رفتن به مطلب

afsane._.al

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    155
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

287 Excellent😃😃😃😃

درباره afsane._.al

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 1 آذر 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,008 بازدید کننده نمایه
  1. afsane._.al

    سلام علیکم بچه هاااااا من دارم برای فراخوان یه رمان‌ می‌نویسم به اسم هیپوکسی * دوست داشتید یه سر بهش بزنید * لینک_رمان_هیپوکسی حالا من یهویی دچار یه شک و دودلی شدم و رفتم از دوستام پرسیدم نظرشون در مورد اسم گلبرگ چیه ؟ راستش خیلی ها گفتن چرته منم یه غمی اومد تو دلم که نگووووو حالا ازتون میخوام نظرتون رو راجع به اسم گلبرگ و ایمان بگید و اگه ممکنه یه اسم خوب برام پیشنهاد بدید تا هرچه زودتر اسم شخصیت رمانمو عوض کنم . مرسی از کمک هاتون !
  2. afsane._.al

    پارت بیست و نهم مادر : گلبرگ جان مادر من و مهربانو خانم بی بی رو می بریم دکتر ، نوبت داره . تو هم یا بمون تونه یا با اهورا برو خونه ی آقای مشفق پیش ماهور . قراره شب هادی و خانومش بیان . از اتاق خارج می شوم و موهای خیسم را در هوا می گیرم تا با لباسم برخوردی نداشته باشد . گلبرگ : من می خوام برم پیش ماهور . تنهایی دلم می گیره . بی بی : دختر اون چه وضعشه برو تو الان سرما می خوری . مهربانو : گلبرگ جان زود حاضر شو بریم ، اهورا دَم در منتظره . سریع داخل می روم و پس از حاضر شدنِ من همگی از خانه خارج می شویم . به بی بی کمک می کنم تا جلو بنشیند و خودم همراه با مادر و مهربانو در صندلی عقب‌ می نشینیم ‌. مهربانو : اهورا جان مادر اول برو خونه ی آقای مشفق . اهورا : این وقت روز اون جا چیکار دارید ؟ مهربانو : گلبرگ رو می زاریم اونجا . هنوز ماشین حرکت نکرده است که با بی حواسی دستی به پیشانی ام می کوبم و می گویم : گلبرگ : آخ آخ آقا اهورا صبر کنید من کپسولمو جا گذاشتم ‌‌. اهورا از ماشین پیاده می شود و با کپسول بر می گردد . پس از گذاشتن کپسول در صندق عقب می نشیند و من به خاطر نیشگون های مادر مجبور می شوم لب به تشکر باز کنم ‌. گلبرگ : ممنونم . اهورا : خواهش می کنم وظیفه ام بود . بی حرف مسیر را طی می کنیم و پس از ۱۵ دقیقه به خانه ی آقای مشفق می رسیم و من در‌ دل به خود لعنت می فرستم که چرا ابتدا به ماهور خبر آمدنم را ندادم . از ماشین پیاده می شوم و همزمان اهورا نیز پیاده می شود . با تعجب و پرسشی دستی به معنای " تو چرا پیاده شدی " برایش تکان می دهم و او در جواب به صندوق عقب اشاره می کند . اهورا کپسول را بر می دارد و به سمتم می گیرد . می خواهم دست جلو ببرم که دستی زودتر از من کپسول را می گیرد و به سمت خویش می کشد . سر بالا می آورم و با دیدن ایمان ، بی هوا سکسکه ام می گیرد . ایمان با خنده سرش را پایین می اندازد و سلام کوتاهی می کند . اهورا : بَه آقا ایمان ! خوبی داداش چه خبرا ؟ ایمان : مرسی اهوراجان . تو خوبی ؟ اهورا: آره قربانت . کجا این وقت صبح ؟ ایمان : داشتم می رفتم مکانیکی . اهورا : امروز که روز تعطیله برادر من ! برو بشین خونه عشق و حال کن . ایمان همانطور که کپسول را می کشد و من را به سمت خانه هدایت می کند در جواب می گوید : ایمان : عشق و حال من توی کار کردنمه داداش . بعدشم مکانیکی که روز و شب نمی شناسه نه ؟ شاید یه بنده خدایی صبح ماشینش خراب شد . اونوقت چی کار می تونه بکنه ؟ بعد من و امثال تو بشینیم تو خونه و پامونو بندازیم رو پامون که چی بشه ؟ شانه به شانه ی ایمان حرکت می کنم و در دل خدا را سپاسگذارم که او همانند من هیپوکسی ندارد . که زجر نمی کشد ، که حالش دَم به دقیقه بد نمی شود . وگرنه من بدون حالِ خوبش چه می توانستم بکنم . اهورا : خیلی سخت می گیری . و با گفتن این جمله از ما‌ دور می شود . خودت شاید نمی دانی ، چه کردی با دلم امّا ... دل یک آدم سرسخت را بردی خدا قوت ‌! ایمان زنگ در را می زند و همانطور که با پایش به روی زمین خط خط می کشد می گوید : ایمان : شما حالتون خوبه ؟ سرخوشی وصف ناپذیری در تک تک وجودم حس می کنم . نفس عمیقی می کشم و در جواب می گویم : گلبرگ : ممنونم . بهترم ! در خانه با صدای تیکی باز می شود . می خواهم داخل شوم که با حرف ایمان می ایستم . ایمان : من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم . با تعجب به سمتش می چرخم و سعی می کنم فاصله یمان را حفظ کنم تا او مغذب نشود . گلبرگ : برای چی آقای مشفق ؟ ایمان : راستش من متوجه ناراحتیتون شدم وقتی دیشب اون شکلی نگاهتون کردم . من بابت اون نگاه ، هیچ منظوری نداشتم این عین حقیقته . اگه نگاهم اون لحظه آزارتون داد و ناراحتتون کرد من واقعا معذرت می خوام . چه می گفتم ؟ چه جوابی باید به این خوب بودنش می دادم ؟ گلبرگ : نه این چه حرفیه آقای مشفق ؟ من کی باشم که بخوام از شما‌ و نگاهتون کینه به دِل بگیرم ؟ ایمان : نه این چه حرفیه آخه ؟ لطفا دیگه از این حرفا نزنید . شتابان با یک عذرخواهی کوچک از او دور می شوم و نمی دانم نگهدار تپش بی قرار قلبم باشم یا دهانم که ناگاه حرف بی ربطی از آن خارج نشود و رسوای دو عالمم نکند . حاضرم در عوض دست کشیدم ز بهشت تو فقط قسمت من باشی و من قسمت تو
  3. afsane._.al

    پارت بیست و هشتم همه آنچنان در بهتی عظیم فرو رفته اند که حتی مجال حرکت کردن نیز به خود نمی دهند . تنها ساره خانم با جانی نداشته از جا بلند می شود و با چندی از زنان همسایه از به حیاط می‌ روند‌ . مادر با همان غم همیشگی در که صدایش موج می زند همراه با مهربانو آرام آرام روسری ام را بر سرم می پوشانند و می‌گوید : مادر : با اجازتون ماهور جان ما دیگه رفع زحمت می کنیم . از مامانم خیلی عذرخواهی کن عوض ما‌ ! ماهور تنها با چشمانی حیرت زده و متعجب سر بالا و پایین تکان می دهد . به کمک مادر و مهربانو بلند می شوم و مانتوام را نیز بر تن می کنم که با صدای ایمان همه مان متوقف می‌ شویم . ایمان : این چه حرفیه که می زنید ؟ کجا تشریف می برید آخه ؟ مراسم که هنوز تموم نشده ! مادر میان حرفش می پرد و می گوید : مادر : آقا ایمان آخه حال گلبرگ زیاد خوب نیست باید بره استراحت کنه . ایمان دیگر‌ حرفی نمی‌زند و همین بحث کوتاه را با جمله ی " هر جور مایلید " تمام می کند . با کمک مهربانو و مادر از در خانه خارج می‌شویم . مهربانو اهورا را صدا می زند و اهورا با هراس به سمتمان می‌آید . اهورا : یا حضرت ابوالفضل چی شده مامان ؟ شیرین خانم گلبرگ چشه ؟ مهربانو : سوال نپرس توی این موقعیت بچه . برو داخل کمک کن بی بی رو هم بیار . اهورا : ماشین بازه . برید سوار شید تا ما هم بیاییم . مادر با کمی دودلی می گوید : مادر : آقا اهورا از موضوع امروز چیزی به حاج پرویز و حاج محمد نزنید . اهورا تنها سری تکان می دهد و داخل خانه می شود . سوار ماشین می شویم چندی بعد بی بی به کمک اهورا و ایمان سوار ماشین می شود . آنقدر خسته و گیج هستم که نه کسی را می بینم ، نه چیزی را احساس میکنم . نه می دانم در آغوش چه کسی هستم و نه نمی فهمم دیگران چه می گویند و چگونه دلداریم می دهند . تنها لحظه ی آخر نگاه ایمان را به روی خود احساس می کنم . نگاهی غم زده ،‌نگاهی که در گوشه و کنارش ترحم می بینم . که اِی کاش ترحمِ نگاهش را نمی دیدم و حس نمی‌کردم تا باز هم بارِ سنگین خُرد شدگی خویش را به دوش نکشم . به خانه می رسیم و باز هم به کمک مادر و مهربانو وارد حیاط می‌شویم . نمی دانم از اقبال بد من است از از اقبالِ نیکم که پدر و حاج محمد را در حیاط می بینیم که با شادی و سر خوشی چای می نوشند و قلیان دود می‌ کنند . مهربانو : حاجی ؟ این چه وضعشه ؟ مادر : آقا پرویز ؟ معلوم هست اینجا‌چه خبره ؟ آنقدر هر ۵ نفرمان آشفته هستیم و در این لحظات آخر خشم‌ نیز به وجود این ۳ نفر اضافه شده که پدر و حاج محمد با دیدن ما دهانشان باز می‌ ماند . نگاه پدر ،‌ بین مَنی که در آغوش مادر و مهربانو در حال پَس افتادن هستم و آن کپسول اکسیژن در گردش است . بی بی : دَست مَریزاد حاج محمد ، دست مَریزاد . خوب جواب بچه بزرگ کردنمو دادی ! حال نه مادر حرف می زند و نه مهربانو گِله و شکایت می کند . حال تنها بی بی است و دو فرزند خطاکار که می خواهد آن دو را سخت تنبیه و شماتت کند . بی بی به سمت حاج محمد می رود و رو به رویش سینه سپر می کند ‌‌. دست اهورا را از دستش کنار می کِشَد و با خشم می گوید : بی بی : دستم درد نکنه با این بچه بزرگ کردنم . حاجی تو همونی هستی که مردم توی کوچه و بازار سَرِش قسم می خورن ؟ حاجی بودنتو ، شُکر ! سایه ی بالا سَرَمی ، پسرمی اما‌ این درست که توی ماه محرم ، ماه خدا ، ماه گریه و عزا قلیون دود کنی و صدای خنده ات تا اون ور کوچه هم برسه ؟ حاجی تو که بزرگی چرا ؟ تو که حاجی شدی و مکه رفتی چرا ؟ بمیرم واسه مظلومیت امام حسینم ! بمیرم واسه لبای تشنه اش . و بغضی که درست زمانی بی زمانی در گلویش جا خوش می کند را قورت می دهد . به سمت پدرم می چرخد و می نالد : بی بی : حاشا به غیرتت حاج پرویز ، حاشا به غیرتت ! آبرو شدم برای گلبرگ دخترت ، امروز تو مراسم آبروشو خریدم تا شاید امام حسین اون دنیا آبرومو بخره ‌. اما حاجی من هر چه قدر هم که توی دل میدون اومدم خریدار آبروی دخترت باشم نشد ! می دونی چرا ؟ چون باباش نبود آقا بالا سَرِش نبود . باباش نبود که سیلی بخوابونه تو دهن اون جماعتی که به دخترش می‌گفتن " دختر غشی " . می روم تا نشنوم ، می‌ روم تا باز هم شیشه ای نباشم که به روی آبروی پدرم خط بیندازم . می روم ، بی آبرو شدن خودم به درک ! بی آبرو شدن پدرم را کجای دلم بگذارم ؟ گناه رسوا شدن پدرم را با کدام اشک فراموش کنم ؟
  4. afsane._.al

    سلام دوست عزیزم 👋 واقعا مرسی از نظرت ... خیلی خوشحالم کردی 😭☺ مرسی واقعا مرسی 😍 امیدوارم در ادامه پشیمونت نکرده باشم
  5. هلاک عکس های پروفایلتم 

    1. Mary78

      Mary78

      اصن میزارمشون ک تو ببینی هلاک شی😎😂😜😛 @afsane._.al

  6. afsane._.al

    پارت بیست و هفتم به کمک مهربانو ،‌ مادر و چندی از زنان حاضر در مجلس به داخل خانه می روم . ماهور به پهنای صورت اشک می ریزد و خود را نفرین می کند و من ... باز هم‌ بی آبرو می‌شوم اما‌ این بار می دانم وسعت بی آبروییم بیشتر از بیش است . با نفس هایی که می دانم پس از هر بار تنفس کشیده تر از قبل می شود به مادرم اشاره می کنم لباس هایم را از تنم خارج کند تا شاید این التهاب درونی ام کمتر شود . مادر زیر لب صلوات می فرستد و مهربانو آرام هق می‌زند . بقیه هم گاه با نگرانی و گاه با کنجکاوی نگاهم می‌ کنند . به سرعت چادر و شالم را از سرم می کشم و گلویم را فشار می دهم تا شاید این راه تنفس لعنتی باز شود . ماهور شروع به مالش دادن کمرم می کند و من تنها به این دردی می اندیشم که جانم را ذره به ذره می گیرد و من را نابود خواهد کرد. قطره اشکی از گوشه ی چشمم می چکد . مگر من چه قدر صبر دارم ؟ مگر چند بار زندگی می کنم که حال خودخوری کنم و مردن خودم و جانم را به تماشا بنشینم ؟ های های می گریم و به مادر می گویم : _مامان دیگه نمی تونم ... مامانی دارم خفه می شم ... آخ ماهور موهایم را با دستش بالا نگه می دارد و شروع به فوت کردن صورتم می کند ‌. چشم می بندم ، احساس ناتوانی و رِخوَت می کنم . صدای شیون و زاری می آید و اندکی بعد آن ماسک ، آن ماسک لعنتی به روی دهانم قرار می گیرد و من جانی دوباره می گیرم ‌. خسته از سرفه های مکررم چشم باز می کنم و او را می یابم ‌. ایمان نفس زنان سرش را با دستانش گرفته و به دیوار تکیه می دهد و با بهت به فرش زیر پایش می نگرد . آخ ایمان ! تو هم بی آبرو شدنم‌ را دیدی ؟ تو هم ضعیف بودنم و شکسته شدنم را به چشم خود دیدی ؟ آه لعنت به روزگار . لعنت به روزگاری که من را در مقابل او اینگونه خار و ذلیل می کند ‌. سخت است بخندی و دِلَت غم زده باشد هر گوشه ای از پیرهنت نَم زده باشد
  7. afsane._.al

    پارت بیست و دوم با صدای آراز چشم باز می کنم . با چشمانی غمگین نگاهم می کند ، یا شاید من اشتباه می کنم و تنها در چشمانش ترحم باشد و بَس . که ای کاش دچار اشتباه شده باشم و ترحمی به خود نبینم . آراز : کجا ببرمت ؟ می خوای بریم خونه ی من افسانه ؟ این روزا حالت اصلا خوب نیست عزیزم . به جز به جز چهره اش می نگرم ، نکند آن نامه راست باشد ؟ نکند من آنی نباشم که گمان می کردم بودم . چرا هیچ چیز در صورت برادرم شبیه به من نیست ؟ چرا لبانش و چشم هایش شبیه مادرم است و بینی و فرم صورتش شبیه به پدرم است ؟ چرا هیچ چیز برادرم شبیه به من نیست ؟ می نالم و با چشمانی آماده ی بارش‌ می گویم : _آراز نمی تونم باورت کنم . نمی تونم غم توی چشم هات رو باور کنم . آراز با حیرت ماشین را در گوشه ای از خیابان پارک می کند و می گوید : آراز : این چه حرفیه که می زنی افسانه ؟ یعنی من اینقدر برای خواهرم غریبه شدم ؟ چی باعث شده فکر کنی من دارم نقش بازی می کنم ؟ یعنی به خاطر اون دعوای ... میان حرفش می پرم و با سردرگمی می گویم : _نه نه اینا نیست . من اصلاً نمی فهمم داره چه اتفاقی می افته ، گیج شدم . اون نامه ها ، اون اتفاق ها داره منو می ترسونه . آراز با اخم و چشمانی بی نهایت کنجکاو می‌گوید : آراز : یعنی چی این حرفا افسانه ؟ اتفاقات این روزهای اخیر را کوتاه برایش شرح می دهم و او صامت و ساکت شروع به رانندگی می کند . چشم می بندم و در دل شعر روزهای بی قراری ام را زمزمه می کنم . شده دلتنگ شوی ؟ چاره نَیابی جُز اَشک ؟ من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب ... *** ماشین متوقف می شود ، با خستگی چشم باز می‌کنم و به خانه ی رو به رویم چشم می دوزم . خانه ی آقا بزرگ ؟ رنگم می پرد و دستانم می لرزد . آخ که چه بی پناه می ترسم و من دَم نمی‌زنم . _آراز چرا اومدی اینجا ؟ آراز : من تکلیف خودم و تو رو امروز مشخص می کنم . دیگه نمی زارم آقا بزرگ هر جور خواست رفتار کنه و هر کاری دلش خواست بکنه . من و خواهرم عروسک خیمه شب بازی اون پیرمرد نیستیم . و با عصبانیت از ماشین خارج می شود . " سپهر جانم ! برادرم را می بینی ؟ مرد شده است و مردانه پشت خواهرش می ایستد . سپهر جان در نبود تو برادرم ، برادرانه برادری می کند ." همراه آراز وارد عمارت می شویم و پس از عبور از حیاط بزرگ و دَرندشت وارد عمارت می شویم . حسین علی ، ندیمه ی شخصی آقا بزرگ ، به استقبالمان می آید و بی حرف راهنماییمان می کند ‌ . آراز : بعد از این همه سال ، هنوزم مثل یه مهمون و غریبه با نوه هاش برخورد می کنه . هه ! بی حرف گام بر می دارم ، بی حرف شروع به جمع و جور کردن ظاهرم می کنم مبادا پی به حال خرابم ببرد این عقاب خرفت ! وارد اتاق آقا بزرگ می شویم . به روی صندلی چرمش نشسته و عصایش را در دستش تکان تکان می دهد . آراز : آقا بزرگ اومدم برای اتمام حجت . آقا بزرگ‌ حتی زحمتی به خود نمی دهد و سرش را به سمت ما نمی چرخاند . آقا بزرگ : می شنوم اما ، من ادای احترامی ازت ندیدم پسر ! آراز خشمگین است و من برای اولین بار نگران خشم برادرم هستم .
  8. afsane._.al

    پارت بیست و یکم " سپهرم من آمدم ! منِ خطاکار باز هم آمدم . آری آمدم که ببخشی ، آمدم که ببخشم . سپهر جانم این روز ها نبودت سخت دیده می شود ، حس می شود و من تاب نبودنت را ندارم . سپهر جانم این روزها سخت خسته هستم ، این روزها زود می شکنم ، زود گریه می کنم و زود دلم برایت تنگ می شود . " گلاب را با آرامشی که هیچ در خود حس نمی کنم به روی سنگ قبر می ریزم . اشک هایم می ریزند و من باز هم می شکنم . " سپهر جانم ، این روزها هر کس که می آید از نبودنت سوءاستفاده می کند ، این روزها هر کس می آید خنجر دوستی اش را با افتخار در قلبم می‌کند و من چاره ای جز اشک ریختن نمی یابم . سپهر جان ، این شب ها و این روزها به بدترین شکل ممکن می گذرند و من را با بدترین شکل ممکن خار می کنند از برای نبود تو ! سپهر جان کاش برگردی و بگویی تمام نبودن هایت یک دروغ خنده دار است . " اشک می ریزم و برای جگر سوخته ام می گریم . اشک می ریزم و چنگ می زنم بر قلبم . بر قلبم که تازه نبود یک همسر را در خود احساس می کند . اشک می ریزم برای تنهایی خودم ، اشک می ریزم برای سختی هایی که برای حفاظت از همسرم نکشیدم . آن قدر می‌ گریم و ناله و فغان سر می دهم که با صدای زنی سر بالا می گیرم . اشک در چشم دارد و با غم نگاهم می کند . زن : سخته ! نبودنش خیلی سخته . می دونم اما‌ تو باید قوی باشی تا دریده نشی عزیزم . گویا دلم شنیدن همین جمله را می خواست که شروع به هق زدن می کند . شروع به ناله کردن می‌ کند و با یک دنیا حسرت خود را در آغوش می گیرد . می نالم و می گویم : _نمی‌ تونم . به خدا که دیگه نمی تونم . در آغوش زن فرو می روم و هر دو شروع به گریستن می‌کنیم . _سپهر‌ عزیزم .‌می بینی حال بَدمو ؟ می بینی غم توی صدامو ؟ می‌بینی عجز و ناتوانی وجودمو ؟ سپهر برگرد که دارم دِق می کنم . آنقدر می گریم که دیگر جانی برایم نمی ماند . _خدایا عدالتتو شکر ! خدایا بودنتو شکر اما این رسمش بود ؟ من که تنها شده بودم چرا تنها ترم کردی ؟ من که شرمنده اش بودم چرا شرمنده ترم کردی ؟ من که خسته بودم چرا خسته ترم کردی ؟ کسی دستم را می‌کشد و با سختی از آغوش زن جدا می شوم و به صاحب دست نگاه می کنم ؛ آراز است . آراز با چشمانی اشک بار می‌گوید : آراز : خودم نوکر تنهاییات می شم بیام بریم . زنی که کنارم بود می گوید : زن : اسمم زینبه . منم غم تو رو دارم اگه کمک خواستی بیا بهشت زهرا ، من همین جام ! و دور می شود . او هم کمرش خم شده مثل من ، مثل آراز ، مثل زن دایی ، مثل پدرم ! با کمک آراز از بهشت زهرا خارج می شویم . _آراز دلم تنگه واسش . دلم این روزا خیلی بی قراری می کنه . آراز من پشیمونم ، خیلی پشیمونم . آراز : می دونم خواهرم ، می دونم . هیچی نگو دیگه . با کمک آراز سوار ماشین می شویم و حرکت می‌کند . در آیینه خودم را می بینم ، دختری با چهره ی زرد و چشمانی پف‌کرده . لبانی خشک شده و پوششی آشفته . چشم می بندم به روی خودم ، تا خودم را نبینم تا خاطراتم را نبینم . تا چهره ی‌ شرمسار از گناهم را نبینم . _آراز خوابشو دیدم . اومده بود تو خوابم و گریه می کرد ، آراز سپهر به خاطر من گریه می کرد و می‌گفت قوی باشم . می ترسم آراز خیلی می ترسم . آراز دستم را می فشارد و با غم زمزمه می کند : آراز : منم کم کم دارم از این روزا می‌ ترسم
  9. afsane._.al

    پارت بیست و ششم ایمان : سلام سرکار خانم . خوب هستید ؟ خوش اومدید . لعنت به آن " سرکار خانمی " که گلبرگ نمی شود . لعنت به این کلمه که بین من و تو فرسنگ ها فاصله می اندازد . گلبرگ : ممنون . ایمان با تشر به ماهور می‌گوید : ایمان : ماهور خانم . شما احیاناً نباید از مهمونتون پذیرایی کنید ؟ ماهور از جا بلند می شود و می گوید : ماهور : اَمون بده برادر جان ! اَمون بده . و دستم را می گیرد و به ایوان می برد . ماهور : این داداش منم که کلاً هوله . تو بیا اینجا بشین تا من برم برات یکم شربت بیارم . به روی صندلی به روی ایوان می نشینم و دست ماهور را می کشم . گلبرگ : بی خیال ، بیا بشین یکم حرف بزنیم . ماهور گویا که از خدایش باشد به روی صندلی لم می دهد و منتظر من را می‌ نگرد . صدای همهمه ی زنان گوشم را سخت آزار می دهد ‌. گلبرگ : چرا این مراسم رو انجام میدید ؟ ماهور : خان جونم نذر کرده . ولی باورت نمی شه گلبرگ همه چه قدر با جون و دل کار می کنن و اصلا خسته نمی شن انگار که از خداشون باشه . گلبرگ : خوش به حالشون . ماهور : چرا حسرت می کشی ؟ مگه کسی جلوتو گرفته بلند شو برو کار کن . اینقدرم من رو به حرف نکش . با لبخندی تلخ می گویم : گلبرگ : آره این سینه ی گور به گور شده جلومو گرفته . ماهور حیرتی همراه با غمی شدید می کند و می‌گوید : ماهور : ببخش گلبرگ جونم . غلط کردم . اصلا بلند شو بریم خودم بهت کمک می کنم تا دیگ رو هم‌ بزنی . گلبرگ : نه ماهور میام یه چیزیم می شه جلو مردم همین یه ذره آبرو که دارم هم به باد می ره . ماهور آنقدر اصرار می کند که با خشم بلند می شوم و همراهش وارد حیاط می شویم . مادر با دیدنم با شتاب به سمتم می آید و در گوشم زمزمه می کند . مادر : دختر تو چرا اومدی پایین ؟ برو بالا الانه که حالت بد شه ‌. دست مادر را می فشارم و به چشمان ترسیده اش لبخندی می زنم . گلبرگ : مامان خیالت راحت من هیچیم نمیشه . یکم می مونم و بعد می رم . به سمت دیگ می روم و صلوات کوتاهی می فرستم . بوی اسپند سخت در مشامم می پیچد و کمی حالم را دگرگون می کند . هوا دَم شده است ‌و این کمی نگرانم می کند . ماهور : زهرا خانم اون مَلاقه رو بده این گلبرگ ما هم هَم بزنه بلکه بختش باز بشه . مشتی به بازویش می زنم و با لبخند ملاقه را می گیرم . همزمان یکی از زنان می گوید : زن : حاج خانما آقایون دارن می آن داخل حجاب هاتونو رعایت کنین . به سمت در بر می گردم و همزمان تلاش می کنم به این داغی ملاقه کمترین توجه را بکنم . ایمان به همراه پدرش و چند مرد دیگر وارد می شوند و به سمت دیگ می آیند . حواسم را جمعِ شوله زرد‌ می کنم و شروع به هم زدن و دعا کردن می کنم . اما مَگر می شود ؟ اما مَگر این دلِ بی قرار ، قرارم می دهد ؟ آنقدر حواس خودم را محو آن شوله زرد می‌کنم که هیچ به کندتر شدن نفس زدن هایم توجه نمی کنم تا جایی که ماهور با نگرانی تکانم می دهد و می‌گوید : ماهور : خانم فکر کنم لیست آرزوهاتون بدجور زده بالا بیا کنار مِلت منتظرن . به خودم می آیم و متوجه سفت شدن عضله هایم می شوم . با ترس سعی در جدا کردن دست هایم از ملاقه دارم که ماهور با خشم می غرد : ماهور : گلبرگ داری سکته ام می دی چرا تکون نمی خوری ؟ ناله ای آرام می کنم و می گویم : گلبرگ : نمی‌ تونم ماهور ، به خدا نمی تونم . ماهور : یعنی چی نمی تونم ؟ ماهور دستانم را به سختی از ملاقه جدا می کند و ایمان را صدا می زند . کاش ایمان نیاید ، کاش ایمان ضعیف بودنم را نبیند . ایمان می آید و در کنارم می ایستد ، آرام زمزمه می کند : ایمان : ببخشید که می پرسم اما چرا حرکت نمی کنید ؟ ماهور در عوض من جواب می دهد : ماهور : ایمان گلبرگ دوباره دچار شوک تنفسی شده چی کار کنیم ؟ یکی از زنان با غر و غر داد و بیداد می‌کند . زن : خانمم می شه یکم سریعتر باشی ؟ مردم کار و زندگی دارن . نمی توانم ، به خدا که نمی توانم ! ایمان " یا علی " گویان از ما دور می شود .
  10. afsane._.al

    از این به بعد در مورد تایپ رمانم سوال داشتم از کی بپرسم ؟؟
  11. از الان ده روز ؟؟ اره اره خوبه ... فکر کنم یادتون نبود اینو من پرسیدم یادتون اومد ؟ خوب‌ اگه از الان باشه من همین فردا پست می‌زارم خیلی تو منگه ام ولی کَم نمیارم
  12. afsane._.al

    پارت بیست و پنج ایمان است ! نه آن ایمانی که منِ نامسلمان دارم . نه ! ایمان همان پسری که چند هفته ای است حال دِلم به حال دِلَش بند است . ایمان همان پسری است که در آن جاده ی خاکی نجاتم داد . برخلاف فکرم ایمان نه مهندس بود و نه دکتر ، نه تاجر بود و نه پلیس ، ایمان مکانیک بود ! یک مکانیک ساده ! یک مکانیک که هر روز با آچار و هزار ابزار دیگر به جان ماشین ها می افتد ، دستانش سیاه می شود ، چرب می شود ، صورتش لک می افتد از دست آن پارچه ی سیاه دور گردنش اما دَم نمی زند . شب ها به خانه می آید اما دست پُر می آید ، اما با لب خندان می آید . مادرش را در آغوش می گیرد ، دست پدرش را می بوسد و خواهر ۳ ساله اش را در آغوش می گیرد . ایمان پسری است که برادرانه خواهرش ماهور را دوست دارد و برادرانه معرفت برایش خرج می کند . آری ایمان ، همان پسری است که سینه چاک امام حسین ( ع ) است . پیاده به اربعین می رود از برای مظلومیت امامَش ساده می گرید . خودش که می گوید غلام امام هشتم است ، خودش که می گوید سالی که به دیدار آقایش نرود برایش جهنم است ، آری ایمان خودش می گوید که نوکر و بنده ی امامان است ‌. نمی دانم از کی و از کجا شروع شد که دلم بند نگاهش شد ، دلم اسیر آن مژه های سیاه و پرپشتش شد ، دلم برای آن مردمک سیاه چشمانش قنچ رفت و من ... عاشق شدم ! از زلیخا آبرو را برد و از یعقوب ، چشم عشق را بخشنده می دیدم ولیکن نیست ، نه آری ایمان ساده است ، ساده می پوشد ، ساده می خندد ، ساده نگاهت می کند ، ساده زندگی می کند و با تمام این سادگی ها ، ساده دلم را با خویش ربود . به قامت شکسته اش می نگرم . هق هق می کند از برای امامش ، از برای سَرورش ، از برای مولایش و من چه بی شرمانه بهم می زنم خلوتش را با آنها ! آرام از اتاق خارج می شوم . دیگر جانی برای ایستادن ندارم . در کنار در اتاقش می‌ نشینم و زانو در بغل می گیرم . ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد فکر می کنم به خودم ، به اهورا ، به مادرم و به پدرم حاج پرویز اگر به آنها بگویم که دل باخته ی یک مکانیک شدم چه می کنند ؟ اطمینان دارم آن هنگام زندگی را بر من حرام خواهند کرد . در اتاقی باز می شود و من با صدای ماهور از جا‌ می پرم . ماهور : عه دختر تو چرا اینجا نشستی ؟ وای وای وای بزار ببینمت . تو چه قدر ماه شدی با چادر . صدای صلوات فرستادن زنان هنوز هم‌ در جریان است . تنها به لبخند زدنی اکتفا می کنم و می‌گویم : گلبرگ : مثلا من مهمونتم تو نباید می اومدی دم در که منو بیاری بالا ؟ ماهور : به خدا داشتم نماز می خوندم اصلا حواسم نبود . ماهور‌ این را می گوید و رو به رویم می نشیند . سرش را به روی زانوهایم تکیه می دهد و می گوید : ماهور : نگفتی چرا چادر پوشیدی ؟ برای اینکه هم از شَر فضولی اش خلاص شوم و هم دروغ نگفته باشم می گویم : گلبرگ : خوب محرمه دیگه ! همه می پوشن . می خواهیم حرفی بزنیم که در اتاقِ ایمان باز می شود و قامتش در چارچوب در نمایان می شود ‌. با آمدنش ، ضربان قلب که هیچ تمام سیستم عصبی و ایمنی بدنم از کار می افتند . سریع از جا بر می خیزم و سلام آرامی می‌ کنم . چشم هایش سرخ است اما لبخندی آرامشبخش بر لب دارد . دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کند حال یک دیوانه را ، دیوانه بهتر می کند .
  13. afsane._.al

    سلام علیکم ... ببخشید من یه سوال دارم که نمی دونستم باید از کی بپرسم برای همین از اینجا پرسیدم ... توی تایپک رمان من صفحه ی دومش یه بخشی بود که فکر کنم اشتباهی اومده بود اونجا ... نمی دونم چرا من یه پستمو ویرایش کردم قِلپی اومده افتاده اونجا ... یعنی من پست ۲ رو ویرایش کردم اومده افتاده تو صفحه ی ۲ !! یا فکر کنم یکی نقل قول زده بهش که اون شکلی شده .. کی برسیش می کنه ؟؟
  14. من یه سوالی دارم ... رمان من الان توی بخش نخبگان قرار داره ولی خیلی وقته که پارت نزاشتم یعنی چون الان خیلی بابت یکی دیگه از رمانام تحت فشارم اینو ول کردم تا حدود یک هفته ی دیگه که شروع می کنم به صورت منظم پارت بزارم ... سوالم اینکه رمانم یه وقت نره تو بخش متروکه ؟؟
  15. afsane._.al

    پارت بیست و چهار بی بی : دخترم گلبرگ ! گلبرگ : بله بی بی جان ؟ بی بی همانطور که عصازنان حرکت می کند و گاه از درد پایش می نالد می گوید : بی بی : این روزا بچه ام اهورا یکم بی قراری می کنه . با تعجب به بی بی خیره می شوم تا ادامه ی حرفش را بشنوم . اهورا و بی قراری ؟ چه محال خنده داری ! بی بی : بچه ام میگه دل گلبرگ رو شکستم نَنه ! می گه دل گلبرگ رو بدجور شکسته ام . گلبرگم دلت رو شکسته ؟ دروغ بگویم ؟ " نه . مگر من دختری بودم که زبان به دروغ باز کنم یا بی بی کسی بود که دروغ تحویلش دهم ؟ بی بی نیازی به شنیدن ندارد ، خودش حرف همه را از بَر است حتی نگفته حتی نشنیده ! " گلبرگ : آره بی بی شکسته . بی بی : بی بی قربون دل شکسته ات بره . اما گلبرگَم اهورا هیچی توی دِلش نیست . می دونم دلت رو چِرکین کرده اما ببخشش ، ببخش تا خدا هم تو رو ببخشه ! تا خدا هم از سَر تقصیراتت بگذره عزیزم . به حرف های هرچند کوتاه بی بی فکر می کنم . حرف هایش حق است همانطور که همیشه حق بوده . گلبرگ : چشم بی بی بهش فکر می کنم اما بهتون قول نمی دم . به خانه ی مورد نظرمان می رسیم . در باز است و صدای صلوات فرستادن زنان طنین انداز مراسم است . پرده را کنار می زنیم و از سالن باریک و طویل می گذریم . با وارد شدن به حیاط دسته ای از خانم ها به سمتمان می آیند و شروع به حال و احوال کردن می کنند . اما من تنها نگاهم به کسی است که او را نمی یابم و نمی بینم . با سلام کردن ساره خانم به خودم می آیم و دست از کنجکاوی بر می دارم . ساره خانم : سلام گلبرگ خانم . خیلی خوش اومدی عزیزم . بی صبرانه منتظر بودم تا بیایی . گلبرگ : سلام ساره خانم . خوب هستین ؟ خودمم خیلی دلم می خواست بیام و مراسم رو از نزدیک ببینم . ساره خانم با لبخند من را از دور می‌ کند و به سمت خانه هدایت می کند . ساره خانم : گلبرگ جان عزیزم ماهور منتظرته برو داخل . این هوای دَم زیاد برات خوب نیست . اگه دوست داشتی از ایوون مراسم رو نگاه کن . ولی برای هَم زدن صدات می کنیم . تشکری می کنم و وارد خانه می شوم . با دیدن پرچم سیاه با نام " یا حسین " که به دیوار خانه زده اند لبخند محزونی می زنم و زیر لب زمزمه می کنم : گلبرگ : یا حسین ! از پله ها بالا می روم پله هایی با فرش های قدیمی و به رنگ قرمز . وارد سالن دیگری می شوم که از یک سمت ایوان و از سمت دیگر ۴ در دارد که همه کِرِم رنگ و شبیه به هم هستند . با حدس و گمان یک در را باز می کنم . حمام و روشویی است . در را می بندم و در دیگری را به آهستگی می گشایم . که ای کاش باز نمی‌ کردم ، که ای کاش دستم می شکست و آن در را باز نمی کردم . " دستم ! آهای دستِ لعنتی مگر حواست به دلم نبود ؟ دلم را می شکنی ؟ کارت به جایی رسیده است که با دلم بازی می کنی ؟ لعنت به من و تو که حواسمان در پی این دلِ مغموم نیست "
×