رفتن به مطلب

bebarbaroon

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    327
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,300 Excellent😃😃😃😃

درباره bebarbaroon

  • درجه

  • تاریخ تولد 8 تیر 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,463 بازدید کننده نمایه
  1. با سلام درخواست ناظر برای رمان کلاهی برای باران نویسنده:bebarbaroon لینک صفحه رمان:
  2. bebarbaroon

    مولانا حافظ فاضل نظری
  3. bebarbaroon

    گاهی وقتا لازمه دستتو بزاری رو قلبت و بگی:میدونم سخته ولی طاقت بیار
  4. دوستای نودهشتی...دلم براتون تنگ میشه

    انشاالله تابستون برمیگردم...

    تا اونموقع خدا نگهدارتون

    💙

  5. bebarbaroon

    غزل خداحافظی مولانا رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، این درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد از برق این زمرّد، هین دفعِ اژدها کن . . . به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغِ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرُست چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
  6. bebarbaroon

    ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم #فاضل_نظری
  7. bebarbaroon

    سیب رو از توی ظرف برمیدارمو به طرف پیمان پرتاب میکنم،تو هوا میگیره و گازی بهش میزنه،درحالیکه سیبو نشونم میده میگه:ممنون پامو روی زمین میکوبم و میگم:اَه...خیلی بدین!و رومو برمیگردونم. پیمان:خب بابا حالا قهر نکن،دیگه تکرار نمیشه خوبه؟ _:حالا که ناراحتم کردین،باید ناهار امروزو شما بپزین پیمان:خب بگو میخوام از زیر کار در برم دیگه _:آره همون صدای زنگ در باعث میشه به سمتش برم:من درو باز میکنم.فک کنم پانیه... تو این چند وقتی که اینجا هستم،زندگیم آروم و بی دردسر بوده و اینو مدیون پیمانم!میخوام آیفون رو بردارم که بادیدن افراد پشت در با ترس دو قدم عقب میرم.حس میکنم قلبم از کار افتاده.سینمو چنگ میزنم و با ترس به صفحه ی آیفون نگاه میکنم.دوباره صداش بلند میشه،صدای پیمان هم:پس چرا درو باز نکردی؟ منو که میبینه،با وحشت سمتم میادو میپرسه:چی شده دختر؟حالت خوبه؟به افراد پشت در خیره میشه:اونا کین؟ بریده بریده میگم:مادربزر...گم...زن...عمو... پیمان:خیله خب...تو آروم باش.من جوابشونو میدم ترسم صدبرابر میشه،به آستین لباسش چنگ میزنم:نه...تروخدا نرین.خواهش میکنم.بزارین انقد زنگ بزنن تا خسته بشن...تروخدا آقا پیمان با آرامش میگه:نگران نباش باران...منو ببین...بهم اعتماد کن با چشمای اشکیم نگاش میکنم،آروم دستشو آزاد میکنه و از خونه خارج میشه.ترس همه ی وجودمو فرامیگیره.دستمو از لبه ی در میگیرم تا سقوط نکنم.میدونستم میان...میدونستم آخرش میان و کابوسام تعبیر میشن.صداشون کم کم نزدیک میشه:مگه من دستم به اون بیشرف نرسه،دست پسر منو گذاشته تو پوست گردو...پس بگو یکی دیگرو تور کرده پیمان:خانوم مراقب حرف زدنتون باشین.من اینجا آبرو دارم زن عمو:دهنتو ببند پسره ی بی چشم و رو...لازم نکرده برای من دم از آبرو بزنی وقتی زن عمو و مادربزرگ رو با چشمای سرخ جلوی در میبینم،نفسم تنگ میشه.زن عمو بی معطلی جلو میاد و سیلی بدی توی صورتم میزنه:خیلی کثافتی!حیف شوهرمن که یه عمر واسه تویه نمک به حروم دل سوزوند...دوباره دستشو بالا میبره که چشمامو با ترس میبندم،هرچی منتظر میشم اتفاقی نمیوفته.چشمامو باز میکنم و میبینم پیمان دست زن عمو رو گرفته.پیمان با صدای محکمش میگه:دستتونو بکشین خانوم.اومدین توخونه ی من بی حرمتی کردین،به خاطر سنتون احترامتونو نگه میدارم.دیگه بس کنین زن عمو با نفرت میگه:گمشو پسره ی احمق!این عوضی هم از تو یاد گرفته که زبونش شیش متره...تو چیکاره ی این بی کس و کاری که زر اضافی میزنی؟ پیمان بعد از کمی مکث میگه:زنمه... نمیتونم جلوی گرد شدن چشمامو بگیرم،با تعجب نگاش میکنم که زن عمو میگه:با اجازه ی کی زنت شده این نکبت؟ پیمان:با اجازه ی خودم.اجازه ی اون الان دسته منه.کسی هم نمیتونه بگه بالای چشش ابروعه... مادربزرگ جلو میاد و میگه:این پسره راست میگه؟ نامطمئن به پیمان نگاه میکنم،چشماشو روی هم میزاره،سرمو پایین میندازمو چیزی نمیگم مادربزرگ:خیله خب.پس که اینطور...انگار قراره این داستان ادامه پیدا کنه.به پدرتم همینو گفتم.وقتی میخواست با اون زنیکه ازدواج کنه... _:با مادر من درست صحبت کنین. پوزخندی میزنه و میگه:مادرتم مثه تو...به بابات گفتم دیگه پسری با اسم فرهاد ندارم.الانم به تو میگم،دیگه نوه ای به اسم باران ندارم. اشک تو چشام جمع میشه...من خیلی وقته قید اونارو زدم.قید همه ی دنیامو زدم.سرمو که بالا میارم،اثری ازشون نمیبینم.به سمت پیمان برمیگردم.اشکام دوباره بی اجازه روی گونم جاری میشه.از روی در سر میخورم و روی زمین میشینم.دستامو دور زانوهام حلقه میکنم.صداشو از کنارم میشنوم:از چیزی که گفتم پشیمون نیستم باران...نمیدونم توچه حسی بهم داری...اما من خیلی وقته فهمیدم دوست دارم...خیلی وقته فهمیدم همونی هستی که میخوام...شاید خودخواهی باشه اما ازت میخوام یه فرصت به هر دومون بدی.بزار تکیه گاهت بشم،بزار پشتت بشم،بزار باقی روزامو با تو بسازم.کنار تو...بیاو تو هم کنارم باش...قول میدم پشیمونت نکنم... سرمو بلند میکنم و توی سیاهی چشماش غرق میشم...یعنی میتونم بهش اعتماد کنم؟یعنی میتونم به زندگی با اون فکر کنم؟ ... دستپاچه و لرزون مقابل پانیِ عصبانی میشینم...چشمای ریز شدش اعصابمو بهم میریزه...با حرص زیرلب میگه:باید حدس میزدم.یدفه با داد میگه:تو ... تکونی میخورمو با ترس نگاش میکنم...یهو دستاشو بهم میکوبه و بعد که دوساعت مثه اسب میخنده میگه:بلاخره اون چشات دل داداش مارو برد آره؟ با اخم نگاش میکنم و میگم:مرگ...دختره ی بی شعور...دوساعته عین مجسمه ی ابولهول به منِ بیچاره زل زدی،حالا میخندی؟ پانی:آخه داداشم عاشق چیه این قیافه ی داغون شده؟ با خشم میگم:پررو...مگه قیافم چشه؟با اون داداشت... پانی:هوی...راجع به داداشم درست حرف بزناااا...چی کم داره داداشم؟خوشگل نیس،که هس...خوشتیپ نیس،که هس...پولدار نیس،که هس...خواهری عین من نداره،که داره...آلمان نرفته نیـ.. دستمو جلوی دهنش میگیرمو میگم:نفس بگیر بین حسنات داداشت... با حرص میگه:پس چی؟اگه داداشم نبود تاحالا تورش کرده بودم محکم پس کلش میکوبم که میگه:آخ...پیمان این وحشی بازیاتو دیده؟ با جیغ میگم:پانی یه کلمه دیگه حرف بزنی،کشتمت... گوشاشو میگیره و میگه:این جیغ جیغاتو چی؟مطمئنم بعد دو روز پشیمون میشه پرتت میکنه بیرون میخوام به سمتش برم که میگه:از من میشنوی تا تنور داغه بچسبون... دیگه کی پیدا میشه بگیردت؟میترشی تو خونه هااا...از من گفتن...عین داداشم کجا پیدا میشه؟ها؟بزنم به میز همه چی تمومه... با حرص مشتم رو توی شکمش میکوبم که دولا میشه...از درد چشماشو میبنده و میگه:هر رفتاری در دادگاه برعلیه شما استفاده میشود... دستمو تو هوا تکون میدمو میگم:برو بابا صدای درو میشنوم،پانی با خوشحالی میگه:آخجون پیمان اومد...الان میرم براش سرمو با تاسف تکون میدم و درصدم ثانیه ای از جلوی چشام محو میشه. به این چند روز فکر میکنم.توی این روزا زیاد پیمانو نمیبینم...سعی میکنه زیاد توی دیدم نباشه و من واقعا ازش ممنونم!چون اصلا نمیتونم توی چشماش نگاه کنم.انقدر توی شوکم که به اتفاقات واقف نیستم.حتی هنوز باورم نمیشه پیمان ازم خواستگاری کرده...با صدای سحر از فکر و خیالاتم بیرون میام:سلام بر بارانِ لیلی گونه ی تو فکر و خیال... با مهربونی نگاش میکنم.تو عمق چشماش نگرانی رو میبینم که سعی در پنهان کردنش رو داره.همینکه کنارم میشینه،اشک تو چشمام جمع میشه و بغض میکنم،انگار میترسم با ازدواجم ازش دور بشم:سحر خیلی میترسم،من تا حالا به ازدواج فکر نکردم...اگه ازدواج کنم،دیگه نمیبینمت نه؟ سحر دستامو میگیره و میگه:باران...من همیشه کنارتم!تو خواهرمی...برام با سمانه هیچ فرقی نداری...تو رو ازونم بیشتر دوست دارم...خب؟ تو چشماش زل میزنمو سرمو تکون میدم،توی درستی حرفاش هیچ شکی ندارم...بعد از مکثی میگه:حالا یه سوال...به پیمان اعتماد داری؟میتونی دوسش داشته باشی؟ نگاهمو از چشماش میگیرم و چیزی نمیگم...مشت آرومی به بازوم میزنه و میگه:نگفتم که مثه آفتاب مهتاب ندیده ها سرتو بندازی پایینو سرخ و سفید بشی...عین بچه آدم جوابمو بده بدون اینکه نگاش کنم میگم:آره خب... سحر:آره خب چی؟ _:بهش اعتماد دارم...خطایی ازش سر نزده... با حرص میگه:رف دوسال دیگه حرف بزنه...دوسش داری یا نه؟یه کلمه... نفسی میگیرمو خیلی سریع میگم:دوسش دارم زیر چشمی نگاش میکنم،با لبخند میگه:از اول... با صدای خنده ی ریز پانی به سمت در برمیگردم و...دو لیتر خون با سرعت صد کیلومتر در ثانیه به سمت صورتم هجوم میاره...پیمان ضربه ی آرومی به دست پانی میزنه و میگه:لومون دادی... سحر میخنده و منِ خجالت زده رو توی آغوشش میگیره،سرمو روی شونش میذارمو نفسمو بیرون میفرستم. ****
  8. bebarbaroon

    سلام عزیزم رمانتو خوندم و خوشم اومد...منتظر پارت های بعدیت هستم موفق باشی!
  9. bebarbaroon

    الهی بهار چقد با حست آشنام... بمیرم برات بیا کنار خودم بشین قول میدم کنارت بمونم بعدشم بنظرت تا وقتی من باشم تو میتونی نقش هویجو بازی کنی؟ هویج فقط خودم...اصن هویجای قبل من اشتباه تایپی بوده🤣
  10. یکی از دوستا فامیلیش روغنیه

    میگه تو انتخاب اسم برا بچم موندم

    به نظرتون اسمی شایسته تر از دانه وجود داره برا این بچه؟

  11. یهو چقد دلم هواتو کرد بهار

    خوبی؟

    1. Bahareh

      Bahareh

      اخعععیی فداتشم

      به خوبیتم

    2. Bahareh

      Bahareh

      تو چطوری عشقم؟

    3. bebarbaroon
  12. ادم وقتی خسته بشه

    دیگه به هیچی فک نمیکنه

    میره

    پ.ن:مواظب باشین نرن

  13. bebarbaroon

    آدما عادت میکنن
  14. bebarbaroon

    به نظر من اگه تو این دنیا دوست نداشته باشه کسی هم دوست نداره عزیزم ازین شکست ها توی زندگی زیاد میخوری،بهت توصیه میکنم غصه نخور. اطمینان داشته باش کسایی هستن که یه گوشه ایستادن و دارن نگات میکنن،جلو نمیان اما حواسشون یواشکی بهت هس... (یهو میبینی که شب رفته و تو از تماشای ستاره ها بازموندی...وقتی داشتی ماه رو نگاه میکردی مواظب ستاره های زندگیت باش)
  15. bebarbaroon

    بدترین اتفاق اینه که بفهمی تو یه جمع اضافی هستی و من اینو تجربه کردم البته اولین ضربه ای که اولین دوستم بهم زد این بود که ترکم کرد و بهم گف دس از سرش بردارم نمیدونم گاهی با خودم میگم شاید تقصیر خودم بود ولی من هرگز دوست و دوست داشتن رو زیر سوال نمیبرم،چون همون اندازه که بعضیا بهم ضربه زدن،به همون اندازه کسایی بودن که بی منت دوسم داشتن
×