رفتن به مطلب

Mahsa84

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

6 Good😌😌😌😌

درباره Mahsa84

  • درجه
    💚

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Mahsa84

    سلام میشه لطفا به این موضوعم رسیدگی کنید ممنون میشم
  2. Mahsa84

    پارت39 که یکی از پشت هولم داد یا امام زاده مهرداد بابا یه ندا بدین من اشهدمو بخونم بعدش بساط مرگو حاضر کنین در حالی که سعی داشتم از پخش شدنم رو زمین جلو گیری کنم تمام اموات کسیم که هولم داد شاد کردم سر صبحی برگشتم که ببینم کدوم دیوونه تیمارستانیی این کارو کرده که با صورت کبود شده از زور خنده ی پریا مواجه شدم کیفمو آوردم بالا ویکی محکم زدم تو سرش که دل خودم به حالش سوخت بدبخت بد جور خورد خندش شدید شد که تحملم تموم شد وبا دادگفتم:هی مرض،الاغ خداکنه شوهرت کچل شه من دلم خنک شه پریا با خنده کوتاهی گفت:والاما که هر چی برای شوهرتو دعا کردیم که کچل شه نشد پس مال ماهم حتما مو دارن از قدیم گفتن با دعای گربه سیاهه بارون نمیاد خندم گرفت فکرشم حتی خنده داره راشا کچل باشه خخ با خنده گفتم:خوبه خودت میگی با دعای گربه سیاهه من که گربه سیاهه نیستم تویی دیگه یکی زد تو سرم وگفت:میگم ها تو کیفت احیانا وزنه ای چیزی میزارم ضربه مغزی شدم دیوونه حداقل یکم یواش تر بزن با شرمندگی گفتم:وای ببخشید عزیزم خوب اخه اعصابمو خورد کردی سر صبح پریا خندید وگفت:حالا اشکال نداره بیا بریم سرکلاس که دیر شد رفتیم سر کلاس طبق معمول همیشه کلاس بدون استاد و شلوغ!روی صندلی کنار پریا نشستم یلدا اومد وکنار مانشست وگفت:سلام بچه ها راستی میدونین قراره استاد جدید بیاد با تعجب گفتم:جدی یلدا سر تکون داد وگفت:اره ضاهرا پریا:خوبه که از دست اون صادقی غر غرو راحت میشیم حرفشو تایید کردم میخواستم به یلدا بگم حالا کی هست که در کلاس باز شد وسهیل با قیافه کاملا جدی وارد کلاس شد من ویلداو پریا درست شبیه وزغ شده بودم اما سهیل خونسرد نشست پشت میز وکاملا جدی شروع کردسهیل:سلام بچه ها من استاد جدیدتون هستم سهیل نامور اها پس استاد جدید اینه نچ نچ یادم رفته بود تو گوش پریا گفتم:خاک تو سر من وتو شه که یادمون رفته بود سهیل قراره بیاد پریا سرشو تکون داد وگفت:اره بخدا خاک رس تو سرمن وتو ویلدا شه این بیشعورم فراموش کرده اومده مارو کنجکاو میکنه سهیل ادامه داد سهیل:از همین ردیف جلو لطفا اسم وفامیلاتونو بگید من بنویسم
  3. Mahsa84

    پارت 38 نماز راشا که تموم شد سجاده رو تا کردم وبلند شدم وگفتم:خب قبول باشه حالا برو دیگه میخوام درس بخونم فردا میرم دانشگاه اوکی اومد نزدیکم تا خواستم چیز دیگه ای بگم گونم رو بوسید وگفت:مرسی و رفت مثل اینایی که جن دیده باشن سرجام خشکم زد راشا منو بوسید دستمو رو گونه ی چپم گذاشتم سرمو به طرفین تکون دادم تا حواسم جمع بشه بالاخره موفق شدم سجاده رو از رو زمین برداشتم و گذاشتم سر جاش روی تخت نشستم و مثلا مشغول درس شدم ولی همش حواسم پیش اون بوسه بود ..................... دینگ دینگ هی مرض و دینگ هی درد ودینگ دینگ خفه شو دیگه پتو رو کشیدم روم وخمیازه بلند بالایی کشیدم دوباره همون صدا که میگفت دینگ دینگ بلند شد اه خدااااا یهو یاد درس و دانشگاه افتادم پتو رو کنار زدم و از تخت پریدم پایین اخ پام لنگون لنگون رفتم سمت دستشویی اول صبحی مارو باش اخه اینم شد زندگی ماماننن به حالت گریه صورتمو شستم وبا حوله صورتی زشت خشک کردم سریع یه مانتو سرمه ای با یه شلوارمشکی گشاد با یه مقنعه سرمه ای سرم کردم یکم ریمل زدم ویه رژ لب کالباسی خوشگل که لبامو خیلی خوشمل کرد کیفمو با گوشیم برداشتم وهی بروکه رفتیم هیچکس خونه نبود کفشای اسپرت مشکیمو پوشیدم و درو باز کردم معلوم نیست این دوتا هویچ عاشق کجان احتمالا خواب باشن سوارBMVخوشملم شدم وگاز شو گرفتم ماشینو پارک کردم و سریع پریدم بیرون وبا عجله رفتم سر کلاس از بس تند تند راه رفته بودم نفسم به شماره افتاده بود یکم وایستادم تا نفسم سر جاش بیاد
  4. Mahsa84

    پارت37 داشتن اذان میدادن از رو تخت بلند شدم وبه سمت دستشویی رفتم وضو گرفتم،چادر نمازسفیدمو که گل های قرمز و آبی داشت سرم کردم سجاده فیروزه ای رو، روی زمین پهن کردم وقامت بستم نماز مغرب رو خوندم قامت بستم که نماز عشاء رو بخونم که یهو در باز شد بی توجه به کسی که وارد اتاق شد نیت کردم ونماز عشاء رو با حوصله خوندم سلام دادم رو تختو نگاه کردم ببینم کی اومد تو اتاق یهو نگاهم به چشمای خاکستری راشا افتاد که داشت یه جوری نگاهم میکرد اخمامو تو هم کردم و گفتم:بهت یاد ندادن قبل از اینکه بیای تو اتاق در بزنی انگار تو یه دنیای دیگه بود که جوابمو نمیداد دستمو جلوی صورتش تکون دادم وگفتم:هوی با توام انگار به خودش اومد چون گفت:هان!!چیزی گفتی مهسا میشه یه چیزی ازت بخوام با تعجب گفتم:چی میخوای لابد باز میخوای با سوگند جونت خوب باشم و ازین چیزا نگر...پرید وسط حرفم و گفت:نه نه میشه بهم یاد بدی نماز بخونم دهنم مثل غار حرا باز شد با تعجب در حال فوران گفتم:مگه خودت یاد نداری مظلوم نگاهم کرد نفسم رو فوت کردم وگفتم:باشه بلند شد صدای سوگند از تو راهرو میومد که می گفت:راشا عزیزم راشا:من تو اتاقمم سوگند لباسمو عوض کنم میام تو برو پایین عزیزم سوگند:خب بزار منم بیام تو اتاق غریبه که نیستم این دخترم معلوم نیست کجاست بیاد چای درست کنه تا خواستم جوابش رو بدم راشا دستشو گذاشت جلو دهنم وگفت:خب برو چایی درست کن منم میام تقلا کردم دستشو از رو دهنم بردارم ولی دستش حتی یه میلی متر تکون نمی خورد سوگند باشه ای گفت ورفت پایین دستشو برداشت که گفتم:ویوونه خفم کردی بیا بریم دستشویی یه نگاه پر تعجب بهم کرد وگفت:من دستشویی ندارم خندم گرفت گفتم:میخوای وضو بگیری خنگ جان اهانی گفت وپشت سرم راه افتاد سمت دستشویی خدارو شکر تیشرت پوشیده بود یه تیشرت خاکستری خوشگل با شلوار راحتی خاکستری گفتم:اول دستاتو بشور بعد نیت کن هر کاری که می گفتم می کرد گفتم:خب اول دست راستتو بشور بعد دست چپتو تمام نکات وضو رو گفتم
  5. Mahsa84

    پارت36 رو کاناپه لم داده بودم و داشتم فیلم سینمایی که پخش میشد رو نگاه میکردم دختره بی چاره نچ نچ ی ه نگاه به ساعت انداختم ساعت5 بعد از ظهر بود این هویچای عاشقم که 3 ساعته بیرونن یه دفعه یاد دانشگاهم افتادم ویکی زدم تو سر خودم ای داد بی داد سریع یه زنگ به مامان زدم بعد از دو تا بوق که خورد جواب داد مامان:الو سلام دخترم خوبی من:الو سلام مرسی خوبم شماخوبی بابا خوبه مهرداد ومهلا چطورن میگم مامان از دانشگاه واسم مرخصی گرفتین یانه مامان:دختر یه نفس بگیر اره بابات برای یه هفته برات مرخصی گرفته نفس راحتی کشیدم که گفت:دو روز دیگه تموم میشه ها صدای مهلا از اون ور خط میومد که میگفت:مامان جورابام کو خندم گرفت خرس گنده خجالت نمیکشه مامان:مهساجان فعلا کار نداری من برم جورابای اینو پیدا کنم به راشا سلام برسونی خدافظ من:چشم خدافظ وقطع کردم مامان مارو باش نمیدونه دخترش داره با هوو زندگی میکنه TVرو خاموش کردم داشتم از پله ها بالا میرفتم که صدای خنده ی سوگند اومد روی پله ایستادم وبرگشتم سمت در خونه در باز شد و اول سوگند بعدش هم راشا اومد داخل سوگند یه نگاه پر غرور بهم انداخت بیخیال گفتم:چته چرا مثل سمندر آبی منو نگاه میکنی راشا:مهساااااا خفه شو من:تو چرا یهو آمپر میچسبونی ما داریم باهم صحبت می کنیم دخالت نکن سوگند حرصی داشت منو نگاه میکرد یهو بایه لبخند برگشت سمت راشا یه نگاه به راشا که محو لبای قلوه ای سوگند شده بود کردم بی جنبه سوگند:ولش کن راشا جان حتما مهساجون خوشحال بشه وقتی که بفهمه من وتو دیگه به هم محرم شدیم خشکم زد اما خودم رو نباختم رو به سوگند که داشت با یه لبخند خبیث نگام میکرد گفتم:عه جدی خوب مبارکه پس من میرم اتاقم تا شما راحت باشین خشمو تو نگاه سوگند دیدم دختره ایکبیری فکر کرده میام میشینم های های گریه میکنم به من چه که شما دوتا هویچ به هم محرم شدین دلم خنک شد ضد حال خورد
  6. Mahsa84

    پارت35 راشا ساکت نشسته بود و داشت به حرفای ما گوش میداد عجیب بود که از سوگند دفاع نمیکرد بی خیال بشقابمو برداشتم وبرای خودم یکم لازانیا کشیدم سوگندم بشقابشو گرفت جلوم وگفت:برای ماهم بکش حرصم گرفت گفتم:مگه من نوکرتم خودت بکش دست که داری به سلامتی بی عرضه امایهویاد نقشم افتادم وگفتم:حالاچون ایندفعه نهارو من پختم براتون میکشم امادفعه دیگه خود چلاقتون بایدبکشین وبشقابو ازش گرفتم سوگند با تعجب منو نگاه میکرد راشا هم که کلا تو باغ نبود سوگندبا لبخند حرص در اری رو به من گفت:پس لطفا برای من وراشا تو یه بشقاب بکش ای جان گل بود به سبزه نیز اراسته شد الان براتون لازانیا فلفلی میکشم من:اوکی براشون کشیدم ومشغول خوردن شدم راشا وسوگندم شروع به خوردن کردن راشا تایکم خورد صورتش جمع شد وسریع بلند شد به سمت دستشویی حرکت کرد سوگندم تا خورد حالش بد شد ورفت سمت شیر آب اه اه حالمو بهم زدین با آرامش درحال خوردن بودم که سوگند اومد روبه روم وایستاد وگفت:چه کوفت و زهر ماری ریخته بودی تو غذا سوختم بایه لبخند ملیح گفتم:خوبه موقعی که داشتم لازانیا هارو درست میکردم اینجا بودی ها وگرنه چه تهمتی میزدی موقعیم که داشتم براتون میکشیدم دیدی که چیزی نریختم سوگند مثلا میخواست مطمعن شه یکم از لازانیا های سمت چپو خورد که دوباره سوخت و از پارچ واسه خودش آب ریخت من:میخوای من امتحان کنم ویکم از لازانیا های سمت راستو برداشتم با ولع خوردم که با تعجب منو نگاه کرد وگفت:یکم از لازانیای اینورم بخور منم که قبلا فکر همه چیو کرده بودم یه تیکه ازسمت چپ روکه فلفل نزده بودم برداشتم وخوردم تعجبش چند برابر شد میخواست از لازانیای سمت راست برداره الان فاتحم خونده میشه هنوز دستش به بشقاب نرسیده بود که راشا صداش کرد راشا:سوگند سوگند بیا بریم بیرون غذا بخوریم بیا سوگند پشت چشمی برای من نازک کرد و گفت:الان اومدم عشقم ورفت آخیش راحت شدم
  7. Mahsa84

    پارت34 مهسا هوف عجب ها فکرنمیکردم راشای مغرور وخشک اینقد مهربون باشه وای خدا من جلوی این غولتشن گریه کردم یکی زدم توسرخودم ای خاک بر سرت کنن مهساکه آبروی خودتوجلواین بردی رفتم تو حیاط که نمیشه بهش گفت بیشتر به باغ می مونه روی تاب نشستم داشتم یواش تاب میخوردم که در حیاط باز شد تاب سمت چپ حیاط درست وسط درختا بود واگه کسی از در حیاط میومدتو کسی که رو تاب بود رو نمیدید سوگند در حالی که داشت با یکی خدافظی میکرد اومد تو علی اقا پشت باغ بود پس این چجوری اومده داخل لابد راشا بهش کلید داده دیگه جوری که صدایی بلند نشه از تاب بلندشدم و رفتم سمت درختی که جلوتر ازتاب بود و دسترسی خوبیم به در داشت سوگند داشت بلند بلند میخندید و یه پسره هم درست روبه روش وایستاده بود یه پسر قد بلند لاغر چون در نیمه باز بودزیاد چهرش دیده نمیشدیهو سوگند رفت جلو و لبای پسره رو بوسید خشکم زد یعنی چی سریع گوشیمو در آوردم وفیلم گرفتم چقدر این سوگند پسته گوشیموخاموش کردم ورفتم سمت خونه تا کثافت کاری این عفریته رو بیشتر نبینم لازانیا ها رو توبشقاب گذاشتم چطوره یکم سر به سر این دو تا هویچ عاشق بزاریم لازانیا هایی که سمت چپ بشقاب بود رو یکم روش فلفل قرمز ریختم ولی کم ریختم تا یه وقت دیده نشه ولی خب میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه همون یکمم اثر خودشو داره میزو چیدم و نشستم سر میز وبشقابو جوری گذاشتم که سمت راستش طرف من بود من:راشا سوگند بیایین نهار حاضره سوگند از وقتی که اومده بود رفته بود اتاق راشا نمیدونم چه غلطی میکردن واقعا چه جوری میتونه تو چشمای راشا نگاه کنه وبهش بگه من تورو قد دنیا دوست دارم تو همین فکرا بودم که سر وکله ی این هویچا پیدا شد راشا روبه روی من نشست و سوگندم کنارش ای جان نقشم گرفت سوگند:چی شده میزو چیدی از تو بعیده با خونسردی روبهش گفتم: ازتو که آبی گرم نمیشه منم که هنوز جوونم نمیخوام در اثر گشنگی دار فانیو واع کنم حالا میزاری یه چیزی کوفت کنم یانه اصلا چرا خودت نیومدی بچینی سوگند دیگه ساکت شد یا به عبارتی خفه خون گرفت
  8. Mahsa84

    لطفابرسی کنیدددددد
  9. Mahsa84

    لایک لایککککککککککککککککککک
  10. Mahsa84

    84/6/29
  11. Mahsa84

    ممنون ازراهنماییتون رمز ورودموفراموش کرده بودم بخاطرهمین ازیه اکانت دیگه واردشدم ممنون
  12. Mahsa84

    سلام مدیران عزیز من نویسنده رمان ازفاصله تاجدایی هستم می خواستم بگم من میتونم ازاکانت دومم رمان روادامه بدم مشکلی نداره
  13. Mahsa84

    پارت33 درواتاقو بازکردم وخودموروتخت انداختم کسی تاحالاروم دست بلندنکرده بود حتی بابام درهمین حین گوشیم زنگ خورد برداشتم مامان بود جواب دادم که صداش توگوشی پیچید مامان:الوسلام دخترم خوبی عزیزم من:سلام مامان خوبم توخوبی مهلاومهردادچطورن باباکجاس مامان:خوبم عزیزم مهلاکه طبق معمول ازکلاس بیرون شده مهردادم که شرکته باپدرت حالت چطوره عزیزم خوبی من:خوبم مامان جان مگه قراره بدباشم چه مهربون شدی یدفعه مامان:منوباش حال اینومیپرسم بی احساس راشاخوبه باشنیدن اسم راشااخمام رفت توهم اخ مامان نمیدونی سر دخترت چی اومده من:خوبه مامان جان مامان:باشه عزیزم خیالم راحت شدخدافظ عزیزم به راشاسلام برسونی من:چشم خدافظ وگوشی روقطع کردم راشا پوف نمیدونم چی شدکه به مهساسیلی زدم دست خودم نبودتاحالاروکسی دست بلندنکرده بودم والان عذاب وجدان داشتم از رومبل بلندشدم وازپله هابالارفتم دراتاق مشترکمون روکه البته فقط واسه همون شب اول بودبازکردم که بادادگفت:مگه اینجاطویلس کسی بهت یادنداده دربزنی بروبیرون نمیخوام ببینمت با اینکه بهم برخوردولی رفتم تو وکنارش روتخت نشستم بایدازدلش درمیاوردم وگرنه امشب خوابم نمیبرد پشتشوبه من کردوگفت:مگه کری برو بیرون بهت میگم یکم خودموکشیدم جلو وگفتم:مهسایه دقیقه گوش کن منونگاه کن کاری نکرد که گفتم:ای بابانازنکن دیگه وسعی کردم یکم لحنمومهربون کنم ادامه دادم:الان قهری دیگه؟؟یکم دیگه رفتم جلو ویهوبغلش کردم (عه نه باباتوهم مهربونی یادداری-وجدان عزیزخفه لطفا-اوکی)داشت دست وپامیزدکه بیادبیرون ومن داشتم به کارای بچگانش میخندیدم که گفت:ولم کن اه ولم کن میگم من:نچ ولت نمیکنم تنش یه بوی خاصی میدادبوی عطرش بابوی تنش مخلوط شده بودویه بوی بی نظیرساخته بود دوباره باصدای گرفته ای گفت:ولم کن راشاحوصله ندارم صداش داشت میلرزیدانگارداشت گریه میکرد خدایا من چیکارکردم مهساداره گریه میکنه برش گردوندم که دیدم اشکاش داره گوله گوله میریزه محکم بغلش کردم وپشتشومالیدم داشت هق هق میکردگفتم:گریه نکن مهساگریه نکن روگریه حساس بودم اصلاتحمل اینکه کسی بخاطرمن گریه کنه رونداشتم بااینکه ازمهسادل خوشی نداشتم اماتحمل اینکه گریه کنه رونداشتم باصدای بلندی گفتم:مهساتوروخداگریه نکن مهسا:اخه چرامن چرامن بایدهمچین سرنوشتی داشته باشم ها ای خدااااا کجایی ببینی چه بلایی داره سرم میاد بی حرف داشتم کمرونوازش میکردم بالاخره ساکت شد وازبغلم اومدبیرون مهسا:ام چیزه من میرم پایین ومثل جت ازتخت رفت پایین اصلابه این دخترمغرور وزبون دراز خجالت نمیاد
  14. Mahsa84

    پارت32 سوگندباعشوه روبه راشاگفت:خب عزیزم من دیگه میرم بیرون یکم خریددارم باید انجام بدم راشا:باشه گلم فقط زودبیای هادلم واست تنگ میشه عققق اینادیگه نوبرشن به خصوص این راشا اصلا انتظارنداشتم اینقد لوس وحال به هم زن باشه سوگندروبه من پشت چشمی نازک کردوگفت:اومدم نهارحاضرباشه ها منم یه لبخندخبیث زدم وگفتم:اولا که من کلفت جناب عالی نیستم دوما حالاچون شیرینی ازدواج من وراشارو نخوردی برات نهارنگه میدارم بیای بخوری جای شیرینی کاردمیزدی خون سوگند درنمیومد راشا با اخم گفت:مهسامواظب حرف زدنت باش وروبه سوگندگفت:توبروعزیزم سوگندیه چشم غره برام اومدوبه سمت دررفت یه جفت کفش پاشه 80پوشیدکه چشام چهارتاشداین چجوری با ایناراه میره میگم پاشه 80واقعا80بودها یعنی فکرکنم اینجوری یکم خودشو قدبلندنشون میده کفشاشوکه پوشیدبرگشت سمت راشاولپشوبوس کرد باپوزخندنگاهش کردم هه اینوباش چجوری روش میشه همچین کاری بکنه بعدازاینکه راشاروتبدیل به موش کور اب کشیده کردرفت بیرون راشاهم اومدرومبل روبه روی من نشست وگفت:ببین مهسامن به مامان وبابام نگفتم که سوگندتوخونه منه درضمن واسه اینکه راحت ترباشیم میخوام یه صیغه محرمیت بینمون خونده بشه پس لطفاکاری نکن که مامان وبابای خودت ومن بفهمن واینکه باسوگندخوب رفتارکن اگرببینم (وانگشتشوتهدیدوارتکون داد)باهاش بدرفتارکردی هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی خونم به جوش اومد بلندشدم وبادادگفتم:توچقدحقیری وپستی یه دخترچندش رو آوردی خونه بعدمیگی باهاش خوب باش من چقد بدبختم که بایدسرنوشتم باتورقم بخوره من چقدبدبختم که مامانم واسه زندگی که مثلامال منه تصمیم گرفته نشستم رومبل وبه چشمای قرمزش نگاه کردم ودادزدم من:ببین باتو واون دختره هرجایی نفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که سمت چپ صورتم سوخت اون.. اون چیکارکرد منوزد بانفرت نگاهش کردم که موهاشوچنگ زدوباعصبانیت گلدون کریستال کنارمبلو به سمت دیوارپرت کردو دادزد راشا:خفه شو احمق تو..توبه کی گفتی هرجایی منم مثل خودت دادزدم من:توبه چه حقی منوزدی تو... تو ودیدم سمت پله هاپله هارویکی دوتارفتم بالا
  15. Mahsa84

    پارت31 سوگند:مگه من کلفتتم خودت درست کن من:محض اطلاع منم کلفت تونیستم واگرم غذادرست کنم واسه خودم درست میکنم هاوبه سمت آشپزخونه رفتم ساعت 11صبح که نمیشه گفت ظهربودتصمیم گرفتم لازانیادرست کنم مشغول شدم اومدتوآشپزخونه وروی صندلی میزنهارخوری 4نفره نشست باعصبانیت روبهش گفتم:خسته نشی یوقت پاشواون خیاروگوجه روبشوربیاسالادشیرازی درست کن نوش جونت سوگندخانم اخ دلم خنک شدباعصبانیت بلندشدتاموادسالادوحاضرکنه بعدازیه نیم ساعتی کارمون تموم شداونم سالادوگذاشت یخچال روصندلی نشستم سوگنددستاشوشست ورفت بیرون منم تصمیم گرفتم به جای اینکه ترک های نداشته آشپزخونه روبشمرم برم بیرون یه دیدی بزنم دیشب که ازخستگی بیهوش شدم الان برم ازروی صندلی بلندشدم دستاموشستم ورفتم بیرون آشپزخونه سمت چپ خونه یاهمون عمارت بودوخیلی بزرگ سمت راست پله میخوردبه طبقه بالاوسط پذیرایی یه دست مبل چرم راحتی به رنگ قهوه ای سوخته بودرنگ پرده هاشیری رنگ بودبه سمت پنجره رفتم پرده بزرگ وبلندروکنارزدم اخ جونننن کل دیوارپنجره بودوای خدای من خیلی قشنگه بیرونونگاه کردم وسط حیاط که نه باغ یه راهروبودوکنار راهرو پر ازدرخت های بلندبودمنظره خیلی قشنگی و رویایی بود ازکنارپنجره اومدم این ور این دوتاهم که معلوم نیست کجارفتن درهمین حین دوتاکفترکه نه مرغم که حیفه بوقلمون عاشق دست تودست هم درحالی که میخندیدن وسوگندبرای راشاعشوه میومدازپله هااومدن پایین سوگندبادیدن من اخماشوکشیدتوهم دختره حال به هم زن انگارمن خیلی ازش خوشم میادیه چشم غره حسابی بهش رفتم و رومبل نشستم
×