رفتن به مطلب

zeynab29

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    1,365
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد zeynab29 در 23 دی 1397

zeynab29 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,386 Excellent😃😃😃😃

درباره zeynab29

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 خرداد 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    ویراستار و نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,256 بازدید کننده نمایه
  1. zeynab29

    ممنونم البالو گیلاس جونم🍒🍒🍒🍒 مرسی ممنون 😍
  2. zeynab29

    خب سلام به فاطی جونم من که قبلا خونده بودم فقط پارت های جدیدت مونده بود مثل همیشه عالی بود فقط تنها مشکلت این بود که می ها رو چسبیده مینویسی یکم دقت به خرج بدی ازت چیزی کم نمیشه هاااااااخخخخخخخخخخ😉 موفق باشی همیشه بدرخشی تا نقد دیگر به درود
  3. zeynab29

    @M@hta
  4. zeynab29

    چشم، حتما رسیدگی می کنم.🌼🌼 سلام نظارت رمانتون تا پایان به عهده من هستش عزیزم لطفا تا نقد اصلی به دستت نرسیده پارت نزار و ویرایش نکن ممنونم . 🌹🌹🌹 تاریخ شروع کار: 🌺98.2.27 تاریخ پایان کار:🌺98.3.1
  5. zeynab29

    تو همین تالار بخش ناظران سمت چپ نوشته ایجاد موضوع جدید اونو بزنید
  6. zeynab29

    مثلا رفتم یه ذره صبحونه خوردم بنویسم چی بنویسم؟
  7. zeynab29

    درباره فعل میدونی وقتی میارمشون اخر معنی نمیده اون جمله ام.
  8. zeynab29

    خخخ ممنون وافعا ایول داری حتما الان درستش می کنم
  9. zeynab29

    پارت ششم# به ته پته کردن افتاده بودم. اصلاً زبونم گرفته بود، نمی دونستم چی باید بگم. با استرس به چشم هاش نگاه کردم، توی اون چشم هایه که به رنگ قهوه یه تیره بود یه ارامش خاصی وجود داشت. وایـــــی من چم شده؟ به زمین نگاه کردم و گفتم: ماهیرا:-من...من...ماهی هستم. بعد به امیر محمد نگاه کردم که هنوز دستش رو آورده بود جلو تا باهام دست بده لبم رو گاز گرفتم، زود دستم رو توی دست مردونش گذاشتم. به دستم نگاه کردم. دقیقاً دست من تو دستش جاشده بود هیچ، جایه اضافی هم داشت؛ یعنی اینقدر دستام پیش دستای اون کوچک بود. صدای دلنشینش من رو مورد خطاب قرار داد و گفت: -خوشبختم، ماهی خانم. منم با صدایه خیلی اروم که خودم به زور شنیدم، گفتم: ماهیرا:-منم همین طور. دستم رو زود از دستش بیرون کشیدم. وقتی که با همه احوال پرسی کرد همگی به سمت خونه به راه افتادیم. یه جورایی بهش حسودیم می‌شد؛ اخه همه دوستش داشتن. منم دیدم کسی به من توجهیی نمی کنه، رفتم روی میز ناهار خوری نشستم که صدای خاله مهری بلند شد: خاله مهری:-ماهـــــــی.... دخترم چایی بیار. ماهیرا:-چشم خاله. بلند شدم، چایی که خدمتکار ریخته بود رو برداشتم و رفتم. با دیدن امیر محمد دوباره دست پاچه شدم، وایــی نمی دونم اصلاً چم شده. به همه چایی تعارف کردم، رسیدم به امیر محمد که دلهره گرفتم و قلبم به شدت خودش رو به سینه‌ام می‌کوبید، جوری که خودم صداش رو می‌شنیدم. سعی کردم این دلهره رو کنار بزارم، رفتم جلوش ایستادم و کمی خم شدم تا چایی برداره که به چشمام نگاه کرد که باعث شد منم بهش نگاه کنم، امیرمحمد پوزخندی زد و گفت: امیرمحمد:-ممنونم. ماهیرا:-خواهش می‌کنم. زود از اون جمع به اشپزخونه پناه بردم و سینی خالی رو روی اپن گذاشتم. دسم رو، روی قلبم گذاشتم؛ بیچاره فکر کنم دو برآر هر روز می‌زد، دستم رو رو صورتم کشیدم داغ داغ بود، پس چرا دسام سرد بود؟ وایـــــــــی خل شدم رفت. به سمت سینک ظرفشویی رفتم واب سرد رو باز کردم و چند بار دسام رو با آب سرد پر کردم و به صورتم پاشیدم. فکر کنم دیگه صورتم داغ نبود! شیر آب رو بستم که شیوا اومد تو و گفت: بهار:- ماهی... ماهیرا:-بله؟... بهار:-اع... چرا صورتت خیسه؟ ماهیرا:-به نظرت ...چرا باید خیس باشه؟ بهار:-خب... ممکنه گریه کرده باشی ماهیرا:-اخه دختره کم عقل... اگه گریه کنم کل صورتم خیس می شه؟...صورتم رو شستم. بهار:-آهـــــان. ماهیرا:-خب... حالا چیکارم داشتی؟ بهار:-هان ... چیزه... خاله مهری صدات می کنه. ماهیرا: باشه بریم.
  10. zeynab29

    به حالت دو خودم رو به در سبز رنگمون رسوندم . در رو باز کردم ، رفتم بیرون و در رو محکم کشیدم ، وقتی که بسته شد صدای خیلی بلندی و بدی داد که صدای مامانم با اون بلند شد.به سمت خونه خاله اکرم به راه افتادم؛.اونجا ما فرش می بافتیم و من هم تازه یاد گرفته بودم، به خاطر وضع مالیمون نتونستم برم مدرسه و درس بخونم،ما الان تویه روستا زندگی می کنیم که به استان زنجان خیلی دور نیست ولی خب دوره، اسم روستای ما دندیه. رسیدم به خونه خاله اکرم.در ابی رنگ کوچیکشون رو زدم که صدای خاله اکرم اومد، گفت: خاله اکرم:-کیـــــــه؟ من:- خاله.. منم فاطمه. خاله اکرم:اومدم.. خاله.. اومدم. اومد و در رو باز کرد و لبخندی بهم زد. بعد از سلام و احوال پرسی من رو به سمت خونه هدایت کرد، با هم وارد شدیم. اونجا قالی های زیادی بودن که بافته می شدن مثل یه کارگاه بود ،خاله به من گفت: "دخترم برو اونجا" و با دستش گوشه اتاق رو نشون داد ،منم اطاعت امر فرمودم و رفتم .دوستام رو دیدم و بعد از سلام اوال پرسی با اونا مشغول بافتن شدیم.وایــــــــــی کمرم درد گرفت، یکم به عقب خم شدم و دوستام رو نگاه کردم که همشون مشغول بافتن بودن. دست من کند بود ؛ولی دست رقیه و زهرا و خدیجه تند بود و تند تند می بافتن. من دوباره شروع به بافتن کردم .بعد از 2ساعت همه رفته بودن یکم اسراحت کنند و رقیه داشت به من نقشه یاد می داد رقیه:-فرش بافی یه نقشه و کلی ابریشم های رنگارنگ داره که باید با توجه به نقشه از رنگ ها استفاده بکنی و ببافی.ببین فاطمه اینجا رو می بینی که ابی رنگه؟ به سمت نقشه ای که روی فرش بود؛ یعنی وصل شده بود نگاه کردم. من:-خب ؟ رقیه:-ببین اینجا از ابی چندتا استفاده شده؟ ببین اینجوری بشمور. و خودش شروع به شماردن کرد، قلابی که با اون فرش می بافن با نوک نازشکش داشت اون رو روی نقشه حرکت می داد. رقیه:- خب ببین الان اینجا 10تاست؛ یعنی باید اینجا 10تا ابی ببافی. من:-اهان باشه فهمیدم. و من و رقیه شروع به بافتن کردیم رقیه انگار که چیزی یادش بیاد گفت رقیه:-می دونی این نقشه چند خونه است؟ من:-نه، اصلا خونه چی هست؟ رقیه:- ببین به این مربع ها به یکی از اینا میگن خونه. من:-اهان، خب داشتی می گفتی. رقیه:-اره، هر کدوم از این خونه 10لایه است؛یعنی تو هر نقشه 50تا لایه می بافیم. من:-واقعا؟یعنی هربار نخ می ندازی اینور و اونور، کلا باید50بار این کار رو تکرار کنی ؟ رقیه:اره دیگه ساکت شدم. وایـــی چقدر زیاده، دهنم باز مونده بود که دوباره صدای رقیه رو شنیدم به طرفش نگاه نکردم چون داشتم می بافتم. رقیه:-فاطمه ،اون پسر دیروزیه کی بود؟ من:-هیس یکی می شنوه. رقیه:-خب، بگو دیگه. من:-نمی دونم، نمی شناسمشون. فکر کنم، تازه اومدن. رقیه :-حالا بهت چی می گفت؟خودم دیدم جلوت رو گرفت؟ من:-گفت:" بیا با هم اشنا بشیم". رقیه:-تو چی گفتی؟ من:-هیچی ،فرار کردم خونه، ترسیدم یکی ببینه. رقیه:اهان، باشه. دیگه نزدیکای ساعت 2بعد از ظهر بود که دست از کار کشیدیم و اکرم خانوم همه مون رو بدرقه کرد. منم با دوستام خداحافظی کردم ، به سمت خونه به راه افتادم که
  11. zeynab29

    چادرم رو برداشتم و دویدم به سمت در، در رو که باز کردم مامانم رو دیدم که با یه دستش چادرش رو نگه داشته و با دست دیگش یه زنبیل. زود زنبیل رو ازش گرفتم .مامانم اومد توی حیاط، می خواستم بگم که مامان عمه اومده دیدم که عمه از پله ها داره میاد پایین و مامانم با چشم هایی که به اندازه سیب زمینی شده، داره نگاش می کنه. از قیافه ی مامانم خندم گرفت و خنده من باعث شد که عمه ام خندش بگیره. عمه که در حال اومدن به پیش مامانم بود گفت: عمه:-چیه زن داداش...؟ادم ندیدی...؟ چرا اینجوری نگاه می کنی...؟ بعد باهم خندیدم. مامانم همچین چشم غره ای به من رفت که عمه هم متوجه شد.مامانم با ذوق برگشت و به عمه گفت: مامانم:-مریم... تو اینجا چیکار می کنی؟...کی اومدی؟ عمه:-وا... خونه داداشمه دیگه نیام؟!یه نیم ساعت پیش اومدم. مامانم:-نه بیا... کی گفته نیا؟ قدمت روی چشم. بعد مامانم رفت پیش عمه ام هم دیگه رو بغل کردن که مامانم متوجه دست سوخته عمه شد و ازش پرسید که" چی شده" اونم گفت" هیچی مهم نیست"،بعد چند دقیقه رفتن جایی که چند دقیقه قبل من و عمه اونجا نشسته بودیم نشستن و مشغول حرف زدن شدن. منم به زنبیلی که تو دستم بود، نگاه کردم که صدای مامان اومد: مامان:-بیار اون سبزی ها رو پاک کنیم، بیار... بیار. من:-چشم. از پله ها بالا رفتم . سبزی ها رو از زنبیل در اوردم. میوهایی رو که تو زنبیل بود رو به اشپزخونه بردم، دیدم استکان هایی که با اونا چایی برده بودم تو اشپز خونه است. اولش تعجب کردم؛ ولی بعدش با خودم گفتم" حتما عمه اورده". میوه ها رو گذاشتم تو یه سبد، بعد وسایلی که برای پاک کردن سبزی می خواستن رو بردم و بهشون دادم ، به حیاط رفتم ،میوه ها رو شستم و اوردم و با سلیقه روی بشقاب چیدم و به حیاط بردم. از حرف های مامان اینا فهمیدم که عمه چند روزی پیش ماست دیگه چراش رو نمیدونم!.بعد از اومدن بابام شام خوردیم و موقع خواب بود که جام رو پهن کردم و تو رخت خوابم دراز کشیدم؛ ولی خوابم نمی برد، اونقدر بیدار موندم که نزدیکایه 5صبح بود که خوابیدم.با احساس این که یکی داره پتو رو می کشه زود چشام رو باز کردم و دیدم که بلــــــــه مامانم پتو رو از روم کشیده و داره تاش می کنه.با اخم برگشتم و پتو رو که تا کرده بود و گذاشته بود گوشه اتاق برداشتم و دوباره کشیدم روم و خوابیدم که مامانم دوباره به سراغم اومد و ایندفعه دیگه دعوام کرد و گفت : مامان-پاشو. چقدر میخوابی؟ پاشو ،برو خونه اکرم خانومینا. وایـی راست می گفت، اصلا حواسم نبود. زود از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط دست و صورتمو شستم، اماده شدم که مامان صدام کرد ، گفت: مامان:- بیا یه چیزی بخور بعد. به اشپزخونه رفتم و یه ذره صبحونه خوردم . چادر مشکی رنگم با گل های سفید رنگی که برق میزدن رو سرم کردم و
  12. zeynab29

    ممنون که وقتتون رو گذاشتین و خوندین
×