رفتن به مطلب

zeynab29

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    1,211
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد zeynab29 در 23 دی

zeynab29 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,044 Excellent😃😃😃😃

درباره zeynab29

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤

کاربر عادی

  • کاربر
    ویراستار و نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,673 بازدید کننده نمایه
  1. از امروز همه چیز آخرین است
    آخرین هفته
    آخرین دلشوره‌هایِ شیرین اسفند
    اتمامِ آخرین جایِ گردگیری نشده خانه
    آخرین اتمام حجت‌ها با خودمان…
    حالمان و آرزوهای‌مان…
    آخرین یا مقلب القلوب‌ها و
    آخرین امیدهای گره خورده، به اشاره سالی نو،

    که همه چیز درست می‌شود.
    این چند روزِ آخر هم باید اسبِ سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست…

    بتاز… که نو شدن نزدیک است

     

    عیدت مبارک جون دلم. ❤💖💖💖💖💖😘😘

  2. rba2_images-9.jpeg

    5lwv_wdsc-h-518x354.jpg

    n1ge_images-8.jpeg

    اینم از عیدیت 😉😊😂

    دیگه نمیدونم خوشت میاد یا ن ، سعی کردم دخترونه پسند باشه :x

    @zeynab29

  3. کوثررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

    من رفتم بیمارستان واییییییییییییییییییییییییییییییی دارم غش میکنم رمانمون رفت تو مورد تایییددددددددد

    جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

     

  4. zeynab29

    مرسی ممنون از نظرتون بله حتما سعی میکنیم اونی که شما انتظار دارین بشه انشاا.. وایییییییییییییییییییییییی خیلی ممنون
  5. zeynab29

    #پارت ششم آیسو نفس کم آورده بود. گر گرفته بود و نمی‌توانست اشک‌هایش را کنترل کند. نمیتوانست باور کند که ، هنوز هم عاشقش است؛ اما این واقعیت بود. او بیشتر از گذشته عاشقش بود؛ اما چه فایده داشت. وقتی او قاتل پدر و مادرش بود. چه فایده که حالا 3 سال فاصله بین آن‌ها افتاده بود، چه فایده حالا که دیگر نمی‌توانستند کنار هم باشند. هر دوی آن‌ها اشتباه کرده بودند. هردوی آن‌ها، قربانی انتقام بودند. آیسو باز دوباره، بغضش را قورت داد و به آهیل که حالا روی صندلی نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود، زل زد. این مرد، زندگی او بود؛ اما افسوس که نمی‌توانست مردِ زندگی او باشد. آهیل کمی بعد، سرش را بلند کرد و به طور ناگهانی چشمش را به جایی که آیسو ایستاده بود، دوخت. آیسو که غافل گیر شده بود، سریع خود را عقب کشید و با سرهنگ سمیعی پشت بوته‌های درخت پنهان شد. آهیل مطمئن بود که شخصی را دیده است و حدس می‌زد که آیسو باشد. او تمام این 3 سال، از هر چیز آهیل خبر دار بود و در هر اتفاقی، خود را به زندان می‌رساند؛ تا از کارهای آهیل سر در بیاورد. حالا آهیل یقین داشت که آیسو آنجا بود، درست مثل روزی که در درمانگاه او را دیده بود. با چشم دنبال آیسو گشت؛ اما او را ندید. دوستش اشکان که از تغییر حالت آهیل تعجب کرده بود، پرسید اشکان: آهیل خوبی؟! چیشد؟! آهیل: هیچی خوبم. فقط! ... صدای سرباز، اجازه‌ی ادامه دادن به سخنش را نداد. سرباز: وقت ملاقات تمومه، بیایید بیرون! آهیل اشکان را، برادرانه در آغوش کشید و گفت آهیل: ممنونم که اومدی داداش، خداحافظ! اشکان: امیدت رو از دست نده! من مطمئنم، آیسو بالاخره تورو می بخشه .یادت نره برات یه امانتی گذاشتم، از نگهبان زندان بگیر. آهیل سری تکان داد و از کابین ملاقات خارج شد. *** آیسو تمام مدت، آن‌ها را از پشت بوته‌ها تماشا می‌کرد. دعا دعا می‌کرد که آهیل او را ندیده باشد. نمی‌خواست با او رو به رو شود؛ چون می‌دانست اگر آهیل یکبار دیگر به چشمانش نگاه کند، دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد و بیخیال انتقام می‌شود. بالاخره گفت و گوی آهیل و دوستش تمام شد و آهیل از کابین خارج شد. آیسو با دقت به او نگاه کرد، دستانش را با باند بسته بود. می‌توانست حدس بزند که جای شلاق‌هایش را پانسمان کرده‌اند ، به پاهایش زنجیر بسته بودند و لباس‌های راه راه آبی مخصوص زنداییان تنش بود. آهیل آرام آرام به سرباز نزدیک شد و دستانش را به سمت او دراز کرد. سرباز جوان دستبندی را از جیب شلوارش در آورد و به دستان آهیل زد. آهیل سرش را پایین انداخت و در کنار سرباز به راه افتاد. شانه‌هایش خمیده شده بودند و دیگر خبری از آن آهیل محکم و قوی نبود. آیسو با دیدن وضعیت او، نتوانست خود را کنترل کند و صدای هق هقش برای لحظه ای توجه آهیل را جلب کرد؛ اما آیسو سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت تا آهیل متوجه او نشود و بی صدا و خفه اشک ریخت. برای آهیلش، برای این تقدیر، برای خودش، برای تنهایی‌اش و برای یتیم بودنش. بلافاصله بعد از آن که آهیل وارد ساختمان اصلی زندان شد، اشکان از کابین بیرون آمد تا از زندان خارج شود. آیسو سریع خود را جمع و جور کرد و با اخم و ظاهری قوی همراه سرهنگ سمیعی، جلوی اشکان را گرفت. اشکان که از این حرکت تعجب کرده و کمی ترسیده بود، با ابروهای بالا پریده پرسید اشکان: سلام ، بفرمایید؟! سرهنگ سمیعی: علیک سلام . ببین داداش ، یه راست میرم سر اصل مطلب و اصلا حوصله ی مقدمه چینی ندارم ! شما چه نسبتی با آقای کامیاب دارین؟ اشکان: دوستشم. چطور؟! آیسو برای آنکه بتواند نقشه اش را خوب عملی کند، گفت آیسو: من آیسو کیانفر هستم، وکیل پایه‌ی یک دادگستری. اشکان روی چهره‌ی او، دقیق شد و کمی بعد با تمسخر و تحقیر گفت اشکان: همون دختری که ادعای عاشقیش می‌شد! ولی زندگیه آهیل رو به گند کشید! آیسو با عصبانیت، پاسخ داد آیسو: آهیلم همون کسی بود که ادعای عاشقیش می‌شد؛ اما قاتل پدر و مادرم از آب در اومد! اشکان: درسته، شاید آهیل قاتل باشه؛ اما شما از گذشته، خبری ندارید. آهیل حق داشت، این کار رو به کنه. خواست برود که سرهنگ سمیعی، دستش را گرفت و آیسو ادامه داد آیسو: خب مگه نمیگید از گذشته خبری ندارم و آهیل حق داشته! این رو به هم ثابت کنید! اشکان: چطوری؟ آیسو: گذشته رو به هم تعریف کنید، مدرک نشون بدین. اشکان کمی فکر کرد که می‌تواند، پیشنهاد خوبی باشد و راه نجاتی برای آهیل. پس رو به آیسو، گفت اشکان: باشه، ولی یه شرط داره! آیسو: چی؟
  6. zeynab29

    تنهایه تنها اشیانه ای غریب ن مثل نمیشه ع مثل عاشق ب مثل بشم
  7. zeynab29

    من ضحام ابجیه زینب وقتی ابجیم اومد جواب میده
  8. به به مبارکه😍😍😍😍😍

    زود زود شیرینیه من زود باش🤤🤤😜😜😜😛😛😛🤓🤓🤓🤓🤓🙃🙃🙃🙃🍩🍩🍩🍩🍩🍯🍯🍯🍯

    1. nmasoomeh

      nmasoomeh

      ممنان زینب بانو اینم هست اونم چشم خخخ

  9. به به زینب جان ما کم پیدایی؟؟؟:a3:

    1. zeynab29

      zeynab29

      ومن هستم شما نیستی😉😉😉😉

    2. Sheyda

      Sheyda

      موچ میگیری بلاااا؟؟:a2:

      من میام ولی به خاطر کنکور کمی کمتر:a3:

      همونم که میام تو نیستی😁

  10. zeynab29

    خصوصی این دفعه دیگه حذف نمیکنم اونم دستم خورده بود
  11. zeynab29

    برای من نشون نمیده
  12. zeynab29

    باشه رسیدگی میکنم لطفا صبور باش
  13. zeynab29

    ویراستار رمان شما من هستم لطفا صبور باشید چشم
×