رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zeynab.B.H

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    1,537
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Zeynab.B.H در 23 دی 1397

Zeynab.B.H یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,992 Excellent😃😃😃😃

درباره Zeynab.B.H

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 خرداد 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,096 بازدید کننده نمایه
  1. Zeynab.B.H

    درخواست ناظر برای رمان وینر

    رسیدگی میشه نویسنده عزیز لطفاً نهایت همکاری را با بنده داشته باشید.ناظر رمان شما بنده هستم.لطفا تا تحویل نقد اولیه ویرایش و پارت جدید نگذارید و صبور باشید با تشکر.
  2. عالی شده ممنون
  3. رمانم رو بخونین پلیز.خوشحال میشم مشکلاتش رو بهم بگین.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️

  4. آهان خبر نداشتم.ممنون
  5. خیلی قشنگیه ممنونم.فقط میشه فوتش رو تغییر بدی؟! و تو نوار بنویسی که رمانه
  6. ممنونم عزیزم. درباره کوتاهی پارت هام نمیدونم که باید چند خط تو ورد بنویسم به خاطر اون میام اینجا کم میشه. میشه درباره اشتباهی که تو جمله بندی هم دارم یه مثال بزنی تا بیشتر متوجه بشم!؟ باش حتما درست میکنم. ممنونم
  7. سلام سلام چیزی نمیتونم بگم چون واقعا عالیه. پارت26 چرا تو هم به جای علائم از سه نقطه استفاده میکنی؟مثل منو ببخش ... این روزا اینقدر گرفتاری داشتم که نتونستم بهت سر بزنم ... اون روزی که بابا اومد خونه ی من ، تا درمورد آینده من و صدف حرف بزنیم ، منتظر دیدنه تو هم بودم که خب ... غافلگیر شدم وقتی دیدم بابا تنها اومده ! = منو ببخش ، این روزا اینقدر گرفتاری داشتم که نتونستم بهت سر بزنم .اون روزی که بابا اومد خونه ی من ، تا درمورد آینده من و صدف حرف بزنیم ، منتظر دیدنه تو هم بودم که خب ،غافلگیر شدم وقتی دیدم بابا تنها اومده ! اینبار=این بار اهنی=آهنی.توی این پارت همه کلاه های ا رو گذاشته بودی به جز این درسته تو ویراستاری درست میشه ولی گفتم تا بیشتر حواصت جمع باشه. اکبر آفتابه😂😂 پارت27 در حالیکه او در فاصله یک قدمی ریحانه می ایستاد=در حالی که او در فاصله یک قدمی ریحانه ایستاد. آرام از جا بلند شد=آرام از جایش بلند شد پارت28 طوریکه=طوری که دو ماراتن=دو ما را تن پیش چشمش آمد=پیش چشمانش آمد پارت29 چرا مینویسی چشمش؟چشمانش دیگه ادبی باید بنویسی چشمانش عزیزم تا پارت29خوندم بقیه اشم میخونم و نقدت میکنم فعلا اینا رو درست کن. خیلی خسته نباشی.خیلی قشنگه.خیلی نانازه.نمیدونم دیگه چی باید بگم خودت که احساسمو میدونی موفق باشی.
  8. سلام پارت7 آرام خندید و درحالی که به سمت اتاق حرکت می کرد،جواب داد: صبر کن تا بیارمش. =آرام خندید و درحالی که به سمت اتاق حرکت می کرد،جواب داد: - صبر کن تا بیارمش. پارت5 و با هات=و باهات موفق باشی.
  9. Zeynab.B.H

    شکست سایه ها(نقد)

    عشقی عشق😍😍😍
  10. بالاخره نتونستم در برابر خواسته قلبم، مخالفتی نشون بدم. همان طور که قاشق تو دستم بود و داشتم اون رو از دهنم دور می‌کردم،دستم ناخواسته به لیوان پر از دوغ بابا برخورد کرد و باعث ریختنش شد.دندون هام رو روی لبم گذاشتم و کلمه "ای وای"رو سر دادم.زیر چشمی به مامان نگاه کردم،الانه که دعوام کنه. سرم رو به سمت بابا چرخوندم.سرش پایین بود.به پایین سرش نگاه کردم.دوغ توی غذاش هم ریخته شده بود.سریع بشقابقش رو برداشتم و به آشپزخونه بردم. به جای بشقاب قبلی یه بشقاب تمیز براش آوردم و به مامان دادم.مامان دوباره برای بابا غذا کشید.دستمالی که همراه بشقاب آورده بودم رو، روی جایی که دوغ ریخته شده بود انداختم و مشغول خوردن شدم.نمی‌دونم چرا مامان دعوام نکرد.تازگیا عجیب غریب شده. مامان: فاطمه. من:هوم. مامان:هوم؟! من:چیزه، یعنی بله. قاشقش رو پر از برنج کرد. مامان: نمی‌خوای بری فرش بافی؟ برنج توی گلوم پرید .به سرفه کردن افتادم.دوغم رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.خواستم خودم رو مشغول غذا خوردن نشون بدم مامان:با توئم.جوابمو ندادی. من:مامان نمی‌شه نرم؟ یه ابروش رو بالا انداخت. مامان:چرا چیزی شده؟! باید بگم همین الان. من:آخه رقیه اینام نمی‌خوان برن. مامان:چرا اونوقت؟ باید دل رو به دریا بزنم.
  11. مرسی مرسی . باور کن فقط تو نقدم میکنی🌹 انرژی گرفتم میخوام بازم پارت جدید بزارم.😂
  12. اره ممنوت میشم دوست گوگولی من.
×
×
  • جدید...