رفتن به مطلب

Mahsa84

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    45
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

25 Excellent😃😃😃😃

1 دنبال کننده

درباره Mahsa84

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Mahsa84

    *به نام آن که عشق و عاشقی را با عشق پاک و بزرگش نسبت به بنده هایش به آنها آموخت* نام رمان:ریسک برای عشق. نام نویسنده:نرگس. هدف از نوشتن:نوشتن رو دوست دارم و فکر میکنم موضع رمانم یکمی متفاوته. ساعات پارت گذاری:نامعلوم. مقدمه:از پس عشق آمدی و احساس خفته مرا دوباره از خواب بیدار کردی ولی ای کاش نمی امدی،یا ای کاش تو هم با عشوه عشق می امدی تا من را اینچنین درآتش عشقت نسوزانی ای کاش توهم عاشق من بودی اما تو امدی آن هم بدون هیچ عشق و احساسی .ومن سوختم در آتش عشقت ای عزیزتر از جانم. خلاصه:یه دختر اروم و کسل کننده یه دختر به اسم صنم یه دختر که وقتی نگاهش میکنی احساس خواب بهت دست میده و اما یه پسره درست نقطه ی معکوس صنم خانم آروم ما یه پسربه اسم تیرداد یه پسرتخس و شیطون که گاهی دست زلزله رو هم از پشت میبنده و اما این دختر و پسر قراره سر راه هم قرار بگیرن چجوریشو دیگه خودتون باید بفهمین
  2. Mahsa84

    *به نام آن که عشق و عاشقی را با عشق پاک و بزرگش نسبت به بنده هایش به آنها آموخت* نام رمان:ریسک برای عشق. نام نویسنده:نرگس. هدف از نوشتن:نوشتن رو دوست دارم و فکر میکنم موضع رمانم یکمی متفاوته. ساعات پارت گذاری:نامعلوم. مقدمه:از پس عشق آمدی و احساس خفته مرا دوباره از خواب بیدار کردی ولی ای کاش نمی امدی،یا ای کاش تو هم با عشوه عشق می امدی تا من را اینچنین درآتش عشقت نسوزانی ای کاش توهم عاشق من بودی اما تو امدی آن هم بدون هیچ عشق و احساسی .ومن سوختم در آتش عشقت ای عزیزتر از جانم. خلاصه:یه دختر اروم و کسل کننده یه دختر به اسم صنم یه دختر که وقتی نگاهش میکنی احساس خواب بهت دست میده و اما یه پسره درست نقطه ی معکوس صنم خانم آروم ما یه پسربه اسم تیرداد یه پسرتخس و شیطون که گاهی دست زلزله رو هم از پشت میبنده و اما این دختر و پسر قراره سر راه هم قرار بگیرن چجوریشو دیگه خودتون باید بفهمین. لینک صفحه نقد:
  3. Mahsa84

    ببخشید مستندی باشه یعنی چی بعد اگه داستان تخیلی باشه منبعشو از کجا بیاریم
  4. Mahsa84

    لطفااگه میشه سریع تر برسی کنید
  5. Mahsa84

    منم میخوام عضوشم
  6. Mahsa84

    نیم رخ😆😆
  7. Mahsa84

    مهرداد ویاسمن
  8. Mahsa84

    پارت53 راشابا پوزخند گفت:پس میخوای چیکار کنی خانم شجاع وزرنگ به سمت جلو خم شدم وگفتم:یه سئوال تو لبات کج نمیشه از بس پوزخند زدی بابا یکم بخند بخدا دنیا ارزش این همه عذابی که تو به خودت میدی رو نداره بخند بعد ببین دنیا چجوری بهت میخنده و بلند شدم من:در ضمن پاشو اماده شو میخواییم بریم خونه مامانم زود باش و رفتم بالا در اتاقمو یواش باز کردم رفتم سمت غزل ویواش تکونش دادم من:غزل،غزل مامان پاشو عزیزم دستمو بردم سمت موهاش و موهای خیسشو نوازش کردم این بچه چه گناهی کرده که باید همچین زندگی رو تحمل کنه با تکونی که خورد صداش زدم من:غزل خانم پاشو دیگه به خرس خواب گفتی تو برو من هستم غزل نشست رو تخت و یه خمیازه کشید خواستم بگم ساعت خواب که یهو عطسه زدم یا خدا نکنه سرما خوردم نههههه ....................................... راشا داشتم به حرفای مهسا فکر میکردم گفت غزلو از کسی خریده که.... از جا پریدم نکنه نکنه غزل همون دختره که کنار خیابون بوده با عصبانیت رفتم بالا در اتاقشو با شدت باز کردم ............................. مهسا داشتم با غزل حرف میزدم که یهو در با شدت باز شد یا خدا راشا مثل آتشفشان در حال فوران اومد تو وبا صدای بلند گفت:تو به چه حقی رفتی مثل این گدا گشنه ها کنار خیابون وایستادی و التماس این و اونو میکردی تو فکر آبروی من و باباتو نکردی اصلا تو یه ذره غرور نداری هانننن هان اخرشو با صدای بلندی که چسبیدم به سقف منم با عصبانیت گفتم:به تو چه ها به تو چه اصلا تو کیه منی تو هیچ کارمی بفهم نفهم بعدشم من به ابروی شما چیکار دارم مگه رو پیشونیم با ماژیک نوشتم دختر کارخونه دار بزرگ اقای امین شایانفر و زن صوری جناب اقای دکتر راشامحتشم هان اره تو راست میگی من غرور ندارم اقای محتشم بدون همه زندگی ادما غرور نیست با گریه غزل برگشتم سمتش و فقط گفتم:غزل برو بیرون تو آشپزخونه پفک هست بخور تا من بیام غزل با گریه رفت بیرون راشا انگار با حرفای من اتیشی تر شد چون چشماش قرمز شد و اومد جلو گفت:که من هیچ کارتم میخوای نشونت بدم من چیکارتم اره به کمرم چنگ زد و منو کشید سمت خودش و تا بفهمم قراره چه اتفاقی بیفته لباشو گذاشت رو لبام و وحشیانه بوسید مثل برق گرفته ها نگاهش میکردم
  9. Mahsa84

    پارت52 گوشیمو برداشتم و رفتم پایین مامان چند بار زنگ زده بود بهش زنگ زدم بعد از چند بوق برداشت من:الو سلام مامان جونی خوبی چه خبر زنگ زده بودی مامان:سلام مرسی خوبم مامان جان تو خوبی خبری که نیست زنگ زده بودم که بگم امشب یادتون نره بیایین ها من:اها باشه حتما میاییم بعد از چند دقیقه صحبت کردن گوشیرو قطع کردم یه نگاه به راشا انداختم رو مبل خوابش برده بود رفتم بالا و یه پتو براش آوردم بدبخت یخ کرده بود سرم درد میکرد یه مسکن خوردم و رفتم تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم که یاد لب تاپ افتادم سریع لپ تابو روشن کردم و برنامه ای که روی دوربین وصل بود رو آوردم و فیلمو دوباره پخش کردم سوگند داشت تو الهیه دور میزد بعد از چند دقیقه زنگ زد به کسی و گفت:الو سلام عزیزم خوبی بیا دیگه دیر شد چون گوشی رو اسپیکر بود صداشو شنیدم صدای یه پسر بود که داشت می گفت:سلام عزیزم ببخشید یکم طول کشید الان اومدم سوگند:باشه پس من دم در منتظرتم زیر لب گفتم:پس من و راشا رو دور زدی که بری دور دور جالتو جا میارم نکبت بعد از چند دقیقه پسره اومد چقدر قیافش اشنا بود کجا دیدمش!!! عه این همونی نیست که اونروز با سوگند اومد چرا خودشه یکم تو صورت پسره دقیق شدم وبا خودم گفتم:مطمئنم خودشه رو به سوگند با خنده گفت:خوب راشا رو دور زدی ها سوگندخندید وبا عشوه گفت:اره عزیزم بخاطر تو هر کاری میکنم پسره محو حرکات پر عشوه سوگند بود سوگند دستشو گذاشت پشت گردن پسره و سرشو نزدیک کرد یاخدا خاک تو سرت کنن سوگند هم تو هم راشا با این عشق عتیقش بعد از چند دقیقه راه افتادن اون قسمت فیلم که راه بود رو رد کردم رسیدن به شمال بعد از پیاده شدن از ماشین دیگه ندیدمشون لپ تابو بستم و کنار غزل روی تخت دراز کشیدم هنوز هوا بارونی بودساعت 3 بعد از ظهر بود ساعت 5 باید بریم نمازمو خوندم تصمیم گرفتم پاشم و آماده شم رفتم سمت راشا تا بیدارش کنم بچم تو خواب چقدر مظلومه البته دهنشم مثل غار باز بود آروم صداش زدم که یه تکون خورد و دوباره خوابید دستمو بردم سمت موهاش و یکم نازش کردم چه موهای نرمی داشت یهو یه تکون خورد تا خواستم دستمو پس بکشم صداش در اومد راشا:سوگند بیا بغلم بخواب خوابم میاد کجا میخوای بری یهو قاطی کردم جناب منو با اون دختره کثافت اشتباه گرفته بود اگه بدونی راشا که این سوگندی که براش میمیری چطور داره از پشت بهت خنجر میزنه دیگه اسمشم نمیاری با صدای بلندی گفتم:هوی قوزمیت پاشو میخواییم بریم پاشو ببینم واسه من سوگند سوگند میکنه با این سوگند خانومت فقط میشه آبگوشت عشوه درست کرد وگرنه بدرد لای جرز دیوارم نمیخوری راشا با چشمای باز داشت به حرفای من گوش میداد یهو عصبانی شد وگفت:واسه چی منو بیدار کردی میخواستی این چرت وپرتا رو بگی ویه پوزخند زد یا داری از حسودی دق میکنی حالت عق زدن به خودم گرفتم وگفتم:عق من اخه به کجای اون عملی حسودی کنم راشا:نه که خودت همه جای صورتت طبیعیه با حالت حق به جانبی گفتم:بله که طبیعیی مگه صورتم چیکاره که عمل کنم با تعجب گفت:نهههه من:ارههه کلا این امروز زده بود تو فاز تعجب از گربه سر کوچم تعجب میکرد یهو گفت:راستی یه چیزی مهسا این دختره که آوردی اسمش چی بود اها غزل اینو از کجا آوردی حالا اینو کجای دلم بزارم نشستم رو مبل روبه روش وگفتم:خریدم باچشمایی که از حدقه در اومده بود گفت:خریدی از کجا من:بپا چشمات جلوت نیفته خب از نمیدونم اسمشو دقیقا میتونم چی بزارم ولی از کسی که این بچه های طفل معصومو مجبور میکنه براش کار کنن راشا رفت تو فکر وگفت:اهاخب حالا چند خریدی من:هوی پفک نیست که میگی چند خریدی ادمه ها در ضمن 20 تومن راشا با دهنی باز گفت:بیست میلیون تومن اخه دختر تو با کدوم عقلت همچین پولی رو میخوای بدی به یه کسی که نه میدونی کیه نه هم یه اسم و رسمی داره من:مگه من گفتم تو بدی که حرص میخوری خب تو ندی بابام میده یا اینکه از پولای خودم میدم در ضمن قرار نیست بهش پول بدم خنگ خدا اخه کی همچین پولی رو میده که من دومیش باشم
  10. Mahsa84

    پارت 51 با غزل و یلدا و پریا رفتیم داخل پاساژ و هرچی که به نظرم خوشگل بود رو برای غزل خریدم بعدشم رفتیم رستوران و کباب خوردیم اومدیم بیرون از پریا و یلدا خدافظی کردم و غزلو نشوندم جلو ماشین و کمربندشو براش بستم ماشینو دور زدم و نشستم پشت رل استارت زدم و راه افتادم در حین رانندگی غزل گفت:خاله جون من دوست ندارم دیگه برم پیش آقا میشه پیش شما باشم بهش نگاه کردم چشمای سبز خوشگلش معصوم تر شده بود با خنده گفتم:باز تو گفتی خاله جون عزیزم بگو مامان بعدشم غزل مامان مگه مامان میزاره تو دیگه بری پیش اون آقای زشت و بو گندو ودستمو روی دماغم گذاشتم و گفتم:پیف پیف!! عزیزم تو تا اخر عمرت پیش خودمی بیخ ریش صاحابتی غزل خندید تا رسیدن به خونه باهاش شوخی کردم و خندیدیم درو با ریموت باز کردم و رفتم داخل غزل بخاطر ارتفاع ماشین میترسید بباد پایین پیادش کردم و رفتیم سمت خونه تا رسیدیم به در غزل با اشتیاق دستاشو به هم کوبیدوگفت:اخ جون تاب مامانی بیا بلیم منو تاب بده با خنده بغلش کردم و گفتم:خوجل مامان بیا بریم تاب بخوریم ولی خیس میشی ها در همین حین راشا از در با چشمای متعجب اومد بیرون ،یا خدا عزرائیل اومد در گوش غزل گفتم:مامان جون این آقاهه شوهر منه تا میتونی براش شیرین زبونی کن باشه عزیزم غزل با تعجب اهسته گفت:یعنی چی مامان ژونی چژوری سیرین زبونی کنم از لحن بچگانه و خوشگلش خندم گرفت و بلند زدم زیر خنده که راشا اخماشو کشید تو هم و اومد نزدیک و گفت:به به سلام مهسا خانم چه عجب میدونی ساعت چنده و یه نگاه به ساعت مچی مارک دارش کرد وگفت:ساعت 2بعد از ظهر خانم شایانفر چرا گوشیتو جواب نمیداد هان با داد اخرش پریدم هوا غزلم که تا اون موقع لباشو غنچه کرده بود و آماده ی گریه بود شروع کرد به گریه کردن با گریه غزل عصبانیم فوران کرد وگفتم:به تو چه یواش تر بچه ترسید مگه کوری نمیبینی داره گریه میکنه چیه سوگند جونت نیست داری سرمن عقده هاتو خالی میکنی اصلا به تو چه که من کجا بودم و بی توجه بهش رفتم سمت تاب و رو به غزل گفتم:عزیزم گریه نکن قربونت برم بردمش سمت تاب و دو تایی نشستیم روی تاب راشا اومد نزدیک تر وگفت:اینو از کجا اوردی چرا این شکلیه نکنه از تو آشغالا پیداش کردی با عصبانیت رفتم جلو و یکی زدم تو صورتش و با داد گفتم:خفه شو راشا این بچه طفل معصوم چه گناهی کرده که چون مامان بابای گور به گور شدش ولش کردن و بخاطر پول فروختنش ما اینجوری در موردش صحبت کنم در ضمن از این به بعد غزل دختر منه اگه واقعا بخاطر همون صیغه محرمیت بینمون حتی یک صدم درصد منو زن خودت میدونی من کاری به اجبارشو اینا ندارم غزلم دختر خودت بدون باشه با التماس نگاهش کردم که پفی کشید وگفت:باید فکر کنم غزل داشت مارو نگاه میکرد یه دفعه با تعجب گفت:مامانی مامان من که سمایی پس چرا میگی مامان بابای گول به گول شدس (امیدوارم بتونین بخونید) داشتم با تعجب نگاهش میکردم راشا هم دست کمی از من نداشت یه دفعه زدم زیر خنده و رفتم بغلش کردم راشا هم داشت یواش میخندید من:از دست تو دختر بیا بریم داخل سرده سرما میخوری رفتیم داخل اول از همه رفتیم اتاق من راشا هم انگار باز به رگ بیخیالیش خون رسیده بود چون لم داد روی مبل و TVرو روشن کرد غزلو بردم حموم و کلی شستمش وقتی اومدیم بیرون غزل داشت چرت میزد خندم گرفت خوابوندمش رو تخت این بچه چقد لاغره خاک تو سر مامان باباش که بچه به این خوشگلی و نازی رو که مثل فرشته میمونه بخاطر پول فروختن نفسای منظمی که میکشید نشون از این میداد که خوابش برده بیخیال خشک کردن موهاش شدم و پتویی روش انداختم
  11. Mahsa84

    پارت50 زدم به شیشه مردی که جلو نشسته بود شیشه رو داد پایین با دیدن راشا حسابی جا خوردم اونم عینکشو داد بالا ویه نگاه به تیپم کرد وگفت:چیه من:گل بخر میخری تو رو خدا بخر راشا با اجبار گفت:باشه یک گل بهش دادم وگفتم:پولش پولشو داد با خوشحالی رفتم چند تا ماشین دیگه هم دور زدم و همه گلا رو فروختم بارون به شدت میبارید ومنم خیس خیس شده بودم رفتم سمت پریا که داشت با دختره حرف میزد تا خواستم بگم سلام بریم دیدم یه مردی که کلاه گذاشته سرش و داره میاد سمتمون با داد گفت:با اون دختره چیکار داری ولش کن بزار کار کنه منظورش اون دختر کوچیکی که پیش پریا گذاشته بودم بود اومد نزدیک و موهای دختره رو گرفت بلندش کرد و یه سیلی زد تو صورتش پریا با وحشت دستاشو گذاشته بود رو دهنش و فقط نگاه میکرد یعنی اگه میخواستم نمیتونست کاری بکنه با صدای گریه دختر کوچولو به خودم اومد داشت میگفت:نه اقا تو رو خدا غلط کردم نزنم رفتم جلو و یکی زدم تو صورت مرد مرتیکه بی شعور با صدای بلندی گفتم:چیکار داریش زورت به یه بچه رسیده برو اونور نزنش تنه لش مرده که انگار عصبانی شده بود پرید که منو بزنه که یه مشت حواله صورتش کردم و گفتم:برو تا اون روی سگ منو بالا نیومده مرد:برو گمشو من بابت این مفت خورا پول دادم میفهمی با داد گفتم:تو هر چقدر پول داده باشی من دو برابرشو میدم بده به خودم فقط تو بگو چند من هرچی که بگی میدم چشمای مرده برق زد وگفت:بیست میلیون میدی من:معلومه که میدم فردا صبح یه چک روز میارم همینجا ولی باید این دختر تا فردا پیش من باشه فهمیده یا حالیت کنم مرده:باشه ولی فردا صبح پولو ازت میخوام من:باشه ای گفتم و رو به دختره گفتم:بیا بریم دستشو گرفتم و همراه پریا که مثل کرفس متعجب شده بود رفتیم سمت ماشین پریا با تعجب گفت:میخوای بیست میلیون به این خورمالو خرک پول بدی این شلغم آب کشیده سر تا باش بیست هزار تومن نمیرزه من:اره فدای یه تار موی این خانم خوشگله وبا لبخند به دختره نگاه کردم وگفتم:اسمت چیه عزیزم دختره: نمیدونم اسم ندارم آقا بهم میگه چش سبز دلم به درد اومد تو ماشین نشستیم که یلدا با دیدن چش سبز گفت:این دیگه کیه من:نمیدونم بچه ها بیایین یه اسم انتخاب کنیم براش اوم غزل چطوره پریا:عالیه غزل خانم یلدا:موافقم عالیه من:خب اول بریم آرایش منو پاک کنیم پریا:بریم خونه ما مامانم رفته خونه خالم رفتیم خونه پریا و بعد از اینکه آرایشمو پاک کردم لباسامو عوض کردم رفتم تو پذیرایی که غزل با دیدن این تیپم و صورت واقعیم با تعجب گفت:خاله ژون جی شودی چلا صولتت اینطولی شده تو که چشمات شبز بود من:غزل جون عزیزم بهم بگو مامان غزل با ذوق دستاشو کوبید به هم وگفت:آخ جون من مامانی نداشتم مامان!! با گفتن مامان دوید سمتم و پرید بغلم گرفتمش بغلمو و بوسش کردم پریا:در عوض به من بگو خاله باشه همونطور که غزل بغلم بود رفتم سمت مبلی که پریا نشسته بود و نشستم غزل رو به پریا گفت:باشه خاله جون پریا با خنده لپ غزل رو کشید وگفت:عزیزم بگو خاله پری و رو به من ادامه داد پریا:مطمئنی میخوای نگهش داری پس راشا چی من:اگه اون نذاشت نگه دارمش میبرم خونه بابام به هر حال مهلا و مهرداد عاشق بچن و غزلم که ماشالا شیرین زبونه بعدشم چرا تو و یلدا از صبح میختون رو مطمئنی گیر کرده یلدا و پریا خندیدن پریا گفت:نمیدونم دیگه میخه حالا که گیر کرده چیکارش کنم من:هیچی میگم پاشین بریم دانشگاه من ماشینمو بر دارم بریم برای غزل خانم لباس بخریم خوشملش کنیم غزل از بغلم اومد پایین و شروع کرد با خوشحالی بالاو پایین پریدن و دست زدن هر سه داشتیم بهش میخندیدیم
  12. Mahsa84

    پارت49 من:منم دلم برات تنگ شده مراقب خودت باشی عزیزم خدافظ و قطع کردم رفتم بیرون مهسا با پریا و یلدا رفتیم تو سرویس بهداشتی یلدا:مهسا مطمئنی میخوای این کارو بکنی اخه ببین داره بارون میاد از همه مهم تر تو دختر یه کارخونه دار معروفی ها کسی ببینتت چی میگه من:حتی اگه ستاره هالیودم بودم بازم این کارو میکردم بعدشم منو بابام تا حالا اینقد ازین کارا یا حتی بدترشو کردیم یلدا بخدا برای ما موقعیتمون مهم نیست مهم دل خودمونه من دوست دارم پیش اون آدما باشم هر چی میخواد اتفاق بیفته بزار بیفته رو به پریا پای ثابت هر کاری که میخواستم بکنم گفتم:پری بجنب بیا زیر چشمامو کبود کن پریا با مداد سیاه وهر چی لوازم آرایشی تا حالا درست شده افتاد به جونم یه لنز آبی خوشگلم گذاشتم تو چشام تا به قول یلدا کسی نشناسه یه نگاه به آیینه انداختم باورم نمیشد این منم زیر چشام کود افتاده بود و سیاه شده بود لبام کبود بود و گونهامم یه حالتی پیدا کرده بود چشام ابی بود وای چقد خوشگلن این لنزا یلدا و پریا داشتن با تعجب نگام میکردم پریا رو یه ماچ اب دار کردم و گفتم:وای مرسی پری اصلا زمین تا آسمون تغییر کردم یلدا: اره واقعلا میگم پریا توهم دست کمی از یه گریمور نداری ها پریا تا کمر خم شد وگفت:لطف دارین من:خب بریم که وقت لباساس پریا:بریم تو ماشین من عوض کن رفتیم سمت MVMپریا نشستم تو بچه ها دم در وایستان پریا یه پلاستیک سفید داد دستم و گفت:اینارو بپوش من:از کجا آوردی پریا:تو بپوش چیکار داری مانتو مشکی پاره پوره ای رو پوشیدم با شلوار لی رنگ و رو رفته ای بایه شال مشکی خاک گرفته کفشامو در آوردم وکفشای مشکی خاکی رو پوشیدم و اومدم بیرون من: خب چطوره پریا و یلدا باهم گفتن:عالی پریا:بزار یه چند تا عکس بگیریم چند تا عکس با مدلای مختلف گرفتیم و نشستیم تو ماشین من برای اینکه دیده نشم عقب نشستم پریا و یلدا هم جلو رفتیم به جایی که در واقع پاتوق بچه ها بود بچه هایی که برای یه دو تومنی پول باید جلو بقیه التماس میکردن کنار خیابون پریا نگه داشت پیاده شدم یلدا بازم گفت:مطمئنی من:اره بخدا فعلا یواش رفتم جلو و کنار یه دختر که حدس میزدم 5ساله باشه وایستادم با نگاه کردن بهش دلم گرفت و اشکم سرازیر شد چه دختر خوشگل و معصومی چشمای سبز وحشی لبای صورتی غنچه با موهایی که فکر کنم یه ماهی میشود شونه نشده بود با لبخند در حالی که دماغمو بالا میکشیدم گفتم:سلام خاله جون خوبی عزیزم دختره یه لبخند خوشگل زد وگفت:سلام آله ملسی خوبم ( سلام اره مرسی خوبم) به دستش که پر از آدامس بود نگاه کردم و گفتم:تو آدامس میفروشی میخوای آدامساتو با هم نصف کنیم بفروشیم دختره با خنده ای که از سر ذوق بود گفت:آله آله بیا و نصف آدامساشو داد دستم لپشو کشیدم و بغلش کردم رفتم سمت اولین ماشینی که اومد و زدم به شیشش وگفتم:اقا یه آدامس بگیر مرتیکه بی شعورگفت:آدامس میخوام چیکار اگه خودت میای بالا بیا بی توجه به چرندی که گفت رفتم عقب و همراه دختره رو زمین نشستیم خب این که نشد پریا از ماشین پیاده شد و اومد جلو وگفت:خانم من همه آدامساتو میخوام با لبخند همه آدامسارو دادم بهش که دختره با خوشحالی گفت:اخ جون همه آدامسا رو فروختم امشب دیگه کتک نمیخورم دلم به درد اومد روبه پریا گفتم:نگهش دار کار دارم پریا سرشو به معنی باشه تکون داد رفتم جلو تر که یه پسر بچه اومد جلوم وگفت:اینجا چی میخوای من:اومدم اینجا یه چیزی بفروشم گناهه پسره:نه ولی اگه اقا بفهمه کارت تمومه ها به گلای رز تو دستش نگاه کردم وگفتم:میشه کمکت کنم اونارو بفروشی پسره یه نگاه بهم انداخت وگفت:باشه و چهار شاخه گل داد دستم لبخندی بهش زدم ورفتم جلوی یه ماشین شاسی بلند که پشت چراغ قرمز وایستاده بود
  13. Mahsa84

    رت48 با عصبانیت به راشا که هنوز داشت دور و برشو نگاه میکرد توپیدم من:کی به تو گفته بیای تو اتاق من ها ترسیدم اخه بی عقل اومدنت پیش کش منو با سوگند اشتباه گرفتی چسبیدی بهم ای خدا منو از دست این بشر راحت کن حالم دیگه داره بهم میخوره از کارات وتند از تخت پریدم پایین رفتم سرویس بهداشتی و دست وصورتمو شستم اومد بیرون دیدم راشا نیست رفتم با خیال راحت لباسمو با یه پیرهن جذذذذب کوتاه که رنگشم قرمز جیغ بود عوض کردم یه ساپورت زخیم مشکی هم پوشیدم کفشای رو فرشی قرمزامم پوشیدم موهامو با کش بالای سرم بستم یه رژ قرمز زدم و رفتم پایین آقا با چهره اخمو پشت میز نشسته بود وداشت پنیر و گردو با کره ومربا کوفت میکرد به درک فدای سرم رفتم تو آشپزخونه برای خودم یه چایی شیرین درست کردم وخوردم بعدم نشستم پشت میزو تا تونستم خوردم یدفعه راشا با پوزخند گفت:یوقت هیکلت خراب نشه اینقد میخوری در حالی که داشتم لقممو قورت میدادم گفتم:من ازین جلف بازیا خوشم نمیاد بعدشم هیکل من خدا دادی رو فرمه براش رژیم نگرفتم که حالا بخوام حرص بخورم که یوقت خراب نشه اینارو برو به سوگند جونت بگو یه وقت هیکلش خراب نشه عق اخمای راشا بیشتر رفت تو هم بی توجه بهش لیوان آب پرتقالمو سر کشیدم و یه اخیش از ته دل گفتم و بلند شدم رفتم بالا تا آماده شم برم دانشگاه ساعت 9 کلاس داشتم هنوز ساعت 8 و نیم بود پس وقت داشتم بی خیال دوش شدم و عوضش عطرو رو خودم خالی کردم یه مانتوی ساده سورمه ای که یکم کوتاه بود پوشیدم با یه شلوار لی آبی مغنعه سرمه ای هم سرم کردم یکم ریمل زدم با یه خط چشم باریک کیفمو با سوئیچ برداشتم و رفتم پایین دم در کفشای مشکی ساده ای پوشیدم راشا با تعجب یه نگاه بهم انداخت منم مشغول آنالیزش شدم یه کت تک مشکی شلوار پارچه ای مشکی با پیرهن سفید موهاشم طبق معمول از بس ژل زده بود راه که میرفت میترسیدم ازشون ژل بزیزه سوئیچو سمتش پرت کردم که بخاطر یهویی بودن کارم نتونست بگیره وافتاد زمین سری به حالت تاسف تکون دادم و گفتم:برو بشین پشت رل با تعجب نگاهم کرد ولی بی حرف رفت بیرون درو بستم و اومد تو پارکینگ نشستم صندلی جلو ماشینو روشن کرد واز در رفت بیرون اول رفت سمت بیمارستانی که کار میکرد پیاده شد منم بدون اینکه به خودم زحمت بدم خزیدم پشت رل و شیشه رو دادم پایین که راشا گفت:فکر نمیکردم برسونیم ممنون یه پوزخند زدم وگفتم:یه شهریوری زیر قولش نمیزنه خدافظ و بدون اینکه بهش فرصت جواب بدم گازشو گرفتم و رفتم راشا اصلا فکر نمیکردم با ماشین منو برسونه چیزی که بیشتر باعث تعجم ش این بود که گفت من بشینم پشت فرمون واقعلا که این دختر رونمیشه پیش بینی کرد وقتی بهش گفتم فکر نمیکردم برسونیم گفت یه شهریوری زیر قولش نمیزنه جالبه خیلی رو ماهی که به دنیا اومده تعصب داره رفتم داخل ویه راست رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم امروز یه عمل فوق العاده سخت داشتم گوشیم زنگ خورد برداشتمش سوگند بود جواب دادم من:الو سلام عشقم خوبی لبخندی ناخداگاه رو لبم نشست گفتم:سلام عزیزم مرسی تو خوبی سوگند:عالیم عزیزم میگم راشا میشه من یه دو هفته بمونم اینجا اخه یه هفته کمه من میخوام کل اینجا رو بگردم من:مگه الان کجایی باشه اگه دوست داری بمون سوگند:الان شمال لب دریا فردا میخوام برم مشهد من:باشه عزیزم من باید برم کاری نداری پول خواستی بگی بریزم سوگند:ممنون دلم برات تنگ شده دوست دارم ببینمت
  14. Mahsa84

    پارت47 من:خدا به داد داداشم برسه شادی جیغ کشید ویکی زد تو ملاجم من:اخ دستت بشکنه یهو راشا اومد جلو واینهو این جنتلمنا گفت:چی شد مهسا خوبی با تعجب داشتم نگاهش میکردم که در گوشم جوری که بقیه نفهمیدم داره چیزی میگه گفت:خنگ نمایشه به دلت صابون نزن من:ساکت شو لطفا کانگورو وبا صدای بلند تر گفتم:خوبم بابا چیزی نشد که تو برو پیش بابا جون راشا بی حرف رفت اونطرف که شادی یه چشمک زد وگفت:خوب داداشمو تور کردی خندیدم وگفتم:ما اینیم دیگه در همون حین باباجون یا همون عمو سپهر رو به من گفت:مهسا خانم خوب راشا رو حواله من میکنی خودت نمیای پیشم با شرمندگی گفتم:ببخشید باباجون مگه این شادی واسه آدم حواس میذاره و رفتم سمتش من:خوبین باباجون، باباجون:از احوال پرسی های شما من:دیگه شرمنده ترم نکنین باباجون:حالا اشکال نداره برین داخل مهتاب جون زد رو گونش وگفت:ای وای شما رو سراپا نگه داشتیم بیایین داخل رفتیم داخل و روی مبلای سفید سلطنتی نشستیم طبق قول و قرارمون با راشا کنار هم نشستیم شادی هم کنار من نشست مهتاب جون گفت:مهسا جان دخترم راحت باش برو مانتو و روسریتو در بیار رفتم بالا وتو اتاق قبلی راشا لباسامو در آوردم واومدم پایین تا وقت شام با همدیگه راجب موضوعای مختلف صحبت کردیم وقت شام من وشادی رفتیم میزو چیدیم وبقیه رو صدا کردیم غذا برنج وکباب همراه مرغ و سالاد بود بعد از غذا از مهتاب جون وشادی و بابا جون خدافظی کردیم و اومدیم بیرون توی ماشین خوابم برد خواب بودم که راشا صدام کرد و خروس بی محل بیدارم کرد رفتیم بالا رفتم اتاقم ولباسامو در آوردم و پریدم رو تخت وخوابیدم تو عالم خواب بودم که احساس کردم یکی کنارم رو تخت خوابید باترس پاشدم ویه نگاه به کنارم انداختم که راشا رو در حالی که ساعدش رو چشماش بود و خواب بود دیدم بی خیال گرفتم خوابیدم صبح با احساس خفگی پاشدم آی خدا خفه شدم چشمامو باز کردم که نور مستقیم خورد به چشام و باعث شد ببندمشون دوباره چشمامو با احتیاط باز کردم که متوجه یه دست که رو گردنم افتاده بود شدم خب دست راستم که اینجاس دست چپمم که اینجاس پس این دسته از کجا اومده نکنه یه دست دیگه در آوردم اوهوک یه دستم که زیر سرمه همونجور مشغول برسی دستا بودم که یکی از پشت سرم تکون خورد یه جیغ فرا بنفش کشیدم که اونی که پشتم بود و نمیدونستم چیه وکیه سه متر پرید بالا و با حول گفت:چیه کیه چی شده عمل موفقیت آمیز نبود با تعجب به راشایی که دو دقیقه پیش تو ذهنم به یه موجودی که نه میدونستم کیه نه چیه تبدیل شده بود نگاه کردم تا حالا تو عمرم انقد نترسیده بودم قلبم اومد تو حلقم
×