رفتن به مطلب

fariba.m7

مدیران آینده
  • تعداد ارسال ها

    298
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

644 Excellent😃😃😃😃

درباره fariba.m7

  • درجه
    مدیر بخش دلنوشته و مدیر پیج

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,169 بازدید کننده نمایه
  1. fariba.m7

    سلام خدمت کاربران عزیز نودهشتیا: لطفا با رعایت قوانین زیر در این بخش با ما همکاری لازم رو داشته باشید. 1) لطفا از نوشتن دلنوشته های بسیار غم انگیز و رگ و تیغ و خودکشی و.. جدا خودداری کنید. مطالب +18 و سیاسی هم نوشته نشه. 2) دلنوشته ها باید به قلم خودتون باشه، پس لطفا مطلبای کپی شده از کانال یا سایت دیگه ای قرار ندید. ضمنا کسی حق نداره نوشته های فرد دیگه ای رو منتشر کنه حتی اگر خود نویسنده رضایت بده. 3) نام تاپیک دلنوشته رو به این صورت قرار بدین: دلنوشته(نام دلنوشته)|(نام نویسنده)کاربر انجمن نودهشتیا در پارت اول هم حتما نام دلنوشته، نام نویسنده و مقدمه رو قرار بدین. 4) تاپیکی که برای ایجاد دلنوشته ایجاد میشه می تونه شامل چند دلنوشته از یک نویسنده باشه اماکاربران دیگه اجازه ارسال مطلب در تاپیک بقیه ندارند(مثل تاپیک رمان) نظراتتون رو می تونید از طریق گزینه تشکر و پسندیدن و .. بیان کنید. 5) لطفا صفحه نقد و نظرات برای دلنوشته تو بخش معرفی و نقد کاربران ایجاد کنین و لینکشو تو صفحه دلنوشته اتون بذارین. 6) برای اینکه دلنوشته شما روی سایت قرار بگیره حداقل باید 30 پارت نوشته شده باشه(تقلب نکنید، پارت های خیلی کوتاه به حساب نمیان😁) 7) بعد از اینکه دلنوشته شما تمام ویژگی های گفته شده رو داشته باشه، در پارت آخر بعد از پایان @fariba.m7 تگ کنید تا ایشون دلنوشته رو بررسی کنن و درصورتی که صلاحیت انتشار داشته باشه، می تونید درخواست جلد بدین.(فقط برای دلنوشته های تایید شده می تونین درخواست جلد بدین) 😎 اگر مایل باشید می تونید درخواست ناظر بدین. عزیزم لطفا قوانین رو بخون. صفحه معرفی و نقد رو برای دلنوشته ات ایجاد کن و لینکش رو بذار تو پارت اولت.متن هایی که میفرستی نبابد کپی شده باشن و باید از خودت بنویسی و در آخر پارتهای طولانی تر بفرست.موفق باشی🌷
  2. از امروز همه چیز آخرین است
    آخرین هفته
    آخرین دلشوره‌هایِ شیرین اسفند
    اتمامِ آخرین جایِ گردگیری نشده خانه
    آخرین اتمام حجت‌ها با خودمان…
    حالمان و آرزوهای‌مان…
    آخرین یا مقلب القلوب‌ها و
    آخرین امیدهای گره خورده، به اشاره سالی نو،

    که همه چیز درست می‌شود.
    این چند روزِ آخر هم باید اسبِ سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست…

    بتاز… که نو شدن نزدیک است

     

    هم ولاتی عیدت مبارک. ❤❤❤💖💖💖😘😘😘😘😘

    1. fariba.m7

      fariba.m7

      رفت و آمدن روزها و شب ها بهانه ای بیش نیست,یک روز جلو رفتن و تغییر اعداد روی تقدیم بهانه ای بیش نیست برای نزدیک تر شدن,برای عشق ورزیدن و از نو شروع شدن... این بهانه ی زیبا که اسمش را نوروز گذاشته اند به تو ای عزیز تبریک می گویم😍💜💚🌷

  3. fariba.m7

    سلام عزیزم رمان شما در پیج سایت قرار گرفت
  4. fariba.m7

    سلام.عزیزم امروز نوبت معرفی رمان شما تو پیج سایت بود اما متاسفانه هیچ کدوم از دو رمانتون جلد نداره.
  5. fariba.m7

    ورزش حرفه ای من😍😍😍😍😍😍👌
  6. fariba.m7

    فقط فوتسال و فوتبال و بسسسسس!
  7. fariba.m7

    اسم اولیش یادم نیست ولس دمیش پنجره بود. باغ مارشال.بامدادخمار.زمین عشق.دالان بهشت و..اینها عالی و تاثیرگذار بودن
  8. fariba.m7

    عزیزم هنوز نوبت رمان شما نشده ولی حتما فردا یا پس فردا نوبت به شما میرسه
  9. fariba.m7

    سلام.عزیزم رمان شما تو پیج سایت قرار گرفت
  10. fariba.m7

    ان شالله که هیچ وقت مرگ مغزی نشید ولی اگرم شدید همینطور بشه
  11. fariba.m7

    بخاطر شما هیچ کی نمیمیره..اونها بخاطر مشکلات خودشون نفسشون کوتاه میشه.اما خب این نشون از قلب بزرگت میده عزیزم که بخشنده ای
  12. fariba.m7

    دیگه شما اون موقع زنده نیستید که...ان شالله هر کس که نیاز به اهدا داشته باشه لیاقت دوباره زندگی کردن رو داشته باشه
  13. fariba.m7

    سلام. مهسا لطفا قوانین بخش دل نوشته رو مطالعه کن و طبق اصول پیش برو موفق باشید.
  14. fariba.m7

    با کدومشون خخخخ...زیاد نه البته کلا من شب بیدارم همیشه. مادر بشی؟
  15. fariba.m7

    یه رمان هست یه دختر عاشق استادش میشه یجای داستان یکی از دوستای دختره عکس دختره رو که همیشه لای کتاب میزاره میوفته تو.محوطه دانشگاه و یه پسر اونو برمیداره و کارشون به حراست میکشه بعد استادش کمکش میکنه و عکس رو از اون پسره میگیره بعد یجای دیگه داستان مامان دختره حالش بد میشه و میبرنش بیمارستان بعد دفترخاطرات مامانشو میخونه میفهمه که فرزند اون خانواده نیست و میفهمه زنی که میومده خونشون هرازگاهی و به عنوان خالش میشناخته درواقع مادرش بوده بعد پیگیر میشه و.خاله شو پیدا میکنه بعد میفهمه استادش پسرخالش حلقه دستشه . زنش مرده .... انگار زنش هم اسمش مریم بود یه روز میره خونه خالش لباسای زن قبلی پسرخالشو میپوشه بعد پسرخالش که همون استادشه لباسشو.میبینه .... میبینه عین زن قبلیشه عصبی میشه در اخر دختره و استادش عاشق هم میشن
×