رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

bebarbaroon

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    440
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,921 Excellent😃😃😃😃

درباره bebarbaroon

  • Other groups ویراستار
    کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 8 تیر 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,379 بازدید کننده نمایه
  1. bebarbaroon

    دلنوشتهـ...

    ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
  2. آقا ما بد،شما برین کنار بدی نشین

    ...

  3. bebarbaroon

    اهنگی که نفر قبلی میگرو گوش دادی ؟

    نوچ ناخدا از ماکان بند
  4. ویرایش رمانم تموم شد گلم

    بیا از اوب بخونش ببین خوبه؟

    چون ویراش کردم بیشتر جاهاش تغیر کرده گلی

    https://forum.98iia.com/topic/6825-رمان-طلسم-خاموش-narges85-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. bebarbaroon

      bebarbaroon

      لطفا تا پارت های منتظر بمانید.

      حتی شما دوست عزیز!

      #من_خبیث

      خخخ🤣

    3. bebarbaroon

      bebarbaroon

      خواهش عسلییییییی💚

      @Narges85

    4. Narges85

      Narges85

      خخ عجبا😂

  5. بزن بارون به یاد یک ترانه،یک ترانه

    بزن بارون به سوز عاشقانه،عاشقانه

    بزن نم نم دلم خیلی گرفته،باز گرفته

    بزن بارون،کرانه تا کرانه غم گرفته

    بزن بارون توی گلبرگ پونه

    بزن آروم بدون هیچ بهونه

    ببار و تازه کن بوی علف رو

    توی این بی رحمی سخت زمونه

    اینجا هوا بارونیه...😍💙🌧️

    1. Bahar00

      Bahar00

      برااااوواااا

  6. نمیدونم چند وقته که اینجاییم...نمیدونم چند ساعته که دارم ترک های روی دیوارو میشمارم...فقط میدونم که هرلحظه بیشتر از قبل میترسم،میدونم حرفای پیمان رو میشنوم و نمیشنوم،میدونم که انگشتام از سرما بی حس شده...از بلایی که قراره سرم بیاد،ته دلم بدجور خالی میشه...نمیدونم یاشار میخواد چیکار کنه و این دیوونم میکنه...با صدای در از فکر و خیالام بیرون میام...بدن کوفتم از ترس به لرزه میوفته...چشمای بی فروغم رو بهش میدوزم...با دیدن لیوان توی دستش از شدت وحشت دندونام بهم میخوره...نزدیکم میشه و چشمای سرخش بهم دهن کجی میکنه.خودمو مچاله میکنم که با نفرت میگه:دلم میخواد بلایی سرت بیارم که دیگه هیشکی نگات نکنه...گونمو نوازش میکنه:دلم میخواد کاری کنم که حالت بهم بخوره قیافتو تو آینه ببینی...اما حیف نیس؟حیف نیس پوست به این زیبایی خط خطی بشه؟با کار امشبم ذره ذره آب میشی... احساس میکنم دارم میمیرم...امیدوارم حسم درست باشه چون تو این لحظه هیچی جز مرگ نمیخوام...اشکام بی صدا فرو میریزن و بغض بی رحمانه به گلوم چنگ میزنه.این حال خرابم دل سنگ رو هم آب میکنه.ولی انگار اون دیگه قلبی تو سینه نداره.باورم نمیشه کسی که جلوم نشسته و لباش با نفرت تکون میخوره،پسر عموم،یاشار باشه...همونی که بچگیمو با همه ی خوب و بدش باهاش تقسیم کردم.همونی که با چشمای پر از اشک بهم گفت دوسم داره...من فکر میکردم اون برادرمه...کی فکرشو میکرد بشه قاتلم...قاتل روحم؟ شروع به بازکردن طنابای دور دست و پام میکنه،بعدم دستمالو از روی دهنم برمیداره...صدای خشدار پیمان رو میشنوم و چشمامو میبندم...میبندم تا دیگه هیچی نبینم...بدون اینکه بخوام بدنم شروع به لرزیدن میکنه...از زمین کنده میشم...دیگه نمیخوام چشمامو باز کنم...نمیخوام ببینم اون داره باهام چیکار میکنه...نمیخوام وحشت توی چشمامو ببینه...دهنم خشکه...خشکه خشک...بزاق نداشتمو قورت میدم که گلوم آتیش میگیره...نمیدونم چم شده...نه هیچ مقاومتی!...نه هیچ جیغی!...نه هیچ فریادی!...هیچ حرکتی نمیکنم...شاید مردم!شاید مرگ همینه...انگار تو خلا معلقم!صداها گنگه...صدای فریاد های پیمان با پرت شدنم روی تخت گوشه ی اتاق یکی میشه:دس بهش نزن کثافت...اگه میتونستم تیکه تیکت میکردم آشغال... صداش میلرزه...دل من هم...یاشار بی توجه به حال خرابم قهقهه ای میزنه و میگه:امشب انتقام سالها عشق پاکمو ازت میگیرم.تموم اون سالا فکر میکردم مال من میشی...امشب که روحت مال من نیست جسمت مال من میشه... صدای فریاد پیمان دیوارهای اتاق رو به لرزه درمیاره:بــــاران! صدای فریادش توی گوشم میپیچه...انگار با سر به زمین برخورد میکنم...چشمامو باز میکنم و جیغ بلندی میکشم و با دستام سعی میکنم یاشار رو پس بزنم،ولی دستامو با یه دستش مهار میکنه و اون دستش به سمت شالم میره:هرچی دوس داری تقلا کن،اینطوری به منم بیشتر خوش میگذره... با جیغ میگم:دستای کثیفتو به من نزن...آشغال کثافت!میفهمی من کیم؟من دختر عموتم نامرد...هم خونت!میدونی داری به همخونت دست میزنی؟...صدام از بغص میلرزه:منی که تورو مثل داداشم دوست داشتم،منی که تو برام بعد عمو تکیه گاه بودی،پشتیبان بودی... با داد میگه:نمیخواستم مثه داداش باشم برات،نمیخواستمو نمیخوام،میفهمی؟ موهامو توی دستش میگیره و محکم میکشه،جیغ بلندی میزنم که میگه:دهنت که بسته بود،قابل تحمل تر بودی...نه؟ جیغ،داد،تقلا،التماس...هیچکدوم روش اثر نداره...دستش به سمت دکمه های مانتوم میره که جیغ بلندی میزنم...میخوام به صورتش چنگ بندازم که دستمو میگیره و این اجازه رو بهم نمیده...بغض بدی تو گلوم میشینه...خدایا کمکم کن!خودت به دادم برس!نفسم میگیره برای یه لحظه چشمم به گلدون شیشه ای روی میز میوفته...با دست آزادم برش میدارمو بی اختیار دستم بالا میره...به خودم میام و دستای خونیم رو میبینم...از شدت وحشت به نفس نفس افتادم...بدن نیمه جون یاشار رو کنار میزنمو میخوام از تخت پایین بیام که چشمام سیاهی میره و روی زمین پرت میشم...صداش رو میشنوم که با ترس میگه:بارانم چی شد؟ به زحمت از روی زمین بلند میشم و به سمتش میرم...جلوش میشینم و سرمو روی زانوش میزارم.با صدای آرومی میگه:آروم باش عزیزم...گریه نکن...دیگه همه چی تموم شد... با تعجب به صورتم دست میکشم...حتی نفهمیدم کی اشکام جاری شد...دوباره چشمم به دستام میوفته...با بغض میگم:پیمان...کشتمش...من آدم کشتم!ببـ..ببین...ببین دستام خونیه!به یاشار اشاره میکنم:سـ..سرش خونی بود... پیمان:نه خانومم...نمرده...نگران نباش...زندس!...بیا...بیا کمک کن دستامو باز کنم،باید تا کسی نیومده،از این جا بریم. سرمو تکون میدم و شروع به باز کردن طنابای دور دستش میکنم...دستام به شدت میلرزه...نمیتونم به راحتی طنابا رو باز کنم...بعد از چندین بار تلاش بلاخره بازشون میکنم...به پیمان نگاه میکنم و به سختی میگم:پیـمان...شا..شالم... سرمو میبوسه و میگه:الان پیداش میکنم گلم...تو سعی کن آروم باشی... از جاش بلند میشه و به سمت تخت میره...نفس عمیقی میکشم و تمام تلاشمو میکنم که چشمم به بدن بی جون یاشار نیوفته...چشمامو میبندم که یهو یه چیزی روی سرم میوفته...با ترس چشمامو باز میکنم و پیمان رو در حال مرتب کردن شالم میبینم.نفس آسوده ای میکشم که میگه:ضربه ای زدی شدید نبوده...فقط بیهوشش کرده...باید تا بهوش نیومده بریم. با تعجب میگم:یعنی نمرده؟ پیمان با لبخند میگه:نه خانومی...گفتم که زندس!با حرص ادامه میده:حیف باید بریم وگرنه خودم میکشتمش... بلند میشم و میگم:بریم پیمان...تروخدا بریم... اونم بلند میشه و میگه:باشه قشنگم...بریم به سمت در میریم که یهو یاد چیزی میوفتم و با ناراحتی به سمت پیمان برمیگردم:وای در قفله...حالا چیکار کنیم؟ کلیدی رو بالا میاره و میگه:من حواسم به چیز هست... لبخندی میزنم و اون قفل درو باز میکنه...برای آخرین بار سرمو میچرخونم و یاشار رو میبینم که اسلحه ی توی دستشو به سمت پیمان نشونه رفته...از ترس جیغ میزنم و بدون لحظه ای مکث خودمو جلوی پیمان میندازم...صدای گلوله تو فضای اتاق میپیچه و بعدش سوزشی تو قفسه ی سینم حس میکنم...پیمان با ترس صدام میزنه...زانوهام سست میشه و فاصله ای تا سقوط ندارم که پیمان دستشو دورم حلقه میکنه...محکم تکونم میده:باران...باران...خانومم یه چیزی بگو...تروخدا جوابمو بده...باران... صداش کم کم گنگ میشه...به سختی نگاش میکنم...دلم میخواد چهرش همیشه تو خاطرم بمونه...همیشه...به شدت سرفه میکنم که درد تو همه ی بدنم میپیچه...وای خدا باورم نمیشه دارم تو آغوش عشقم جون میدم...به زحمت میگم:پیـ مان...خوش...خوشحالم که جبــ ران کردم... پیمان با بغض میگه:باران هیچی نگو...هیچی نگو خواهش میکنم... _:بزار حرفامــو بزنـم...تو به مـن خودتــ و بخشیــ دی و من به تو زندگیــ مو...فقط اینو بـ دون که من همیـشه دوسـِ... نفسم میگیره و دیگه نمیتونم ادامه بدم...پیمان با داد میگه:بـــــاران بین زمین و آسمون معلق میشم و سیاهی مطلق... ****
  7. چ بده واسش بمیری ولی واست تب هم نکنه

  8. bebarbaroon

    💢معادل اسمتون به ژاپنی💢

    rinkaritekikuri نه خوندمش... رین کاریتی کیکوری🤣
  9. bebarbaroon

    💢معادل اسمتون به ژاپنی💢

    اصن خونده نمیشه🤣
  10. به قول مختار:شرط عشق جنون است...ما که جامانده ایم،مجنون نبوده ایم...

    #جامانده_ام

  11. %D9%86%D9%87%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB

    نهر داریون یکی از شگفت انگیزترین و قدیمی ترین سازه های آبی شوشتر است که یک کانال آبی دست کند می باشد،داریون نهری است در شوشتر که از رود شطیط جدا می شود و دوباره به آن می پیوندد.این نهر داریوش یا دارا نیز نام دارد و در زمان داریوش هخامنشی حفر شده است.👌

    #ایران_من

  12. +بادمجونی؟؟؟🍆

    _نه من هویجم🥕😐

    دو ایرانی در حال استفاده از برنامه شِیریت😂😂

  13. چرا وقتی بقیه خوابن من بیدارم؟؟؟

  14. مهگل خوشگل!

    پلیس شدنت مبارک...

    💚

    1. mahgol

      mahgol

      مرسیییییی عزیز دلم 

      ممنونم ❤️💙💚💛💜❤️💙💚💛💜 

      @bebarbaroon

    2. bebarbaroon
×
×
  • جدید...