رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fariba.m7

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    1,193
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,757 Excellent😃😃😃😃

درباره fariba.m7

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 اردیبهشت 1376

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,168 بازدید کننده نمایه
  1. اگه توجه کنی اول خزان شروع مرد خزانی ک پر از عقده و کینست.وقتی ب بهرام اعتراض کرد و گف مقصری و چرا نذاشتی پیشم باشه و ازم دریغش کردی بهرام گف نمیتونم زندونیش کنم که...اینجا بود ک خزان مستقیما با این حرف بهرام رفت ب گذشتشون ک اونو زندونی میکرد..
  2. چشم عزیزم مینویسم.واقعا خیلی خوبع ک هستی
  3. سلام مریم عزیزم ببین تو این موقعیت هردو عصبی و کلافه و میخوان طرف مقابلو مقصر کنن.با این ک میدونن دوتاشون مقصرن و اصلا تو شرایطی نیستن از اینده و گذشته رستا بگن از ی طرفم خزان هنوز پر عقده کینه و خشمه و میخواد خودشو خالی کنه. و میگم کمدکم منتظر تغییرات و پرده جدید رمان باش
  4. آره درسته من ققصد نداشتم که فلش مقصر بودن رو به خزان چرخش بدم فقط خواستم نشون بدم که این وسط خزان هم شیطنت هایی داشته و صد در صد بهرام مقصر تمام اتفاقات نبوده. خیلی خیلی خوشحالم عزیزم که خوندی
  5. سلام پگاه ی مهربون! بنظرت توصیفات چطور بود؟ یه سوال دیگه که داشتم این بود عزیزم که تا قبل پارت آخر همه حق رو کاملا برای خزان می دونستن ولی حالا با گفتن بهرام از گذشته و شفاف تر شدن نظرت تغییر نکرد چطور بود؟ و ممنونم برای وقتی که گذاشتی و بهم انرژي دادی
  6. به اتاقی بردنش و اجازه ی ورود ندادند. از پشت شیشه کوچک وسط در به درون اتاق چشم دوختیم. چند دکتر بالای سر دخترم بودند،اکسیژن و یک مشت سیم به بدنش وصل کردند. ده دقیقه بعد با تخت،رستا را به سمت اتاق رادیولوژي برای عکسبرداری بردند. به سمت دکتر رفتیم و بهرام گفت: خانم دکتر،حال دخترم چطوره؟! دکتر که زنی حدودا چهل ساله ولی خوش رو و مهربان بود دستی به شانه من گذاشت و با لبخند گفت: عکسی که از سر و بدنش گرفتیم خوشبختانه نشون می ده که ضربه ای به سرش وارد نشده و فقط پاش شکسته و دنده اش ترک برداشته. خونی که از سرش اومد نجاتش داد،معلوم نبود اگه خونریزی بیرونی نمی کرد چه اتفاقی می افتاد! سرم را به نشانه شکرگذاری خداوند به بالا بردم با تمام وجود از خدا تشکر کردم. دست خانم دکتر را با دو دستم محکم فشردم و گفتم: هر چی از خدا می خواید بهتون ببخشه! بهرام: پس چرا هنوز بیهوشه؟! دکتر: بخاطر اسابتی که سرش با زمین داشته طبیعیه ولی نگران نباشید خطر رفع شده و منتظریم که بهوش بیاد.الانم پاش رو دارن گچ می گیرن ولی برای دنده اش نمی شه کاری کرد و چسپ زدیم تا کم کم ترکش خوب بشه،فقط باید مراقب باشید که کمترین تکون رو بخوره! ـ می تونیم بببینیمش؟! دکتر: نه،فعلا که تو اتاق گچگیری هستن! بهرام: خب بعد که بهوش اومد می تونیم ببریمش؟ دکتر: خیر،باید امشب و فردا تو بخش مراقب های ویژه بمونه که مطمئن بشیم خطر رفع شده! دکتر بعد از خبر سلامتی رستا از کنارمان دور شد.به روی صندلی در سالن نشستم و دستانم را به روی شقیقه هایم گذاشتم.از آن همه،هم همه و آدم ها هیچ چیز نمی دیدم. تا خاکستر شدن فاصله ای نداشتم،اگر رستایم هرگز چشم باز نمی کرد،اگر نفسش بلند نمی شد و اگر... اگرهایی که جامعه عمل نپوشیدند ولی تن مرا به لرزه در آوردند. سنگینی سایه بهرام را به روی خود احساس کردم،سرم را بالا گرفتم و یک بطری کوچک آبمعدنی که به سمتم گرفته بود را دیدم. ـ بیا آب بخور! ـ نمی خورم،ممنون! دستش را به پایین انداخت و گفت: الان شهرام می آد،باهاش برو خونه تون! پوزخندی زدم و گفتم: نکنه می خوای اینجارو هم ازم بگیری؟ من هیچ جا نمی رم! ـ نگاهی به وضعیتت بنداز! چشمانم را به ظاهر خود چرخاندم،راست می گفت وضعیت مناسبی نداشتم. دمپایی خانگی،چادر رنگی و البته خونی! ـ مهم نیست،می گم از خونه برام لباس بیارن! ـ گفتم برو خونه،خودم پیش رستا می مونم! بلند شدم و رو به رویش ایستادم. ـ تو چیکارمی که بهم می گی چیکار کنم؟! همونطور که چند ساعت پیش حواست بهش بود و موتور از روش رد شد؟! کلافه گفت: نکنه می خوای تو خونه زندونیش کنم و بازی نکنه؟ پیش خودتم باشه می ذاری بره تو کوچه بازی کنه! حرفش مرا به گذشته ای که باهم درش شریک بودیم برد و به یاد اتفاقات تلخش،عصبی شدم.صدایم را یکم بلند کردم،با حرص و عقده ای که از گذشته داشتم،گفتم: چطور وقتی منو تو خونه زندونی می کردی و در رو روم قفل می کردی،حرفی نبود و داشتی از من و زندگیمون مراقبت می کردی! چطور منو به اندازه رستا آدم حساب نمی کردی و شده بودی زندان بانم؟ چطور وقتی رستا پیش من بود و از خونه فرار کرد می خواستی خر خرمو بجویی و بکشیم؟! نوبت که به خودت رسید صدتا دلیل و منطق ردیف می کنی که تبرعه بشی؟! هان؟؟؟؟! زارتر از تصورم بود که بخواهد مثل همیشه قلدر بازی در بیاورد و جوابم را بدهد. کسانی که در سالن بودند و صدایم را شنیدند با فاصله نظاره گر شدند،بهرام که شرایط را مناسب نمی دید آرام گفت: الان وقت این حرف ها نیست! رستا تو اتاق داره با مرگ و زندگی می جنگه تو داری حرف از گذشته کوفتیمون می زنی؟! تحمل از کف بریده بودم و دیگر سکوت را جایز نمی دانستم. ـ آره،از اون لجنزار می خوام حرف بزنم.از اون زندگی نکبتی که برای من و دخترم ساخته بودی می خوام بگم(اشاره به اتاقی که رستا درش خوابیده بود کردم)تو باعث شدی الان جگرگوشم اون تو بخوابه،تو لعنتی باعث شدی! تو نذاشتی دخترم پیشم باشه و ازم گرفتیش. تو نامرد و از خدا بی خبر با التماس ها و زجه های من دل سیاهت به رحم نیومد و غرورت اجازه نداد رستا پیشم بمونه! بس نیست؟ بس نیست این قدر خودخواهی و نامردیت؟ چندبار دیگه باید چوب خودخواهیت رو بخوری تا به خودت بیای؟ نکنه دفعه سوم می خوای تو قبرستون بالاسر رستا به ملاقات هم بیایم؟! این را که گفتم به گریه افتادم و به روی صندلی نشستم. چادرم را تا روی صورتم پایین کشیدم و زجه زدم. صدای بهرام می آمد که از پرستار شاکی از دعوای ما عذرخواهی کرد و از مردم خواست که از دیدن تئاتر تراژدی دست بردارند. نمی دانم واقعا داشتم به حال چه کسی و برای چه این طور اشک می ریختم و بی تابی می کردم؛برای خودم که بچگی کردم و نه زنانگی،نه طعم دختر خانه بودن را فهمیدم و نه شیرینی عشق و همسرداری را! یا برای رستایم که تنها امید و دلیل حضورم در این دنیا بود؟! یاهم برای هر دویمان که در این بازی سخت زمانه داشتیم جان می دادیم! بهرام تلفن همراهش را مقابلم گرفت و گفت: اگه می خوای اینجا بمونی حداقل زنگ بزن از خونه تون برات لباس درست بیارن! لجبازی کافی بود،گوشی را برداشتم و شماره خانه را گرفتم.مادر جواب داد و با نگرانی حال رستا را پرسید،آدرس بیمارستان را دادم و خواستم که چادر و کفشی برایم بیاورند. گوشی را به بهرام پس دادم و با داخل چادر صورت خود را تمیز کردم.با فاصله دو صندلی همجوارم نشست. سرم را به سمت مخالف چرخاندم و به ناکجا آباد چشم دوختم. ـ هیچ خوش ندارم از اون زندگی نکبت صحبت کنم ولی حالا که تو خیلی اصرار داری و هی اون لجنزار رو هم می زنی پس بهتره بهت یادآوری کنم،کی بود که بدون اجازه شوهرش با دوستاش می رفت بیرون؟ مگه نمی دونست که شوهرش خوش نداره زنش رنگ و لعاب کنه و هی تو خیابون ها پرسه بزنه؟کی بود که وقتی شوهرش خونه نبود تلفن زیر گوشش بود و از وراجی کردن با این و اون سیر نمی شد؟! کی بود که هی به پر و پای شوهرش می پیچید و غرغر می کرد؟ حتی اجازه نمی داد یک ساعت کنار رفیقاش بهش خوش بگذره و اونو به کامش تلخ می کرد! من اگه محدودت کردم مقصرش خودت بودی که به حرف شوهرت گوش نمی کردی و مخفی کاری داشتی،تو بودی که خوشی زیر دلت زد و خواستی بری سبیل و... زن های مردم رو برداری دوزار بذارن کف دستت! تو بودی بدون اجازه و خبر من چند روز رفتی تو آرایشگاه اون زنیکه خراب کار کردی. نکنه می خواستی باز نی نی به لالات می ذاشتم و با عزیزم و قربون صدقه ازت می خواستم که به حرف شوهرت باشی؟! این هارو گفتم که بدونی هر چی که من مقصر،بد اخلاق و عصبی بودم ولی توام بی تقصیر نبودی! تو می دونستی من آدم حساس و بددلی هستم پس بی جا کردی دست بذاری رو نقطه ضعفم و هر کاری که دلت خواست انجام بدی! سرم را به آرامی به سمتی که صدایی از گذشته را شنیدم چرخاندم،خوب نگاهش کردم، سرش پایین بود و با هر بار نفس کشیدن بدنش بالا و پایین می شد. پوزخندی زدم و گفتم: تو باید به جای طلافروشی و مربی رزمی،سیاستمدار می شدی چون خیلی خوب می تونی هر ذهنی رو به سمت خواسته ی خودت سوق بدی! بهتره حالا من بهت یادآوری کنم که چرا اون کارهارو انجام می دادم. من از خونه پدرم به تو پناه آوردم ولی تو پناهگاهم نشدی بلکه تنهاترم کردی. من جز این که به خانواده دوتایمون و یکی دوتا از دوستام زنگ بزنم به کی زنگ می زدم که تو همون رو هم نمی تونستی تحمل کنی و ترس برت می داشت؟ وقتی که تو از صبح تا شب همش یا طلافروشی بودی یا باشگاه و یا هم با دوستات من تو خونه و تنهایی باید چیکار می کردم؟ خوب خودت می دونستی که من بیرون برم رنگ و لعاب نمی کردم و فقط تمیز و آراسته بودم اونم که با چادر جاییم معلوم نبود. کی میگه خوشی زیر دلم زده که بخاطر دوزار رفتم سبیل بردارم؟ من عاشق آرایشگری بودم و محیطشم کاملا زنونه بود حالا این که آرایشگره چه حرف و حدیث هایی پشت بوده به من مربوط نمی شد. من فقط دو روز از سر بیکاری رفتم اونجا کار کردم که خودم اومدم بهت گفتم ولی تو این قدر بددل و شکاک بودی که در خونه رو روم قفل کردی. تو منو تنها گذاشتی و پی خوش گذرونی خودت بودی. تو بودی که هر شب پای بساط دوستات می نشستی و اون ها از خرابکاری و هرزگی خودشون می گفتن و تو ترس برت می داشت که نکنه منم مثل اون زن هایی باشم که به شوهرهاشون خیانت می کنند. تو این قدر منو عقده ای کرده بودی که دیگه تحمل نداشتم و این کارهای خیلی خیلی معمولی رو ازت پنهون می کردم. به جای دست نوازشت،مشت و لگد و بد دهنی بهم می دادی.کاش هیچوقت دل به دروغ های پسر حاج منصوری طلافروش نمی بستم... سکوت کردم.هر دو ساکت و غرق در گذشته شدیم! خیلی نگذشت که شهرام و پدر بهرام و چند دقیقه بعدش،پدر و مادرم به همراه خسرو به بیمارستان آمدند.
  7. فریبا جانم

    مامانییی

    ممنی

    عشق بابایی

    پروفتو بعوض :|

    بوس بوس

    امضا

        عاطی

    1. fariba.m7

      fariba.m7

      @aty.s

      سلام عزیزم

      نه پروفایلم خوبه کلا اهل تغییر پروفایل هم نیستم

  8. عزیزم لطفا خصوصی

  9. با وجود نقدهای شما من چشمم باز میشه و ایرادهایی که ندیدم رو میبینم و اصلاحش میکنم. همینو بگم که خزلن حالاها با شماها کار داره..ی جرقه نیست بلکه خون خزان جرقست.کلی اتفاق و پیج و خم داره..امیدوارم هیچوت همراهی شماهارو از دست ندم!
  10. آره دیگه میدیدم خیلی چیزا نگفتی ازت می پرسیدم دیگه کم کم دستت اومد روند رمان خوندن منو نقد کردن من چجوریه😂
  11. درسته مهدیه..این دایره خیلی شعاع بازتری نگرفته تا الان اما خب همش دلیل داشته و همه اینارو برنامه ریزی کردم عزیزم.تا الان رو سختیای زندگی ی خانم مطلقه و گذشتش بوده اما خب کم کم روندش تغییر می کنه و فقط میگم منتظر باشی.من همیشه میگم خزان از اون کاراکتر و رمانایی هس ک نمیشه قضاوت کرد فقط خط ب خط باید باهاش جلو رفت
  12. منتظر پارت های بعدی باش عزیزدلم
  13. سلام عزیزدلم ممنونم که دو پارت رو خوندی.دوست دارم راجب نقاط مثبت و ایراداشتم بهم بگی..وای ببخشید اینقدر گرفتار شدم که پاک یادم رفت مرسی ک یاداوری کردی حتما الان میخونم
×
×
  • جدید...