رفتن به مطلب

بتي

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    34
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

52 Excellent😃😃😃😃

1 دنبال کننده

درباره بتي

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 9 آذر 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

135 بازدید کننده نمایه
  1. بتي

    ترسو ها آدم هايي هستند كه شكست را قبل از اينكه اتفاق بيفتد براي خود ترسيم مي كنند.
  2. بتي

    ١٢
  3. بتي

    مي شم هيچ هاك و تمام دار و ندارم رو مي فروشم و مي زنم به دل جاده
  4. بتي

    يه خاطره ترسناك تعريف كنم كه همه بريم تو شوك تو يك جاده ي قديمي اطراف منطقه ي ما تو يك روستايي مي گن اون قديما سر دعوا و بحث يه زوج از هم جدا مي شن كه يه طفل كوچيك شيرخواره هم دارن و سر طلاق از مادرش جداش مي كنن مادر جوون هم طاقت نمي ياره و خودكشي مي كنه( حالا بعضيا مي گن دچار افسردگي بعد از زايمان بوده! الله اعلم!) چند بار مي گفتن كه با ماشين شبا وقتي از اون جاده رد مي شين نزديك او روستا سر جاده يه خانمي بچه بغل وايميسته و مي خواد يكي برسونتش شهر!سال ها اين داستان وجود داشته تا همين دوسال پيش كه پسر دايي من همراه همسرش بر حسب اتفاق شب از اون جاده برمي گردن بدون اينكه از همچين افسانه ي محلي خبر داشته باشن! تو راه يه زن بچه بغل رو مي بينن كه دست تكون مي ده تعريف مي كرد كه چند متر لو متر مي زنه كنار و زن هم بي رودروايستي رو صندلي عقب مي شينه و سلام مي كنه و مي گه من رو برسونيين شهر ! پسر دايي و همسرش قسم و قران مي خوردن كه يه ربع بيست دقيقه بعد از اينه عقب رو نگاه كردن نه از زن خبري بوده از بچه!!! اونقدر شوكه مي شن و هول مي كنن كه اولين پمپ بنزين سر راه وايميستن و ماجرا رو براي سرايدار اونجا تعريف مي كنن طرف هم اهل اون منطقه بوده براشون چاي و إب قند مي ياره و قصه رو تعريف مي كنه.... من كه خودم تا حالا نديدم ولي جوري كه هر دوتا قسم مي خوردن با چشم و هوش و حواس خودشون ديدن كه زنو سوار كردن تا چند روز وحشت كرده بوديم همه???
  5. بتي

    كتاب "چگونه يك خانم باشيم" تاليف دكتر مينا بني محمدي به شدت پيشنهاد مي شه !
  6. بتي

    عزيزم بايد مجموع ارسالي هات به پنجاه تا برسه
  7. بتي

    اولي قشنگ تره
  8. بتي

    پارت ٤: . با صداي آلارم گوشي از خواب پريد ..چند ثانيه را با گيج و منگي گذراند تا موقعيت را بشناسد ...با ديدن كتاب قطوري كه مقابل اش بود؛ به خود آمد و از جا پريد _واي امتحان! نگاهي به ساعت ديجيتالي روي پاتختي كرد؛ ساعت نه و چهل و سه دقيقه صبح را نشان مي داد... از ميان انبوه جزوه ها و كتاب هايي كه روي تخت پخش و پلا بودند ؛ بلند شد و سريعاً مانتو و شلواري از كمد بيرون كشيد و پوشيد و سمت اشپزخانه دويد...دو سه عدد خرما به همراه يك قطعه شكلات شيري برداشت...كفش هايش را هرجور كه شد به پا كرد و سمت اسانسور رفت ؛ كليد آسانسور را كه فشرد تازه يادش امد سويچ را فراموش كرده ...نگاهي به كفش هايش انداخت سپس چشم اش را روي عقربه هاي ساعت مچي اش چرخاند ...نُه و چهل و پنج دقيقه..پووفي كشيد و درب را باز كرد و با كفش، در حالي كه سعي مي كرد تنها روي سراميك ها قدم بردارد سمت كانتر رفت و سويچ را برداشت و بُدو بُدو از خانه بيرون رفت...جلوي ورودي دانشگاه نگهبان طبق معمول مانع از ورود ماشين هاي دانشجويان مي شد ...لب اش را از حرص گزيد و سعي كرد چشم بچرخاند تا جاي پاركي بيابد كه از شانس خوبش ماشيني از جاي پارك اش خارج مي شد...بي درنگ پارس سفيد رنگ اش را همانجا پارك كرد...حال مانده بود دوي ماراتُن از درب دانشگاه تا دانشكده دندانپزشكي...وقت را تلف نكرد..سعي مي كرد در عين وقار و حفظ آرامش قدم هايش را تند كند و سر راه هم مودبانه جواب سلام افرادي را كه عبور مي كردند ؛ بدهد...مسئول حوزه هرچند نمي بايست يك ربع قبل از شروع امتحان كسي را راه بدهد اما با ديدن چهره اش به مسئول بازرس بدني حوزه اشاره كرد تا مانع اش نشود....روي صندلي شماره دانشجويي اش نشست؛ ساعت درست ده صبح بود.نفس عميقي كشيد و سرش را چرخاند كه متوجه شد صندلي كنارش محل نشستن مراقب راهرو است!!! اما خبري از مراقب نبود ...برگه ها پخش شد و با صداي بلندگو خم شد تا برگه را بلند كند ؛ سرش را كه بالا اورد مراقب نشسته بود.مردي با مو و ته ريشِ بلوندِ مايل به سرخ با چشم هايي ابي اسماني و مژه هايي پُرپشت كه پشت عينك رِيبِن كائوچويي زيبايش قرار گرفته بود.پوستي گندمگون و لب هايي سرخ كبود رنگ و يك بيني معمولي...چهره اي مستطيل شكل كه از سر اضافه وزن كمي تپل به نظر مي رسيد و چانه اي خوش تراش ...اجزاي صورت در كنار هم چهره ي عجيبي را خلق مي كرد؛ نه مي شد زيبا وصف اش كرد نه زشت ...مي شد گفت چهره اي عجيب كه به سختي بتوان دريافت چه حسي را القا مي كند...بالا تنه اش با شكمي كه اندكي جلو امده بود زياد چاق به نظر نمي رسيد اما زياد هم ني قلياني نبود!! از تجزيه و تحليل مراقب دست برداشت و حواسش را روي جواب دادن امتحان جمع كرد ... پنجاه دقيقه از شروع ازمون گذشته بود و به نظر مي رسيد سوال ها به قصد حالگيري طرح شده باشند.سرش را بلند كرد تا كمي گردنش را ماساژ دهد..اين مهره هاي گردن خوب بشو نبودند.حسابي از دست طراح سوالات شاكي بود "مرتيكه عقده اي اين چه طرز سوال دادنه" مراقب كنار دستش عطسه اي كرد كه سرهاي روي برگه به سمت ته سالن چرخيد ؛ از ديدن چنين صحنه اي خنده اش گرفته بود اما حالش هم بهم خورد "ايشش يه دستمال بگير جلو دماغت خب" مراقب از چهره اش فكرش را خواند و دستمال كاغذي پاره پوره اي را از جيبش بيرون كشيد تا دماغش را پاك كند كه با نگاه خيره ي او مواجه شد. سرش را تكان داد و با اشاره از او پرسيد كه"چيه؟!" ... دخترك نگاهش را از مراقب گرفت و خم شد و از داخل كيفش دستما كاغذي به همراه دو خرما بيرون اورد.دستمال تميز را به مراقب داد و يكي از خرما ها را در دهان گذاشت .دومي را كه خواست به لبش نزديك كند دستي گندمگون با موهاي ريز و ناپيدا كه از دور به سرخي مي زد؛ خرما را قاپيد... نگاهي متعجب به مراقب انداخت كه خرما را با خيال راحت مي بلعيد !! زير لب "پررويي" را نثارش كرد و سعي كرد به مغزش فشار بياورد تا سه سوال مانده را پاسخ دهد بلكه هجده ياهفده نمره را از استاد نچسب اين واحد بگيرد... توانست يكي از سه سوال مانده را به زور جواب دهد و حساب كرد كه حداقل شانزده نمره را مي گرفت ؛ بلند شد تا برگه را تحويل دهد كه صداي مراقب را شنيد _خانم كيفتون يادتون رفت چرخيد و كيف را گرفت ؛ نگاهي به داخل آن انداخت كه چيزي جا نمانده باشد كه جاي خالي شكلات شيري به چشم اش خورد ؛ سرش را فوراً سمت دهان مراقب چرخاند!!! نگاهش را كه پايين تر برد متوجه جلد مچاله شده ي شكلات در دستان او شد!چپ چپ نگاهي به او انداخت و كيف اش را به دست چپ اش انداخت و باصداي پاشنه هاي كلفتِ سه سانتي كه خبر از عبور آهسته و با وقار زني مي داد؛ طول راهرو را پيمود و از او دور شد.اما نگاهِ مراقب روي قد و بالا و اندامِ زن ماند تا انتهاي راهرو كه از ديد خارج شد... پشت رول كه نشست صداي پيامك به گوش رسيد؛صفحه گوشي را بالا كشيد تا متن كامل پيام را بخواند "امشب براي شام مي يام بالا ؛هِژا بهونه دُلمه مي گيره" با خود گفت"خودش دُلمه مي خواد حرف تو دهن هِژا مي اندازه" لبخندي زد و استارت را زد *[هِژا: نامي كُردي و پسرانه به معني گرانبها و شايسته است]
  9. بتي

    پارت ٣: ساعت نزديك ده شب بود؛ صادق اقا اب قند را تند تند هم مي زد تا قند سريعتر حل شود. رو به خسرو نژاد كرد و گفت: _بخور دخترم حالت خوب شه رنگت پريده خسرونژاد با بي حالي آب قند را گرفت _زنگ زدين دكتر، صادق اقا؟! _زدم جواب نميده احمدي نيا كه روي يكي از يونيت ها دراز كشيده بود تا خانم كريمي پارگي گوشه گونه اش را بخيه بزند؛ كيسه ي پر از يخ را از روي كبودي چشم چپ اش برداشت و بي توجه به خانم كريمي كه مشغول بخيه بود؛ غريد: زنگ بزن پليس صادق اقا ...دكتر كي جواب مي ده كه اين دومي اش باشه ...آخ چشمم... خسرو نژاد جرعه اي از اب قند نوشيد و گفت: نه بزارين اول دكتر بياد احمدي نيا كه سعي مي كرد زخم گوشه گونه اش خون ريزي نكند با همان فك نيمه بسته و باز اش به خانم خسرو نژاد توپيد: دلت خوشه خانم ...دكتر بياااد ...ههه...مولانايي غيبش زده .. عدالتي مي زنه مي ره ...بعدشم شر خراي طلبكارهاش مي ريزن اينجا مارو كتك ميزنن ...كجا بياد خانم ؟! حقوق پنج ماه مارو خوردن يه آبم روش ... صادق اقا اعتراض كرد:زود قضاوت نكن جوون _دروغ مي گم صادق اقا؟! بگو دروغ مي گي اين دوتا ميلياردي با هم قرار داد مي بندن تا وقتي كيسه هاشون پر بود دوست گرمابه و گلستان بودن ..حالا كه حساب كتاباشون ريخته بهم زدن به تيپ و تار هم ...مولانايي غيبش مي زنه بعد عدالتي مي ياد ميگه رفته سفر ...طبابت نمي كنه ...يه بار مي ياد ميگه از ايران رفته ..بسه بابا ما كه خر نيستيم پنج ماه حقوق نگرفتيم والا از بزرگيمون بوده تا الان هيچي نگفتيم ...همين شما صادق اقا شما پنج ماهه چجوري نون سر سفره زن و بچه ات مي بري؟! ...بابا ماهم زندگي داريم ...اخر اين ماه عروسيمه يه قرون ته جيبم ندارم ..خريد هاي اين دوماه آخرِ مطب رو يه چيزي هم از جيب خودم گذاشتم روش فاكتور كردم ...پول خودمه ...حقمه بايد با هزار منت ازشون بخوام والا به خدا صبر هم حدي داره اخه!! سپس از روي يونيت بلند شد و از خانم كريمي از بابت بخيه تشكر كرد و صورتحساب دستمزد تعمير كار كولر را كه فاكتور كرده بود؛ روي ميز ايستگاه گذاشت _به حساب مطب فاكتور كردم...من ديگه اينجا نمي يام عدالتي يا مولانايي رو ديدين بهشون بگين هرچه زود تر حقوقم رو تسويه كنن بعد هم با عصبانيت از مطب خارج شد... خانم كريمي نگاهي به اتاق بهم ريخته و وسايلي كه روي زمين افتاده بود انداخت _نوچ نوچ ببين اينجارو....اينارو همين الان ضد عفوني كرده بودم صادق اقا گفت : بيست دقيقه ديگه اژانس مي ياد دنبالتون دخترم ...دير وقته فردا مطب تعطيله مي يايم تميز مي كنيم تا اون موقع هم دكتر باخبر مي شه به ناچار مطب را با همان اوضاع و احوال رها كردند.خانم خسرو نژاد هم پس از گذراندن يك روز خسته كننده و پر سر و صدا و ماجرا، مابقي شماره هارا براي فردا كنار گذاشت تا مراجعين را مطلع كند. **************
  10. بتي

    كارگردانش به تازگي از دنيا رفت و اين يعني شخصيتش به پايان رسيد.?
  11. عمارت خسروآباد در بلوار خسروآباد «شبلی» شهر سنندج قرار دارد. این عمارت در نوع خود بی‌نظیر و مرکز. حکومت اردلان به ویژه خسروخان اردلان بوده‌است. مجموعه عمارت و باغ خسروآباد افزون بر دو بخش اصلی، یعنی قصر سلطنتی با ورودی ستون دار، باغ خسروآباد نیز از اهمیت خاصی برخوردار بوده‌است این باغ که بوسیله ۴ خیابان روبرو و اطراف عمارت خسروآباد عملاً به ۴ باغ خسرو آباد تبدیل شده بود و اطراف آن بوسیله ۴ خندق در طرفین باغ و کاخ خسروآباد با انواع درختان مختلف احاطه شده جلوه خاصی را به این مجموعه داده است. در حال حاضر تنها درختان ۴ باغ و بخش‌هایی از ۴ خیابان آن باقی‌مانده‌است. عمارت خسروآباد کتیبه‌ای دارد که اسم فتحعلی شاه قاجار و والی کردستان امان‌الله خان و تاریخ ۱۲۲۳ ه‍.ق بر روی آن حک شده‌است. عمارت خسروآباد شاخص‌ترین بنای استان کردستان است که به عنوان مقر حکومت والیان اردلان مورد استفاده قرار می‌گرفت. از سال ۱۳۷۳ عملیات مرمت این بنای تاریخی آغاز گردید اگر چه در سال ۱۳۷۹ بیشترین مرمت و بازسازی این بنا انجام گردید. عمارت خسرو آباد با شماره ۱۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران ثبت گردیده است
  12. بتي

    اين كليساي سِنت باسيل تو ميدان سرخ مسكوست درست روبه روي پارلمان يادش بخير سال قبل رفتم سرزمين سزار ها
  13. وقتي از گوشيم نام كاربري و گذرواژه رو وارد مي كنم هشدار مي ده و مي گه به مشكلي برخورديم! كسي مي تونه كمكم كنه? مجبورم هربار با آيپد بيام تو اكانتم
  14. بتي

    نام :رمان لحظه ها روايتگراند نويسنده:بِتي( ژينا فلاحي) آميخته اي از زندگي فرديه كه تو زندگيم برام خيلي قابل احترامه و براساس واقعيتي در زمان هاي دوره! من رو ديالوگزبين شخصيت هام خيلي وسواس به خرج دادم و يه سري از ارزش هاي فراموش شده ي دنياي امروز رو به شكل لفافه آوردم.خودم كه از خوندنش كيف مي كنم
×