رفتن به مطلب

Mahsa84

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    13
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

6 Good

درباره Mahsa84

  • درجه
    🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Mahsa84

    لطفابرسی کنیدددددد
  2. Mahsa84

    لایک لایککککککککککککککککککک
  3. Mahsa84

    84/6/29
  4. Mahsa84

    ممنون ازراهنماییتون رمز ورودموفراموش کرده بودم بخاطرهمین ازیه اکانت دیگه واردشدم ممنون
  5. Mahsa84

    سلام مدیران عزیز من نویسنده رمان ازفاصله تاجدایی هستم می خواستم بگم من میتونم ازاکانت دومم رمان روادامه بدم مشکلی نداره
  6. Mahsa84

    پارت33 درواتاقو بازکردم وخودموروتخت انداختم کسی تاحالاروم دست بلندنکرده بود حتی بابام درهمین حین گوشیم زنگ خورد برداشتم مامان بود جواب دادم که صداش توگوشی پیچید مامان:الوسلام دخترم خوبی عزیزم من:سلام مامان خوبم توخوبی مهلاومهردادچطورن باباکجاس مامان:خوبم عزیزم مهلاکه طبق معمول ازکلاس بیرون شده مهردادم که شرکته باپدرت حالت چطوره عزیزم خوبی من:خوبم مامان جان مگه قراره بدباشم چه مهربون شدی یدفعه مامان:منوباش حال اینومیپرسم بی احساس راشاخوبه باشنیدن اسم راشااخمام رفت توهم اخ مامان نمیدونی سر دخترت چی اومده من:خوبه مامان جان مامان:باشه عزیزم خیالم راحت شدخدافظ عزیزم به راشاسلام برسونی من:چشم خدافظ وگوشی روقطع کردم راشا پوف نمیدونم چی شدکه به مهساسیلی زدم دست خودم نبودتاحالاروکسی دست بلندنکرده بودم والان عذاب وجدان داشتم از رومبل بلندشدم وازپله هابالارفتم دراتاق مشترکمون روکه البته فقط واسه همون شب اول بودبازکردم که بادادگفت:مگه اینجاطویلس کسی بهت یادنداده دربزنی بروبیرون نمیخوام ببینمت با اینکه بهم برخوردولی رفتم تو وکنارش روتخت نشستم بایدازدلش درمیاوردم وگرنه امشب خوابم نمیبرد پشتشوبه من کردوگفت:مگه کری برو بیرون بهت میگم یکم خودموکشیدم جلو وگفتم:مهسایه دقیقه گوش کن منونگاه کن کاری نکرد که گفتم:ای بابانازنکن دیگه وسعی کردم یکم لحنمومهربون کنم ادامه دادم:الان قهری دیگه؟؟یکم دیگه رفتم جلو ویهوبغلش کردم (عه نه باباتوهم مهربونی یادداری-وجدان عزیزخفه لطفا-اوکی)داشت دست وپامیزدکه بیادبیرون ومن داشتم به کارای بچگانش میخندیدم که گفت:ولم کن اه ولم کن میگم من:نچ ولت نمیکنم تنش یه بوی خاصی میدادبوی عطرش بابوی تنش مخلوط شده بودویه بوی بی نظیرساخته بود دوباره باصدای گرفته ای گفت:ولم کن راشاحوصله ندارم صداش داشت میلرزیدانگارداشت گریه میکرد خدایا من چیکارکردم مهساداره گریه میکنه برش گردوندم که دیدم اشکاش داره گوله گوله میریزه محکم بغلش کردم وپشتشومالیدم داشت هق هق میکردگفتم:گریه نکن مهساگریه نکن روگریه حساس بودم اصلاتحمل اینکه کسی بخاطرمن گریه کنه رونداشتم بااینکه ازمهسادل خوشی نداشتم اماتحمل اینکه گریه کنه رونداشتم باصدای بلندی گفتم:مهساتوروخداگریه نکن مهسا:اخه چرامن چرامن بایدهمچین سرنوشتی داشته باشم ها ای خدااااا کجایی ببینی چه بلایی داره سرم میاد بی حرف داشتم کمرونوازش میکردم بالاخره ساکت شد وازبغلم اومدبیرون مهسا:ام چیزه من میرم پایین ومثل جت ازتخت رفت پایین اصلابه این دخترمغرور وزبون دراز خجالت نمیاد
  7. Mahsa84

    پارت32 سوگندباعشوه روبه راشاگفت:خب عزیزم من دیگه میرم بیرون یکم خریددارم باید انجام بدم راشا:باشه گلم فقط زودبیای هادلم واست تنگ میشه عققق اینادیگه نوبرشن به خصوص این راشا اصلا انتظارنداشتم اینقد لوس وحال به هم زن باشه سوگندروبه من پشت چشمی نازک کردوگفت:اومدم نهارحاضرباشه ها منم یه لبخندخبیث زدم وگفتم:اولا که من کلفت جناب عالی نیستم دوما حالاچون شیرینی ازدواج من وراشارو نخوردی برات نهارنگه میدارم بیای بخوری جای شیرینی کاردمیزدی خون سوگند درنمیومد راشا با اخم گفت:مهسامواظب حرف زدنت باش وروبه سوگندگفت:توبروعزیزم سوگندیه چشم غره برام اومدوبه سمت دررفت یه جفت کفش پاشه 80پوشیدکه چشام چهارتاشداین چجوری با ایناراه میره میگم پاشه 80واقعا80بودها یعنی فکرکنم اینجوری یکم خودشو قدبلندنشون میده کفشاشوکه پوشیدبرگشت سمت راشاولپشوبوس کرد باپوزخندنگاهش کردم هه اینوباش چجوری روش میشه همچین کاری بکنه بعدازاینکه راشاروتبدیل به موش کور اب کشیده کردرفت بیرون راشاهم اومدرومبل روبه روی من نشست وگفت:ببین مهسامن به مامان وبابام نگفتم که سوگندتوخونه منه درضمن واسه اینکه راحت ترباشیم میخوام یه صیغه محرمیت بینمون خونده بشه پس لطفاکاری نکن که مامان وبابای خودت ومن بفهمن واینکه باسوگندخوب رفتارکن اگرببینم (وانگشتشوتهدیدوارتکون داد)باهاش بدرفتارکردی هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی خونم به جوش اومد بلندشدم وبادادگفتم:توچقدحقیری وپستی یه دخترچندش رو آوردی خونه بعدمیگی باهاش خوب باش من چقد بدبختم که بایدسرنوشتم باتورقم بخوره من چقدبدبختم که مامانم واسه زندگی که مثلامال منه تصمیم گرفته نشستم رومبل وبه چشمای قرمزش نگاه کردم ودادزدم من:ببین باتو واون دختره هرجایی نفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که سمت چپ صورتم سوخت اون.. اون چیکارکرد منوزد بانفرت نگاهش کردم که موهاشوچنگ زدوباعصبانیت گلدون کریستال کنارمبلو به سمت دیوارپرت کردو دادزد راشا:خفه شو احمق تو..توبه کی گفتی هرجایی منم مثل خودت دادزدم من:توبه چه حقی منوزدی تو... تو ودیدم سمت پله هاپله هارویکی دوتارفتم بالا
  8. Mahsa84

    پارت31 سوگند:مگه من کلفتتم خودت درست کن من:محض اطلاع منم کلفت تونیستم واگرم غذادرست کنم واسه خودم درست میکنم هاوبه سمت آشپزخونه رفتم ساعت 11صبح که نمیشه گفت ظهربودتصمیم گرفتم لازانیادرست کنم مشغول شدم اومدتوآشپزخونه وروی صندلی میزنهارخوری 4نفره نشست باعصبانیت روبهش گفتم:خسته نشی یوقت پاشواون خیاروگوجه روبشوربیاسالادشیرازی درست کن نوش جونت سوگندخانم اخ دلم خنک شدباعصبانیت بلندشدتاموادسالادوحاضرکنه بعدازیه نیم ساعتی کارمون تموم شداونم سالادوگذاشت یخچال روصندلی نشستم سوگنددستاشوشست ورفت بیرون منم تصمیم گرفتم به جای اینکه ترک های نداشته آشپزخونه روبشمرم برم بیرون یه دیدی بزنم دیشب که ازخستگی بیهوش شدم الان برم ازروی صندلی بلندشدم دستاموشستم ورفتم بیرون آشپزخونه سمت چپ خونه یاهمون عمارت بودوخیلی بزرگ سمت راست پله میخوردبه طبقه بالاوسط پذیرایی یه دست مبل چرم راحتی به رنگ قهوه ای سوخته بودرنگ پرده هاشیری رنگ بودبه سمت پنجره رفتم پرده بزرگ وبلندروکنارزدم اخ جونننن کل دیوارپنجره بودوای خدای من خیلی قشنگه بیرونونگاه کردم وسط حیاط که نه باغ یه راهروبودوکنار راهرو پر ازدرخت های بلندبودمنظره خیلی قشنگی و رویایی بود ازکنارپنجره اومدم این ور این دوتاهم که معلوم نیست کجارفتن درهمین حین دوتاکفترکه نه مرغم که حیفه بوقلمون عاشق دست تودست هم درحالی که میخندیدن وسوگندبرای راشاعشوه میومدازپله هااومدن پایین سوگندبادیدن من اخماشوکشیدتوهم دختره حال به هم زن انگارمن خیلی ازش خوشم میادیه چشم غره حسابی بهش رفتم و رومبل نشستم
  9. Mahsa84

    پارت30 دوست داریم ومطمئن باش میدونوواسه تووامثال توخالی نمیکنم یه نگاه به صورت قرمزش انداختم وگفتم:این یعنی الان اعلام جنگ شددیگه اره باشه سوگندخانم بچرخ تابچرخیم به من میگن مهسانه برگ هویچ مواظب خودت باش وباخونسردی ازپله هارفتم بالادرکل ادم خونسردی بودم نمیزاشتم عصبانیتم نقطه ضعفم بشه دراتاقوبازکردم راشاروتخت نشسته بودوسرشوبین دستاش نگه داشته بوداینوباش باباماقراره جنگ کنیم توچراماتم زدی باصدای درسرشوازرودستاش برداشت وباچشمای قرمزنگام کرداین چرااین شکلیه بابااین ونامزدش هردوتاشون خون اشامن هاحالاهی بگونه لابدالان داره نقشه میکشه چجوری خون منوبخوره اه عققق چندثانیه بی حرکت نگام کردیهومثل این دیوونه هاباعصبانیت بلندشدوشیشه ادکلون روزدتوآینه که آینه به هزارتیکه تقسیم شدودادبلندی کشیددروغ نگم ترسیدم ولی نشون ندادم همینم کمه این چناربی خاصیت بفهمه ازش میترسم تهدیدواردستشوجلوم تکون داد وگفت:ببین مهسامن سوگندوخیلی دوست دارم نمیخوام ازدستش بدم پس کاری نکن که سوگندوازدست بدم فهمیدییییییییی فهمیدی اخرشوبادادگفت که یه مترکه سهله کلارفتم توسقف برگشتم من:ببین دیشبم بهت گفتم صداتوواسه من بلندنکن درضمن مگه من چیکارش کردم نامزدعزیزتوتقصیرخودشه من فقط خودمومعرفی کردم درثانی اون اگه دوست داشته باشه تااخرپات وایمیسته اینوبدون تومومیبینی من پیچش مووازاتاق اومدم بیرون درمحکم کوبیدم به هم تندازپله هااومدم پایین وروبه سوگندکه بایه پوزخندمنونگاه میکردبااخم گفتم:پاشوبیااشپزخونه نهاردرست کنیم یه چیزی باشه کوفت کنیم
  10. Mahsa84

    پارت29 صبح باصدای یه زن که بیشترشبیه صدای خروس بود ازخواب پاشدم این کیه دیگه رفتم صورتموشستم یه پیرهن قرمزباشلوارابی پوشیدم ماروباش همه ست میکنن مارنگای ضدهمومیپوشیم رفتم پایین یه خانم که حدس میزدم نامزدراشاخان باشه روی پای راشانشسته بودوداشت باهاش حرف میزدخونسردرفتم پایین دختره برگشت سمت من وسئوالی راشارونگاه کردویه جیغ کشیدوگفت:راشااین کیه راشایه نگاه به من که روی پله اخرایستاده بودم کردوگفت:ببین سوگندبرات توضیح میدم زودترازراشاگفتم:سلام سوگندجون خوبی من مهسام دیگه مگه راشابهت نگفته نچ نچ چطوربه نامزدش نگفته که زن گرفته حرصی منونگاه کردوگفت:لابت چیزمهمی نبودی که نگفته من:یعنی الان برای تومهم نیست که من زن قانونی راشاهستم باعصبانیت نگام کردراشاهم باعصبانیت غرید راشا:خفه شومهسامن:درست صحبت کن راشافکرنمیکردم دراین حدپست وحقیرباشی راشاباعصبانیت ازجاش پاشدکه اشهدموخوندم ولی همچنان خونسردرفتم رومبل روبروی سوگندنشستم سوگندداشت سعی میکردخونسردیشوحفظ کنه ولی نمیتونست ولحنش همچنان پرازحرص بودراشابدون حرفی رفت بالااخیش دلم خنک شدوایستایکم این سوگندجونووووحرص بدم پای راستموانداختم روپای چپ وگفتم:خب سوگندجون ازخودت بگوکجابودی دیشب ندیدمت اخ ازدیشب گفتم من برم بخوابم هنوزخستم اوه اوه اینوباش پوست سفیدصورتش رنگ لبوشدتوی چشمای سبزوحشیش رگه های قرمزدیده میشدیاخدانکنه این باخون آشاماهمدسته الفراربلندشدم که گفت:ببین مهساخانم من وراشاهمدیگرو
  11. Mahsa84

    پارت28 ازراهروگذشتیم راشادرخونه روبازکردرفتیم داخل هرکدوم رویه مبل ولوشدیم باخستگی بلندشدم وروبه راشاگفتم:اتاق خواب کجاست راشا:طبقه بالااتاق دومی ازپله هارفتم بالاووارداتاق خواب شدم خوشبختانه زیپت لباس کنارش بودوراحت بازمیشدروتخت نشستم وزیپت روبازکردم وازتوکمدیه لباس خواب صورتی که یه قلب وسطش بودوالبته پوشیده بود برداشتم وپوشیدم روی صندلی میزارایش نشستم ویه نگاه به موهام انداختم یاخدااین همه گیره روکی بازکنه داشت اشکم درمیومدخیلی خسته بودم پاشدم تاراشاروصداکنم بیادکمکم کنه ایناروبازکنم اخه بگوچرااینهمه گیره میزنین که نشه بازکردازپله هارفتم پایین اخی بچم چه نازخوابیده ساعدشوگذاشته بودروچشماش وفکرکنم خوابیده بودچقدتوخواب خوشمل میشه این گودزیلارفتم بالاسرش وصداش زدم من:راشا،راشاپاشودیگه ساعدشوبرداشت وباچشمای نیمه بازگفت:هوم چی شده من:ای باباهنوزمیگه چی شده پاشوبیاکمکم کن این گیره هاروازموهام بازکنم انگارهیچی نشنیددوباره چشماشوبست وخوابیده حرصم گرفت چشماموبستم وباتمام وجوددادزدم من:راشااااااااااااااااااااااااااابیچاره یه مترپریدبالاوگفت:چی شده من:پاشوبیااین آشغالاروبازکن نمیتونم بازکنم وبادستم به موهام اشاره کردم( چیه انتظاردارین باشصت پام اشاره کنم والا)باعصبانیت دادزدراشا:به من چه بروخودت بازکردمنم مثل خودش دادزدم وگفتم:صداتوبه رخ من نکش اگه میتونستم که منت توی چلغوزونمیکشیدم پاشوبیابازکن خستم چشای بدبخت ازخستگی قرمزشده بودازجاش بلندشدودنبالم به سمت اتاق اومدروصندلی نشستم اونم باحرص شروع کردگیره هاروبازکردن وقتی تموم شدیه نگاه به خودم انداختم نچ نچ خوبه راشاخوابش میومدوگرنه اگه منوبااین ریخت میدیدسکته رومیزدحوله برداشتم وبه سمت حموم رفتم یه دوش گرفتم واومدم بیرون راشاروتخت خوابیده بودمنم موهاموخشک کردم وخوابیدم
  12. Mahsa84

    پارت27 ازماشین پیاده شدم همزمان ماشین مامان وباباومهتاب جون ومهلاومهردادوشادی هم وایستادمامان ازماشین پیاده شدپشت سرش بقیه هم پیاده شدن بابااومدسمتمون وگفت:خب دیگه پسرم راشاجان دخترمو میدم دست توازش خوب مراقبت کنی هاراشا:چشم پدرجان باباگفت:چشمت بی بلاواومدسمت من بغلم کردوگفت:باباجان عزیزم یه غذایی درست کنی که بشه خوردش بی عرضگی درنیاری من:بابااااااامن کجام بی عرضس مامان اومدجلوومنوازباباجداکردوگفت:ول کن بچمویه امشبوحرصش نده وخودش بغلم کردبابا:داشتیم خانم ماروجدامیکنی خودت بغلش میکنی باخنده مامانوبغل کردم وگفتم:مامان جونی یخچال درچه حاله اینوبگومامان:اینوباش توروخدااول فکرشکمشه باخنده ازش جداشدم وبه ترتیب مهتاب جون واقاسپهرلهم کردن بعدش مهرداداومدجلواول یکی زدتوسرم که صدام دراومدمن:مهردادذلیل مرده چیکارم داری مهردادباخنده گفت:هیچی میخواستم ببینم واقعیی یانه مهساباورم نمیشه ازدستت راحت شدم اخیش وبغلم کردباخنده گفتم:خاک توسرت شه که واسم ابرونمیذاری منم باورم نمیشه ازشرت خلاص شدم ازبغل مهرداداومدم بیرون که مهلاآوارشدروسرم وگفت:اخیش راحت شدم ازدستت ودوتاماچ ابدارم کردوولم کردشادی روهم بغل کردم که گفت:چیکارکردی این بیچاره هاروخواهش میکنم بلایی سرداداشم نیاری هاباخنده گفتم:الان من هربلایی سرداداشت میارم توسرمهردادتلافی کن باخنده ولم کردورفت کناربابادست منوتودست راشاگذاشت ویکم نصیحت کردبالاخره ولمون کردن ورفتن راشابه سمت خونه که نه قصرراه افتادمنم دنبالش من:نمیخوای ماشینتوبزاری پارکینگ راشا:نه میگم علی اقابزارتش ساکت شدم ودنبالش رفتم یه درتقریبابزرگ روبازکردورفت داخل منم رفتم واواینجاروباش چه قشنگه یه راهروبودکه به درخونه میرسیدکنارای راهروهم درخت وگل بودیه دوتاهم چراغ اول خونه بودبه به واقعاهم قصره
  13. Mahsa84

    پارت26 داشتم میرقصیدم که نگاهم به راشاخوردکه اروم ومردونه داشت میرقصیدبه به شوهرماروچه خوشگل میرقصه چه چرخ زدم که رو به راشاقرارگرفتم واهنگم تموم شدیکم خم شدم که صدای سوت ودست بلندشدخلاصه بعدازهزاردوررقصیدن شادی رضایت دادکه مابشینیم بعدشم که غذای روآوردن ومن وراشاهم که کلاهیچ این فیلم برداره فکرمیکنه ماخیلی عاشق همیم نمیدونه به خون هم تشنه ایم هی میگه عروس خانم غذابزاردهن اقادامادغذاروکوفتمون کرددلم میخواست باکفشای پاشنه 10سانتی جفت پابرم توحلقش تاخفه شه بزاره مایکم غذاکوفت کنیم فکرکنم راشاهم حس منوداشت چون هی به کفشای من نگاه میکردهی به دهن فیلم برداره اخرش طاقت نیاوردم وگفتم:خانم محترم مامیخواییم درآسایش غذاکوفت کنیم لطفابریدنمیخوادفیلم بگیرین خانمه یه اخم کردوگفت:اوانمیشه خانم این تیکه هم بایدتوفیلم باشه راشا:پولتودوبرابرمیکنم دست ازسرکچل مابردارچشای فیلم برداره برق زدوگفت:چشم ورفت من:اخیش کچل شدم حالم بهم خورددیگه وشروع کردم تندتندغذاخوردن راشاهم عین این قحطی زده هامیخوردبالاخره غذاهم تموم شدوماعزم رفتن به خونه بدبختیامون کردیم شنلموپوشیدم وبه اسرارفیلم برداربازوی راشاروگرفتم راشادرماشینوبازکردومن سوارشدم یه اهنگ ملایم بی کلام گذاشت وبه سمت خونه روندراشا:ببین همین الان میگم توکارای من دخالت نمیکنی افتادبعدشم اینکه اتاقامون جداباشه واینانداریم افتاد من:چی افتادویه نگاه به دوروبرم کردم اواچیزی نیفتاده که به راشانگاه کردم که یه پوزخندزدوگفت:ماشالاخنگم که هستی میگم فهمیدی من:من مثل تونفهم نیستم اینویادت باشه واینکه توهم نبایدتوکارای من دخالت کنی اوکی راشایه اخم غلیظ کردوتاخونه هیچی نگفت
×