رفتن به مطلب

fariba.m7

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    112
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

99 Excellent

12 دنبال کننده

درباره fariba.m7

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

282 بازدید کننده نمایه
  1. fariba.m7

    پدر با شب بخیری که گفت از جمع من و مامان جدا شد.سرم تو گوشی بود و داشتم با علیرضا حبت می کردم که با حرف مامان به خودم اومدم. _مهتاب؟ سرمو از موبایل اوردم بیرون و گفتم:هان؟بله مامان؟ _یکم گوشیتو بذار کنار کور شدی! _کور که نمیشم ولی چشم چند لحظه اجازه بدید. از علیرضا برای چند دقیقه خداحافظی کردم و قول دادم بعد که رفتم تو اتاقم باهاش صحبت کنم.گوشی گذاشتم کنار و رو به مامان کردم گفتم:جانم مامان بفرمایید! _می خوای چیکار کنی؟ خنده ریزی کردم و گفتم:یعنی چیو چیکار کنم؟متوجه نمیشم! _منظورم اینکه می خوای با آیندت چیکار کنی؟با علیرضا! سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم..واقعا تصمیم برای ادامه با علیرضا چی بود؟ازدواج؟ اوه چقدر ترسناکه ازدواج،تا به حال خودمو اینقدر نزدیک ازدواج ندیده بودم و حسش نکرده بودم!یعنی قرار بود منو علیرضا زن و شوهر بشیم؟بعد از این همه رفاقت و پس زدن؟هنوز وقتی به این که یه روزی ممکنه شوهرم باشه خجالت می کشیدم و برام سخت بود اما اینوهم می دونستم که با تمام وجودم دوستش دارم و نمی تونم دیگه ازش جدا بشم؛کسی بود که اطمینان داشتم نیمه گمشده منه و با غیر او نمی تونم یک لحظه هم دوام بیارم.علیرضا دیگه قلبم به تسخیر خودش دراورد و بی او نفس کشیدن محال بود.می دونستم کسی بهتر از او برام وجود نخواهد داشت ولی ته دلم از ازدواج و قبول همچین مسئولیت دشواری سخت بود. _مهتاب؟ از فکر پریدم بیرون و به مامان نگاه کردم.. _جان؟ببخشید حواسم پرت شد.چی گفتید؟ _ببین حسابی پسر مردم دل دخترمو برده ها! لبخندی زدم و گفتم:مامان! _جان مامان؟ _من از ازدواج و زندگی مشترک می ترسم.فکر می کنم نمی تونم از پسش بربیام. _ببین این ترس واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد.اما تا کی می خوای با این ترس تنها بمونی و این نعمتی که خدا بهت بخشیده رو پس بزنی؟عاشقی بهر دردی دواست دخترم.زندگی پیچ و خم زیاد داره اما تو با عاشقی و صبر از پس همش برمیای.ببین مهسا رو با دوران مجردیش یا حتی اوایل ازدواجش مقایسه کن چقدر پخته تر و بزرگتر شده!زندگی تورو می سازه و توام بزرگ میشی که خودتم باورت نمیشه. سرمو گرفتم و گفتم:نمی دونم مامان.راستشو بخواید من عاشق شدم و واقعا علیرضا رو دوست دارم.بهش اعتماد کامل دارم و می شناسمش،من از خودم می ترسم.. خودشو بهم نزدیک تر کرد و کمرمو نوازش می داد. _دختر عزیزم مگه تو چت از بقیه دخترها کمتره که می ترسی از پس زندگی برنیای؟تو همیشه رو پای خودت ایستادی و تو شرایط های مختلفی قرار گرفتی که تونستی موفقم باشی!خیلی به این چیزها فکر نکن. تو دختر منی و مثل من!تو قوی و شجاعی،لیاقت بهترین زندگی رو داری.علیرضا خیلی پسر آقا و خوبی هست. همونطور که حسام به دلم نشست علیرضاهم به دل منو بابات نشسته و خانوادشم که آدم های فهمیده و با اصل و نصبی هستن.مرد باید اخلاق و چشم پاک و دل پاک باشه دیگه قیافه و پول اهمیتی نداره چون این هارو کنار هم با تلاش و سختی بدست میارید.منم می دونم تو دنبال مال و منال نیستی و دختر فهمیده ای هستی عزیزدلم. _مرسی مامان جونم.هرچی خدا بخواد ان شالله پیش بیاد. _من قربونت برم الهی.باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که باید ازمون جدا بشی.ته تغاریمونم میخواد مامان باباشو تنها بذاره(با بغض ادامه داد)ولی آدم وقتی دختر دار میشه دیگه دخترش مال خودش نیست مال یکی دیگست.. بغلش کردم و گفتم:من همیشه دختر شماهستم و تنهاتون نمی ذارم.کسی نمی تونه ته تغاری شمارو ازتون دور کنه وگرنه خودم حسابش می رسم.حتی اگه ازدواجم کنم هرروز همینجا ور دلتون میام میشینم.. صورتمو بوسید و گفت:غلط کردی.تا لنگ ظهر بخوابی بعد بلند شی بیای اینجا ناهار بخوری و به فکر شوهر بیچارتم نباشی! خندیدم و گفتم:اوه مامان شما تا کجا پیش رفتین!حالا سعی می کنم یه چیزی واسه اون شوهر بیچارمم درست کنم گشنگی نکشه. اخمی کرد و گفت:نخیر از این خبرا نیست زن نگرفته که خودشو بدبخت کنه..باید مثل شیر زندگیتو تو مشتت بگیری و بسازیش! لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو چشمم.. _چشم.شما عمر بفرمایید! _عاقبت بخیر بشی الهی.برو بخواب دیر وقته. _چشم.. پیشونی مادرمو بوسیدم و بهم شب بخیر گفتیم و راهی اتاق شدم.به علیرضا پیام فرستادم که بلافاصله زنگ زد و تا اذان صبح باهم از هر دری صحبت می کردیم.هیچ وقت همچین حس و لذتی از صحبت کردن با جنس مخالف نداشتم.حتی محسنم هم نتونسته بود این احساس قشنگ رو به من هدیه بده!اه اصلا چرا اینقدر علیرضا رو با اون نامرد و دروغگو مقایسه می کنم؟ اصلا نمی خوام زندگی و لحظات خوشمو با فکر کردن به او و کارهاش خراب کنم.. زمان اذان صبح که رسید علیرضا گفت می خواد بره نماز بخونه و باهم خداحافظی کردیم که بعدش تا گوشی قطع کردم نمی دونم چجور سرجام بیهوش شدم.
  2. تو را شبیه شب دوست می دارمت یکدست یکرنگ بی صدا تنها و البته بی پایان! بی پایان بی پایان...

  3. fariba.m7

    از حرارت وجود علیرضا دست و قلب یخ زده ام گرم شد،همین گرما باعث شد تازه به درد عمق وجودم پی ببرم و بدونم تو چه مسیر اشتباهی قدم برداشته و رو به تباهی و حسرت ابدی بودم که خدا منو دوباره نجات داد تا بیشتر از این واسه خوشبختی دیر نشه! از آغوش علیرضا جدا شدم،دوتا دست هاشو گرفتم و به محکمی میفشردم.با لبخند دستشو جدا کرد و اشک هامو پاک کرد.. _مرا مهر سیه چَشمان،ز سر بیرون نخواهد شد.. چه عشقی به قلبم تزریق کرد.. _من عاشق چَشمَت شدم! زد زیر خنده و گفت:خیلی کلکی! سکوت کرد،خیره به چشم هام شد،منم خیره شدم،سکوت کردم،منتظر بودم،نفس عمیقی کشید.. _مهتاب! لبخند زدم،چشمم بستم و باز کردم،گفتم:جان مهتاب؟! _یعنی خواب نمیبینم؟ _اگرم خوابی باشه بذار ادامه دار باشه.نمی خوام از این خواب قشنگ بیدار بشم! _منم نمی خوام!دنیا بی تو چقدر ترسناکه! _مگه قراره بی من باشی؟ دستمو گرفت و گفت:یعنی دیگه تنهام نمی ذاری؟ لبخندی حواله اش کردم و گفتم:نه! _قول؟ _قول! _بیا اینجا عهد ببندیم که تا آخر این دنیا تا ابد هیچوقت از هم جدا نمیشیم و درکنار هم میمونیم! مست بودم،چشم دوخته بودم بهش،فقط می خواستم ببینمش،فقط می خواستم بشنومش! _عهد ببندیم! چند لحظه سکوت کرد و گفت:در دیدگاه خدا عهد میبندیم هیچ چیز مارو از هم جدا نکنه حتی مرگ! خندیدم وگفتم:دیونه مرگ که دست ما نیست! سرشو تکون داد و مصمم ادامه داد:نه،هرچی گفتم تکرار کن همین! _چشم..در دیدگاه خدا عهد میبندیم هیچ چیز مارو از هم جدا نکنه حتی مرگ! صورتشو اورد نزدیک جوری که نفس هاش به نفس هام می خورد و بر می گشت!چشم هامو بستم و داشتم از این حرارت عشق ذوب می شدم،با بوسه ای که روی پیشونیم مهر کرد دوباره به آغوشش برگشتم و سخت بغلش کردم!نمی دونم چقدر گذشت ولی وقتی چشممو باز کردم و به روبه روم نگاه کردم دیدم مامان لابه لای شاخه شکوفه زده درختان ایستاده و با لبخند مارو به تماشا می کنه! لبخندی زدم بهش و دستی تکون داد و رفت!خودمو از علیرضا جدا کردم..یهویی جرقه ای به ذهنم زد؛یک نخ از شالمو کشیدم و با ذوق رو به علیرضا کردم.. _بیا! _کجا؟ دستشو کشیدم و بی هیچ حرفی رفتیم سمت درختی که وسط تمام درخت ها یکه تازی می کرد و زیباتر بود ایستادیم. سر نخ رو دادم به علیرضا و سر دیگه شو خودم گرفتم گفتم:بیا این نخ رو به شاخه درخت ببندیم برای عهدمون و یادگاری از عشقمون! لبخندی از رضایت زد و گفت:چه کار خوبی عشقم! با شنیدن عشقم دلم لرزید و حالم یجوری شد.. _تکرار کن! با بدجنسی گفت:چیو؟ _همونی که الان گفتی؟ دستشو گذاشت زیر چونه اش و حالت تفکر به خودش گرفت.. _عه من که یادم نیست چی گفتم. زدم به بازوش و اخم تصعنی کردم.. _خیلی نامردی.بگو دیگه اذیت نکن. با خنده گفت:مهتاب واقعا یادم نیست!اصلا من حرفی نزدم. سرمو به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم:بهم گفتی عشقم! چشم هاش از خوشحالی برق میزد و با همون شیطنت گفت:وای تو به من گفتی عشقم؟!مهتاب باورم نمیشه این حرف هارو هم بلد باشی!چرا آروم گفتی؟خجالت کشیدی بلند بگی؟ پامو کوبیدم به زمین و حالت زار به خودم گرفتم.. _خیلی نامردی.می خواستی از زیر زبون من بکشی نه؟؟! قهقه بلندی زد و لپمو کشید گفت:چقدر تو دختر خوبی هستی!عشقم،عشقم(هر عشقم رو بلندتر از قبلی می گفت)عشقم،عشقم،عشقم،عشقم... جلو دهنشو گرفتم و نگاه به دورو برانداختم گفتم:ساکت شو آبرومونو بردی!غلط کردم بابا نمی خواد بگی! _دیونتم مهتاب دیونه! _منم دوستت دارم! نگاهی به نخ تو دستم کردم ادامه دادم:بیا سریع این نخ رو به شاخه گره بزنیم برییم داخل که دیگه همه فهمیدن،تازه خیسه خیسم شدیم! _می خوام رسوای عالم بشم.بذار همه بدونن! خندیدم و نخ رو دادم دستش و به آخرین شاخه بلندی که دستش می رسید نخ رو بست.بارون بند اومد..دست تو دست هم رفتیم سمت خونه باغ.هرکی گرفتار کاری بود و بچه هام داشتن بازی می کردن. رفتم کنار مامانمینا که گرم صحبت بودن نشستم و نگاه خاصشون عرق شرمساری به روی پیشونیم اورد. نوشینم تو گوشم حرف میزد و اذیت می کرد منم با جواب های کوتاه سعی می کردم ادامه دار نشه.خان بابا به مردها گفت بیان کمک واسه روشن کردن هیزم و سیخ زدن کباب ها.علیرضا که تو حیاط داشت با موبایلش صحبت می کرد و بعد از قطع کردن رفت به بقیه کمک کنه. با کمک بچه ها تو باغ جا پهن کردیم و سفره بلندی چیدیم.زمین خیس بود ولی رفتیم جایی که سایه بوم بزرگی واسه پارک ماشین ها بود نشستیم و نگران خیسی زمین نبودیم. موقع غذا خوردن علیرضا بالاتر نشست ولی دوتایی زیر چشمی همدیگه رو نگاه می کردیم و لبخند میزدیم و اولین ناهار عاشقانه مونو کنارهم خوردیم! حاج خانم دائم از مامانم سئوال می پرسید و برمی گشت سمت من سئوالاتشو ادامه میداد.سئوال هایی که مشخصا فقط خانواده پسر برای خاستگاری و آشنایی می پرسن من که فقط از خجالت رنگ عوض می کردم و می سپردم به مامان جواب بده.. ساعت پنج بعداز ظهر شد که کم کم آماده رفتن شدیم. قبل از رفتن چشمکی به علیرضا انداختم و زبونمو اوردم بیرون که بیچاره نتونست جلو خندشو بگیره،از دید همه پنهون موند جز نگاه مامان. کنار گوشم گفت:دختر فهمیدیم دوستش داری نمی خواد دلقک بودنتو هم نشون بدی!یکم سنگین باش! با تعجب نگاه مامان کردم و چون همیشه پرو و راحت تشریف داشتم گفتم:وا مامان شما چجور دیدی؟ _من همه چیزو دیدم واسه من جانماز آب نکش.دخترم دختر قدیم! آروم خندیدم و گفتم:واقعا خیلی کارتون زشت بود که مارو دید میزدی. چشم غره ای بهم رفت و گفت:خیلی پرویی..یکم از مهسا بیچاره یاد بگیر که حیا و خجالت حالیش میشه. شونه مو انداختم بالا و با بی خیالی گفتم:منو اون چه چیزیمون بهم رفته که حیامون بهم بره؟بعدشم مگه شما خودت نمی گفتی وقتی جوون بودی چقدر شیطون و سربه هوا بودید؟خب منم دختر شماهستم دیگه! دستمو گذاشت جلو دهنش و با تعجب گفت:والا خجالتم خوب چیزیه!ما اون موقع هرچی شیطنت داشتیم ولی بی حیا که نبودیم.برو خداحافظی کن که برییم تا بیشتر از این آبرومونو نبردی! خندیدیم و رفتم با بچه ها خداحافظی کردم.. بعد از کلی تشکر از خانواده خان بابا و خانواده علیرضا سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم!
  4. fariba.m7

    سلام عزیزم..چون با لب تاب می نویسم و عادت دارم که وقتی نشستم پای نوشتن زیاد بنویسم و بخوام پارت های کوتاه کوتاه بذارم تقریبا باید روزی چهار پنج پارت بذارم بخاطر همین یک پارت بلند میذارم..دلیل دوم:می خوام سریع تر کامل بشه و تحویل ویراستار بدم..
  5. fariba.m7

    واسه این که بحث ادامه پیدا نکنه گفتم:راستی از دلآرام و نادر چه خبر چیکار میکنن؟ _خوبن.دارن نهایت استفاده رو از ماه عسلشون میبرن.انگار اونور بهشون خوش می گذره که خیلی احوال مارو نمیپرسن! متوجه ناراحتی و حس حسادت نوشین شدم.لابد اونم دوست داشت که مثل خواهرش به خارج از کشور بره و تجربه جدیدی کسب کنه.. _اینطور نگو.خب بیچاره ها ماه عسل رفتن دیگه قرار نیست دم به دقیقه گوشی دست بگیرن.بعدشم اختلاف ساعت بین ایران و آمریکاهم خیلی زیاده،هروقت ما بیداریم اون ها خوابن و هروقت اون ها بیدارن ما خوبیم! _بیخیال.مهم اینکه خوش باشن باقیش دیگه به ما چه اصلا.. حس حسادت ممکن بود بین خواهرها پیش بیاد که یک چیز طبیعی هست ولی خداکنه بینشون شکرآب نشه و ازهم فاصله نگیرند.بین من و مهسا هم وقتی بچه بودیم بعضی اوقات حسادت وجود داشت و می گفتیم مامان و بابا برای طرف مقابلمون بیشتر ارزش قائل میشه اما حسادت تو همون بچگی موند و به زندگی الانمون راه ندادیم! کنار بچه ها می رفتم و گوشیمو می دادم به بقیه که عکس بگیرن و نوبتی واسه عکس بیان. دیدم نوشین داره تو افکار خودش غرق میشه و واسه نجاتش با صدای بلندی گفتم بیاد باهم عکس بگیریم.. گوشی دست هادی بود که از من،نوشین و هانیه عکس بگیره.چند عکس با ژست های مختلفی گرفت.سر هر عکس می دوییدیم سمت هادی و گوشی از دستش می گرفتیم و خودمونو نگاه می کردیم که خوب شدیم یانه سر هر ژستم کلی مسخره بازی و شیطنت می کردیم.همینطور که داشتیم با عکس گرفتن سرگرم می شدیم حسین و علیرضا از راه رسیدن..هنوز بهمون نزدیک نشده بودن که حسین گفت: نوشین بیا یه جای توپ پیدا کردم! نوشین:باشه عزیزم الان میام..(نگاهی بهم انداختم و با لبخند ادامه داد)برم ببینم عشقم چیکار داره! _برو عزیزم راحت باش. نوشین با حسین دور شدن و علیرضا نزدیکتر شد. هادی و هانیه که دیدن علیرضا اومده از کنارمون فاصله گرفتن. سعی کردم خودمو بی اهمیت نشون بدم ولی لرزش دست هام و تپش قلبم که ممکن بودهرآن سینه مو بشکافه و بزنه بیرون، نمی تونستم پنهون کنم. خودمو با دیدن عکس ها سرگرم کردم،علیرضا بعد از چند دقیقه سکوت گفت:خیلی وقته ندیدمت! با شنیدن صداش که آتشفشان وحشی رو هم آروم و تحت تاثیر خودش قرار میداد از خودم بی اختیار شدم و به چشم هاش بی هیچ حرفی زل زدم..رنگ قهوه ای چشم هاش عظمت و آرامش کوه رو به رخ می کشید و نشون میداد.دوست داشتم منو به آغوش بگیره و ساعت ها تو جهانی به اندازه دو دستش جا بگیرم. _مهتاب؟؟حواست به منه؟! به خودم اومدم و سرمو تکون دادم و دوباره اخم کردم.. _بله؟چی گفتی؟ _حالت خوبه؟ _باید بد باشم؟ _نه.. _... _چرا شمارمو مسدود کردی؟ _دوست داشتم. _واسه سال تحویلم که نیومدی.. _بیست سئوالیه؟ _نه.فقط انتظار داشتم واسه سال تحویل میومدی! _خب نیومدم حالا. _چرا اجازه ندادی باهات صحبت کنم و بهت توضیح بدم؟ _دلیلی نبود که حرف بزنیم.همه چیز واضح بود! _ولی اون شب من به سحر هم گفتم اما ظاهرا حرف هامو باور نکرد و رفت.هرچقدر باهات تماس می گرفتم بازهم مسدود بودم. _این حرف هاتو چندبار تکرار می کنی؟کر که نیستم!یک بار بگی متوجه میشم و جوابتم دادم. _چون این دو هفته برام مثل دویست سال گذشت.بی خبری و انتظار خیلی سخته.فقط منتظر موقعیتی بودم که باهات رودررو صحبت کنم. تو فکر میکنی واسه من دو هفته دوری آسون بوده؟تو چه می دونی چقدر سخت گذشت.چقدر سخت،لحظه هام در گذر بودن! حرف دلم رو به زبون نیوردم و باهمون اخم و جدیت گفتم:منوشما باهم حرفی نداریم اصلا. یکم کلافه شد و گفت:میشه اینقدر شما شما نکنی؟؟ _نه نمیشه! از کلافگی سری تکون داد و دستی به ته ریشش کشید.. _مهتاب اصلا نمی خوام راجب اون شب باهات صحبت کنم چون می دونم پدرت همه چیزرو بهت رسونده و می دونی. تو اگه هزار بار دیگه به من نه می گفتی و دست رد به سینم می زدی باز من با عشق تو زندگی می کردم و سراغ هیچ کس دیگه نمی رفتم! حرف هاش فقط بوی عشق و صداقت می داد دوست داشتم بیشتر از دوست داشتن و عشق بگه تا دلم بیشتر غنج بره.. _نکنه می خوای حرف هاتو باور کنم؟ با جدیت گفت:آره می خوام باور کنی.دوسال منو میشناسی بدوخوب منو میدونی.دیگه چیزی واسه پنهون کاری نداریم. _آره فکر می کردم دوسال میشناسمت ولی اشتباه کردم.. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:مهتاب چی میگی؟ منو نمیشناسی واقعا؟ من همون علیرضام؛همونی که خودت میگفتی بیشتر از هرکسی بهش اعتماد داری.همونی که عاشقت بود ولی هیچوقت به چشم هات زل نزد و بد بهت نگاه نکرد.همونی که بخاطر حرمت رفاقتی که وجود داشت با دل صاحب مردش جنگید تا فراموشت کنه ولی نتونست.همونی که بارها ازت خواست باهاش باشی و عشقشو قبول کنی ولی با بی رحمی دست رد به سینش زدی.همونی که وقتی فهمید توام دوستش داری عزمشو جزم کرد واسه رسیدن بهت از هر مانع و مشکلی گذر کنه و دوباره دلتو بدست بیاره!می دونم توام دوستم داری می دونم توام منو می خوای؛ازت می خوام منو ببخشی و اجازه بدی بدستت بیارم.می خوام خوشبختت کنم می خوام لبخند همیشه رو لبت باشه می خوام خوشبخت ترین زن روی زمین باشی!لطفا مهتاب! دستمو گرفت و یهو دستم کشیدم و گفتم:ولی دیر شده چون واسم خاستگار اومده و منم می خوام جواب مثبت بدم. خودمم از دروغی که یهو به زبون اوردم شوکه شدم و شوکه تر از من علیرضا بود که ناباورانه بهم زل زد و سرجاش میخکوب شد. از ته وجودش عاجزانه گفت:مهتاب؟!می خوای چیکار کنی؟؟؟؟!! با صداش که از بغض لرزید و قامتش خم شد دلم شکست،بدجور شکست.تاحالا ندیدم علیرضا اینطور عاجز و پریشون شده باشه.خدا لعنتم کنه که فقط بلدم گند کاری کنم.آخه چرا همچین کاری کردم چرا دروغ گفتم؟ نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم و چی بگم و با ترس و اضطراب من من کنان گفتم:همینی که..شنیدی..فراموشم..کن... قطره اشکی از چشمش پایین ریخت و سیلی محکم به دلم خورد.علیرضا رو با دست های خودم شکوندم و نابودش کردم.اولین بار بود که اشکش دیدم،اشک و گریه مرد یعنی شکستن یعنی کمر شکستن یعنی عاشق بودن. با بغض و ناراحتی زیاد گفت:حرف آخرته؟؟! _آره...... _خوشبخت بشی. اجازه نداد گریشو ببینم و از کنارم با قدم هایی که جون نداشت داشت دور می شد. خواستم سریع دور بشم و برخلاف مسیر علیرضا پشت کردم و چند قدم جلو رفتم،اشک پهنای صورتمو خیس کرد و همزمان هوای ابری هم شروع به گریستن کرد.. دلم طاقت نداشت،دلم بیشتر از این طاقت شکسته شدن علیرضا رو نداشت،حتی غرورمم بیش از این جایز نمی دونست. چرخیدم سمت عقب و به علیرضا نگاه کردم و داشتم هق هق میزدم،رفتنش رو تماشا می کردم:سرش پایین بود و داشت می رفت.همون طور نگاهش می کردم که انگار متوجه ام شد و صدای قلبمو شنید،چرخید!وقتی دید دارم نگاهش می کنم سرجاش ایستاد و نرفت.. بی اختیار سمتش دوییدم و بین گریه و شادی بلند اسمشو صدا میزدم،او هم با دست های باز به سمتم دویید و اسممو می گفت. بهم رسیدیم!سخت تو آغوش هم فرو رفتیم و یکی شدیم.محکم تو آغوشش منو می فشرد و سرم که توسینش بود می بوسید.گریه امونمو بریده بود و نمی تونستم حرفی بزنم فقط خودمو بیشتر تو آغوشش فرو میبردم جوری که انگار پشت باغ خان بابا بین درخت های شکوفه زده،تو هوای بارونی و اون بوی خاک دیوانه کننده،ته دنیاست و قراره همه چیز تمام بشه.. هرچی قربون صدقم می رفت و باهام حرف میزد آروم نمیشدم و هق هقم بیشتر میشد و محکم تر تو بغل می گرفتمش.. نمی دونم چقدر گذشت ولی کل لباس هامون خیس خیس شده بود و دلم از آشوبش کاسته شد.سرمو از سینش جدا کردم و به چشم هاش خیره شدم،با التماس گفتم:من دوستت دارم علیرضا.بی تو نمی تونم.تنهام نذار هیچوقت. هیچوقت... و دوباره اشک ریختم. دوتا دستشو دو طرف صورتم گرفت و با چشم های قرمز شده بهم گفت:منم دوستت دارم مهتاب،هیچوقت تنها نمیذارم هیچوقت؛بهت قول میدم مهتابم! دوباره خودمو تو آغوشش جا دادم و بلند بلند نفس می کشیدم و عطر تنش به ریه هام انتقال دادم.
  6. fariba.m7

    گیلاس یکم رمان مارو هم نقد کن خخخخ
  7. fariba.m7

    . فصل18 صبح سیزده بدر مهسا به همراه حسام رفتن.قرار بود با خانواده حسام برن بیرون و سحر و مجید هم با خانواده سحر می خواستن برن سیزده شونو در به در کنن. مانتو سبز لیمویی همراه شال و شلوار طوسی پوشیدم و با وسواس تمام آرایش کردم.خوشبوترین ادکلنم به لباسم زدم و آماده رفتن شدیم.هیجان زده بودم و واسه دیدن علیرضا لحظه شماری می کردم.دل تو دلم نبود نمی دونستم وقتی دیدمش باید چیکار کنم و چی بگم.باید ازش عذرخواهی کنم یا به غرورم پشت نکنم؟ چطور برخورد می کردم که مناسب باشه؟اصلا از کجا معلوم علیرضا اومده باشه؟؟شاید با دوستاش رفته بیرون یا اصلا مادر ازشون دعوت نکرده. نه،نه نباید اینطور فکر کنم و به دلم بد راه بدم.مطمئنم که اومدن و حتی از اومدن منم خبرداره.اگه اومدن چطور تو اون شلوغی باهم صحبت کنیم آخه؟اصلا فرصتی واسه حرف زدن پیدا می کنیم؟؟ واسه خلاص شدن از افکار منفی خودمو تو صفحه خاموش موبایلم نگاه کردم که خیالم از بابت تمیز بودن آرایشم راحت باشه و حواسم پرت بشه. یک ساعتی طول کشید تا به باغ رسیدیم و جاشو پیدا کردیم. نگهبانی در رو باز کرد برامون و همونطور که داخل ماشین بودم داشتم به ماشین های پارک شده نگاه می کردم تا مطمئن بشم علیرضا اومده یانه. اما در کمال ناباوری ماشینش نبود و امیدم ناامید شد و هرچی هیجان و انرژی که از صبح داشتم خاموش شد.. با ناراحتی از ماشین پیاده شدم و با مادر و خان بابا و بچه ها چاق سلامتی کردیم.باغ خیلی بزرگ و قشنگی بود که پر بود از درخت مرکبات. خونه باغ خوشگل و دنجی هم وسط بود و زیبایی بیشتری به باغ بخشیده بود. هادی هم همراه هانیه بود،از آخرین دیداری که باهم داشتیم سرحال تر و ظاهر مناسب تری داشت.چند دقیقه کنار بزرگ ترها نشستم و مشغول صحبت کردن بودیم که به اصرار بچه ها رفتم وسطی ولی اصلا حسشو نداشتم و فقط توپ جمع می کردم می دادم بچه ها سمت کسانی که وسط بودن پرت کنن. همش چشمم به در بود ببینم علیرضا و خانوادش میان یانه.خجالتم می کشیدم از مادر بپرسم و خیالمو راحت کنم و به اجبار انتظار می کشیدم که شاید علیرضا از در داخل بشه.. نمی دونم چقدر گذشت که با صدای پارس کردن سگی که کنار در ورودی باغ بود به سمت در چرخیدم و با نگاهم التماس می کردم خدا کنه علیرضا باشه که خوشبختانه همینم شد.علیرضا و خانوادش اومدن و قلبم مثل گنجشک می تپید..به سروصدای بچه ها اهمیت نمی دادم و فقط داشتم به علیرضا که پشت فرمون بود نگاه می کردم،با دیدنش دستم شروع به لرزیدن کرد و نمی تونستم چشم ازش بردارم تا وقتی که از ماشین پیاده شد و مادر،خان بابا و مامان،بابا برای استقبال و خوش آمد گویی رفتن سمتشون؛منم بازی رو ول کردم و برای عرض ادب آروم قدم میزدم تا بهشون رسیدم.وقتی نزدیک شدم با صدای رسایی سلام کردم و نگاها به سمت من چرخید. با این که دیگه به علیرضا نگاه نکردم اما سنگینی نگاهش بدجوری بهم فشار میورد و سخت بود .با حاج خانم و نوشین به گرمی احوال پرسی کردم و حاج خانم خیلی صمیمی تر از دیدار های قبلی باهام برخورد می کرد.نگاه های پدرش هم بامحبت و عمیق بود.زیر چشمی نگاهی به علیرضا می کردم و تعداد ضربه قلبم به قفسه سینه ام بیشتر و بیشتر می شد. تازه فهمیده بودم چقدر دوستش دارم و این مدت دوریش چقدر برام سخت بود.واسه اولین بار دلم می خواست بغش کنم و بهم آرامش بده ولی... سعی کردم خودمو به بی خیالی بزنم و دست نوشین گرفتم و رفتیم وسطی که شانسم علیرضا و شوهر نوشین هم پشت سرما اومدن. علیرضا:همه بریید وسط من،حسین و هادی پرتاب می کنیم. بهش نگاه کردم.شلوار آبی استخری و تیشرت سفید جذب خیلی شیک و جذابش کرده بود درواقع دلم براش غنج رفت ولی به رو خودم نیوردم.اخمی بهش کردم و گفتم:این همه آدم وسط باشن دو نفر پرتاب کنن؟ فکرنمی کنی زیادی خلوته وسط؟ با نگاهی که بهم کرد دلم فرو ریخت و با لبخند گفت:اگه دوست داری می تونی کنار من بایستی و توپ پرتاب کنی. از این که اینقدر عادی برخورد می کرد حرصم گرفت و گفتم:نخیر.چرا باید کنار شما بایستم؟ _گفتم شاید دوست داشته باشی! _کی؟من؟باشه حتما. خندید و گفت: اون وسط من به کسی رحم نمی کنما! شونه مو انداختم بالا و گفتم:رحم نکن خوشبحالت! فکر می کنی خیلی.. نوشین پشت مانتومو کشید و گفت:وای چقدر بحث می کنید شمادوتا بیا وسط دیگه. بالاخره قرار شد پنج تا از پسرها برن کمک علیرضا،حسین و هادی و دو گروه سه نفره برای پرتاب توپ بشن. علیرضا هر توپی که بهش می رسید به عمد سمتی که من بودم پرتاب می کرد اما خب منم زرنگ تر از این حرف ها بودم و نمی ذاشتم توپ بهم بخوره.نوشین که همون اول با تنبلی تمام حذف شد و رفت بیرون. کم کم وسط خلوت تر می شد و فقط من و چهارتا از بچه ها وسط بودیم حسابی خسته شده بودیم ولی بازی می کردیم.علیرضام مشخص بود که خسته است ولی با صدای بلند کری می خوند و می گفت تا نندازمت بیرون دست بردار نیستم منم با دهن کجی جوابش می دادم.. وسط بازی یهو مامانم صدام زد و حواسم پرت شد که علیرضا از فرصت استفاده کرد و با توپ محکم زد بهم و با خوشحالی پرید هوا.. با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:چیه خوشحالی می کنی؟قبول نیست.حواسم به بازی نبود.. نفس نفس زنان اومد کنارم و گفت:خب حواست نبود مشکل خودته دیگه وسط بازی که استراحت نداریم. _یعنی چی مشکل خودمه؟آقا من قبول ندارم. حسین:مهتاب خانم توپ خوردی دیگه اینجوری نمیشه. خشم نگاهمو بیشتر کردم و گفتم:خب مادرم صدام کرد شما که نباید از موقعیت سواستفاده کنید! علیرضا اومد کنار گوشم و گفت:وقتی عصبی میشی چقدر جذاب تر میشی مهتابی! چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:اولا به شما ربطی نداره.دوما مهتابی تویی نه من. در سکوت فقط لبخندی حواله ام کرد که بیشتر منو حر داد وقتی دیدم جای بحثی باقی نمونده،با حالت قهر از بازی اومدم بیرون و با نوشین و بچه ها رفتیم اطراف باغ گشت زدیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم. _شیطون بدجور دل داداش مارو بردیا! مثل خنگ ها برگششتم سمت نوشین و گفتم:هان؟چی میگی؟ زد تو بازوم گفت:خر خودتی.همینی که شندیدی. خودمو به اون راه زدم و گفتم:من که نمی دونم راجب چی صحبت می کنی. نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت و گفت: شیطون همه خبر دارن تو دیگه نمی خواد مخفی کنی. علیرضا همه چیز رو به مامان و بابا گفته البته ما خودمون که حدس میزدیم ولی چیزی نگفتیم تا خودش بیاد بگه. با تعجب گفتم:چی؟؟؟!! انگشت اشارشو گرفت روی لبش و گفت:هیس.چرا جیغ میزنی دیوانه؟میگم قراره به زودی عروسمون بشی! تعجبم بیشتر شد.. _وا مگه من جواب دادم؟ _من که می دونم توام داداشمو دوست داری شیطون!ولی خوبه که زود راضی نشدی .باید ناز کنی تا بیشتر دوستت داشته باشه و قدرتو بدونه. _نوشین چی میگی تو؟ _وای دختر فکر نمی کردم اینقدر خنگ باشی. از حرفش خندم گرفت و بین خنده کردن گفتم:متوجه حرفت میشم ولی هنوز نه به داره نه به باره تو هم بریدی هم دوختی هم پوشیدی! خنده ی بلندی سر داد و گفت:آخ چه زبونی داری!از الان بهت بگم من مثل دلآرام مظلوم نیستما.از اون خواهر شوهرای بدجنسم که کارشون فضولی و اذیت عروسه.. از این که نوشین تا این حد پیش رفته هم تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم..
  8. fariba.m7

    یا شایدم از روبه رو شدن با او می ترسیدم و خوشحالیم بابت این بود که ضعف و پریشون بودنم رو ندید که بدونه چقدر تاثیر گذاشته.. تاریکی شب و بارش باران دگرگونی حالم را دو چندان کرد اما بی اعتنا به خیس شدن در صدد به انتها رساندن مسیر بودم.شاخه درخت خشکی در دست داشتم و با هر خاطره ای که از خط پر پیچ و خم ذهنم گذر می کرد،تیکه ای از شاخه را می شکستم و از خود برای خیابان یادگاری به جا می گذاشتم. صورتم مانند گل برگی بود که شبنم به رویش نشسته و آرام آرام به پایین سرازیر می شد؛قطره های باران قدرتش را به رخ اشک هایم می کشید و دیگه خبری از گریه نبود! نسیم ملایمی از راه رسید و همین کافی بود برگ و شکوفه های تازه متولد شده به رقص بیان و عطر پاکی وجودشان که با بوی خاک آمیخته شده، تمام موجودات زنده ای که بودن را مست کنن! کاش منم می تونستم مثل این درخت هایی که با زمستان میمیرند و دوباره جان میگیرند،قدی عَلَم می کنند باشم و با هر سوزی نمیرم،نابود نشم،نشکنم.کاش سختی های زمونه باعث قوی شدنم می شد تا پیر شدن و زود شکستن!فکر می کردم دیگه بزرگ شدم،می تونم دربرابر ناملایمتی ها مقاومت کنم و پیروز بشم اما انگار خمیر مایه ام هنوز نرسیده و خام موندم. بازهم باختم،بازهم عقب موندم.. می خواستم جوری قوی باشم که بعد از هر مبارزه دست من بالا بره!همه برای پیروزی ام ایستاده تشویقم کنند،اما موفق نبودم.شاید دلیل اصلی شکست های پی در پی ام درس نگرفتن و توجه نکردن به باخت ها بود.دلیل شکست،تکرار تجربه های تلخ بود! فهمیدم دنیا کارش درس دادن به آدم هاست و تا یاد نگیری ول کن نیست،یا یاد می گیری یا اینقدر سختی و ذلت می کشی که مجبور بشی یاد بگیری! مثله من! منی که هربار بی توجه به درس های زندگی بارها اشتباهاتم رو تکرار کردم و هربار سخت تر از قبل زمین خوردم.دیگه نه توان زمین خوردن داشتم نه توان بلند شدن،اما باید تا نفس دارم امیدوار باشم و ادامه بدم.تصمیم گرفتم حتی برای نفس کشیدن هامم محتاط عمل کنم و راجبش فکر کنم بعد عمل کنم! _مهتاب بریم؟ با تعجب به پدر که ایستاده بود کنار در ورودی خونه نگاه کردم و گفتم:کجا بریم بابا؟ _شما هنوز یاد نگرفتی از بزرگ تر سئوال نپرسی؟ پدر هیچ وقت دوست نداشت راجب کارهایی که انجام میده ازش سئوال بپرسیم.به مامان نگاه کردم و با لبخند بهم گفت:پاشو برو دیگه.دوازده روز از عید گذشته هیچ جا نرفتی. تعجبم بیشتر شد و گفتم:نکنه می خواید منو ببرید عید دیدنی؟که اصلا حال این کارو ندارم. مامان:نه خیالت راحت باشه می دونیم حوصله این کارها نداری.پاشو برو بابات منتظر نذار. نگاهی به مامان و بابا انداختم و دیدم جای چونه ای باقی نمونده و سئوال پرسیدنم فایده ای نداره. به ناچار رفتم تو اتاق و سریع آماده شدم.از مامان خداحافظی کردم و تو کوچه رفتم دیدم بابا ایستاده و سیگار می کشه،رفتم کنارش گفتم:چرا سوار ماشین نشدید.خیس شدید! پُک محکمی به سیگارش زد و دودشو تقدیم هوای بارونی و پاک کرد.. _کی گفته می خوایم با ماشین بریم؟ دیگه داشتم از کلافگی عصبی می شدم و گفتم:وا بابا چرا همچین می کنید؟ کجا می خوایم بریم مگه؟ اونم بدون ماشین! _پر حرفی نکن دختر.بریم باغ جنت قدم بزنیم. از تعجب خندیدم و نگاهی به آسمون کردم گفتم:تو این هوا؟ _هوا چشه؟به این خوبی! اخمی کردم و گفتم:میشه نریم؟اصلا حال حوصله ندارم! پدر بی اعتنا به حرفم قدم زد و منم به ابروهام گره ای زدم و به اجبار کنارش قدم بر می داشتم.از خونه تا باغ جنت کمتر از پنج دقیقه پیاده روی بود و بدون هیچ حرفی رسیدیم به باغ.بزرگ ترین باغ خانواده شیراز که اکثرا ورزشکارهای شهر میومدن برای تمرین و فضای بسیار خوبی داشت. شهر بازی،زمین چمن مصنوعی،عوض بزرگ و کلی گل و درختان متنوع و زیبا در کنار هم باغ خیلی قشنگی ساخته بودن. مسافران نوروزی زیادی چادر زده بودن و مشغول کارهای مختلفی بودن! قسمت سنگ فرش شده که راه باریک و مستقیمی تا انتهای باغ داشت و دو طرفش با درختان سربه فلک کشیده حصار شده بود،در کنار پدر پیاده رویی کردم.آرایشی به جز یه رژلب نداشتم و نگران پاک شدنش تو این هوای نم نم نداشتم اما شالم بخاطر خیس شدن به سرم چسپیده بود!البته ناگفته نماند من برای هوای نم نم می گفتم سیل و از خیس شدن هراس داشتم وگرنه تمام کسانی که زیر این هوا بودن جز لذت بردن به فکر هیچ چیزی نبودن!بیست دقیقه ای قدم میزدیم و از هر دری صحبت می کردیم البته پدر بیشتر صحبت می کرد و از حال و هوای بهاری و بارانی اون روز تعریف می کرد. پدر روی نیمکتی نشست و با ناباوری به خیس بودن نیمکت و نشستنش چشم دوختم. ابروشو برد بالا گفت:چرا نمیشینی؟ _آخه خیسه،مریض میشیما! _دختر چرا اینقدر چونه میزنی؟ خندیدم و نشستم.. _چشم.چونه نمیزنم! _آفرین. یک نخ دیگه گذاشت زیر لبش و با فندک روشنش کرد. _بابا نه به پیاده روی کردنتون نه به سیگار کشیدنتون! سیگار رو گرفت روبروم و گفت:این به من آسیب نمیزنه.می دونی چی به من آسیب میزنه؟ لبخند زدم و گفتم:نه نمی دونم! به چشم هام زل زد و گفت: آسیب دیدن بچه هام به من آسیب میزنه! چه حرف سنگینی زد،چشمم قفل چشم هاش شد.حرفی نزدم سرشو چرخوند و پک اول،پک دوم و پک سوم.. _مهتاب زندگی پستی بلندی زیاد داره اگه نتونی خودتو نجات بدی زندگی قورتت میده.این زمونه نه وفا داره نه دلش به حال کسی می سوزه دخترم.باید مثل گرگ حتی موقع خواب هم بیدار باشی و مراقب! منو مادرت خیلی سختی کشیدیم.مجید و مهسا بیشتر یادشونه و تو سختی های ما شریک بودن اما تو وقتی به دنیا اومدی و بزرگ شدی زندگی مون بهتر شد و سروسامون گرفتیم.یادم میاد مهسا می خواست بره مدرسه پول نداشتم بهش بدم و غر میزد می گفت اگه پول تو جیبی ندید نمیرم مدرسه،مجید از قلکش پول دراورد و داد به مهسا تا راضی بشه.حتی بعضی اوقات برنج تو خونه نبود ولی هیچوقت مادرت اخم نکرد و بخاطر این چیزا باهام بحث نکرد.می دونی چه چیزی باعث شد که به این آسودگی و موفقیت برسیم؟ عشق! اگه مادرت عاشق نبود هرروز به یک بهانه غر میزد و قهر می کرد اما صبورانه و عاشقانه کنارم موند و حمایت کرد و این زندگی رو دو دستی تو چنگش نگه داشت.اگه من عاشق مادرت و شماها نبودم هرگز اینقدر سختی و دوری از شماهارو قبول نمی کردم و برای زندگی بهتر تلاش نمی کردم. من عاشق شماها بودم و وفاکاری مادرت رو میدیدم و به خودم قول دادم جواب این مبحت ها و از خودگذشتگی هاشو به خوبی پاسخگو باشم که خدارو شکر خدا بهم بزرگی و عزت داد تا شرمنده خانوادم نمونم! من هرچی تو این زندگی دارم مدیون مادرت هستم.اون بود که با نداری من ساخت با بد و خوبه من ساخت،در واقع مادرت این آسایش رو به وجود اورده نه من. شاید ما مردها ظاهر خیلی سخت و خشکی داشته باشیم اما با مهر و عشق زن به راحتی نرم و مطیع میشیم! دختر عزیزم آدم تو زندگیش اگه شکست خورد باید بلند بشه،اگه بد دید باید خوبی کنه و اگه کسی رو دوستش داره باید به پاش بمونه و بهش فرصت دوباره بده.. به زور آب دهنمو قورت دادم و به حرف های پدر گوش می سپردم.چرا این حرف هارو به من میزنه؟ قصدش از گفتن و یادآوری گذشته چیه؟داره واسه چه موضوعی مقدمه چینی میکنه؟ واسه این که به جواب سئوالات ذهنم برسم به سکوتم ادامه دادم و عمیق تر حرف های پدر رو می شنیدم.. _منو مادرت می دونیم تو یک شکست احساسی خیلی بدی تجربه کردی و چقدر داغون شدی! با داغون شدن تو ماهم داغون شدیم اما هیچوقت به روت نیوردیم چون می دونستیم دیر یا زود خودتو پیدا می کنی و به زنگیت ادامه میدی(با شنیدن این حرف از پدر از خجالت آب شدم و سرمو پایین انداختم)بدون شکست برای هر آدمیه،اصلا شکست در کنار پیروزیه وگرنه اگه نباشه میشه یک اتفاق غیر معمول! خودت می دونی مهتاب آزادی که تو داشتی مهسا و مجید نداشتن.هر تصمیمی که می خواستی بگیری منومادرت حمایت کردیم و فقط از دور مراقبت بودیم.هیچ وقت بهت نگفتم چیکار کنی چیکار نکنی،نگفتم واسه زندگیت چه راهی انتخاب کنی چون به تصمیماتت اعتماد داشتم. تو حتی اون سر دنیا هم باشی منومادرت می دونیم حال و روزت چیه چه برسه که کنارمون باشی و از دلت خبر نداشته باشیم!(سیگار بعدی روشن کرد و دوباره پک زدن.پک اول،پک دوم و پک سوم..) دیروز علیرضا اومد مغازه(یهو سرمو بلند کردم و ناباورانه به پدر خیره شدم دیگه داشتم از خجات آب می شدم و می رفتم تو زمین)خودشو معرفی کرد بهم همه چیز گفت؛گفت خاطرت می خواد و چقدر براش عزیزی،حتی گفت که شب جشن خواهرش چه اتفاقی افتاد.برام توضیح داد،گفت اون شب دختر عموش حال و روز خوشی نداشته و ظاهرا شوهر معتادی داره با یه دختر نه ساله که می خوان از هم جدا بشن. اونم تصادفی دیدش و خواست بهش کمک کنه و ببرتش سرویس بهداشتی آبی به صورتش بزنه که تو اونجا بودی و باقی قضایا.تو چشم هاش و حرف هاش جز صداقت و پاکی چیزی ندیدم،موهامو که تو آسیاب سفید نکردم،راست می گفت! شاخ که نه داشتم دم درمیوردم و شوکه شده بودم.علیرضا رفته بود پیش بابام و باهاش صحبت کرده؟؟!همه چیز رو به بابام گفته!وای..چجوری تو صورت خانوادم نگاه کنم؟ اصلا چرا رفت پیش بابام و حرف زد؟دیگه چیزی بین ما وجود نداشت. سرم پایین بود و با صدایی که با خجالت آمیخته شده بودگفتم:ولی دیگه چیزی بین من و اون وجود نداره که اومده با شما صحبت کرده! _زود قضاوت نکن مهتاب!اون کار اشتباهی نکرده که می خوای مجازاتش کنی و همه چیز رو تمام شده بدونی. اگر دوستت نداشت جنم و شجاعتشم نداشت بیاد مردونه صحبت کنه و تورو خاستگاری کنه! مثل برق زده ها از جام بلند شدم و با تعجب و صدای بلندی گفتم:چی؟!خاستگاری؟؟چرا؟!!! بابا قهقه ای زد و مثل آدم هایی که نمی دونن قضیه از چی قراره بهش زل زدم.بعد از این که یک دل سیر خندید گفت:چرا؟والا تو کار شما جوون ها موندم!چراشو از خودت بپرس.مگه جرم کرده؟ خب دوستت داره وقتی پسری به دختری علاقه منده باید چیکار کنه جز خاستگاری کردن؟ با تعجب پرسیدم:شما چی گفتید؟؟ _گفتم هرچی دخترم بگه! شونه مو انداختم بالا و گفتم:پس بهش بگیید نه! دستمو گرفت و با لبخند منو کنار خودش نشوند و گفت:الحق که دختر خودمی.لجباز و مغرور! سرمو انداختم پایین و گفتم:بابا من بهش اعتماد کردم اما اون... _درست فکر کن اینقدر خودتو درگیر دروغ و اتفاقی که نیوفتاده نکن.علیرضا اصلا اشتباهی نکرده که بخواد به اعتماد تو پشت کنه! _دروغ میگه.. چونه مو گرفت و سرمو اورد بالا گفت:منو ببین(به چشم هاش خیره شدم)من یه مردم بهتر از هرکس دیگه ای هم جنس خودمو میشناسم،وقتی می گم کاری نکرده تو باید قبول کنی!کسی بیشتر از یه پدرومادر خیر و خوشبختی بچه هاشو نمی خوان که.اگه یک ذره بهش شک داشتم همون اول که می دونستم باهم ارتباط دارید و می دیدمش قلم پاشو خرد می کردم. _آخه.. _آخه بی آخه.بشین مثل بچه آدم فکراتو کن.گفت چندروز دیگه میاد واسه جواب. چشم هام می خواست از حدقه در بیاد.کلمه به کلمه مثل مشت آهنین به بدنم اصابت می کرد و منو هشیارتر.. _چی؟؟جواب چی؟ _جواب خاستگاری! _بابا؟؟؟ _بله بابا؟ _یعنی شما دستی دستی منو دادید بهشون؟ _پرحرفی نکن.مگه دخترم از سرراه اوردم؟دارم میگم فکراتو کن و باهمدیگه بشینید سنگ هاتو وا بکنید بعدش هر تصمیمی گرفتی ماهم بهت احترام میذاریم.وسلام! هیچ چیزی نمی تونستم بگم،لال شده بودم..باورم نمیشد که تا کجا پیش رفته و منتظر جوابه!یعنی تا این حد عزمشو جزم کرده واسه رسیدن به من؟یعنی اینقدر دوستم داره؟ _کلام آخر بهت میگم و برییم..اگه از یک نفر بدی دیدی منتظر نباش بقیه هم بهت همون بدی رو بکنن! بدبینی زهریه که هیچوقت نمی تونی طعم شیرین عشق رو بچشی! بابا زد تو خال..با حرفی که زد خالی شدم،خالی از بدبینی و نفرت،خالی از زهر و کینه! انگاربابا با این حرفش منو شست و تمیزم کرد. راست می گفت من بعد از محسن پر از بدبینی و کینه بودم.منتظر بودم یک نفر بهم همون بدی کنه یک نفر دوباره از همون سوراخ منو بگزه! نفس عمیقی کشیدم و لبخندی عمیق تر زدم و گفتم:چشم بابا. دستش محکم گرفتم و بوسه ای نواختم.متقابلا باباهم پیشونیمو بوسید و گفت:خوشبختی تو خوشحالی و خوشبختی منومادرته ..برییم دیگه وقته ناهاره.. _چشم.شما بهترین پدر دنیایید.. _زبون نریز ته تغاری! خنده کنان و با شادی به خونه برگشتیم.حالم خیلی خوب بود.انگار فقط نیاز داشتم یک نفر این حرف ها بزنه تا به خودم بیام و این هاله بدبینی و منفی از کنارم دور بشه..دوباره شده بودم مهتابی که تازه به عشقش پی برده بود و مستانه می خندید! مامان خبر داد که مادر واسه فردا که سیزده بدر بود خانوادگی دعوتمون کرده باغشون.. اینبار خوشحال بودم واسه دعوت و رفتن،ته دلم یه ندایی بهم می گفت فردا علیرضا هم میاد و می تونم باهاش صحبت کنم! آه که چقدر دلتنگش بودم و واسه دیدنش لحظه شماری می کردم انگار هزار ساله که ندیدمش. حقش نبود بهش بی محلی کردم و اجازه صحبت کردن ندادم..عصبی و کلافه بودم نمی تونستم حتی یک کلمه حرف از بقیه راجبش بشنوم اما حالا همه چیز فرق می کنه دیگه حقیقت رو می دونم و اینم می دونم که علیرضای من عاشقانه دوستم داره و بهم بدی و خیانت نکرده. با همه این حرف ها باز شماره شو از لیست مسدود شده ها بیرون نیوردم نمی خواستم فکر کنه به این زودی راضی شدم و می خواستم تا فردا صبر کنم و ببینم چجوری می خواد از دلم دربیاره و چی می خواد بگه.. انگار تازه واسه من عید شده بود و سالم تحویل شد.دیگه خبری از بی حالی و کسل بودن نبود،خبری از عصبانیت و گوشه گیری نبود.سرزنده بودم،انرژی ای داشتم که نمی تونستم یک دقیقه هم آروم بشینم و زنگ زدم به مهسا بیاد خونمون و یاد گذشته ها کنیم و از ته دل بی هیچ ترسی بخندیم...
  9. fariba.m7

    ****** با خستگی و بدن گرفته ای از خواب بیدار شدم.نگاهی به ساعت انداختم ساعت یازده بود.خیلی وقت بود که تا این ساعت نمی خوابیدم..یکم به اطراف نگاه کردم و نفس عمیق کشیدم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقی افتاد: علیرضا و دختری که باهم میرقصیدن؛حسودیم شد،ناراحت شدم،عصبی شدم.باسحر صحبت کردم و تهش به عشق خاموشی که تمام قلبمو تسخیر کرده پی بردم،ترسیدم،استرس گرفتم،ترس از شکست دوباره داشتم،ترس از پس زدن داشتم ولی نباید اجازه می دادم ترس زنگیمو نابود کنه،علیرضا تنها کسی بود که لیاقت عشقم رو داشت تصمیم گرفتم همون شب بهش همه چیز رو بگم و دیگه اجازه ندیم فاصله بینمون بیشتر بشه.خوشحال بودم،از عاشق شدن خوشحال و سرخوش بودم انگار دوباره متولد شدم.رفتیم آرایشمو درست کنم تا و چشم هامو تمیز کنم تا کسی راز نهفته در قلبتو نتونه بفهمه.خیلی شاد بودم بعد از مدت ها از ته دل می خندیدم و همه چیز برام رنگ و بوی خاصی داشت چون آدم عاشق دنیارو جوری میبینه که هیچ آدم دیگه قدرت دید اونو نداره..اما خوشبختیم فقط چنددقیقه بود؛دست دختری گرفته بود و اومدن پشت باغ به وسوسه قلبش برسه و به همین راحتی خیانت کرد.تحمل چندروز پس خوردن رو نداشت.اونم مثل بقیه فقط ادعا بود،فقط حرف های قشنگی میزد و دل هر دختر بیچاره ای رو می تونست به دست بیاره! هرچی داشتم پای عشقم رفت.حتی دیگه تو سینه ام قبلی نمونده و جای خالیش حسابی درد می کنه.. تو این دنیا دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟یعنی آدم ها اینقدر دروغگو و نقاش هستن؟ یعنی واسه این که به خواسته شون برسن اینطور قشنگ می تونن نقش بازی کنن و نقاب به چهره بزنن؟ حس بدی به آدم ها دارم،یک جورایی ازشون متنفرم!از روزگارم متنفرم!از هرکسی که تو خیابون ها کوچه ها میبینم متنفرم!به کدومشون فرصت جبران دادم بدتر شکوندن و رفتن.. دیگه از عشق و عاشقی هم متنفرم..مگه آدم چندبار می تونه عاشق بشه؟چندبار می تونه تمام داراییشو بده و تو این قمار شرکت کنه؟ زمین و زمان به قلبم بدهکارن،تمام آدم های شهر به من بدهکارن! اصلا هر جونوریی که تو این دنیاست به من بدهکاره... آه!خدایا!تار و پود زندگیم به رنگ سیاه گره خورده دیگه به خوبی اینو فهمیدم و جای هیچ گله و شکایتی باقی نمونده! آه واسه دل هزار تیکه شده ام که هر تیکه اش می تونه شاه رگ زندگی چندین آدمو ببره! آه واسه سال های بدی که گذروندم و همش خاکستر شد! آه واسه خوش خیالی هام و باورهایی که زود رنگ اعتماد به خودشون میگیرن! هرچی شکستم،هرچی زخم دیدم اما بازهم نتونستم جنس مخالف خودمو بشناسم و در برابرشون اینقدر ضعیف و شکننده نباشم! دوباره باید خودم دست خودمو می گرفتم و بلند می شدم،باید دوباره شروع به ساختن می کردم اونم از اول از اولین قطعه پازل. فرقی نمی کنه غریبه باشه یا آشنا تا ذاتش کثیف باشه نمی تونه خوبی کنه نمی تونه وفادار بمونه چون رنگی از انسانیت نبرده! با صدای گوشیم به خودم اومدم و اشک هام که به پهنای صورتم نشسته بود پاک کردم.مادر بود.. جواب دادم و گفتم:الو؟سلام مادر! _سلام دخترم.خوبی عزیزم؟دیشب چرا یهویی رفتید آخه؟ _ممنونم شماخوب هستید؟ببخشید نشد باهاتون خداحافظی کنم. دیشب دوباره سردردم شروع شد و نمی تونستم بمونم.هوای سرد واسم خوب نیست. _الان خوبی؟رفتی دکتر؟ _شکر خوبم.دیشب قرص خوردم خوابیدم و بهتر شدم.نه دکتر نیازی نیست.قبلا که دکتر رفته بودم برام قرص نوشت هروقت سرم درد بگیره بخورم. _الهی شکر.بیشتر مراقب خودت باش درسته بهاره اما هوا هنوز سرده. _چشم حتما. _چشمت روشن.امشب موقع سال تحویل که میای؟ نمی دونم چرا حس کردم ممکنه امشب علیرضا هم اونجا باشه و اصلا دلم نمی خواست ببینمش،واسم اتفاق دیشب دوباره یادآوری بشه.. _راستشو بخواید امسال خونه مادربزرگم دعوتیم واسه سال تحویل و شرمندم.. _بچه ها خیلی دوست داشتن توام موقع سال تحویل کنارشون باشی! _حتما واسه عید دیدنی میام.چون امسال قرار شده خونه مادر بزرگم موقع تحویل سال باشیم نمی تونم. شرمنده ام! _اشکال نداره دخترم توام زندگی داری نمیشه همش پیش ما باشی که(باخنده ادامه داد)ما بهت بدجوری عادت کردیم. _منم خیلی خیلی به شما و بچه ها وابسته شدم.دوست ندارم یک لحظه ام دور باشیم ازهم. _محبت داری دخترم.خب مزاحمت نمیشم..از الان بهت سال جدید رو تبریک میگم.امیدوارم سالی پراز خیر و نیکی برات رقم بخوره! _مرسی مادر..عید شما هم مبارک ان شالله همیشه شاد و سلامت باشید! _قربونت دخترم..به خانواده ام تبریک بگو.خداحافظ. _چشم حتما.خدانگهدار.. نفس عمیقی کشیدم و گوشی گذاشتم کنار.به مادر دروغ نگفتم،قرار بود امسال خونه مادربزرگ سال تحویل کنیم ولی دلیل مهم تر از این برای نرفتنم یه چیز دیگه بود.حتی اگه یک درصدم احتمال می دادم که ممکنه علیرضا رو ببینم دعوت مادر رو قبول نکردم و نرفتم.. کنار فامیل و یادآوری خاطرات شیرین همیشه دلنشین و شادی آور بوده اونم پای سفره هفت سین اما دل که بیمار باشه هر مزه قشنگی از زندگی براش تلخه،مثله دله من! برای اولین بار بود که یه جا کز کرده بودم و به زور لبخند کم رنگی می زدم و با آره و نه جواب بقیه می دادم؛حتی با شوخی های مهسا و دختر خاله ها هم حالم عوض نمی شد،حتی با عیدی گرفتن از بزرگ ترها سر ذوق نمیومدم و با تشکر خشک و خالی به محبتشون جواب می دادم.ذهن و قلب بیمارم هنوز درگیر اتفاق دیشب بود و سنگینی یادآوریش داشت خفه ام می کرد و با هیچ چیزی پایین نمی رفت! واقعا علیرضا با خودش در مورد من ه فکری کرد که اینطور دورم زد و منو به بازی گرفت؟ چطور تونست اینقدر راحت دروغ پشت هم صف بده؟چطور تونست پشت کنه به رابطه پاکی که داشتیم؟یعنی حرمت و احترام این رابطه اینقدر پایین بود که تونست به راحتی دست یکی دیگه بگیره؟ آه خدایا!الانه که اشک هایی که از دلم راهشون به چشم هام کج کردن آبرومو ببرن و همه متوجه حالم بشن!به بهانه توالت از جمع جدا شدم و نمی دونم چقدر تو سرویس بهداشتی موندم و با نفس های عمیق سعی کردم بغضمو کنترل کنم و اشک های لعنتی دست از سرم بردارن!چقدر بده که هیچ وقت نمی تونستم جلو گریه مو بگیرم و خیلی زود راهشونو پیدا می کردن.. سال تحویل شد و روی همدیگه رو میبوسیدیم و برای هم آرزوی سال خوبی داشتیم.برای خودم آرزو کردم مثل ساعت به عقب برگردم و همه چیز رو اونطور که می خواستم تغییر می دادم؛جوری تغییر می دادم که وقتی به آینده برمی گشتم دیگه نه دلی هزار تیکه شده باشه نه اعتمادی از بین رفته باشه و نه به کسی اجازه ورود بدم..اما حیف که آروزیی محال بود.همزمان با سال تحویل علیرضا هم پیامی فرستاده بود: اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی هیچ حسی جز عصبانیت نداشتم و شماره موبایلشو از گوشیم مسدود کردم.پیش خودش فکر کرده اینقدر کودن و احمقم که می خواد با این حرف ها دلمو بدست بیاره.وقتی که می خواست اون کار وقیحانه انجام بده به این چیزها فکر نکرد حالا به خودش اومده؟ آخر شب بود که برگشتیم خونه و با خوندن کتاب به خواب رفتم.. عیدنوروز در گذر بود و مردم شاد و خرم داشتن نهایت استفاده رو می بردن،اما من مثل ربات بی حس! بی دل! و بی هیجان دوست داشتم فقط این روزها بگذره و از این همه دید و بازدید راحت بشم..روز چهارم عید یک سری به خونه امید زدم و کل روز کنار بچه ها بودم.خیلی خوشحال شدن از این که رفتم پیششون و حال خودمم با دیدن و انرژیشون عوض شد.مادر گفت نادر و دلآرام یک روز قبل از ترکیه رفتن آمریکا و یک ماهی اونجا می مونن! به احتمال یک درصدیم راجب اومدن علیرضا به شب سال تحویل مادر مهر صددرصدی زد و گفت با خانواده اش اومدن و چندبار سراغمو گرفته.. ته دلم به خودم نمره بیست دادم از این که اون شب نیومدم و با علیرضا چشم تو چشم نشدم!
  10. fariba.m7

    علیرضا که اولش متوجه ما نشد بعد از چند قدم دیگه جلوتر اومدن و سرشو بلند کرد.با دیدن من اونم شوک زده شد و سرجاش ایستاد.دختره سرشو بلند کرد و نگاه خمارش بهم دوخت.. به این زودی همه چیز تمام شد؟هنوز یک ساعت از عشقم نگذشته بود که باید فراموشش می کردم!هنوز مزه اش زیر زبونم نرفته بود که باید می ریختمش بیرون! حتی هیچ خاطره عاشقانه ای باهم نساخته بودیم ه باید دور همه چیز خط بکشم.. باور نمی کردم علیرضا دست به همچین کاری بزنه,مثل چشم هام بهش اعتماد داشتم ولی اونم مثل بقیه مردها تهش خیانت می کنن و میرن،اصلا عشق براشون مفهومی نداره! نمی دونم چجور قدرت گرفتم و با کفش های پاشنه بلند دویدم و از اون جهنم دور شدم.به دیوار تکیه زدم و بلند بلند نفس می کشیدم..علیرضا هم خیانت کرد.اونم بیشتر از این نتونست طاقت بیاره،فقط چنددقیقه با خوشبختی فاصله داشتیم،قرار بود همون شب بهش بگم که چقدر دوستش دارم و قلبمو به تسخیر خودش دراورده اما گند زد به همه چیز و خراب کرد.. اشک هام دونه دونه میریخت پایین و به روزگار سیاهم فکر می کردم.باورم نمیشد اینقدر کم ظرفیت باشه که با دیدن دختری اونم تو مراسم ازدواج خواهرش بخواد همچین کاری انجام بده.. سرم تیر کشید و آه بلندی کشیدم.با دوتا دست هام محکم شقیقه مو فشار میدادم اما از درد سرم کم نشد که بیشترم شد..اعتنایی نکردم که کی از کنارم رد میشه یا چه کسی صدای گریه مو میشنوه فقط بلندبلند گریه می کردم..مهسا خودشو بهم رسوند و دوتا دستامو گرفت گفت:عزیزدلم!مهتاب! فقط اشک می ریختم.. _گریه نکن عزیزم.فدای سرت.. یهو سرمو بلند کردم و عصبانیتی که تمام وجودمو پر کرده بود سرش داد زدم گفتم:چی میگی تو؟فدای سرم؟ آره هر آشغالی به خودش اجازه هر کاری بده و باهام بازی کنه بعدش فدای سرم؟هر کثافتی باهام بازی کنه بعدش فدای سرم؟ بروگمشو.نمی خوام هیچ کدومتونو ببینم.. مهسا که با دهن باز بهم نگاه می کرد و نمی دونست چی بگه. _حق باتو هست.چی بگم اصلا؟خودمم باورم نمیشه.بیا برییم داخل زشته.. _... هرچی مهسا باهام حرف میزد آروم نمیشدم.نمی تونستم اتفاقی که با چشم میدیدم رو هضم کنم و با به یاد اوردنش بیشتر داغون میشدم.دنیا رو سرم خراب شد و زیر آوارش داشتم دست و پا میزدم.هیچ چیز جز سیاهی و بدبختی نمیدیدم.دوباره میگرنم اوت کرده بود و داشتم از سردرد می مردم و دوست داشتم سرمو بزنم به دیوار.. گوشی مهسا زنگ خورد و مامان پشت خط بود.مهسا گفت:مهتاب دوباره سردرد گرفته و نمی تونه بیاد داخل. بعد از این که قطع کرد سحر هم کم کم خودشو به ما رسوند و بی هیچ حرفی کنارم ایستاد.خیلی طول نکشید که بقیه اومدن. مجید:مهتاب چش شده چرا گریه میکنه؟ سحر:هوا سرده زد به سرش دوباره سردرد گرفته.برییم داخل ماشین منم دیگه نمی تونم بیشتر از این بمونم. مامان سرمو بلند کرد و با نگرانی گفت:آخه یهو این سردرد دوباره از کجا پیداش شد؟ده بار بهت گفتم وقتی هوا سرده شال سرت کن نه این روسری نازک. مهسا:مامان شماهم وقت گیراوردید..کادو رو دادید اومدید یا فراموش کردید؟ مامان:تو یکی حرف نزن که دلم ازت خونه.آره دادم. اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم حرفی بزنم و سرم داشت می ترکید.نمی تونستم روبرومو درست ببینم و بابا زیربغلم گرفت و سوار ماشین شدیم.حتی با مهسا و سحر خداحافظی نکردم.. تو راه فقط داشتم اشک میریختم و سرمو گرفته بودم.نمی دونم چیشد اصلا!نمی دونم چرا اینطوری شد. به همین راحتی هنوز چیزی شروع نشده باید تمامش می کردیم. وقتی خونه رسیدیم رفتم داخل اتاق و با کمک مامان لباسمو عوض کردم و با قرص آرامش بخشی که خوردم به یک دقیقه نرسید خوابم برد. علیرضا: دوست بابا قصد رفتن کرد و تا بیرون همراهیش کردم.هوا خیلی سرد بود و سریع خواستم برگردم داخل سالن که دیدم صدای نسترن میاد.نگاهی به اطراف انداختم دیدم داره با تلفن صحبت می کنه.. _چه مرگته؟...به تو چه که کی برمیگردم...لازم نکرده نگران ما بشی اگه یه ذره غیرت داشتی از پای بساطت بلند میشدی با زن وبچت میومدی...هرطور دلم بخواد باهات حرف میزنم...مگه من پامو تو خونه ات بذارم که دندونامو خرد کنی...اونجا یه زمانی خونه من بود ولی دیگه شده پاتوق دوستای قمارباز و معتادت...حرف نزن بابا خسته شدم از این زندگی کوفتی میرم درخواست طلاق میدم و مهراوه هم ازت میگیرم چون هیچ وقت واسه بچم پدری نکردی... فهمیدم داره با امید شوهرش صحبت میکنه.نسترن تنها دخترعموم بود و با شونزده سال سن با زور و ترسوندن خانوادش با امید ازدواج کرد.هرچی عموم مخالفت می کرد و می گفت این پسر لیاقت تورو نداره اما نسترن هیچ صراطی مستقیم نشد و بالاخره با امید ازدواج کرد. زندگیشون به یکسال نکشیده بود که حامله شد و مهراوه به دنیا اومد.بخاطر اختلافی که عموم با امید داشت زیاد رفت و آمدی با فامیل نداشتن و دورادور همدیگه رو میدیدیم ولی خبرایی که به گوشمون میرسید آنچنان خوشحال کننده نبود.امید معتاد شده بود و زن و بچش از کتک ها و خماری های شوهرش درامان نبودن.چندبارم تا پای طلاق رفتن اما باز تسلیم میشد و برمی گشت سر خونه زندگیش.حالا بعد از ده سال زندگی انگار قصدش واسه جدا شدن جدی تر شده و دیگه نمی خواد با پسری که عمو و زن عمو هرکار کردن وصلت نکنه زندگی کنه. خواست بره داخل سالن که دید من ایستادم. از دیدنم جا خورد و با خنده گفت: عه علیرضا تو اینجا چیکار میکنی؟ _دوست بابا می خواست بره همراهیش کردم..بخشید ناخواسته یکم از حرف هاتونو شنیدم. دیدم حال مساعدی نداره و به زور رو پاهاش ایستاده.چند قدم بهم نزدیک شد و شونه هاشو انداخت بالا گفت:اشکال نداره.اینم از زندگی کوفتی من دیگه همه میفهمن توام بدونی چه فرقی داره. _عمو و زن عمو می دونن که می خواید جدابشید؟ _آره..سرکوفت زدن هاشونم بیشتر شده نه راه پس دارم نه راه پیش.ولی اینبار دیگه به اون آشغال دونی برنمیگردم. _واقعا متاسفم.. خنده ی بلندی سر داد و گفت:متاسف چرا؟ دارم خودمو دخترم از شر اون معتاد دوزاری نجات میدم. یک قدم دیگه نزدیکتر شد و نگاه خمار و مستشو بهم انداخت و گفت:حسابی امشب دل دخترارو بردیا! _مرسی.می خوای برو داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری! _داخل برم چه غلطی بکنم؟ لامصب امشب اینقدر به خوردم دادن که سرما حس نمی کنم.. متوجه منظورش شدم ولی به رو خودم نیوردم و خواستم برم داخل که گفت:نمی دونی سرویس بهداشتی کجاست؟ _داخل سالن که هست. _نه حوصله ندارم مامانم کلی غر زد سرم گفت آبرومو بردی هرچی میگم خب عروسیه مراسمه آدم که نمیاد عزا ولی پیرزن بدبخت مغزش پودر شده.. _پشت تالار سرویس هست. _باشه مرسی.. هنوز قدم برنداشت که خورد زمین. دستشو گرفتم و بلندش کردم و قهقه ای سر داد گفت:ببین زندگی لامصب باهام چیکار کرده که رو پای خودمم دیگه نمی تونم بایستم.. دیدم اوضاعش داره بدتر میشه ناچار شدم کمرشو بگیرم و ببرمش سرویس بهداشتی.هرچی بیشتر می گذشت انگار تاثیر زهرماری که خورده بود بیشتر میشد و الکی میزد زیر خنده و حرف های نامربوط می گفت..من که اصلا نمیفهمیدم چی میگه فقط حواسم بود دوباره نخوره زمین.اصلا موندم زن ها چطور با این کفش پاشنه دارشون می تونن راه برن آخه مجبورن مگه؟ نزدیک سرویس بهداشتی شدیم سرمو بلند کردم که دیدم مهسا،سحر و مهتاب هم اونجا ایستادن.. مهتاب با تعجب بهم خیره شد بود و داشت اشک میریخت.انگار خودشم متوجه اشک هاش نمیشد. مثل سرو ایستاده بود و با هیچ باد وطوفانی تکون نمی خورد..فقط داشت اشک میریخت که یهو دویید و از اونجا دور شد با بُهت به پشت سرش نگاه می کردم و تو شوک بودم چرا مهتاب گیه کرد,چرا رفت؟!مهساهم پشت سرش دویید ولی سحر همچنان ایستاده بود. نگاهی به نسترن انداختم که داشت آروم آروم میخندید..متوجه تعجب و شوکه شدن مهتاب شدم!با دیدن من و نسترن تو وضعیت بدی که دخترعموم داشت خیال کرده بین منو اون چیزیه و بخاطر همین به پشت باغ اومدیم. کمر نسترن ول کردم و رفتم سمت سحر. _مهتاب چرا رفت؟ انگار سئوالم بهش برخورد و پرید بهم گفت:از من میپرسی چرا رفت؟ واقعا چقدر پرویی!با دوست دخترت اومدی پشت باغ معلوم نیست چه غلط کاری می خواید بکنید حالا میگی چرارفت؟ تازه متوجه عمق فاجعه شدم.مهتاب فکر کرده بود نسترن دوست دخترمه و واسه کار خاصی اومدیم به پشت باغ..حالم پریشون شد و بین گیج و گنگی گفتم:چرا وقتی چیزی نمی دونی اینطور تهمت می زنی؟؟دوست دختر چیه؟این دخترعمومه حالش خوب نبود کمکش کردم فقط همین. پوزخندی زد و گفت:ببین من مثل مهتاب ساده و خام نیستم.حیف مهتاب که به تو دلبسته و عاشقت شده..راست می گفت که میترسید بهت بگه دوستت داره و از این که تو هم بهش بدی کنی و تنهاش بذاری!بیچاره امشب می خواست غرورشو بذاره کنار و بهت بگه چقدر دوستت داره ولی تو بهش رحم نکردی و نابودش کردی... سحر داشت چی میگفت؟؟مهتاب عاشقم بود؟کسی که این همه مدت به احساسم پشت کرد و منو شکست داد عاشقم بوده؟ امشب می خواست بیاد همه چیزرو بهم بگه؟ بهم بگه اونم منو به اندازه که می خوامش دوستم داره؟وای خدایا چه کاری کردم!ناخواسته به چه تله ای گیر کردم و قلب مهتابم رو شکستم. کسی که پاک و معصوم بود,هیچوقت مثل بقیه دخترها بخاطر منفعت خودشون که سمت پسری می رفتن بلکه وقتی دید عاشقش شدم کنار کشید و خیلی منطقی خواست منو منصرف کنه.. با درموندگی تمام به سحر گفتم:باور کن که این دخترعمومه..اصلا شوهر داره چرا باورتون نمیشه آخه. _برو دروغ هاتو به اون دخترهایی که دنبال پول و خوشگلیت هستن بگو.دیگه فکر مهتاب رو از سرت بیرون کن که بدجور این دخترو نابود کردی.تنها دلخوشیش به تو بود و خودشو مقصر می دونست که این مدت چرا اینقدر عذابت داده ولی خب خدا از ذاتت خبر داشت.. سحر گذاشت رفت و از عصبانیت و کلافگی نمی دونستم باید چیکار کنم.نسترن همونطور ایستاده بود و ناباورانه بهم نگاه می کرد که گفت:میخوای برم باهاش حرف بزنم؟ _هیچی نگو لطفا فقط برو خواهش می کنم.. _ولی.. سرش داد زدم گفتم:حرف نزن،حرف نزن.زندگیم خراب شد قلبشو شکستم نابودش کردم.. نسترن رفت و من موندم با سنگینی این اتفاق. فاصله بین خوشبختی و بدبختی حتی از یک تار مو هم کمتر بود و تونسته بودم این دو رو باهم در یک لحظه تجربه اش کنم.کسی که مدتها بود بهش علاقه مند شده بود ولی منو رد می کرد حالا عاشقم بود و حتی می خواست بهم بگه اما با یک اتفاق ناخواسته همه چیز خراب شد..کاش به نسترن توجه ای نمی کردم و می رفتم داخل سالن.کاش کمکش نمی کردم! نمی دونم چقدر دیگه اونجا موندم که یکی از پسرهای فامیل اومد دنبالم و گفت:همه دنبالت می گردن میگن برادر عروس کو.. رفتم داخل سالن و یه گوشه کز کردم نشستم.بقیه فکر می کردن پکر بودنم واسه اینکه خواهرم ازدواج کرده ولی چه می دونستن تمام زندگیم از دست دادم! مراسم تمام شد و بلافاصله راهی خونه شدم.هرچی به مهتاب زنگ میزدم و پیام میدادم جوابم نمیداد.حقم داشت با این کاری که من کرده بودم بیشترین کاری که می تونست درحقم کنه همین بود.. ولی من تسلیم نمیشم.دیگه هرچقدر میخواست سنگ بذاره جلو پام هرچقدر می خواد دست رد بزنه ولی تسلیمش نمیشم و اینقدر پافشاری می کنم که منو ببخشه.باید باهاش حرف بزنم و اصل قضیه رو بهش بگم باید بهش بگم که بد متوجه شده و هیچ چیزی بین من و نسترن وجود نداره باید بهش بگم تو زندگیم فقط یه دختری پا گذاشته و اونم خودشه.. باید این تلخی اتفاق امشب رو از دلش درمیوردم و اجازه می داد بهش توضیح بدم تا متوجه حقیقت ماجرا بشه.یعنی الان چه حالی داره؟حتما داره بهم فحش و بدوبیراه میگه و یا ازم متنفر شده.اما درواقع کار بدی نکرده بودم فقط بد متوجه شد.خدا منو لعنت کنه که احساس مهتاب رو جریحه دار کردم و ناامیدش کردم.. فردا هرطور شده میرم باهاش حرف میزنم و از دلش درمیارم.بهش میگم چقدر دوستش دارم و تنها دختر و عشق زندگی من بوده و خواهد بود.. فردا که عید نوروزه چجوری برم ببینمش و باهاش صحبت کنم؟ می دونم اگه جواب زنگ هام نده تا چندروز به همین منوال می گذره تا آروم بشه ولی دیگه تحمل این فاصله و دوری ندارم.باید هرچی سریع تر ببینمش. یه فکری به ذهنم رسید,شاید فردا بخواد موقع سال تحویل کنار بچه های خونه امید باشه و موقعیت خوبی هست که ببینمش و حتی اگه نخواد بزور حقیقت رو بهش بگم تا همه چیز رو بدونه.. صدای اذان صبح رو شنیدم و بعد از نماز و راز ونیاز با خدا خوابیدم و منتظر فردا شدم..
  11. fariba.m7

    ۱۰
  12. fariba.m7

    جلو آینه ایستادم و آخرین نگاه به خودم انداختم؛آرایش رسمی و شیکی روی صورتم نشسته بود و با کت و شلوار دمپا گشاد مشکی و روسری مشکی_طلایی جلوه زیباتری به نمایش می گذاشت.. کت شلوار رو برای مراسم نامزدی نادر و دلآرام دوخته بودم ولی از دوهفته قبل که برای پرو رفته بودم لاغرتر شده بودم و با دقیق شدن متوجه زار زدن لباس به تنم میشدم!اما هنوز خشک و شیک روی تنم نشسته بود!کفش پاشنه بلند مشکی که با سنگ های طلایی رنگ تزیین شده بود پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.مامان و بابا آماده و مجیدوسحر هم توماشین داخل کوچه منتظر بودن! با قربون صدقه های مامان وقتی منو دید سوار ماشین و راهی تالار شدیم.قرار بود مهسا و حسام خودشون بیان و دیگه منتظر اونها نموندیم.خان بابا و مادر اصرار زیادی داشتن حتما واسه مراسم نامزدی تمام خانواده ام حضور داشته باشن و مادر شخصا به مامان زنگ زد و ازش دعوت کرد! نمی دونم چرا موقع آرایش کردن وسواس بیشتری به خرج دادم و دوست داشتم به چشم علیرضا زیبا به نظر بیام.دقیقا دوازده روز بود که ندیده بودمش و دلتنگش بودم.می خواستم امشب که فرصت مناسبی برای دیدار هست به چشمش بهترین باشم و یه جوری دلشو ببرم..هنوز نتونسته بودم معنی و تعریف مناسبی از احساسی که نسبت به علیرضا داشتم پیدا کنم ولی بازم می دونستم اگه میومد سراغم دست رد به سینه اش میزدم و می گفتم نمی تونم قبولت کنم اما این چه حس و شوقی بود که می خواستم عذابش بدم و بیشتر در برابرم سر خم کنه!؟ چهل دقیقه بعد به تالار رسیدیم.پدرومادر عروس و داماد ورودی باغ برای خوش آمد گویی ایستاده بودن و مهمانان رو به سمت تالار راهنمایی می کردن. سلام و نگاه های مادر علیرضا به من نسبت به بقیه خیلی گرم تر و صمیمی تر بود و قند تو دلم آب می شد..با چشم دنبال علیرضا گشتم ولی پیداش نمی کردم که با ضربه ی دست سحر به پهلوم برگشتم سمتش گفتم:چته وحشی؟ با شیطنت گفت:دنبالش می گردی کلک؟ با گنگی گفتم:دنبال کی؟ _خودتی!دنبال همونی که امشب واسش اینجوری به زحمت افتادی و خوشگل کردی! پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:برو بابا توام همش دنبال سوژه ای!نخیر خانم من خودم همیشه خوشگل می کنم اونم واسه خودم نه واسه بقیه. چشمکی زد و گفت:یکی تو راست میگی یکی چوپان دروغگو. _سحر! حرف الکی نزن.. دیگه حرفی نزدیم ولی خنده های شیطنت آمیزی داشت.سالن مردها و خانم ها جدا بود،بابا و مجید از ما جدا شدن.. داخل تالار شدیم.خیلی شلوغ شده بود و تصورشم نمی کردم این همه مهمان از کجا پیداشون شده!خوب بود که اکثر فامیل های خان بابا و مادر ایران نبودن و اینطور جمعیت اومده..وبا نگاه به دنبال میز خالی بودیم که با دیدن رها و اشرف رفتیم سمتشون.وقتی به همدیگه رسیدیم کلی سلام و احوال پرسی کردیم و گرم صحبت شدیم.. با صدای موزیک تندی که پخش می شد صدا به صدا نمی رسید و مامان با داد بهم گفت:مهتاب زنگ بزن مهسا کجا گیر کرده. سرمو بردم کنار گوشش و گفتم:می خوای کجا گیر کرده باشه؟جلو آینه ست هنوز..خودش باید بدونه چه موقع بیاد..ولش کنید! مامان سری تکون داد و حرفی نزد دیگه. بچه های مرکز با دیدن من یکی یکی میومدن,سلام میکردیم باهم و به بقیه بچه ها خبر می دادن که من اومدم و میومدن واسه سلام و احوال پرسی!خیلی خوشحال بودم که اینطور دوستم دارن و مورد احترامشون هستم.. نوشین بالبخند به سمت میز ما اومد وقتی نزدیک شد بلندشدیم و باهاش سلام کردیم. نوشین:خیلی خیلی خوش آمدید..خوبید؟ مامان و سحر که تا به حال نوشین رو ندیده بودن بین شک و تردید سلام کردن،بعداز این که بهم دیگه معرفیشون کردم با چاق سلامتی بیشتری همدیگه رو تحویل گرفتن..بهش تعارف کردم که بیاد بشینه و اونم قبول کرد. _امشب حسابی ترکونیا!آدم شک می کنه خواهر عروسی یا خوده عروس. بلند خندیدیم و گفت:از ما که دیگه گذشته.مامان گفت شما اومدید گفتم بیام سلامی کنم.. _لطف داری عزیزم.میگم این همه دعوتی فقط مال شماست؟ تعجبمو که دید دوباره خندید و گفت:تقریبا آره..ولی خب خانواده نادرم زیاد دعوتی داشتن.. نگاهی به سالن انداختم و گفتم:آره،همه بچه ها اومدن بعضی هارو من قبلا تو مرکز دیده بودم! با اشاره دست رها منتظر جواب از نوشین نموندم و به لب های رها چشم دوختم ببینم چی میگه:چطور مهسا نیومده؟ _چی بگم والا!خواهر ما واسه عروسی خودشم دیر رسید چه برسه واسه بقیه.. زد زیر خنده و سری تکون داد..با هم دیگه گرم صحبت بودیم و ته دلم دوست داشتم از نوشین بپرسم که علیرضا کجاست ولی غرورم اجازه نمی داد. انگار انتظار چشم هامو خونده بود و گفت:خواهر توام مثل علیرضاست.الان برادر عروس باید اولین نفر تو تالار باشه ولی هنوز نیومده! خدایا شکرت که حرفمو شنیدی،برقی تو چشمم روشن شد ولی لحنمو کنترل کردم و گفتم:چطور مگه؟ _آقا تازه آماده شده دارن میان.این دوره زمونه مردها هم واسه مراسمات میرن آرایشگاه.. لبخندی زدم و با اشاره یه دختری نوشین بلند شد و گفت:فکر کنم نادر ودلآرام اومدن. _بروعزیزم،راحت باش. مامان اخمی کرد و گفت:ببین عروس و داماد اومدن ولی این مهسا خدانشناس نیومده! سحر گفت:مامان جان شما غصه نخور،مهسا هرجا میره باید آخرین نفر باشه.. خیاری برداشت و مثل قحطی زده ها گذاشت دهنش.بین خنده و تعجب بهش گفتم:سحر این چه طرز خوردنه یکم آروم تر.. آروم زد به شونه ام گفت:ولم کن پسرم هوس خیار کرده. _من دور چنگیز جونم بگردم الهی.. عصبی شد و چشم غره ای رفت گفت:اینقدر به پسر من نگو چنگیز بچم اسم داره اسمش آقا دایان هست! _من که بهش میگم چنگیز..اینجور که به تو لگد میزنه مشخصه بزرگ بشه پدر همه رو درمیاره. _بچه حلال زاده رو داییش میره.. از این همه اعتماد بنفس و خونسردیش خندم گرفته بود..با ورود عروس و داماد به تالار بلند شدیم و برای عروس و داماد که وارد جایگاه میشدن دست میزدیم.. دلآرام با لباس طلایی بلند و توری که به زمین میرسید درکنار نادر که واسه اولین کت و شلوار کرم،پیراهن و کراوات قهوه ای رنگ پوشیده بود،می درخشید.لبخند عمیقی روی لب داشتن و به بقیه سلام میکردن و با قدم های آروم رفتن جای مشخص شده خودشون نشستن.. موهای دلآرام به حالت فردرشت به پشت ریخته بود و چهره شو زیباتر کرده بود.. ساده و شیک! مادر مرتب صورت نادر رو می بوسید و مشخص بود زیر لب داره قربون صدقه اش میره. یک لحظه یاد ایرانبانو افتادم!بااین که ندیده بودمش ولی احساس خیلی نزدیکی بهش داشتم و برای اتفاق ناگواری که منجرب به مرگش شده بود غصه خوردم. شک نداشتم تو دل خان بابا و مادر اون شب چه آتیشی از درد نبود دخترش گر گرفته..اگه ایرانبانو زنده بود الان می تونست تو مراسم ازدواج برادرش باشه و خوشی این خانواده کامل میشد ولی.. بعداز ربع ساعت از ورود عروس و داماد کیف دستیم شروع به لرزیدن کرد،گوشیمو دراوردم،مهسا بود.. با صدای بلندی بهش گفتم:معلومه کدوم گوری هستی؟ _حرف نزن ببینم.بگو کجایید من داخل تالارم شمارو نمیبینم! سرجام ایستادم و دستمو بلند کردم گفتم:ایستادم،منو میبینی؟ میدیدم داره سرشو میچرخونه و دنبال ما هست ولی با گیج بودنش گفت:کو؟کجایی؟ _دیوانه سمت راستتو نگاه کن! سرشو چرخوند وقتی مارو دید گوشی قطع کرد و سریع به سمتمون حرکت کرد. مامان که حسابی از دستش کفری بود محلش نذاشت ولی من و سحر خوب دلی از عزا دراوردیم و سرش غر زدیم اما اون مثل همیشه به رو خودش نیاورد.انگار مهسا،رها و اشرف رفاقت قدیمی باهم داشتن و جوری گرم گرفته بودن که هاج و واج نگاهشون می کردم.سحرهم کلا آدمی بود که بادیگران راحت ارتباط برقرار می کرد و دوست داشت فقط خوش باشه و بخنده.. نیم ساعت بعد عاقد با دفتر بزرگی اومد و به خانم ها اعلام شد حجابشونو رعایت کنن.. نوشین و هانیه پارچه توریی که بالا سر عروس و داماد میگیرن دوطرفش گرفتن و یه دختر که بهش می خورد هم سن من باشه با لباس دکلتهی کوتاه قرمزش دوتا کله قند دست گرفت و شروع به سابیدن کرد. همه سکوت کرده بودن تا عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کنه..خان بابا و پدر دلآرام همراه علیرضا و دو مرد دیگه حضور داشتن. علیرضا که کت و شلوار و پاپیون مشکی زده بود و پیراهن سفید مثل شاهزاده آرزوی هر دختری وارد تالار شد ولی نمی دونم چرا یهو قلبم شروع به لرزیدن کرد و حتی نمی تونستم پلک بزنم فقط دوست داشتم تا وقتی اونجا ایستاده بهش نگاه کنم.نمی دونم دنبال کی می گشت که بین جمعیت که خیلی هم باهاشون فاصله نداشتیم چشمم به ما خورد و چندلحظه ثابت به ما خیره شد و دوباره گرفتار صحبت کردن با دومرد کناری شد.تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم و لحظه شماری می کردم که زودتر بیام مراسم. بعد از این که کلی امضا از نادر و دلآرام و شاهدها گرفتن،عاقد با صدای بلندی شروع به خوندن کرد و نوبت اول و دوم با گفتن عروس رفته گل بچینه و عروس رفته گل بیاره گذشت و نوبت سوم همه منتظر بله گفتن دلآرام بودیم,دختری که قند میسابید با عشوه خرکی گفت:عروس خانم زیر لفظی می خوان! نادر جعبه ای از جیب کتش دراورد و داد به مادر،مادرهم جعبه رو باز کرد و انگشتر رو به دست دلآرام کرد و بعد از چند لحظه دلآرام گفت:با اجازه بزرگ تر ها و پدر و مادرم بله! اینو که گفت همه شروع به کل دادن و دست زدن شدن که عاقد خانم هارو به آرامش دعوت کرد و گفت هنوز بله گرفتن از داماد مونده. وقتی می خواست از نادر بله بگیره یهو مادر زد زیر گریه و نادر دستشو گرفت و بوسه ای به دست مادرش زد.یکم فضا تحت تاثیر خودش قرار گرفت و حاج خانم و یک خانم دیگه مادر رو آروم کردن.. عاقد منتظر جواب نادر بود و نادر با صدایی که مشخص بود از گریه مادرش بغض کرده بله گفت و دوباره صدای شادی بلند شد..عاقد با آرزوی خوشبختی واسه عروس و داماد از سالن رفت بیرون و نادر شنل از روی صورت دلآرام برداشت و بوسه ای روی پیشونی اش زد. پدرومادر عروس و داماد اومدن و بهشون تبریک گفتن.علیرضا دست دلآرام رو بوسید و با نادر روبوسی کرد. عکاس به علیرضا گفت بایسته تا عکس یادگاری بگیره..وقتی عکس گرفتنشون تمام شد همون دختر با وضعیت بدی که داشت خودشو بهش نزدیک کرد،فهمیدم فامیل نزدیکشون هست که اینطور داره لوس بازی درمیاره ولی علیرضا با و وقارتی که ازش شناخت داشتم باهاش برخورد کرد. از این که دختره دست علیرضا رو گرفته بود و داشت بلند بلند قهقه میزد حرصم گرفت،اگه می تونستم بلندمیشدم و جواب دختر رو می دادم. سحر کنار گوشم گفت:نبینم رقیب عشقیت اینطور زرنگ بازی دربیاره. عصبانیتمو سر سحر خالی کردم و کنار گوشش گفتم:خفه شو.باشه؟گورپدرشون.. سحر که به اخلاق تندم عادت داشت واکنشی نشون نداد و به خندیدن اکتفا کرد. همه رفتن وسط و شروع به رقصیدن کردن.نادر که انگار خوب تمرین کرده بود می تونست کنار دلآرامی که حرفه ای میرقصید و دلبری می کرد دست و پاشو گم نکنه.دختره دست علیرضا رو گرفت و اوردش وسط پیست رقص و باهم شروع به رقصیدن کردن.فکر نمی کردم علیرضا رقص بلد باشه اونم به این خوبی.با هر تماسی که دختره با علیرضا داشت بیشتر گر می گرفتم و قلبم محکم تر به قفسه سینه ام میزد.از شدت عصبانیت مشتمو گره کردم بیشتر فشار می دادم که از شدت حرص و عبانیت نترکم. حتما داره بخاطر لج من اینکار میکنه وگرنه چه لزومی داره اینقدر تو بغل یکی دیگه برقصه.اگه زشت نبود می رفتم یکی محکم میزدم تو گوش دختره بی حیا و می گفتم برو بتمرگ سرجات با این وقاحت عین خیالشم نبود.. بالاخره علیرضا از سالن رفت بیرون تا بیشتر از این منفجر نشم. وقتی نادر و دلآرام رفتن سرجاشون نشستن با بچه ها بلندشدیم و بهشون تبریک گفتیم.نادر هم واسه اولین گره اخم هاش باز شده بود و لبخند میزد.عکاس ازمون خواست که بایستیم و عکس بگیره.وقتی عکس گرفتن تمام شد با آرزوی خوشبختی از کنارشون رفتم ولی اشرف و رها وسط موندن و شروع به رقصیدن کردن. دو ساعت دیگه با پای کوبی و رقص گذشت و موقع شام شد..بلندشدیم و رفتیم برای شام.با عشوه های خرکی دختره کنار علیرضا اشتهام کور شد و خیلی میل نداشتم. بین اون همه غذاهای رنگارنگ فقط زرشک پلو گرفتم و بدون هیچ سالاد و دسری اومدم پشت میز نشستم و شروع به خوردن کردم. نگاهی به سحر انداختم پهلوشو گرفته بود و نمی تونست راحت بشینه. _خوبی؟ _نه! ترسیدم و گفتم:چته؟ درد داری؟ _کمرم درد میکنه.نمی تونم بیشتر از این بشینم داره بهم فشار میاد. مامان رو به من که بغل دستش بودم گفت:چیشده؟ _سحر کمرش درد میکنه نمی تونه بیشتر بشینه. _به مجید زنگ بزن تا برن خونه. سحر:نه مامان یکم راه میرم حالم خوب میشه. مامان:دختر یکم به فکر بچه تو شکمت باش!تو نباید اصلا بشینی.بذار خودم به مجید زنگ میزنم.. سحر بلند شد و گفت:مامان جان یکم راه میرم خوب میشم.مهتاب الکی شلوغش کرد. مهسا:می خوای باهات بیام سحر؟ بلندشدم گفتم:نه من باهاش میرم. باسحر رفتیم بیرون سالن و تو باغ شروع به قدم زدن کردیم.کفش پاشنه تخت پوشیده بود و اذیت نمیشد و من با کفش پاشنه بلند بین چمن ها قدم زدن برام سخت بود و با احتیاط قدم برمیداشتم که نیوفتم. _مهتاب؟ _هووم؟ _چرا اینقدر با خودت مبارزه می کنی؟ باتعجب گفتم:چی؟ _خر نشو دارم مثل آدم باهات صحبت میکنم. تو کوری نمیبینی علیرضا چطور تورو نگاه می کرد؟ تعجبم بیشتر شد وگفتم:اون اصلا منو نگاه نکرد که. _بس که خری.دیدم چطور با چشم دنبالت میگشت بعدم که دیدت همش بهت نگاه می کرد. _خب که چی؟ _خب که چی و مرض.اون واقعا عاشقته توام دوستش داری..نگو نه که پشت دستی میزنم تو دهنت. از حرفش خنده ام گرفت مثل مامان بزرگ ها صحبت می کرد. _اون رفیقمه. _این ادا اصولا رو درنیار که خودم اینکارم..اگه رفیقت بود چرا وقتی دیدیش اونجوری هل شدی؟یا تا پامونو گذاشتیم داخل باغ همش دنبالش می گشتی؟یا نمیفهمی یا خودتو زدی به نفهمی. _چرا الکی شلوغش می کنی؟دارم میگم ما فقط دوستیم و لاغیر! _مطمئنی؟ واقعا من و علیرضا فقط دوست بودیم؟نه!اون که بهم گفت عاشقم شده و منم هرچی به دلم نگاه می کنم میبینم هیچ چیز از اون رفاقت و احساس دوستی باقی نبوده. -آره سحرجان من مطمئنم. _شک دارم. _مشکل خودته دیگه.نکنه به بهونه کمردرد الکی منو تو این سرما کشوندی بیرون این حرف ها بزنی؟ _نه خره واقعا کمردرد داشتم..ولی من تورو خیلی خوب میشناسم!تو آدم حسودی نیستی و توجه نمی کنی..اما امشب حسابی از دست اون دختری که با علیرضا میرقصید حرص خوردی.بهم نگو که اشتباه دیدم با به یاد اوردن رقصیدن علیرضا با دختر دیگه ای قلبم از داخل فرو ریخت و آوارش کل تنمو به لرزه انداخت.نمی تونستم باور کنم این احساسی که دارم اسمش عشقه.نمی تونستم قبول کنم که عاشق علیرضا شدم..آخه مگه امکان داره بعد از این همه مخالفت و حرف زدن با علیرضا که منصرفش کنم حالا خودم عاشقش شده باشم؟ بیشتر از این توان مقاومت با خودم و دیگران نداشتم.با حالت ملتمسی گفتم:سحر! _جونم! _یعنی تو میگی عاشقش شدم؟ _آره خره.آره لعنتی.چرا نمی خوای قبول کنی؟ _ولی چرا اون جوشش و شوکی که یکباره به آدم دست میده بهم دست نداد؟ _شما دوساله همدیگه رو میشناسید و این علاقه کم کم قلبتو تسخیر کرده. _یعنی میگی من عاشقش شدم؟ بلند خندید و گفت:چندبار این سئوالو میپرسی؟آره عزیزم تو عاشق شدی،چه بخوای چه نخوای عاشق شدی رفت. _ولی علیرضا بهم گفت همه حرف هاشو فراموش کنم و مثل دوتا دوست باشیم. _دروغ گفته.مگه میشه آدم عاشق باشه یهویی همه چیز رو فراموش کنه؟اگه همینطور که خودش گفته باشه امشب اینطور دنبالت نمی گشت. _ولی من خیلی بهش بدی کردم.هرچی بهم می گفت دوستت دارم بهم فرصت بده ولی من با بی محلی کردن دلشو شکوندم.دیگه چه فایده داره. _بس که خری دیگه.. باحالت بغض بهش گفتم:وای سحر من عاشق شدم واقعا؟باورم نمیشه.آخه چجور عاشق شدم که خودمم نفهمیدم؟الان چه خاکی تو سرم بریزم؟ آروم خندید و گفت:مگه شوهرت مرده که خاک بر سرت بریزی؟ ناراحتی نداره که.خودت از فردا بهش پیام بده و کم کم باهم صحبت کنید اونم خودش میفهمه که بهش نزدیک شدی دیگه می دونه باید چیکار کنه. با ترس برگشتم سمت سحر و دستشو گرفتم گفتم:اگه قبولم نکرد چی؟اگه گفت تو غرورمو شکستی و دیگه نمی خوامت؟ _نمیشه عزیزه من نمیشه.علیرضایی که من دیدم مردتر از این حرف هاست که بخواد انتقام بگیره. کاری که بهت گفتم انجام بده. _دیگه توان شکستن دوباره رو ندارم.نه غرورم نه قلبم دیگه قدرت بلندشدن دوباره ندارن..به علیرضا اندازه چشم هام اعتماد دارم ولی از عشق می ترسم.. _همه چیز رو بسپار به خدا خودش درست می کنه.تو دفعه قبل خام بودی و خیلی کورکورانه دل بستی. باید واسه عشق طرف مقابلتو خوب بشناسی و بعد عشق خودش به آرومی به وجود میاد ولی قبل این که به شناخت همدیگه برسید و شعله های عشق تورو میسوزونه و چاره ای جز سوختن نداری. منو مجیدم از بچگی همدیگه رو میشناختیم و همین شناخت باعث شد کم کم عاشق هم بشیم.واسه تو وعلیرضاهم همینطوره. تو خوب و بد اونو میدونی بدون این که بخواد برات نقش بازی کنه.همونطور که اون تورو میشناسه.مهم تر از اینها خانواده همدیگه رو هم میشناسید وباهم برخورد داشتید.تو دیگه زیادی سخت گیری مهتاب. این همه دختر و پسر هزاربار شکست عشقی می خورن ولی مگه به ته خط می رسن و دیگه سمت عاشقی نمیرن؟تو یکبار تجربه اش کردی ولی کل درهای دنیارو به رو خودتت بستی. _هنوز تاثیرات بدی که از رابطه قبلی داشتم دارن خودشونو نشون میدن با این حال چطور می تونم به یکی دیگه عشق بورزم؟ _بذار گذر زمان تمام این چیزارو با خودش میبره.تو دیگه نباید درگیر گذشته باشی،نباید اینقدر خودتو سرزنش کنی،این اتفاق واسه خیلی ها پیش میاد.تو تا خودتو نبخشیدی نمی تونی از این چیزها دور بمونی.خودتو ببخش و واسه ادامه زندگیت تلاش کن.تو لایق بهترین ها هستی،تو لیاقت عشق رو داری مهتاب.اون که داره اونور آب واسه خودش عشق و حال میکنه ولی تو چرا هنوز تحت تاثیرش موندی؟بیخیال شو و بگو به درک که رفت به درک که بهم بد کرد.. اشک تو چشم هام جمع شده بود و سرم پایین بود یهو دست محکمی به پشتم خورد و از جا پریدم برگشتم به عقب دیدم مهسا با دهنی که تا بناگوش بازه ایستاده..تا مهسا رو دیدم بغضم ترکید و خودمو تو آغوشش ولو کردم و زدم زیر گریه. مهسا با تعجب و ترس گفت:مهتاب؟چیشده؟چرا گریه میکنی؟ _... سحر با خنده گفت:نترس خواهر من.هم شیره تون عاشق شده! سحر که اینو گفت صدای گریه ام بلندتر شد و مهسا محکمتر بغلم کرد و همچنان با تعجب پرسید:چی؟چجوری عاشق شده؟یعنی چی؟ _دیگه واضح تر از این نمی تونم توضیح بدم.خب عاشق شده دیگه چجوری نداره! _سحر کوفت نگیری.این کی عاشق شده که من نفهمیدم؟اصلا عاشق کی شده؟ _علیرضا! _علیرضا؟؟! _آره.. مهسا منو از آغوشش جدا کرد و دوتا دستاشو گذاشت رو شونه ام گفت:ته تغاری من عاشق شدی؟ سرم پایین بود و حرف نمیزدم..مهسا ادامه داد:فدات بشم این که گریه نداره،خوشحالی داره! آخر به حرف اومدم و گفتم:مهسا من قلب علیرضا رو شکوندم.. مهسا نگاهی به سحر کرد و سحر گفت:هیچی بچه بیچاره هرچی اومد به خانم گفت دوستت دارم و بهش درخواست ازدواج داده ایشون دماغشو کشیده بالا و گفته نمی خوامت. مهسا با تعجب گفت:وا!مگه مرض داشتی؟چرااینکارو کردی.. با کلافگی گفتم:من چه می دونم.خب از همون اول که دوستش نداشتم..الانم نمی دونم دوستش دارم یانه.اصلا شاید هوسه و دو سه روز دیگه از سرم بپره.. مهسا:هوس واسه دختر بچه هاست نه واسه تو که شتر شدی واسه خودت. سحر زد زیر خنده گفت:آخ حرف دل منو زدی. اخمی کردم و گفتم:اصلا نمیشه با شما دونفر درد ودل کرد میزنید دهن آدمو آسفالت می کنید. مهسا:حالا تو نمی خواد آبغوره بگیری.این چندباری که علیرضا رو دیدم فهمیدم حسی بهت داره و از سر هوس نیست که دوروزه از سرش بپره.. _توروخدا به کسی نگیدا. سحر:چرا الان میرم به مجید میگم. مهسا:آره منم الان به حسام پیامک می فرستم بهش می گم.. اینو که گفتن زدن زیر خنده و منم خندیدم. سحر:بیا برییم آبی به صورتت بزن هرچی ریمل زدی پخش شد.باید تو چشم علیرضا بهترین باشی، با این وضع تورو ببینه که میره پشت سرشم نگاه نمی کنه! انگار صد میلیون پول از دست دادم ترسیدم و گفتم:وای راست میگی؟ آخ ابروم رفت الان چجور برم داخل با این ریختم؟ مهسا کیفشو نشون داد و گفت:نترس خواهرجان،لوازم آرایشی همراهمه بریم سرویس بهداشتی خودتو درست کن آقایی که از کارکنان تالاربود از کنارمون رد شد و مهسا گفت:ببخشید آقا،سرویس بهداشتی کجاست؟ _یکی داخل سالنه یکی هم پشت تالار. ازش تشکر کردیم و سمت سرویس بهداشتی حرکت کردیم.هوا چون سرد بود پشه پر نمیزد. _راستی تو چرا اومدی بیرون؟ مهسا:هیچی مامان داشت سرم غر میزد چرا اینقدر طول دادم منم حوصلم سررفت گفتم بیام ببینم شما دونفر کدوم گوری رفتید و آرایشمو درست کنم! سحر زد زیر خنده گفت:والا جوری که تو مالوندی به صورتت یا اسید هم پاک نمیشه. _رو آب بخندی خانم.. به سرویس بهداشتی رسیدم و جلوآینه خودمو دیدم.چقدر داغون شده بودم،چشم هام پف کرده بود و قرمز شده بود،ریمل زیر چشممو سیاه و زشت کرده بود.آروم با دستمال که خیس آب کردم زیر چشممو تمیز کردم،با پنکک سیاهی رو کامل از بین بردم و با آرایش دوباره چشمم شدم همون مهتاب خوشگل. مهسا رو به زور از جلو آینه دستش گرفتیم و گفتیم برییم داخل داریم یخ میزنیم. سحر راست می گفت باید به چشم علیرضا بهترین باشم.اصلا امشب با وسواس جلو آینه ایستاده بودم فقط برای اون.دوست داشتم درعین سادگی بهترین و زیباترین باشم براش.شاید تا یک ساعت قبل قبول نمی کردم که دوستش دارم و دلمو برده اما حالا با گفتن و شنیدن حرف های مهسا و سحر احساس سبکی داشتم که می تونستم پرواز کنم.احساس عاشقی می کردم.این بار دلم داشت واسه علیرضا میتپید واسه کسی که دوسال خالصانه بهم محبت کرد و عاشقم شده بود واسه کسی که یک مرد واقعیه..با این که دوساعت پیش دیده بودمش اما اینبار واسه دیدنش بی تاب بودم و می خواستم هرچی زود ببینمش و باهاش حرف بزنم.می خوام همین امشب بهش اعتراف کنم که چقدر عاشقش شدم و چجور دلمو برده،بهش بگم لعنتی تو کی منو عاشق خودت کردی که خبردار نشدم و هنوز نمی تونم باور کنم؟دیگه صبر نداشتم و این همه فاصله و دوری رو جایز نمی دونستم.همین امشب تو چشم های پاک و معصومش خیره میشم و عشقمو براش اعتراف می کنم.تازه فهمیده بودم چقدر دوستش دارم و می خوامش.یک ماه سردی و دوری بهم فهموند چه فرشته ای نصیبم شده و قدرشو ندونستم.یک ماه درد بی توجه ای و سرد بودنش برام کم نبود! ولی هربار مبارزه می کردم باخودم و قبول نمی کردم که عاشق شدم..ولی الان دیگه همه چیز برام روشن شده و غرورمو کنار میذارم.چون تنها کسی که لیاقت داره کنارش غرورمو زیر پا له کنم و براش بگم چقدر دوستش دارم علیرضا بود.. با خنده ای که سرداده بودیم داشتیم میرفتیم سمت تالار که با دیدن صحنه ای سرجام خشکم زد و نتونستم قدم بعدی بردارم..زانوهام شل شد و نزدیک بود بیوفتم که دست مهسا گرفتم تا تعادلم بهم نخوره.. دختری که تو مراسم قند میسابید با همون لباس زشتش و قهقه خنده که مشخص بود از سر مستیه دستمو دور بازو علیرضا قفل کرده بود.داشت با قدم هایی که نمی تونست کنترل کنه میومدن سمت سرویس بهداشتی،علیرضا دور کمر دختره گرفته بود و مراقب بود نیوفته و اون همچنان از سر مستی میخندید.چرا علیرضا با دستشو دور کمر دختره گرفته و باهاش اومده پشت باغ؟؟یعنی چیکار دارن؟می خوان کاری که نباید رو انجام بدن؟؟!
  13. fariba.m7

    فصل17 همیشه تازه، همیشه رها،‌ همیشه زلال همیشه دلکش و دلبند می‌رسد از راه اگرچه آخر اسفند اول عید است بهار، اول اسفند می‌رسد از راه این ماه آخر هم خبری از عشق نشد! و من بی حس تر و ساکت تر از دیگر روزها بودم! دختری بودم که فقط می تونستم با عشق نفس بکشم و زندگی کنم!اگه عشقی نباشه منی هم وجود نخواهد داشت.. نبودم ولی به عشق و ابراز کردن علیرضا عادت کرده بودم؛دوست داشتم برام متن عاشقانه بفرسته، برام بی تاب بشه،بهم بگه دوستت دارم،واسه به دست اوردنم بجنگه و من در مقابل با بی رحمی بگم بازم نظرم عوض نشده،بازم نمی خوامت! ولی علیرضا خیلی وقت بود کنار کشید و احساسش رو به باد سپرد.. بعد از روزی که تو تله کابین بهم گفت همه چیز رو فراموش کنم و مثل گذشته به رفاقتمون ادامه بدیم دیگه هیچوقت حرفی از احساسش به میون نمیومد و خیلی معلومی برخورد می کرد حتی معمولی تر از معلومی. از دستش عصبی بودم انگار بهم توهین کرده بود دوست داشتم بازم خواهش کنه بازم منو بخواد و باز شب تا شب متن عاشقانه بفرسته و من جواب ندم.. ولی دیگه هیچ کدوم از این کارها نکرد،منم بخاطر غروریی که داشتم به رو خودم نمیوردم و عادی برخورد می کردم که انگار نه انگار. دوروز بیشتر از کلاس هاش باقی نمونده بود و تمام میشد.نگران بودم،استرس داشتم و فکرم مشغول بود با خودم می گفتم به بهانه کلاس حداقل هرروز همدیگه میبینیم هرچند رسمی و عادی بودیم ولی باز بهانه ای داشتیم اما بعد از این قرار بود به چه بهانه ای همدیگه رو ببینیم؟بعد از این به چه بهانه ای باهم درتماس باشیم؟ واسم عجیب بود که اینقدر به دیدن و تکرار شدن روزهام با علیرضا مهم بود با این که اگه دوباره میومد و ازم خاستگاری می کرد می گفتم نه ولی نمی تونستم بهش فکر نکنم و اونو از زندگیم بکشم کنار.شده بود یکی از مشغله و مهمات روزمرگی هام،چطور می تونستم بذارمش کنار؟این چه حسی بود من بهش داشتم؟ نه عشق بود نه حس رفاقت! نه به عنوان شریک زندگی می خواستمش نه به عنوان رفیق!فقط میخواستم دوباره ازم طلب عشق کنه و عاشقانه هاش رو بهم بگه و منم با مخالفت و گارد گرفتن جوابش بدم.. شاید یک آدم عقده ای و کمبود محبت بودم!کسی که عاشق شد و هرچی داشت برای عشقش گذاشت ولی یه نامرد با بی رحمی عشقش رو پس زد و از این که دختری به پاش افتاده و محبت رو از گدایی می کنه حس قدرت بهش دست میشه.شاید عقده ای که از رابطه قبلیم به جا مونده دوست داشتم سر علیرضا خالی کنم و همونطور که من از محسن توجه و عشق رو گدایی می کردم،علیرضا هم همونطور در برابر من زانو بزنه ولی هربار من لگد بزنم و بهش پشت کنم! فکر می کردم خیلی وقته خاطرات محسن و عشق الکی که بهش داشتم فراموش کردم اما هربار با ضربه زدن و سرباز شدن زخمش خودشو به رخم می کشید و می گفت من هنوز هستم و تو هنوز تحت تاثیر من باقی موندی!نمی خواستم بیشتر ازاین،این نفرت و کینه تو دلم بمونه و بخوام سر یک نفر که کاملا بی گناه بود خالی کنم..باید خودمو نجات می دادم باید خودمو از وجود وزهری که از گذشته لبریز دم نجات بدم و درمان بشم،اگه درمان می شدم اگه دیگه هیچ کینه و نفرتی تو تاروپود قلبم پیدا نمیشد می تونستم مثل یک آدم سالم زندگی کنم و طعم واقعی همه چیز رو بچشم..حتی می تونستم دوباره عاشق بشم و خالصانه محبت کنم..آره من باید خودمو نجات می دادم. در مقابل شکراب شدن رابطه من و علیرضا همه چیز به خوبی پیش رفت و دوخانواده دلآرام و نادر و البته خودشون دونفر بعد از یک ماه آشنایی رضایت به وصلت دادند و بعد از خاستگاری و خرید برای عقد،تصمیم گرفتن مراسم بگیرند. خانواده نادر اصرار داشتن زودتر برن سر خونه زندگیشون و فاصله ی زیادی بین نامزدی و عروسی نباشه اما این طرف قضیه یعنی خانواده دلآرام گفتن حداقل فرصت برای جهزیه گرفتن و باقی کارها باشه، بالاخره تصمیم بر این شد بعد از نامزدی نادر و دلآرام به دنبال خونه باشن و خانواده دلآرامم تو همین مدت جهزیه رو آماده کنن. نادرودلآرام اعلام کردن فقط جشن نامزدی میگیرن و برای عروسی به ماه عسل اکتفا می کنن،چون تمام فامیل خان بابا آمریکا بودن و همچین زینت خانم هم فامیل هاشون هرجای این کره خاکی که میشد پخش شدن،برای ماه عسل برن آمریکا برای دیدن فامیل و اونجاهم مراسم کوچکی برگزار کنن.. همه از این وصال خوشحال بودن،لیاقت این خانواده کمتر از این نمی تونست باشه.بعداز کلی سختی و تحمل رنج باید طعم خوشی رو می چشیدن! خان بابا،مادر و نادر خیلی شاداب تر از گذشته بودن و برای مراسم نامزدی لحظه شماری می کردن.تصمیم گرفتن مراسم توی یک تالار برگزار کنن و تمام بچه ها و آشنایان هم باشند..در همین راستا نادر درگیر کارهای ویزا شده بود و دوبار به ترکیه برای درست کردن ویزا انجام داد و منتظر دعوت نامه عموش بود. کامل برجستگی شکم سحر نمایان شده بود و بعضی اوقات بچه تو شکمش لگد میزد که سحر جیغ می کشید و ما قند تو دلمون آب میشد.اخیرا سحر و مجید یا خونه ما بودن یا خونه پدرسحر.دیگه اجازه نمی دادیم برن خونه خودشون،می خواسستیم ماه های آخر بیشتر کنار همدیگه بمونیم و بیشتر از هم یادگاری به جا بذاریم! دو هفته مونده به عید آموزشگاه تعطیل شد و می تونستم بیشتر کنار خانواده باشم و با انرژی بیشتری به خونه امید می رفتم و درکنار بچه ها بودم..بچه هام با نزدیک شدن به عید کتاب شون بیشتر گوشه اتاق ها خاک می خورد و وقت بیشتری کنار هم بودیم.فرصتی شد که تو بقیه امور مرکز کمک کنم و به بخش های دیگه هم سر بزنم.یک جور کارمند امور مالی شدم تو این چندوقت و با حسابدار مرکز تمام امورات مالی یک سال گذشته مرکز رو طبقه بندی می کردیم تا با یک فایل کامل و درست نتیجه کار رو بدیم به خان بابا. هانیه و هادی روزهای قشنگی رو باهم تجربه می کردن و حسابی کنارهمدیگه سرشون گرم شده بود. بعضی اوقات هانیه غر میزد که می خواد زودتر بره کنار برادرش زندگی کنه ولی با صحبت کردن و دلایل منطقی که براش میوردم واسه مدتی راضی میشد. مادر به یکی از خانم های خیّر که جوون های دم بخت رو بهم معرفی می کرد سپرد دخترخانمی با شرایط زندگی هادی پیدا کنه تا هادی و هانیه هم از بلاتکلیفی بیرون بیان! دلآرام هفته ای یکی دوبار میومد مرکز برای عرض ادب و دیدن خان بابا و مادر که فرصت خوبی برای این که بیشتر باهم صحبت کنیم و همدیگه رو ببینیم داشتیم.چون بعد از تمام شدن کلاس ها علیرضا رو ندیده بودم و فقط یکی دوبار برای هم پیام فرستاده بودیم از دلآرام هرزگاهی که شک نکنه از علیرضا سئوال می پرسیدم و جویای حالش بودم،می گفت این روزها با مامان و بابا واسه جهزیه اش گرفتارن و یاهم وقتی داشته باشه میره مغازه اش تا پارسا دست تنها نباشه! خیلی دلتنگش بودم و با هربار دیدن دلآرام که شباهت عجیبی به علیرضا داشت دلتنگترم میشدم! دلآرام که شک کرده بود چرا رابطه بین من و علیرضا کمرنگ شده و سئوال پیچم می کرد و مجبور بودم هربار با دروغ های شاخ داری که میگفتم سرهم قضیه رو هم بیارم.وقتی میدید جواب های سربالا میدم دیگه سئوال نپرسید و فقط آخرین بار گفت:مهتاب جان من تو چشم های تو وبرادرم برقی می بینم که تو چشم های من و نادر هست فقط نمی دونم چرا شما ازهم اینقدر فاصله گرفتید! _تو چشم منو علیرضا هیچ برقی نیست عزیزم.من کاری نکردم،اون خودش فاصله گرفت و مثل غریبه ها برخورد میکنه! _من اصلا کار ندارم بینتون چی گذشته و چرا از هم فاصله گرفتید فقط اینو فهمیدم عشق ارزش داره همه کار واسه به دست اوردنش انجام بدی وگرنه یک عمر باید حسرت بخوری! _مرسی بابت نصحیتت.راستی تو چجور عاشق نادر شدی؟آدمی که مثل سنگ میمونه،حتی بعضی اوقات شک می کنم احساس داره! _شاید باورت نشه ولی خودمم نمی دونم چجور و کی عاشق نادر شدم.هرچی زمان بیشتری بینمون گذشت بیشتر بهم نزدیکتر شدیم و بیشتر همدیگه رو میفهمیدیم!به نظر درک کردن و فهمیدن هم از دوست داشتنم مهم تره..خیلی ها هستن عاشق دلخسته همدیگه هستن ولی چون نمی تونن همدیگه رو بفهمن باعث اذیت و آزار هم میشن و بعد از مدتی از هم جدا میشن.بعدم نادر شاید بیرون خشک و اخمویی داشته باشه ولی درونش قلبی داره به اندازه گنجشک؛اینقدر مهربونه که باورت نمیشه.خیلی پاکه خیلی..روح بزرگی داره هرکاری بتونه واسه دیگران انجام میده. _خیلی خوشحالم که همدیگه رو پیدا کردید و درکنارهمدیگه خوشبختید! خندید و گفت:من باید از تو تشکر کنم که ما دوتارو بهم رسوندی! _نه بابا من که کاری نکردم!آدم هرجا قسمتش باشه بالاخره خدا یجوری بهم میرسونه! _ولی خب کاری که تو کردی خالی از لطف نبود. _مرسی عزیزم.لطف داری. _امیدوارم توام به خواسته درونی قلبت برسی! با لحن و منظور خاصی گفت ولی من با بی حالی که این چندروز داشتم ازش تشکر کردم و منتظر چهار روز دیگه تا رسیدن مراسم نامزدی بودیم..
  14. fariba.m7

    چنددقیقه ای صرف چای خوردن و صحبت کردن شد و نادر و دلآرام بلند شدن رفتن تنهایی قدم بزنن.. شور واشتیاق زیادی داشتن،هرچند باهم زیاد درتماس بودند و همدیگه رو میدیدن اما عشق که این چیزها حالیش نمیشه با این کارها که رفع دلتنگی نمیشه بلکه ضربان قلبت بی تاب تر از قبل میتپه! شاید می تونستم درکشون کنم؛روزی منم عاشق بودم و هرچی بیشتر صدای عشقم میشنیدم دلتنگ تر میشدم،هرچی بیشتر کنارش بودم بیشتر خواستار حضورش می شدم..اما عشق من جز حسرت و شکست ارث خوبی از خودش به جا نگذاشت..عشقی که برایم یک تجربه گرانبها شد و خیلی چیزها یاد گرفتم.. عشقی که فهمیدم عشق نیست اصلا،فهمیدم هنوز خیلی زوده بخوام عشق واقعی رو به دست بیارم و باید بزرگتر بشوم.. اشرف:بچه ها بریم یکم برف بازی؟ مهسا:آره بریم.. رها:یکم بلند بشیم راه بریم همینجور نشستیم داریم یخ میزنیم! علیرضا:خب وسایلمون چیکار کنیم؟تازه از ماشین بیرون اوردیم دوباره بذاریم داخل؟ طاها:می خوایم شماها برید من و مهدی میمونیم.کم کم بساط ناهار رو آماده کنیم! اشرف:عزیزم!هنوز خیلی زوده واسه ناهار.وسایل بذاریم داخل ماشین بریم پپیست بعد بیایم! خلاصه همه مون قبول کردیم و هرچی که اورده بودیم بیرون دوباره گذاشیتم داخل ماشین.داخل منقل آب ریختیم تا خاموش بشه و بعد بذاریم داخل ماشین! تور های زمستانی زیادی اومده بودن به پیست و حتی توریست های خارجی هم بودن! حسام و علیرضا تیوپ رو گرفته بودن و داشتن میوردن بالا!تعدادی هم داشتن تو ارتفاع بالاتری اسکی سواری می کردن واسه خودشون..جلوتر رفتیم متوجه نادر و دلآرام شدیم که به ما پشت کرده بودن و داشتن دست در دست هم قدم میزدن. خم شدم و گوله برفی تو مشتم جمع کردم و به سمت دلآرام پرت کردم،خودمونادر یهو چرخیدن سمت ما و تا دیدن ما هستیم خم شدن و شلیک برف بهم شروع شد.. هرکس سمت کسی که بهش نزدیک تر بود برف پرتاب می کرد و با صدای بلندی جیغ می زدیم و می خندیدیم.. با این که دستکش داشتم ولی دست هام یخ زده بودن و حس نمی کردن ولی بازم داشتم به برف بازی ادامه می دادم و کلی می خندیدیم.. علیرضا با بدجنسی فقط رو من برف می ریخت که اومدم واسه تلافی برف زیادی تو دستم جمع کردم و نزدیکش شدم و تو صورتش ریختم و از ته دل می خندیدم..اونم دوید سمتم ه تلافی کنه که پا گذاشتم به فرار ولی یهو زیر پام اینقدر لیز بود که محکم خوردم زمین و آخ بلندی گفتم.. رو باسن خوردم زمین و از درد تو خودم فرو رفتم.. بچه ها با ترس بالاسرم جمع شدن.. علیرضا:مهتاب خوبی؟جاییت درد می کنه؟ _... رها:علیرضا آخه واقعا اینجا جای دویدن هست؟ علیرضا:آخه من چه می دونستم اینطوری میشه..مهتاب؟ مهسا:عزیزم حالت خوبه؟کجات درد می کنه؟ بچه ها زیر بغلم گرفتن و بلندم کردن ولی جون نداشتم واسه حرف زدن.. دلآرام:علیرضا دوباره بچه بازیت گل کرد! علیرضا:بگم غلط کردم راضی میشید؟ مهدی با خنده گفت:نه..کمه! حسام:علیرضا دختر مردمو ناقص کردی حالا من جواب پدرومادرش چی بدم؟ من دیدم کم کم داره جدی میشه و دارن علیرضا رو ناراحت می کنم گفتم:ول کنید بیچاره رو..من خوبم. مقصر خودم بودم.. نادر:اگه می خواید بریم بشینیم تا گرم بشی؟ _نه بابا..چیزیم نشده که.چرا شلوغش می کنید برییم تیوپ. مهسا:این خواهر من پوست کلفته..من بهتر میشناسمش! طاها:مهتاب خانم ببین سالمی اگه نه بریم پزشک قانونی معاینه دیه بگیریم از علیرضا! آروم خندیدم و از دلآرام و اشرف که زیر بغلم گرفته بودن تشکر کردم و گفتم خودم می تونم و مشکلی ندارم..علیرضا سکوت کرده بود.فهمیدم خیلی ناراحته و خودشو مقصر میدونه.کنارش رفتم به آرنج زدم به بازوش گفتم:چته؟به جای این که من قهرباشم تو قهر کردی؟ با ناراحتی گفت:اگه اتفاقی واست میوفتاد چی! _حالا که سالمم. _ببخشید مقصر من بودم! _وای علیرضا اینقدر بهش فکر نکن.ممکنه واسه هرکس پیش بیاد. _درد داری؟ _راستشو بگم؟ _آره! دستمو گرفتم زیر چونه ام و ژست فکر کردن به خودم گرفتم و با شیطنت گفتم:آره یکم. _می خوای بری تو ماشین بشینی یکم گرم بشی؟ _علیرضا خودمو میکشم از دست تو..بریم تیوپ بازی که دلم لک زده! دستم گرفت،با این که دستکش دستمون بود ولی کل بدنم از حرارت علیرضا گر گرفت ولی این گرما رو دوست داشتم،گرمای لمس دست هم نبود گرمای عمق وجود علیرضا بود که منو گرم کرد.. رفتیم بالا و اول مردها نشستن رو تیوپ.با این که به زور جاشون میشد ولی اصرار داشتن که پنج تایی برن.. اشرف با پا هول داد و اوناهم با سرعت سر خوردن و رفتن پایین.هنوزنرسیده بودن به پایین دو سه نفرشون پرت شدن و چندتا قل خوردن و رسیدن! دوباره تیوپ گرفتن و اومدن بالا ولی واسه بالا اومدن سه چهار دقیقه طول می کشید و واسه پایین اومدن تنها پنج شش ثانیه میشد.. ما پنج تا خانم هم تو بغل هم رفتیم تا جامون بشه و الکی فقط جیغ میزدیم و آهنگ میخوندیم..یکم شلوغ شد و منتظر موندیم جلو خلوت تر بشه تا ما برییم که یهو علیرضا هول داد و ماهم رفتیم پایین..چه حس خوبی داشت پر از هیجان..همیشه باید صبر می کردیم زمستون بشه تا بتونیم این حس رو تجربه کنیم.. مهسا و رها پرت شدن و قل خوردن که ماهم بهشون خندیدیم..حالا هرچی مردها اصرار می کردن تیوپ بیاریم بالا ولی می گفتیم جون نداریم این همه راه بیایم که به اجبار رفتیم بالا و اونها دوباره تیوپ بازی کردن..چندین بار تکرار شد و نوبتی می رفتیم.بعد تصمیم گرفتیم دوتایی برییم و هرکی با زوج خودش. همه زوج بودن حتی دلآرام و نادر ولی من و علیرضا نمی دونستیم دقیقا چی هسیتم ولی دوتایی رو تیوپ نشستیم.قبل این که سر بخوریم علیرضا محکم منو گرفت و گفت:پاتو بالا بگیر یهو گیر نکنه! یکم به خودم تکونی دادم گفتم:خودم بلدم از خودم مراقبت کنم! خنده ای کرد وگفت:آره نیم ساعت پیش دیدم چجور مراقب خودت بودی! چشم غره ای بهش رفتم و قبل این که حرفی بزنم بچه ها هول دادن و رفتیم پایین.دو ثانیه به اوج رسیده بودم و حس فوق العاده ای داشتم علیرضا هم محکم کمرمو گرفت که تکون نخورم که از پشت یه چیز سنگینی بهمون برخورد کرد و پرت شدیم پایین..داشتیم قل می خوردیم ولی هنوز علیرضا منو محکم گرفته بود و رسیدیم پایین تو بغل هم افتادیم.علیرضا نگاهی بهم انداخت که حالت خوبه؟من فقط تونستم پلک بزنم و بگم خوبم.خجالت کشیدم که جلو بقیه تو این وضعیتیم.. گیج و منگ شده بودم سرم و کمرم محکم به زمین خورده بود و هم درد زیاد داشتم و هم از سرما میلرزیدم! علیرضا سریع بلندشد و با عصبانیت به سه تا پسری که به عمد با تیوپشون به ما خورده بودن رفت سمتشون..اوناهم زمین خورده بودن ولی داشتن می خندیدن! _چته مردیکه؟ حالت خوش نیست؟ واقعا هم حالشون خوش نبود و انگار مشروب خورده بودن چون بو گندش هوا رو پر کرده بود.. یکیشون که هیکلی تر بود و داشت می خندید گفت:چیه عصبی میشی؟نذاشتیم بازی کنید؟ علیرضا با عصبانیت یقشو گرفت و گفت:خفه میشی یا خفت کنم؟ اون یکی پسر گفت:سرت درد می کنه ها! کاپشن علیرضا رو سمت خودم کشیدم و گفتم:علیرضا ولشون کن بیا برییم! علیرضا:بچه سوسول اول دهنتو آب بکش بعد بیا رجز خونی کن! می خواستن گلاویز بشن که دوسه تا پسر که نزدیکمون بودن از هم جداشون کردن ولی باز داشتن باهم کل کل می کردن.همزمان بچه ها پایین رسیدن و اومدن علیرضا رو آروم کردن. مهسا یواشکی بهم گفت:خوب همه چیز باهم جور میشه شما بهم نزدیک بشیدا! چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:مهسا!جوک گفتنت گل کرده؟ _نه والا ولی خب تو فعلا کوری. _کور خودتی! سری تکون داد که خر خودتی.. بعد این که عکس یادگاری گرفتیم بچه ها رفتن ناهار رو آماده کنن منم اومدم برم که علیرضا آستینمو گرفت گفت:بریم تله کابین؟ _تو که می دونی از ارتفاع می ترسم! _برییم من مراقبتم! بلند خندیدم و گفتم:الان سه باره که اینو گفتی.دوبار قبلی که گفتی بلا سرم اومد ولی جون سالم به در بردم حالا می خوای منو ببری بالا دیگه بی بروبرگشت بمیرم؟ اخم کرد و گفت:دیگه نشنوم این حرف بزنی!بریم؟ _بریم ولی اگه سکته کردم مقصرتویی! _میریم و سالم برمیگردیم(روکرد به بچه ها)ما میریم تله کابین! مهدی:داداش مراقب خودتون باشید دست و پا شکسته برنگردید! همه مون زدیم زیر خنده و با چشمکی که مهسا بهم انداخت ازشون دور شدیم.. بلیط گرفتیم و رفتیم جایی که سوار تله کابین میشن ایستادیم و با کمک یک آقایی نشستیم. چشممو بستم و ناخودآگاه دست علیرضا گرفتم و با جیغ گفتم:علیرضا!توروخدا پیاده بشیم..دارم ستکه میکنم! با آرامش بهم گفت:نترس..چشماتو باز کن ببین چه لذتی داره این طبیعت رو از اینجا ببینی! _وای تورو خدا من دارم سکته می کنم! دستمو محکم فشرد و باهم حرف زد تا ترسم بریزه بعد از چندلحظه چشممو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.. هنوز می ترسیدم ولی به خودم مسلط شده بودم.نگاهی به اطراف انداختم،راست می گفت چقدر از بالا طبیعت برفی جلو باشکوهی داشت.پامو تکون می دادم و از خوشحالی جیغ می زدیم علیرضا هم فقط می خندید! _مهتاب؟ باخنده ای که به صورتم داشتم برگشتم سمتش گفتم:جانم؟ _جانت سلامت.می خوام بهت چیزی بگم! _بگو! _دوست ندارم از دستت بدم،به هیچ قیمتی! جدی شدم و فقط نگاهش می کردم تا حرفش ادامه بده.. _خب؟ _دیگه به حرف هایی که بهت زدم فکر نکن و اصلا فراموش کن!منوتو بهترین رفیق برای همدیگه هستیم و همین برام کافیه! گیج شده بودم و با گنگی گفتم:متوجه حرفت نشدم!خل الانم دوستیم و شکی نداره که بهترین رفیق هستیم! کلافه به نظر می رسید نگاهی به بیرون کرد و گفت:منظورم اینکه تو حق انتخاب داری.ممکنه من انتخابت نباشم و ممکنه روزی یکی دیگه رو انتخاب کنی ولی رفاقت ما پابرجا میمونه! کاملا متوجه حرفش شدم.با این که نزدیک دوماه هرچی تلاش کرد نظرم جلب بشه ولی من مبارزه و پافشاری می کردم که ازم دست برداره و بیخیالم بشه اما حالا که به این نتیجه من و اون مال هم نمیشیم و مهم اینکه رفاقتمون پابرجا بمونه ناراحت شدم و دوست نداشتم همچین حرفی ازش بشنوم. _چیشد که این تصمیم گرفتی؟ _چون داشتم با اصرار و پافشاری رابطه بین خودمون خراب می کردن و روز به روز بیشتر ازهم فاصله می گرفتیم.شاید هیچوقت مال من نشی ولی نمی خوام رفاقت بینمون از بین بره! _نکنه یکی دیگه تو زندگیت اومده؟ از جواب شنیدن سئوالم ترسیدم ولی منتظر بودم جواب بده با صراحت و محکمی گفت:کسی جای تورو تو قلب من نمیگیره!این تصمیم خیلی سخت بود ولی تنهاکار وبهترین کاری که میشد کرد همینه! نمی دونم چرا ازش دلخور شدم،حس کردم زود جا زده و خسته شده،با اینکه اگه دوباره بهم پیشنهاد ازدواج می داد رد می کردم اما بازهم نمی خواستم به این زودی ها دست بردار باشه و کنار بکشه.. حرفی نزدم و فقط با سر تکون دادن حرفشوتایید کردم.. به آخر مسیر رسیدیم و پیاده شدیم.. رفتیم کنار بچه ها که دیگه داشتن سفره می کشیدن. کنارهم ناهار خوردیم و کلی خندیدیم.با این که ذهنم درگیر حرف های علیرضا بود ولی دوست نداشتم روزمو با این افکار خراب کنم.. یک ساعت دیگه پیست موندیم و کم کم آماده رفتن شدیم.هوا خیلی سردتر شده بود و واقعا داشتیم میلرزیدیم و از سرما صورتمون کبود شد.. قبل سوارشدن باهمدیگه خداحافظی کردیم و حرکت کردیم به سمت شیراز. تو مسیر علیرضا از هر دری صحبت می کرد و می خواست خیلی عادی همه چیز رو نشون بده ولی من خیلی موفق به انجام اینکار نبودم.متوجه تغییر حالم شد ولی حرفی نمیزد.نزدیک شیراز که شدیم هوا شروع به باریدن کرد و شیشه رو پایین زدم و سرمو اوردم بیرون تا بارون روی صورتم بشینه حال و هوای دلمو شستوشو بده..سوز سردی میومد ولی اعتنا نکردم نفس عمیقی کشیدم.هرچقدر سرم غر زد شیشه بکشم بالا وبیام تو که سرمانخورم اما توجه ای بهش نکردم..البته بماند سه روز تمام میگرنم اوت کرد و سرماخوردگی بدی گرفتم که از کرده خودم هزاران بار پشیمون شدم. روبه روی خونمون نگه داشت و قبل این که پیاده شدم گفتم:امیدوارم کسی تو زندگیت بیاد که لیاقتت داشته باشه! گره ای به ابروهاش زد که نشون دهنده این بود حرفم به دلش ننشسته و خیلی عادی گفت:ممنونم. تصور می کردم ممکنه الان دوباره بگه کسی بهتر از تو نمی تونه برای من باشه اما با تشکرش بهم فهموند دیگه براش اهمیتی ندارم و تسلیم شده.. خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم.. علیرضا: امروز با دروغی که به مهتاب گفتم قلب خودمو شکستم،ناچار به این کار بودم.باید می گفتم تا بلکه دلم که هیچ منطقی حالیش نمیشه با تیر خلاصی که زدم دست از سرم برداره و کمتر مهتاب رو ازمن بخواد..هرچی تلاش کردم و از دلدادگی براش گفتم دربرابرم گارد گرفت و حتی چندروز فرصت نداد بخواد حداقل امتحان کنه که می تونه بامن باشه یانه.. روزهای سختی به چشم دیده بودم اما هیچ روزی سخت تر از امروز نبودکه بهش بگم بیخالت شدم که بگم آدم منطقی هستم و دیگه احساسی بهت ندارم.بهش بگم با ازدواج کردن و انتخاب دیگری مشکلی ندارم. سخت بود دربرابر این که برام آرزوی خوشبختی کرد تشکر کنم!اگرغرور مردانه ام اجازه می داد سرش داد می زدم و می گفتم من درکنار هیچکس جز تو خوشبخت نخواهم شد؛کسی بهتر از تو برای من پیدا نخواهد شد..اما غرورلعنتی فقط اجازه گفتن ممنونم داد..یعنی الان پیش خودش چه فکری می کنه؟فکر می کنه دیگه همه چیز فراموش کردم و شدیم مثل سابق؟ولی چه می داند در سینه ام چه دردی از فراغش نشسته و رو به خزانم.. نسکافه برای خودم درست کردم و اومدم کنار پنجره اتاق ایستادم و به آسمان بارانی چشم دوختم. دکلمه استاد فریدون مشیری پخش کردم و همراه نسکافه عاشقانه های استاد را نوشجان می کردم.. بی تو،مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو،لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه،که بودم ........... یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ........... رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگرهم نه گرفتی دگر از عاشق ازُرده خبرهم نه کنی دیگر از آن کوچه گذرهم! بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..
×