رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M@hta

مدیریت
  • تعداد ارسال ها

    1,501
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد M@hta در 22 بهمن 1397

M@hta یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,301 Excellent😃😃😃😃

درباره M@hta

  • Other groups مدیریت
  • درجه
    مدیریت
  • تاریخ تولد 5 خرداد 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,302 بازدید کننده نمایه
  1.  جانی در بطن 

      آزادی از اسارت پلیز:a4::ph34r:

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. N.a25★
    3. N.a25★

      N.a25★

      مهتا کدوم بخش بفرستمش؟

      @M@hta

    4. M@hta

      M@hta

      تایپ رمان عزیزم

  2. سلام امیدوارم حالتون خوب باشه

    یه سوال داشتم. من به خاطر یه سری مشکلات روحی و... کم تر میام مجازی و نمی تونم رمانم رو ادامه بدم. و طبیعتا میره توی بخش متروکه. می خواستم بپرسم وقتی باز فعال شدم می شه ادامه اش بدم و از متروکه در بیاد؟ باید به شما خبر بدم؟ 

    ممنون

    1. M@hta

      M@hta

      بله عزیز دل می تونی درخواست بدی تا رمانت رو از متروکه خارج کنیم و ادامه بدیش

  3. مردم هیچ وقت بابت ضعفت ازت متنفر نیستن، اونا بخاطر قدرت و توانایی‌هات ازت متنفرن !
    پس سعی کن قوی باشی و به نظرِ دیگران اهمیت ندی ... !
    #وودی_آلن

    1. زهرا اسبان

      زهرا اسبان

      مرسی مدیر جون بابات انرژی بخشیدنت

      درود بر تو

       

  4. M@hta

    💞میلاد حضرت رسول اکرم 💞

    عید همگی مبارک
  5. عزیزان دل:

    اتاق فکر نویسنده ها راه اندازی شد، بنده منتظر سوال هاس شما هستم.

     

  6. ***به نام خداوند بخشنده ی مهربان*** قوانین تالار اتاق فکر نویسنده ها: - بار ها ذکر شده و این بار هم برای یاد آوری ذکر می کنم که اسپم ممنوع!! - برای پرسیدن سوالات خود، داخل تالار ایجاد تاپیک جدید می کنید و برای عنوان تاپیک خود، اسم رمان و کاربری خود را می نویسید، مثال: هم اندیشی در رابطه با رمان سرباز انتقام| m@hta کاربر انجمن نودهشتیا - پس از نوشتن عریضه ی خود مدام من را به زیر پست خود تگ نکنید تا زودتر جواب بگیرید، من بعد از تحقیقات لازم قطعا جواب را به شما اعلام خواهم کرد. - اولیت با کسی است که زودتر درخواست هم اندیشی کرده است!! - تنها زمانی دیگران هم اجازه ی نظر دادن دارند که من هم اندیشی را برای عموم در آن تاپیک آزاد بگذارم. - نظرسنجی های خود درابطه با اسم رمان و... هم در همین تالار بگذارید، یا من خود در صورت لزوم این کار را برای شما خواهم کرد. - و قوانینی که شاید در ادامه اضافه شوند! در اینجا تاپیک های خود را ایجاد کنید: لینک اتاق فکر نویسنده ها یا علی...
  7. ***به نام خداوند بخشنده و مهربان*** سلام و وقت بخیر خدمت تمام کاربران عزیز سایت بزرگ نودهشتیا: چند وقتیس که ما برای فعالیت های هرچه بیشتر و بهتر شما، درسدد فراهم آوردن محیط کامل و پیش رفته ای برای شما عزیزان جان برآمده ایم. در راستای همین هدف این تالار پایه گذاری شده تا ما در زمینه های بیشتری شما را یاری و همراهی کنیم. بارها شده که شما سوالات متعددی در رابطه با( انتخاب اسم رمان، ایده ی جدید برای نوشتن، چجوری طنز بنویسم و...) از من پرسیده اید که من بخاطر رسمی نبودن پرسش ها و یا عدم داشتن مکان مناسب و وقت ناکافی؛ قادر به پاسخ گویی کامل و کارآمد نشده ام. حالا به شما عزیزان این خبر خوش را می دهم که شما می توانید مشکلات خود را در زمینه های: 1. انتخاب اسم مناسب برای رمان. 2. پیدا کردن ایده ی جدید برای نوشتن. 3. به بن بست ادبی رسیدم و نمی دونم رمانم رو چجوری ادامه بدم. 4. نمی دونم چه نوع پایانی برای رمانم مناسبه. 5. چطور دیالوگ های کلیشه ای ننویسم؟ 6. انتخاب اسم شخصیت ها و یا حتی شرح توصیفات آن ها. 7. نوشتن توصیفات برای مکان های خاص و یا غیر قابل تصور. 8. بدون ممنوعه نویسی چطور در رمانمون پارت های عاشقانه بنویسیم؟؟ و هرگونه سوال بی جواب و یا مشکلاتی که در طول نوشتن یک رمان ممکنه که با آن ها مواجه شوید. بپرسید و بنده ی حقیر تا حد امکان و با تحقیقات کافی و علمی جواب شما را خواهم داد!! در اینجا تاپیک های خود را ایجاد کنید: لینک اتاق فکر نویسنده ها امیدوارم که مفید واقع شود. یا علی...
  8. خب عزیزان جان، سرکارخانوم وروجک منتشر شد. 

    روی سایت اصلی منتظرتونم. 

    نفری چندتا کامنت مارو مهمون نمی کنید؟

    https://98iia.com/دانلود-رمان-سرکار-خانم-وروجک-نودهشتیا/

    😍😃

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Sahar79

      Sahar79

      تبریک میگم مهتای عزیزم❤

      @M@hta

    3. z.farhani.

      z.farhani.

      😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    4. aty.s

      aty.s

      عه بسلامتی

      مبارک باشه مهتاااا

      انشالله رمان بعدی هر چه زود تر

      بترکونه قلمت که

  9. مهتا جان چرا اروند پاک شده ؟!

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. z.farhani.

      z.farhani.

      صفحه چنده پیداش نمیکنم😐

      @Ambassador

    3. PEGAH

      PEGAH

      نمی دونم والا ...انگار تازه رفته متروکه چون هفته پیش بودش

      @z.farhani.

    4. z.farhani.

      z.farhani.

      به تالار تایپ رمان انتقال یافت ؛ برای تالار های برتر زهرا تیموری رو تگ کنید متشکرم.🌹

      @PEGAH

  10. M@hta

    بله و نه معکوس

    ولی ما میخوابیم😑😂 آیا سکوت صدا دارد؟
  11. M@hta

    بله و نه معکوس

    نه آیا شب ها می خوابیم؟
  12. پارت 10 متوجه حضور شخصی درست در پشت سرم شدم، در را که باز کرده بودم با قدرت دست شخص پشت سرم دوباره چفت شد. راننده که لقمه ی چرب و چیلی اش را از دست رفته می‌دید ، صدایش درآمد: ـ چیکار می کنی مرتیکه بی همه چیز؟ پارسا با دست عقب تر کشیدتم، از شیشه ی ماشین خم شد و حرفی را به آرامی حِجا کرد و بلافاصله بلند شد، چندین بار روی سقف ماشین کوبید و گفت: ـ برو دیگه این دور اطراف نبینمت! رفتن راننده را که حتمی دید به سمت من برگشت. یا خود خدا، عجب قیافه ی برزخی به هم زده بود! از لای دندان های کلید شده اش گفت: ـ می‌خوای بشینی واسه یه بی غیرت شیرین زبونی کنی که مجانی برسونتت؟ تک خنده ی عصبی زد و ادامه داد: ـ تا من هستم چرا غریبه ها؟ از کوله پشتیم گرفت و به سمت ماشین حولم داد، از بی پنهاهی پول داخل دستم را چنگ زدم. بار دیگر برگشتم تا به راه خود ادامه دهم که این بار کوله ام را گرفت و تا خود ماشین کشانده و به زور روی صندلی جلوی ماشین پرتم کرد. به سرعت ماشین را دور زد و از سمت راننده سوار شد، منتظر داد های پیاپی و پشت سرش رانندگی با سرعت سرسام آور بودم، اما بی هیچ حرفی ماشین را روشن کرد و به آرامی راه افتاد. رهام ـ رفته بودم ماشین رو از پارکینگ بیارم، چرا فکر کردی قالت گذاشتم؟ بلافاصله شاکی جواب دادم: ـ چرا فکر های من رو می خونی؟ انگشتان کشیده اش را به سمت دنده برد، آن را روی دنده سه جا انداخت و همان جا دستش جا خشک کرد. رهام_ چون از چیزی که فکر می کنی خیلی بیشتر بهت نزدیکم! خیلی بی فکر جواب سوالش را داده بودم، باز هم ذهنم در توهم و خیال های فانتزی پرکشید. شاید برای خودش یک جن داشت که خبرها را برایش می‌برد، شاید هم خودش جن بود! چون رفتار هایش زیادی از حد زد و نقیص می‌زد،ولی هرچه که باشد، موجود جذابی بود! یه نگاه خریدارانه به نیم رخ زاویه دارش انداختم و دوباره دردل گفتم: ـ اه اه، آخه کجای این جذابه؟ گرگم این رو بخوره، بازهم در حق گرگه ظلم می‌شه. دستش را از روی دنده برداشت و ضبط را روشن کرد. ـ اینجا رادیو جوان است، شنوندگان عزیز سلام، سلامی به لطافت گل... از تعجب با دست به پیشانی ام زدم، مگر عصر میرزا مقوا بود که رادیو گوش می‌داد؟ در حالی که سعی می کردم کسی جز خودم، نشنود با لب و لوچه ای که رو به آویزانی می رفت، گفتم: ـ حالا ملت سوار ماشین می‌شن، طرف آهنگ عاشقانه می‌ذاره حرف دلش رو بهش بگه، به ما که می‌رسه، وا می‌رسه. مقنه ام را جلو کشیدم و از حرص ادای مجری رادیویی را با صدایی که فیس و افاده در آن موج می‌زد، درآوردم:ـ سلامی به شنوندگان بد سلیقه که رادیو رو برای گوش دادن انتخاب کردن! قری به گردنم دادم و با ضرب ادامه دادم: ـ سلام، سلام، صدتا سلام... پشت سرش دودستی بشکن می‌زدم. مجری به پخش آهنگ رسیده بود و من هنوز روی سلام گیرکرده بودم. زیر چشمی نگاهش کردم که سریع متوجه شد و لب هایش که می‌رفت تا برای خنده باز شود، محکم روی هم چفت کرد. لعنت، خب اگر یکم بیشتر روی لب هایت لبخند نگهداری، من بهت قول شرف می‌دهم که به همان شکل خشک نشوی و دوباره بتوانی اخم کنی! پاهایم ذوق ذوق می کرد، خم شدم و کفش های کفی بند دارم را که از صبح در پایم بود بادرد از آن خارج کردم و پاهایم را به بغل گرفتم. نمی دانم چرا احساس غریبگی نمی‌کردم، دلم می خواست فقط کمی هم که شده یخ های کوه یخ نشسته در کنارم را آب کنم. با صدایی تقریبا شبیه به اخبارگو ها گفتم: ـ حالا شما را به شنیدن یک آهنگ از جواد یساری عزیز دعوت می کنم: دوست دارم می‌دونی، این کار دله گناه من چیست؟ دست برد و رادیو را خاموش کرد، طلبکار به صورتش نگاه کردم که هنوز ته مایه های خنده در آن موج می‌زد. با فکر کردن به مقصود پارسا خنده ی نمکینی کردم، با زبان بی زبانی داشت می گفت که خفه شوم. ولی من قصد سکوت نداشتم، همین چندین ساعت قبل بود که یک طومار شونصد صفحه ای را به اسم قرارداد کاری در پاچه ام کرده بودند و حتی از یک بندش هم خبر نداشتم. خودمانی تر می گفتم: تنها از عارم بود که خود را با چرندگویی سرگرم کرده بودم. ـ ظاهرا شنونده ی بد سلیقه این برنامه آدم خیلی بی ملاحظه ای بود که وسط آهنگ به این قشنگی رادیو رو خاموش کرد. دستم را مثل میکروفون مشت کردم و جلوی دهن گرفتم: ـ نه آقا شما واقعا خجالت نکشیدی؟ میکروفون خیالی را نزدیک دهنش بردم که دستم را پس زد و با چشم غره نگاهم کرد. وا الان داشت می‌خندید! ساکت و دست به سینه نشستم. خوب بود خودش چند دقیقه پیش پرچم سفید صلح را بالا برده بود. ثبات شخصیتی نداشت. من را باش که می خواستم مثل آدم با او رفتار کنم، سرم را به سمت بیرون چرخاندم که با منظره ی مسیر خود را سرگرم کنم که از چیزی که دیدم کم مانده بود سکته بزنم. از من آدرس پرسیده بود؟ بخدا که من فراموش کار نبودم، مطمئنم که نپرسید! نزدیکی های محل بودیم، درست در خیابان یک طرفه ای که هرکس قصد رفتن به کوچه ی ما را داشت واردش می‌شد. آن خیابان جای هرگونه تصادفی یا اتفاقی بودن حضور ما در آن جا را می گرفت. درست همانند برق گرفته ها مثل چوب خشک شده بودم، به سختی سرم را به سمتش چرخاندم و پرسیدم: ـ تو ... تو از کجا... نه یعنی چجوری؟ چطور ممکنه آخه؟ یک لنگه ابرویش را بالا انداخت و کاملا خونسرد گفت: ـ چی میگی زبون بسته؟ دست به کمر زدم و در حالی که سعی می‌کردم تته پته نکنم، گفتم: ـ تو از من آدرس نپرسیدی! رهام که گویی یکه خورده باشد، سریع خود را جمع و جور کرد و گفت: ـ چرا پرسیدم! ***رهام*** پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار دادم، بلکم مسیر کوتاه تر شود و از زیر سوال های پی در پی تابان فرار کنم. ناشی بازی در آورده بودم، تابان پشت سر هم و یک نفس نق و نوق می‌کرد، مدام دلیل می آورد که از او سوالی در رابطه با آدرس خانه اش نپرسیده ام. خبر نداشت که آدرس خانه کوچک ترین چیزی است که فرد کنار دستیش در رابطه با او می داند. تابان ـ تو یه ریگی به کفشت داری! چشم هایش را تیز کرد و انگار که چیز مهمی کشف کرده باشد، ادامه داد: ـ هان نکنه به من علاقه پیدا کردی و دیروز وقتی داشتم از کافه برمی‌گشتم دنبالم اومدی؟ دردل به افکار بچه‌گانه ی تابان حسابی خندیدم، ولی چاره ی رهایی از شک های تابان را جز در اخم و ترش رویی نمی‌دیدم. ـ آخه تو در مورد خودت چه فکری کردی؟؟ هه! حتی نگاه اخم دارم هم قادر به ساکت کردن این دختر سرتق نشد. تابان ـ صبر کن ببینم، قانونی که توی قرار داد نوشته بودی که با کسی رابطه نداشته باشم! هین، رفتار بدت با سامیار! خب این کارها چیه می کنی؟ رک و پوست کنده می گفتی تابان من بهت علاقه پیدا کردم. شهین و مهین کردن های تابان روی مغزم خش می‌انداخت. ماشین را کنار کشیده و با داد گفتم: ـ دفعه ی دیگه از هر کار من منظور برداشت کنی اخراجی! فهمیدی ؟ آخه تو کی هستی که من به هیچ کس هم نه، به تو علاقه‌مند بشم. اونم توی دو روز با اون همه دسته گل های رنگارنگی که به آب دادی. گویی که انگار تا به حال هیچ کس بر سر او داد نزده باشد، مسکوت به صورت برافروخته ام خیره شد. طولی نکشید که چشم های به رنگ دریایش از مایع داغ و بی رنگ پر و مواج شد. از رفتار خود کمی پشیمان بودم، ولی گربه را باید همین دم در حجله می کشتم. انگشت اشاره ام را به نشانه ی تحدید بالا گرفتم و گفتم: ـ کارهای من به خودم ربط داره و اما کارهای تو! اون ها هم باز به من ربط داره! هنوز آنقدر بیشرف نشده بودم که با یک خانم اینگونه صحبت کنم، ولی چاره ای نداشتم؛ این دختر زیادی از حد باهوش بود! انگشت های کشیده ام را از سر کلافگی به موهایم کشیده و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. این دو بار ملاقات با او عجب داستان طولانی شده بود، دوست داشتم جوری از دلش در بیاورم، تابان ساکت و ثابت در حالی که هنوز هم قطرات درشت اشکش به روی شلوارش می چکید؛ برایم کمی غیر قابل تحمل بود .
  13. بلاخره بعد از مدت ها به سختی پیگیر یه رمان شدم و با خواسته ی دل خودم خوندمش و از بی نقصی قلمش حسابی لذت بردم و از وسواس ایراد های جور واجور گرفتن به رمان ها در اومدم. 

    معرفیش می کنم شماها هم حتما بخونیدش:

    اثر خوب ویراستار و مدیر اجرائی جدیدمونه که سیر جذب کننده ای داره. 

    زهرا جان موفق باشی، برای پیشنهاد از طرف من هم همین بس که مدام راوی رو عوض نکن، یا کلا از زبان دانای کل و ارام بنویس، و یا کلا دانای کل❤️❤️❤️❤️

    قلمت مانا 

    یا علی

    @z.farhani.

    1. z.farhani.

      z.farhani.

      مهتای عزیز متشکر و سپاس گذارم از نظر دهی و دنبال کردنت و اینکه دریافت کردن چنین حرف های موئثر در پیشرفت قلم و انگیزه از جانب شما باعث افتخاره❤امیدوارم تا آخرین لحظه از پس نوشتنش بر بیام و افتخار انتشار اثر در قاب نودهشتیا نصیب بنده هم بشه🌹

      @M@hta

  14. M@hta

    به چی معروفی؟

    ارچر یعنی نقشه کش عزیزم
  15. M@hta

    به چی معروفی؟

    جان دوستیان عمو دودی جاسویچی پفک نمکی(کپک ممکی😐) پسرخاله(نون بخرم) متا مهت مت دیگه عرضم ب درزتون که در مواردی اکبر آقا و جواد هم شنیده میشه
×
×
  • جدید...