خون خونمو داشت میخورد. دلم میخواست زودتر میتونستم باهاش حرف بزنم. دلم نمیخواست اینقد بی تفاوت ببینمش. عذرخواهی کردم واز جام بلند شدم. سمت حیاط رفتم. دلم هوای تازه میخواست. همیشه وقتی اعصابم بهم میریخت میرفتم توی معرض هوای تازه. حتی شبا اگه نمیتونستم برم بیرون در پنجره اتاقمو باز می کردم تا حالم بهتر شه. توی حیاطش خلوت بود. روی یه نیمکت نشستم و نفس عمیق کشیدم. صدای پا اومد. فکر کردم خودشه. میخواستم محلش ندم ولی کسی که صدام کرد امیر نبود. -آرامم. بابا بود. امیر ویلچر بابا رو آورده بود و بابا بود که با صدای مهربونش داشت صدام میزد. از جام بلند شدم و رفتم سمتش. جلوی پاش نشستم. دستشو بوسیدم. -جانم بابا. دستی به سرم کشید. صدای امیر اومد. -من از خدمتتون مرخص میشم آقای تجلی. بابا از امیر تشکر کرد و امیر رفت سمت در. توی آخرین لحظه برگشت نگام کرد. چند ثانیه خیره به چشمام بود و بعد توی شلوغی مهمونی گم شد. -بابا سردتون میشه چرا اومدید بیرون؟ -این جوون همونه؟ نمیدونستم چی بگم...هیچوقت چیزی از بابا پنهون نمیموند. سرمو انداختم پایین. بابا سرمو بلند کرد و مثل همیشه مهربونیاشو ریخت توی چشماش...چشمای من عین بابا بود... -خجالت نکش بابا...عشق که خجالت نداره...جوون خوبیه. خانواده ی خوبی هم داره. ولی معلومه از دستت شکاره. توم همینطور. روزای خوبتونو با قهر و دعوا نگذرونید. من ازش خواستم منو بیاره اینجا. خودم میتونستم ولی میخواستم رفتارشو ببینم. خیلی مودبانه قبول کرد. پسر خوبیه . چیزی نگفتم. روم نمیشد چیزی بگم. بابا فهمید که خجالت میکشم ازش. -میرم تو ولی به حرفام فکر کن. اینجاهم سرده. مخصوصا تنهایی. بابا خودش برگشت داخل. بابا راست میگفت. ولی اون چرا باید با دختر داییش اینطور گرم بگیره در صورتی که من اگه به پشه نر هم سلام کنم پدرمو در میاره! توی فکرای خودم بودم که یه کت گرم روی شونم نشست. این گرما و این بوی آشنا رو خوب میشناختم. برام یادآور یه بغل سفت ومطمئن بودن. تقلایی نکردم که ببینمش. ندیده میدونستم کیه. -نمیخوای ببینی کی کتشو انداخته روی شونت؟ شاید قصد و نیت بدی داره. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم -من این بو و گرما رو حفظم. اگه قصد بدی داشت تا حالا میفهمیدم. -برا همین اینقدر راحت و باز میای توی مهمونی؟ میخوای بقیم تو رو حفظ بشن؟ سرخ شدم از حرفش...من اونقدر بد نیومده بودم. حداقل در مقایسه با بقیه مخصوصا دختر داییش. خواستم بلند شم برم که از پشت کمرمو گرفت و کشید سمت خودش. حالا دوتایی رو نیمکت نشسته بودم و من کاملا توی بغلش بودم. با خشم غریدم -ولم کن عوضی...این حرفارو باید یکی به خودت بزنه.. آرامش داشت و این عصبیم میکرد -چرا چون با دختر داییم راجع به کار حرف زدیم؟آره؟ عصبی تر شدم که کار خودشو توجیه میکرد...تقلا میکردم که از بغلش خلاص شم اما بی فایده بود...قدرتش خیلی بیشتر از من بود -تقلای بیخودی نکن ...تا من نخوام همینجایی نفس حرصی کشیدم و دست از تقلا برداشتم. امیر منو بیشتر به خودش چسبوند... مرتیکه فرصت طلب... حرفمو بلند گفتم -فرصت طلب حالا صداشو از بغل گوشم میشنیدم. لبشو چسبونده بود به گوشم و حرف میزد...مور مورم میشد -چرا فرصت طلب...همش مال خودمه...هر موقع بخوام بغلش میکن...حسش میکنم. حالا دیگه خبری از عصبانیتم نبود بلکه شل شده بودم و میخواستم توی همون وضعیت برای همیشه بمونم. امیر هم فهمیده بود. حس میکردم یه لبخند روی لبشه. -جات خوبه پرنسس؟ -امیر ولم کن الان یکی بیاد -اولا کسی به ما کار نداره...دوما تو واقعا میخوای من ولت کنم؟ -زشته امیر -باشه پرنسس من... ولی باید بهم قول بدی -چه قولی؟ -دیگه توی همچین مراسما و مهمونیایی اینطوری اموال منو تو دید همه نمیذاری. -امیررر اینطوری حرف نزن...مگه من وسیلم؟!!!!!!! -نخیر شما پرنسس منی...منم دوست ندارم همه زل بزنن به سینه ی پرنسسم. صداش عصبی شده بود و فشار دستش بیشتر. دستمو روی دستش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم. فشار دستش کمتر شد اما هنوز منو توی حصار خودش داشت. برگشتم به صورتش نگاه کردم...کمی از عصبانیت قرمز بود و رگای شقیقش کمی برجسته... دستمو روی صورتش گذاشتم. -بهم نگفتی میخوای بری مهمونی آدم زرنگ...فکر کردی به لباسم گیر بدی یادم میره ازم مخفی کاری کردی؟ صورتش حالا دوباره آروم شده بود وبا این حرفم لبخند کمرنگی زد -موش کوچولوی من خوب بحث رو عوض میکنه...خودمم نمیدونستم داییم یدفه ای یه ساعت پیش گفت...انگار قراره با مادرت همکاری کنم. همون موقع که مسیج دادی میخواستم بهت تکست بدم که دیدمتون. قیافه شکاکی به خودم گرفتم -با دختر داییت راجع به چی حرف میزدی؟ دماغمو کشید -حسود...واقعا راجع به کار بود. -امیر اگه سر مامانم کلاه بزاری دونه دونه موهاتو با مو چین میکنم. -وایسا ببینم...تو منو بیشتر دوس داری یا مامانتو؟ -معلومه مامانمو -عهه بچه پرو -معلومه...مامان بابام تنها عشقای زندگیمن. -پس من چی -تو عزیزدلمی -بسه حرفتو زدی دیدم واست چقد مهمم -لوس ننر کی بودییی تو -تو... بچه پرو... یه شالی چیزیم بنداز رو یقت.. .وقتی با منه ملاس جاهای دیگه اینطور زدم به بازوش -بسه دیگه غرغرووو. یکم گذشت یاد بابا افتاددم -امیر بابا بهت چیزی گفت -گفت مراقبت باشم... -همین؟ -بقیش به درد دختر کوچولوا نمیخوره فسقلی -لوس بی مزه بیشتر رفتم توی بغلش، اونم منو بیشتر به خودش چسبوند. سرم روی سینش بود و داشتم به آسمون نگاه میکردم...هوای خوبی بودی و آسمون صاف . غرق رنگ آسمون بودم...عین چشمای امیر بود... برگشتم به چشماش نگاه کنم که دیدم زل زده به من و داره نگام میکنه. خندیدم. اونم لبخند زد. -همیشه پیشمون بمون آرام. باشه؟ -میمونم. توم قول بده میمونی. -قول میدم پرنسس قشنگم. اون شب از بودن با امیر پراز لذت و شادی بودم. امیر پراز احساس بود...برعکس ظاهر خشک و رسمیش... همیشه سر دعوا ها و ناراحتی ها اولش کلی عصبانی بود ولی بعدش کوتاه میومد و قضیه رو کنترل میکرد و نمیذاشت ناراحتی بینمون بمونه. ***
  4. Sepi

    پارت12 امروز قرار بود استاد یکی از درسامون بهمون پروژه بده. همه بچه ها تو هیاهوو برای گرفتن موضوع راحت تر بودن. من و سارا میخواستیم اسممون رو به استاد بدیم که استاد گفت خودش گروه بندی کرده و اسمها و موضوعاتشون رو انتخاب کرده. بچه ها داشتن اعتراض میکردن که استاد بدون یه ذره توجه به اعتراضا شروع به خوندن اسمها کرد. رسید به اسم سارا. داشتم دعا میکردم استاد اسم منو بگه ولی دعام قبول نشد و اسم یه دختر دیگه رو خوند. با ناراحتی سارا رو نگاه کردم ولی اون بی تفاوت داشت جای دیگه رو نگاه میکرد. اسم ها رد میشد تا رسید به اسم من. -ارام تجلی...فرشاد اسدی. اسدی یکی از پسرای درسخون و زرنگ بود برای همین خیالم راحت شد که با وجود اون نمره کامل رو میگیرم. وقتی استاد اسم فرشاد رو خوند سارا نگاهی نچندان دوستانه بهم کرد و سرشو کرد توی گوشیش. بعضی وقتا معنی رفتاراشو نمیفهمیدم، جدیدا خیلی بیشتر. کلاس تموم شد. سارا بی توجه به من راه افتاد رفت بیرون. اینم از این. کلا توی دوست شانس نداشتم. به امیر مسیج دادم که کلاسم تموم شده و دارم میرم خونه. اون این ساعت کلاس داشت و بعدش هم میرفت شرکت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنگ زد. با لبخند تماس و برقرار کردم. -سلام عزیزم. صدای خشن و عصبیش اومد. -ارام همین الان میای پشت سلف. با نگرانی گفتم -چیشده امیر؟ با همون لحن گفت -بیا ...زود. و قطع کرد. مات موندم به گوشیم. اصلا دلیل این لحن بد و دستوری رو نمیفهمیدم. اعصابم از رفتار سارا خورد شده بود حالا هم امیر. عصبی شدم. هر چقدرم من دوسش داشته باشم حق نداشت بدون دلیل باهام اینطور رفتار کنه. حس میکردم خیلی دارم جلوش ضعیف بازی درمیارم. اول تصمیم گرفتم نرم ولی نگران بودم. شاید واقعا اتفاقی افتاده بود. رفتم پشت ساختمون سلف. اونجا فضای سرسبزی بود و چندتا نیمکت و یه آلاچیق فسقلی هم داشت ولی چون خیلی از کلاسا دور بود و مسیر رفت و آمد هم نبود معمولا خلوت خلوت بود. چندباری با امیر بعداز کلاس اینجا نشستیم و چای نوشیدیم و حرف زدیم. حدود پنج دقیقه طول کشید تا برسم به اونجا. امیر تنها کنار آلاچیق ایستاده بود. پشت به من بود. یه پاش روی پله اول آلاچیق بود و دستش هم به ستون اون گرفته بود. سرش پایین بود و چند ثانیه یه بار پاشو روی زمین میکشید. با دیدنش عصبانیتم پرید. لنتی از پشت هم جذاب بود. دلم میخواست از پشت بغلش کنم. افکار شیطانی و خداناپسندانمو پس زدم و اروم رفتم جلو. اومدم بگم پخ بترسه ولی گفتم با اون صدا و لحن پشت تلفن اینکارو نکنم بهتره. اروم صداش زدم -امیر برگشت سمتم. چهرش اخم داشت و کمی عصبی بود. -همین الان میری پیش استادت میگی گروهتو عوض کنه. با گیجی گفتم -هان. لبخند کمرنگی میخواست توی صورتش بخاطر لحن و قیافه خنگ من، خودشو نشون بده ولی جلوشو گرفت. -گروه بندی که استاد ناظری الان کرد. تازه فهمیدم منظورش چی بود. -آهان...برای چی خب؟ اسدی خیلی درسش خوبه اگه با اون یه گروه باشم پروژم نمره کامل میگیره. کلافه گفت. -ارام منو عصبی نکن، گفتم باید عوض کنی ینی باید، من دوس ندارم با یه پسر هم گروه باشی. -وا امیر خیلی داری سخت میگیری، این استاد که به حرف من نیست، بعدم قرار نیست اتفاقی بیوفته. با عصبانیت گفت -متوجه میشی؟ دوس ندارم اینهمه وقت با یه پسر بگذرونی. با لحن خر کنی گفتم -عزیزم این درس خیلی سخته من خیلی رو نمره کامل پروژه حساب کردم...امیرممم معلوم بود عصبانیتش تموم شده. با قیافه ی پوکری گفت -ارام خر نمیشم. با صدای کشداری گفتم -عشق من تو دلت میاد من این ترم بیوفتم؟ -عه الان شدم عشق خانم؟ چطور شما دلت اومد منو گاز بگیری با اون دندونای تیزت؟ سرخ شدم...فکر نمیکردم به روم بیاره...سعی کردم خودمو بزنم به اون راه. -عزیزم تو همیشه عشق من بودی. پوفی کشید و گفت -آرام شرط داره، نمیتونم بزارم با این پسره تنها باشی و ... ادامه نداد و با عصبانیت دست توی موهاش کرد. با ارامش و لحن مطمئنی گفتم -امیرم مگه میشه من غیراز تو بتونم کس دیگه ایم ببینم؟ هیچ اتفاقی نمیوفته عزیزدلم. اینگار که خیالش راحت شده بود... - نمیتونی جایی باهاش تنها باشی...باشه؟ -باشه عزیزم... یکم توی چشمام نگاه کرد و مکث کرد. -ارام من به تو اعتماد دارم...ولی دلم نمیخواد اتفاقی مثل توی رستورانو دوباره ببینم...هیچوقت. سرمو تکون دادم . یهو چیزی به ذهنم اومد. با لحن جیغ مانندی صداش کردم که از جاش پرید -چی شدددد ؟ جن دیدی؟ -نههه...تو برا من تو کلاس بپا گذاشتی که اینقد زود فهمیدی قضیه گروه بندی رو؟ یهو صاف ایستاد و پیرهنشو مرتب کرد. با لحن منقطعی گفت -خب...نه...اینجوریم نیست با طلبکاری و سرتقی گفتم -پس چطوریهه؟هانننن؟بگووو زود باش...همین الان گفتی بهم اعتماد داری. یهو حالتشو عوض کرد و پرو شد -اصن نمیخوام بگم. با جیغ صداش زدم و خواستم با دستم محکم بزنم تو بازوش که رفت عقب و با لبخند حرص دراری نگام کرد...پسره پرو. معلوم بود نمیشه از زیر زبونش چیزی کشید بیرون. البته احمق هم نبودم...غیراز سارا کی آمار منو ممکنه بده به امیر...هه رفیق. -باشه نگو اقا پسر ولی منم تلافی میکنم...بدم تلافی میکنم. چهرش شد مثل وقتایی که میخواد جادو کنه...با اون سیاهی بی کرانش زل تو نخلای خرمای چشمام. میدونست دیوونه ی این مدل نگا کردنش شدما، هی دیوونم میکرد. -ببین دختر کوچولو...یه بار میذارم از دستم در بری...بار دوم تو چنگم میمونی...پس بهتره تلافی که به ضرر خودته رو حتی حرفشم نزنی، چون خیلی صبور نیستم. چشمام گرد شده بود...این کی بود دیگه خدا. مثل ربات فقط سرمو تکون دادم. ***.
  5. سلام وقتتون بخیر 15پارت که خیلی کمه...ممکنه رمان بعداز یکی دوماه تموم بشه، اونوقت باید هر پارت رو دوباره جدا برای ویراستار بفرستیم؟
  6. Sepi

    پارت11 از چهرش میترسیدم، همش فکر میکردم که میگه همه چی تموم شده دیگه هیچی بین ما نیست و از این حرفا، رفتم توی بغل سفتش و سرمو چسبوندم به شونش. -چرا توی این دو سه هفته اینقدر دختر خوبی نبودی و بغلم نمیکردی هوم؟ صداش شده بود مثل همیشه گرم و مهربون، نفس راحتی کشیدم و اجازه دادم عطرش تمام ریمو پر کنه، حس میکردم نمیخوام حتی یه لحظه هم از دستش بدم. بعداز چند دقیقه از اغوشش اومدم بیرون . با چشمای مهربون داشت نگام میکرد و معلوم بود که اروم شده و دیگه از اون عصبانیت خبری نیست. داشتم خودمو مرتب میکردم که صدام زد -ارام ناخوداگاه گفتم -جانم دستمو گرفت و گفت -دیگه گریه نکن خب؟ حس میکنم دلمو جرواجر میکنن وقتی اشکتو میبینم ... و محکم تر ادامه داد -دیگه هیچوقت نمیخوام صحنه ی امروزو ببینم...هیچوقت... چشماشو محکم بسته بود اینگار که میخواست اون صحنه رو از مغزش پاک کنه. اروم سرمو تکون دادم -دیگه دور و بر محمد نبینمت، حق نداری نه باهاش حرف بزنی نه دیگه سوار ماشینش بشی. بازم سرمو تکون دادم لبخندی بهم زد و دستمو بوسید و به راه افتاد. جای بوسه ش روی دستم داشت میسوخت و به شدت گرمم شده بود و احتمالا حسابی هم سرخ شده بودم...امیر با دیدن صورت سرخ شدم لپو کشید و گفت -عین لبو شدی، ارام خجالتی من. رسیدیدم رستوران، وقتی پیاده شدیم امیر دستمو گرفت . رفتیم پیش بقیه بچه ها . خواستم دستمو از دستش بیارم بیرون که توی گوشم با صدای عصبی گفت -همین کارارو کردی که فکر کرده بی صاحابی اونطوری...لنتی. دستمو سفت تر گرفت. صورتم داشت از درد جمع میشد -امیر دستم داره میشکنه. فشار دستشو کمتر کرد ولی ول نکرد. پیش بقیه بچه ها نشستیم. هرکس یه جوری نگاهمون میکرد، بعضیا با لبخند بعضیا با کینه بعضیام بیخیال و بی تفاوت. محمد داشت با لبخند به من نگاه میکرد ولی وقتی چشمش به امیر افتاد پوزخندی زد و روشو اونور کرد. چشم انداختم و دیدم شقایق نیست. از سارا پرسیدم که گفت خودش دیگه با ما بیرون نمیاد. حس میکردم سارا یه چیزی رو ازم مخفی میکنه و نمیگه ، کلا رفتارش از وقتی فهمیده بود با امیر هستم فرق کرده بود به شدت سعی داشت این موضوع رو پنهان کنه. امیر ادم ولی نبود که جلوی همه بخواد ادا دربیاره و یه عشق و رابطه منزجر کننده نشون بده، محبت میکرد ولی نه تو بوق و کرنا...موقع غذا حواسش بود که چی احتیاج دارم بهم بده .وقتی نمیتونستم استیک رو تکه تکه کنم ظرف تکه شده خودش رو باهام عوض کنه. یا چنگالم از دستم میوفتاد بدون حرف چنگال خودشو بزاره تو دستم...کلا ادم متظاهری نبود و همه ی حرکاتش اروم و بدون خودنمایی و شو اف بود. اگر کسی خیلی دقت میکرد به ما و ریز میشد میفهمید چقدر امیر ادم با ملاحظه و مهربونیه، وگرنه از بیرون اصلا ادم گرم و مهربونی نبود، البته برای بقیه. برای من همیشه یه موجود مهربون ،خنده رو ، شوخ و دوستداشتنی بود. البته تا وقتی که با غیرت و اعصابش بازی نمیشد. اونوقت میشد یه گرگ وحشی که میخواد همه چیزو و همه کسو بدره. بعداز نهار امیر خداحافظی کرد و جمع رو ترک کرد رفت به دفترش سر بزنه البته اروم طوری که کسی نفهمه هم به من گفت چند دقیقه دیگه اونجا باشم و حق ندارم به محمد نگاه کنم و اگر خواست نزدیکم بشه سریع تر بیام دفترش. وقتی رفت، همه دنگاشونو یکی کردن و خواستن حساب کنن که گارسون گفت حساب شده. بین بچه ها سرو صدایی راه افتاده بود، اونا غیر سارا و محمد نمیدونستن امیر صاحب رستورانه و فکر میکردن امیر خودش پولو پرداخت کرده که البته درواقع همینم بود. توی شلوغ پلوغی اونا فرصت و غنیمت شمردم و رفتم به سمت دفتر امیر که توی لحظه اخر دیدم محمد داره نگام میکنه. چند باری اومده بودم اونجا و میدونستم دفترش کجاست. در زدم و وارد شدم. امیر پشت میزش نشسته بود و کلی کاغذ جلوش بود و متوجه من نشده بود. منم بی صدا روی مبل راحتی جلوی میزش نشستم و خیره شدم بهش، اینقدر غرق حساب کتابا و کارش شده بود که متوجه اومدن و در زدنم نشده بود. بعداز چند دقیقه انگار که داره با خودش حرف میزنه گفت -پس کوش این فرشته کوچولوی من از این حرفش ذوق مرگ شده بودم و میخواستم بپرم بغلش لوپشو بکشو ولی خانومی به خرج دادم و هیچی نگفتم ... -نه مثل اینکه باید به زور متوسل شم ارام حرف گوش بکن نیس... از جاش بلند شده بود ولی هنوز سرش توی برگه ها بود. سرشو بلند کرد بره سمت در که منو دید با صدای بلندی گفت -ارام اینجایی ترسیده از صدای بلندش کمی عقب رفتم و گفتم -اروم ترر امیر ترسیدم، اره خیلی وقته . در هم زدم متوجه نشدی. بی حواس گفت -اخه این حسابا یه گیر داره باید چکشون کنم...راستی چی گفتی با تعجب گفتم - چیو چی گفتم با قیافه متفکر داست اروم بهم نزدیک میشد و گفت -چی صدام کردی با تعجب و یکمی ترس گفتم -خب گفتم امیر، اشتباه کردم؟ فاصلس به یه قدمیم رسیده بود -یه بار دیگه بگو با تعجب گفتم -امیر من حرف بدی زدم؟ حالا خم شده بود و فاصلش با صورتم کمتر از دو انگشت بود با صدای فوق العاده جذابی گفت -نه خانم...اولین بار بود...بد چسبید. به صندلی چسبیده بودم و حس میکردم صورتم داره ذوب میشه. نفساش داشت به صورتم میخورد... داشت با چشمای شیطون نگام میکرد که رفت عقب و برگشت سر جاش. نفس حبس شدمو ازاد کردم که صدای شلیک خندش فضای اتاقو پر کرد. -میخندی؟ نوبت منم میشه اقای سلطانمنش. با خنده گفت -من منتظر تلافی ارامم میموندم و با جون و دل قبولش میکنم. هنوز اثار لبخند توی صورتش بود. تلفن اتاقش زنگ زد. داشت با تلفن حرف میزد. اهسته بهش نزدیک شدم. داشت خدافظی میکرد که صندلی گردونش رو کشیدم سمت خودم. تلفن هنوز توی دستش بود و مات مونده از حرکت من...مثل خودش رفتم نزدیک صورتش و با لحنی که سعی میکردم مثل خودش جذاب باشه گفتم -به منم چسبید...ارامم حس میکردم نفس نمیکشه...شاد و راضی از اینکه تونستم تلافی کنم خواستم برم عقب که بازومو نگه داشت...با صدایی که یه لرز کمی توش بود گفت -ارام این تلافیا عواقب خوبی نداره... حس کردم اوضاع حسابی داغونه و اگه بمونم اتفاقای خوبی نمیوفته...در یک عمل کاملا بدون فکر دستشو که بازومو گرفته بود گاز گرفتم و رفتم سمت در و از همون فاصله گفتم خدافظ من میرم خونه و رفتم بیرون. وقتی از اتاقش خارج شدم تکیه دادم به در اتاقش . قلبم با سرعت زیادی داشت میزد و بدنم نا اروم بود. حس کردم یکی دیگه اون سمت در ایستاده. حدسم درست بود چون صدای ارومش اومد - اژانس دمه دره،پرداخت شده ادرسم داره...مراقب خودت باش...رسیدی بهم خبر بده...درضمن دندونات خیلی تیزه گربه وحشی من. احتمالا از مانیتور منو دیده بود. با این کارش قلبم گرم شده بود. نخواسته بود من روز جمعه همینطوری برم. حواسش به همه چیز بود. ***
  7. Sepi

    پارت10 *** اونروز نهار رفتیم فرحزاد، امیر از همه چی و همه جا برام حرف زد.گفت تک فرزنده و همه ی فامیلای باباش هم رفتن و فقط امیر مونده، قضیه شرکت و رفتن خانوادشو برام گفت. اوایل خیلی تنهایی بهش فشار میاورده برا همین پیش خالش اینا میرفته . رابطش با سارا و محمد خیلی خوب بود و اونا رو خواهر و برادرش میدونست. محمد هم تو شرکتش سهام داشت و باهم کار میکردن. اون رستورانی که روز قبل نهار خورده بودیم مال خودش بود و سه چهار سال بود که خودش تنهایی بازش کرده بود. با داییش هم توی یه بیمارستان سهام داشت، داییش هم دندونپزشک بود و توی چندتا بیمارستان به نام سهام دار بود. داییش براش مثل پدرش بود و براش خیلی احترام قائل بود. خودش هم تصمیم گرفته بود یه کلینیک تخصصی دندون تأسیس کنه. میخواست از بچه های هم ترم خودش دعوت کنه که اونجا باهم کار کنند. غیراز همه این کار ها توی بورس هم خرید و فروش سهام میکرد و سهام دار بود. فقط نمیدونستم با این همه شغل و کار چطور میخواست برای من وقت بزاره... همون روز هم یکی از قرارای کاریش رو کنسل کرده بود تا با من غذا بخوره. منم براش حرف زدم. گفتم با مادر و پدرم زندگی میکنم. پدرم نمیتونه راه بره و فلج کمر به پایینه. یه برادر بزرگتر از خودم داشتم که وقتی بچه بوده میره توی دریا و داشته غرق شده و وقتی پدرم رفته نجاتش بده بر اثر خفگی فلج میشه. و برادرم هم از دست میره. مادرم چندتا کارگاه بافندگی فرش داشت و وضعمون خوب بود، با اینکه غم از دست دادن پسرش و مریضی شوهرش رو داشت ولی مثل کوه خانواده رو نگه داشت و همیشه پشتمون بود. با فامیلامونم رفت و امد چندانی نداشتیم ، فقط عید به عید بود. برعکس چیزی که اول ازش دیدم که و فکر میکردم خیلی مغرور و ازخود راضی و نچسبه ولی خیلی شوخ و خنده رو بود و همش باعث میشد من بخندم...بهم گفت شاید ظاهر امروزی داشته باشه ولی به شدت غیرتیه و هر روابطی رو برای من نمیتونه بپذیره، بعدش خیلی جدی گفت اگر نمیتونم با این قضیه کنار بیام بهتره همین الان جدا بشیم چون اون نمیتونه همچین چیزیو ببینه و تحمل کنه و رابطه فقط میشه دعوا و جنگ و قهر. بهش گفتم من دختر ازادی بودم ولی همیشه حده خودمو نگه داشتم و مقید بودم. بالاخره بعداز کلی شوخی و خنده منو رسوند خونه . *** رابطمون به همین منوال میگذشت... باهم بیرون میرفتیم، کلی شوخی میکردیم و در حال خنده بودیم. بعضی وقتا برام گل نرگس میاورد و من با لذت اونارو بو میکردم. عاشق گل نرگس بودم... اینگار نفس میکشیدن و بوی خوششون رو با سخاوت به همه جا پخش میکردن. امیر هم فهمیده چون بعداز یکی دو بار که برام نرگس اورده بود و دیده بود چقد دوسشون دارم دیگه هر دفه برام میاورد. همه ی دانشگاه فهمیده بودن ما باهمیم و سارا وقتی فهمید کلی باهام قهر کرد که چرا زودتر بهش نگفتم. همه چی خوب بود تا دو هفته بعدش . توی این دو هفته ای که از اولین دیدارمون میگذشت میشه گفت هر روز باهم بودیم و وقتیم پیش هم نبودیم با تکست و تلفن خودمونو خفه میکردیم... دیگه به جایی رسیده بود که از هر ثانیه هم خبر داشتیم. سارا ازم خواست دوباره باهاشون برم بیرون ولی ایندفه قرار بود جای دیگه ای برن قرار بود جمعه برن و من فکر میکردم امیر هم از این قضیه خبر داره و حتما میدونه سارا به من گفته و لازم نیست دوباره بهش یاداوری کنم. جمعه ظهرحاضر و اماده شدم ، امروز میخواستن به جای کوه فقط نهار برن بیرون. رفتم همون قرار قبلی با سارا. وقتی امیر رو ندیدم و فقط محمد اومده بود تعجب کردم. ولی چیزی بهشون نگفتم...دوست نداشتم فکر کنن از امیر خبر ندارم...کلا دوست نداشتم از رابطه ی شخصیم کسی خبر داشته باشه، امیر هم همینطور بود، بهم گفته بود هرچی بین ماست فقط بین ماست و دلیلی نداره کسی چیزی بدونه. فکر کردم شاید خودش زودتر رفته. از یه طرف استرس گرفته بودم، اگر امیر نبود چی؟ اگه اصن خبر نداشت؟ داشتم از استرس ناخونامو میجویدم، امیر خیلی حساس بود که همه چیزو بهش بگم و نمیدونستم اگه میفهمید من بدون گفتن بهش راه افتادم با این همه دختر و از همه بدتر پسر رفتم بیرون چیکار میکرد...همش میترسم نکنه بخاطر این قضیه رابطمونو تموم کنه...من به شدت بهش وابسته شده بودم و از این که رابطمون تموم بشه میترسیدم. محمد از توی ایینه بهم نگاه کرد و گفت -حالتون خوبه ، حس میکنم خیلی حالتون مساعد نیست. با این حرفش سارا که جلو نشسته بود برگشت سمتم و گفت -چی شده ارام خوبی؟ با گفتن نه خوبم بحث رو تموم کردم ولی اصلا خوب نبودم. بی قرار بودم و حالم دست خودم نبود دلم میخواست بهشون بگم نگه دارید پیاده میشم ولی روم نمیشد، بالاخره ممکن بود از دهن این دوتا در بیاد ک منو سوار کردن و دیدن. گوشیمو محکم توی دستم گرفته بودم تا اگه زنگ زد یا پیام داد سریع ببینم...حتی جرعت نداشتم الان بهش بگم کجام. بالاخره رسیدیم وقتی پیاده شدم نفسم تو سینه حبس شد...اینجا رستوران امیر بود...امیر جمعه صبحا میرفت رستوران تا کارای رستورانو رله کنه و بعد میرفت خونه استراحت میکرد... توی دلم دعا میخوندم که اتفاقی نیوفته، سردم شده و داشتم ریز ریز میلرزیدم وارد رستوران شدیم، هنوز امیر رو ندیده بودم، یهو محمد دستموگرفت و گفت چرا داری میلرزی دختر؟ بیا نزدکیتر شو که گرم شی الان از هوش میری و خودشو چسبوند به من. حس کردم بهم برق وصل کردن. داشتم تقلا میکردم ازش جداشم که اون خودشو محکم تر میکرد. همون لحظه امیر پیداش شد و متعجب به جمع هفده هجده نفره ما نگاهی انداخت، داشت با سارا حرف میزد و هنوز منو ندیده بود، داشتم سعی میکردم از محمد دور شم که یهو چشمش افتاد به من، همون لحظه محمد گفت خجالت نکش ارام وقتی گرم شدی برو ... رنگ امیر سرخ شده بود و چشم راستش داشت نبض میزد... بهش حق میدادم اینطور بشه، من دختری بودم که نذاشتم دستمو بگیره و اونوقت اینطور تو بغل پسرخالش اونم تو رستوران خودش منو دیده بود. همه بچه ها رفته بودن طبقه دوم رستوران و فقط من و امیر و محمد مونده بودیم، محمد ولم نمیکرد و امیر داشت بهمون نزدیک میشد، وقتی رسید با دیدن قیافش داشتم پس میوفتادم، با اون صورت سرخ شده از خشم و رگ باد کرده داشت به دست محمد که منو به تنش چسونده بود نگاه میکرد. محمد با لحن بیخیال و شادی سلام کرد امیر با دندونای کلید شده از شدت خشم گفت -ولش کن محمد بیخیال نشد انگار صورت امیر رو نمیدید شایدم میدید و باز میخواست تفریح کنه -داره از سرما میلرزه برا همین گرفتمش که گرم شه ببین دندوناش داره بهم میخوره. ارام حالت خوبه چرا اینقدر میلرزی اخه دختر؟ مطمئن بودم رنگم مثل گچ سفید شده، محمد راست میگفت دندونام از ترس داشت بهم میخورد. امیر هم چشمش از روی دست محمد تکون نمیخورد. دستشو دراز کرد و با یه حرکت منو کشید سمت خودش و کشون کشون برد از رستوران بیرون و به صدای محمد که با تعجب میگفت کجا داری میری توجهی نکرد. تقریبا داشتم دنبالش میدوییدم. رسید به ماشینش در و زد و منو پرت کرد روی صندلی و خودش هم نشست. ماشین و روشن کرد و با سرعت وحشتناکی راه افتاد، چسبیده بودم به صندلی و جرعت حرف زدن نداشتم، حس میکردم اینقدر به صندلی چنگ زدم چرماش داره از هم کنده میشه، بالاخره ماشینو نگه داشت، یه کوچه بن بست بالای یه اتوبان که هیچ جوره به هیچ جا دید نداشت. یهو منفجر شد -تو،تو بغل اون عوض داشتی چه گهی میخوردی هانننننننن دیگه رسما با صندلی یکی شده بودم، از ترسم نمیتونستم یه میلیمتر از جام جم بخورم با دستش فکمو توی مشتش گرفت و گفت -چرا لال شدی هان؟ با اجازه ی کی بلند شدی با اونا رفتی بیرون؟ اجازه تو سرت بخوره لال بودی خبر بدی؟ ارام چرا جواب نمیدی؟ منو دیوونه نکن حرف بزن. حس کردم فکم خورد شده. دیگه داشتم گریه میکردم اشکام دست امیر رو هم خیس میکرد. حس میکردم واقعا لال شدم. امیر که اشکامو دید گفت -الان براچی داری گریه میکنی؟ چرا دیوونم میکنی ارام؟ گریه نکن لنتیی. ولی من فقط صدای گریه و هق هق م بلند تر میشد. یهو با همون دست که فکمو گرفته بود منو کشید سمت خودش و بغلم کرد. شکی که از کارش بهم وارد شد باعث شد گریم بند بیاد. امیر منو تو بغل پهن و عضلانی خودش گرفته بود و داشت اروم کمرمو نوازش میکرد... چشمام ناخوداگاه بسته شده بود و ارامش داشت به قلبم تزریق میشد...صداش که حالا سعی میکرد اروم تر باشه رو شنیدم. -میدونم تقصیری نداری میدونم...اون محمد عوضی با همه همینطور راحت رفتار میکنه، دیدم سعی میکردی ازش جداشی ولی نمیذاره...ببخش سرت داد زدم ولی وقتی اونطوری دیدمت حس میکردم خون به مغزم نمیرسه. میخواستم گردن محمد رو بشکنم، اگه بیشتر از این سمج بازی درمیاورد واقعا هم گردنشو میشکوندم. منو از خودش جدا کردو گرفت جلوی خودش و از خلسه ی خوبی که توش بودم بیرون اورد. حالا دیگه صورتش اونقدر سرخ نبود و رگ گردنش و نبض چشمش عادی شده بود، با جدیت تو چشمام نگاه کرد و گفت -برای چی نگفتی میخوای باهاشون بری بیرون؟ سرمو انداختم پایین، با دستش دوباره فکمو ولی اینبار اروم تر گرفت و گفت -وقتی ازت سوال میکنم تو چشمام نگاه کن و جوابمو بده. با صدای اروم و ریزی گفتم -فکر میکردم میدونی. چشماشو ریز کرد و گفت -از کجا باید میدونستم. -خب اخه سارا بهم گفته بود با همون گروه. توم جزوه همون گروه بودی، وقتی توم چیزی نگفتی فکر کردم حتما میدونی سارا بهم گفته و نمیخوای یاداوری کنی. با همون قیافه داشت نگام میکرد -از این به بعد تا از دهن خودم چیزی نشنیدی فکر نمیکنی که من اونو میدونم یا ازش خبر دارم، در ضمن هر جایی که خواستید تشریف ببرید یا هرکاری که خواستید بکنید به من اطلاع میدید قبلش حتی اگه خبر داشتم. فهمیدی؟ فقط سرمو تکون دادم که گفت -چشم نگاش کردم دیدم هیچ شوخی توی صداش نیست و داره منتظر نگام میکنه... با صدای ریزی گفتم -چشم گفت -بلندتر و اینبار بلندتر از قبل گفتم هنوزم چهرش سخت و سفت بود و از توش هیچی نمیشد خوند با لحن جدی گفت -حالا بغلم کن بدو
  8. Sepi

    همه ی ما توی وجودمون یه چیزی هست که فقط به وقتش خودشو نشون میده تو فقط باید دست بکار بشی هیچوقت تسلیم نشی وقتش زود میرسه
  9. Sepi

    پارت9 توی خونه به مامان راجب افتادنم و بیمارستان و امیر حرفی نزدم...نمیخواستم نگران بشه. کارت امیر دستم بود و نگاش میکردم... کارت مشکی یه دست بود. یه طرف با حروف انگلیسی سفید نوشته بود امرال مرچین دایزینگ کامپنی که میشد شرکت تجاری امرال و اونورش دوباه با حروف انگلیسی سفید شماره شرکت و شماره مستقیم خودش و شماره موبایلش و ادرس شرکت نوشته شده بود. این کارت ویزیت مستقیم خودش بود چون رو کارت ویزیت خود شرکت شماره مستقیم و موبایل نمیزنن. ساعت تند میگذشت. هرچی ساعت جلوتر میرفت قلبم تند تر میزد. پر از استرس شده بودم. نمیدونستم بهش زنگ بزنم یا نه. سارا هم زنگ نزد ومنم با اینهمه استرس ترجیح دادم باهاش حرف نزنم. ساعت 10شب بود و من بیشتر از قبل مطمئن میشدم که نمیخوام بهش زنگ بزنم .همش شقایق جلوی چشمم بود و رفتار امیر با اون. شاید اونا هم باهم بودن و امیر حالادلش تنوع میخواسته که به من کارتشو داده. دلم نمیخواست یه دختر احمق و سبک سر بشم که با یه نگاه زود خودشو و دلشو باخته. خودمو سرگرم کردم تا بهش فکر نکنم و خوابم بگیره. من تلویزیون نگاه نمیکردم ولی اونشب نشستم پای تلویزیون تا شاید برنامه های بی سر و تهش منو از فکر اون بیاره بیرون. مامانم از اینکه داشتم تلویزون میدیدم تعجب کرده بود. اخه من واقعا هیچوقت نمیدیدم. ساعت نزدیک 12بود که چشمام گرم شده و خوستم برم بخوابم .مسواک زدم و رفتم تو اتاق. روی تخت دراز کشیدم ، دیگه داشت خوابم میبرد که ویبره گوشیم صدا کرد. گفتم احتمالا ساراس. اون از این کرما میریخت که بد موقع زنگ بزنه. خواستم بر دارم یه چیزی بارش کنم که شماره سارا نبود. شماره ناشناس ولی بشدت اشنا بود. تماس و وصل کردم و با صدای خوابالودی گفتم - بله - اینجوری میخواستی دینتو بدی؟ وقتی صداشو شنیدم صاف نشستم رو تخت. خودش بود . شماره منو از کجا اورده بود؟ میگم شماره اشنا بود. این همون شماره موبایل رو کارت بود. - نمیخوای چیزی بگی؟ خب من میگم. میخوام ببینمت... دوباره... اگه بشه... زیاد... بازم اگه بشه... همیشه... حس کردم نفسم رفت...قلبم انگار نمیزد... چی داشت میگفت؟ منو میخواست ببینه برا چی؟ این ینی میخواست باهم باشیم؟ مغزم خالی شده بود... انگار هیچی نمیفهمیدم دوباره صدای خش دارش پیچید توی گوشی -آرام چیزی نمیخوای بگی؟ وقتی دید حتی صدای نفسم هم نمیاد گفت -داری نگرانم میکنی... اونجایی بالاخره نفس کشیدم. با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم - اره هستم -خب خداروشکر... نمیخوای راجب چیزایی که گفتم حرف بزنی؟ با ته ته په ته گفتم - ینی، چی چیزایی که گفتی صداش مهربون تر شده بود -ینی اگه فردا صبح افتخار بدی بیای بریم باهم صبونه بخوریم و بیشتر راجبش حرف بزنیم خیلی خوشحال میشم. خب حالا میای -من کلاس دارم. -خب چه ساعتی کلاست تموم میشه؟ اونموقع از دانشگاه میام دنبالت. با صدای ریزی گفتم ساعت 11و نیم. -خوبه...فردا میبینمت. و با صدای اروم تری گفت خدافظ و قطع کرد هنوز همونجور رو تخت صاف نشسته بودم. باورم نمیشد که زنگ زده. دست به صورتم کشیدم و فهمیدم لبام کلی کش اومدن. داشتم برا خودم میخندیدم. دیوونه شده بودم. حس میکردم خیلی خوشحالم و اصلا دیگه خوابم نمیاد. همش صداش و کلمه هاش تو سرم بود. شده بودم مثل دختر بچه های کوچیک که برای یه آبنبات کلی ذوق میکنن. دختر بی جنبه ای نبودم که با یه نگاه پسر سریع وا بدم...شاید موقعیت های زیادی داشتم ولی هیچوقت نخواستم وارد رابطه های اینطوری بشم. با کلی بدبختی خوابم برد و صبح با اینکه دیر خوابیدم زود بیدار شدم. با وسواس بیشتری لباس انتخاب کردم. ارایشم ملایم ولی از روزای دیگه بیشتر بود. راه افتادم سمت دانشگاه...ساعت اول کلاسم با سارا نبود...دلم میخواست زودتر کلاس تموم شه... بعداز کلاس تند رفتم سمت دستشویی صورتمو چک کنم که شقایق رو دیدم. خواستم مثل همیشه که بی تفاوت از کنار هم میگذریم رد بشم ولی اون بازومو گرفت -دیروز خوش گذشت بهتون؟ با حالت استفهام نگاش کردم و دستمو ازش جدا کردم که ادامه داد -ببین دیگه دور و بر امیر نبینمت خب؟ بی توجه برو بابایی بهش گفتم و راه افتادم برم که گوشیم زنگ خورد و اونم حرفشو ادامه داد..تماس رو وصل کردم. امیر بود -سلام ارام خانم...کجایی -اگه ببینمت دورو برش بد میبینی فهمیدی دختره عوضی؟ حتما اینم نقشت بوده خودتو بندازی که بیاد سمتت ولی کور خوندی اون به امثال تو نگاهم نمیکنه. نتونستم جوابشو بدم چون صدای امیر که انگار در حال راه رفتن هم بود اومد که گفت - صدای اون دخترس اره؟ کجایی الان؟ فقط گفتم -نزدیک سرویس خانم ها. حوصله گوش دادن به حرفای بی سر و تهشو نداشتم، خواستم برم که باز بازومو گرفت و گفت کجا، وایسا جوابمو بده. گفتم چقدر حرف میزنی... و خواستم دستمو جدا کنم ازش که یه دستی بازومو کشید و دستم ازش جدا شد . برگشتم ببینم دست کیه که صدای ترسناک و عصبی ای اومد -یه بار دیگه، خوب گوش کن، فقط یه بار دیگه دور و بر ارام ببینمت بلایی به سرت میارم که گریه هم چارت نباشه. شقایق ترسیده قدمی عقب گذاشت ولی نرفت -چه بلایی بیشتر از اینی که سرم اوردی؟ تو فکر میکنی این دختر میتونه حتی یه درصد عشقی که من بهت دارم و بهت بده؟ -ببین ...مکث کرد -اسمتم یادم نمیاد...با این حرف شقایق کبود شد -حرفمو یه بار میزنم...دیگه نبینمت شقایق با صورتی کبود وکلی حرص نگاهی خشمگین که معلوم بود حالا حالا ها نمیخواد بیخیالم شه رفت. امیر بازومو اروم ول کرد و برگشت سمتم -اذیتت که نکرد؟ برگشتم سمتش به ارومی و با خنده گفتم -نه کاری نکرد، ولی فکر میکنم با این حرفایی که بهش زدین بعدا حتما یه کاری میکنه. دوباره داشت همونجوری نگام میکرد -حرفایی که زدی نه، زدین. نگاهی بهش کردم و سرمو انداختم پایین. ازش خجالت میکشیدم. با اینکه دیروز دیده بودمش ولی حس صمیمت باهاش میکردم و فکر میکردم خیلی زوده که بخوام این حسو داشته باشم برای همین بیشتر خجالت میکشیدم. با لحن محکم و مطمئنی گفت -نگران نباش، اگه هم جرعت کنه و بخواد کاری انجام بده من نمیزارم. بعد با لحن مهربونی ادامه داد -خب ارام خانم مثل اینکه هر روز باید مراقب شما باشم که یه روز از کوه پرت نشی پایین حالت بد نشه کسی اذیتت نکنه... با لحن دلخوری گفتم -مگه کسی بهتون گفته مراقب باشید که منت میزارید.؟ با لحن شاد تری گفت -نه بالاخره ادم وقتی دلش میخواد یکیو زیاد ببینه یا بهتره بگم همیشه ببینه، باید عواقبشم قبول کنه. سرمو انداخته بودم پایین، حرفاش به دلم میشست، انگار توش دروغ و حیله نبود، فقط تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که چطور در عرض یه روز ازم خوشش اومده، اونم اینی که دورش پر از دختره و همه براش عشوه گری میکنن تا دلشو صاحب بشن. -خانم خجالتی بریم سوار ماشین شیم بعد تصمیم بگیریم کجا بریم. خواست دستمو بگیره که عقب کشیدم با نگاهی که رنجش توش بود نگام کرد که با خجالت گفتم -توی دانشگاهیم لبخندی زد و گفت -اگه بخاطر بقیه میگی که تا الان اون دختر به گوش همه رسونده، اگر هم خودت خوشت نمیاد که بحثش جداست. ترسیده و نگران نگاش کردم -ینی الان همه فهمیدن ما با همیم؟ حتی سارا؟ سارا منو میکشه که چیزی بهش نگفتم. شیطون نگام کرد و گفت -مگه ما الان با همیم؟ مات موندم، عصبی شدم و راه افتادم سمت در دانشگاه. حس کردم یه سطل آب یخ ریختم روی سرم. پس دلیل این کاراش فقط برای دک کردن شقایق بود. تند راه میرفتم که دنبالم راه افتاد گفت -وایسا بابا بزار ماشینو بیارم. ولی من به راهم ادامه میدادم، دیگه صداش نیومد. فکر کردم بیخیال شده و رفته، از در دانشگاه اومدم بیرون، یه کوچه رو رد کرده بودم که ماشینش جلوم وایساد. اشاره کرد سوارشم. نمیخواستم سوارشم ولی چون راه کوچه رو بند اورده بود و ماشینا بوق میزدن مجبوری سوار شدم . -ارام خیلی زود میرنجی...منظوری نداشتم از حرفم. با رنجش گفتم -منم دلیلی نداشتم سوار ماشین شما بشم و دنبالتون راه بیوفتم با لبخند گفت -اگه چیزی بین ما نبود که تو الان تو ماشین من نبودی ماشین و زد بغل و کامل برگشت سمتم. -ارام من بیست و هشت سالمه، دیگه سن خامیم گذشته، اگر انتخابی میکنم حتما دلیلی داره و حتما بهش مطمئنم، توم الان انتخاب منی، من پسری نیستم که تورو برای یه دوستی مسخره فقط برای گذروندن وقتم یا چیزای دیگه بخوام، از این ادما دورم زیاد بوده که اگه میخواستم فقط کافی بود لب تر کنم، نمیدونم میدونی یا نه ولی خیلی ساله که من تنها زندگی میکنم، پس مشکلی هم نداشتم. ولی تا حالا سراغ این چیزا نرفتم و از این به بعدم قصد ندارم برم. دیروز صبح که دیدمت برام مثل همه بودی، تا وقتی که از صخره کشیدمت بالا، رفتارتو دیدم، احترام و ادبی که میزاشتی برام قشنگ بود، یه کلمه حرف نمیزدی وقتی تو اون شرایط اون دختره هرچی میخواست بهت میگفت و ناراحتیتو بیشتر میکرد. مثل دخترای دیگه دورم خودتو ننداختی سره پسره و برای جلب توجه ناز و عشوه نیومدی و بخاطر اینکه کمکت کردم صد بار ازم با خجالت تشکر کردی. من دیدم رفتار و ادبتو. وقتی داشتی میرفتی حس کردم دلم نمیخواد بری، دلم میخواست بمونی و بازم وقتی یه حرف میزنم و تو چشمات نگاه میکنم هزار رنگ بشی و سرتو بندازی پایین. مکثی کرد و ادامه داد -ارام من اولین باره که دارم این حسارو تجربه میکنم و دلم میخواد این رابطه ادامه دار باشه... دروغ نمیخوام بهت بگم، الان عاشقت نشدم ولی حس خیلی خوبی بهت دارم و یه جورایی دلم نمیخواد از دستت بدم. اگر فکر میکنی میتونیم این رابطه رو ادامه دار کنیم و ممکنه توم حسی بهم داشته باشی، بمون... با خنده و شیطنت نگام کرد و گفت -اگر نه هم باز بمون من قول میدم رابطه ادامه دار بشه. تا الان داشتم با دقت به حرفاش گوش میدادم و وسطاش هی سرخ و سفید میشدم ولی تا این حرفو با اون لحن خنده دارش زد یهو خندم گرفت . با لبخند داشت نگام میکرد -خب حالا ارام خانوم قبوله با خجالت به صورتش نگاه کردم سرمو تکون دادم نفس عمیقی کشید و گفت -خب حالا نهار کجا بریم؟ ***
  10. Sepi

    تو میتونی جادو کنی با همین دستات با قلمت با فکرت با ردی که از فکرات به جا میذاری فقط باید بخوای و بعدش شروع کنی
  11. Sepi

    سلام عزیزم ممنون از نظرت?
  12. Sepi

    پارت8 وقتی بیدار شدم کسی توی اتاق نبود، کولم کنار پام روی تخت بود به ساعت نگاه کردم ، حدود 3ساعت بود که خواب بودم. سرم دستم رو با احتیاط جدا کردم و بدون جدا کردن پنبه ی خود سرم ، چسبشو سفت تر کردم و اروم از جام بلند شدم و کولمو برداشتم و راه افتادم سمت در. توی بخش حسابداری منتظر بودم تا حسابدار صورت حساب رو بده - خانم پرداخت شده. احتمال زیاد امیر حساب کرده و بعد رفته. از حسابدار مبلغ رو پرسیدم تا وقتی خودش یا سارا رو دیدم بهش بدم. داشتم از در بیمارستان بیرون میومدم که صداش رو شنیدم -خانم... برگشتم. امیر بود، اصلن توقع نداشتم هنوز مونده باشه. خندم گرفته بود به کسی که حتی اسمشو نمیدونه این همه کمک کرده تازه هنوزم منتظرشه که ببینه حالش خوب شده یا نه . -تجلی هستم. ارام. صداشو صاف کرد و گفت -خانم آرام حالتون بهتره؟ دکتر بهتون اجازه مرخصی دادن؟ از لحن مودبش تعجب کردم. فکر نمیکردم کسی که با شقایق اونطور سرد و بی تفاوت حرف بزنه وقتی همو برای بار اول دیدیم حتی سلام نکنه اینطور مودب حالمو بپرسه. کمی خودمو جمع کردم و گفتم -بله، راستش رفتم حسابداری و گفتن شما حساب کردید. این مبلغیه که پرداخت کردید. بابت امروز که نجاتم دادید و کمکم کردید خیلی ازتون ممنونم. نمیدونم واقعا چطور میتونم لطفتون رو جبران کنم. پول بیمارستان رو به سمتش گرفتم ولی اون بدون توجه به دستم گفت -جبران لازم نیست وظیفه انسانیم بود. هرکس دیگه ای هم بود همین کارو میکرد. هول شدم که بخواد همینجوری بره...از اینکه به کسی مدیون باشم متنفر بودم و اون لحظه هم حس دین داشتن داشت خفم میکرد -الان از وقت نهار گذشته ولی مطمئنا چیزی نخوردید...میدونم چیزیو جبران نمیکنه ولی اگر زمان دارید بریم نهار بخوریم مهمون من مستقیم توی چشمام نگاه کرد، حس کردم داره تا ته وجودمو میبینه، دستپاچه شده بودم، خودمو بیشتر جمع کردم. بیخیال دین و جبران به خیال اینکه الان میگه مگه بیکارم با تو نهار بخورم .خواستم خودم سنگین برم . ولی بعداز یکم نگاه کردن به من سرشو انداخت پایین و به پشت ایستاد و گفت -ماشین اونور پارکه میرم بیارمش و رفت. مات موندم از حرکاتش. این ینی چی؟ خجالت کشید سرشو انداخت پایین؟ یهو از من خوشش اومد دعوتمو قبول کرد؟ والا سارا میگفت شقایق حتی بهش گفته بیا خونم این پسره قبول نکرده،هزار بار گفته بریم فلان جا بیسال جا نرفته، حالا با یه بیا بریم نهار مهمون من اومد؟ نکنه خصیصه تا گفتم مهمون گفت برم یه جا غذا مفته؟ خاک تو سرم با این فکرام...پسره بیچاره پول بیمارستانم نگرفت حالا برا یه فلافل چهارتایی که میخوام بهش بدم زرتی بیاد باهام. به افکار خودم خندیدم. بدبخت داشت پرت میشد پایین تامنو نجات بده اونوقت یه فلافل چهارتایی میخواستم بهش بدم، خاک به سرت حداقل شش تایی میگفتی...زده بود به سرم. دیگه داشتم بلند بلند به فکرای خودم میخندیدم که ماشینش جلوی پام توقف کرد. خندمو خوردم که نگه دختره دیوونه س. سوار ماشین شدم. اهنگ بی کلام و ملایمی فضای سکوت بین مارو ر کرده بود، گفت -خب حالا کجا بریم؟ لحنش معمولی بود نه سرد مثل صبح نه گرم مثل، لحن گرمشو ندیده بودم! -راستش من اینجاهارو خیلی نمیشناسم. اگر جایی رو خودتون میشناسید بریم همونجا. سرشو به معنی فهمیدن تکون داد. نمیخواستم ضایع بازی در بیارم ولی ناخودآگاه توجهم به حالتش جلب شده بود. دست چپش به دهنش بود و دست راستش روی فرمون. خیلی با تفکر داشت جلوشو نگاه میکرد. از ذهنم گذشت چقدر از این زاویه جذابه ! شقایق حق داره اینقدر پیگیرش باشه...تازه عمرا اگه رفتار امروزشو دیده باشه که اگه دیده بود یه ثانیم از کنارش تکون نمیخورد. گوشیم زنگ خورد سارا بود با صدای ریزی گفتم ببخشید و تماس رو وصل کردم اونم آهنگ رو کم کرد که راحت حرف بزنم -سلام ارام خوبی کجایی خیلی دل نگرانت شدم. هرچیم به این پسره گفتم بگو کجاست این درمانگاه گفت بیای میخوای شلوغ بازی دربیاری اینم مریضه حالش بدتر میشه. -سلام عزیزم خوبم الان، به لطف کمکای پسرخالت. مرخص شدم. فقط یه سرم آرامبخش دکتر بهم داد چیز خاصی نبود نگران نباش. -همش محمد دعوام میکرد چرا حواسم بهت نبوده. بخدا خودمم به غلط کردن افتاده بودم. فکر میکردم تقصیره منه.اگه بهت نمیگفتم بیای و پیله نمیشدم و ... نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم -من خودم دوست داشتم با شما بیام خودتو اذیت نکن عزیزم الانم خوبم و مشکلی نیست. -باشه پس من خیالم راحت باشه؟ -اره عزیزم راحت راحت -ببخشید الان باید برم محمد کارم داره ولی شب بهت زنگ میزنم. مراقب خودت باش فعلا. -خدافظ عزیزم. امیر نیم نگاهی به من انداخت و گفت -سارا بود؟ -بله سارا بود. بیچاره خیلی نگران شده بود. ممنون که نذاشتید بیاد. الانم خودشو سرزنش میکنه، اگه منو بیمارستان میدید حتما خیلی بیشتر خودشو اذیت میکرد. بنده خدا خودش ناراحت هست نگرانی برادرش و سرزنش اونم هست. امروز خیلی به همتون دردسر دادم. امیر با حساسیتی که سعی میکرد مخفی کنه گفت -محمد نگران شده بود؟باهاش حرف زدید؟ -با خودشون نه. سارا الان گفت. امیر نامحسوس سرشو تکون داد و ماشینو نگه داشت -رسیدیم. از ماشین پیاده شدم. فضای بیرون رستوران خیلی از داخلش نمایی نمیداد و داخل رو مرموز نشون میداد و همین جذاب بود. چون نزدیک کریسمس بود درخت کاج با کلی تزیینات و ریسه دمه در گذاشته بودن. احتمالا با این دک و پوز رستوران، باید کلی پیاده شم. خرج خودمم بالا رفته بود و به شدت تو سرم بود که برم سر یه کاری. با اینکه پولی که مامان میداد کافی بود ولی دوس نداشتم اونارو خرج کنم. حس خجالت داشتم که تو نوزده سالگی از مامانم پول بگیرم. مسئول اونجا در رو برامون باز کرد با کلی احترام، سلام کرد، انگار که خیلی ساله مارو میشناسه. امیر اشاره کرد که برم داخل. دوباره با صدای ریزی گفتم ببخشید و جلوتر وارد شدم و خودش پشت سرم وارد شد.کلا مامان عادتم داده بود که با احترام برخورد کنم، چه طرفم دو ساله باشه چه مثل امیر، بیست و خورده ای ساله، احتمالا باید بیست و چهار پنج باشه با توجه به سال درسش اما بیشتر بهش میخورد. محمد ولی کوچکتر میزد! فضای داخل گرم و قشنگ بود. موسیقی لایتی مثل همون که توی ماشینش بود هم پخش میشد. توش احساس راحتی میکردم. با اینکه ساعت نهار نبود، شلوغ بود و اکثرا خانم و آقا بودن که بهشون میخورد دور و بر سی سال باشن. ادمای متشخصی بودن . این از ظاهر و رفتارشون معلوم بود. از انتخاب اینجا فهمیدم امیر جاهای خوبی میره. چون رستورانای زیادی تو راهمون بود که بزرگتر و حتی شاید شیک تر هم بودن ولی باز اومد اینجا. شایدم من اشتباه میکردم. نشستیم. سر هر میز منو بود. منو رو برداشتم و گرفتم سمتش -بفرمایید انتخاب کنید. دوباره همونطور زل زد تو چشمام. هول شدم و منو از دستم افتاد جلوش ولی نگاهش ازم کنده نشد. -ببخشید از دستم افتاد. منو رو برداشت و گذاشت جلوم. بالاخره اتصال قطع شد و نفس من که انگار حبس بود آزاد شد. -هرچی انتخاب کردی بگو دوتا بیاره، من خیلی سختگیر نیستم. بدون حرف منو رو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم تا التهاب صورتم رو نبینه و کمی دور از چشم اون به خودم مسلط بشم. نگاهش یه چیزی داشت که منو هول و دستپاچه میکرد. یه جور جاذبه که دلش میخواست به هرچیزی که نگاه میکنه اونو بکشه سمت خودش. با دیدن منو وحشت کردم. قیمت نداشت و نمیتونستم بفهمم رو چقدر باید حساب کنم. چون اونم گفته بود هرچی میخوری دوتا بگیر نمی تونستم برا خودم یه غذای معمولی بگیرم و برا اون یه غذای درست حسابی. دختر بدبخت بیچاره ای نبودم. وضع مالیمون خوب بود ولی خودم خیلی مراقبت میکردم. بعداز گشت زدن بین غذاها ازش پرسیدم جوجه دوست داره یا نه. دیدم راحت و بیخیال تکیه داده به صندلی و منو برانداز میکنه. سر تکون داد که احتمالا همون بله بوده منظورش. گارسون اومد سفارش بگیره که با دیدن امیر جا خورد -سلام اقا. خوبید. میز خودتو که خالی بود چرا اینجا نشستید امیر بدون نگاه به تعجب من از حرف گارسون گفت -خانم انتخاب کردن. و رو به من گفت -سفارش نمیدی فکر کردم چقدر میاد اینجا که برا خودش میز اختصاصی داره اینجا! بعداز دادن سفارش دو تا جوجه با مخلفات کامل با گفتن با اجازه بلند شدم برم دستشویی که گفت -داری میری؟ با تعجب نگاش کردم که نیم خیز شده بود و میخواست بلند شه! ینی فکر میکرد اینقد احمقم غذا مهمون کنم سفارش بدم بعد برم؟ حالا چرا نیم خیز شده بود؟ وقتی دید دارم خیره به نیم خیز شدنش نگاه میکنم سرجاش نشست و خودشو صاف کرد و یه سرفه الکی کرد و گفت -میخواستم بگم آب بیارن سری تکون دادم و به سمت دستشویی رفتم. حس میکردم تا دمه اونجا یه چشم که به شدت جاذبه و کشش داره منو همراهی کرد. دستامو شستم و به صورتم چندبار آب زدم تا از گرماش کم بشه. اعصابم به شدت خورد شده بود. حس میکردم دارم به سرنوشت شقایق دچار میشم. امیر واقعا جذاب بود و رفتار امروزش به جذابیتش اضافه کرده بود. حس میکردم اونم یه حسی نسبت بهم هرچند کوچیک داره که اینطور رفتار میکنه . نه که رفتارش خیلی خاص و عجیب باشه نه. در مقایسه با رفتاری که ازش دیدم و شنیده بودم این نرمش ینی یه چیزی هست. دلم نمیخواست مثل شقایق بشم. از طرفی هم این بشر یه جوری بود که... نمیدونم.. دوباره چند مشت اب ریختم تو صورتم. فکر کردم با این کار افکارم از بین میرن. صورتمو خشک کردم و رفتم بیرون. غذاهارو اورده بودن. امیر گوشیش دستش بود که با اومدن من گذاشت کنار. -چرا شروع نکردید ؟ بفرمایید از دهن میوفته. حس صاحب مجلسا بهم دست داده بود. خندم گرفته بود از این همه تعارف. امیر هم با رد کمرنگی از لبخند و چشمایی که حالا بیشتر ازش شیطنت میبارید نگاهم میکرد. غذاش خیلی خوب بود. ینی معرکه بود. میخواستم کلاس بزارم و زیاد نخورم ولی گرسنگی از صبح و ضعفم از یه طرف و خوشمزه گی زیاد غذا هم از طرف دیگه باعث شدن که مثل گاو که البته دور از جون گاو، حیوون بنده خدا کی مثل من اینطور غذا میخوره، غذا رو بلعیدم و آخرش با حسرت به تیکه های باقی مونده جوجه نگاه میکردم که بخاطر کمبود جا و خطر انفجار نمیتونستم بخورمشون. برعکس منه بی آبرو، امیرآقا خیلی با طمانینه و غذاشونو میل کردن ولی ایشون تا اخر خوردن. حداقل این باعث شد که کمتر خجالت بکشم. با صداش از عالم خوشمزه غذاها بیرون اومدم -از اول ترم امسال ما برنامه بیرون رفتنامون شروع شده بود. ولی فکر میکنم امروز اولین بار بود که شما اومدین چرا یه بار جمع می بست یه بار نمی بست؟! - بله اولین بار بود. -میتونم بپرسم چرا -خب خیلی راجب این جمع نمیدونستم و فکر نمیکردم اینقدر جمع خوبی باشن. -مگه شما هم تو همین دانشگاه نیستید؟ -چرا -پس چرا میگی راجب جمع نمیدونستم مگه هم دانشگاهیاتو نمیشناختی؟ دنبال چی میگشت از این حرفا؟ مگه من چقدر باهاشون نشست و برخاست داشتم که بدونم کین و چین؟ -خیلی باهاشون اشنا نبودم. بیشتر سرم به درسم گرم بود. سری به معنی فهمیدن تکون داد و برای ثانیه ای بهم خیره شد. -میتونم منم یه سوال بپرسم اگر اشکالی نداشته باشه. نگاهشو بهم دوخت و گفت -بپرس -شما احتمالا سنتون خیلی بیشتر از بچه های دانشکده پس چطوره ک... وقتی مکثمو دید گفت -چطوره که چی؟ -خب... حداقل پنج،شیش سالی ازشون بزرگترید...چطوره که باهم هستید! خنده ای کرد و گفت -همشون که هم ترم تو نیستن. هم ترمای منم هستن و پنج شیش سال که نه یکم بیشتر. با تعجب گفتم -مگه شما و پسرخالتون چندسالتونه چشماشو ریز کرد و گفت -من که دارم میرم تو بیست و هشت، محمد هم... مکثی کرد و ادامه داد -اون هم یه سال ازم کوچیکتره. یهو از دهنم در رفت که -چند ترم مشروط شدید نه که صدای انفجار خندش اومد با رد کمرنگ خنده و مهربونی نگام کرد و گفت -نه دیر تر وارد دانشگاه شدم. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم تا بیشتر مایه ابرو ریزی نشم. وقتی دیگه مطمئن شدم که اون غذاش تموم شده و منم دیگه جایی ندارم برای بیشتر بلعیدن ،گفتم -ممنون که اومدید. و بلند شدم برم صندوق که حساب کنم. امیر هم خیلی ریلکس لبشو که کثیف نبود با دستمال پاک کرد و هیچی نگفت. بی ادب یه تشکر هم نکرد. رفتم صندوق و خواستم صورت حسابو بیاره که وقتی سرشو اورد بالا ومنو دید گفت -پرداخت شده. چشمام گرد شد . گفتم مطمئنید؟ ما میز9بودیم. یه بار دیگه چک کنید لطفا. نگاهی به میز کرد و گفت -بله پرداخت شده. برگشتم سر میز. امیر بیخیال داشت با گوشیش ور میرفت و گارسون هم میز رو جمع کرده بود و چای اورده بود. وقتی نشستم خواستم بگم چرا اینکارو کردی؟ مگه مهمون من نبودی که کسی اومد سر میز و گفت -اقای سلطانمنش. امیر سر بلند کرد و اول به من و بعد به مرد نگاه کرد. با دیدن مرد اخم کمرنگی کرد و بلند شد -اقای شریف... بابت قرار نهار امروز قرار بود وکلیم بهتون خبر بده که کنسله. با تعجب به لحن صحبت کردنشون نگاه میکردم. این چه مدلی بود. سلام بلد نبودن؟ مرد که حدود چهل و خورده ای رو داشت و موهای جوگندمیش سنش رو بیشتر نشون میداد با لبخند کمرنگی از نگاه به من و امیر گفت -بله گفتند . ولی ما بازهم اومدیم چون مزه غذای اینجارو هیچ جای نداره. البته اگر از نظر شما اشکالی نداره. -ابدا...نظر لطف شماست.با وکلیم برای قرار بعد هماهنگ کنید روزتون بخیر باهم دست دادند و مرد هم خدافظی کرد و رفت. مرده از غذای اینجا تعریف کرده بعدم تیکه انداخته که به تو چه ما کجا غذا میخوریم اونوقت این اقا میگه نظر لطف شماست! امیر نشست و برای جفتمون چای ریخت. با لحن دلخوری گفتم -چرا شما حساب کردید مگه قرار نبود مهمون من باشید . پول بیمارستانم که نگرفتید. فقط اینطوری بیشتر مدیونتون شدم. امیر نگاهش به فنجون توی دستش بود و زیر لب خیلی اروم گفت چه بهتر. حرفشو نشنیده گرفتمو اونم انگار قصد نداشته من بشنوم چون گفت - بعدا اگر منم در حال افتادن بودم تو هم به من کمک کن تا دینتو بدی. ناخوداگاه گفتم خدانکنه که بعدم مث چی پشیمون شدم. دختر یه ذره ابرو بزار بمونه امروز برات. نگاهش دوباره شیطون شده بود.منم فنجونمو دست گرفتم و محل به نگاهش ندادم. از درون داشتم میسوختم که چرا اینقد سوتی دادم امروز . چاییمو خوردم و دیگه عزم رفتن کردم. -اقای سلطانمنش ممنون به خاطر همه چیز. امیدوارم بتونم کمک بزرگ امروزتونو جبران کنم. خدانگهدار. امیر هم بلند شد -می رسونمت. -ممنون، دیگه بیشتر از این بهتون زحمت نمیدم. بی توجه به من راه افتاد سمت در و گفت - ماشین جلوی دره. و رفت. چه اخلاق بدی داشت. اصن نظر بقیه براش مهم نبود. شاید من با دوس پسرم قرار دارم نمیخواستم تو رو ببینه. حالا نه اینکه دوس پسر دوتا دوتا هم دارم برا همون. سوار شدم. -خودم میرفتم . -حالت هنوز خوب نشده...رنگ پریده. نگاهی بهش کردم...چقدر حواسش جمع بود.از ایینه ی بغل ماشین به خودم نگاه کردم. راست میگفت.رنگم دوباره پریده بود...با اینکه این همه غذا خورده بودم ولی دوباره احساس ضعف داشتم. آدرس رو گفتم و دیگه تو طول مسیر باهم حرفی نزدیم. سر کوچمون نگه داشت. -ممنون. خواستم پیاده شم که کارت ویزیتی گرفت سمتم. -پیشت باشه اگه کمک احتیاج داشتی تو دانشگاه...اون دختره ممکنه بخواد تلافی کنه. با تعجب گفتم کدوم دختره -نمیدونم اسمش چی بود...همون که داشتی فالگوش حرفامونو گوش میکردی که افتادی. سرخ شدم...از کجا فهمیده بود فالگوش بودم. حتی اسم شقایق رو هم یادش نبود. -در ضمن با کسیم راجب امروز حرف نزن تا به وقتش...مخصوصا سارا -ینی چی به وقتش؟ چیزی نگفت و نگام کرد. چند ثانیه نگاش کردم و نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. هنوز در رو نبسته بودم که صداش دوباره اومد -ارام خم شدم نگاش کردم -بله -اگه کاری نداشتی هم زنگ بزن با کمی مکث گفت -شب منتظرم. در رو بستم و رفت... داشت با چشماش جادوم میکرد...اینو تپشای تند و پشت سر هم قلبم بهم میگفت. ***
  13. Sepi

    پارت7 من غیراز چندباری که با بابام تو بچگی کوه اومده بودم برای برف بازی و تفریح، دیگه نیومده بودم. کلا دختر ورزشکاری نبودم و خودم از این قضیه به شدت ناراحت بودم. همیشه کلاسای ورزشیمو نصفه نیمه رها میکردم و بدن ورزشکاری و آماده ای نداشتم. برای همین حدود یه ساعت که از راه رفتن بچه ها گذشته بود به غلط کردن افتادم که چرا دنبالشون رفتم. همشون دیگه بعداز یه ترم کوه نوردی کلی قوی شده بودن و عین خیالشون نبود اما من دنبال یه فرصت بودم که از همون راه در برم. توی این فکرا بودم که حسابی از بقیه عقب افتاده بودم. نشستم روی یه تخته سنگ نفسی تازه کنم.جایی که نشسته بودم نزدیک پرتگاه بود و خیلی دید نداشت به راهی که بچه ها ازش میومدن بنابراین چه کسی از بالا چه از پایین میومد منو نمیدید. داشتم برای خودم از هوا و منظره طبیعت لذت میبردم که صداهای ریزی که هی داشت واضح تر میشد رو شنیدم. -چرا متوجه نمیشی؟ من مث بقیه دخترای اطرافت که جذب پول و قیافت شدن نیست که تو رو دوست دارم...من عاشق خودت شدم، عاشق شخصیتت، رفتارت... -امروز بیش از اندازه به حرفات گوش دادم...خواستم یه تلفن بزنم اومدی مزاحمم شدی! -امیر من دوست دارم چرا بهم یه فرصت نمیدی آخه صدای بی حوصله پسر اومد، انگار مخاطبش کس دیگری بود -هماهنگ کن ببین امشب حتما جنسا برسه، میدونی که اصلانی روی این بار به خصوص چقدر حساسه. اگر دیر برسونم به دستش روزگارمو سیاه میکنه. ... -نه نمیخواد خودت پاشی بری گمرک، فقط گفتم که حواست جمع باشه ... -قربونت داداش. پسر و دختر که حالا فهمیده بودم کین دیگه حرکت نمیکردن و نزدیک به من ایستاده بودن ولی بخاطر درختی که جلوی من بود نمیتونستن منو ببینن، شقایق داشت خودشو میچسبوند به امیر، منم فوضولیم گل کرده بود عقب وایساده بودم که هم بتونم درست ببینمشون و هم دیده نشم. دلم برای شقایق واقعا میسوخت...امیر هیچ توجهی بهش نداشت و خیلی سرد و بی تفاوت باهاش رفتار میکرد. البته مقصرم نبود به نظرم شرایط زندگیش اونو اینجور کرده بود. خیلی سخته ادم توی سن 18،19سالگی یهو خانوادش ولش کنن و برن و مسئولیت یه زندگی و بندازن روی دوشش. داشتم به این دوتا فکر میکردم و عقب عقب میرفتم که یه وقت منو نبینن فالگوش وایسادم که پام لیز خورد وناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم، بین اسمون و هوا معلق شده بودم. فقط دستمو به یه تیکه اهن که معلوم بود قبلا یه نرده بوده ولی از جاش دراومده و خیلی امیدی بهش نیست بند کردم. از صدای جیغ من اونا به سمتی که من بودم اومده بودن ولی چون من اویزون بودم بین اسمون و زمین منو ندیدن، صدای امیراومد که میگفت -صدای جیغ کی بود؟ از اینجا بود؟ شقایق با صدای بی تفاوتی گفت -شاید یکی خیلی هیجان زده شده به ما چه امیر با صدایی که رگه هایی از عصبایت توش داشت گفت - تو رو نمیدونم ولی من اینقدر ادم هستم که از بغل همچین صدایی اینطور نگذرم دوباره صدا زدم -من اینجام، این پایین. الان میوفتم...کمکک صدای قدمهای سریع یک نفر رو شنیدم و سعی کردم خودم رو محکم نگه دارم و تو دلم کلی دعا میخوندم که فقط میله از جاش درنیاد...از ترسم نمیتونستم حتی به پایین نگاه کنم. امیر پیدام کرد. وقتی دیدمش دوباره گفتم -لطفا کمکم کنید این میلیه خیلی محکم نیست الان ول میشه امیر بدون هیچ حرفی دستمو گرفت ، همون لحظه میله ول شد و رفت پایین و من صورتمو برگردوندم سمت میله و با دیدن ارتفاع زیر پام یه جیغ بلند کشیدم و باعث شد تعادلم بهم بخوره و امیر به سمتم متمایل شه، دوتا دستامو گرفته بود و داشت سعی میکرد منو بکشه بالا که صدای جیغ مانند شقایق مثل مته رفت توی مخش -امیر جان صبر کن بقیه بیان تو که نمیتونی بکشیش بالا، الان خودتم پرت میشی پایین، ولش کن الان میان امیر داشت موفق میشد منو بیاره بالا و منم دیگه داشت گریم میگرفت و حرفای شقایق باعث شد گریم تشدید بشه ، امیر متوجه این قضیه شد. با عصبانیت داد زد -اگه نمیتوونی هیچ غلطی کنی و کمک بیاری پس دهنتو ببند و خفه شو و رو به من گفت -الان میارمت بالا یه کم دیگه مونده تحمل کن و بالاخره تونست منو بکشه بالا. بخاطر شتاب اخر امیر که سعی کرده بود منو با یه حرکته بیاره بالا، من پرت شدم روش و خودش زیر من موند که باعث شد به خاطر سرعتش صورتم با زمین برخورد نکنه عوضش کمر امیر خورد بشه. سریع از روش اومدم کنار و نشستم روی زمین. مثل ابر بهار گریه میکردم و مثل بید میلرزیدم. خبری از شقایق نبود و تقریبا هیچ کس اونجا نبود.احتمالا حرف امیر خیلی براش سنگین بود که دیگه پیداش نشد. حالم دست خودم نبود همش صحنه پرت شدن میله میومد جلوی چشمم و حرف شقایق که جون منو به هیچ گرفته بود و به گریم اضافه میشد. که یه چیز سنگین و گرم اومد روی شونم. حالم خراب تر از اون بود که ببینم امیر کتشو انداخته روی شونم و ازش تشکر کنم. یخ زده بودم و قدرت تکلم نداشتم. امیر کولمو که کنار سنگی که روش نشسته بودم گذاشته بودم برداشت و انگار دنبال که یه چیزی برای خوروندن به من میگشت. فلاسک چایی و کیکم رو دراورد یه لیوان برام ریخت و دمه دهنم گرفت و همه رو به زور کرد توی حلقم . حالا گرم تر شده بودم و دیگه به اون شدت نمیلرزیدم. تعجب میکردم که چرا هیچی نمیگه یا اصن حالا که منو آورده بالا چرا هنوز داره کمکم میکنه. فلاسکمو گذاشت توی کیفم و کیفمو انداخت روی شونش. با یه حرکت دستشو دور شونم گره کرد و منو از زمین بلند کرد و همینطور که شونمو گرفته بود اروم اروم منو برد به سمت پایین. توی راه به اولین ماشینی که مخصوص مسافرای اونجا بود دست تکون داد و من و خودشو سوار کرد. هنوزم شونمو چسبیده و یه کلمه هم نه من نه اون ح نمیزدیم، فکر کنم اینقدر قیافه و وضعم داغون بود که توی ماشین هم از ترس غش نکردنم ولم نکرد...رسیدیم نزدیک ماشینا، اول منو روی صندلی خوابوند و بعد خودش سوار شد. هنوز از حالت شوک درنیومده بودم...میلرزیدم و ریز ریز اشکم میومد و از امیر ممنون بودم که چیزی نمیگه. توی راه زنگ زد به یکی که نمیدونم کی بود و گفت چه اتفاقی افتاده و احتمالا من شوکه شدم و داره منو میبره درمانگاه. توی درمانگاه دکتر هم گفت شوک شدم و بعداز اون حادثه طبیعیه و برام سرم ارامبخش زد.بعدش دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم.
  14. Sepi

    پارت6 همون روز اول توی راهرو دانشگاه که دنبال اولین کلاسم میگشتم به شقایق و پری برخوردم و باهم دوست شدیم... اونا هم مثل ترم اولی بودن و بازم مثل من روز اول گیج میزدن، البته که وسطای همون ترم به ترم بالاییامون فوت و فن های دانشجو بودن رو یاد میدادیم ، اما روزای اول خیلی گیج میزدیم. درس میخوندیم ، به پسرای دانشگاه کاری نداشتیم ولی تمام تفریحات و آتیش سوزندنامون به جا بود. بیشتر دخترای کلاس از همون اول اویزون پسرا شده بودن و فقط کلاسارو میپیچوندن تا برن اکیپی بیرون، ولی ما چندتا دختر و پسر دیگه قاطیشون نشده بودیم. با اینکه اولا خیلی بهمون گفتن ولی ما البته بیشتر من خیلی اهلش نبودیم.پری بی میل نبود باهاشون بره که وقتی میدید من و شقایق خیلی قاطع میگیم نه اونم نمیرفت. آخرای ترم اول بود و یکی از استادا تازه یادش افتاده که باید به ما پروژه بده... خلاصه مارو به گروهای دو نفره تقسیم کرد و از شانس من شقایق و پری افتادن توی یه گروه و من با یه دختر دیگه توی یه گروه. اسمش سارا بود و سر دسته اون دخترایی بود که با پسرا اکیپ میکردن میرفتن بیرون. یه جورایی باهم خوب نبودیم. چون سارا فکر میکرد من برای کلاس گذاشتن باهاشون نمیرم و من کلا ازش خوشم نمیومد. توی گیر و دار پروژه این استاد چون پری و بنفشه مجبور بودن دوتایی خیلی بیشتر باهم وقت بگذرونن کلا دیگه بیخیال من شدن و کم کم رفتن سمت همون اکیپ و با اونا قاطی شدن. منم پیگیرشون نشدم. اوایل پروژه سارا تقریبا هیچ کاری نمیکرد و همه رو انداخته بود گردن من ، تا وقتی که پری و بنفشه از من جدا شدن. سارا از این رو به اون رو شد، حسابی با من مهربون شده بود و حتی دیگه همه کارای پروژه رو هم خودش انجام میداد. از طرفی توی دانشگاه تنها شده بودم و از طرف دیگه سارا سعی میکرد خودشو به من نزدیک کنه. خیلی بهش اعتماد نداشتم ولی اینقدر که به هر بهونه ای میومد پیشم و بعد از تحویل پروژه هم رابطشو با من قطع نکرد یجورایی جایگزین شقایق و پری شد برام. اون دو تا کاملا منو فراموش کردن و حتی وقتی منو میدیدن هم بی تفاورت رد میشدن ولی سارا از هر فرصتی استفاده میکرد تا با هم صمیمی تر بشیم. ترم اول گذشت. سارا شده بود صمیمی ترین دوستم. هنوزم با اون اکیپ بود. حالا بخاطر سارا از همه چیز اون اکیپ و بچه هاش خبر داشتم. سارا همه چیزیو برام تعریف میکرد و چیزی نبود که ازش خبر نداشته باشم... دورادور از اون دوتا هم خبر داشتم. پری با پسری از همون اکیپ ازدواج کرده بود و انگار شوهرش دیگه نذاشت درس بخونه و شقایق هم چشمش یکی از پسرارو گرفته بود و اینقدر بهش علاقه مند شده بود که همه دانشگاه خبر داشتن. ولی انگار پسره اصلن بهش محل نمیداده و شقایق هم هر روز بیشتر از قبل تو عشق اون پسر فرو میرفته. اونجوری که سارا برام تعریف میکرد فقط شقایق عاشق اون پسر که فهمیده بودم اسمش امیر نبود بلکه خیلیای دیگه هم عاشق و شیفته آقا بودن. مثل اینکه امیر آقا سال بالایی بودن و با پسرای اکیپ کلاس ما دوست بودن که بعدم اومدن توی اکیپ. دوست داشتم این پسر رو که اینهمه کشته داده رو ببینم... از طرفی هم دلم برای شقایق میسوخت که گرفتار عشق یک طرفه ای شده که پایانش نامعلومه. ترم دوم شروع شده بود و سارا بدجوری بهم پیله کرده بود که برم توی اکیپشون. اینقدر بهم گفت و گفت تا راضی شدم یه بار برم باهاشون بیرون. قرار بود اول برن توچال و بعد همون نزدیکا نهار بخورن و تا عصر باهم باشن و بعد نخود نخود هرکی رود خانه خود. زمستون بود و منم حسابی سرمایی. برای همین کلی لباس گرم تنم کردم و یه فلاسک چایی و کیک هم دنبال خودم راه انداختم. قرار بود تا یه جایی خودم برم و از اونجا به بعد با سارا و دوتا از بچه ها با ماشینشون بریم. رسیدم محل قرار و سارا رو با اون کاپشن قرمز و کلا و شالگردن مشکی که خیلی چراغ میزد شناختم. رفتم سمتش و باهم سلام و احوال پرسی کردیم. قرار بود اون دو نفر دیگه با ماشین بیان پیش ما و بعد چهارتایی باهم بریم. حدود دو سه دقیقه بعداز من هم اونا رسیدن. دوتا پسر که بهشون میخورد از ما بزرگتر باشن. وقتی دیدمشون تعجب کردم چون فکر میکردم سارا یه امروز به خاطر من با چندتا دختر همسفر بشه . با صدای سارا توجهم بهش جلب شد -بچه ها ایشون آرام خانم ما هستن که خیلی تا حالا ازش براتون تعریف کرده بودم. و بعد پسری که موهای خرمایی روشن با چشمایی به همون رنگ داشت با چهره ای خوش فرم و قد وهیکلی متناسب رو که شباهت زیادی به خودش داشت ، نشون دادو گفت -محمد برادرم پس برادرش بود، گفته بود غیراز خودش یه برادر هم داره که سال آخر عمرانه ولی تا حالا برادرش رو ندیده بودم محمد کمی سرش رو خم کرد و با لحن مهربونی گفت خوشوقتم و منم مثل خودش گفتم خوشوقتم و بعد به پسری که چهره ای جذاب و گیرا داشت به طوری که بیننده نمیتونست به راحتی از ش چشم بگیره، با موهایی به شدت مشکی و چشمایی که در نگاه اول به نظرم مشکی اومد ولی بعدها فهمیدم که اون چشما در هر شرایطی به یه رنگ خودنمایی میکنن ، اشاره کرد و گفت -امیر، پسرخالم اینم گفته بود که یه پسرخاله داره که با برادرش خیلی جوره. محمد و امیر شرکت بابای امیر که یه شرکت بزرگ واردات و صادرات تجهیزات دندانپزشکی رو اداره میکنن. مثل اینکه چون امیر ایران تنها بوده بیشتر با خالش اینا رفت وامد میکرده و مثل بچه ی اونا شده بوده به طوری که اونو مثل محمد و سارا دوست داشتن. مادر پدر امیر از سالی که امیر دانشگاه رفته اداره شرکت و به عهدش گذاشتن و رفتن کانادا توی یه جای خوش آب و هوا زندگی کنن. اوایل وکیلشون کمکش میکرده و همه چیزو یادش میداده تا اینکه محمد هم بهشون اضافه شده. امیر از محمد مغرور تر بود و فقط به تکون دادن سر بسنده کرد و منم متقابلا همون کارو کردم، از پسری که توی سن کم صاحب کلی پول و مقام شده نباید انتظار بیشتر از اینم داشت. در نگاه اول محمد پسر مهربون و خوبی میومدو امیر یه پسر مغرور نچسب ولی جذاب. بالاخره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت مقصدمون. توی راه سارا با هممون حرف میزد و همه رو به حرف میگرفت که بیشتر محمد قاطی بحثش میشد و باهم کل کل میکردن. امیر که لال بود و لام تا کام حرف نزد و منم توی جمع خانوادگی اونا خجالت میکشیدم که حرف بزنم. رسیدیم. جمعشون اونقدر که فکر میکردم بد نبود و اتفاقا جمع سالم و بامزه ای داشتن البته به غیراز چند نفر بقیشون واقعا خوب بودن. ناخودآگاه رفته بودم تو نخ امیر و کاراشو زیر ذره بین گذاشته بودم، البته نه جوری که خودش یا کسی متوجه بشه و ضایع بشم. با پسرا اونم نه همشون رفتار خوب و دوستانه ای داشت. ولی به دخترا اصلا محل نمیذاشت. مخصوصا به شقایق. سارا همه چیزو به من گفته بود غیراز این که اون امیری که شقایق و خیلیا عاشق و شیفتش شدن همین پسرخاله ی خودشه و من اینو از رفتارای شقایق فهمیدم.
×