رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

bebarbaroon

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    450
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,047 Excellent😃😃😃😃

درباره bebarbaroon

  • Other groups ویراستار
    کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 8 تیر 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,205 بازدید کننده نمایه
  1. نرگسی عزیزم رمانت حرف نداره(هرچند به روحیات من نمیخوره😑😒😥)ولی قلمت خیلی خوبه...امیدوارم همیشه موفق باشی!❤️
  2. bebarbaroon

    دلنوشتهـ...

    اشک تراود از درون من نه به خود گریه کنم خون گرفته است دلم در سر من هوای تو #ببار_بارون
  3. اشک تراود از درون من نه به خود گریه کنم

    خون گرفته است دلم در سر من هوای تو

  4. 10531502998628168603.jpg

    #انتقام_سخت

  5. %D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%AA_%D9

    شهادتت مبارک سردار دلها

  6. shahid_soleimani12_n.jpg

    #ایرانم_تسلیت

    #دوباره_یتیم_شدیم

  7. bebarbaroon

    دلنوشتهـ...

    یک عمر دور و تنها،تنها به جرم اینکه او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم محمد علی بهمنی
  8. پیام که بهت میدم،

    ببین!

    نخواستی نخون،

    ولی ببین...

    بزار اون تیک لعنتی بیوفته کنار پیامم...

    بزار خیالم از بودنت راحت باشه...

    همین که باشی کافیه!

    مهم نیس مال من باشی یا نه...یعنی مهم هس...اما بودنت مهمتره...

    و خوشبختیت از همه مهمتر!

    میبینی...

    باهام چیکار کردی...

    که تو هرحرفیم یه اما و اگر جاخوش کرده!

    میبینی؟

    یا این یکیم تیک نمیخوره؟

  9. یعنی تموم

    حس میکنم

    این آخرین روزای باهم بودنه

    یعنی تموم

    باید برم

    وقتی دلت با رفتنه

    میرم ولی

    هرجا برم

    رویای تو صدسال دیگم با منه

    میرم ولی

    یادم بیوفت

    هرجا چراغی روشنه...

    یعنی تموم_روزبه بمانی

     

  10. ما بد نبودیم آقای قاضی...بلد نبودیم!

    ...

  11. از چوپانی پرسیدند:روزگارت چگونه میگذرد؟

    گفت:روزگار را نمیدانم...اما پشم گوسفندانم را که زدم،دیدم نیمی از آنها گرگ اند!

  12. bebarbaroon

    دلنوشتهـ...

    یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند هزاران همه رفتند
  13. پیمان با خستگی خودمو روی صندلی کنار پانی میندازم.صدای گریش بدجور رو اعصابمه!سرمو توی دستم میگیرمو میگم:اه پانی بس میکنی یا نه؟ به سمتم براق میشه و با جیغ میگه:نه...بس نمیکنم...گریه نکنم چیکار کنم؟ها...پرستاری بهمون نزدیک میشه و با عصبانیت میگه:خانوم چه خبرتونه...آروم تر لطفا! پانی عصبی تر از قبل میگه:برو بابا...تو دیگه چی میگی؟ پرستار میخواد چیزی بگه که سحر پانی رو عقب میکشه و رو به پرستار میگه:خانوم ببخشید...دوستم وضعیتی خوبی نداره...شما بفرمایید... پرستار با اخمایی درهم میره...سحر با صدایی که از شدت بغض میلرزه میگه:پانی جان آروم باش عزیزم... پانی خودشو تو بغل سحر میندازه و شونه هاش از گریه میلرزه...بغض بدی تو گلوم میشینه...خدایا بارانمو بهم برگردون...میخواستم از اتاق که بیرون اومدیم،گوشیمو پیدا کنم و زنگ بزنم به پلیس...اما اینطوری شد...باید همون موقع دست و پای اون کثافتو می بستم...آخرشم اتفاقی که نباید میفتاد،افتاد... با عصبانیت مشتی به صندلی میزنم و میگم:لعنتی! سروصدای پانی باعث میشه از فکر و خیالام بیرون بیام...بادیدن دکتر از جام بلند میشم و به سمتش میرم.صداشو میشنوم که میگه:فقط همراه درجه یک... پانی با حرص میگه:خانوم میگم خواهرمه... دکتر به سحر اشاره میکنه و میگه:ایشون که میـ... با دیدن من حرف تو دهنش میمونه و میگه:شما همراه بیمارید؟ _بله... دکتر:چه نسبتی باهاشون دارین؟ _زنمه دکتر:لطفا دنبالم بیاین... همینطور که دارم به سمت اتاق دکتر میرم،صدای پانی رو میشنوم که زیرلب باحرص میگه:زنیکه ی... ناخودآگاه لبخندی روی لبم میشینه.منو به طرف اتاقش دعوت میکنه،به نزدیک ترین صندلی که میرسم میشینم و منتظر حرفایی میشم که از همین الان میدونم بوی خوبی نمیده...دکتر به آرومی روبه روم میشینه،صداشو صاف میکنه و میگه:خب آقای... بی حوصله میگم:پارسا هستم. دکتر:بله...آقای پارسا...خوشبختانه گلوله به بافت های داخلی آسیب خاصی نرسونده،وخارجش کردیم...بعد از اینکه جواب آزمایشاتشون بیاد،به بخش منتقل میشن...مشکل دیگه ای ندارن بجز... _بجز چی؟ دکتر نفسشو بیرون میفرسته و میگه:خب ببینید...بخاطر کتک هایی که خوردن،آسیب زیادی به ناحیه ی پهلو و کلیه شون وارد شده...به طوری که من بادیدن اون کبودی ها گفتم کلیه حتما تخریب شده،ولی خداروشکر در حد تخریب نیست... با بی قراری میگم:پس مشکل چیه خانوم؟ دکتر:به علت آسیب به کلیه ممکنه ایشون دیگه نتونن...مادر بشن... با بهت به دکتر خیره میشم...یعنی چی؟یعنی چی نمیتونه مادر بشه؟زن من...پاره ی تنم...کسی که من قرار بود خوشبختش کنم...الان چی مونده ازش؟ صدای دکتر منو به خودم میاره:آقای پارسا...باشمام! گیج و منگ میگم:بله... دکتر:صبر کنید حرفم تموم بشه...گفتم ممکنه بچه دار نشین...نگفتم حتما!این فقط یه احتماله و قطعی نیست. با ناراحتی سرمو تکون میدم و میگم:بله...متوجهم...میتونم ببینمش؟ دکتر:بله البته زمانی که به بخش منتقل شدن... ازجام بلند میشم و میگم:خیلی ممنون دکتر لبخندی میزنه و میگه:خواهش میکنم به آرومی به سمت در اتاق میرم و از اتاق دکتر خارج میشم...همین که وارد سالن بیمارستان میشم،مامان و بابا رو میبینم که با قدمهای بلند به این سمت میان...با تعجب بهشون نگاه میکنم...کی به اینا خبر داد؟حتما کار پانیه!اه نخود تو دهن این بچه خیس نمیخوره...مامان همین که بهم میرسه،با وحشت سرتاپامو نگاه میکنه و میگه:وای پیمان جان مادر خوبی؟سالمی؟ با کلافگی میگم:خوبم مامان...شماها اینجا چیکار میکنین؟ مامان مشتشو رو قلبش فشار میده و میگه:تو چرا به ما خبر ندادی؟ با حرص میگم:از وضع الانتون میترسیدم. کنارم میزنه و میگه:وضع من مهم نیست...الان میخوام دخترمو ببینم. برمیگردمو میگم:الان نمیشه ما... بابا دستشو روی شونم میذاره و میگه:بذار بریم باباجان...الان به دیدنش حتی از پشت شیشه هم احتیاج داریم... بهش نگاه میکنم که لبخند مهربونی میزنه...فشاری به شونم وارد میکنه و به سمت انتهای راهرو میره. _دکتر چی بهت گفت؟ با صدای پانی به عقب برمیگردم...دست به سینه واستاده و با چشمای ریز شده نگام میکنه:تو برای چی باز آنتن شدی؟ حق به جانب میگه:بلاخره که باید میفهمیدن _حساب قلب مامانم نکردی دیگه نه؟ دستشو تکون میده و میگه:مطمئن باش که بی خبری براش بدتر بود...بعدشم حالا که اتفاقی نیوفتاده...طفره نرو...بگو دکتر چی گفت... ابرویی بالا میندازمو میگم:دکتر اگه میخواست تو بدونی جلوتو میگفت. اخماشو تو هم میکشه و میگه:عجب آدمی هستیا! لبخندی میزنم که حرصی تر میشه...زیرلب چیزی میگه که به احتمال نود درصد فحشه...از کنارم رد میشه و تنه ی محکمی بهم میزنه ... باران پلکای سنگینمو باز میکنم...با دیدن اطراف میفهمم تو بیمارستانم...میخوام دستمو حرکت بدم که حس میکنم کسی دستمو تو دستش گرفته...با دیدن پیمان که سرشو روی تخت گذاشته همه چیزو به یاد میارم...دست دیگمو به آرومی حرکت میدم و روی سرش میذارم...لبخندی میزنم و موهاشو نوازش میکنم...حالت موهاشو دوست دارم...خوشحالم که سالمه...حاضرم جونمو هم بدم،ولی بلایی سرش نیاد...نفس عمیقی میکشم که قفسه ی سینم میسوزه...پیمان تکونی میخوره و سرشو بلند میکنه،بادیدنم چندبار پلک میزنه و میگه:خانومم...به هوش اومدی؟ لبخندی میزنم و میگم:اوهوم... با ذوق میگه:قربونت برم...خوبی؟ میخوام چیزی بگم که در اتاق باز میشه...پانی با قیافه ای افسرده میاد تو و میگه:داداش مامان میـ... با دیدن چشمای باز من حرف تو دهنش میمونه و با ناباوری میگه:باران! به سرعت به سمتم میاد...با چشمایی اشک آلود میگه:الهی بمیرم بارونم...میدونی چی کشیدم... به شوخی میگم:چی کشیدی؟ با لبخند میگه:نقاشی عمتو...بعد با حرص میگه:کوفت!خب معلومه چی کشیدم...بدبختی..بیچارگی...دربه دری! با سروصدایی که پانی راه میندازه،خیلی زود اتاق شلوغ میشه،مامان الهه سرمو میبوسه و باگریه میگه:الهی بمیرم!خوشی به این بچه نیومده... دستشو میگیرمو میگم:خدا نکنه... سحرِ عزیزم در حالی که اشکاشو پاک میکنه میگه:خواهری داشتیم سکته میکردم دیگه اینجوری مارو نترسون... آروم میگم:چشم...دیگه تکرار نمیشه... ****
×
×
  • اضافه کردن...