رفتن به مطلب

Soodi70

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    143
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Soodi70 در 28 دی 1397

Soodi70 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

559 Excellent😃😃😃😃

درباره Soodi70

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1373

آخرین بازدید کنندگان نمایه

369 بازدید کننده نمایه
  1. گفتم :
    آدم وقتی عاشق کسی میشه،لابد بودنِ با اون کس،کسی رو توو گذشته یادش میاره،جای خالیشو براش پُر میکنه !

    گفت :
    نه برادر! عشق حقیقی زمانی اتفاق میفته که بودن با کسی،بودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره !

     

  2. Soodi70

    باشه عزیزم لطف میکنید، سپاس از زحماتتون⚘⚘
  3. Soodi70

    سلام عزیزم خسته نباشید. رمان ایست قلبی هنوز ویراستاری نشده؟
  4. Soodi70

    سلام و خسته نباشید. چشم، سپاس از زحماتتون🌷🌷🌷
  5. رمان ایست قلبی مقصوده بخشنده لینک:
  6. Soodi70

    با ذوق از پشت پنجره اتاقم به بازیگوشی های پدر و پسری نگاه میکنم، که با تمام وجود دوستشان دارم و خدا را برای داشتنشان هزار مرتبه شکر گذارم! کیارا از دیدم محو میشود و من با عشق برای پویا بوسه ای میفرستم و او در جوابم در هوا برایم بوسه ای پرتاپ می کند و من که بوسه اش را در هوا میگیرم و روی گونه ام میچسبانم...دوباره دفتر خاطراتم را نگاه میکنم...لبخندی میزنم به حجم نوشته هایم و نفس راحتی می کشم از پایان خوش خاطراتم...و جملات آخرم را برای فرد جدید خانواده ام که هنوز قدم در خانه یمان نگذاشته؛ می نویسم: دخترم اولین زمستانی است که در کنارمان هستی و پالتوهای ما جای دستان تو راهم دارند... دستهای کوچکی که بعدها اسطوره زنانگی ست؛ دستهایی که در عمق آغوشمان پنهان می شود و ما سرشار میشویم از بازی انگشتهای تو... دخترم کیانا: تو بهترین هدیه خداوند به پدر و مادرت هستی؛ و ما بی صبرانه منتظریم...! دفترم را میبندم و دستم را روی شکم برآمده ام میکشم و تکان خوردنش را حس میکنم و با جان دل قوربان صدقه اش میروم... کیارا:مامان، بابا میگه بلالی ها آماده ست، پاشو بیا اگه نه میایم خودت را بلال میکنیم! وقتی جمله اش تمام میشود اول چشمانم گرد می شود و بعد هر سه بلند زیر خند میزنیم. پویا بوسه ای روی شکمم میزند و میگه:آخ قربونه خنده های هر سه تون برم من! خدا نکنه ای زیر لب میگم و وقتی کیارا جلوتر از ما توی حیاط، میدوه؛ کنار گوشم زمزمه میکنه:کجا؟...هنوز جایزه من، را ندادیا! لب پایینم را به دندون میگیرم:زشته پویا، کیارا... حرفم تمام نشده که بوسه ای با عجله روی لبهام میزاره و خودش را سریع عقب میکشه و زود از کنارم دَر میره! با بهت و حرص بلند میگم:پویا! به سختی توی آلاچیق میشینم...کیارا خودش را توی آغوشم جا میده و میگه:بابا دوباره مامان را حرص دادی؟ پویا دستهاش را به حالت تسلیم بالا میبره و میگه:من غلط بکنم عشقمو، حرص بدم...من دربست؛ نوکر شما و مامانتون هستم! دوباره صدای خنده هامون بلند میشه و پویا هردوی ما را توی آغوشش جا میده...! بعضي دوست داشتن ها تكراري نمي شوند، بغض نمي شوند، درد نمي شوند؛ خنجري ندارند كه به عاطفه و احساس ضربه بزند! بعضي دوست داشتن ها ماندني اند، مثل عروسكي كه پير نمي شود، مثل درختي كه خشك نمي شود. با بعضي دوست داشتن ها مي شود شب را زندگي كرد...چاي ولرمي نوشيد، موسيقي آرامي شنيد و با شب بخير عاشقانه اي به خواب رفت. بعضي دوست داشتن ها خود...ِ خودِ معجزه اند...! پایان۱۳۹۸/۱/۲۶
  7. Soodi70

    می دانی؟ پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد و پایِ تمامِ خواستنت بایستی باید گوش و چمشت را ببندی و تنها "او "دیدنی شود ... باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی که هیچ‌کس نفهمد؛ پشتِ این همه یک دندگی یک دختر است با تمام ظرافت هایِ زنانه اش... باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی که هیچ‌کس نفهمد؛ پشتِ این نگاهِ مهربان یک مرد است با تمام سر سختی هایش وقتی"ما" می شوید، کوه شوید پشتِ هم پا به پایِ هم... و نگذارید هر بی سر و پایی خاطرِ، خاطرخواهیتان را در هم بریزد...حالا همه ی این ها را گفتم؛ تا رو به رویِ چشمانِ همه بگویم: من پایِ دلدادگی ام ایستاده ام، پایِ آغوشِ نیامده ات پایِ بغض ها و خستگی هایت من پایِ "تو" ایستاده ام...! نمی توانم بفهمم که در واقعیت هستم یا در رویا، فقط رو به رویم دشت پراز گل میبینم و پشت سرم آبشاری عظیم، وقتی برمیگردم و به، روبه رویم دوباره نگاه میکنم...پدرم را میبینم، لباس سفیدی به تن دارد مثل مردانی که به سفر حج میروند...اما پدرم با این لباس، چهره نورانی و پاکی دارد، درست به سفیدی لباس تنش... با خوشحالی اشکهای روی صورتم را پاک میکنم و به سمتش میدوم و محکم در آغوشش میگیرم، پدرم لبخند میزند و مثل همیشه بوسه بر پیشانی ام میزند و می گوید همیشه برایت دعا میکنم؛ اشک میریزم و میگویم اینبار تنهایت نمیزارم و همراهت می آیم ولی وقتی میخواهم با او همراه شوم؛ می گوید الان وقتش نیست، پشت سرم را نشان میدهد و من وقتی رد نگاهش را دنبال می کنم...پسرم و پویا را با چهره پرغمی در کنار هم میبینم. با گریه به پدرم نگاه میکنم و او از من میخواهد که به سویشان بروم...کیارا دستانش را به سمتم دراز میکند و پدرم می گوید که برو آنها منتظرت هستند، نگران نباش خدا همیشه مواظب شماست...پسرم را بغل میکنم و به پدرم نگاه میکنم...لبخندش مثل همیشه مهربان و خاص است جوری که آرامش همه وجودم را در بر می گیرد؛ ولی طولی نمی کشد که پدرم از دیدم محو میشود و من به شدت چشمان بسته ام را باز میکنم...! کمی صداها برایم گنگ و نا مفهوم است...چشمانم کمی تار می بیند...چندبار چشمانم را باز و بسته میکنم. کسی پشت سرهم می گوید:دکتر؛ بیمار داره علائم حیاتیش برمیگرده! با عجله میدوند و به من نزدیک میشوند... _خانم صدای من را می شنوید؟ _میتونید من را ببینید؟ کمی تصویر پرستار و دکتر سفید پوش برایم واضح تر میشود و صداها را کامل میشنوم. _میتونید من را ببینید، لطفا اگه می شنوید، جواب بدید! آرام:میبینمتون؛ ولی کمی تار میبینم! _مشکلی نیست، نگران نباشید...تا چند ساعت دیگه همه چی نرمال میشه!...فقط همه چی را به خاطر دارید؟ آرام:بله. _خانم کریمی، لطفا به خانوادشون اطلاع بدید. پرستار:چشم دکتر. نگاهم به پنجره اتاقم مانده؛ که دَر به شدت باز میشود و من لحظه ای مات چهره شکسته و ته ریشهای درآمده و نسبتا بلند، پویا میشوم. و او که زیر لب با صدای خش دارش زمزمه می کند:آرام! و من لحظه ای نفسم برایش میرود و حس میکنم دوباره عاشق شده ام، انگار خدا دوباره مرا آفریده تا عاشق این مرد به تمام معنا شوم! بغض گلویم را به سختی قورت میدهم و می گویم:جان آرام؟ پویا، اشک های چشمانش را می گیرد و بلند می گوید:خدایا شکرت که دوباره آرام را بهم برگردوندی! به سمتم میاد و دستهامو محکم میگیره:جونم به لبم رسید تو این دو هفته ای که تو کما بودی، امروزم که مُردم و زنده شدم وقتی ایست قلبی دادی، همون موقع که بهت شوک وارد می کردند از خدا خواستم اگه قراره تو را بگیره، جون منم همین حالا ازم بگیره! با بهت میگم: تو کما بودم؟ من ایست قلبی دادم؟ دوباره نگاهش رنگ غم میگیره: آره، پسرمون خیلی لاغر شده، با کسی حرف نمیزنه...فقط تو بغل من آروم میگیره، من هرروز کنارت بودم و باهات حرف میزدم حتی اجازه ندادم عمه شبها کنارت بخوابه...آرام من داشتم تو را از دست می دادم...واقعا قلب منم داشت کم میاورد... سرش را پایین میندازه و اشکهای چشمهاشو میگیره. قلبم پرتپش می کوبه و نگاهمون قفل هم میشه:دیگه برای همیشه کنارتم! با اطمینان نگاهش را تو چشمهام میدوزه و دستم را میبوسه:دوست دارم، چشم عسلی من! به چشمهای سیاه و پرنفوذش نگاه میکنم و انگار هر ثانیه بیشتر دوستش دارم و در دل می گویم؛ چقدر اشتباه ميکنند، آنهايي که ميگويند: مرد بايد قد بلند باشد...چشم و ابرو مشکي باشد...ته ريش داشته باشد...و...!!! من که ميگويم : مرد بايد با وجود تمام غرورش، مهربان باشد...باوجود تمام لجبازيهايش، وفادار باشد...با وجود تمام خستگيهايش، صبور باشد... با تمام وجود سختيهايش، عاشق باشد... آری مرد بايد محکم باشد...!!! دوباره در اتاق باز میشود و اول الهه و پشت سرش مادرم و بقیه وارد اتاق می شوند...همه با اشک ذوق بغلم میکنند و پسرم، پسر عزیزم از ترس اینکه دوباره من بخوابم و بیدار نشوم از کنارم بلند نمیشود و دستم را رها نمی کند و من چقدر در این لحظه در کنار خانواده ام احساس خوشبختی میکنم!
  8. Soodi70

    یک آدم‌هایی هیچوقت از ذهنت پاک نمی شوند! یک آدم‌هایی تا لحظه جان کندن اسمشان در ذهنت باقی می‌ماند! آدم‌هایی که بدجور داغِ دوست داشتن را به دلت می‌گذارند...آدم‌هایی که عشق‌شان هیچوقت از قلبت بیرون نمی‌رود، حرف‌ها و خاطرات‌شان عادتی شده که باید پشتِ سرِ هم تکرار شوند! انگار یک چیزی تو گلو ات سنگینی می‌کند! هی رویِ هم تلنبار می‌شود و خفه ات می‌کند! یک آدم‌هایی همیشه در ذهنت باقی می مانند...! هردو شوکه شده اول به هم نگاه میکنند، نگاهم روی بازو تیر خورده امیر و بعد به کیان اسلحه به دست میوفته...درد بدی توی وجودم میپیچه و داغی خون را روی پوست شکمم، حس میکنم...بیشتر از این نمیتونم بایستم و با زانو روی زمین میوفتم. پویا بلند فریاد میزنه:یا حسین! نگاهم به پویا ست، که کنارم زانو میزنه و با گریه با من حرف میزنه. پویا:من بمیرم تو را اینجوری نبینم...آرامم با من حرف بزن...حرف بزن تو نباید بخوابی، باشه؟ آرام:خدانکنه...خیلی وقت بود اینجوری صدام نکرده بودی...نبودم که صدام‌ کنی! اشکهاشو پاک میکنه و میگه:قول میدم تا آخر عمرم همین طوری صدات کنم...تو فقط خوب باش. آرام:دوست دارم بیشتر ازجونم. پویا:هیچ وقت نتونستم دوست داشتنت را از قلبم بیرون کنم...تو تنها مالک قلبم بودی و خواهی ماند. لبخند بی جونی میزنم و میگم:سرت را بیار پایین تر. سرش را نزدیک دهنم میاره و من با تمام توانم بوسه ای روی گونه اش میزارم، مثل ماهی بیرون افتاده از آب که همه توانش را برای رسیدن به آب جمع میکنه، آری بوسیدن تو مرا زنده نگه میدارد! بدون پنهان کردن صورتش، اشک تمام صورتش را پر میکنه و قلبم برای چشمهای عزیزترینم آتیش میگیره! پویا:تو حالت خوب میشه، تو باید کنار من و کیارا بمونی! صدایی مردی که، از امیر میخواد که خودش را تسلیم کنه و بعد صدای تیری که دوباره توی خونه میپیچه و جسمی که روی زمین میوفته و نگاه من و پویا مات جسم بی حرکت امیر روی زمین میشه. با بی حالی و ضعف میگم:حقش مرگ نبود، باید بیشتراز این زجر می کشید! سرگرد:اما امیر خودش را با مرگ مجازات کرد، اونم با دستهای کثیف خودش، چون میدونست وجودش برای این دنیا زیاده...، آمبولانس رسید بهتره خانومتون را زودتر به بیمارستان ببرید. کیان بالای سرم میاد و با صدای گرفته میگه: شما دوتا آخر سر منم به باد میدید، نگاه اون مرتیکه چه به روزم آورد. به سختی میگم: شرمندتم، جبران میکنم! کیان: لازم نکرده، زود خوب بشو. چند نفر منو روی برانکارد میزارن و من که نگران میگم:مواظب کیارا باش، بهش بگو خیلی دوستش دارم. پویا بوسه ای به دستم میزنه و مجبور به رها کردن دستم میشه و با صدای بغض دار میگه:تو برمیگردی کنارمون، من بدون تو میمیرم آرام...این پنج سال من فقط یه مرده متحرک بودم، قول بده برمیگردی...نزار دوباره بمیرم...نزار. دنبالم میومد و حرفهاشو تکرار میکرد و من تا آخرین توانم، چشمانم را برای دیدن نگاهش باز نگه میدارم، تا اینکه از دیدم محو میشود و من به یکباره تمام میشوم و چشمانم بسته میشود، گویی درونم چیزی به اتمام میرسد و همه وجودم خاموش میشود...! دوري" اسم كوچك توست آن لحظه كه صدايت را از پشت تمام تلفنهاي دنيا مي شنوم، كه در دستهات عرق كرده، كه در دستهام گريه مي كند تلفن...سفت چسبيده ايم كه مبادا گم بشود...كه مبادا نتوانيم ديگر صداي هم را... ملالي نيست!هميشه بايد شيشه اي لك شده از نم باران جلويت باشد تا به زيبايي ماه بيشتر پي ببري و آخرين ماشين كه از چراغ سبز عبور مي كند از اولي خوشبخت تر است. دلتنگم و اين كلمات اگر بخواهند هم نميتوانند از دلتنگي ام بكاهند. ما وقت براي مردن زياد داريم! بايد تا آنجا كه ممكن است زندگي كرد. بايد رقصيد روي شيشه خرده ها مثل آن زن زيبا، كه چند دقيقه بيشتر زنده بماند... آن مرد_آن مرد مصلوب_ و گلوله ها از همان مسيري كه آمدند برگردند! بايد دل خوش كرد به هر آنچه كه بوده و ديگر نيست! بايد زندگي كرد عزيزم! بايد زندگي كرد...!
  9. Soodi70

    امیر:دستت بهش بخوره، یه گلوله خرجش میکنم! پویا وسط راه می ایسته و نگاه نگرانش را ازم میگیره و رو به امیر میگه:بزار آرام بره، هر حرفی داری با من بزن...اگه کسی مُرد تقصیره من بوده، آرام بی گناه! امیر:اوه چقدر فداکار...اما خوب اینم میدونی که آدمهای بی گناه تقاص گناه اطرافیانشون را میدن! پویا:هر مجازاتی را قبول میکنم، اما بزار آرام بره. امیر بلند و عصبی میخنده و من نگران مجازاتیم که امیر با بی رحمی در نظر میگیره! امیر:من واسه زنم، خودم تصمیم میگیرم، خدای دوم زن ها شوهراشونن دیگه...منم دوست دارم اول جون زنمو بگیرم! پویا دستش را روی قلبش میکشه و رنگ صورتش قرمز میشه. لبخند میزنم و بعد با صدای گرفته میگم:من...من اگه بمیرمم بازم دوستش دارم! امیر:خفه شو...تو را باید همون روز میکشتم که با وجود من میخواستی بچه این مرتیکه را پس بندازی! پویا ترسیده به من نگاه میکنه و ازم میخواد ساکت بمونم. امیر:یا شایدم دوست داری همین جا عشقت جلو چشمهات جون بده؟ تپش قلبم زیادتر شده و من اینبار به قلبم قول دادم، که تا آخرین لحظه عمرم، تسلیم نشم. نور چراغهای گردان ماشین پلیس توجهم را جلب میکنه و باعث میشه به سختی دستمو به دیوار بگیرم و بلند بشم. امیر:کجا...نمایشمون هنوز تموم نشده! آرام:آره نمایش اصلیمون تازه میخواد شروع بشه! بی توجه پشت به امیر به سمت پویا میرم و صدای کشیدن ماشه اسلحه را پشت سرم میشنوم! پویا:ازت خواهش میکنم این کینه چندساله را بریزی دور...بزار هر کی با آرامش به زندگیش برسه، بس نیست؟ امیر:خوبه پس حالا که نترس شدین و دوست دارین زودتر بمیرید، میتونیم نمایشمون را عوض کنیم. کنار پویا می ایستم و دستمو به دستش نزدیک میکنم. امیر:مثلا میتونیم اول پویا را بفرستیم اون دنیا و توهم از مرگش دق کنی، چطوره؟ پویا:چی میخوای امیر؟ چرا تمومش نمیکنی؟ تو انتقامت را گرفتی، یادت رفته...پنج سال پیش! امیر:اما نتونستم عشق بین شما را از بین ببرم!...آرام به هر طریقی بود دوباره برگشت کنارت...و بهترین مهره را برای برگشت انتخاب کرد اونم کیارا بود! دستای ظریفم، دستای بزرگ و گرمش را احاطه میکنه و حس آرامش همه وجودم را میگیره. پویا: آرامم...! صدای بلندگو پلیس توی خونه میپیچه و از امیر میخواد که خودش را تسلیم کنه! امیر:میدونیم که اینجا آخر خطه، اما فکر نکن که من بمیرم و تو بتونی به زندگی رویاییت برسی! صدای گریه و فریاد کیارا به گوشم میرسه و وحشت زده چشمهامو باز میکنم. امیر:اوه ببینم عشق بابا کجاست؟ پویا:اگه بهش نزدیک بشی، اینبار نمی ایستم و نگاهت کنم! امیری با لبخند کجی سری تکون میده و به سمت در میره. نگاه ترسیده ام را به پویا میدوزم و اون که چشمهای به خون نشسته اش را میبنده! آرام:کیارا...کیارا که توی اتاق بود! پویا:وقتی رفتم تو اتاق خیلی داشت گریه میکرد، منم ازش خواستم طبقه پایین بمونه...من...من گند زدم آرام. کیارا با بغض و تعجب میگه:بابا امیر! امیر با اسلحه روی سرش میکشه و میگه:آره عزیزم، دیگه گریه نکن من اومدم با خودم ببرمت! پویا با فریاد به سمتش میره و میگه:عوضی اون اسلحه را به پسرم نزدیک نکن! باهم درگیر میشن و من کیارای ترسیده را بغل میکنم و تو اتاق میزارمش...در اتاق را میبندم و با عجله به سمتشون میرم. لحظه ای می ایستم و نمیدونم باید چه کاری انجام بدم...نفسم سخت بالا و پایین میره...از صحنه ای که رو به رومه وحشت کردم...یکی از شیشه ها شکسته میشه و صدای پای مامور ها هم نزدیکتر...! هربار یکیشون موفق میشه که اسلحه را رو به اون یکی بگیره و قلبه من در حال ایستادنه! به اطراف چشم میندازم تا چیزی پیدا کنم ولی تمرکزی به اطرافم ندارم، انگار چیزی را نمیبینم جز اون دو...! امیر با اسلحه توی سرش میزنه و پویا لحظه ای گیج میره؛ اما باز هم مقاومت میکنه و من که در یک لحظه شورش میبرم به سمت امیر و در آخر صدای تیری که از دو طرف بلند میشه و توی خونه میپیچه...در سالن با ضرب و صدای شدیدی باز میشه...! عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است! عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود، عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست؛ عشق فوران می کند، چون آتشفشان شره می کند، چون آبشاری عظیم...دوست داشتن، جاری می شود، چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق ویران کردن خویش است، دوست داشتن، ساختنی عظیم...!
  10. Soodi70

    آرام:آره! پویا:رفتی کنارش؟ موهای پسرمو نوازش کردم و گفتم:اوهوم. پویا:ببوسش و بهش بگو خیلی دوسش دارم. بغض کرده گفتم:باید خودت بهش بگی! پویا:آرام؟ آرام:جانم! پویا:تو...تو هنوزم...هیچی بی خیال! آرام:من هنوزم؛ چی پویا؟ بعد از مکث کوتاهی گفت:هنوز به امیر محرمی؟ آرام:نه...یه هفته ای که تموم شده! نفس حبس شده اش را بلند رها کرد. فقط دوست داشتم دوباره مثله قبلنا صداش کنم:پویا؟ فقط کمی صداش لرزید:جان؟ و من پر بغض تر گفتم:من دلم برات تنگ شده، به اندازه پنج سالی که دور بودم ازت! حرفی نزد و هردو سکوت کردیم. پویا:مواظب خودت و پسرم باش. آرام:توام همی... با اومدن صدای شکستن شیشه از سالن...حرفمو قطع کردم. پویا:الو آرام؟ هستی؛ چی شد؟ وحشت زده و با پچ پچ گفتم:پویا گوش کن ببین چی میگم. پویا:چرا آروم حرف میزنی؟ آرام:کیارا شبها خوابش سنگینه، وقتی بخوابه تا صبح بیدار نمیشه...ما تو طبقه اولیم، اینجا دوتا اتاق داره...کیارا تو اتاق سمت راست خوابیده، در اتاق را قفل میکنم و کلیدش را میزارم زیر فرش اتاق کناری. پویا:آرام منو نترسون! اونجا داره چه اتفاقی میوفته؟ آرام:گوش بده پویا...کسی شیشه پنجره را شکشت، فکر میکنم امیر اومده، دیگه باید مامورای پلیس هم بیان؛ پس نگران نباش. وقتی اومدی فقط مواظب کیارا باش. پویا:یا حسین...نه آرام، تو هیجا نمیری...می مونی تو اتاق تا من بیام! آرام:من بمونم، به هردومون رحم نمیکنه...باید برم بیرون از اتاق؛ به خاطر کیارا! پویا:آرام؟ آرام:جان دل آرام؟ پویا:من دارم میام، تو رو قرآن کاری خودسر نکن...نزدیکم! آرام:میخوام بدونی اگه اتفاقی واسم افتاد...من...من خیلی دوست داشتم و دارم...هیچوقت دوست داشتنت از قلب و دلم پاک نشد...تو همه جا و همه وقت تو ذهن و یاد من بودی...حتی وقتی زیر کتک های امیر داشتم جون میدادم. من باید برم...! پویا با صدای گرفته از بغض نالید:آرام! آرام:پسرمون را بعد خدا، به تو سپردم ! "ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ...ﺩﻝِ ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ....! ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ...ﺳﺎﺯﺕ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻮﮎِ ﮐﻮﮎ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﻧﻤﯽﺭوند....ﻣﺤﺾِ ﺭﺿﺎﯼِ ﻫﺮﮐﻪ...! ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﮐﻦ...! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺗﻮ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﭼﯿﺪﻥ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ، ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﻣﻦ ﺟﺰ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥِ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﭘﺸﺖِ ﺧﺮﻭﺍﺭﻫﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...! ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖِ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﻢ. ﺣﺎﻻ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ، ﺑﯿﺎ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﯿﺰ ﮐﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲِ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ... با من کمی بساز روزگار! نزاشتم حرفی بزنه، با بی رحمی تمام، تماس را قطع کردم و از اتاق خارج شدم...ترس تمام وجودم را گرفته بود، نمیدونم چرا حسی تو وجودم لبریز شده بود...حس مرگ، حسی مثل آخرین دیدار، تمام وجودم میلرزید...خونه با نور کم آباژورها، روشن بود...خرده شیشه های پنجره روی زمین ریخته بود، تمام وجودم چشم شده بود و دنبال امیر می گشت، از پله ها پایین رفتم و دَر را باز کردم ...سالن کاملا تاریک بود کمی جلوتر رفتم تا کلید برق را پیدا کنم اما پام به چیزی گیر میکنه و زمین میخورم با ترس و عجله بلند میشم و کسی از پشت سر دستش را روی دهنم میزاره و من که انگار قلبم را توی دهنم حس میکنم. جسم سفتی را توی کمر فشار میده وصداش کنار گوشم زمزمه میشه:بهتره خفه خون بگیری و صدات در نیاد چون با همین اسلحه یه تیر تو مغزت خالی میکنم. سرمو به معنی قبول کردن تکون میدم و اون دستش را برمیداره. کلید برق را میزنه و من وحشت زده نگاهم به پیرمرد بیهوش روی زمین میوفته! آرام:تو...تو این پیرمرد را کشتی؟ امیر:نگران نباش نوبت تو هم میشه پس خیلی ناراحت نشو! سکوت را ترجیح دادم و زل زدم تو چشمهای پراز نفرتش. امیر:کیارا کجاست؟ آرام:کنار پدرش. با عصبانیت به سمتم اومد و محکم توی دهنم زد. حال خوبی نداشتم و شوک های عصبیم حالمو بدتر کرده بود، کاری از دستم بر نیومد و فقط نگاهم به در بود تا شاید کسی بیاد و کمکم کنه اما انگار، اینبار هم قرار نیست شانس با من باشه. امیر:منو بیهوش میکنی، فکر کردی پیدات نمیکنم زنیکه عوضی، تو گوشیت ردیاب گذاشته بودم ولی تو احمق فکرشو نمیکردی! گوشه ای نشستم و دستهامو توی هم قفل کردم تا از لرزششون کم بشه. بلند بلند خندید و گفت:آخه انگار؛ داره قرصات دیر میشه، پس پویا جونت کجاست تا واست بیاره؟ اما دیگه باید کم کم پیداش بشه، قراره نمایش فوق العاده ای داشته باشیم آرام عزیزم! تپش قلبم با اسم پویا بالاتر رفته و با باز شدن دَر توسط پویا، انگار مرگ را دو قدمی خودم حس میکنم، حس مرگی از نوع ایستادن قلبم! نفسم به سختی بالا میاد...با بی حالی نگاهم را تا چشمهای مشکی و جذابش میکشونم ولی حواسم میره به موهای سفید شده کنار شقیقه اش... امیر با حالت عصبی میخنده و میگه: اوه ببین کی اینجاست؛ خیلی وقته منتظرتیم آقای عاشق پیشه! اما پویای عاشقِ من فقط با نگرانی نگاهش را به من دوخته و حرکتی نمیکنه. لبخند بی جونی بهش میزنم و زیر لب زمزمه میکنم:دوست دارم! ضربه شدیدی توی سرم میخوره و من آخ بلندی میگم و برای لحظه ای نفسم تو سینه تنگ میشه! پویا شتابان به سمتم میاد که امیر اسلحه را به سمت پویا میگیره و...!
  11. Soodi70

    هوای خوبی بود و من روی تابی که کنار حیاط، رو به روی استخر نصب شده بود نشستم؛ نگاهم به کیارای مشغول به بازی بود و امیر بیهوش شده از جلوی چشمهایم کنار نمی رفت. اگه پلیس به موقع به امیر نرسیده باشه و اگه امیر، من و کیارا، را پیدا کنه حتما خواهد کشت... موبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس بود و من با عجله جواب دادم. آرام:بفرمایید! _سلام، خانم رستگار...از اداره پلیس تماس میگیرم...راجب به امیر پناهی! هول شده میگم:بله...بله، تونستید دستگیرش کنید؟ _نخیر خانوم. کمی مکث میکنه و من با عجله از روی تاب بلند میشم و وحشت زده به اطرافم نگاه میکنم...پیرمرد که امروز بهم گفت حاج میرزا صداش کنم، مشغول آب دادن به درختها و باغچه بود و معصومه خانم داخل ساختمان مشغول بود. کیارا هم هنوز با ماشینهاش بازی میکرد و من با صدا کردن فامیلم توسط مرد پشت خط به خودم اومدم. _الو خانم رستگار، صدای من را میشنوید؟ آرام:من...من الان با...باید چیکار کنم، اون...ح...حتما منو میکشه! _وقتی ما رسیدیم، اون با اینکه حال بدی داشت اما تونست از در دوم که مربوط به پارکینگ بود فرار کنه...اما شما نگران نباشید، اگر اجازه بدید تا براتون مامور بزاریم. آرام:اون منو پیدا میکنه، مطمئنم که میتونه...اون یه مامور کشته، پس میتونه دوباره هم آدم بکشه. _خانم لطفا آرامشتون را حفظ کنید، ما دیگه اجازه نمیدیم اتفاقی بیوفته من بهتون قول میدم، ولی باید همکاری کنید، شما الان کجا هستید؟ آرام:یه خونه باغ تو شهر رشت! _الان جاتون امنه؟ آرام:کسی خبر نداره، اما امیر منو پیدا میکنه! _آدرس را با پیام به همین خط بفرستید لطفا! آرام:خواهش میکنم زود ماموراتون را بفرستید، من و پسرم با یه پیرمرد و پیرزن هستیم. _نگران نباشید؛ فقط از خونه خارج نشید و همه ی درها را برای امنیت بیشتر قفل کنید. بعداز قطع کردن با حاج میرزا همه در ها را قفل کردیم و داخل ساختمان رفتیم. کاملا هوا تاریک شده بود و چندمین بار بود که پویا تماس میگرفت و من جواب نمیدادم، هر لحظه انتظار اومدن امیر را داشتم و حس میکردم میدونه ما کجاییم و هر آن ممکنه به سراغمون بیاد. شوک های عصبیم شروع شده بود و برای چندمین بار بود که بالا میاوردم...قرصهامو میخورم و پتو را روی کیارای ترسیده مرتب میکنم. آرام: بخواب عزیزم. کیارا:تو خوب نیستی! آرام: من خوبم عزیزه دلم، بخواب تا فردا به عمو پویا زنگ بزنیم باشه؟ کیارا:نمیاد تا باهم بازی کنیم؟ آرام: قول داده اگه تو پسر خوبی باشی و شبها زود بخوابی...زود میاد کنارمون...تازه جایزه هم داری. کیارا:پس من میخوابم تا فردا بیاد و جایزه هم بیاره! لبخند بی جونی میزنم و دستم را بین موهای لختش، حرکت دادم تا خوابش ببره. دوباره زنگ موبایلم به صدا در اومد و من تسلیم شده جواب دادم. پویا با فریاد گفت:کجایین؟ چرا جواب نمیدی؟ دوباره قراره چه کاری را تنهایی انجام بدی؟ آرام:تو رو خدا آروم باش...مگه از کیان خبر نداری؟ پویا:نه. واسه چی؟ آرام:ما خونه باغ کیان هستیم! پویا با بهت پرسید:رشت؟ آرام:باید ببینمت، تو باید پسرمون را از اینجا ببیری! پویا:تو چرا اونجایی...چی شده...تورو به خدا درست حرف بزن! آرام:من بیهوشش کردم و با کیارا از خونه فرار کردیم، قرار بود مامورها بگیرنش...اما اون به موقع فرار کرده بود! پویا:یا حسین...تو چرا رفتی خونه باغ، چرا دوباره داری کارای پنج سال پیش را تکرار میکنی، من تا برسم هزار بار میمیرم آرام... واسه یبار هم که شده همه چی را به تنهایی گردن نگیر. با فریاد گفتم:من نگران تو و کیارا هستم...اگه شما نباشید میخوام بمیرم، بفهم. پویا بغض کرده گفت:وای وای خدا، آخه اگه اون مرتیکه زودتر بیاد چه خاکی تو سرم بریزم. آرام: باید کم کم مامورا برسند. پویا:آدرس را برام بفرست...از کیان خبری نیست، موضوع مشکوکه...مواظب خودت باش. آرام:پویا؟ پویا:جان؟ آرام:همه حرفهای امیر دروغ بود، اون وادارم کرد که پاسپورتم را واسش ببرم...اون با تهدید به کشتن تو هرچی خواست بدست آورد، من...من ترسیدم از دستت بدم. میدونی چرا امیر این همه ظلم کرد؟ با صدای خش دارش گفت:چرا؟ آرام:چون برادر ناتنی امیر خودکشی کرد، به خاطر من، به خاطر ما...برادر ناتنی امیر همونه که میخواست تو شرکت بهم تجاوز کنه...امیر داره تاوان گناه، برادر گناه کارش را از ما میگیره! پویا شوکه شده گفت:چی؟ آرام: تو رو به خدا مواظب خودت باش...اون تا بلایی سرت نیاره آروم نمیگیره...کیارا، را به حاج میرزا میسپارم تا بیارتش تهران. من اینجا... پویا بلند فریادزد:نه! آرام:خواهش میکنم بهم گوش بده، من... پویا:نه...تو گوش بده! من از وقتی اسم رشت را شنیدم راه افتادم! با گریه و هق هق گفتم:نیا پویا، ازت خواهش میکنم...برگرد...مواظب کیارا باش...من اینجا میمونم که امیر بیاد اینجا، تا مامورا برسند و دستگیرش کنند. پویا:اگه تا پنج دقیقه دیگه آدرس را نفرستی، مجبور میشم برم سراغ کیان و معلوم نیست قراره چه بلایی سر هردوی ما بیاد، میفرستی یا نه؟ کمی سکوت کردم و گفتم:آره! پویا:کجایی؟ آرام:توی یکی از اتاقها! پویا:برو کنار کیارا، در اتاق را هم قفل کن تا من خودمو برسونم. وقتی رسیدم، بهت زنگ میزنم! کمی آرامش گرفتم و فقط به صدای معجزه گرش، گوش کردم. پویا:شنیدی چی گفتم؟
  12. Soodi70

    مثله همیشه صدای جدی و گرفته اش توی گوشی میپیچه و من هول شده میگم: کیان؟ لحظه ای مکث میکنه و من دوباره میگم: کیان خودتی؟ منم آرام! کیان با صدای متعجبش میگه:آرام! تو...تو کجا بودی دختر؟ آرام:خیلی اتفاق ها افتاده و الان فرصت تعریف کردن ندارم...امروز ازت کمک میخوام، بهم بگو که ایرانی؟ از صداش معلومه که نگران شده: چی شده آرام؟ من ایرانم، تو فقط بگو باید چیکار کنم واست؟ آرام: یه خونه میخوام جایی که هیشکی ازش خبر نداشته باشه! کمی سکوت میکنه، مثله اینکه داره فکر میکنه و بعد میگه:آره دارم، جایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! آرام: خوبه...برای یه مدت لازمش دارم، میشه؟ کیان: معلومه که میشه دختر خوب...فقط بگو از کی داری فرار میکنی؟ آرام: امیر! کیان: چی؟ وای دختر تو کجا بودی چه بلایی به سرت اومده؟ آرام: به موقع واست تعریف میکنم، فقط بگو کجا بیام؟ کیان:برو به این آدرس که بهت میگم، یه خونه باغ، فقط یه پیرمرد و پیرزن هستن که به اونجا رسیدگی میکنن!باهاشون هماهنگ میکنم؛ به منم نیاز داری؟ آرام:باشه اما آدرس را واسم با پیام بفرست...من واقعا ازت ممنونم...جبران میکنم. کیان:این حرفها چیه! فقط آرام...پویا خبر داره؟ آرام: به کسی نگو من کجا هستم کیان، هیچکس...ممکنه هرکسی که باهاش حرف بزنی، یکی از افراد امیر باشه. پویا حالش خوب نیست، ولی وقتی من رسیدم اونجا باهاش صحبت کن! کیان: داری منو میترسونی، امیر کیه؟ افرادش کی هستند؟ آرام: میگم واست به خدا واست تعریف میکنم...هروقت گفتم تو هم باید بیای، میتونی؟ کیان:آره حتما! پس وقتی رسیدی با پویا حرف میزنم. آرام:باشه ممنونم، فعلا خدافظ. آدرسی که فرستاد، شهر رشت بود...راه طولانی بود اما میدونستم که فعلا برای من، میتونه مکان امنی باشه. با پلیس تماس گرفتم و آدرس خونه امیر را دادم و مشخصات سرگردی که امیر پنج سال پیش اون را کشته بود و همه خلاف های تا به حالش را! خسته از راه کش و قوسی به بدنم میدم و نفس عمیقی میکشم، اشک هامو پاک میکنم و کیارا بوسه ای روی گونه ام میزاره. با محبت نگاهش میکنم و میگم: بیدار شدی قربونت برم؟ کیارا:داری گریه میکنی ماما؟ آرام:نه خوشگلم گریه واسه چی، من و تو تنهایی میریم یه جای خوب...دوست داری عزیزم؟ کیارا:پس بابا امیر؟ آرام: دیگه لازم نیست بهش بگی بابا! کیارا: آخه خودش دوفته... بلند و با استرس گفتم: گفتم که لازم نیست پسرم! بغض کرده نگاهم میکنه که باعث میشه سریعا ماشین را کناری بکشم و بغلش کنم:معذرت میخوام قوربونت برم ماما خیلی خسته شده...بابای تو کسی دیگه ای پسر خوشگلم، به موقع همه چی را بهت میگم باشه نفسم؟ کیارا لب برچییده نگاهم میکنه و من محکم میبوسمش:آشتی دیگه؟ کیارا:من گشنمه! آرام:چشم الان میریم شام میخوریم عزیزه دلم! وقتی به رشت میرسم، به آدرس رستورانی که کیان همراه با آدرس خونه باغ فرستاده بود، میرم و تا آماده شدن سفارشاتمون با الهه تماس گرفتم و خبر دادم که با کیارا مکان امنی هستیم تا از نگرانی در بیاد...حال پویا بهتر شده بود و از بیمارستان مرخصش کرده بودند. اما تا مطمئن نشم از گرفتار شدن امیر به الهه حرفی از مکانم نزدم و الهه هم مجبور به درک کردنم شد، تا بتونم به موقع باهاش تماس بگیرم. چندبار زنگ خونه باغ را میزنم تا پیرمردی که کیان ازش حرف میزد در را به روم باز میکنه. بعداز مطمئن شدنش از من، در حیاط را برای گذاشتن ماشین، کامل باز کرد. پیرمرد:شام خوردید خانم؟ آرام: بله ممنونم. ففط لطفا در را به روی هیچ کسی باز نکید جز آقا کیان! پیرمرد: چشم خانم، قبلا آقا هم سفارش کردند؛ بفرمایید داخل...خانمم براتون همه چی آماده کرده. آرام:ممنونم...شب بخیر. کیارای خوابیده را بغلش کردم و به سمت داخل خونه رفتم. معلوم بود اینجا تازه باران قطع شده بود و هوا خیلی سردتر از تهران بود. روی تخت کنار کیارا دراز کشیدم و‌پتو را روی هردومون مرتب کردم و با فکر به پویا خیلی زود خواب به سراغم اومد و چشمهام بسته شد. امشب میخواهم با حرف حرفِ نام تو بخوابم؛ امشب میخواهم در خواب هم تو را آرزو کنم! شاید در خواب، داشتنت برآورده بشود و فردا صبح بتوانم در آغوشت بیدار شوم...!
  13. Soodi70

    روی کاناپه تک نفره میشینم...فنجون قهوه خودمو توی دست میگیرم و مزه مزه میکنم. به ساعت نگاه میکنم که چهار بعدازظهر را نشون میده؛ باران شدیدی میباره و هوا سردتر از دیروز شده. امیر حوله را دورگردنش انداخته و از اتاق خارج میشه. رو به روم میشینه و من نگاهم قفل میشه به قهوه ای که برمیداره و نزدیک دهنش میبره، کمی ازش میخوره و میگه: طعمش با همیشه فرق میکنه. نفس تو سینه ام حبس میشه و نگاهم روی صورتش ثابت میمونه، متعجب از نگاهم که میشه به خودم میام و میگم: آره، فکر کنم تاریخش گذشته...منم خیلی دوست نداشتم. امیر:اما من بازم چون تو درست کردی، میخورم. لبخند هول شده ای میزنم و میگم:نوش جان بخور، تا یکی دیگه درست کنم البته یه مارک دیگه...تو کیفم همیشه چندتایی دارم، خیلی خوشمزه. نگاه هاش نشون میده، کمی مشکوک شده اما من نمیزارم و دوباره شروع میکنم: امیر من میخوام که بهت اعتماد کنم اما تو همه چی را خراب میکنی اون روز تا حد مرگ منو زدی! امیر: تقصیره خودت بود، تو هنوزم جوری دیگه پویا را نگاه میکنی...تو هنوزم دوستش داری و من میفهمم، این باعث میشه من دیوونه بشم! آرام:تو چرا خیال بافی میکنی؟ منم دوستش داشته باشم، فکر میکنی با این اتفاق ها، پویا دیگه حسی بهم داره...اون حتی از جایی که من هستم فراریه! چطور میتونه منو دوست داشته باشه وقتی من به خاطر یه نفر دیگه ازش جدا شدم و ازدواج کردم. امیر:خودت را به خریت نزن واسه من، اونم هنوز قلبش واسه تو میزنه...اگه نمیخواستت تا حالا کسی را جای گزینت کرده بود، اون فقط داره نقش آدم بی تفاوت را بازی میکنه! چیزی تو قلبم فرو میریزه و نگاهم رنگ غم میگیره. هنوزهم پس ازاین همه سال حرف توکه می شود، دلم میلرزد، دستم، چشمانم وصدایم درگلو و اشکی که ناخوداگاه به روی گونه ام می لغزد...اسم تو تکان میدهد تمام وجودم را. امیر: تا زنده ام نمیزارم تو مال پویا بشی...تو ماله منی آرام...اینا تو مغزت فرو کن! او نمیداند که گاهے دست خودت نیست دوست داشتن ڪسے ڪہ مے دانے نمے شود او را داشت! اما مطمئنے که تا ابد، دوست داشتنش تڪہ تڪہ ات مے ڪند! آرام: لازم نیست هزار بار این حرف را بگی، کیارا تو را پدر خودش میدونه...من اگه خودمم نخوام به خاطر کیارا میخوام که با تو زندگی کنم، من دوست ندارم هربار به خاطر... صدای آخ گفتن امیر حرفمو قطع میکنه، با ترس میپرسم:چی شد؟ امیر:نمیدونم چرا چشمام تار میشه، سرمم گیج میره. آرام: میخوای واست چیزی بیارم؟ امیر: نه لازم نیست، همین جا کمی میخوابم، الان بهتر میشم. اما پشیمون میشه...دستش را به کاناپه میگیره تا بتونه بلند بشه. آرام: پس کجا میری؟ به سمت دستشویی میره و میگه: حس میکنم حالت تهوع دارم باید برم... نگران نگاهی به چهره رنگ پریده اش میندازم و میگم: میخوای بریم بیمارستان؟ وسط راه متوقف میشه و دستش را برای گرفتن چیزی دراز میکنه تا از افتادنش جلوگیری کنه...کنار کاناپه ایستاده ام و به حرکاتش نگاه میکنم...هیچ تلاشی برای کمک کردن بهش نمیکنم تا اینکه جلوی چشمهام روی زمین میوفته و انگار زیر لب اسمم را صدا میزنه. چشمهاش که بسته میشه، استرس همه وجودمو میگیره..میدونم که تو ریختن دارو زیاده روی کردم و میدونم که اگه به هوش بیاد حتما منو میکشه. به تندی لباس هامو عوض میکنم و کیفمو برمیدارم...کیارای خوابیده را بغل میکنم و با عجله از خونه خارج میشم. ماشین را روشن میکنم و با سرعت از اونجا دور میشم... تنها شماره ی قدیمی که تو ذهنم مونده را با دستهای لرزانم میگیرم، موبایلم را کنار گوشم نگه میدارم و با اضطراب به بوق های پی در پی گوش میدم و زیر لب با خودم تکرار میکنم: خدایا کمکم کن خیلی خسته ام خیلی...! انگار این نبودن هایت تمامی ندارند...این نداشتن هایم، این نشدن ها، این نرسیدن ها...انگار تقدیرِ من بـا نداشتنت گره خورده است. این دوست داشتن انتها ندارد، تمامِ وجودم از ایـن خواستن ولی نداشتن درد میکند... انگار این بغضِ کهنه خیالِ شکستن ندارد...دوست داشتنت بغضی ست که تا ابد همراهم هست...نبودنت هم... نبـودنت هر روز با من است که خط میکشد رویِ تمام خیال بافی هایم که یـادم می آورد: این نداشتن همیشگی است... این نرسیدن همیشگی است... ندارمت و این تمامِ حرف من است.
  14. Soodi70

    به این فکر میکنم که یه آدم چقدر میتونه خودخواه و ظالم باشه...اما وقتی نگاهم به امیر میوفته، معنای واقعی ظالم را میفهمم، میفهمم وقتی ریشه کینه در قلبت رشد کنه دیگه از تو انتظار هیچ رحمی نیست. حرفهاش که تمام شد، نگاه سردم را به صورتش دوختم و بدون هیچ حرفی از روی کاناپه بلند شدم. همان طور که به سمت اتاقم میرفتم بلند گفت:سعی کن نقشه های مزخرفت را از سرت بیرون کنی، آرام عزیزم. از اینکه من را عزیزش می نامد؛ هنوز هم حس های بدی به من منتقل میشه! وسط راه می ایستم و روبه امیر میگم: میرم اتاقم کار دارم، فردا صبح، اول میرم خونه مامان؛ میارمش اینجا تا همه باهم بریم برای محضر! امیر:خیلی هم عالیه عزیزم؛ اما بدون کیارا میری. آرام:باشه، بدون کیارا! جلوی نگاه متعجبش به اتاقم میرم و با عجله با الهه تماس میگیرم: الهه:کجایی آرام؟ آرام:کنار کیارا! پویا چطوره...نگرانشم! الهه:بمیرم واسش؛ حال خوبی نداره...فقط هم سراغ تو را میگیره! دوباره صورتم پر اشک میشه و با صدای لرزونم میگم: الهه تا پویا بهتر نشده از صحبتام بهش حرفی نزن؛ امیر برای فردا وقت محضر گرفته؛ بهترین راه اینکه فرار کنم. الهه با فریاد میگه: چی؟... فرار کنی؟ وای یا خدا چرا این امیر دست از سرمون بر نمیداره! وای آرام به خدا اینبار پویا یه بلایی سرش میاد! آرام:خدا نکنه...به خدا دیگه نمیدونم چیکار کنم!...میفهمی دارم چی میگم؟ این عوضی من و میبره جایی که دیگه تا آخر عمرتون هم نتونید منو پیدا کنید، اگه اینبار هم برگشت به خاطر من بود، چون فکر میکرد من دوسش دارم و قرار شد به خاطر من در حضور مامانم عقد کنیم. الهه: کجا میخوای بری آرام؟ به خدا از دلواپسی میمیرم! میخوای به پلیس... آرام:نه اصلا، نمیخوام بلایی سر پویا یا کیارا بیاره...نمیدونم کجا میرم...نمیدونم...فقط هرجا رفتم خودم بهت زنگ میزنم! الهه:خدا خودش رحم کنه...بی خبرم نزاری آرام، مواظب خودت باش. آرام: باشه عزیزم؛ خدافظ. با بسته شدن در حمام و باز شدن شیر آب، با عجله به سمت اتاق امیر میرم و مدارک خودمو پسرم را از داخل کشوی میزش برمیدارم. به اتاق کیارا میرم و چند دست از لباس های خودم و کیارا، را توی کیفم کنار مدارک میزارم. لباسهای کیارا، را بدون اینکه بیدارش کنم عوض میکنم و از اتاقش بیرون میرم. تقه ای به در حمام میزنم و پشت در میگم: امیر من سرم درد میکنه، میخوام واسه خودم قهوه درست کنم...تو میخوری؟ صدای شیر آب قطع میشه و بعد از چند لحظه مکث، میگه:آره میخورم! قهوه خودم را تو فنجون میریزم و هول شده نگاهی به سالن میندازم...خیالم که راحت میشه، قهوه امیر را با داروی بیهوشی قوی درست میکنم، سعی میکنم با عسل شیرینش کنم تا متوجه عوض شدن طعم قهوه نشه. امیر از حمام بیرون میاد و صدام میکنه، لرزش دستام زیاد شده و تپش قلبم بالا رفته، نمیتونم خیلی تمرکز کنم و شیشه دارو از دستم روی زمین میوفته و خورد میشه. هین بلندی میکشم و خودمو به شیشه خورد شده میرسونم، امیر توی چهار چوب آشپزخونه می ایسته و نگاهم میکنه و من تو اون لحظه حس میکنم، چیزی تا مردنم نمونده. امیر:چی شد؟ میدونم که از ترس رنگی به صورتم نمونده، اما سعی میکنم کمتر نگاهش کنم تا نتونه ترس را از چشمهام بخونه. خودم را سرگرم جمع کردن خورده شیشه ها میکنم و با صدای کنترل شده میگم: چیزی نیست؛ دستم خورد به یه شیشه کوچیک شکست. امیر: شیشه چی بود؟ آب دهنمو قورت میدم و نگاهم به پاهای خیسش که رو به روم قرار گرفته میوفته، سعی میکنم آروم باشم وقتی میگم: قرصامو گذاشته بودم داخلش! دستش به سمت صورتم میاد و سرمو بالا میاره: خوبی؟ لبخنده احمقانه ای میزنم و میگم: آره خوبم گفتم که یکم سرم درد میکنه؛ فقط زود لباس بپوش بیا تا قهوه ها سرد نشده. سری تکون میده و چونه ام را ول میکنه، همین طور که از آشپزخونه بیرون میره میگه: بیا سالن منم الان میام! نفس حبس شده ام را بیرون میدم و قهوه ها را توی سینی میزارم، قرص هامو میخورم تا بتونم کمی خودم را کنترل کنم و لرزش دستهام کم بشه...چند بار نفس عمیق میکشم و به سمت سالن میرم...! خدا وقتی دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت: ماهی فریاد می‌زند: ای خدا مرا کور نکن، نگذار وارد تور شوم. ماهی‌گیر داد می‌زند: خدایا ماهی را کور کن، وادارش کن وارد تور شود. خدا به کدامش گوش کند؟ گاهی حرف ماهی را گوش می‌کند و گاهی حرف ماهی‌گیر را و این جوریست که دنیا می‌چرخد...خدایا من اینبار ماهی بوده ام که مجبور شد کور شود و به تورش بیوفتد، میشود فقط همین دفعه، به حرف من گوش کنی تا دنیا به کام من بچرخد...میشود؟
  15. Soodi70

    سلام، خسته نباشید تا پایان رمان ایست قلبی حدود ۸پارت دیگه مونده...سپاس https://forum.98iia.com/topic/2027-ایست-قلبی/
×