رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Soodi70

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    149
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Soodi70 در 28 دی 1397

Soodi70 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

579 Excellent😃😃😃😃

درباره Soodi70

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1373

آخرین بازدید کنندگان نمایه

464 بازدید کننده نمایه
  1. خط بزنيد از زندگيتان
    تمامِ آدمهاى بلاتكليفى كه غيرِ قابلِ پيش بينى اند
    تمامِ آدمهايى كه حرف مي برند و مى آورند
    آدمهايى كه چون خودشان به جايى نرسيدند،
    تو را هم متقاعد می كنند به درجا زدن..
    آدمهايى كه تخريب را از تعريف بهتر بلدند..
    آدمهايى كه با كنايه حرف ميزنند و سَمى اند...
    آرام آرام  تمامِ زندگيتان را به نابودى می كشند
    آرام آرام از شما فاصله می گيرند
    و با خيالِ راحت، زمين خوردنتان را جشن می گيرند...

  2. سلام عزیزم، سپاس از زحماتتون⚘⚘⚘
  3. سلام عزیزم، سپاس از زحماتتون⚘⚘⚘
  4. سلام عزیزم، سپاس از زحماتتون⚘⚘⚘
  5. خواهش میکنم عزیزم😘
  6. باشه عزیزم اشکالی نداره، خواهش میکنم. بازم ممنون از زحماتتون.⚘⚘
  7. سلام خسته نباشید عزیزم، رمان من ویراستاری شد؟
  8. گفتم :
    آدم وقتی عاشق کسی میشه،لابد بودنِ با اون کس،کسی رو توو گذشته یادش میاره،جای خالیشو براش پُر میکنه !

    گفت :
    نه برادر! عشق حقیقی زمانی اتفاق میفته که بودن با کسی،بودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره !

     

  9. باشه عزیزم لطف میکنید، سپاس از زحماتتون⚘⚘
  10. سلام عزیزم خسته نباشید. رمان ایست قلبی هنوز ویراستاری نشده؟
  11. سلام و خسته نباشید. چشم، سپاس از زحماتتون🌷🌷🌷
  12. رمان ایست قلبی مقصوده بخشنده لینک:
  13. Soodi70

    ایست قلبی

    با ذوق از پشت پنجره اتاقم به بازیگوشی های پدر و پسری نگاه میکنم، که با تمام وجود دوستشان دارم و خدا را برای داشتنشان هزار مرتبه شکر گذارم! کیارا از دیدم محو میشود و من با عشق برای پویا بوسه ای میفرستم و او در جوابم در هوا برایم بوسه ای پرتاپ می کند و من که بوسه اش را در هوا میگیرم و روی گونه ام میچسبانم...دوباره دفتر خاطراتم را نگاه میکنم...لبخندی میزنم به حجم نوشته هایم و نفس راحتی می کشم از پایان خوش خاطراتم...و جملات آخرم را برای فرد جدید خانواده ام که هنوز قدم در خانه یمان نگذاشته؛ می نویسم: دخترم اولین زمستانی است که در کنارمان هستی و پالتوهای ما جای دستان تو راهم دارند... دستهای کوچکی که بعدها اسطوره زنانگی ست؛ دستهایی که در عمق آغوشمان پنهان می شود و ما سرشار میشویم از بازی انگشتهای تو... دخترم کیانا: تو بهترین هدیه خداوند به پدر و مادرت هستی؛ و ما بی صبرانه منتظریم...! دفترم را میبندم و دستم را روی شکم برآمده ام میکشم و تکان خوردنش را حس میکنم و با جان دل قوربان صدقه اش میروم... کیارا:مامان، بابا میگه بلالی ها آماده ست، پاشو بیا اگه نه میایم خودت را بلال میکنیم! وقتی جمله اش تمام میشود اول چشمانم گرد می شود و بعد هر سه بلند زیر خند میزنیم. پویا بوسه ای روی شکمم میزند و میگه:آخ قربونه خنده های هر سه تون برم من! خدا نکنه ای زیر لب میگم و وقتی کیارا جلوتر از ما توی حیاط، میدوه؛ کنار گوشم زمزمه میکنه:کجا؟...هنوز جایزه من، را ندادیا! لب پایینم را به دندون میگیرم:زشته پویا، کیارا... حرفم تمام نشده که بوسه ای با عجله روی لبهام میزاره و خودش را سریع عقب میکشه و زود از کنارم دَر میره! با بهت و حرص بلند میگم:پویا! به سختی توی آلاچیق میشینم...کیارا خودش را توی آغوشم جا میده و میگه:بابا دوباره مامان را حرص دادی؟ پویا دستهاش را به حالت تسلیم بالا میبره و میگه:من غلط بکنم عشقمو، حرص بدم...من دربست؛ نوکر شما و مامانتون هستم! دوباره صدای خنده هامون بلند میشه و پویا هردوی ما را توی آغوشش جا میده...! بعضي دوست داشتن ها تكراري نمي شوند، بغض نمي شوند، درد نمي شوند؛ خنجري ندارند كه به عاطفه و احساس ضربه بزند! بعضي دوست داشتن ها ماندني اند، مثل عروسكي كه پير نمي شود، مثل درختي كه خشك نمي شود. با بعضي دوست داشتن ها مي شود شب را زندگي كرد...چاي ولرمي نوشيد، موسيقي آرامي شنيد و با شب بخير عاشقانه اي به خواب رفت. بعضي دوست داشتن ها خود...ِ خودِ معجزه اند...! پایان۱۳۹۸/۱/۲۶
  14. Soodi70

    ایست قلبی

    می دانی؟ پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد و پایِ تمامِ خواستنت بایستی باید گوش و چمشت را ببندی و تنها "او "دیدنی شود ... باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی که هیچ‌کس نفهمد؛ پشتِ این همه یک دندگی یک دختر است با تمام ظرافت هایِ زنانه اش... باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی که هیچ‌کس نفهمد؛ پشتِ این نگاهِ مهربان یک مرد است با تمام سر سختی هایش وقتی"ما" می شوید، کوه شوید پشتِ هم پا به پایِ هم... و نگذارید هر بی سر و پایی خاطرِ، خاطرخواهیتان را در هم بریزد...حالا همه ی این ها را گفتم؛ تا رو به رویِ چشمانِ همه بگویم: من پایِ دلدادگی ام ایستاده ام، پایِ آغوشِ نیامده ات پایِ بغض ها و خستگی هایت من پایِ "تو" ایستاده ام...! نمی توانم بفهمم که در واقعیت هستم یا در رویا، فقط رو به رویم دشت پراز گل میبینم و پشت سرم آبشاری عظیم، وقتی برمیگردم و به، روبه رویم دوباره نگاه میکنم...پدرم را میبینم، لباس سفیدی به تن دارد مثل مردانی که به سفر حج میروند...اما پدرم با این لباس، چهره نورانی و پاکی دارد، درست به سفیدی لباس تنش... با خوشحالی اشکهای روی صورتم را پاک میکنم و به سمتش میدوم و محکم در آغوشش میگیرم، پدرم لبخند میزند و مثل همیشه بوسه بر پیشانی ام میزند و می گوید همیشه برایت دعا میکنم؛ اشک میریزم و میگویم اینبار تنهایت نمیزارم و همراهت می آیم ولی وقتی میخواهم با او همراه شوم؛ می گوید الان وقتش نیست، پشت سرم را نشان میدهد و من وقتی رد نگاهش را دنبال می کنم...پسرم و پویا را با چهره پرغمی در کنار هم میبینم. با گریه به پدرم نگاه میکنم و او از من میخواهد که به سویشان بروم...کیارا دستانش را به سمتم دراز میکند و پدرم می گوید که برو آنها منتظرت هستند، نگران نباش خدا همیشه مواظب شماست...پسرم را بغل میکنم و به پدرم نگاه میکنم...لبخندش مثل همیشه مهربان و خاص است جوری که آرامش همه وجودم را در بر می گیرد؛ ولی طولی نمی کشد که پدرم از دیدم محو میشود و من به شدت چشمان بسته ام را باز میکنم...! کمی صداها برایم گنگ و نا مفهوم است...چشمانم کمی تار می بیند...چندبار چشمانم را باز و بسته میکنم. کسی پشت سرهم می گوید:دکتر؛ بیمار داره علائم حیاتیش برمیگرده! با عجله میدوند و به من نزدیک میشوند... _خانم صدای من را می شنوید؟ _میتونید من را ببینید؟ کمی تصویر پرستار و دکتر سفید پوش برایم واضح تر میشود و صداها را کامل میشنوم. _میتونید من را ببینید، لطفا اگه می شنوید، جواب بدید! آرام:میبینمتون؛ ولی کمی تار میبینم! _مشکلی نیست، نگران نباشید...تا چند ساعت دیگه همه چی نرمال میشه!...فقط همه چی را به خاطر دارید؟ آرام:بله. _خانم کریمی، لطفا به خانوادشون اطلاع بدید. پرستار:چشم دکتر. نگاهم به پنجره اتاقم مانده؛ که دَر به شدت باز میشود و من لحظه ای مات چهره شکسته و ته ریشهای درآمده و نسبتا بلند، پویا میشوم. و او که زیر لب با صدای خش دارش زمزمه می کند:آرام! و من لحظه ای نفسم برایش میرود و حس میکنم دوباره عاشق شده ام، انگار خدا دوباره مرا آفریده تا عاشق این مرد به تمام معنا شوم! بغض گلویم را به سختی قورت میدهم و می گویم:جان آرام؟ پویا، اشک های چشمانش را می گیرد و بلند می گوید:خدایا شکرت که دوباره آرام را بهم برگردوندی! به سمتم میاد و دستهامو محکم میگیره:جونم به لبم رسید تو این دو هفته ای که تو کما بودی، امروزم که مُردم و زنده شدم وقتی ایست قلبی دادی، همون موقع که بهت شوک وارد می کردند از خدا خواستم اگه قراره تو را بگیره، جون منم همین حالا ازم بگیره! با بهت میگم: تو کما بودم؟ من ایست قلبی دادم؟ دوباره نگاهش رنگ غم میگیره: آره، پسرمون خیلی لاغر شده، با کسی حرف نمیزنه...فقط تو بغل من آروم میگیره، من هرروز کنارت بودم و باهات حرف میزدم حتی اجازه ندادم عمه شبها کنارت بخوابه...آرام من داشتم تو را از دست می دادم...واقعا قلب منم داشت کم میاورد... سرش را پایین میندازه و اشکهای چشمهاشو میگیره. قلبم پرتپش می کوبه و نگاهمون قفل هم میشه:دیگه برای همیشه کنارتم! با اطمینان نگاهش را تو چشمهام میدوزه و دستم را میبوسه:دوست دارم، چشم عسلی من! به چشمهای سیاه و پرنفوذش نگاه میکنم و انگار هر ثانیه بیشتر دوستش دارم و در دل می گویم؛ چقدر اشتباه ميکنند، آنهايي که ميگويند: مرد بايد قد بلند باشد...چشم و ابرو مشکي باشد...ته ريش داشته باشد...و...!!! من که ميگويم : مرد بايد با وجود تمام غرورش، مهربان باشد...باوجود تمام لجبازيهايش، وفادار باشد...با وجود تمام خستگيهايش، صبور باشد... با تمام وجود سختيهايش، عاشق باشد... آری مرد بايد محکم باشد...!!! دوباره در اتاق باز میشود و اول الهه و پشت سرش مادرم و بقیه وارد اتاق می شوند...همه با اشک ذوق بغلم میکنند و پسرم، پسر عزیزم از ترس اینکه دوباره من بخوابم و بیدار نشوم از کنارم بلند نمیشود و دستم را رها نمی کند و من چقدر در این لحظه در کنار خانواده ام احساس خوشبختی میکنم!
  15. Soodi70

    ایست قلبی

    یک آدم‌هایی هیچوقت از ذهنت پاک نمی شوند! یک آدم‌هایی تا لحظه جان کندن اسمشان در ذهنت باقی می‌ماند! آدم‌هایی که بدجور داغِ دوست داشتن را به دلت می‌گذارند...آدم‌هایی که عشق‌شان هیچوقت از قلبت بیرون نمی‌رود، حرف‌ها و خاطرات‌شان عادتی شده که باید پشتِ سرِ هم تکرار شوند! انگار یک چیزی تو گلو ات سنگینی می‌کند! هی رویِ هم تلنبار می‌شود و خفه ات می‌کند! یک آدم‌هایی همیشه در ذهنت باقی می مانند...! هردو شوکه شده اول به هم نگاه میکنند، نگاهم روی بازو تیر خورده امیر و بعد به کیان اسلحه به دست میوفته...درد بدی توی وجودم میپیچه و داغی خون را روی پوست شکمم، حس میکنم...بیشتر از این نمیتونم بایستم و با زانو روی زمین میوفتم. پویا بلند فریاد میزنه:یا حسین! نگاهم به پویا ست، که کنارم زانو میزنه و با گریه با من حرف میزنه. پویا:من بمیرم تو را اینجوری نبینم...آرامم با من حرف بزن...حرف بزن تو نباید بخوابی، باشه؟ آرام:خدانکنه...خیلی وقت بود اینجوری صدام نکرده بودی...نبودم که صدام‌ کنی! اشکهاشو پاک میکنه و میگه:قول میدم تا آخر عمرم همین طوری صدات کنم...تو فقط خوب باش. آرام:دوست دارم بیشتر ازجونم. پویا:هیچ وقت نتونستم دوست داشتنت را از قلبم بیرون کنم...تو تنها مالک قلبم بودی و خواهی ماند. لبخند بی جونی میزنم و میگم:سرت را بیار پایین تر. سرش را نزدیک دهنم میاره و من با تمام توانم بوسه ای روی گونه اش میزارم، مثل ماهی بیرون افتاده از آب که همه توانش را برای رسیدن به آب جمع میکنه، آری بوسیدن تو مرا زنده نگه میدارد! بدون پنهان کردن صورتش، اشک تمام صورتش را پر میکنه و قلبم برای چشمهای عزیزترینم آتیش میگیره! پویا:تو حالت خوب میشه، تو باید کنار من و کیارا بمونی! صدایی مردی که، از امیر میخواد که خودش را تسلیم کنه و بعد صدای تیری که دوباره توی خونه میپیچه و جسمی که روی زمین میوفته و نگاه من و پویا مات جسم بی حرکت امیر روی زمین میشه. با بی حالی و ضعف میگم:حقش مرگ نبود، باید بیشتراز این زجر می کشید! سرگرد:اما امیر خودش را با مرگ مجازات کرد، اونم با دستهای کثیف خودش، چون میدونست وجودش برای این دنیا زیاده...، آمبولانس رسید بهتره خانومتون را زودتر به بیمارستان ببرید. کیان بالای سرم میاد و با صدای گرفته میگه: شما دوتا آخر سر منم به باد میدید، نگاه اون مرتیکه چه به روزم آورد. به سختی میگم: شرمندتم، جبران میکنم! کیان: لازم نکرده، زود خوب بشو. چند نفر منو روی برانکارد میزارن و من که نگران میگم:مواظب کیارا باش، بهش بگو خیلی دوستش دارم. پویا بوسه ای به دستم میزنه و مجبور به رها کردن دستم میشه و با صدای بغض دار میگه:تو برمیگردی کنارمون، من بدون تو میمیرم آرام...این پنج سال من فقط یه مرده متحرک بودم، قول بده برمیگردی...نزار دوباره بمیرم...نزار. دنبالم میومد و حرفهاشو تکرار میکرد و من تا آخرین توانم، چشمانم را برای دیدن نگاهش باز نگه میدارم، تا اینکه از دیدم محو میشود و من به یکباره تمام میشوم و چشمانم بسته میشود، گویی درونم چیزی به اتمام میرسد و همه وجودم خاموش میشود...! دوري" اسم كوچك توست آن لحظه كه صدايت را از پشت تمام تلفنهاي دنيا مي شنوم، كه در دستهات عرق كرده، كه در دستهام گريه مي كند تلفن...سفت چسبيده ايم كه مبادا گم بشود...كه مبادا نتوانيم ديگر صداي هم را... ملالي نيست!هميشه بايد شيشه اي لك شده از نم باران جلويت باشد تا به زيبايي ماه بيشتر پي ببري و آخرين ماشين كه از چراغ سبز عبور مي كند از اولي خوشبخت تر است. دلتنگم و اين كلمات اگر بخواهند هم نميتوانند از دلتنگي ام بكاهند. ما وقت براي مردن زياد داريم! بايد تا آنجا كه ممكن است زندگي كرد. بايد رقصيد روي شيشه خرده ها مثل آن زن زيبا، كه چند دقيقه بيشتر زنده بماند... آن مرد_آن مرد مصلوب_ و گلوله ها از همان مسيري كه آمدند برگردند! بايد دل خوش كرد به هر آنچه كه بوده و ديگر نيست! بايد زندگي كرد عزيزم! بايد زندگي كرد...!
×
×
  • جدید...