رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zeynab.B.H

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    1,537
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Zeynab.B.H

  1. Zeynab.B.H

    درخواست ناظر برای رمان وینر

    رسیدگی میشه نویسنده عزیز لطفاً نهایت همکاری را با بنده داشته باشید.ناظر رمان شما بنده هستم.لطفا تا تحویل نقد اولیه ویرایش و پارت جدید نگذارید و صبور باشید با تشکر.
  2. عالی شده ممنون
  3. رمانم رو بخونین پلیز.خوشحال میشم مشکلاتش رو بهم بگین.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️

  4. آهان خبر نداشتم.ممنون
  5. خیلی قشنگیه ممنونم.فقط میشه فوتش رو تغییر بدی؟! و تو نوار بنویسی که رمانه
  6. ممنونم عزیزم. درباره کوتاهی پارت هام نمیدونم که باید چند خط تو ورد بنویسم به خاطر اون میام اینجا کم میشه. میشه درباره اشتباهی که تو جمله بندی هم دارم یه مثال بزنی تا بیشتر متوجه بشم!؟ باش حتما درست میکنم. ممنونم
  7. سلام سلام چیزی نمیتونم بگم چون واقعا عالیه. پارت26 چرا تو هم به جای علائم از سه نقطه استفاده میکنی؟مثل منو ببخش ... این روزا اینقدر گرفتاری داشتم که نتونستم بهت سر بزنم ... اون روزی که بابا اومد خونه ی من ، تا درمورد آینده من و صدف حرف بزنیم ، منتظر دیدنه تو هم بودم که خب ... غافلگیر شدم وقتی دیدم بابا تنها اومده ! = منو ببخش ، این روزا اینقدر گرفتاری داشتم که نتونستم بهت سر بزنم .اون روزی که بابا اومد خونه ی من ، تا درمورد آینده من و صدف حرف بزنیم ، منتظر دیدنه تو هم بودم که خب ،غافلگیر شدم وقتی دیدم بابا تنها اومده ! اینبار=این بار اهنی=آهنی.توی این پارت همه کلاه های ا رو گذاشته بودی به جز این درسته تو ویراستاری درست میشه ولی گفتم تا بیشتر حواصت جمع باشه. اکبر آفتابه😂😂 پارت27 در حالیکه او در فاصله یک قدمی ریحانه می ایستاد=در حالی که او در فاصله یک قدمی ریحانه ایستاد. آرام از جا بلند شد=آرام از جایش بلند شد پارت28 طوریکه=طوری که دو ماراتن=دو ما را تن پیش چشمش آمد=پیش چشمانش آمد پارت29 چرا مینویسی چشمش؟چشمانش دیگه ادبی باید بنویسی چشمانش عزیزم تا پارت29خوندم بقیه اشم میخونم و نقدت میکنم فعلا اینا رو درست کن. خیلی خسته نباشی.خیلی قشنگه.خیلی نانازه.نمیدونم دیگه چی باید بگم خودت که احساسمو میدونی موفق باشی.
  8. سلام پارت7 آرام خندید و درحالی که به سمت اتاق حرکت می کرد،جواب داد: صبر کن تا بیارمش. =آرام خندید و درحالی که به سمت اتاق حرکت می کرد،جواب داد: - صبر کن تا بیارمش. پارت5 و با هات=و باهات موفق باشی.
  9. Zeynab.B.H

    شکست سایه ها(نقد)

    عشقی عشق😍😍😍
  10. بالاخره نتونستم در برابر خواسته قلبم، مخالفتی نشون بدم. همان طور که قاشق تو دستم بود و داشتم اون رو از دهنم دور می‌کردم،دستم ناخواسته به لیوان پر از دوغ بابا برخورد کرد و باعث ریختنش شد.دندون هام رو روی لبم گذاشتم و کلمه "ای وای"رو سر دادم.زیر چشمی به مامان نگاه کردم،الانه که دعوام کنه. سرم رو به سمت بابا چرخوندم.سرش پایین بود.به پایین سرش نگاه کردم.دوغ توی غذاش هم ریخته شده بود.سریع بشقابقش رو برداشتم و به آشپزخونه بردم. به جای بشقاب قبلی یه بشقاب تمیز براش آوردم و به مامان دادم.مامان دوباره برای بابا غذا کشید.دستمالی که همراه بشقاب آورده بودم رو، روی جایی که دوغ ریخته شده بود انداختم و مشغول خوردن شدم.نمی‌دونم چرا مامان دعوام نکرد.تازگیا عجیب غریب شده. مامان: فاطمه. من:هوم. مامان:هوم؟! من:چیزه، یعنی بله. قاشقش رو پر از برنج کرد. مامان: نمی‌خوای بری فرش بافی؟ برنج توی گلوم پرید .به سرفه کردن افتادم.دوغم رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.خواستم خودم رو مشغول غذا خوردن نشون بدم مامان:با توئم.جوابمو ندادی. من:مامان نمی‌شه نرم؟ یه ابروش رو بالا انداخت. مامان:چرا چیزی شده؟! باید بگم همین الان. من:آخه رقیه اینام نمی‌خوان برن. مامان:چرا اونوقت؟ باید دل رو به دریا بزنم.
  11. مرسی مرسی . باور کن فقط تو نقدم میکنی🌹 انرژی گرفتم میخوام بازم پارت جدید بزارم.😂
  12. اره ممنوت میشم دوست گوگولی من.
  13. کوثری دوست عزیزم میشه اصلی و گوشه اینو بزنی برام البته اگه درست باشه.
  14. اصلی گوشه http://s8.picofile.com/file/8347739426/۲۰۱۹۰۱۰۳_۰۱۲۷۴۲.jpg
  15. https://forum.98iia.com/topic/3105--رمان-ذهن-دودی-zeynabbh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ نویسنده:زینب بدری همایون ژانر:عاشقانه،غمگین دارای24پارت @Kosarbayat398
  16. من:می‌گم، می‌گم .بذار شب بشه. عمه:چی گفتی؟ من:ها ،هیچی می‌گم چیزی نیست. لبخند آرامش بخشی به صورتم پاشید. عمه:باشه من هم لبخند دندون نمایی زدم که حرصش گرفت.زود لبخندم رو جمع کردم.کی بود؟!من که نبودم. دوباره تلویزیون رو باز و شبکه ها رو زیرو رو کردم، چیز خیلی جالبی نشون نمی‌داد. بی هدف به یه شبکه که یه برنامه جالب نشون می‌داد ،زدم . اسم برنامه از لاک جیغ تا خدا هستش.خیلی برنامه اش قشنگه ،درباره کسایی بود که به خداوند ایمان آوردن. محو تماشای این برنامه شدم و با شنیدن صدای اذان از مسجد سر کوچه امون چشمم رو از تلویزیون گرفتم. واقعا که صدای اذان به آدم حس دلنشینی می‌ده.تاحالا اینقدر با دقت به نوای اذان گوش نداده بودم.بلند شدم .وضو گرفتم و نمازم رو خوندم.همه با تعجب نگام می‌کردن.نه که نماز نمی خونما ،می‌خونم فقط یه روز می‌خونم دو روز نمی‌خونم یا برعکسش.آخرشم مامانم دعوام کرد مامان:نخوندن بهتر از اینه که اینجوری بخونی .این گناهش از اونم بیشتره. خلاصه کلی دعوام کرد.منم به جای اینکه کارم رو اصلاح کنم دیگه نماز نخوندم تا به صبح امروز که شروع به خوندن کردم. منم رو به همشون لبخند دندون نمایی زدم که دندونام دیده شدن.عمه که باز اعصبانی شد؛ ولی مامان و بابا لبخند افتخار آمیزی بهم زدن.سفره رو پهن کردم وهمگی سر سفره نشستیم.دلم می خواست الان بگم ؛ولی عقلم اجازه نمی‌داد و می گفت" صبر داشته باش شب می‌گی "
  17. پارت۲ سعی داشت ریتم نفس های تندش را با کشیدن نفس های عمیقد و معتدد آرام بخشد. با خود در این اندیشه بود که امشب مثل شب های دیگر از خانه بیرون می رود و.... به اینجا که رسید در اتاقش به آرامی توسط مردی باز شد. دخترک دیگر به چیزی فکر نکرد و فقط تمرکز خود را جمع کرد تا کاری نکند که در حضور او لو برود. مرد که سن و سالی از او گذشته بود در را نیمه باز ،گذاشت. نفس عمیقی کشید که بوی تند لاک داخل ریه هایش شد.دستش را جلوی دهانش گذاشت و به سرفه کردن افتاد. هراس در دل دخترک هویدا گشت، ترسید به اویی که مقام پدر بر گردنش بود، اسیب برسد. خواست بلند شود که صدای سرفه هایش دیگر به گوش نرسید. دخترک با دقت گوش داد.صدای قدم هایی را شنید که در آخر به او ختم می‌شدند.پس دوباره خود را به خواب زد. صدایی قدم ها قطع شد و تخت تکان خورد.او درگوشه ای از تخت نشست و کمی از لحاف را کنار زد و چهرۀ دخترکش را مشاهده نمود. لبخندی بر لبان پدرش هویدا گشت. دست مرادانه اش که حال چین و چروک پرش کرده بود را بر گونۀ دخترک کشید. دختری که فکر می‌کرد از همه معصوم تر، پاک تر و باوفاتر است ؛ولی نمی‌دانست پشت این چهرۀ معصوم چه کسی پنهان گشته است. خم شد و گونۀ درخترش را بوسید . زیر لب کلمه"شب بخیر "را سر داد از جایش بلند شد . چراغ خوابی که روی عسلی قرار داشت را خاموش نمود و به طرف در رفت. دخترک منتظر آوای بسته شدن در بود و بالاخره انتظار به پایان رسید. از زیر لحاف بیرون و چراغ خواب را روشن نمود. از تخت پایین امد و مشغول جمع کردن وسایلش شد . با خود در این اندیشه بود که امشب هم همچون شبان گذشته از خانه خارج می‌شد و به کارش رسیدگی می کند. او این کار زشت و کثیف را کاری با ارزش و والایی می‌دانست. با خود بر این باور بود که کار کردن که عار نیست و مخصوصا با این کار احساس می‌کرد ،وابسته پدرش نیست و می‌تواند روی پاهای خود بایستد.
  18. Zeynab.B.H

    اسمتو بنویس ببین چی درمی یاد؟

    با خدا باهوش بی احساس عشق همه مغرور خوش تیپ
  19. خوب بود احساساتت رو خوب بیان میکنی ولی میتونی با استفاده از کلمه های ادبی زیبا و قشنگ به جذابیت دلنوشته ات افزایش بدی. ولی...  گوش کن... من حتی... چرا اینجوری مینویسی؟معنی دلنوشته این که اینجوری بنویسی؟میتونی تو یه جمله بنویسیش ولی... گوش کن...من حتی... اینطوری البته من با این سه نقطه ها اصلا موافق نیستم. می ها رو به فعل هات نچسبون مثل میگویم=می‌گویم. *خدا من قهر است... اینجا این جمله اصلا معنی نمیده و باید حرف اضافه با رو بهش اضافه کنی. خدا با من قهر است... درست✔️ تشبیه هایی که به کار بردی خیلی قشنگن و به ویژگی های دلنوشته ات افزایش میدن. موفق باشی.🌹
  20. خوب پیش میری افرین. از شکلک ها هم استفاده نکن.کیفیتش رو میاره پایین
  21. Zeynab.B.H

    جمله ماه و روز تولدت چیه؟!

    میخوام با چاقو بکونم تو شکمت بمیری. خرداد 29
×
×
  • جدید...