رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fatima123

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    456
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Fatima123 در 30 اردیبهشت

Fatima123 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,071 Excellent😃😃😃😃

درباره Fatima123

  • درجه
    جلد
  • تاریخ تولد 13 آذر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. کیفم دست دانیال بود.گوشیمو از توش درآورد و به دستم داد.لبخندی به روش زدم و نگاهی به صفحه موبایلم انداختم.شماره ناشناس بود.دکمه اتصال و زدم و کنار گوشم گذاشتم.آروم زمزمه کردم: +الو؟ _الو؟رستا خانوم؟ +بفرمایید. _خدا رو شکر بالاخره تونستم پیداتون کنم. هرچقدر فکر کردم نتونستم صدای این خانوم و که فکر میکردم جوون باشه رو به یاد بیارم.برای همین با تعجب پرسیدم: +ببخشید شما؟ _سلام.عرض میکنم خدمتتون.میتونید صحبت کنید؟ استرس گرفته بودم.نمیدونم چرا ولی اضطراب داشتم و این کاملا از چهره ام پیدا بود.کمی از دانیال فاصله گرفتم و زمزمه کردم: +بله میتونم.اتفاقی افتاده؟شما کی هستید؟من نتونستم به جا بیارم. _رستا خانوم شما منو نمیشناسید و منم شما رو نمیشناسم ولی خب یه چیز مشترک بین ما هست و شما باید بیاید جایی که بهتون میگم.همین الان باید راه بیوفتید و بیاید جایی که آدرسشو بهتون میدم. اخمام تو هم رفت: +یعنی چی خانوم محترم؟من کجا بیام؟چه چیز مشترکی؟اصلا شما کی هستید؟ با صدای محکمی گفت: _لطفا بیاید.باور کنید من قصد بدی ندارم.به من اعتماد کنید و همین الان راه بیوفتید. +آخه چرا باید این کار و بکنم؟ _اینجا یکی خیلی به کمکتون احتیاج داره. +کی؟ بعد لحظه ای مکث،زمزمه کرد: _آیهان... _________________________ هرچقدر که به مقصد نزدیک تر می شدم،تپش قلبم بالاتر می رفت.نمیدونستم چند ساعته که تو راه بودم.نمیدونستم چند ساعت از ترک کردن دانیال میگذشت.فقط میدونستم خیلی وقته که از محضر دور شدم.بدون اینکه برم و به عقد دانیال در بیام،ترکش کردم.بهم نگفت نرو،بهم نگفت تو قراره زنم شی،بهم نگفت حق نداری بری.فقط گفت برو.گفت امیدوارم کسی نخواسته باشه باهات شوخی کنه.گفت به صدای قلبت گوش بده. حتی اگه دروغم باشه،دوست دارم این دروغ رو باور کنم.قلبم با تک تک سلول هاش میخواد که این موضوع و باور کنه.موضوعی که حتی جرئت نکردم به خودم یادآوردی کنم.زنده بودن آیهان... اسمشو چند باری زیر لب تکرار کردم.آیهانی که حس می کردم تو خاطرم کمرنگ تر شده دوباره پیش چشمم جون گرفت.چشمای قهوه ایش،موهای مجعدش،دستای گرمش،آغوش حمایتگر و اخلاق های خاصش.شیطنتاش و جدی بودنش.حامی بودن و مهربونیاش و من عجیب دلتنگش بودم.کاش واقعیت داشته باشه.کاش آیهان زنده باشه.کاش بتونم دوباره صداش و بشنوم و تو چشمای قهوه ای رنگش خیره شم و خدا رو شکر کنم که دارمش.که کنارم هست و وجودش و حس کنم. خسته از افکاری که از خود تهران تا یاسوج ذهنمو درگیر کرده بود،نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم فشار دادم.حواسمو دادم به جاده و به این فکر کردم که اگه آیهان زنده است پس چرا تا الان برنگشته پیشمون؟چرا گذاشت تو غمش بسوزیم؟چرا نیومد و دردامونو تموم نکرد؟چرا خودش و مخفی کرد؟اون خانومی که بهم زنگ زد کی بود؟یعنی منظورش از "چیز مشترک بینمون" آیهان بود؟و هزاران هزار سوال دیگه که جوابشو زمانی میتونستم پیدا کنم که اون خانومو ببینم. و دانیال عزیزم!دانیال بهترین آدم توی زندگیم بود.کاش یه روزی بتونه من و ببخشه.کاش یکی بهتر از من سراغش بیاد که قدرش و بدونه و کاش یه روزی دوباره بتونیم مثل قبل باهم دوست باشیم ولی بعید میدونم.چون نمیخوام هربار که من و میبینه یادش بیوفته دم محضر ولش کردم و جواب پس دادن به دوتا خانواده رو روی دوشش انداختم.نمیدونستم چی بهشون گفته که تا الان هیچکدوم هیچ زنگی نزدن.فقط میدونم هرچی گفته درمورد زنگ اون خانوم حرفی نزده.چون ازش خواسته بودم چیزی نگه.میخواستم اول مطمئن بشم و بعد بهشون بگم و دانیالم قول داد چیزی نگه.صورت دلخور و پریشونی که سعی می کرد به روی خودش نیاره و شاد باشه،هنوز جلوی چشمم بود.من بد کرده بودم.به دانیال بد کرده بودم ولی چیکار میتونستم بکنم؟وقتی فهمیدم کسی که دوسال براش عزاداری کردم ممکنه هنوز زنده باشه،برم و با خیال راحت سر سفره عقد با یکی دیگه بشینم؟اینجوری که به هر سه مون خیانت می کردم.نمیدونم تصمیم درستی بود یا نه ولی اون لحظه بهترین تصمیمی بود که میتونستم بگیرم و میخوام بجنگم که پای این تصمیم وایستم و پشیمون نشم.بجنگم که ثابت کنم تصمیمم درست بوده.برای این کار اول باید میفهمیدم جریان چیه و تا چند دقیقه دیگه با دیدن اون خانوم متوجه همه چی میشم. بالاخره لحظه دیدار رسید.قرار بود توی اتوبان هم و ببینیم و بعد بریم دیدن آیهان.یه سمند سفید رنگ که طبق نشونی هایی که داده بود،متوجه شدم باید همونی باشه که باهام حرف زد.پشت سرش که ماشین و نگه داشتم،بلافاصله یه خانوم از سمند بیرون اومد.شاید همسن خودم یا دو سه سال کوچیکتر.با قد کوتاه و هیکل تو پر و بسیار شیک پوش و زیبا. منم در ماشین و باز کردم و پیاده شدم.کمی جلو تر رفتم و بعد متوقف شدم.مسیر باقی مونده بینمون رو اون خانوم طی کرد و رو به روی من ایستاد.دستشو مقابلم گرفت و با صدای گیرا و جذابی گفت: _رستا.درسته؟؟ اول یه نگاه به دست چپش نگاه کردم.حلقه ای تو انگشتش نبود.پس یعنی مجرد بود.این دختر زیبا و مجرد چه رابطه ای با آیهان داشت؟سری تکون دادم و در جواب گفتم: +شما هم باید ستاره باشی. لبخند کمرنگی زد و سری به معنای "تایید" تکون داد.زمزمه کرد: _درست همونطور که تعریف می کرد. سوالی نگاهش کردم که گفت: _آیهان و میگم.همونطوری هستی که آیهان تعریف می کرد. اینو که گفت تازه متوجه اصل ماجرا شده بودم.آیهانم زنده بود.من و ول نکرده بود.به قولش وفا دار بود.آیهانم نرفته بود.حالا به هر دلیلی نیومده بود پیشم،مهم نیست.مهم اینه که بازم دارمش.اشک توی چشمام جمع شدم.با دید تار و صدای پر بغض از دختر رو به روم پرسیدم: +آیهان زنده است دیگه.مگه نه؟ با لبخند محوی گفت: _آره زنده است. +ولی آخه چجوری؟ نگاهی به ماشین هایی که با سرعت حرکت می کردن،انداخت و گفت: _تعریف می کنم ولی اینجا نه.بیا بریم.برات میگم. هول شدم.اشکای روی گونمو پاک کردم و با دستپاچگی پرسیدم: +میریم دیدن آیهان؟ _نه.اول باید همه چی رو برات بگم.بعد میریم پیشش. دلشوره گرفتم.چرا الان نمیریم پیشش.اصلا چرا آیهان خودش نیومد دنبالم؟با نگرانی پرسیدم: +آیهان خوبه دیگه.مگه نه؟اتفاقی که براش نیوفتاده؟ با بغض ادامه دادم: +نکنه من و یادش رفته؟راستشو بگو‌.حافظه شو از دست داده؟ ملیح خندید و گفت: _چه فکرایی میکنی!حالش خوبه‌.بعدشم اگه تو رو یادش نبود که من و تو الان اینجا و رو به روی هم نبودیم‌. +پس چرا خودش نیومده. _میگم برات.اول بزار بریم یه جای درست و حسابی‌.میخوای اینجا حرف بزنیم؟ و بعد به اطراف اشاره کرد.فعلا مجبور بودم صبر کنم تا ببینم چه اتفاقی واسه آیهان افتاده.بعد میرم میبینمش و با خودم برش می گردونم تهران. +ماشینم و چیکار کنم‌؟ _بیا با من بریم.ماشینتم میگم برادرم میاد میبره. "باشه"ای گفتم و به طرف ماشین دانیال رفتم‌.کیف و وسایلم را برداشتم و ماشین را قفل کردم و دنبال ستاره رفتم و سوار شدم.ماشین و روشن کرد و حرکت کرد.با پرستیژ خاصی رانندگی می کرد.نگاهم روش بود.سنگینی نگاهمو حس کرد.بدون اینکه نگاهشو از جاده بگیره،پرسید: _چرا اینجوری نگاه میکنی؟ +چجوری نگاه می کنم؟ _انگار داری به یه مولکول ناشناخته نگاه میکنی. لبخند کمرنگی زدم و نگاهمو ازش گرفتم.سوالی که مثل خوره مغزمو میخورد و پرسیدم: +تو چه ارتباطی با آیهان داری؟ نیم نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید.بعد لحظه ای مکث،جواب داد: _عاشقش بودم‌. مات و مبهوت بهش نگاه می کردم.یه لحظه اصلا یادم رفت نفس بکشم.اون عاشقش بود؟عاشق آیهان؟اخمام رفت توهم.ستاره ادامه داد: _هنوزم هستم.حتی یه ذره از عشقم بهش کم نشده ولی اون عاشق تو بود.هربار که ازت حرف میزد،عشق نسبت به تو رو تو کلامش حس می کردم.هربار که اسم تو رو به زبون میاورد،بغض راه گلوشو میبست و پشتشو می کرد به من تا نفهمم اشکاش ریخته روی گونش.هربار که میگفتم شاید اون فراموشت کرده و ازدواج کرده،لرزش دستاشو با چشمام میدیدم.آیهان خیلی دوست داره. با شنیدن حرفای ستاره،اشکام گونه هامو تر کرد.سرمو پایین انداختم و گفتم: +نداره.اگه داشت دوسال من و تو حسرت دیدنش نمیذاشت. دستشو نزدیک آورد و روی دستم گذاشت: _زود قضاوت نکن.اونم دلیل خودشو داشت‌.وقتی حرف بزنیم متوجه میشی. نگاهی به دستش که روی دستم بود و بعد به چهره اش انداختم.اون گناهی نداشت.اون فقط عاشق شده بود.عاشق آیهانی که عاشق من بود.عاشقی گناه نبود.پس نمیتونم بهش ایراد بگیرم.یه سوال بود که خیلی کنجکاو بودم جوابشو بدونم: +تو چطوری راضی شدی من و بیاری اینجا؟یعنی خب تو عاشق آیهانی.میتونستی براش یه بهونه بیادی که نشد من و بیاری اینجا و بعد با آیهان بمونی.چجوری از عشقت گذشتی؟ سوالم،باعث خندش شد.با خنده گفت: _ولی آیهان نمیدونه تو اینجایی. با تعجب گفتم: +چی؟ بی توجه به سوالم گفت: _من از عشقم نگذشتم.عشق من به آیهان همیشه تو قلبم باقی میمونه.اون بهم یاد داد چجوری عاشق بشم.منی که اونقدر از خود راضی بودم که هیچکس و بیشتر از خودم قبول نداشتم.آیهان رسم عاشقی رو به من یاد داد‌.گذشتن از خودمون بخاطر کسی که عاشقش هستیم.اون بخاطر تو از خودش گذشت و منم بخاطر اون از خودم. نگاهی بهم انداخت و ادامه داد: _از این موضوعم خیلی خوشحالم چون میدونم آیهان بعدا خوشحال میشه.همین برام کافیه. متوجه حرفاش نمیشدم.آیهان نمیدونست من اینجام؟بخاطر من از خودش گذشته بود؟بعدا خوشحال میشه؟آخه یعنی چی؟چرا من نمیفهمم؟حرفاش پر از ابهام بود.نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم تا رسیدن به مقصدی که نمیدونستم کجاست،ساکت بمونم. نمیدونستم چقدر گذشته ولی بالاخره ماشین و جلوی یه کافی شاپ نگه داشت و رو به من گفت: _پیاده شو.اینجا کافی شاپ ماست.میتونیم راحت حرف بزنیم. سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.شونه به شونه ستاره به طرف کافه حرکت کردیم.ستاره درو باز کرد و کنار ایستاد تا اول من وارد شم.رفتم داخل.کافه پر از آدم بود.یعنی اکثر میز هاش پر بود.رو به ستاره پرسیدم: +اینجا حرف بزنیم؟ سری به معنای "نه" تکون داد و با انگشت اشاره به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: _بریم بالا.اونجا راحتیم. دنبال ستاره از پله های مارپیچ کافه بالا رفتیم.هنوز نمیدونستم دقیقا درمورد چی میخواستیم حرف بزنیم ولی خب استرس تمام وجودمو گرفته بود.
  2. همه چیز به سرعت میگذشت.انگار که عقربه ها باهم کورس گذاشته بودن و دنبال هم میدوییدن.تا یک ساعت دیگه عمه سعیده اینا میان خونمون برای حرف زدن درمورد تاریخ عقد و عروسی.بابا ارسلان با چشمای پر از اشکش خوشحال شده بود.عمه با گریه در آغوشم گرفته بود و آیسان با لبخندی تلخ،آرزوی خوشبختی برام داشت.اما ویهان!ویهان همیشه نبود،سرسنگین شده بود.دیگه نمیدونستم چیکار کنم؟کدوم شونو راضی نگه دارم؟ویهان یا دانیال؟یا شایدم بهتره دیگه دست از سعی کردن برای راضی نگه داشتن همه بردارم.چون نمیتونم.نمیتونم همه رو راضی نگه دارم.هرچقدر تلاش کنم،هرچقدر زور بزنم،بالاخره یه چیزی پیدا میشه که باب طبع یه نفر نباشه.بالاخره یه ناراضی پیدا میشه.یکی که مخالف خواسته من باشه. از جام بلند شدم و لباسی که مامان از قبل برام کنار گذاشته بود رو پوشیدم.یه کت سفید رنگ با شلوار مشکی.موهای صافم رو پشتم ریختم و آرایش ملیحی روی صورتم نشوندم.کفش های پاشنه بلند مشکیم رو به پا کردم و شال سفید رنگی روی سرم انداختم.از اتاقم بیرون رفتم و پله ها رو سریع طی کردم.نزدیک بابا سعید شدم.لبخندی به روم زد.با لبخند کمرنگی جوابشو دادم.بابا با مهربونی بهم گفت: _چقدر زیبا شدی دخترم! تنها جوابم،لبخندی دوباره بود.مامان با دیدنم اشک تو چشماش جمع شد و نزدیکم اومد.آروم زمزمه کرد: _ایشالله مثل این لباست سفید بخت شی دخترم که سفید بختیت آرزومه. +ازدواج می کنم مامان.ولی آیهان و فراموش نمیکنم.اینو یادتون باشه. خواست جوابمو بده که زنگ اف اف به صدا در اومد.مامان سری تکون داد و به طرف اف اف رفت و دکمشه اش رو زد.به همراه بابا از خونه خارج شدن تا به استقبال برن.منم همونجا منتظر شدم که عمه اینا بیان داخل.اول عمه وارد شد و به طرفم اومد.در آغوشم گرفت و لبخندی زد.آروم گفت: _همیشه مثل دخترم بودی و دوست داشتم عروسم بشی عزیزم.خوشحالم! لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم: +خوش اومدید!بفرمایید. بعد عمه،عمو علی نزدیکم شد و پیشونیمو بوسید.در آخرم دانیال!سبد بزرگی از گل های رز قرمز و سفید دستش بود.جلو اومد و سبد رو به دستم داد: _سلام. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: +سلام.خوش اومدی. چشمشو به معنای "تشکر" باز و بسته کرد و وارد خونه شد.پشت سرش رفتم به آشپزخونه و چایی هارو آماده کردم.سینی رو براشتم و به پذیرایی رفتم.سینی چایی رو مقابل همه گرفتم و در آخر دانیال چاییش رو برداشت.سینی رو روی میز گذاشتم و کنار بابا نشستم. نیم ساعتی همه مشغول حرف زدن بودن باهم.فقط من بودم که ساکت و صامت نشسته بودم.بالاخره بعد نیم ساعت عمو علی شروع کرد به حرف زدن: _خب سعید جان.همه ما از علت جمع امشب مطلع هستیم.توی این مدت رستا خانوم ما خیلی سختی کشیده،خیلی اذیت شده،خیلی ناراحتی کشیده.دانیالم همیشه کنارش بوده و تنهاش نذاشته.دانیال ما روهم خوب میشناسه.پسرم هم خب از اون اولش خاطر رستا رو میخواست.الانم این دوتا باهم حرفاشونو زدن و به این نتیجه رسیدن که ادامه عمرشونو کنار هم باشن.ما هم اومدیم که به امر خدا و سنت پیغمبر،دخترتون رستا رو برای دانیال خواستگاری کنیم. بابا نفسی کشید و گفت: _دانیال مثل پسر خودم می مونه.میشناسمش و مورد اعتماد منه.میدونم میتونه دخترم و خوشبخت کنه.رستا نور چشم منه.همه زندگی منه.حاصل عمرمه و خوشحالیش آرزوی منه.اگه دانیال میتونه این آرزوی منو برآورده کنه،پس مبارکه. صدای دستا که بلند شد،رو به جمع گفتم: +ببخشید من قبلش میخوام با دانیال حرف بزنم. مامان نگاه نگرانشو بهم دوخت.چشمامو به معنای "اطمینان" باز و بسته کردم.رو به جمع گفتم: +میشه؟ بابا سعید نگاهی به جمع انداخت و گفت: _حتما عزیزم.راهنماییش کن تو اتاقت. سری تکون دادم و از جام بلند شدم.پشت سرم دانیالم بلند شد و "با اجازه" ای گفت.با هم به طرف اتاقم رفتیم.اول من وارد شدم و بعدش دانیال.رفتم و روی صندلی میز کامپیوترم نشستم.دانیالم در و بست و جلو اومد و روی تخت نشست.نگاه منتظرشو بهم دوخت.نمیدونستم از کجا شروع کنم.از چی بگم و چجوری بگم.بعد گذشت چند دقیقه،صدای دانیال به گوشم رسید: _رستا جان نمیخوای حرف بزنی؟مطمئنا نیومدیم اینجا که در و دیوار و نگاه کنیم و حتما نیومدیم درمورد انتظارامون از همسر آینده حرف بزنیم.خب!من میشنوم. +خب...من‌‌‌...یعنی... _این همه تته پته واسه چیه؟من و تو که باهم تعارف نداریم آخه. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم: +راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم. سری به معنای "چیه؟" تکون داد.لبی تر کردم و ادامه دادم: +تنها چیزی که باید بدونی اینه که من آیهانو فراموش نکردم.نه آیهانو و نه خاطراتشو.خاطرات آیهان هیچوقت نمی میره.ازشون هم فرار نمی کنم.چون خاطرات تند تر از من میدوان و میرسن بهم‌.یه جایی یقمو می گیرن و من و می برن به اون روزا.آیهان و خاطراتش همیشه و همیشه توی یه گوشه از اتاقک ذهن باقی می مونه.این چیزی بود که میخواستم بدونی. سرم که پایین بود رو بالا آوردم.نگاه مهربون دانیال خیره بود بهم.لبخندی زد و گفت: _رستا من هیچوقت نخواستم آیهان و فراموش کنی.حتی زمانی که به عنوان یه دوست کنارت بودم،نخواستم کاری کنم که یه ذره هم تو ذهنت کمرنگ بشه.می دونم ازدواجمون یکم سریع بوده و تو هنوز باهاش کنار نیومدی.اما این موضوع رو هم باهم حل می کنیم.من و تو.ما به زمان احتیاج داریم.واسه باور کردن ازدواجمون و کنار اومدن باهاش به زمان احتیاج داریم.طول میکشه تا زندگیمون مثل بقیه عادی بشه.لطفا نگران نباش.دوتایی باهم این مشکلم حل میکنیم.بهت قول میدم. قلبم آروم شده بود.دیگه نگران هیچی نبودم.دانیال فوق العاده بود و برای دختری مثل من زیادی خوب بود. باهم رفتیم بیرون و بین جمع،جواب مثبتمو اعلام کردم و خوشحالی رو به خانوادم هدیه دادم.بقیه شب،با حرف زدن درمورد تاریخ عقد و عروسی صحبت کردیم.قرار شد آخر همین هفته عقد کنیم و دوهفته بعدش عروسی بگیریم.به همشون گفتم که نمیخوام عروسی بزرگی بگیریم.همون یه مهمونی خانوادگی با فامیلای نزدیک کافی بود و چون دانیال هم از این تصمیم حمایت کرد،هیچکس اعتراض نکرد. این هفته مثل برق و باد گذشت.تمام هفته با کارایی مثل انجام آزمایش و وقت گرفتن برای محضر و خرید حلقه ها و خرید لباس گذشت.از عمه آذر و خانوادشم خبری نداشتم.نذاشتم مامان برای محضر دعوتشون کنه‌.درسته که خود عمه ازم خواست با دانیال ازدواج کنم ولی به هرحال نمیخواستم با دیدن دانیال در جایگاه پسرشون اذیت بشن.به هرحال ازدواج منی که قرار بود عروسشون بشم،هرچند که میخواستن خوشبختیمو ببینن،براشون سنگین بود.نمیخواستم روی زخمشون نمک بپاشم. الان هم حاضر و آماده توی آرایشگاه منتظر اومدن دانیال بودم.میخواستیم یه عقد محضری داشته باشیم.یه جورایی دلم گرفته بود.خیلی خوشحال نبودم و این در حق دانیال یه ظلم بزرگ بود.کاش هیچوقت عاشق آیهان نبودم.کاش اصلا آیهان نامی تو زندگیم وجود نداشت تا از تمام لحظاتم با دانیال لذت واقعی رو می بردم. با صدای آرایشگر از فکر بیرون اومدم: +خانوم افخم تشریف بیارید.آقا داماد منتظر شمان. از جام بلند شدم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدم.دانیال با دیدنم از ماشین پیاده شد و با لبخند نزدیکم شد.دستی به صورت آرایش کردم کشید و زمزمه کرد: _چقدر زیبا تر شدی عزیزم. لبخند محوی روی لبم نشست و آروم تر از دانیال گفتم: +ممنون. یه جورایی هم خوشحال بودم.دانیال مرد کاملی بود که نصیبم شده بود.کسی که شاید عاشقش نبودم اما دوستش داشتم و میدونستم دوستم داره.میدونستم میتونه خوشبختم کنه و این برای قلب درد دیده ام کافی بود.دستشو به طرفم دراز کرد.با لبخند دستمو توی دستش گذاشتم و به طرف ماشین رفتیم.در ماشین و برام باز کرد و منم سوار شدم.توی آینه ماشین خودمو نگاه کردم تا از آرایشم مطمئن بشم.آرایش محوی روی صورتم بود.آرایش تیره و کمرنگ‌.مانتو شلوار سفید رنگ و شیکی هم بود.دانیال هم سوار شد و ماشین و روشن کرد.تا خود محضر با صدای بلند آهنگ گوش می کردیم.تازع دانیال با آهنگ هم خونی می کرد و با ادا در آوردنش کلی من و خندوند.داشتن دانیال یه نعمت بود برام.دانیال فوق العاده بود. با رسیدنمون به محضر،دانیال ماشین و نگه داشت و زود تر از من پیاده شد‌.به طرف در شاگرد اومد و برام بازش کرد.کمکم کرد تا پیاده شم.دستم و گرفت و باهم به طرف محضر حرکت کردیم.نزدیک در محضر بودیم.که نگاهی رو روی خودم حس کردم.ایستادم و دانیال با تعجب بهم نگاه کرد.نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.با دیدن شخص رو به روم بهت زده شدم.به طرفم اومد و مقابلم قرار گرفت.با چشمای پر از اشک بهم نگاه کرد.به غیر از فوت آیهان دیگه هیچوقت اشکشو ندیده بودم.همین باعث شد تو چشمای منم اشک بشینه.خیره به چشمای پر از اشکم،با بغض گفت: _پس داری ازدواج میکنی.پس حقیقت داشت.نمیدونم چرا وقتی فهمیدم باورم نشد.نمیتونستم باور کنم.شاید بخاطر این بود که فکر می کردم خیلی آیهانو دوست داری و نمیتونی فراموشش کنی.فکر نمیکردم روزی کسی جای بیاد و توی قلبت بشینه.فکر میکردم شب ها با فکر آیهان میخوابی و صبح ها با فکر اون بیدار میشی. اشکام فرو ریخت.اختیارشون از دستم در رفت نمیتونستم کنترلشون کنم.با صدای لرزون زمزمه کردم: +ویهان! بی توجه بهم دوباره زمزمه کرد: _یعنی دیگه زنداداش من نیستی؟یعنی دیگه تو رو از دست دادم؟یعنی دیگه برات مهم نیستم.یعنی... دیگه ادامه نداد چون اشکاش مجال ندادن.با گریه جلو رفتم و در آغوشش گرفتم.تو بغلم مثل یه بچه گریه می کرد.با گریه گفتم: +ویهان اینجوری نگو.من و تو همون آدمای قبلیم.هنوز همونیم.هیچ فرقی نکردیم.ویهان تو رو خدا اینجوری نکن. ویهان از آغوشم بیرون اومد و سریع اشکاشو پاک کرد: _نه...نه نه.تو حقته.خوشبختی حقته‌.حقته که یه آدم خوبی که بتونه خوشحالت کنه کنارت باشه.من فقط باید به عنوان یه برادر برات آرزوی خوشبختی کنم.برو،برو تا دیر نشده.برو. و من و به سمت محضر هل داد.با لبخند گفت: _برو دختر منتظر چی هستی.برو منم باید برم دنبال سایه.برو. و بعد رو به دانیال،خصمانه گفت: _اشکش بریزه روزگارتو سیاه میکنم. و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه ازمون دور شد.نفسی کشیدم و اشکامو پاک کردم.دانیال سمتم اومد و گفت: _آروم باش رستا.بیا بریم. نگاهی به دانیال انداختم و بعدش باهم به طرف محضر رفتیم.هنوز وارد نشده بودیم که گوشیم زنگ خورد...
  3. +میدونی من هیچوقت آدم پر توقعی نبودم.واقعا نبودم‌ته ته خواسته هام یه خونه کوچیک تو هر جای دنیا بود و تو و تو و تو.همین واسم کافی بود.صبح ها که از خواب پا می شدیم،تو می رفتی نون می گرفتی و منم بساط صبحانه رو می چیدم و منتظر می موندم تا بیای.همیشه کنار هم بودیم،بر عکس الانمون. دستم و روی گلوم گذاشتم و فشردمش تا بتونم بغضمو قورت بدم: +الان و بیخیال،الان اصلا مهم نیست ولی خودمونیما،چقدر آینده می تونست شیرین باشه.اینکه همیشه داشته باشمت،حتی اگه کنارم باشی باز دلم برات تنگ شه.الان جدای از تو دلم برای آینده هم تنگ شده آیهان.خیلی زیاد بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی. اشکای روی گونم و پاک کردم و بدون اینکه ارتباط نگاهم رو با کوه رو به روم قطع کنم،ادامه دادم: +اگه با دانیال ازدواج کنم،سال ها بعدش،خانوم خونه ای هستم که هیچی کم نداره.تعداد موهای سفیدم زیاد شده و عادت کردم به دوست داشتن پدر بچه هام.بچه هام بزرگ شدن و به ازدواج فکر میکنن.اون روز بهشون یه چیزی میگم. نفسی کشیدم و بغضمو خوردم: +میگم‌ که عشق بعد ازدواج به وجود میاد ولی به یه شرط.به شرطی که قبلش عاشق نشده باشی.حالا من چیکار کنم آیهان؟تو بگو.اگه با دانیال ازدواج کنم،به عشق خیانت نکردم؟به تو چی؟یا حتی به خودم؟منی که ادعا می کردم زندگیم در تو خلاصه میشه،چطور تو رو کنار بذارم و پیشنهاد دانیال و قبول کنم؟ از شدت درموندگی دستم و جلوی صورتم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم.هق هقم بلند شد.میخواستم خالی بشم،از بین بره اون همه بغض که خفم میکنه. دستی منو توی آغوشش کشید.طفلی خاله!با اینکه آهو برای زایمانش توی بیمارستان بود،اما چون حالم بد بود کنارم موند.کنارم موند و تا صبح بغلم کرد و زیر گوشم واسم حرف زد.صحبت های مادرانه ای که برام می گفت آرومم می کرد.درد دلمو یکم کمتر می کرد.از‌ آینده ای می گفت که نباید تنها رقم بخوره.از سالایی میگفت که نیازم فقط به یه همدم بود.از آیهانی می‌گفت که دیگه بر نمیگرده.ولی آخه چطور؟چطور این کار و کنم؟قبول کردن دانیال منطقی بود ولی با دلم چیکار می کردم؟دلی که بهم نهیب می زد رو چجوری راضی می‌کردم؟میدونستم این اتفاق خواسته همه بود.بابا ارسلان که متنهای آرزوش بود خوشبختی من و ببینه.بابا سعید که دوست داشت من و تو لباس عروس ببینه و مامان.مامانی که وقتی گفتم دانیال ازدواج می کنه توچشماش پر حسرت شد.میدونستم همیشه میخواست دانیال دامادش بشه ولی بخاطر انتخاب من چیزی نگفت.ولی پس دلم چی؟؟ ماشین بابا ارسلان و کنار در خونمون پارک کردم و قبل از اینکه پیاده شم،بهش اس ام اس دادم و رسیدنمو خبر دادم.کیفمو از روی صندلی شاگرد برداشتم و پیاده شدم.بعد از قفل کردن ماشین به طرف خونه حرکت کردم.سرم پایین بود و به سنگ ریزه های مقابلم نگاه می کردم که با صدایی متوقف شدم: _رستـــا؟ ایستادم ولی برنگشتم.راستش اصلا نمیدونستم چجوری باهاش رو به رو بشم.اصلا فکر نمی کردم روزی برسه که دانیال بهم اون حرف ها رو بزنه.اصلا فکر نمیکردم تمام این سال ها دانیال بهم علاقه داشته.و این معذبم می کرد.وقتی یادم می افتاد ناخواسته چقدر اذیتش کرده بودم،خیلی خجالت می کشیدم.دانیال کسی نبود که دختری به راحتی ازش بگذره ولی من آیهان هنوز توی زندگیم بود.شاید اگه آیهان و خاطراتش نبودن،جواب دادن راحت تر می شد.دانیال اومد و رو به روم ایستاد.سرم هنوز پایین بود و مستقیم نگاهش نمی کردم.بعد چند ثانیه گفت: _چرا بی خبر رفتی؟نگفتی نگرانت می شم؟چرا دوباره زنگ نزدی بیام دنبالت؟یعنی با پیشنهاد ازدواجم انقدر ازم دوری شدی؟ چشمهامو برای لحظه ای بستم.نفسی کشیدم و همراه با بازدمم،چشمهام رو هم باز کردم.لبی تر کردم و جواب دادم: +بی خبر رفتم،چون میخواستم چند روزی تنها باشم.دور از همه،دور از این شهر.نمیخواستم با کسی حرف بزنم یا کسی باهام حرف بزنه،نمیخواستم حال کسی رو بپرسم یا کسی حالمو بپرسه.اینکه بهت زنگ نزدم هم دلیلش این نیست که تو کارت اشتباه بود،نه.دلیلش این بود که با درخواست ازدواجت یه کم شوکه شدم.یه کم از مقدار راحتی ای که باهات داشتم کم شده.نه اینکه کارت بد بوده باشه ها،مشکل از منه.دانیال من نمیتونم زندگی خوبی بهت هدیه بدم.نمیتونم شریک و همسر خوبی برات باشم. _چرا نمیتونی؟بخاطر آیهان؟ +فکر می کنی آیهان دلیل کمیه؟آره بخاطر آیهان.آثار آیهان همیشه تو زندگی من باقی می مونه.هیچوقت نمیخوام از بین ببرمش. _رستا چرا فکر می کنی من میخوام تو آیهانو فراموش کنی؟آیهان باید همیشه تو ذهن تو پررنگ باشه،تو ذهن من پررنگ باشه.من میگم زندگی تو ادامه داره.باید به زندگی عادیت برگردی.باید دوباره دوست داشتن و دوست داشته شدن و تجربه کنی.رستا زندگی خیلی قشنگ تر از اونیه که فکرشو بکنی.یه نگاه به خودت بنداز.کل زندگیت خلاصه شده تو اینکه بری گلخونت و برگردی خونه دایی.آخر هفته هاتم با خانواده پدرت بگذرونی.هروقت هم که دلت گرفت،بزنی به جاده و بری یاسوج.چند وقته از دوستای صمیمیت خبر نداری؟اصلا یادته آخرین بار کی اونا رو دیدی؟آخرین باری که رفتی رستوران،پارک،شهربازی،کوه یادته؟رستایی که اونقدر اهل تفدیح و گشت و گذار بود؟دوسال گذشته رستا.کی میخوای به خودت بیای؟من نمیگم آیهان و فراموش کنی.من فقط میخوام یه فرصت به من بدی که بتونم از لاک و پوسته تنهایی بکمشت بیرون. تمام حرفای دانیال حقیقت محض بود.همه رو قبول داشتم.من زنده بودم ولی زندگی نمیکردم.آخرین باری که نازنین و سارا رو دیده بودم یادم نمی اومد.آخرین باری که از ته دل خندیده بودم یادم نبود.اصلا با خنده غریبه بودم این دوسال.همش تو پیله غم خودم بودم.من همه اینا رو میدونستم ولی...ولی کسی نمیتونست منو درک کنه.من دیوانه وار آیهان رو میپرستیدم.آخه چجوری کسی رو جایگذینش کنم؟ خسته از درگیری با خودم بی حرف از دانیال گذشتم و کلید رو توی قفل در انداختم.خواستم برم که دانیال گفت: _من موضوع خواستگاری رو با همه در میون گذاشتم.هروقت اجازه بدی،میام تا تو رو از خانوادت خواستگاری کنم. حرفشو بی جواب گذاشتم و به سرعت رفتم داخل.وارد خونه شدم و با صدای بلند "سلام" دادم‌.جلوتر رفتم و عمه و عمو شهریار رو تو پذیرایی دیدم.احوال پرسی کردیم و بعد بوسیدن مامان،رو به روی عمه نشستم.عمه لبخند پر مهری به روم زد و گفت: _شنیدم که دانیال ازت خواستگاری کرده. بدون اینکه چیزی بگم سرمو انداختم پایین: _چرا سرت پایینه گلم؟کیو میخوای بهتر از دانیال پیدا کنی؟ با بهت سرم و آوردم بالا.تعجبمو که دید،لبخند تلخی زد: _پسرم حیف بود.برای خاک پسر دسته گلم حیف بود.پسرم ماه بود.آرزوم بود تو لباس دامادی ببینمش.آرزوم بود تو عروسیش کل بکشم و نقل و نبات رو سر اون و عروسش بریزم.میخواستم راهی خونه بخت کنمش.میخواستم خوشبختیشو ببینم.دوست داشتم بچه هاشو تو بغلم بگیرم.باهاشون بازی کنم ک با بچگی اونا منم بچه بشم ولی... بغض امونش نداد تا حرفشو تکمیل کنه.آهی کشید و ادامه داد: _قربون قد و بالای رشید و رعنای پسرم برم.آیهانم نموند.رفت و من آرزو به دل موندم.با تموم این حسرتا سرمو میزارم زمین و میمیرم.کت و شلوار دامادیش هنوز توی کمدمه و داره خاک میخوره.آیهان من راضی نبود خار به پای کسی بره حتی دشمنش.راضی نبود کسی زجر بکشه و دلش بشکنه حتی دشنمش.چه برسه به تو که جونش بودی. با چشمای اشکی به عمه نگاه میکردم که عمو به جای عمه شروع به حرف زدن کرد: _دخترم آیهان تو رو خیلی دوست داشت.بیشتر از هر کس تو دنیا.این و از منی بپرس که بیست و هفت سال با پسرم زندگی کردم،بزرگش کردم،قد کشیدنشو دیدم.پسرم دلش نمیخواست حتی یه اشک از چشم تو بیاد.توی این دوسال همه ما دیدیم که تو چی کشیدی.همه ما دیدم که مثل شمع ذره ذره آب شدی.خب سخته.آدم عشق زندگیش،مرد زندگیش،شریک آینده زندگیشو از دست بده.حتی گاخی به خودم میگم این دختر چه صبر و طاقتی داره.ولی دیگه بسه عزیزم. با همون چشمای اشکی و با بغض پرسیدم: +دارید مقدمه چینی می کنید که بگید با دانیال ازدواج کنم؟آیهان و فراموش کنم؟اگه من به جای آیهان رفته بودم،آیهان من و ول می کرد؟ عمو با چشمای قرمز جواب داد: _ما ازت میخوایم زندگی کنی.ازت میخوایم تموم کنی این غم رو.دانیال پسر خوبیه.کسیه که میتونه خوشبختت کنه.به جای آیهان میتونه.آدم نمیتونه به خاطر یه نفر،کل نظام زندگی رو بهم بزنه.پس تو هم این کار و نکن. دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم.سعی کردم جلوی گریم رو بگیرم.بلند شدم و بی حرف به طرف اتاقم حرکت کردم.چطور همچین چیزی از من میخوان آخه؟ چند ساعتی بود که توی اتاقم تنها بودم.کاش هیچوقت نمیذاشتم آیهان بره عروسی دوستش و سوار اون هواپیمای لعنتی بشه‌.اینجوری الان کنارن بود.پیشم بود و مجبور نبودم انقدر تنش های اطراف رو تحمل کنم.اگه آیهان بود،شاید تو ذهن دانیال کم رنگ تر شده بودم.اگه بود،هیچکس اذیت نمیشد،اگه بود همه چیز خوب میشد ولی نیست.نیست و انگار هیچی سر جاش نیست. تقه ای به در اتاقم خورد و مامان وارد اتاقم شد.نزدیکم اومد و کنارم روی تخت نشست.دستی به بازوم کشید و گفت: _رستا دانیال خیلی دوست داره.روزی که اومد با من و سعید حرف بزنه،توی نگاهش،چشماش،کلماتش عشقو احساس کردم.رنگ چشماش با همیشه فرق می کرد.یه رستا می گفت،ده تا دیگه از دهنش می زد بیرون.اون واقعا لیاقت تو رو داره.اونیه که میخوام باهاش ازدواج کنی. ملتمسانه ادامه داد: _بیا و با دانیال ازدواج کن.دوسال از اون اتفاق میگذره مامان جان.منتظر چی هستی؟مردم چی میگن آخه؟ نفسی کشیدم و خیره به دیوار گفتم: +همین دیگه مادر من.مشکل ما اینه که نگران حزف مردمیم.نگران حرف مردم اگه نبودیم،شاید مسیر زندگیمون جور دیگه ای بود،دوست داشتن هامونو راحت تر به زبون میاوردیم.دلمون که می گرفت،راحت گریه می کردیم.خوشحال که بودیم،راحت می خندیدیم.حرف هم دیگه رو می فهمیدیم.حد و مرزهامونو میشناختیم.بیشتر علاقه هامون به ازدواج ختم می شد و خیلی اتفاقای دیگه. رو کردم سمت مامان و گفتم: +اگه شما اینطور میخواید،باشه.من با دانیال ازدواج می کنم‌...
  4. شاید خیلی ب نظر ترسناک نیاد ولی واقعا برای من وحشتناک بود.خب من خیلی اهل فیلمای ترسناک بودم.درحدی که وقتی تنها بودم برقارو خاموش میکردم و پرده ها رو میکشیدم تنهایی با ی ظرف پاپکرن فیلم ترسناک میدیم اونم با صدای بلند.دوسال پیش بود که کلا بچه های فامیل دور هم جمع شده بودیم.تصمیم گرفتیم فیلم ترسناک ببینیم.اولش خب اوکی بودم مشکلی نبود ولی فیلم ک شروع شد،ب قدری ترسناک بود ک الانم یادش میوفتم حالم بد میشه. کل دخترای فامیل از پای فیلم بلند شدن اونقدر ک بد بود ولی من خیلی اهل این چیزا بودم واس پسرا کری میخوندم.غرورم اجازه نداد و خلاصه نشستم پای فیلمو سکته رو زدم.مث اینکه خیلی تابلو بودم پسرداییم متوجه ترسم شد و وقتی رفتم دستشویی و برگشتم با سر و صورت خونی پرید جلوم.بدترین اتفاقی بود ک برام افتاد حتی به گریه افتادم.ولی بعد فهمیدم اصلا خون نبود و بتادین بود😁 و از دوسال پیش سمت فیلم ترسناک نرفتم و هربار پسرداییمو میبینم کلی فحشش میدم
  5. حرکات موزون ک جای خودش بعد گل زدن از دست هم تیمیام ک ب طرفم میدون فرار میکنم(یه حالی میده ک نگو😂)بعد میدوام میرم سمت هوادارام مث کریستین رونالدو زانو میزنم و سر میخورم و فریاد میکشم😂😂😂😂
  6. ممنون کوثر عزیزم.جلد زدن برای سایت کاریه که با تموم عشقم انجامش میدم.امیدوارم بهتر از قبل به کارم در کنارتون ادامه بدم😍😘 @Kosarbayat398
  7. Fatima123

    تعویض جلد رمان

    طراح:ساناز صفیعی @Kosarbayat398
  8. بابا ماشینشو نزدیک ماشین ویهان پارک کرد و همراه هم پیاده شدیم.دوش به دوش هم به سمت خونه عمه می رفتیم.از پله ها که بالا رفتیم،در خونه عمه باز شد و ویهان با چهره پریشون و گرفته،به سرعت از خونه بیرون زد.با دیدن ما لحظه ای مکث کرد.با تعجب زمزمه کردم: _ویهان؟ بدون اینکه جواب بده سرشو انداخت پایین و از کنارم گذشت.پشت سرش از پله ها پایین رفتم و بلند تر صداش زدم: +ویهان؟چی شده؟ ولی بی توجه سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.پوفی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم.قدم هامو تند کردم و رفتم داخل.همه تو پذیرایی نشسته بودن.سلامی دادم و پرسیدم: +ویهان چش بود؟چرا حالش انقدر خراب بود؟ عمه که انگار با این سوالم داغ دلش تازه شده بود،گفت: _چی بگم دخترم؟بازم گیر داده بود به اون دختر.صاف تو چشمای من زل زده میگه "یا سایه یا هیچکس" من نمیدونم چرا انقدر پاشو میکنه تو یه کفش.آخه من که بدشو نمیخوام من خیر و صلاح بچمو میخوام ولی نمیفهمه.درک نمیکنه.بچمو چیز خورش کردن. صدای هشدارگونه عمو بلند شد: _آذر! عمه شونه ای بالا انداخت و هیچی نگفت.با انگشت اشارم کنار ابرومو خاروندم و به عمه نزدیک تر شدم: +عمه شما چرا مخالف ازدواج ویهان و سایه هستید؟سایه خیلی دختر خوبیه. _تو هم که طرف ویهان و میگیری.من مخالفم چون ویهان و سایه به درد هم نمیخورن،با هم فرق میکنن،از دو دنیا و دو طبقه مختلفن. +ولی عاشق هم که هستن. _عشق کافی نیست عزیزم.همه چی که توی زندگی عشق نیست.اومدیم و آدم عاشق یه دزد و قاتل شد،چون عاشقشه باید باهاش ازدواج کنه؟ رفتم و رو به روی عمه نشستم.همه داشتن به من و عمه نگاه می کردن: +حالا که نه سایه دزده نه ویهان قاتل. _سایه حتی پدر نداره. با بهت جوابشو دادم: +وا عمه!این چه حرفیه؟مگه تقصیر سایه اس که پدرش فوت کرده؟این اصلا دلیل خوبی نیست.بعدشم سایه از خیلی دخترا که پدر بالای سرشون هست بهتره.من نمیفهمم.دلیل شما شاید منطقی باشه ولی اصلا احساسی نیست. _خب دیگه منم همینو میگم اینا الان داغن احساسی تصمیم میگیرن.تحت تاثیرن.اینا نه عاشقن نه دلداده.بعدا میان و ازم تشکر میکنن که مانع بدبختیشون شدم. عمه هیچ جوره حرف تو مخش نمیرفت و این بدجور من و عصبی کرده بود.نفس عمیقی کشیدم تا چیزی نگم که ناراحت شه.چند لحظه ای مکث کردم و بعدش گفتم: + عمه من معنی عشق و میفهمم،معنی دلدادگی و میفهمم و بهتر از همه تون معنی از دست دادن و میفهمم.به من نگاه کنید.من دیگه مثل سابق نمیشم. به روی خودم نمیارم ولی تو دلم پر از حسرته.حسرت روزهایی که میتونه شیرین تر باشه.حسرت آیهانی که الان میتونست اینجا کنار من باشه. به چهره بهت زده عمه نگاه کردم و نیشخندی زدم.تعجب کرده بود.آخه تو این دوسال هیچوقت در مورد آیهان و حسم باهاش حرف نزده بودم چون نمیخواستم ناراحت شه ولی الان پای ویهان وسط بود.نگاهمو به سقف دوختم تا از ریزش اشکام جلو گیری کنم: + خودکشی که فقط تیغ رو رگ کشیدن نیست.اینکه ندارمش و هر لحظه با فکرش میگذره،این که نیست و تو خیالم باهاش زندگی می کنم،تو اوج جوونی با درد نداشتنش پیر شدم خودکشیه.جون و امیدی برام نمونده.شبیه مرده های متحرکی شدم که محکومه به نفس کشیدن و زندگی کردن. تر شدن گونه هام و بغض توی صدامو حس می کردم‌: + نذارین ویهانم مثل من پر بشه از غصه،پر بشه از افسوس،پر بشه از خلاء هایی که با هیچی جبران نمیشه‌.نذارین که مرگ بارها رو بارها بهتر و لذتبخش تر از زندگی ایه که من دارم و شما میخواد نصیب ویهان کنید‌. نتونستم بین جمع بمونم.از جام بلند شدم و پله ها رو دوتا یکی طی کردم و رفتم تو اتاق ویهان و وارد تراسش شدم. من خیلی وقت بود که خودمو گم کرده بودم.خودمو توی پوسته رستای شاد و خوشحال گم کرده بودم.پشت چهره خندونم قایم شده بودم.بخاطر خانوادم ولی پس خودم چی میشدم؟تا کی میتونستم این وضع و تحمل کنم؟من حتی هیچ برنامه ای برای آیندم نداشتم.غرق شده بودم توی روزمرگی هام و امشب تمام این حقیقت و کشف کرده بودم. با حس کردن چیزی روی شونم از فکر بیرون اومدم.کت بابا ارسلان روی دوشم بود و خودش کنارم ایستاده بود.نفسشو با شدت بیرون داد و نگاه من به بخاری بود که از دهنش بیرون اومد.بیشتر توی خودم جمع شدم.بعد چند دقیقه سکوت،آروم گفتم: +بچه که بودم،تو بازی با دوستام افتادم زمین.بدجور افتادما طوری که دستم شکست ولی نفهمیده بودم.به راهم ادامه دادم،هیچ مشکلی نبود.بعد یکی بهم گفت نگاه کن دستت شکسته بچه جون.نگاه کردم دیدم دستم داره تکون میخوره انگار که اگه پوست دستم نبود،جدا می شد و میوفتاد‌. نگاهشو رو خودم حس میکردم و مصرانه به چراغ تیربرق زل زده بودم: +میدونی بابا،درد شکستگی بعدا معلوم میشه.شکست قلب هم همینطوریه،شکستن قلب هم همینطوری بوده.تا اینکه یکی یه آینه بهت نشون بده. رو کردم به بابا و با بغض پرسیدم: +بابا با قلب شکسته...میشه زنده موند؟ (یه توضیح کوچولو بدم‌این تیکه از حرفای رستا رو از یه فیلمی کپی کردم🙈) بابا بدون حرف و با غمی که توی چشماش میدیدم بهم نگاه می کرد: +از زمان رفتن آیهان تا الان،به هر دری میزنم تا خودمو از شر این افکار،این چیزی که مثل طناب دار دور گردنم پیچیده و راه نفسمو میبنده،چیزی که دلم و شخم میزنه،مثل خوره افتاده به جونم و عمق وجودم و میخوره خلاص کنم حتی ناراحت کردن عمه یا اطرافیانم. خواست چیزی بگه ولی اجازه ندادم: +بهم نگید قوی باش چون دختر منی‌ حتی مثقالی از بی تابیم کم نمیکنه.کاش اینجا نبودم بابا...کاش پیش آیهان بودم. بابا به نرده تراس تکیه زد و رو به من گفت: _من نمیخوام بگم قوی باش بابا.من درکت میکنم خیلی خوبم درکت میکنم.سختی و رنجی که تو الان میکشی من بیست و شیش سال پیش کشیدم.دقیقا مثل تو یا حتی بدتر.من عشقمو،همسرمو،مادر بچمو،از دست دادم.حتی نتونستم از ثمره عشقمون مراقب کنم.ولی ببین‌.الان اینجام،زندم،نفس میکشم،منی که فکر میکردم بعد زنم میمیرم.حقیقت اینه که چرخه زندگی بخاطر غم من و تو متوقف نمیشه.چیکار میشه کرد؟طبیعت آدما اینه دخترم.اصلا آدما به این دنیا میان که روزی از این دنیا برن،قانونه اصلا.این وسط کسی داغون میشه ماهایی هستیم که باقی میمونیم توی این دنیا. بغضم شکست و صدای گریم بلند شد.نزدیک بابا رفتم و گم شدم تو آغوشش.بابا درکم می کرد.نمیگفت بسه دیگه.وقتشه فراموش کنی.بابا منو میفهمید و این برام مثل یه معجزه بود.
  9. عزیزم جلدتون حاضره.امیدوارم خوشتون بیاد و مشکلی نداشته باشه
  10. سلام عزیزم‌.من طراح جلد شما هستم.عکس گوشه جلد رو هم خودم انتخاب کنم؟
  11. با صدای تک بوقی که از بیرون اومد،نگاهمو از باغچه خشک و پر از برگ گوشه حیاط گرفتمو به طرف در رفتم.از خونه خارج شدم و ماشین دانیال رو کمی اون طرف تر دیدم.نزدیکش شدم و در ماشین و باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم: +سلام نگاه خستشو بهم دوخت و جوابمو داد: _سلام و دیگه چیزی نگفت.سنگینی نگاه و سکوتش باعث شد نگاهمو بهش بدوزم.سرمو به معنای "چیه" تکون دادم که بعد لحظه ای مکث گفت: _خیلی بیحال به نظر میای. نفس عمیقی کشیدم: +این درگیری با احساسات شخصیمون،این نزاع ازلی و ابدی،این جنگ درونی ۹۰% انرژیمونو میبلعه. _گفتم اگه بیای اینجا شاید حالت بهتر شه ولی فکر کنم مثل همیشه اشتباه کردم. نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: +شد.حالم بهتر شد.ولی حقیقت که عوض نشد. _زمان همه چیز و درست میکنه. +زمان درمان نیست دانیال.زمان لیدوکایینه.چیزی رو درست نمیکنه.فقط تو رو بی حس میکنه.حالا ولش کن این حرفا رو‌.تهران چه خبر بود؟ انگار که چیزی یادش اومده باشه،"آهان" بلندی گفت: _راستی داییت نگرانت شده بود.ظاهرا زنگ زده بود به موبایلت چون خاموش بودی زنگ زد به آقا ارسلان.پدرتم بهم گفت که حتما به تکین زنگ بزنی و یه چیز دیگه.بار هم رسید برات. سری به معنای "تایید" تکون دادم و گفتم: +خیلی خب پیاده شو بریم یکم استراحت کن. _نه دیگه وسایلتو جمع کن برگردیم تهران. نگاه سنگینی بهش انداختم و گفتم: +خستگی میباره از چشمات.دوست ندارم تصادف کنم. زنگ و که زدم،بعد چند ثانیه در باز شد.به طرف دانیال برگشتم و دستی براش تکون دادم.وارد شدم و در و بستم.صدای لاستیکای ماشین دانیال نشون می داد که رفته.مسیر حیاط خونه عمه رو به سرعت گذروندم.آیسان روی پله ها منتظرم ایستاده بود.به طرفش رفتم و درآغوشش گرفتم.چند ثانیه طولانی که گذشت،من و از بغلش بیرون آورد و گفت: _خوش گذشت عزیزم؟ انگار خودشم از جواب مثبت این سوال کلیشه ای و تکراری مطمئن نبود.لبخند کمرنگی زدم و جواب دادم: +بد نبود.عمه چطوره؟ شونه ای بالا انداخت و پوفی کشید.در حالی که وارد خونه می شدیم،گفت: _چطور میخوای باشه؟مثل همیشه.غمگین و پر از گریه.اصلا انگار اون آذر دوسال پیش رفته و یه آذر دیگه اومده جاش.روز به روز بدتر میشه که بهتر نمیشه.دیروز چهارساعت تمام قاب عکس آیهانو بغل گرفته بود و گریه می کرد. +حق داره. _معلومه که حق داره ترانه.غم آیهان کمر همه ما رو شکست.من بخاطر خودش میگم.مامانم داره جلوی چشمام آب میشه و من نمیتونم کاری براش انجام بدم. قبل وارد شدن به پذیرایی،دستمو روی شونش گذاشتم و زمزمه کردم: +همه چی درست میشه. هرچند که خودم خیلی مطمئن نبودم.باهم رفتیم داخل."سلام" بلندی دادم و به طرف عمه رفتم.کنارش نشستم و توی آغوش گرم و مهربونش فرو رفتم.عمه ای که این روزا عجیب مظلوم و ساکت بود.انگار ده سال پیر تر شده بود و عمویی که تعداد موهای سفید روی سرش خیلی بیشتر شده بود و ویهانی که این آروم تر و بی هیاهو تر از قبل بود و آیسانی که مجبور بود سنگینی بار غم این خانواده رو تنهایی به دوش بکشه و چه خوب که شوهرشو کنارش داشت.عمه لبخندی خیلی واقعی به نظر میومد و کمتر ازش دیده بودم،به روم زد و گفت: _خوب کردی اومدی دخترم.خیلی دلتنگت بودم. لبخندشو بی جواب نذاشتم: +منم دلم براتون تنگ شده بود.شنیدم دیروز خیلی بیتابی کردید. آهی کشید و گفت: _بیتابی کردن که عادت دوسالهٔ منه.این روزا بیتابی نکنم تعجب می کنم. +ولی برای سلامتیتون اصلا خوب نیست. _نگران نباش دخترم.من پوستم کلفت شده دیگه.اتفاقی برام نمیوفته. دستی روی سرم کشید و گفت: _آیسان فک میکنه اگه گریه کنم حالم بد میشه ولی نمیدونه که اگه گریه نکنم میمیرم.اگه گریه نکنم پس چجوری غصه تو دلم،بغض توی گلومو خالی کنم که امونمو نبره؟ +ولی شما به جز آیهان،دوتا بچه دیگه هم دارید.باید به فکر اونا هم باشید که با دیدن ناراحتی شما قلبشون میگیره.خدا رو شکر که شما عمو شهریار و کنارتون دارید. حسرت توی کلاممو حس کرد.با چشمایی که عجیب شبیه چشمای آیهان بودن،بهم نگاه کرد و گفت: _خدا دوبرابر صبری رو که به من داده به تو بده دختر جان‌. و بعد از کنارم بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت.با صدای عمو نگاهمو از مسیر عمه گرفتمو بهش دوختم: _خوبی باباجان؟ سری تکون دادم و گفتم: +خوبم عمو.خیلی بهترم. _شکر خدا.چجوری برگشتی؟ +دانیال اومد دنبالم. _میگفتی خودم میومدم. نگاهمو به ویهانی که کنارم نشسته بود،دوختم: +دیگه اون اومد.منم راضی نبودم ولی خودش اصرار کرد. سری تکون داد و گفت: _حرف بزنیم؟ +راجع به سایه؟ سری تکون داد و گفت: _بیا بریم تراس اتاقم. از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.از کنار اتاق آیهان که رد شدم،به این فکر کردم که کلید اتاقشو از عمو بگیرم و بیام و تمیزش کنم.بشه مثل روز اولش. همراه ویهان به تراس توی اتاقش رفتیم و کنار هم ایستادیم.خیره به خیابون،منتظر شنیدن حرفاش بودم: _تصمیم گرفتم از سایه خواستگاری کنم. نگاهمو از خیابون گرفتم و به ویهان دوختم: _سایه تنها دختریه که تو زندگیم جدی بهش فکر کردم.تنها دختریه که هدفم این نبود روزی بزارمش کنار.تنها کسی که نظرمو جلب کرد.با سادگیش،مهربونیش،حیا و خانوم بودنش و تنها کسی که منو همیشه بخاطر خودم خواسته نه صرفا بخاطر وضعیت مالی و موقعیت اجتماعیم.سایه تنها دختریه که ادامه زندگیمو در کنارش از ته دلم میخوام. هیچی نگفتم و سکوت کردم در مقابل حرفاش تا اینکه خودش گفت: _تو نظری نداری؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: +نظر من که مهم نیست ویهان.آره راست میگی.شاید سایه تنها دختری باشه که تو رو بخاطر خودت بخواد.اون جز دخترایی هست که با دیدن پسرای پولدار دلش نمیلرزه،چون دلش دله.با دیدن ماشین های آنچنانی کف نمیکنه،چون میدونه که مقیاس سنجش آدما پول و ماشین و ثروتشون نیست بلکه ذات و قلب و روحشونه.سایه خیلی ماهه.اونیه که میتونه تو رو خوشبخت کنه.نه تنها تورو،سایه ایده آل هر مردیه. نگاه طولانی ای بهم انداخت و آهی کشید: _گاهی حس میکنم خیلی یهویی بزرگ شدی. نفسمو محکم دادم بیرون و زمزمه کردم: +ولی... مکث کردم.ویهان با دیدن مکثم گفت: _ولی چی؟ +ولی توچطور؟سایه همه جوره با شرایط تو کنار اومده و کنار میاد.تو چی؟تو میتونی با اختلافی که بین تو و سایه هست کنار بیای؟اختلاف طبقاتی که بینتون هست؟از محل زندگی اونا تا محل زندگی شما ساعت ها راهه.نحوه زندگی کردن اونا با شما خیلی فرق میکنه.میتونی با اینا سر کنی؟شاید مجبور باشی بخاطر سایه به خیلیا جواب پس بدی از جمله خانوادت.میتونی بخاطر سایه با همه اینا رو در رو بشی؟ دست توی جیبش کرد و جعبه سیگارشو بیرون آورد.یه نخ سیگار از توی جعبه بیرون کشید و با فندک شیکش روشن کرد.با پرستیژ خاص خودش یه کام عمیق از سیگار گرفت و دودشو با شدت بیرون داد: _من به همه اینا فکر کردم.به تفاوت هامون،خانواده هامون،به مشکلاتی که ممکنه برامون پیش بیاد.اینا رو گذاشتم یه کفه ترازو و خوبی و مهربونی و صفا و صمیمیت خانواده سایه رو هم گذاشتم کفه دیگه.این کفه سنگین تر بود ترانه.خانواده سایه واسه خوشحالی هم هرکاری میکنن.واسه اینکه یه لحظه شادی و به قلب هم بیارن دنیا رو زیر و رو میکنن.این خانواده بدون پول هم خوشحالن و این برام کافیه.همین بود که من و جذب سایه کرد و من تا جایی که لازم باشه واسه سایه میجنگم. لبخندی زدم و دستمو روی شونش گذاشتم: +پس اول با سایه و بعد با خانوادت صحبت کن.منم تا هرجا که بشه پشتتم. خیره تو چشمام زمزمه کرد: _ممنون. فریاد آیسان که برای شام صدامون زد،اجازه نداد جواب تشکرشو بدم‌ و من یه کم نگران بودم.نگران عکس العمل عمه.نه اینکه عمه ظاهربین باشه ها،نه.ولی اعتقاد عمه برای تفاهم بین خانواده ها خیلی قوی بود. به سمت دانیال برگشتمو گفتم: +بیا بریم تو. _نه باید برم مطب بعدشم که بیمارستان +حالا بیا بریم بعدش میری دیگه.مقاومت نکن روحیت عوض می شه. با غرغر پیاده شد: _حالا نیست که من خیلی این چیزا سرم میشه. درحالی که از ماشین پیاده شدم،گفتم: +مثل پیرزنا غرغر میکنی فقط. نگاه چپکی بهم انداخت و در و واسم باز کرد.سری تکون دادم و وارد شدم.تا مریم متوجه اومدنم شد،سریعا به طرفم اومد و گفت: _سلام رستا خانوم.خیلی خوش اومدین. +ممنونم مریم جان.کارا چطور پیش میره؟ _همه چی خیلی خوبه.پریروز بود که بار برامون رسید و توی این دو روز نصف بار فروش رفته و این خیلی خوبه.اما متاسفانه موقع خالی کردن گلدونا،ده دوازده تاییش شکست اما راننده نیسان گفت که خسارتشو میده.همون روزم پرداخت کرد که رفتم و جایگزین اون گلدونای شکسته رو خریدم. سری به معنای "خوبه" تکون دادم.همونطور که بین گلا قدم میزدم و با دقت نگاهشون میکردم،پرسیدم: +گلدونای شسکته رو چیکار کردی؟ _طبق گفته شما اونایی رو که میشد به عنوان گلدون تزیینی استفاده کرد و جدا گذاشتم تا شما بیاید و توش گل بکارید.بقیشم گذاشتم گوشه انبار. سری تکون دادم و نگاهمو از دختر جوونی که بدجوری جنم و جربزشو بهم ثابت کرده بود،طوری که گلخونه به این بزرگی رو بسپرم دستش گرفتم و زمزمه کردم: +خیلی خب.برو به مشتری ها برس.منم گل هارو میکارم تو گلدون‌. بعد رفتن مریم،رو کردم به دانیال و گفتم: +چرا اونجا وایستادی؟ _پس کجا وایستم؟ +بیا کمک کن گل بکاریم. با تعجب گفت: _من؟ +آره پس کی؟ _من که هیچی از گل سرم نمیشه. +نگران نباش یاد میگیری.بدو که کلی کار داریم. خواست چیزی بگه که انگشتمو به نشونه تهدید بالا گرفتم و گفتم: +غر بزنی من میدونم و تو. بی توجه به صورت درهمش،به کناری ترین قسمت گلخونه رفتم و نگاهی به تیکه هایی که مریم کنار گذاشته بود انداختم.خب،میتونم یه تیکه از گلدونارو پله ای داخل این گلدون بزرگ بچسبونم بعد توی هر طبقه انواع مختلف کاکتوس رو بکارم.میتونم به جای خاک معمولی از خاک رنگی و درختچه های کوچولوهم استفاده کنم. آستینامو بالا زدم و رو به دانیال گفتم: +تموم گلدونای کاکتوس ردیف دوم و برام بیار لطفا. مشغول کار کردن بودیم که موبایلم زنگ خورد.دستمو با روپوش مخصوص کارم پاک کردم و گوشیم و از توی جیبم بیرون آوردم.نگاهی به صفحه انداختم.ویهان بود.به دانیال گفتم: +دانیال باید جواب بدم.تو این درختچه هارو که گذاشتی به گلا آب بده بعد مریمو صدا کن بیاد گلدون و ببره. با تمسخر گفت: _چــــــشم.امر دیگه؟ +تنبلی نکن دکتر. بی توجه به غر های دانیال،ازش فاصله گرفتم و موبایلمو جواب دادم: +جانم ویهان؟ _کجایی ترانه؟ +گلخونم.چیزی شده ویهان؟صدات چرا اینجوریه؟ _به مامان اینا گفتم چه تصمیمی گرفتم. حدسش خیلی سخت نبود ولی با این حال پرسیدم: +خب؟ _مامان وقتی فهمید خیلی ناراحت شد.جوری که فکرشم نمیکردم‌.آخه چطور میتونه وقتی سایه رو ندیده اینطور قضاوت کنه ترانه؟مطمئنم اگه بشناستش اونم مثل من عاشقش میشه.واقعا نمیفهمم. +خیلی خب ویهان.آروم باش.تو به اینا فکر کرده بودی مگه نه؟پس باید محکم سر تصمیمت بایستی.فعلا حرفشو پیش نکش.من خودم فردا شب میام خونتون و با عمه حرف میزنم‌.تو نگران نباش. _مرسی ترانه.موندم اگه تو نبودی چیکار میکردم؟ +زندگی. با اشاره دانیال مکالمه رو تموم کردم: +خیلی خب من دیگه باید برم.بعدا میبینمت. و قطع کردم.پرسیدم: +چیه؟ _خب سرکار علیه.بنده اوامر شما رو اجرا کردم.اگه اجازه بفرمایید مرخص شم‌. +پس کی منو برسونه؟ چشماشو تو کاسه چرخوند و گفت: _رسما من و با رانندت اشتباه گرفتی.من باید برم مطب بعدشم بیمارستان.همین الانم بخاطر اون گلای مسخره کلی دیرم شده. با تعجب گفتم: +یعنی میخوای من و تنها بفرستی خونه؟ لبخندی زد و گفت: _نخیر.پدرتون تشریف آوردن. به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم و بابا ارسلان و دیدم: +خیلی خب تو دیگه برو. تک خنده ای زد و گفت: _مواظب خودت باش.خداحافظ. سری تکون دادم و به پدرم که با دانیال احوال پرسی میکرد نگاه کردم.بعد چند ثانیه،بابا کنارم اومد و درآغوشم گرفت: _دختر بابا چطوره؟ +خوبم باباجون.شما چطورید؟ _منم خوبم‌ به طرف صندلی ها اشاره کردم و گفتم: +بریم بشینیم. سری تکون داد و گفت: _این روزا خیلی کنار دانیال میبینمت. +آره خب.دانیال بهترین دوستمه.تو تموم سال های نبود آیهان،دانیال کنارم بود.اگه اون نبود که نمیتونستم غم نبود آیهان و تحمل کنم.هنوزم همینطوره. بابا لبخندی زد و گفت: _خوشحالم که دانیال کنارته.راستی عمت برای فردا شب همه رو شام دعوت کرده خونش.من و تو به اتفاق و سعید و همسرش. +چه خوب.اتفاقا خودمم میخواستم برم با عمه حرف بزنم. کنجکاوانه پرسید: _راجع به چی؟ منم با این سوال بابا،همه چیز و براش تعریف کردم.آخرشم بابا گفت: _اینم خصلت بد عمته دیگه.خیلی خب بلند شو وسایلتو جمع کن برسونمت خونه‌. سری تکون دادم و بلند شدم.بعد جمع کردن وسایل و توصیه های لازم به مریم،همراه بابا گلخونه محبوبمو ترک کردیم.
  12. صدای گریه ها و شیون های آیسان و عمه به گوشم میرسید و اشکای منم آروم آروم از چشمام سر میخورد روی گونم.حالم خیلی خراب بود.خیلی بیشتر از خیلی.دوست داشتم برم پیش آیهان.آیهانی که تمام زندگیم بود.آرزوهام،آیندم و تمام وجودم.حالا که نبود،انگار منم نبودم.هدفی نداشتم برای زندگیم.تهی بودم و خالی. با صدای باز شدن در از فکر بیرون اومدم.نوری که از شکاف در محیط اتاق رو روشن کرد و به چشمم خورد،باعث شد صورتم درهم بشه و چشمام بسته.هنوز نفهمیده بودم که کی وارد اتاق شده و خلوتم و به هم زده. _چرا تو تاریکی نشستی؟ صدای مردونه ای که به گوشم خورد،نام "دانیال" رو برام تداعی کرد.خودمو جمع و جور کردم و سوالشو بی جواب گذاشتم.دستش که به طرف کلید برق رفت،سریعا گفتم: +نه روشن نکن. صدام بدجوری گرفته بود.انگار که خروسک گرفتم.دانیال جواب داد: _دیوارکوب ها رو روشن می کنم. و بعد اتاق با چراغ های دیوار کوب روشن تر شد و تونستم چهره دانیالی که حالا کنارم و روی تخت نشسته بود رو ببینم.نفسشو با صدا داد بیرون و گفت: _اتفاق وحشتناکی بود.میتونم درکت کنم‌. تصور از دست دادن کسی که تمام رویاهات مال اون بود خیلی سخته. سکوت کردم در مقابل حرفاش که گفت: _ نمیخوای چیزی بگی؟میخوای ساکت بمونی؟ نفسی کشیدم و آروم گفتم: + فکر می کردم می تونم با دنیا بجنگم.بجنگم که بتونم کنار عشقم بمونم.بجنگم که بتونم زندگی رویایی بچگیامو بسازم ولی دنیا خیلی بد بهم نشون داد که از من قوی تره.من یه طرفم و کل دنیا و نباید هاش،طرف دیگه. بهم زل زده بود و به حرفام گوش میداد.احتیاج داشتم به کسی که بتونم راحت حرفامو بهش بگم: + یه جایی خوندم عشق مثل جنگ میمونه.شروعش آسونه تموم کردنش سخت و فراموش کردنش هم غیر ممکن. پوزخندی زدم و ادامه دادم: + عجب زخمیه که عمری هم بگذره تازه اس.خشک میشه ها ولی با یه تلنگر سرباز میکنه.ببینم دکتر تو جامعه شما درمانی واسش هست؟ لبخندی روی لبش نشست که تلخیشو به خوبی حس کردم: _هیچ دارویی نیست که بتونه حتی ذره ای دردشو کم کنه. به دیوار اتاق آیهان زل زد و گفت: _میدونی!دنیا جنگجوی ماهریه. اما طرفش ماهر تره.چون چه خیلی خوب ببره،چه به بدترین شکل ممکن ببازه،بازم به جنگش ادامه میده.طرف دنیا تو این جنگ ما آدماییم.پس بلند شو و به جنگت ادامه بده.نذار تلخی این شکست شیرینی برد های قبلی تو از یادت ببره و برد های آینده تو به خطر بندازه. نفسی کشید و نگاهشو به صورتم دوخت: _زندگی یه شوخی تلخه.اگه آخر بازی بهش خندیدی،بردی.اما اگه گریه کردی و تو دلت پر شد از غصه،بد جوری باختی.اگه بازم خواستی اونو ببینی،خوش به حالت اما اگه چشماتو بستی که نبینی،بد به حالت. دستاشو جلو آورد و بازوهامو گرفت: _تا زنده ای باید برای زندگیت بجنگی چون فقط مرگ میتونه آدمو زمین بزنه.زندگی چیزای قشنگی هم داره که باید برای اوناهم بجنگی.میدونم غم داری،کسی که دوستش داشتی دیگه نیست پیشت ولی بخاطر دایی و زندایی،بخاطر بابات،بخاطر خانواده آیهان باید محکم باشی. چونم لرزید و اشکام دوباره راه خودشونو به بیرون پیدا کردن.دانیال منو کشید جلو و درآغوش گرفت‌.سرمو به شونش تکیه دادم و از ته دل گریه کردم.خسته بودم از محکم بودن.من...من محکم نبودم.نمیخواستم محکم باشم‌. __________________________ چهار ماهی از نبودن آیهان میگذشت.چهار ماهی که جزء بدترین روزای عمر هممون بود.عمه که برخلاف دل پر از غمش آیسان و راهی خونه بخت کرده بود.عمه گفته بود "دلیلی نیست بخاطر این اتفاق شما از هم دور بمونید‌.ما تا آخرین لحظه ای که نفس بکشیم عزادار آیهانم میمونیم‌‌.شما تا کی میخواید مراعات کنید؟بالاخره جوونید و به هم احتیاج دارید" آیسان عزیزم با چشمای اشکی و بدون مراسم عروسی راهی خونش شد. توی این چهار ماه دنبال جسدای مسافرا گشتن.لاشه هواپیما رو هم پیدا کردن و از کوه پایین آوردن.جنازه ۶۱ نفرو تحویل خانواده هاشون دادن‌.ولی جسد آیهانو بینشون نبود و من برخلاف تموم شواهد و مدارک،بر خلاف تموم گفته ها و شنیده ها ته دلم همیشه منتظر برگشتن آیهان می مونم.دیگه دنبال جسدا نمیگردن و قرار شده یه یادمان برای کسایی که اونجا مردن بگیرن.عمه وقتی اینو شنید خیلی بیتابی کرد.مدام میگفت "از پسر دسته گلم حتی یه تیکه سنگ قبر هم نصیبم نشد" و چقدر با این حرفش دلمو خون میکرد. مشخص شده بود که از بین مسافرا،ده نفر خانوم،پنجاه و شش نفر آقا،یه بچه و دوتا نوجوون بودن و من خون گریه کرده بودم برای اون بچه و نوجوون ها.توی این چهارماه شبیه مرده های متحرک شده بودم.یا پای تلویزیون بودم برای شنیدن اخبار یا توی اتاق آیهان بودم و درحال گریه کردن.عمو شهریار هم که دید وضعیت خیلی وخیمه،اتاق آیهان و قفل کرد و گفت "دیگه نمیخوام کسی بره تو این اتاق.همه باید با این وضعیت کنار بیایم.آیهان گوشه قلب و ذهن هممون باقی میمونه ولی قرار نیست زندگی رو واسه خودمون جهنم کنیم" و من حتی از اتاقشم محروم بودم.دیگه حتی میلی به ادامه شغلمم نداشتم.میخواستم دور باشم از پرواز و آسمون و غولی به اسم هواپیما.بخاطر همین امروز صبح رفتم آژانس و استعفا دادم.باید دنبال یه شغل خوب بگردم که اگه بمونم خونه حتم دارم دیوونه میشم.عید سال ۹۷ هم مثل سال های قبل نبود.هیچکس هیچ اشتیاقی برای عید نداشت.خرید عید و سفره هفت سین و ماهی قرمز و سبزی پلوی شب عید هم رنگ و بوی قبل رو نداشت.عیدی دادن و عیدی گرفتن هم مفهوم سابق رو.انگار همه چی بدون آیهان تبدیل شده بود به هیچی.به همین راحتی.انگار دنیای همه خلاصه شده بود تو وجود آیهان.حالا اون رفته بود و دنیای همه رو برده بود. دوسال بعد: +من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.بازم مثل همه این شبا که نبودی،دلتنگت میشم.خیلی تنهام.بدون تو تنهام‌.نمیگم هیچوقت کسی به جات نمیادا،میاد.شاید یکی به جات بیاد.شاید یه وقتی یه کسی باشه کنارم‌.آره آدما که همیشه تنها نمیمونن.حالا تو نیستی،به خاطراتت هم راضی ام. لبخندی روی لبم نشست و روی پله های حیاط نشستم.نگاهمو به کوه دوختم: +یادته چقدر دوست داشتم؟هرکاری واست میکردم؟نمیخوام گله کنما،نه‌.میخوام بگم روز و شبای باهم بودنمون میرزه،بودن دیروزت به نبودن امروزت میرزه.نه که فردا فراموشت کنما،نه.ولی خب همیشه که نباید به عشق رسید و دستشو گرفت و قدم زد.بعضی وقتا هم باید فاصله باشه برای گریه کردن،برای حسرت خوردن.همیشه که نمیشه بارون بیاد و زیر بارون گرمای عشقو حس کرد.بعضی وقتا باید زمستون باشه و سرد،از پشت پنجره بیرون و نگاه کرد و حسرت خورد.مگه نه؟ اشکای روی گونم و پاک کردم و آروم زمزمه کردم: +آیهان من قد تموم دنیا که نه،قد همون چرخ و فلک که دوره گرد هر از گاهی میاورد تو پارکا و منم تو عالم بچگی فکر میکردم چقدر بزرگه،قد همون دوست دارم‌.با این که پیشم نیستی،با این که فقط یه مدت کوتاه شد از کنارت بودن و نگاهت کردن و بوسیدنت لذت ببرم.با همه اینا و قد تموم روزایی که نبودی دوست دارم.شبایی که نمیدونستم دوستم داری و دوست داشتم،دلم که برات تنگ می شد،رستای درونم فریاد می زد و می گفت دنیا هنوز خوشگلیاشو داره.می رفتم و عکساتو نگاه می کردم.قربون صدقت می رفتم و کلی باهاش عشق می کردم‌.اونجا بود که اولین بار گفتم دوست دارم.به تو نه.به عکست‌.هی گفتم و گفتم و جوابی نشنیدم.دلم بیشتر بغل کردنتو خواست و به خودم لعنت می فرستادم. سکوت کردم و خودمو بیشتر بغل کردم.هوای امشب سرد بود.نفسمو فرستادم بیرون و به بخاری که بچه بودم فکر می کردم دود سیگاره نگاه کردم‌.پتویی روی شونم گذاشته شد.نگاهمو به کسی که این لطف و در حقم کرد دوختم.آهو با اون شکم گرد و بزرگش،با زحمت کنارم نشست.درحالی که نفس نفس می زد گفت: _خیلی وقته اومدم بیرون‌ ولی انقدر غرق بودی که نفهمیدی منم نخواستم خلوتتو به هم بزنم.با اجازت حرفاتم شنیدم. لبخندی روی لبم نشست.گونه های سرخش نشون می داد خیلی وقته که تو هوای سوزناک و سرد کهنگان بیرون ایساده: +دیوونه.یخ کردی. نگاه مهربونشو بهم دوخت: _انقدر قشنگ با آیهان حرف میزدی انگار رو به روت نشسته.دلم نیومد خرابش کنم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: +حقیقت همینه آهو.من همیشه آیهانو کنارم تصور میکنم. آهو به دوردست ها خیره شد.انگار برگشته به سال ها قبل: _اون شب که آقاجونم با یه دختر جوون که از شدت سرما تو خودش مچاله شده بود،اومد خونه خیلی تعجب کردم.با خودم گفتم این دختر با این وضع و این وقت شب اونم تو روستای غریبه چی میخواد.توی این روستاهم تا به حال ندیده بودمت.برای همین حدس زدم مال این طرفا نباشی.وقتی آقاجونم برامون تعریف کرد چه اتفاقی افتاده و برای چی اومدی اینجا خیلی برات ناراحت شدم.دوست داشتم باهات حرف بزنم ولی تو حالت خوب نبود.بدجوری تب کرده بودی.هزیون میگفتی. با لبخند گفتم: +چی میگفتم؟ _چرت و پرت‌. با صدای آروم خندیدیم.بعد چند لحظه ای سکوت،گفتم: +فکر میکردم بیام اینجا و برم جایی که آیهانو ازم گرفت ولی نمیتونستم.بیخود تا اینجا اومده بودم.همین ناامیدم کرد.حالمو بد کرد.جایی هم که نداشتم ولی وقتی اومدم اینجا و این کوه و دیدم،خونه عمو رحمان شد یه امید برام.یه جایی که بتونم آروم شم.آهو من اینجا آرومم.خیلی آروم.توی یه روستای کوچیک و یه خونه کوچیک.کنار عمو رحمان و خاله مریم و تو و نی نی کوچولوت.من بعد آیهان اینجا آرامشمو پیدا کردم. آهو لبخند مهربونی بهم زد و گفت: _خوشحالم که اینو میشنوم رستا.تو بهترین دوستی هستی که من دارم.دلم میخواد حالت همیشه خوب باشه. جلوتر رفتم و بغلش کردم آهویی که ماه بعد مادر می شد.ازم پرسید: _فردا پسرعمت میاد دنبالت‌؟ ازش جدا شدم و گفتم: +آره.خودش گفت فردا صبح زود می رسه. _افتاد تو زحمت که. +اوهوم.بهش گفتم نیاد،قبول نکرد. _کاش بیشتر می موندی. با دستم گونشو نوازش کردم: +نمیشه.باید برگردم.کلی از کارا مونده.بعدشم من همینجوریش هم خیلی مزاحم مامان و بابات شدم. اخمی کرد و جواب داد: _سکوت کن دختر.خودتم خوب میدونی مثل من دوست دارن. لبخندی زدم و گفتم: +اونا آره ولی آقا امید فکر نکنم.خدا میدونه چقدر این دو شب فحش خوردم ازش که زنشو ازش دور کردم. _امید اونجوری نیست.هروقت که میای،منم نگم خودش میگه برو پیش رستا تنها نمونه. +میدونم.شوخی کردم.آقا امید مرد خوبیه. نگاهی بهم انداخت و زد روی پام و غر زد: _نگاه تو رو خدا ما رو تا این وقت شب بیدار نگه داشته اونم تو این سرما که سگ لرزه بزنیم.دختر تو مگه فردا صبح زود راهی تهران نیستی؟پس چرا بیداری؟پاشو پاشو به منم کمک کن پاشم.زود باش. خندیدم و از جام بلند شدم و به توپ قلقلی هم کمک کردم تا بلند شه.دست تو دست هم به طرف خونه رفتیم.
  13. با صدای زنگ اف اف چشمامو باز کردم.سرحال تر بودم و این نشون می داد خیلی وقته که خوابیدم.دستی به گردنم کشیدم.حسابی خشک شده بود و درد می کرد.از جام بلند شدم و به طرف اف اف رفتم و از توی صفحه بیرونو نگاه کردم.چهره نازنین و سارا رو دیدم.دکمه رو زدم و در و هم باز کردم.هوا حسابی تاریک شده بود ولی نمیدونستم ساعت چنده.حتی لامپای خونه رو هم روشن نکرده بودم. دم در منتظرشون ایستاده بودم.بعد چند دقیقه قامتشون پیدا شد.جفتشون به طرفم اومدن و درآغوشم گرفتن.ولی هیچی نمیگفتن و من چقدر ممنونشون بودم که چیزی نمیپرسیدن.اما خب احتمالا همه چیز و از اخبار و خانوادم شنیده بودن. بی حرف از جلوی در کنار رفتم که اومدن تو.سارا درحالی که لامپو روشن می کرد،گفت: _تو قرنطینه ای؟چرا تو تاریکی واستادی؟ آروم جواب دادم: +خواب بودم. لامپا که روشن شد قیافم درهم شد و دستم جلوی چشمام قرار گرفت. نازنین پرسید: _از صبح چیزی نخوردی نه؟ سری به علامت "منفی" تکون دادم که دوباره گفت: _ما برات غذا آوردیم.ماهم نخوردیم اومدیم اینجا باهم بخوریم. نفسی کشیدم و گفتم: +اصلا اشتها ندارم. سارا با تشر جوابمو داد: _بیخود!نگاه هنوز هیچی نشده چی به سرت آوردی.آیهان تو رو اینجوری ببینه میدونی چه حالی میشه؟ با به یادآوری این موضوع پرسیدم: +خبری نشده؟ کنارم نشست و گفت: _خبر آنچنانی که نه.هنوز دارن میگردن.۶۵ نفر مسافر توی هواپیماست.۵۹ نفرمسافر و ۶ نفر هم خدمه.اول باید هواپیما رو پیدا کنن بعد هم مسافرارو.طول میکشه دیگه. آهی کشیدم و هیچی نگفتم.نازنین به طرف آشچزخونه رفت گفت: _من غذا رو گرم میکنم. سارا آروم گفت: _منم میز و میچینم. نگاهم خیره به دیوار بود ولی غرق فکر بودم.نمیخواستم حتی یه لحظه نا امیدی بیاد و خونه کنه تو دلم ولی خب،توی ناخداگاهم داشتم خودمو برای اتفاقای بدتر از این آماده می کردم و این برام مثل یه فاجعه بود.معلوم نبود پیدا کردن هواپیما چقدر طول بکشه پس معلوم نبود این حالم تا کی قراره ادامه پیدا کنه‌.کاش زودتر یه خبری بیاد،کــاش _رستا؟ با صدای نازنین از فکر بیرون اومدم و نگاهمو از دیوار گرفتم و به نازنین دوختم: _بیا یه چیزی بخور.خیلی ضعیف شدی.از صبحم که هیچی نخوردی یه شوکم که بهت وارد شده.پاشو قربونت برم.پاشو یه چیزی بخور. واقعا میلم نمیکشید.انگار یه وزنه یک تنی راه گلومو بسته بود ولی خب زحمت کشیده بودن و نمیخواستم ناراحتشون کنم.آروم و بی حرف از جام بلند شدم و به طرف آشپز خونه رفتیم.پشت میز نشستم و به قرمه سبزی خوش رنگ و لعاب روی میز نگاه کردم.بوش به مشامم که رسید حس کردم چقدر گرسنمه.نازنین برام غذا کشید و گذاشت جلوم.گرسنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم.فقط با غذام بازی می کردم.به زور چند لقمه ای خوردم و بعد کشیدم کنار: +مرسی بچه ها.زحمت کشیدید. سارا دست از خوردن کشید و نگاهی به من بشقابم انداخت: _دختر این همه خوردی میترکی یه وقت!کمتر میخوردی.مثلا با غذا نخوردنت چی میخواد بشه آخه؟ نازنین هشدار گونه صداش زد: _ســــارا! و رو به من گفت: _باشه عزیزم.راحت باش.هرچی خواستی بهم بگو سری تکون دادم و از آشپزخونه بیرون اومدم.از اینکه اون شب چطور گذشت هیچی نمیگم.شبی سراسر دلتنگی و دل نگرونی،اضطراب و استرس،اشک و گریه،بیداری و بی خوابی.فقط منتظر بودم صبح بشه و زودتر یه خبری از آیهان بهم برسه. نیمه های شب بود که دلم طاقت نیاورد و بلند شدم.وضو گرفتم و قرآن به دست،رو به قبله نشستم و شروع به خودن کردم.به نیت سلامتی آیهان و آرامش خودم‌.اونقدر خوندم و اشک ریختم که حس میکردم چشمام از شدت تورم دیگه باز نمیشن و نفهمیدم کی سر سجاده خوابم برد. از ماشین نازنین پیاده شدم و با قدمای سست به طرف خونه عمه قدم برداشتم.صبح که بیدار شدم بدون معطلی اومدم اینجا.میخواستم ببینم چه خبر شده؟میخواستم خودم ببینم چه بلایی سر آیهان اومده.دستای لرزونمو بالا بردم و زنگ و فشردم.بعد چند ثانیه در باز شد.بی لحظه ای درنگ،رفتم تو و کا حیاطو دویدم.دویدم و خودمو رسوندم به خونه.قلبم تاپ تاپ با صدایی بیشتر از قبل،خودشو به قفسه سینم میکوبید.انگار همین الان میپره و میاد بیرون. بعد چندتا نفس عمیق،رفتم داخل.هیچ صدایی نمیومد.خونه غرق سکوت بود.جوری که یه لحظه حس کردم کسی خونه نیست ولی وارد پذیرایی که شدم فهمیدم اشتباه کردم‌.همه بودن،کل خانواده نشسته بودن ولی... اوضاع خیلی خراب به نظر میومد.عمه با چشمای سرخ از گریه بهم نگاه می کرد.حتی آثار اشک خشک شده رو روی صورت عمو هم میتونستم ببینم.بدتر از همه لباس مشکی ای بود که تن همه بود.اینا چیزایی بود که مثل پتک میخورد تو سرم.دستم شل شد و کیفم روی زمین افتاد.چند قدمی جلو رفتم و ناباورانه زمزمه کردم: +نه...امکان نداره. آب دهنمو قورت دادم.صدای گریه بلند عمه توی گوشم پیچید.چشمام پر اشک شد.محکم دستی به چشمام کشیدم.جوری که چشمام درد گرفت.نه...این ممکن نیست.بلایی سر آیهانم نیومده من میدونم.جلوتر رفتم و با صدای بلند تر گفتم: +چی شده؟از آیهان خبر رسیده؟چرا عمه گریه میکنه؟ اینبار عمو شهریارم به گریه افتاد.مبهوت بین جمعشون میچرخیدم و میپرسیدم: +آیهانم کجاست؟چرا مشکی پوشیدید؟چرا همه اینجا جمع شدید؟نرفتید دنبال آیهان؟ اشکام سرازیر شد.بالاخره فرو ریخت.فکر نبود آیهان تنمو لرزوند،زانوهامو سست کرد و باعث شد روی زمین فرود بیام.با گریه داد زدم: +آیهان که زندست چرا پس اینجا نشستید؟برید دنبالش.پیداش کنید.آیهانمو بهم برگردونید.تو رو خدا.عمو شهریار تو رو ‌خدا.آیهان حالش خوبه.خودش گفت منو هیچوقت تنهام نمیزاره.بابا...بابا تو رو خدا‌.تو پیداش کن.بابا سه روز دیگه عروسیمونه. با این حرفم صدای گریه ها بالاتر رفت: +چرا گریه میکنید؟عروسیمونه.باید خوشحال باشید.گریه نداره که.ناراحتید از پیشتون میریم؟این کجاش گریه داره آخه؟بهتون سر میزنیم قول میدم. یه حالت جنون آمیزی بهم دست داده بود.حال خودمو نمیفهمیدم.ویهان طاقت نیاورد.بلند شد و خواست بره بیرون که داد زدم: +ویهــــان مگه تو نگفتی داداشم برمیگرده؟مگه نگفتی تنهات نمیذاره؟نگفتی داداشم قویه؟پس چی شد؟کووو؟چرا نیومد؟چرا تنهام گذاشت؟حالا من بدون آیهان چیکار کنم؟چجوری زندگی کنم؟ زمزمه وار تکرار کردم: +چجوری زندگی کنم؟چه خاکی تو سرم بریزم؟ دلم واسه خودم سوخت.مثل یه جنین توی خودم مچاله شده بودم.انگار توی این دنیا نبودم.به خودم اومدم.توی بغل ویهان بودم.ویهان درآغوش گرفته بود منو.دستمو دور گردنش حلقه کردم و با صدای بلند گریه کردم: +آیهان همیشه میگفت تا من هستم غم نمیاد سراغت.نمیذارم بیاد سمتت.حالا که آیهان نیست،غم دنیا آواره رو سرم.من چیکار کنم ویهان؟چیکار کنم؟ صدای ویهان و میشنیدم: _بخاطر داداشم آروم باش.آروم بگیر.انقدر بیتابی نکن.آیهان راضی نیست.بخدا راضی نیست ترانه زندگیش انقدر درد بکشه،زجر بکشه‌.آروم بگیر. از بغلش اومدم بیرون.یه نگاه به جمع گریون اطرافم انداختم و پرسیدم: +چطوری فهمیدید؟ عمو با صدای پر از بغض جواب داد: _لاشه هواپیما رو پیدا کردن.خودم اونجا بودم‌.هیچی نمونده بود.گفتن هر ۶۵ نفر کشته شدن‌.فقط باید دنبال جسداشون بگردن. دستشو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت تا صدای گریشو خفه کنه.نگاهی به صورت تک تکشون انداختم و با دیدن صورت مظلوم و اشکبار آیسان گریم گرفت.دوباره زدم زیر گریه.آیسان کنارم زانو زد و توی بغلم فرو رفت.دستمو دورش حلقه کردم و زمزمه کردم: +خدایا!این چه مصیبتی بود؟این چه امتحانی بود؟حقمون نبود.حقمون نبود با آیهان امتحانمون کنی.حق من نبود.کاش نمی گرفتیش ازم. بوسه ای به سر آیسان زدم و از بغلم بیرون آوردمش و بلند شدم.تلو تلو میخوردم و به طرف اتاق آیهان میرفتم‌.حسابش از دستم در رفته بود چند بار خورده بودم به در و دیوار.مثل مستا. به اتاقش رسیدم.آروم درشو باز کردم و وارد شدم.در و بستم و به در تکیه دادم.اشکام جاری شد.انگار حالا حالاها خشک نمیشد این چشمه اشک.چشمامو بستم و عمیق بو کشیدم.بو کشیدم و بغضم سنگین تر شد،دلتنگیم بیشتر شد،بدبختیم یادم اومد. حس خفگی بهم دست داد.چشمامو باز کردم و با دستم گلومو گرفتم.به طرف تختش رفتم و روش نشستم.قاب عکسشو از روی پاتختیش برداشتم و رو به روم گرفتم.لبخندی روی لبم نشست.انگار واقعی بود.آیهان مهربونم با لبخند پر از عشقش.واای!یعنی دیگه ندارمش؟چطوری باور کنم؟چطوری؟ قاب عکسو به قلبم چسبوندم و چشمامو بستم و اشکام روی گونه هام ریخت.چشمامو باز کردم عکس آیهان و مقابلم گرفتم‌. آروم زمزمه کردم: + چشماتو دوست داشتم همیشه.چشمای قهوه ای که برق داشت. فکرشم نمیکردم یاد اون چشما یه روز غصه دارم کنه.فکرشم نمیکردم از تو فقط یه جفت چشم تیره برام بمونه. خاطره های من با تو پر شوخی صدای خندست.پر لحظه های خوبی که فکرشم نمیکردم تموم شه. جای خالی هست،شوخی‌هایی که کسی نیست بهش بخنده هست،دستی که تنها مونده هست،قهوه ای که هیچکس توش شکر نمیریزه هست،همه اینها هستن. مکثی کردم: +بدون تو پیاده رفتن تا اون سر شهر دیگه زود تموم نمیشه،زیر بارون رفت دیگه حس خوب نداره،پرسه زدن تو کوچه پس کوچه‌های شهر حالمو عوض نمیکنه. بدون تو یه سری از آهنگها طعم قبلشونو ندارن،عطر قبلشونو.بعد تو یه سری از عطرا بیقرارم می کنه.مثل عطر یاس،یه سری صداها مثل صدای مرغ دریایی سری رنگها مثل سبز ارتشی. دوباره عکسشو به قلبم چسبوندم و ادامه دادم: +عجیبه!آدما یه جوری همو یادشون میمونه که صدای ترق ترق شکستن دونه دونه استخون های احساسات همو میشنون یا اینکه یه جوری همو فراموش میکنن که گم میشن. صدای رعد و برقی که اومد من و مجبور به سکوت کرد.نگاهی به قطره های سیل مانند بارون انداختم و گوش سپردم به صدای برخوردش با شیشه.آهی کشیدم: +بهت فکر میکنم.با صدای بارون بیشتر.بارون دونه درشت دیوونه که خیس میکنه آدمو.بارون دونه درشت دیوونه که آدمو تو خیابون دنبال پناهگاه میدوئونه. نگاهمو از پنجره گرفتم و به دیوار دوختم: +آدمو.ما که آدم نبودیم.ما قصه بودیم.قصه ای که دیگه تکرار نمیشه.بهت فکر میکنم.وقتی که دلم بگیره و بخوام کنار یکی بشینم و نگاهش کنم.دستشو بگیرم و همین که بدونم کنارمه،حالم بهتر شه.بهت فکر می کنم وقتی که دلم بخواد یکی باشه،بدون اینکه بگم بفهمه چه مرگمه.من...من دلم واسه این چیزا تنگ میشه.من دلم واسه چشمای تو،واسه خنده های تو،برای خنده های خودم با تو تنگ میشه.دلم واسه شعری که دوست داشتی "آمدن،ماندن و ماندن،نه مبادا رفتن.رفتن اما به کجا؟وای به هرجا رفتن"تنگ میشه. نفسی کشیدم: +چقدر به این شعر فکر می کنم و میگم باید بیشتر میفهمیدمت،بیشتر دستاتو میگرفتم،بیشتر کنارت می نشستم و بهت خیره میشدم.باید خیلی بیشتر بهت میگفتم جمله هایی که حالا بعد از تو باید هزار بار به چشمای غمگین و جامونده تو غم بگم. عکسشو رو به روم گرفتم: +چشمایی که خیلی شبیه چشمای توان ولی چشمای تو نیستن.از تو فقط یکی تو کل دنیاست‌.لبخند تو قشنگترین لبخندیه که تو عمرم دیدم.تنها چیزی که تو کل دنیا نمیخواستم تموم شه‌.هیچوقت. اشکای روی گونمو پاک کردم و بوسه ای روی قاب عکس زدم.سرجاش گذاشتم و بلند شدم.جلوی آینه رفتم و به خودم نگاه کردم.دستم به سمت موهام رفت.بازشون کردم و با شونه آیهان که روی میز بود،شروع کردم به شونه کردن‌.کارم که تموم شد،خواستم دوباره ببندمش که صدای آیهان توی گوشم پیچید: "موهات عمر منه رستا.عمرمو هیچوقت کوتاه نکن" چشمامو بستم و سعی کردم بغضمو قورت بدم.موهامو بستم و لباسمو با لباس مشکی عوض کردم.کارم که تموم شد رفتم و روی تخت دراز کشیدم.تقه ای به در خورد و بعدش کسی در و باز کرد.قامت مامان پیدا شد.نزدیک شد و پایین تخت نشست.دستی به سرم کشید و گفت: _مهمون اومده دخترم‌.نمیای پایین؟ نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم: +شما که میدونی از این مراسما خوشم نمیاد. _ولی تو عروس این خانواده ای.باید کنار مادر و خواهر شوهرت باشی. نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم: +مامان جان.من واقعا حالم مناسب این جور جاها نیست.میخوام همینجا بخوابم.عمه و آیسانم درکم میکنن. مامان سری تکون داد و از جاش بلند شد.بوسه ای به سرم زد و بی حرف از اتاق خارج شد.بالشت آیهانو درآغوش گرفتم و چشمامو بستم.خسته بودم.از همه چی...
×
×
  • اضافه کردن...