رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

واو:)

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    32
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

64 Excellent😃😃😃😃

درباره واو:)

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 17 تیر 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

801 بازدید کننده نمایه
  1. تولدت مبارک

  2. با عرض پوزش به خاطر امتحانات یونی تایم کافی ندارم. و چون که دوست ندارم هول هولکی رمان بنویسم و بی پایه و اساس پس اعلام میکنم که تا نیمه های تیرماه نمیتونم ادامه ی رمان رو بنویسم. فک میکنم باید پایان چالش رو اعلام کنید #واو
  3. اوکی از این به بعد حواسم هست که اعلام کنم?
  4. امتحان مهمی داشتم اما تا همون تایمی که اعلام کردم تمومش میکنم.اگر نمیتونستم حتما اطلاع میدادم
  5. رمان من رو بخونیییییدددددددددددددددد!

    چ وضیهO.o

     

  6. یکی بیاد به من بگه چرا کاربر محروم شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. afsane._.al

      afsane._.al

      اگه منظورتون اینکه چرا نمی تونید پست بزارید و پیام بفرستید ... باید بگم منم نمی تونم و محروم شدم فکر کنم :D

    3. زهره

      زهره

      خخ سایتو دارن تنظیم میکنن درست میشه

    4. واو:)
  7. واو:)

    رمان: عطرهای خاکستری

    قسمت10: علی روی کاناپه ی چرمی توی حال خصوصی خونه ی شهاب نشسته بودم و زل زده بودم به فنجون قهوه ام.شهاب و همسرش داشتند درمورد موضوعی بحث میکردند. امشب بهتر از شبای دیگه بود. وقتی میرسیدم خونه،تاریکی ازم استقبال میکرد و تمام حس های خوبی که ممکن بود داشته باشم را خنثی میکرد.یه سیگار با یه لیوان بزرگ چایی میخوردم و بعدم خواب.حداقل امشب غذای خونگی خوردم و به جای اینکه با افکار توی مغزم بجنگم با شهاب درمورد سیاست و تجارت و آب و هوا و فوتبال و خلاصه هرچی موضوع دم دستیِ جذاب برای ما آقایون وجود داشت حرف زدم. با شنیدن اسمم سرم را بالاگرفتم و دیدم شهاب شاکی زل زده به من.با استفهام نگاهش کردمو سرمو به معنی چیه تکون دادم. شهاب_ مردحسابی دوساعته من دارم باهات حرف میزنم کجا سیر میکنی؟ انگار فهمید نمیخوام جوابی بهش بدم برای همین خودش ادامه داد.ملی میگه برای اینکه کمی مشغول بشی بریم اتاق عکس. جلل خالق چه اداهایی.اتاق عکس دیگه چیه؟! به ناچار بلند شدم تا همراهیشون کنم. یه اتاق بزرگ که روی دیوار هاش پر از عکس بود با اندازه های مختلف.یه میز شطرنج و تعدادی صندلی و کاناپه هم توی اتاق به چشم میخورد. عکس های اول بیشترشون عکس های دونفره عروسیِ شهاب بود که من ترجیح دادم خیلی دقیق نگاه نکنم. خواستم سریع تر عبور کنم از اون قسمت که شهاب دستم رو کشید و گفت: سمت چپ عکسهای منِ.اول بیا اینارو ببین. پوزخندی به رفتار بچگانه اش زدم و برای جلوگیری از پاره شدن آستینم باهاش همراه شدم. عکس های فارغ التحصیلی و دریافت جایزه و کلی اتفاق دیگه.کم کم داشت حوصلم سر میرفت،چرا فکر میکردن ممکنه اتاق عکس برای من جالب باشه.داشتم بی حوصله به حرف های شهاب گوش میدادم که با دیدن عکسی روی دیوار چشمام گرد شد و ناخودآگاه گفتم: صبورا! شهاب با تعجب برگشت سمتم و گفت: چی؟ تو از کجا میشناسیش؟ علی_ صبورا همسر من بود. عکسش اینجا چیکار میکنه؟ شهاب_ بود؟؟؟ صبورا دختر عموی منِ.عکس کناری هم عکس عموی منِ. یک لحظه حس کردم تمام نورونهای عصبیم از کار ایستادند و بعد یه صدایی توی سرم زنگ خورد،بلند.شهاب پسر برادر آقای صولت.......پدر شهاب....پدر من.......! دیگه نفهمیدم چی گفتم و چه بهانه ای جور کردم که از خونه ی شهاب بزنم بیرون. مغزم شبیه بازار مسگرها بود.هرخاطره ای توی سرم یه طرفی برای خودش چکش میزد. پس کسی که صبورا همه ی عکس هاش را آتیش زده بود و کسی حق نداشت درموردش حرف بزنه شهاب بود. شهاب! تمام دوسال زندگیِ زهرماریم چقدر ازش کینه داشتم.چقدر با هرکاری که کردم باشهاب مقایسه شدم.شاید صبورا به زبون نمی اورد ولی من از نوع نگاه کردنش ،ازاینکه توی فکر فرو میرفت میفهمیدم. قطعا شهاب هم از من کینه به دل داره، پدر مفقود شده ی نامرد من زندگیش را ازبین برده. سرم عجیب تیر میکشید.این درد میگرن لعنتی از شقیقه ها میومد تا گردنم.دستم را چند بار محکم کشیدم به گردنم. اگر شهاب متوجه هویت من میشد.... پشت پلک هام،پیشونیم نبض میزد. سرمو توی دستام فشردم،محکم! نفسمو با شدت دادم بیرون.هووووف. شهاب،شهاب.چقدر من بهت مدیونم.چقدر از عموت خواستم آدرسی از تو به من بده که بتونم حلالیت بطلبم.حس میکردم چشم هام داره از کاسه درمیاد.لعنت به این دردعصبی! حالم خوب نبود،قرص هام همراهم نبود.دست بردم موبایلم را برداشتم.اولین شماره توی تماس ها؛ پناه اقبال.دوتا ضربه زدم روش و بعد از شنیدن صداش گفتم: بیا بشیکتاش،نزدیک خونه شهاب.حالم خوب نیست. مغزم از درد داشت سِر میشد. فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد،باید برای شهاب جبران کنم. ___________________________________________________________________ فکر کنم دیگه کم کم روند داستان مشخص شد:) #مخلص #واو
  8. واو:)

    رمان: عطرهای خاکستری

    قسمت9: همینجور که با کلاه ربدوشامبر داشتم موهامو خشک میکردم وارد اتاق شدم وبا دیدن ملی خشک شدم.یه پیراهن کوتاه مخمل مشکی که آستیناش حریر نازک بود،موهاش رها بود روی شونه هاش و آرایش تمیزی هم داشت.به قیافه ی مات من یه لبخندی زد و همزمان که میچرخید گفت: چطور شدم؟ کلاه و ول کردم و گفتم: زیادی خوب شدی.درش بیار اینو. _ شهاب! _ شهاب بی شهاب.همیشه باید سر این چیزا باهم بحث کنیم.تربیتت اینجوری نبوده درست.ولی پنج ساله ازدواج کردیم،هفت ساله منو میشناسی.مگه بی رگم که بذارم اینجوری لباس بپوشی.زود درش میاری. _ ربطی به رگ و غیرت نداره. خوبه که جلوی تو لباس پوشیده بپوشم وقتی نیستی مثل اینا که از دست زندانبان رها شدن لباس لختی تن کنم؟ منو از خودت دور نکن.شوهرم باش اما آقابالاسر نباش.به من یا اعتماد داری یا نداری! این یه تیکه پارچه چه زیر رونم باشه چه زیر زانوم تغییری توی طرز تفکر من نسبت به پایبندی و عشقم به تو وارد نمیکنه.تو روزانه با صدتا مدل آس تر و خوش هیکل تر از من برخورد داری ، منم بهت بگم من بی رگ نیستم دیگه باهاشون حرف نزن؟!بعد هم به قول خودت هفت ساله میشناسمت،هفت ساله منو میشناسی درسته به خودم میرسم اما بلدم جلوی کی باید چی بپوشم.امروز فرخ حتی یک سانتم پایین تر از چشمام را نگاه نکرد. لحنش لوس شد وگفت: شهاااااااااب بسه دیگه این بحثای فرسایشی. حق با اون بود اما ایرانی بودم و دو سومش را توی ایران زندگی کردم.بابام مامانم را مجبور کرده بود چادر سرکنه.خانواده ی معتقدی بودیم.درسته که خیلی از طرز تفکر بابام خوشم نمیومد و خیلی از اونها را قبول نداشتم ولی نمیتونستم تربیت و تفکر چندین ساله ام را توی ذهنم بخشکونم.اما دیده بودم زندگیه مامان و بابام با همین درک نشدن ها و تعصبات بیجا به کجا رسیده بود.ترسیدم.از نبود ملی، از نتیجه ی زندگی بابام،ترسیدم.برای همین رفتم جلوتر،دستم رو دور کمرش پیچیدم، شقیقه اش را بوسیدم و گفتم: حق با تو.اما مشکی خیلی بهت میاد.قد لباس به درک ولی یکی دیگه بپوش. فهمید که نرم شدم برای همین با خنده ی ریزی ازم جداشد،رفت سمت در و گفت: من هرچی بپوشم همینقدر بهم میاد.زود هم لباساتو بپوش.الاناست که مهمونمون برسه. ________________________________________________________________ میشه برداشتتون از شخصیت هارو توی صفحه ی نقد بیان کنید؟میخوام ببینم تا چه حد تونستم چیزی که توی ذهنمِ رو پیاده کنم؟ #مخلص #واو این هم دوباره لینک صفحه ی نقد. نقدرمان عطرخاکستری
  9. واو:)

    کتابیسم!

    محض رضای خدا یه دوتا جمله هم شما بنویسید آدم متوجه بشه که به کتابها هم عنایتی دارید توی طول زندگیتون مادرم گفت: کی چه شکلی بود؟ چه میدانم،مردی بود که به خاطر موهایش باد سختی درگرفته بود. خدانکند که طبیعت بخواهد موهای گندمزار را شانه بزند. خدانکند که باد بخواهد سرِ بازی داشته باشد،حالا یا با موهای او یا با دل من،چه فرق میکند؟ #سال بلوا #عباس معروفی کتاب بی نظیریه! از اونایی که اگه بری توی بحرش دیگه نمیتونی بذاریش زمین.اینقدر واقعی نوشته شده که انگار همه ی دردهارو خودت داری میکشی
  10. واو:)

    بهترین متنی که دیدین

    میانِ آغوش های نااَمن ، دنبال امنیت می گردی !!! کمی بایست خود را در آغوش بکش تا زمین کمی آهسته تر بچرخد تا سرگیجه ات کمتر شَود شاید دیگر نیازی نباشد خود را به آغوش کسی بیاویزی تو هیچ وقت منتظر خودت نبودی تا خود را در آغوش نکشی ، آغوشِ تونیز برای کسی اَمن نخواهد شد کمی بایست خود را در آغوش بکش ... #زنده یاد افشین یدالهی
  11. واو:)

    رمان: عطرهای خاکستری

    قسمت8: شهاب به آشپزخونه سر کشیدم تا مطمئن بشم همه چیز برای میزبانی امشب آماده ست. _ مِلی کجاست؟ امینه که یه جورایی سرخدمتکار خونه محسوب میشد گفت: شما که رفتید بیرون خانم هم رفتند بالا تا آماده بشن. به سمت پله ها رفتم. ذهنم خیلی شلوغ بود برای اینکه مِلی متوجه گرفتگیم نشه ترجیح دادم اول دوش بگیرم. سمت اتاق مهمان رفتم و بعد از مطمئن شدن از اینکه حوله ی تمیز توی رختکن هست لباسام را دراوردم و بدنمو هل دادم زیر دوش آب داغ.قطره ها تند تند از روی بدنم سر میخورد و روی زمین میریخت و حرف های عُمَر توی ذهنم تکرار میشد. _ تا جایی که من تونستم تحقیق کنم مازیار خرمیان بعد از دادگاهی که توی ایران براش تشکیل میشه اما مجرم بودنش اثبات نمیشه به طور قاچاقی با دختر و پسرش وارد خاک ترکیه میشه. حدود پنج ماه بعد پسرش به ایران برمیگرده اون هم به طور قانونی.اما این که چه کسی بهش کمک میکنه وچرا مشخص نیست. یک هفته بعد هم کارت پروازی به اسم ملیحه خرمیان یعنی دخترش برای آلمان صادر شده.اما از اینجا به بعد دیگ هیچ رد و نشونی از مازیار نیست.دخترش توی یه مدرسه در آلمان درس خونده اما بعد از اتمام درس وارد کالج نشده و دیگه اسمی از اون دختر هیچ جا نیست. وقتی توی مهمونی اسم مازیار خرمیان را شنیدم نمیدونستم چرا این اسم برام خیی آشناست.برای همین بعد از مدت ها با عمومحمدم تماس گرفتم و ازش درمورد این اسم پرسیدم. حدسم درست بود؛ خرمیان یه روزی حسابدار بابای من بود که با کلاهبرداری از بابام ما رو به خاک سیاه نشوند.مشخصاتش را به عُمَر ادم و ازش خواستم یکم درموردش برام اطلاعات بدست بیاره. خرمیان آدم کثیفی بود،کسی نتونست جرمش را ثابت کنه.بماند که این آدم کلاهبرداری های خرده ریزش را از شرکت بابای من کرده بود و کلاهبرداری های کلونش را از بانک.بعد از مدتی هم غیب شد جوری که انگار از اول نبوده.عموم پیِ خانوادش را گرفت اما بازم به جایی نرسید. حالا با شنیدن دوباره ی اسمش شده بودم مثل آتیش زیرخاکستر و میخواستم گُر بگیرم. مازیار به واقع من را بدبخت کرد. بابای من اونقدری پول داشت که با کار این آدم همه ی ثروتش را از دست نده اما با افتادن به زندان با اینکه بعداز مدتی ازش رفع اتهام شد آبرو و اعتبارش را دست داد و این برای پدر مغرور من سخت بود.توی زندان سکته کرد و نیمی از بدنش فلج شد. وقتی آزاد شد و برگشت ؛ مادر جوونم سرناسازگاری گذاشت که من بیست سال مردی که پانزده سال ازم بزرگتر بود را تحمل کردم اما دیگه نمیتونم بمونم و تر و خشکش کنم. من قسمِش دادم ، عموم باهاش حرف زد اما مادرم رفت و بابام با شنیدن خبر طلاق غیابی همسری که عاشقانه دوستش داشت دوباره سکته کرد و بعد از یک هفته روی تخت بیمارستان و زیر دستگاه شُک جون داد. من آواره شدم خونه ی عموم. زندگیه عموی من ریخت به هم چون هم باید به شغل خودش میرسید هم شرکت پدر من را اداره می کرد. بعد از مدتی فهمیدم که عموجانم برای ثروت من نقشه کشیده. از خونش زدم بیرون و توی یه هتل ساکن شدم. اون زمان بیست ویک سال بیشتر نداشتم. ملیکا و پدرش به ایران کشور مادریِ مِلی اومده بودن و توی اون هتل اقامت داشتند.من اونجا با ملیکا آشنا شدم.ازش خوشم اومد و بهش پیشنهاد دوستی دادم. بعد از مدتی آقای دنیز با شنیدن داستان زندگی من بهم کمک کرد و من رو باخودش به ترکیه برد.دوسال بعدش من با ملیکا ازدواج کردم.الان از زندگیم راضی بودم. اما این احساس رضایت من باعث نمیشد که از سرِ بدبختی های که خرمیان سر من و روزگارم آورده بود بگذرم. ______________________________________________________________ #مخلص #واو
  12. واو:)

    رمان: عطرهای خاکستری

    قسمت7: علی به ساعتم یه نگاهی انداختم،پناه هنوز داشت گریه میکرد. بی حوصله گفتم: خیلی خب بسه دیگه دختره ی لوس.پاشو دوساعته اون وکیلِ رو بیرون کاشتی. نگذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت: هرچی از دهنت دراومد بارم کردی،بعد بهم میگی لوس؟ اصلا مگه جلسه با سهامدارها نداشتی؟اینجا چیکار میکنی؟ دستمو چند بار کشیدم به گردنم و گفتم :اومده بودم یکسری از مدارک که برام تازه از ایران رسیده بود را پرینت کنم و ببرم. همین الانشم بیست دقیقه است منتظرشون گذاشتم .تو هم گریه ات تموم شد پاشو برو بیرون. رفتم سمت اتاق کنفرانس و بابت تاخیرم عذرخواهی کردم.چند نفر دیگه هم گویا تازه اومده بودند.شهاب با صدای رسایی شروع کرد: خب دوستان همینطور که میدونید این جلسه بیشتر برای معارفه برگزار شده.یکم دیر شد برای اینکه من قصد داشتم همه توی جلسه حاضر باشند. دستش را سمت من گرفت و گفت: آقای علی فرخ.مدیرعامل کارخونه ی نساجی "زَر پود" در ایران هستند که طبق قرارداد طی دوسال مواداولیه و پارچه های ما را فراهم میکنند. و روبه من ادامه داد: با آقایون سارسیلماز هم که آشنایی داری علی جان. در حالی که رو به دوقلوهای میانسال سارسیلماز که تقریبا سهام دار عمده محسوب میشدند لبخند میزدم سرم را به نشانه ی تایید حرف شهاب تکون دادم. به ترتیب سایر سهامدار ها و مدیر دوتا از شعب اصلی در آنتالیا و استانبول را به من معرفی کرد و در آخر رسید به همون عروسک کنار دستش و با زدن لبخندی به روش ادامه داد: ایشون هم ملیکا جان همسر عزیز بنده هستند که به جای پدرشون آقای دنیز تشریف آوردند. من سرم رو انداخته بودم پایین و ابروهام از تعجب بالا رفته بود. به شهاب نمیومد چنین همسری! سعی کردم صدای ذهنمو خفه کنم.من حق نداشتم از روی ظاهر قضاوت کنم. با شنید صدای ملیحی که با لهجه، فارسی صحبت میکرد سرم رو بالا بردم. ملیکا_ آقای فرخ ،بابا خیلی عذرخواهی کردند که نتونستن به این جلسه برسند.برای ایشون کاری پیش اومد که مجبور شدند به سوئد سفر کنند اما به محض بازگشتشون حتما قرار ملاقاتی با شما میگذارند. با لبخندی ازش تشکر کردم و یکم تعارف تیکه پاره. کم کم همه رفتند. من هم قصد داشتم به اتاقم برم که شهاب گفت : علی جان امشب برای شام مهمون ما باش. من توی این مدت کم با شهاب صمیمی شده بودم و این برای خودم که تقریبا هیچ وقت هیچ دوست صمیمی ای نداشتم باعث تعجب بود.یه پوزخند زدم و گفتم: به چه مناسبت اونوقت؟ شهاب_ مگه باید مناسبتی داشته باشه. هم من و هم مِلی خوشحالیم که یه ایرانی ما با شراکت میکنه و دوست داریم بیشتر باهم رفت و آمد داشته باشیم. با یه نیشخند جواب دادم: باشه قدم رو چشمات میذارم اما اگه فکرکردی من هم دعوتت میکنم بیای خونم سخت در اشتباهی چون نه من آشپزی بلدم نه مثل تو پول یامفت دارم که خدمتکار بیارم خونم تا برام غذا بپزه. شهاب که خندش گرفته بود گفت : مرتیکه....پس شب منتظرتم. با تکون دادن سری به نشانه ی خداحافظی از اتاق خارج شدم. گوشیمو از روی میز برداشتم و زنگ زدم به مامان معصوم ،تنها کسی که توی دنیا داشتم. با اینکه خیلی سفر میکردم اما نمیدونم چرا حس غربت منو گرفته بود. __________________________________________________________________ خب خب کم کم دارم مشخص میکنم که توی داستان کی به کیه!! نقد و نظر فراموش نشه. یه تشکر هم از دلارام جون مدیریت شایسته یکه اینقدر خوب همراهی میکنه!! حله الان عاشق زبون بازی من شدی یا ادامه بدم؟
  13. تا چند تا پست دیگه همه چی مشخص میشه.چون این همه پستی که گذاشتم فقط 7صفحه از رمان یا حتی کمترش رو شامل میشه. عقل جن رو خوب اومدی خیلی مرسی و اینکه حتما نظراتت رو در نظر میگیرم
  14. کاش بش میگفتم

    قلبم به عشقش میتپه،فوقش  میگفت نه

    دیوونه میشم وقتی که یادش میوفتم........

    .........................

    امروز این آهنگ رو اتفاقی شنیدم

    اگه دوسش دارین بهش بگید:)

     

  15. واو:)

    رمان: عطرهای خاکستری

    قسمت6: پناه اتاق کار من در واقع یه سالن بزرگ بود که هر قسمت توسط پارتیشن از قسمت کناری جدا شده بود. یه میز که صندلی چرخان من پشتش بود و یه چیزی مابین مبل و صندلی هم جلوی من،یه لب تاب و تلفن روی میز، ویه سطل آشغال دکور پارتیشن منو تشکیل میدادن.البته که این لب تاب به لطف حضور علی خان فرخ روی میز من بود و من به پارتیشن کناری اتاق فرخ نقل مکان کرده بودم. کار من تعریف شده بود کسانی که قصد داشتند نمایندگی از کمپانی ما بگیرند یا قصد سرمایه گذاری داشتند باید با من و دونفر دیگه از بچه ها که کارمند روابط عمومی بودندصحبت میکردند و ما بعد از بررسی شرایط لازم و مذاکره با اون ها جوری که به نفع کمپانی باشه باهاشون قرارداد میبستیم. خیلی کوتاه ومحترمانه میگم که باید با چونه زدن و بحث کردن مخشونو میزدیم.حالا با وجود فرخ من باید قرارهای ملاقاتش رو تنظیم میکردم و اگر جلسه ای بود باید به سمع و نظرش میرسوندم. داشتم با سوهان ناخونامو صاف و صوف میکردم که با صدای پایی سرم را بالا آوردم.مردی حدودا چهل ساله سلام کرد و وارد شد. ما برای طرح زمستانی به تعدادی سرمایه گذار نیاز داشتیم واین جناب، وکیل یکی از شرکت های تولید لوازم خانگی بود و میخواست برای تبلیغ شرکتش اسپانسر شوی زمستانی ما بشه. از جام پاشدم وسعی کردم با نرم ترین لحنم اونو دعوت به نشستن کنم.داشتم باهاش صحبت میکردم ،وسطش لبخند میزدم یا موهامو پشت گوش میفرستادم.دست هامو برای جلب توجه حرکت میدادم و نگاهشو به قوس و سفیدیِ بازوهام جلب میکردم. تجربه ثابت کرده بود اینجوری نتیجه ی بهتری میشد بگیری.شاید خبیثی باشه یا کار نادرست؛ اما مدل من اینجوری بود.خلاصه که داشتم حسابی مخ یارو را شست وشو میدادم که یهو دیدم فرخ برزخی اومد تو با احترام از وکیل خواست منتظرمون بمونه و بازوی منو تو دستش گرفت و به طرز وحشیانه ای پرتم کرد تو اتاقش.داشتم با بهت نگاهش میکردم که یهو منفجر شد: چرا دوست داری خودتو شبیه آدمای دم دستی نشون بدی؟ داشت خوشت میومد به چشم مرغ سوخاری نگات میکرد؟غذای آماده و لذیذ؟هان؟دختره ی نفهم! حسابی بهم برخورده بود،رگ شارلاتانیم زد بالا،با صدای بلندی برگشتم بهش: به تو چه؟دلم میخواد،عشقم میکشه اینجوری برخورد کنم.چه ربطی به تو داره که اینجوری به جلزوولز افتادی؟زورت میگیره بهت محل نمیدم؟ دروغ میگفتم مثل سگ من داشتم له له میزدم یه بار دقیق منو نگا کنه.این پسره زیادی مثل لوتی مسلکای دهه چهل بود. ولی تو دعوا حلوا خیرات نمیکردن. یه تک خندی زد و گفت: هه!بچه ای به خدا.فک کردی همه چیز به همین نگاهها ختم میشه؟میتونم قسم بخورم یه بارم درست فکرنکردی که ته این ادااطوارایی که برای هرکس وناکسی میای چی میشه! چند قدم اومد جلو و با انگشت اشاره اش دوتا ضربه زد تو پیشونیم: از این لامصب که آک مونده باید استفاده کنی واسه جذب مشتری نه از تن وبدنت.آخر شب که میری خونه از گوشت تنت چیزی کم نشده اما روحت یه تیکه اش کنده شده. توانایی ها و فکر آدمه که باعث میشه همیشه موفق بمونه نه این مسخره بازی هایی که تو درمیاری. تو ایرانی ای، پس ناموس منی.دردم میگیره میبینم حتی اندازه ی منی که تو رو قد دوهفته اس میشناسم هم برا خودت ارزش قائل نیستی. توی طول حرف زدنش چونه ام داشت میلرزید ،صداش که قطع شد انگار سد جلوی اشکای من هم برداشته شد. _________________________________________________________ این هم لینک صفحه ی نقد و اینکه خوشحال میشم از نظرات و حضورتون: نقدرمان عطرخاکستری
×
×
  • جدید...