رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M@hta

مدیریت
  • تعداد ارسال ها

    2,056
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد M@hta در 18 دی

M@hta یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,079 Excellent😃😃😃😃

درباره M@hta

  • Other groups مدیریت
  • درجه
    مدیر کل
  • تاریخ تولد 5 خرداد 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

15,288 بازدید کننده نمایه
  1. بچه ها حالا دیگه دونه به دونه ی ابهامات داره برطرف میشه!

    پارت جدید گذاشتم، بخونید و حتما نظر بدید تا چند فصل پایانی رو با انرژی جلو برم انشالله.

     

  2. پارت 45 رهام_ نهار خوردی؟ تابان چشم های ریز شدش رو به قیافه منتظرش دوخت و گفت: ـ گل لگد نمی کردم، مثل قورباغه پریدی تو ساز و آاوازم ها! رهام باخنده ی مسخره ای دست برد، مقنعه تابان را تا چانه اش پایین کشید و گویی دلش تنگ شده باشد، گفت: ـ دوباره زبون در آوردی که! در حالی که مقنعه اش به جای اولیه برمی گرداند، با لجبازی گفت: ـ تا کور شود هر آن کس که نتوان دید. رهام که می خواست از این فرصت طلایی نهایت استفاده را ببرد، بی قید خندید و بلند گفت: ـ بشمار. دقایقی بعد به پیشنهاد رهام وارد یک رستوران معمولی شدند و پشت صندلی های یک میز دنج جا گرفتند. تابان که حسابی از این دعوت ناگهانی و شوکه و خوشحال شده بود، با لب هایی که محار خنده رویش محال بود، به اطراف نگاه انداخت و در آخر نگاه متشکرش را به رهام دوخت. رهام کار خودش راحت کرد و با یک جمله شروع بحث را به خود تابان واگذار کرد. ـ الان هر سوالی که داری، می تونی از من بپرسی! قبول کردن رهام به این مهربانی برایش غیر ممکن بود. چه قدر خوب می شد اگر همیشه تا این حد منطقی و مهربان عمل می کرد. انگار دل تابان خیلی وقت بود که به دنبال این آرامش می گشت و حالا که به آن رسیده بود، هرگز دوست نداشت با یک سوال احمقانه از میان ببرتش. رهام که می خندید، همان رستوران کوچک برایش به وسعت دریا می شد و دلش به آرامش طلوع می رسید. باید این خنده های چند سال یک بارش را قاب می گرفت، تا هر وقت دل تنگ می شد؛ به عکسش پناه ببرد. رهام این جوری را چه قدر عمیق دوست داشت، اصلا اخمش را هم دوست داشت، غرورش را هم خریدار بود. اگر این دعوا های میانشان مجال می داد، زوج خوبی می شدند... رهام که از انتظار به حرف آمدنش خسته شد، با دست به روی میز ریتم زد. صدای نوای دست ایجاد شده، تابان را به خودش آورد؛ دستاش را به زیر چانه جک زد و گفت: ـ هر سوالی که باشه؟! رهام با تامل به سقف خیره شد، نفس منقطعی کشید و گفت:ـ حالا تو بپرس، خدا رو چه دیدی؟! شاید جواب دادم. تابان به قهر سرش را به سمت دیگر چرخاند و متوجه نگاه خیره دختری به رهام شد. دست خودش نبود، دوست داشت گلدون روی میز را توی سر دختر حیض خورد کند. اصلا چه معنی می داد، حالا که بعد از یک مدت طولانی با هم بیرون در آمده بودند، کس دیگری از او فیض ببرد؟ با عصبانیت به سمت رهام چرخید، متوجه خنده ی روی لبش شد و با اخم گفت: ـ اصلا لازم نکرده تو بخندی، اخمو باش! من اون جوری هم می تونم سوال هام رو بپرسم. رهام که از حسادت تابان حسابی لذت می برد، به صندلی تکیه داد و همان طور که چشم هایش را روی صورت تابان تیز می کرد، یک لنگه ابرویش را بالا انداخت و گفت: ـ این جوری وایستم خوبه؟ تابان که صدای ذوق مرگ شدن دختر منفور چند میز آن طرف تر را شنید، به پیشانی زد و گفت: ـ الان بدتر شد که! مگه می گم ژست عکس بگیر!؟ از اون اخم ها که ابرو هات توی هم گره می خوره، ازون ها بکن! رهام که شیطنتش حسابی گل کرده بود، با نمک تر از قبل لبخند ملیحی زد و گفت:_ می ترسی ها! تابان که گویی روی میخ نشسته بود، برای دختر مزاحم بیشتر از قبل اخم در هم کشید و در دل گفت: بی شعور خب از این لبخند های دلبر توی خون هم می تونی برام رو کنی ها! جمعش کن تا دختره چشممون رو کور نکرده. و بعد برای اینکه طبیعی به نظر برسد، لبخند مضحکی کرد و از بین دندون هایش گفت:ـ نه من عادت دارم، نیشت رو ببند! رهام تا جایی که امکان داشت، اخم در هم کشید و مثل گذشته به تلخی زهرمار نظاره گر تابان شد. چه قدر دلش برای این تعصب تابان بی جنبگی می کرد. رفتار خوب تابان، کور سوی امیدی در ته دل سیاه از حقیقتش روشن کرد. خودش هم دقیقا نمی دانست این همه احساس را نسبت به او از کی پیدا کرده است؟ از اولین بار که توی کافه دیده بودتش و یا نه، از همان روز هایی که بی صدا تعقیبش می کرد و محو شیطنت های زیر پوستی اش می شد. چه بلایی سر تابان سرزنده ی چندی قبل آورده بود که حالا دلش برای خنده از ته دل او پر می کشید. این فرصت را نباید از دست می داد، که اگر می داد تا آخر عمرش را باید با حسرت و عذاب زندگی می کرد. شاید نفرین پدر دامانش را گرفته بود که بدبختی ولش نمی کرد. آه پدر عجیب کمر شکن از آب در آمده بود. " نمی دانم ما شروع بدون پایان را انتخاب کردیم، یا از همان اول شروع مان پایان نداشت که بداقبالی هایمان بر توان بی نهایت است... ." رهام که اخم در هم کشید، دل تابان کمی رضایت داد. حالا می فهمید که با همین اخم مزخرفش بوده که دل باخته است. حالا می فهمید که ابهتش را بیشتر دوست دارد. اصلا چه معنی می داد که مرد بیش از حد لوده و شل باشد؟! چه حرف هایی که در دلشان مانده بود و هیچ کدام توان گفتنش را نداشتند. باید بیشتر از این به خود فرصت می دادند، عشقشان معمولی نبود که بخواهند معمولی ابرازش کنند. تابان در حالی که با روی گشاده به گارسن کمک می کرد تا غذا ها را روی میز بچیند، به رهام چشمکی زد و گفت: ـ همه ی اخم های قبل از تو سوتفاهم بوده ها، تو فقط اخم کن! صدای خنده ی بلندشان تمام فضای کوچک، اما دلباز رستوران را پر کرد. حالا ثبات شخصیتی نداشتند و یا هر چه، مگر به کجای دنیا بر می خورد اگر کمی با هم خوش می گذراندند. تابان از شدت خنده به پشتی صندلی تکیه زد و سرش را عقب تر کشید، بعد از رفتن گارسون بی توجه به آشوبی که از چهره ی رهام فریاد می زد؛ شروع به خوردن کرد و کوچک ترین سوالی هم نپرسید. زیر نگاه سنگین رهام بشقابش را خالی کرد و صاف نشست. دستی به شکمش کشید، قدر شناسانه نگاهی به رهام کرد و گفت: ـ خیله خب، اونجوری نگاهم نکن! من سیر شدم، دیگه بریم. رهام نگاه عاقل اندر صفی نثارش کرد و گفت: ـ سوال... تابان پا برهنه بین حرفش دوید و با چشم هایی که سو_ سو ی غم می زد، گفت: ـ یه حسی بهم می گه: یه اتفاق هایی داره میوفته که اصلا خوشایند نیست. لااقل توی همچین روزی دوست ندارم ازشون خبردار بشم، فقط یه سوال... رهام آب دهن قورت داد و پرسشی نگاهش کرد. تابان درحالی که از پشت میز بلند می شد، کیفش را از روی صندلی کناری برداشت و گفت:ـ از من متنفری؟ سپس ثابت ایستاد و اجزا صورت جذاب رهام را از نظر گذراند. جواب سوالش را که نگرفت، با خنده کیفش را به روی شانه تنظیم کرد و گفت: ـ تو حتی از پس یه سوال ساده هم بر نیومدی. فقط در همین حد بهت می گم که برو دعا کن اون چیزی که داری از من پنهون می کنی رو یا من نفهمم، یا اصلا چیزی که قراره بفهمم اون قدر ها هم دردناک نباشه. وگرنه شب و روزت رو بهم می دوزم رهام. این رو از صمیم قلب به خودم قول میدم، به غرورم که تو زیر کتک هات لهش کردی و به احساسم که هر روز ترک بر می داره. خم شد، دست هایش را روی میز گذاشت و ادامه داد: ـ تو هنوزم دلت به گفتن حقیقت نیست، چون نمی دونی با خودت چند چندی؟! من زود تر به خونه میرم، حال مامان این روز ها اصلا خوب نیست. کاش می شد صبح چشم هام رو باز کنم و ببینم تو یه کابوس ترسناک بودی که حالا توی واقعیت هیچ اثری ازت نیست. قلب رهام از شدت سرما در خودش جمع شد. رفتنش را نظاره کرد، بعد سرمای قبلش به تنش هم سرایت کرد و به خود لرزید. درست در لحظه ی آخر روی پا ایستاد و بی توجه به حضار داخل رستوران با صدای رسایی گفت: _ هیچ وقت ازت متنفر نبودم؛ یعنی می خواستم که باشم، اما خدای بالای سرم شاهده که هیچ وقت حتی گوشه ای از این حسی که گفتی نسبت به تو توی دلم رخنه نکرد. همه انگشت به دهن به کوه غرور روبه رویشان نگاه می کردند که دستش رعشه داشت و نفسش به انتها رسیده بود. تابان دستگیره در رستوران را شوکه رها کرد و به خاطر تند روی اش به خود و هفت جدو آبادش لعنت فرستاد. باز هم یک تنه به قاضی رفته بود و به روز خوبشان گند زده بود. ته دلش از اعتراف ظریف رهام عروسی برپا بود، همینن قدر هم که احساس رهام به او تنفر نبود، برایش کافی بود.به سمتش چرخید، به صورت مضطرب رهام لبخند ستاره بارانی زد و دوباره راه خروج را در پیش گرفت. حالا می توانست با خاطر جمع تر و آرامش مظاعف به خانه برگردد. " آدم ها یک بار عاشق می شوند: اما نمی دانند عاشق اونی هستند که رفته... یا اونی که قراره بیاد..." چندی بعد رهام جسم یخ بسته اش را از روی صندلی کند و با گام های بلند از رستوران خارج شد. حتی فکر اینکه تابان دختر حسام نبود، خوشحالش می کرد، اما خوشحالی توام با درد، درد آشنای از دست دادن. این فکر ها در ذهنش حسابی پارادوکس ایجاد کرده بودند. قبل از ملاقات با دلربا می خواست به شاهین خبر بدهد، اما گویی با خود لج کرد که بی خبر حتی زودتر از موعد به سمت خانه ی دلربا راه افتاد. دست و دلش به رفتن نبود، اما مگه کله شقی اش اجازه می داد که زنگ خطر را بشنود. حتی به سر وضعش هم نرسید، با همان شلوار اسلش و تیشرت ستش راهی خانه دلربا شده بود. با همان کتونی های سفید_ ساده، موهای بلندی که ژل نخورده روی پیشانی اش ریخته بود و هر از چندی مجبور بود که با حرکت سر به کنار هدایتشان کند. حتی این تیپ اسپرت شلخته هم چیزی از خوش جذابیتش کم نکرده بود. جلوی در خانه ای که دلربا در پیام آدرسش را داده بود، ایستاد و گوشی اش را به درخواست دلربا از جیب خارج کرد، روی حالت پرواز گذاشت و توی داشبرد پرتش کرد. موهایش که یک طرفه روی صورتش ریخته بود را در آینه مرتب کرد. با ناخن زخم خشک شده گوشه چشمش را کند و وقتی دید که دیگر ردی از زخم نمانده، لبخند جذابی به خود تحویل داد. گویی اصلا عجله ای برای ورود نداشت، سیگار آتش زد و از پشت پنجره دودی نظاره گره رفت و آمدها شد. جنب و جوش عوام به روح خسته اش انرژی تزریق می کرد. حواسش را جمع پسر بچه ای کرده بود که از شدت اضافه وزن به سختی تاتی تاتی می کرد و با ولع و کثیف کاری بستنی شکلاتی می خورد. دل رهام برایش ضعف رفت، اما رهام به عنوان فرزند، یک دختر می خواست! یک دختر و بس، دختری با موهای بلند و چشم های رنگی درست مثل تابان. اصلا دلش فقط تابان را می خواست! وقتی سیگار به فیلتر رسیده را بین لب گذاشت، تازه متوجه شد که خیلی وقت است پسر بچه عبور کرده و او همچنان درگیر تصور قیافه ی تابان بوده. نفس بلند بالا، چیزی شبیه آه کشید و از ماشین خارج شد. پشت در بزرگ و آهنی خانه ایستاد و دو بار پشت سر هم زنگ را به صدا در آورد. صدای بس آشنا، ولی در عین حال غریبه ای در آیفون پیچید: رویا_ به ببین کی این جاست، زود اومدی شازده! هر چی به مغزش فشار آورد صاحب صدا را به یاد نیاورد. چی به سرش آمده بود که صدای چنین شخصی را به جا نمی آورد، از عجایب بود نه؟ آدم صدای شخصی که شبانه روزی با او صحبت کرده باشد را نمی شناسد؟ آن هم رهامی که بخاطر صاحب این صدا زندگی خودش، آینده اش، خانواده اش، همه و همه را با هم به آتش کشیده بود و حالا به جا نمی آورد؟ مگر که الزایمر گرفته باشد! در با صدای تقی باز شد و رهام بی خبر از همه جا پا در حیاط خانه گذاشت. بی توجه به محافظینی که دور تا دور ساختمان اصلی ایستاده بودند، همچنان صورت تابان را در حین تهدید های بعد از نهار پردازش می کرد و سعی داشت عکس العملش بعد از فهمیدن ماجرا را حدس بزند. تا نزدیکی های در ورودی آمده بود که چشمش به محافظین افتاد. یکه خورد و تا به خود بجنبد، بر سرش ریختند. تعدادشان زیاد بود و تا یکی بزند، دو تا می خورد. فکرش را هم نمی کرد تا این حد ذهن مشغولی داشته باشد که تعداد بالای محافظ ها را نبیند. لاجرم تسلیم شد و اندک راه مانده تا در ورودی را کشان_ کشان بردنش. با چند تقه ای که به در نواختند، در به وسیله ی مرد چهار شانه ای باز شد و تنها به رهام اجازه ی ورود داد. مغز رهام قفل کرده بود، توی بازی که خودش راه انداخته بود؛ داشت بازی می خورد. تازه وقتی این شوک به حد اعلای خود رسید که صاحب خانه را در حالی که روی مبل تمام استیل خانه اش لم داده بود و موهای همان آشنای غریبه را نوازش می کرد، دید. حسام_ به_ به سلام رهام جان، جان جانان لنگه کفش گم کردی؟ تمام حواسش یک جا را می پایید. فقط و فقط یک نفر، کسی که بخاطرش عذاب کشیده بود و عذاب داده بود. چه قدر راحت و بی هیچ خجالتی توی بغل حسام لم داده بود. رهام وقتی به خود آمد که رویا خودش را بیشتر در بغلم حسام جا کرد. دلش می خواست هوار بزند، اما نزد. گریه؟ اصلا حرفش را هم نزن. تمام اخم و نفرت یک ساله اش را در چشم ریخت و به سردی نگاهش را از رویا گرفت، به حسام خیره شد و گفت: ـ تو آسمون ها دنبالت می گشتم، توی زیر زمین پیدات کردم. حسام که خونسردی رهام متعجبش کرده بود، به رویا اشاره زد و گفت:ـ نگو که دلت براش تنگ نشده! من آدم اپن ماینی هستم رهام جان، یه بغل ایرادی نداره. رهام دندان غروچی کرد، جلوی پای حسام تف انداخت و گفت: ـ اصولا دیگران آشغال های من رو جمع می کنن، عادت به جمع کردن دوریز مردم رو ندارم! رویا و حسام هر دو با هم یکه خوردند. باید به رهام حق داد، انتظار دیدن رویا توی این اوضاع را نداشت. حالا که رویا را دیده بود، بیشتر از قبل مظلومیت تابان را حس می کرد و دلش می خواست که بمیرد. میمرد بهتر بود تا اینکه می گفتند رهام خان تو یه بی گناه رو به نا حق اذیت کردی، به نا حق انتقام گرفتی. حسام که حسابی ضایع شده بود، از جا بلند شد و دستش را بلند کرد تا کشیده ای به رهام بزند، اما رهام دستش را در هوا گرفت و گفت: ـ داری بیشتر از گیلیمت قدم بر می داری! حسام ـ ببین الان تو شرایطی نیستی که واسم حد و مرض تعیین کنی! همان لحظه رویا جلو آمد، دست در هوا مانده حسام را در دست گرفت و به پایین کشید. رهام نگاه حقیرانه ای نثار صورت گرفته ی رویا کرد و گفت: ـ فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم، بیشتر از این مزاحم اوقاتتون نمی شم! خواست مسیر رفته را برگردد که حسام دستش را گرفت و گفت: ـ کجا؟ تازه رسیدی، باهات کار دارم. بدون هماهنگی قبلی، رهام را هول داد که بخاطر ناگهانی بودن حرکتش به روی مبل افتاد. رهام به سمتش خیز گرفت، اما قبل از بلند شدنش دو نفر دست هایش را گرفتند و مانع حرکتش شدند. دندان سایید و با یاد آوری سال گذشته، رو به حسام گفت: ـ دوباره چی می خوای؟ حسام که از دیدن رهام کت بسته حسابی لذت می برد، لبخند مرموزی زد و گفت: ـ خوشم میاد قضیه رو زود می گیری، خودتم خوب می دونی که حسام آدمی نیست که به این راحتی ها توی دام بیوفته! می خوام این بار خودت پروندت رو بهم لو بدی. پوزخند صدا داری زد و گفت: ـ به همین خیال باش. پای تک تکتون رو می کشم اونجایی که لیاقتش رو دارید! حسام که از بسته بودن دست های رهام مطمئن بود، به خودش جرعت داد و مشت محکمی توی دهنش زد که لبش پاره و از بینی اش خون جاری شد. حسام_ می خوام اون عکس چهره نگاری شده، شماره شناسه ی دلار ها رو برام بیاری و آثارش رو از اداره پاک کنی! تو که با من باشی، اون سرهنگ خنگ هیچ کاری نمی تونه بکنه. البته باید بگم که من بزرگواری کردم و این فرصت عالی رو بهت دادم. وگرنه از بین بردن تو و اون اسناد برای من مثل خوردن یه عصرونه ی دل انگیزه. با وجود درد دهنش، لب هایش را کش داد و خنده صدا داری کرد، گفت: ـ زیادی خودت رو دسته بالا گرفتی، شاه دوماد! مگه که جنازم رو بفرستی تا این کارها رو برات بکنه! هرچند که اگه این کار رو هم بکنی، باز هم نوچت زیر شکنجه همه چیز رو لو داده و حتی... با فکر این که بهتر است ماموریتشان را لو ندهد، ساکت شد. حسام متفکر نگاهش کرد و لاقید گفت: ـ کدوم نوچه؟ همون که یه ساعت پیش توی زندان کشته شد؟! به رهام نزدیک تر شد و ادامه داد: ـ خب حرکت بعدیتون چیه؟ دیگه چه چیز هایی رو اون بی پدر لو داد؟ رهام با فکر این که محموله های بعدی آن ها هم به راحتی توقیف می شود، بلند تر از قبل خندید و گفت: ـ وقتی التماس می کنی تا بیشتر بفهمی، خوشم میاد! حسام مشتش را بالا برد تا این بار صاف توی دهنش بزند که در خانه باز و صدای جیغ دلربا مانعش شد. ـ بابا داری چیکار می کنی؟ بابا؟ دختر اصلی حسام، دلربا بود؟! گفتن همین جمله برای فرو ریختن رهام کافی بود. چطور خودش زودتر نفهمیده بود؟ اما از کجا و چجوری باید می فهمید!؟ شستش را که بو نکرده بود. تابان... ناباور به صورت دلربا خیره شده بود و سر تکان می داد. سرباز انتقامش کس دیگر بود و درست با همان شخص دل می داد و قلوه می گرفت، آن وقت سر آن دختر بی گناه_ اشتباهی، عقده هایش را خالی می کرد. دلربا جلو دوید و صورت در بهت مانده رهام را بین دستاش قرار داد، گفت: ـ تروخدا من رو ببخش، می خواستن بکشنت تا از سر راهشون برت دارن. من هیچ راه دیگه ای به ذهنم نرسید! با خشم صورتش را از بین دستان دلربا بیرون کشید و فریاد زد: ـ به من دست نزن، از جلو چشم هام گمشو. حسام_ هوش چته رم کردی؟! از دختره برام بگو، حالش خوبه؟ هنوز زندست یا لت و پارش کردی؟ اسمش چی بود؟ آها یادم اومد، تابان! رهام از شدت خشم دست هایش را از چنگ بادیگار ها آزاد کرد و به سمتش حمله برد، اما دوباره گرفتنش و این بار حسام دستور داد: ـ این حیف نون رو محکم تر ببندینش! عقب گرد کرد و با گرفتن دست رویا اون به خودش آورد. رویا فقط دلش برای رهام سوخته بود. حسرت؟ نه رهام اصلا ارزش حسرت خودن را نداشت، البته از نظر خودش. حسام بیشتر برایش خرج می کرد، بیشتر به حال خود رهایش می کرد. فقط کمی پیر بود و همین! در عوض در پول غرقش می کرد.
  3. M@hta

    Happy​ 🎈 birthday​ 🎈 meli.km

    تولدت مبارک نودهشتیا باشه جانم
  4. مهتا جونم شدیدا منتظر پارت بعدی طنینم😢

  5. M@hta

    🔶🔴اعطاء مقام کاربر خاص🔴🔶

    سلام عزیزم دوتاشون قعالیت ندارن
  6. پارت 44 #فصل_چهارم حالا همه ی مجهولات ذهنم حل شده و تنها یک علامت سوال بزرگ در ذهنم مانده بود. چطور تابان پدر خودش را نشناخته بود؟ مگر طبق عکس چهره نگاری شده، شخصی که با تابان صحبت کرده بود، حسام نبود؟ مگر پدر تابان حسام نبود؟! رحیمی_ بله قربان؟ متوجه منظورتون نشدم. انگشت هایم را روی پا بازی دادم و گفتم:ـ چیزی نگفتم. ترس و دلهوره ی عجیبی تمام وجودم را برداشته بود. حسام هیچ معلوم هست داری چه غلطی می کنی!؟ همان طور که قوای تحلیل رفته ام را ریکاوری می کردم، این شاهین بود که با شتاب وارد بخش چهره نگاری شد و با شوق و شعفی که از چشم هایش هویدا بود، گفت: ـ شناسه دلار هایی که دادی پی گیریشون کنم، به حسام مربوط می شه! جوری سرم را بلند کردم که صدای ناله استخوان گردنم بلند شد. مدرک از غیب رسیده بود و حضور دلارهای حسام روی میز پوکر چه معنی به جز هم دستی در پولشویی این جور داستان ها داشت!؟ با این سوتی های به جا مانده ازش، می شد گفت که می خواهد قسم بخورد، با همایون و... هم دست است. از خوشحالی دستم را بلند کردم؛ روی ته ریش چند روزه ام کشیدم و در دل گفتم:ـ چاکرتم اوس کریم. قدرت تکلمم از دست داده بودم و فقط مثل مسخ شده ها شاهین را نگاه می کردم. شاهین_ چته پسر؟ هنوز خبر مهم مونده. وقتی چند وقت اداره نیای، نتیجش این می شه که خبر های دسته سوم و چهارمم خوشحالت می کنن! با فکر اینکه خبر دومش چیز خوبی نیست بادم خالی شد. درست مثل من روی ته ریشش دست کشیدم، لب تر کرد و گفت: _ اونی که بخاطر دستگیریش تیر خوردی، زبون باز کرده! باورش برایم سخت که نه، مثل قبول یک موجود ماوراعی می ماند. ٭٭٭٭ ***دانای کل*** در حالی که رهام در شعف خبر های نچندان جدید غرق شده بود، به فاصله ی چند اتاق آن طرف تر شنود ها به نفع حسام کار می کردند. هیچ کس تصورش را هم نمی کرد که خر حسام تا این حد برو داشته باشد. هیچ کس به مخیله اش هم خطور نمی کرد که رهام هر کاری کند، باز هم این حسام است که یک قدم از او جلو تر است. مرتضوی طی تماس کوتاهی با رئیس این روز هایش خبر ناخوشایند را مخابره کرد، از خوشحالی دریافت مژدگانی هنگفت؛ بلند شد و با یک سینی چای به سمت اتاق چهره نگاری روانه شد. رهام بی توجه به چهره ی خندان مرتضوی، طعنه ای به او زد و از کنارش رد شد. هیچ کس از درونش خبر نداشت که چه بلوایی برپا بود. به جستو جوی جواب سوالش می شتافت و همه خیال می کردند؛ می رود که خودش را برای یک عملیات فوق سری آماده کند. هه چه خیال خامی، حالا که فکرش از بابت بازگشت حسام راحت شده بود، تنها چیزی که این گونه مضطربش کرد" تابان" بود. تابان بود و بس... ! تابان برای بار صدم اشک هایش که برای چکیدن می رفتند را پاک کرد و به چهره ی سامیار که با وجود اینکه به سختی درد می کشید، اما باز هم لبخند بر لب داشت نگاه انداخت. سامیار_ مگه اومدی... مرده شورخونه؟ اه، اه دماغت رو پاک کن. الان میان می گن: همراه سامیار... آخ، چه قدر زشت و بی کلاسه! شوخی بی مزه و بی جای سامیار نه تنها حالش را بهتر نکرد، بلکه داغ دلش را تازه تر کرد. ـ تو... تو چرا نگفته بودی...؟ تو که صحیح و سالم بودی، پس این درد کوفتی از کجا اومده؟ به یاد چند ساعت پیش افتاد که قامت بلند و مستحکم سامیار به ناگاه فرو ریخته بود و برخود لرزید. سامیار که طاقت یک قطر اشک دختر شیرین رو به رویش را نداشت، در سدد تغییر موضوع بحث بر آمد:ـ می گم می تونی برام یه شیشه... پیدا کنی؟ تابان چشم های رنگی اش که در حالت طبیعی به اندازه ی کافی درشت بود را درشت تر کرد و گفت: ـ برای چی؟ سامیار دیگر طاقت دیدن صورتش را نیاورد، نفس عمیق و سرشار از دردی کشید، چشم هایش را بست و گفت: ـ آخه آب غوره گرونه، توام که داری مفتکی می گیری، جمع کنم و ببرم بفروشم! همان طور که تابان روی صورت سامیار خم شد تا علت بسته شدن چشم هایش را جویا شود، یک قطره اشکش بی اختیار روی لب های تب دار سامیار افتاد. انگار برق سه فاز به او وصل کردند که به یک باره لرزه ی خفیفی در تنش افتاد، چشم هایش تا آخرین حد باز و چشم در چشم تابان شد. میخ صورتش شده بود، اگر مثل دختر های دور و برش بود که به راحتی چوب حراج به خودشان می زدند، مطمئنن از فرصت استفاده می کرد و... همان لحظه در اتاق باز شد و به دیوار چسبید. مادر پیر سامیار که از آن پیرزن های خوش مشرب و کمی شم کارآگاهی داشت، عصا زنان وارد اتاق شد. با دیدن تابان که تا کمر روی سامیار خم شده بود، به راه رفتنش سرعت بخشبید و با عصا ضربه ی محکمی روی سر تابان زد. به محض بلند شدن سر تابان یکی هم نثار سامیار از همه جا بی خبر کرد. سامیار که حسابی شوکه شده بود، دوباره با دست قلبش را چنگ زد و گفت: ـ آخ ننه، تو ننه سامیاری! ننه کارگاه گجت نیستی که همیشه سر بزنگاه می رسی! پیرزن_ دفعه ی آخرت باشه به من می گی ننه ها، مگه من چند سالمه؟ دوباره چشم من رو دور دیدی و برای خودت حرم سرای قاجاری درست کردی؟ چشم سفید، یه لشکر هم که پشت در صف بستن. تابان همان طور که سرش را می مالید، متعجب غرق تماشا خنده ی از ته دل سامیار شد. سامیار_ نه دیگه ننه، خودت دفعه قبل گریه می کردی که بچم داره ناکام از دنیا میره! رفتم خانواده ی پر جمعیت تشکیل دادم، غصه نخوری. انگار نه انگار که سامیار مریض بود و دوباره حمله ی قلبی بهش دست داده بود. نه خودش به روی خود می آورد و نه مادر پیرش که صورت سفید و تپلش دل سامیار را قنج می انداخت. پیرزن به صورت زد و گفت: ـ حالا توی این گرونی خرج مهریه این ها رو از کجا بیارم؟ حالا تابان هم متوجه ی طنز کلامشان شده بود و با خنده هایشآن ها را همراهی می کرد. تابان برای هوا خوری اتاق را ترک کرد و از چیزی که پشت در اتاق مراقبت های ویژه دید، دهنش باز ماند. دختر های متعددی با سر و وضع های متفاوت پشت در ایستاده بودند، برای سامیار اشک می ریختند و با یکدیگر بحث می کردند که بلاخره سامیار برای کدام یک از آن هاست. سر تکان داد و در همان حال گوشی اش به لرزه درآمد. ـ بله؟ بله!؟ چرا حرف نمی زنی؟ حرف نمی زد، چون ترس را با تک_ تک سلول های تنش احساس می کرد. می ترسید اشتباه کرده باشد، اصلا می ترسید دوباره آرامشی که به تازگی میان جو صمیمی خانواده ی دو نفره پیدا کرده بود را از دست بدهد. گوشی از گوشش فاصله داد، روی صندلی بغل پرت کرد و خم شد، سرش را روی فرمون زد. تیکه تیکه ی پازل این پرونده داشت جور می شد و رهام حالا دیگر هیچ رقبتی برای پیدا کردن تکه ی آخر این پازل که آدرس حسام بود را نداشت. وحشت داشت، نه شاید هم به میزان زیادی پشیمان بود. تابان هرگز بخاطر شکنجه های ناحقی که شده بود،نمی بخشیدتش. این را می دانست و حسابی خودش را باخته بود. سرش بلند کرد و به دنبال سیگار گشت، بعد از روشن کردنش؛ نگاه تمسخر آمیزی به دود سیگارش انداخت و گفت: ـ هه قرار بود فقط وقتی عصبی هستم، باشی! حالا دیگه به جای همه فقط تویی. " همه سیگاری ها منتظر یک جمله اند تا سیگار را برای همیشه کنار بذارند: بخاطر من نکش!" یادش نمی آمد کی به خانه برگشته است و حالا توی ماشینش چه می خواهد؟ گوشی اش به صدا درآمد، با دیدن اسم دلربا که روی صفحه روشن و خاموش می شد، دوباره اطلاعات وارد بخش پردازشی مغزش شدند. بیاد آورد که امشب می خواهد آخرین پلان از این پرونده ی مسخره را اجرا کند. صدایش را صاف کرد و جواب داد:ـ بله؟ دلربا_ زنگ زدم بگم امشب اومدنی گوشیت رو با خودت نیار، می خوام هیچ کس مزاحم شب دو نفرمون نشه. با انگشتان کشیده اش که سیگار را نگهداشته بود، چشم های خسته اش را مالش داد و بی میل گفت: ـ هرچی تو بخوای... . دلربا که تحت فشار قرار گرفته بود، دوباره لب باز کرد و گفت: ـ بخاطر من به هیچ کس هم نگو! رهام لبخند یک طرفه ای روی لبش نشست، این دلربا چه دری وری هایی می گفت. می خواست چه بگوید؟ مثلا می خواست به تابان بگوید: دارم میرم دخل دلربا رو بیارم؟! اصلا می توانست چیزی بگوید؟ اگر می خواست هم، نمی توانست. ـ باشه نمی گم، قبل از تاریکی هوا اون جام. فعلا تا اون موقع مواظب خود باش. دلربا با گریه تلفن را قطع کرد، به پدرش چشم دوخت و گفت: ـ راضی شدی؟ قول دادی یه مو هم از سرش کم نشه ها! مواظب قول هایی که دادی باش، وگرنه... به رفتارش نمی آمد، اما عجیب دلبسته ی رهام مغرور شده بود و اینکه می دانست زن باباش( رویا) عشق عبدی رهام است، پای بندش نمی کرد که تک پر رهام باشد و هر از چندی سرو گوشش می جنبید.به رویا که وزنش را روی پدر انداخته و کنارش نشسته بود، با نفرت نگاه کرد و خانه لوکس_ آپارتمانیشان را ترک گفت. تمام طول مسیر تا رسیدن به ماشینش را اشک ریخت و برای سلامتی رهام دعا کرد. چاره ای نداشت، اگر با پدرش هم کاری نمی کرد؛ باید جنازه اش را تحویل می گرفت. این جوری لااقل مطمئن بود هر کاری هم کنند، زنده می ماند. اصلا خودش هم هست تا بیش از اندازه اذیتش نکنند. در دل هزاران بار افسوس می خورد که کاش یک دختر معمولی بود و امشب رهام فقط برای او می شد. تا تاریکی هوا وقت زیاد بود، رهام نمی خواست این فرصت را از دست بدهد. دلش می خواست بار دیگر حماقت این روز هایش را ببیند. دست خودش نبود، دلش گواهی بد می داد. شاید ناقوس های پایان این زندگی نکبتبار بود که به صدا در آمده بودند. بس که هرچه می دوید به هیچ جا نمی رسید، خسته شده بود. گوشی به دست گرفت تا شماره اش را برای بار دوم بگیرد، اما چشمش روی عکسش که دیشب گرفته بود، خشک شد. چندین بار رویش زوم کرد و از زوم در آورد تا بلاخره فکر هاش را یک جا جمع کرد و تماس گرفت. تابان ـ بی کار نیستم پنج دقیقه یه بار گوشی رو بردارم و الو الو کنم ها، کارت رو بگو! سیگار را از شیشه بیرون انداخت، با عزمی جزم شده استارت ماشین را زد و تازه لب به حرف زدن باز کرد. ـ می خوام ببینمت. تابان_ عه نه بابا، مگه من موزه لوبرم که می خوای بیای بازدید؟ ـ اصلا حوصله ی اراجیفت رو ندارم، دارم میام جلوی در کافه. تابان_ اونجا نیستم، بیا بیمارستان! اسم بیمارستان که به میان آمد، قلبش چند ثانیه ای دست از کار برداشت و دوباره به خود آمد. ـ اونجا برای چی؟ تابان_ سامیار... اسم سامیار که شنید، خودش ادامه ی حرف تابان را حدس زد و با گفتن( یک ربع دیگه اون جام) تماس را قطع کرد. ده دقیقه ای می شد از اتاق سامیار خارج شده بودند و هنوز هم بخاطر چرند و پرند هایی که سامیار و مادرش به هم می بافتند، خنده بر لب داشتند. رهام بی هدف رانندگی می کرد و کلافه به دنبال سر رشته ی کلامش می گشت. تابان که حسابی از بوییدن عطر وجود رهام لذت می برد، چشم بست و زیر آواز زد: ـ توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن دوتا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه ی عشق منو تو قصه است قصه ی دیدار همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند منو تو دست مهربون باده ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم کاشکی این دیوار خرابشه منو تو باهم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
  7. از ته دل ارزو می کنم که موفق باشی عزیزم❤️
  8. M@hta

    از کدوم شخصیت کارتونی خوشت میاد؟

    جودی ابوت و شجاع دل جا موند
  9. M@hta

    اسم عشقتونو بگید

    محمد موسوی
  10. M@hta

    بدترین ویژگی یه پسر و دختر که رو اعصاب میره

    از همه مرگ آور تر، لباس تنگ پوشیدن پسرها و لوس بودن دختر هاست!
  11. M@hta

    تولد نجمه خانومه😍🎂🍰🎂 Najm...

    عزیز جان تولدت مبارک نودهشتیا باشه! ببخش بابت این یه روز تاخیر، من دیروز چندان آنلایین نبودم که تاپیکت رو ببینم
  12. M@hta

    طلاق

    شرایط سخت برای هرکس یه طوری خودش رو نشون میده! یکی با جدایی، یکی با مریضی و یکی هم با مرگ و... . آدما یه خاصیت خوب دارن که با همه چیز کنار میان، دیر یا زود اون شخص با این شرایط کنار میاد! ما نمی تونیم به مادر یا پدر خورده بگیریم که چرا جدا شدن؟ اون هام حق زندگی و انتخاب دارن، اون هام باید خوشحال زندگی کنن! همین بچه هایی که توی مجردی ناله می کنن که چرا طلاق گرفتی خیلی هاشون توی پیری دست گیر نیستن و نمیان بگن پدر من مادر من خرت به چند من؟! پس موظف هستن که خودشون برای خودشون دل بسوزونن. دلتنگی برای یه بچه چیز بدیه، ولی دعوا و درگیری از اون بدتره! همیشه باید حق رو به طرف مقابل داد، باید از هیچ کس هیچ انتظاری نداشت تا بشه راحت نفس بکشی!
  13. یه عمر پای کسی نشستیم که حتی حاضر نشد پامون بخوابه... !
  14. M@hta

    کمک برای ادامه رمان

    اینکه بره روستا ایده ی جالبیه ولی نباید قید دانشگاه رو بزنه، مثلا باید مرخصی بگیره! و اینکه هرگز نباید داستان بی هدف و همین جوری پیش بره! حوصله سر بر می شه! باید رمان ر و مرحله به مرحله پیش ببری، یعنی مثلا توی ذهنت فصل بندی کنی و هدف هر فصلت رو یچیزی قرار بدی که اون رو حتما توی نوشته هات بگنجونی! مثال: من باید توی فصل پیش رو شخصیت داستان رو از درس و دانشگاه دل زدش کنم و به روستا بکشونمش! فصل بعد باید حتما همدیگه رو ملاقات کنن به این ترتیب نه به بن بست فکری می رسی و نه سر در گم میب شی. امیدوارم که مفید واقع بشه. قلمت پایدار
  15. M@hta

    کمک برای ادامه رمان

    عزیزم هرگز من نمی تونم به جای شما تصمیم بگیرم! باید شما چندتا ایده داشته باشید تا من اون ها رو اصلاح یا تغییر بدم و از توش یه چیز بهتری در بیارم! اگه بنا به گفتن من باشه که خودم می نوشتم دیگه جانم
×
×
  • اضافه کردن...